۲۳۳) قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ

ترجمه

فرمود: پس، از آنجا هبوط کن، که تو را نرسد در آنجا تکبر بورزی، پس بیرون رو! یقیناً تو از خوارشدگانی!

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«اهْبِطْ»: درباره ماده «هبط» در جلسه ۲۲۶ توضیح داده شد.

«تَتَكَبَّرَ»: از ماده «کبر» به معنای «بزرگی» و نقطه مقابل «صغر» (کوچکی) می‌باشد؛ و این دو کلمه متضایف هستند، یعنی همواره در نسبت با همدیگر سنجیده می‌شوند، (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۹۶) و دو مفهومی هستند که همواره در نسبت با امور دیگر مطرح می‌گردند، برخلاف «عظمت» و «حقارت» که درباره خود شیء به خودی خود و صرف نظر از مقایسه آن با چیزی دیگر به کار می‌روند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۱۷) بدین معنا که وقتی می‌گوییم چیزی «کبیر» است آن را در نسبت با چیز دیگری در نظر گرفته‌ایم که این از آن بزرگتر است؛ اما وقتی می‌گوییم چیزی «عظیم» است به عظمت خود آن شیء و بزرگیِ فی‌نفسه آن توجه کرده‌ایم. در زبان فارسی برای هر دو از کلمه «بزرگ» استفاده می‌کنیم.

در تفاوت معنایی این ماده با کلمات نزدیک به آن گفته‌اند: «کبیر» در مقام مقایسه به دیگری است؛ اما «عظیم» به بزرگیِ به‌خودی خود (فی نفسه) توجه می‌شود (مانند عظیم‌الشأن)؛ و «جلیل» (یا أجلّ) عظمتی است که حمد و ثنای مخاطب را برمی‌انگیزد؛ و «هیبت» در جایی است که عظمت شخص در مخاطب خود اثری می‌گذارد که امکان هرگونه هجوم و تعرضی را از جانب مخاطب منتفی می‌سازد (الفروق فی اللغة، ص۱۷۷-۱۷۸)

باب «تفعّل» برای مطاوعه (قبول یک حالت) به کار می‌رود، پس «تکبر» به معنای حالت بزرگی به خود گرفتن است؛ و باب «استفعال» برای طلب کردن یک وضعیت به کار می‌رود، پس «استکبار» به معنای بزرگی را برای خود طلب کردن است؛ و لذا راغب اصفهانی توضیح داده‌ که: سه کلمه «کِبر» و «تکبر» و «استکبار» به لحاظ معنایی نزدیک به هم هستند؛ چرا که «کِبر» هم حالتی است که در آن حالت شخص خود را بزرگتر از دیگران می‌بیند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۹۶). البته ایشان هر یک از تکبر و استکبار را به دو معنای خوب و بد تقسیم کرده است؛ اما ظاهرا این تقسیم به لحاظ معنای کلمه نباشد بلکه به خاطر مصادیق آن است؛ یعنی در مورد خدا چون واقعا خداوند از همه بزرگتر است و بزرگی شایسته وی است، »تکبر» جزء صفات کمالی خداوند قلمداد می‌شود و در قرآن کریم او «متکبر» معرفی شده است (حشر/۲۳) اما چون غیر خدا هیچکسی بزرگی‌ای از خود ندارد و همه مخلوقات بنده خدایند و جا دارد که در برابر خالقشان تواضع کنند، «تکبر» برای غیر خدا یک نقصیه محسوب می‌شود (زیرا نوعی دروغ است: کسی که واقعا بزرگ نیست، خود را بزرگ می‌نمایاند) و تکبرورزی در مورد غیر خداوند مذمت شده است.

«الصَّاغِرينَ» اسم فاعل از ماده «صغر» (کوچکی) است. «صِغَر» نقطه مقابل «کِبَر» و «صغیر: کوچک» در مقابل «کبیر: بزرگ» است؛ و «صاغر» کسی است که حقارت و پستی را قبول کرده و به این تحقیرش کنند راضی شده باشد (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۲۹۰). برخی توضیح داده‌اند که اگر این کلمه در وزن «صَغَرَ، يَصغُر ، صَغْرًا» ویا «صغُرَ، يَصغُر، صِغرًا» باشد کلمه «صَغير» از آن ساخته می‌شود به معنای «کوچک» و جمع آن «صغار» است و تعبیر «صِغَر سن» از همین باب است. اما اگر در وزن «صغُرَ، يَصغُر، صَغارًا» و یا «صغِرَ، يَصغَر، صَغَرًا» قرار بگیرد، کلمه «صاغر» از آن درست می‌شود که به معنای کسی است که ذلت و خواری را پذیرفته است. (معجم المعاني الجامع، مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۸۵)

حدیث

۱) امیرالمومنین ع «خطبه قاصعه» را چنین آغاز کرده‌اند:

سپاس خداى را كه لباس عزّت و کبریاء در پوشيد و آن دو را براى خود، و نه برای مخلوقات خود، برگزيد؛ و آن را قرقگاه و حریم خود فرمود و بر ديگران حرام نمود و آن دو را برای جلالت خود قرار داد؛ و هرکس از بندگانش را که به طمع آن به نزاع با خدا برخاست لعنت كرد. پس فرشتگان مقرّب خود را بدان بيازمود، تا فروتنان را از گردنكشان جدا کند. پس خداى سبحان در حالی كه بدانچه نهان است در دلها ى همگان و در پرده‏هاى غيب پنهان، دانا بود، فرمود: «همانا مى‏آفرينم آدمى از گل، پس چون آن را راست و درست كردم، و از روح خود در آن دميدم، بيفتيد براى او سجده كنان. پس سجده كردند فرشتگان همگى شان، جز شيطان» كه خودخواهی او را فرا گرفت و به آفرينش خويش بر آدم نازيد و به اصل خود [كه آتش است] بر او تعصب ورزيد. پس دشمن خدا [شيطان] پيشواى متعصبان است، و پيشرو مستكبران، پايه عصبيّت را نهاد، و بر سر لباس كبريايى با خدا در افتاد. خواست رخت عزّت را در بر كند، و لباس خوارى را از تن برآورد.

نمى‏بينيد چگونه خدايش به خاطر تکبرورزی، او را كوچك ساخت، و به سبب بلندپروازى به فرودش انداخت، در دنيا او را براند، و براى وى در آخرت آتش افروخته آماده گرداند؟

و اگر خدا مى‏خواست آدم را از نورى بيافريند كه فروغ آن ديده‏ها را بربايد، و زيبايى آن بر خردها غالب آيد، با بويى خوش چنانكه نَفَسها را تازه نمايد، چنين مى‏كرد؛ و اگر چنين مى‏كرد، گردنها برابر او خم بود و كار آزمايش بر فرشتگان آسان هم، ليكن خداى سبحان آفريدگان خود را به پاره‏اى از آنچه اصل آن را نمى‏دانند، مى‏آزمايد تا فرمانبردار از نافرمان پديد آيد و تا خوی استکباری را از آنان بزدايد، و خودبزرگ‌بینی را از ايشان دور نمايد.

پس، از آنچه خدا به شيطان كرد پند گيريد، كه كردار دراز مدّت او را باطل گرداند و كوشش فراوان او بى‏ثمر ماند به خاطر ساعتی تکبرورزی، در حالی که او شش هزار سال با پرستش خدا زيست، از ساليان دنيا يا آخرت؟ دانسته نيست.

و پس از ابليس، كه ايمن بود كه خدا را چنان نافرمانى‌ای نكند؟ هرگز خدا انسانى را به بهشت در نياورد به كارى كه بدان كار، مَلَکی را از بهشت برون برد. فرمان خدا براى اهل آسمان و زمين يكى است، و ميان خدا و هيچ يك از آفريدگانش در حلال شمردن آنچه بر جهانيان حرام دانسته، رفاقتى نيست.

پس بندگان خدا بپرهيزيد از دشمن خدا كه شما را به بيمارى خود مبتلا گرداند، و با بانگ خويش بر انگيزاند و سوارگان و پيادگان خود را بر سر شما كشاند و …

نهج‌البلاغه، خطبه۱۹۲

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ‏ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى‏ وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ‏ وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوبِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ أَ لَا [يَرَوْنَ‏] تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراوَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ يَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِيَاؤُهُ وَ يَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِيبٍ يَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِيهِ عَلَى الْمَلَائِكَةِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَبْتَلِي خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا يَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْيِيزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْياً لِلِاسْتِكْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُيَلَاءِ مِنْهُمْ فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الآْخِرَةِ عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ كَلَّا مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً إِنْ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِينَ. فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ‏ وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ‏ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِه‏ …

۲) از رسول خدا ص (و نیز از امام صادق ع ) روایت شده است:

کسی که برای خدا فروتنی کند خداوند او را بالا بَرَد؛ و کسی که تکبر ورزد، خداوند فرودش آورد.

تحف العقول، النص، ص۴۶؛ كامل الزيارات، ص۲۷۱ [۱]

قال رسول الله ص: مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَكَبَّرَ وَضَعَهُ اللَّه‏.

تدبر

۱) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ»:

شیطان خود را برتر دید و از دستور خدا سرپیچی کرد. خدا او را از جایگاهی که در آن بود، فروفرستاد. شیطان تکبر کرد و خود را بزرگ دانست، خدا با اخراجش به او نشان داد که چون خودش را بزرگ می‌پندارد، خود را کوچک کرده و به کوچکی رضایت داده است.

توضیح تخصصی و قاعده‌ای برای زندگی:

«کبر» در مقابل «صغر» است و دو کلمه «تکبر» و «صاغر» که در این آیه، هر دو درباره شیطان به کار رفته، از این دو ماده گرفته شده‌اند:

کاری که شیطان کرد «تکبر» بود، یعنی خود را بزرگ قلمداد کردن، اما خدا او را «صاغر» معرفی کرد یعنی کسی که به کوچکی و ذلت رضایت داده است.

این یک قاعده کلی در زندگی است:

پس کسی که خود را بزرگ ببیند در اصل به کوچکی و ذلت خویش رضایت داده؛ اما کسی که تواضع کند و خود را کوچک ببیند خدا او را به بزرگی می‌رساند. (حدیث۲)

۲) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها»:

با اینکه تکبر همیشه و همه‌جا بد است، چرا تعبیر «فیها» را آورد و فرمود: تو را نرسد که «در آنجا» تکبر کنی؟

الف. آوردن این تعبیر، این اشکال را که «چرا شیطان با اینکه فرشته نبود، مخاطب امر به سجده قرار گرفت» حل می‌کند، چون به تعبیر علامه طباطبایی: معلوم می‌شود که امر به سجده، امری به فرشتگان از آن جهت که فرشته‌اند نبود، بلکه امری بود مربوط به مقامی که فرشتگان «در آنجا» بودند؛ که اگر کسی «در آنجا» باشد، او را نرسد که در قبال دستور خدا تکبر ورزد؛ و اگر دستور سجده، ربطی به این مقام و منزلت نداشت، و هبوط شیطان فقط به خاطر اطاعت نکردنش بود، کافی بود بفرماید «تو را نرسد که تکبر کنی»؛ (المیزان، ج۸، ص۲۳) و به همین جهت است که با اینکه ابلیس جزء فرشتگان نبود، مخاطب این امر قرار گرفت.

ب. بد بودن تکبر یک امر تشریعی است (لذا با اینکه کار بدی است، اما انجام دادنش محال نیست)؛ اما مقام قرب الهی، مقامی است که تکویناً با تکبر قابل جمع نیست و جایی برای تکبر در آنجا وجود ندارد.

ج. موجودی که خدا به او اختیار داده، می‌تواند از اختیارش سوءاستفاده کند. اما در این صورت، باید عوارض آن را هم بپذیرد. «فیها» را آورد تا دلیلی برای این باشد که چرا شیطان را هبوط داد و نگذاشت که در کنار بقیه فرشتگان بماند.

د. …

۳) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها»:

در این مقام ، تکبر راه ندارد.

نکته تخصصی فلسفه اخلاق

پس، برخی از وضعیت‌های اخلاقی (مانند تکبر) ‌با برخی از وضعیت‌های تکوینی (مانند مقام قرب الهی) قابل جمع نیستند؛ پس اخلاق و ارزشها نسبتی جدی با واقعیت دارد و تفکیک کامل «هست‌ها» (واقعیات) و «بایدها» (اخلاقیات) پذیرفتنی نیست.

۴) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرينَ»:

شیطان با آن همه سابقه عبادت، که او را تا مقام فرشتگان مقرب بالا برده بود، گناهی کرد که همه آن سابقه را یکجا بر باد داد و او را بدترین موجود عالم و ریشه همه بدی‌ها کرد.

ثمره اخلاقی

هیچیک از ما هرچقدر هم که ظاهرا کارهای خوبی کرده باشیم، مصون از سقوط نیستیم؛ آن هم سقوطی که ممکن است ما را از همگان بدتر کند. اگر کسی این مطلب را جدی بگیرد آنگاه تحولی عظیم در وی ایجاد خواهد شد، زیرا:

  • تواضع در برابر همه انسانها و اینکه خود را برتر از هیچکس (حتی گناهکاران) نبیند، برایش امری کاملا موجه می‌شود، چرا که اگر کسی را می‌بینیم که حتی گناهکار است و ما آن گناه را نکرده‌ایم، این وضعیت فعلی ماست، از کجا معلوم که تا آخر همین طور بمانیم؟
  • مهمترین خواسته‌اش عاقبت به خیری می‌شود.
  • هرلحظه از خود مراقبت می‌کند که مبادا مانعی در وجودش شکل بگیرد که بعدا اثر خود را بگذارد. (جلسه۲۳۲، تدبر۲)
  • توکل و احساس نیازش به خدا شدیدتر می‌شود و واقعا و از صمیم قلب، از خدا می‌خواهد که لحظه‌ای او را به حال خود رها نکند: الهی لَا تَكِلْنِي إِلَى نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدا.

۵) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها … فَاخْرُجْ …»:

شبهه:

اگر شیطان بعد از سجده نکردن بر آدم، هبوط کرد، چگونه توانست بعدا آدم را که در بهشت بود، بفریبد؟

پاسخ:

الف. هبوط شیطان از مطلق بهشت نبود، بلکه از منزلت و مقامی بود که وی را هم‌عرض فرشتگان مقرب الهی قرار داده بود؛ بویژه که در داستان سجده بر آدم، نه‌تنها هیچ جا نیامده که «این سجده در بهشت بود» و شیطان از «بهشت» رانده شد، بلکه در دوجای قرآن حکایت وارد شدن آدم به بهشت، بعد از حکایت این سجده آمده است (بقره/۳۴-۳۵؛ و اعراف/۱۱-۱۹). پس شیطان از آن مقام رانده شد، اما ممکن است مراتبی از بهشت وجود داشته باشد که شیطان به آن مرتبه می‌توانسته راه داشته باشد. شاهد دیگری بر این مدعا این است که با اینکه در این آیه خطاب هبوط آمده بود، اما در آیات بعدی پس از اینکه آدم و حوا از آن درخت خوردند دوباره خطاب «هبوط» به نحو «جمع» می‌آید نه تثنیه؛ یعنی شیطان با همان خطابی که آدم و حوا از بهشت رانده شدند، از بهشت رانده شد.

ب. رانده شدن شیطان از بهشت در مرحله اول، از جنس رانده شدن تشریعی بود، نه تکوینی؛ پس،‌ شیطان از بهشت رانده شد، اما توانست دوباره با ترفندی به بهشت وارد شود ولی این بار همراه آدم و حوا مجددا و به نحو تکوینی رانده شد. (ظاهر برخی از احادیث به این معنا دلالت دارد، مثلا در تفسیر منسوب به امام حسن عسگری، ص۲۲۲-۲۲۷، که فرازهای ابتدا و انتهای آن از آن در حدیث۱، جلسه ۲۲۶ گذشت)

ج. …[۲]


[۱] . حَدَّثَنِي أَبِي ره عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادٌ أَبُو سَعِيدٍ الْعُصْفُرِيُّ عَنْ صَفْوَانَ الْجَمَّالِ قَالَ … ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَكَبَّرَ وَضَعَهُ اللَّهُ تَعَالَى.

[۲] یک احتمال دیگر هم قابل طرح است اما چون احتمال کج‌فهمی در آن زیاد است در کانال نگذاشتم و آن اینکه:

رابطه بهشت با دنیا، از جنس رابطه دو مکان مستقل از همدیگر نیست بلکه از جنس رابطه ظاهر و باطن است. کسی که در بهشت است در باطنی از عالم حضور دارد و از مزایایی در باطن عالم استفاده می‌کند که کسی که در بهشت نیست، از آن مزایا بی‌بهره است. بر اساس این تصویر، کسی که در بهشت است همان موقع می‌تواند با زمینیان هم در ارتباط باشد، اما کدورتهای آنها به وی نمی‌رسد. پس شیطان از مرتبه بهشت رانده شده بود، اما چون بهشت باطن عالم است، آدم که در بهشت بود، در همان حال در زمین هم حضور داشت و لذا شیطان می‌توانست با او گفتگو کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*