۱۶۱) وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون‏

ترجمه

و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازی‌ای نیست؛ و براستی که تنها سرای آخرت است که حقیقتاً زندگی است، اگر که می‌دانستند.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«الدَّار» از ماده «دور» است که به معنای احاطه کردن و حدقه زدن چیزی پیرامون چیز دیگر است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۳۱۱) و «دایره» خطی است که به داخل خود احاطه دارد، و خانه را به اعتبار اینکه با دیوار دور آن احاطه شده «دار» می‌گویند که جمع آن «دِیار» می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن/۳۲۱)[۱] با اینکه در زبان عربی کاربرد «دار دنیا» در مقابل «دار آخرت» رایج است، اما جالب است که در قرآن کریم نه کلمه «دار» و نه هیچیک از مشتقات آن (که جمعاً ۵۵ بار در قرآن به کار رفته‌اند) به صورت ناظر به دنیا مطرح نشده (حداکثر این است که از برخی مشتقات آن، برای اشاره به خانه‌های برخی افراد استعمال شده است) و همواره ناظر به آخرت است، خواه به نحو کلی (الدار الاخرة)، خواه بهشت (مثلا الدار السلام) و خواه جهنم (مثلا الدار البوار).

«الْحَيَوان» همانند کلمه «حیاة» مصدر برای ماده «حیی» است؛ پس معنایش همان معنای «حیات» (زندگی) و نقطه مقابل «موت» (مرگ) است. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۱۲۲) و البته «حیوان» را در مورد «چیزی که از حیات برخوردار است» نیز به کار می‌برند. (المحیط فی اللغه، ج۳، ص۲۳۸) برخی «حیوان» را «مقر حیات» دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن/۲۶۹) و برخی معنای آن در این آیه را از باب اینکه حیاتی است که بعدش مرگی نیست، ویا از باب مبالغه (که دلالت بر حیات کثیر می‌کند) معرفی کرده‌اند (المصباح المنير، ج‏۲، ص۱۶۱)

در عبارت «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ» حداقل شش تاکید به کار رفته است: «إنّ» ، «لـ» مزحلقه، «هی» (ضمیر شأن)، اینکه جمله به صورت اسمیه آمده است؛ اینکه خبر به صورت مصدر آمده است؛ اینکه روی خبر «الـ» آمده است؛ که این آخری، علاوه بر تاکید، معنای حصر را می‌رساند و به همین جهت، کلمه «تنها» در ترجمه اضافه شد.

حدیث

۱) سلمان فارسی نقل می‌کند که بعد از رحلت پیامبر اکرم ص پادشان روم یکی از بزرگان علمای مسیحی به نام جاثلیق را همراه با صد نفر از بزرگان مسیحی به میان مسلمانان می‌فرستد تا با آنها مناظره کنند. آنها می‌آیند و بعد از بحث‌هایی با ابوبکر نهایتاً به نزد امیرالمومنین ع می‌رسند و بحث‌هایی در می‌گیرد.

در فرازی از این گفتگو آمده است:

جاثلیق گفت: به من از بهشت خبر ده كه آیا در دنياست يا در آخرت؟ و آخرت نسبت به دنيا در كجاست؟

حضرت فرمود: دنيا در آخرت است و آخرت احاطه‏ى بر دنيا دارد؛ چرا كه انتقال از زندگى به مرگ امری آشکار است؛ و آخرت سراى زندگى است اگر بدانند.

بيانش اين است كه دنيا انتقال پيدا كردن است و آخرت جاى زنده بودن و ماندن است؛ و مَثَلِ آن، مانند شخص خوابيده است كه تن ميخوابد و روح نمى‏خوابد؛ بدن مي‌ميرد و روح زنده است؛ چنان كه خداى عزّ و جل ميفرمايد: «و براستی که تنها سرای آخرت است که حقیقتاً زندگی است، اگر که می‌دانستند.»

و دنيا رسم [= ترسیم‌کننده، نشانه و علامت] آخرت و آخرت هم رسم دنياست؛ نه دنيا عين آخرت است و نه آخرت عين دنيا؛ هر گاه روح از بدن جدا شد هر يك از جسم و روح به آنچه که از آن آغاز شده و از آن آفریده شده برمی‌گردد و هم چنين بهشت و جهنم در دنيا و آخرت وجود دارد …

إرشاد القلوب إلى الصواب (للديلمي)، ج‏۲، ص۳۱۰

بِحَذْفِ الْإِسْنَادِ مَرْفُوعاً إِلَى سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ رَضِيَ اللَّهِ عَنْهُ قَالَ:

… قَالَ َ الْجَاثَلِيق‏ أَخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّةِ هَلْ فِي الدُّنْيَا هِيَ أَمْ فِي الْآخِرَةِ وَ أَيْنَ الْآخِرَةُ مِنَ الدُّنْيَا قَالَ ع الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ وَ الْآخِرَةُ مُحِيطَةٌ بِالدُّنْيَا إِذْ كَانَتِ النُّقْلَةُ مِنَ الْحَيَاةِ إِلَى الْمَوْتِ ظَاهِرَةً وَ كَانَتِ الْآخِرَةُ هِيَ دَارَ الْحَيَوَانِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ وَ ذَلِكَ أَنَّ الدُّنْيَا نُقْلَةٌ وَ الْآخِرَةَ حَيَاةٌ وَ مُقَامٌ مَثَلُ ذَلِكَ كَالنَّائِمِ وَ ذَلِكَ أَنَّ الْجِسْمَ يَنَامُ وَ الرُّوحَ لَا تَنَامُ وَ الْبَدَنَ يَمُوتُ وَ الرُّوحَ لَا يَمُوتُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ وَ الدُّنْيَا رَسْمُ الْآخِرَةِ وَ الْآخِرَةُ رَسْمُ الدُّنْيَا وَ لَيْسَ الدُّنْيَا الْآخِرَةَ وَ لَا الْآخِرَةُ الدُّنْيَا إِذَا فَارَقَ الرُّوحُ الْجِسْمَ يَرْجِعُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا إِلَى مَا مِنْهُ بَدَأَ وَ مَا مِنْهُ خُلِقَ وَ كَذَلِكَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ فِي الدُّنْيَا مَوْجُودَةٌ وَ فِي الْآخِرَة

۲) جابر بن یزید جعفی می‌گوید: روزی امام باقر ع بیرون آمد و به من فرمود: ای جابر! به خدا قسم صبح کردم در حالی که غمگین و دلمشغولم.

گفتم: فدایت شوم.چرا غمگینی و دلت مشغول است؟ همه اینها به خاطر دنیا است؟

فرمود: نه جابر! بلکه این غم و اندوه آخرت است. جابر! کسی که حقیقت خالص ایمان در دلش وارد شود وی را از دنیا و از زینت‌هایش به خود مشغول می‌کند؛ که همانا این زینت خوشرنگ دنیا فقط بازی و سرگرمی است «و براستی که تنها سرای آخرت است که حقیقتاً زندگی است.»

جابر! سزاوار نیست که مومن تکیه و اعتماد کند به خوشرنگی زندگی دنیا؛ و بدان که فرزندان دنیایند که اهل غفلت و غرور و جهالتند، و فرزندان آخرتند که مومن و اهل عمل و زاهد و اهل علم و فهم عمیق واهل تفکر و عبرت‌گیری و اطلاع‌یابی هستند و از ذکر خدا خسته نمی‌شوند…

تحف العقول، ص۲۸۷

و روي عن الإمام الباقر ع لجابر بن يزيد الجعفي‏

خَرَجَ يَوْماً وَ هُوَ يَقُولُ أَصْبَحْتُ وَ اللَّهِ يَا جَابِرُ مَحْزُوناً مَشْغُولَ الْقَلْبِ فَقُلْتُ‏ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا حُزْنُكَ وَ شُغْلُ قَلْبِكَ كُلُّ هَذَا عَلَى الدُّنْيَا فَقَالَ ع لَا يَا جَابِرُ وَ لَكِنْ حُزْنُ هَمِّ الْآخِرَةِ يَا جَابِرُ مَنْ دَخَلَ قَلْبَهُ خَالِصُ حَقِيقَةِ الْإِيمَانِ شُغِلَ عَمَّا فِي الدُّنْيَا مِنْ زِينَتِهَا إِنَّ زِينَةَ زَهْرَةِ الدُّنْيَا إِنَّمَا هُوَ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ «وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ» يَا جَابِرُ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَا يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَرْكَنَ وَ يَطْمَئِنَّ إِلَى زَهْرَةِ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ اعْلَمْ أَنَّ أَبْنَاءَ الدُّنْيَا هُمْ أَهْلُ غَفْلَةٍ وَ غُرُورٍ وَ جَهَالَةٍ وَ أَنَّ أَبْنَاءَ الْآخِرَةِ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ الْعَامِلُونَ الزَّاهِدُونَ أَهْلُ الْعِلْمِ وَ الْفِقْهِ وَ أَهْلُ فِكْرَةٍ وَ اعْتِبَارٍ وَ اخْتِبَارٍ لَا يَمَلُّونَ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ …[۲]

۳) امام صادق ع از پیامبر خدا ص روایت کرده‌اند که:

دوست داشتن دنیا، اساس هر خطا و گناهی است.

مصباح الشريعة، ص: ۱۳۸

قَالَ الصَّادِقُ ع: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة.

۴)  امام صادق ع از پیامبر خدا ص روایت کرده است که:

دنیاخواهی و دنبال دنیا بودن به آخرت ضرر می‌زند و آخرت‌خواهی و دنبال آخرت بودن، به دنیا پرر می‌زند. پس شما ضرر را متوجه دنیا کنید که برای ضرر زدن، سزاوارتر است.

الكافي، ج‏۲، ص۱۳۱

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ فِي طَلَبِ الدُّنْيَا إِضْرَاراً بِالْآخِرَةِ وَ فِي طَلَبِ الْآخِرَةِ إِضْرَاراً بِالدُّنْيَا فَأَضِرُّوا بِالدُّنْيَا فَإِنَّهَا أَوْلَى بِالْإِضْرَار

تدبر

۱) «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»:

همه ما با دو واقعیت مواجهیم: دنیا و آخرت؛ و این دو واقعیت، نمی‌توانند در عرض هم هدف قرار گیرند؛ و هدف قرار دادن هریک، به هدف قرار دادن دیگری لطمه می‌زند (حدیث۴). پس، باید یکی را اصل قرار داد و دیگری را تابع؛ هرکدام را اصل قرار دهیم، اقتضائات آن را باید جدی بگیریم؛ و در مقابل، اقتضائاتی را که طرف دیگر ارائه می‌دهد، در حد بازی و سرگرمی قرار دهیم؛ یعنی با آن به نحوی بازی کنیم که طرف اصیل، جایگاهش محکم شود.

در این میان انسان‌ها دو دسته‌اند. برخی مبنای تصمیم‌گیری خود را دل‌خواه‌های خود قرار می‌دهند؛ پس اینها دنیا را هدف و اصل قرار داده، و در نتیجه دین (که می‌خواهد مسیر زندگی را تا هدف نهایی به دست دهد) در حد بازی و سرگرمی قرار می‌دهند. (اعراف/۲۱، جلسه۱۶۰، تدبر۳)

اما برخی معیار تصمیم‌گیری خود را حق و حقیقت قرار می‌دهند. این آیه آنها را مخاطب قرار داده (چون تاکید کرد «لَوْ كانُوا يَعْلَمُون: اگر که بدانند» یعنی آنها که دنبال دانستن هستند و می‌خواهند حقیقت را بدانند، مخاطب این کلام‌اند) و می‌فرماید: اگر افراد بدانند، می‌فهمند که آنچه زندگی دنیا بر ما تحمیل می‌کند [با توجه به موقت و گذرا بودنش] همگی در حد سرگرمی و بازی است؛ و آنچه واقعا «زندگی» است، سرای آخرت است. (توضیح بیشتر در تدبر۴)

پس مومن (کسی که در مسیر امن حرکت می‌کند) آخرت را، که زندگی‌اش تمام نشدنی است، اصل و هدف قرار می‌دهد و دنیا را در این مسیر به بازی می‌گیرد.(حدیث۲) و کسی که بالعکس رفتار کند، یعنی دنیا را اصل قرار دهد، چون زندگیش را برخلاف حقیقت سامان داده، سراسر به خطا می‌افتد. (حدیث۳)

۲) «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ»:

حقیقت دنیا جز سرگرمی و بازی نیست. چرا؟ چون آنچه مربوط به اهداف و مقاصد دنیوی است، همگی اموری اعتباری و وهمی است (المیزان، ج‏۱۶، ص۱۴۹) که صرفا وابسته به قراردادهای انسانهاست.

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ[۳]

بحث تخصصی انسان‌شناسی

علامه طباطبایی سه رساله در زمینه انسان دارند: انسان قبل الدنیا، فی الدنیا، بعد الدنیا (که در کتابی به نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده). در رساله «الانسان فی الدنیا» نشان می‌دهند تمام تفاوت انسان در دنیا، با قبل و بعد دنیا، در وجود نظام اعتباریات است. اعتباری، یعنی چیزی که واقعیت ندارد اما ما به خاطر اینکه زندگی‌مان بگردد، آن را واقعی فرض می‌کنیم.

مثلا «پول»: این اسکناسها بخودی‌خود ارزشی ندارند اما چون برای گذران زندگی اجتماعی نیاز به معامله و بده-بستان داریم، بین خودمان قرار می گذاریم که هریک از این اسکناس‌ها چه اندازه ارزش دارند و همه اشیای واقعی را با همین پول معامله می‌کنیم؛ تا حدی که کم‌کم این پول مبنای تمام تصمیم‌گیری‌های ما می‌شود؛ در حالی که این پول فقط وسیله‌ای اعتباری برای راحت شدن معاملات ما بود.

یا مثلا مقامات و منصب‌های اجتماعی: برای اینکه کارمان پیش رود، قرار می‌گذاریم که یکی را رئیس کنیم (همچون جایگاه رأس نسبت به بدن) و بعد این ریاست اعتباری بقدری مهم می‌شود که برخی انسانها به خاطرش حاضر به انواع فجایع می‌شوند.

این همان کاری است که بچه‌ها در بازی‌ها و سرگرمی‌های خود انجام می‌دهند. چندتا تکه چوب را همچون سکه طلا، و شخصی را رئیس می‌کنند. بچه‌ها می‌دانند بازی می‌کنند و بازی‌شان هم در یک مدت محدود است؛ و در پایان بازی، دیگر، نه آن چوبها ارزشی دارند، و نه آنکه رئیس بوده رئیس می‌ماند.

راستی، چرا تا بچه‌ایم، بازی و سرگرمی را بازی و سرگرمی می‌دانیم (و اگر بچه‌ای بخواهد چنان گرم بازی شود که از کارهای جدی غافل شده، آینده‌اش به خطر بیفتد، او را بشدت ملامت می‌کنیم) اما وقتی بزرگ می‌شویم، محدود بودن زندگی دنیا را فراموش می‌کنیم؛ و اغلب ما این بازی را جدی می‌گیریم و کسی را که به بازی بودن این زندگی تذکر دهد ملامت می‌کنیم که چرا در زندگی ما مداخله می‌کنی؟!

۳) «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ»: چنانکه در نکات نحوی گذشت، در این عبارت شش تاکید آمده است. زمانی بر چیزی خیلی تاکید می‌کنند که افراد براحتی زیر بار آن نمی‌روند. چرا ما باور نمی‌کنیم که سرای آخرت، سراسر زندگی است؟

شاید بدین جهت که دنبال دلخواه‌های خود هستیم و توجه به آخرت، ما را از دلخواه‌های بی ضابطه بازمی‌دارد. (علق/۶-۷)

شاید هم بدین جهت که با زندگی دنیا (که همه‌چیزش، از جمله «زندگی» و «زندگان»ش محدودند) بیش از حد انس گرفته‌ایم. باور نمی‌کنیم که می‌شود عالمی باشد که زندگی‌اش بی‌پایان باشد و همه چیز، حتی آسمانها و زمین، در آن زنده باشند و ادراک داشته باشند (اسراء/۴۴) و حتی با ما سخن بگویند. (زلزله/۲-۴)

بحث تخصصی فلسفی

اما چنین چیزی هست. اگر کسی در معنای زندگی  و مفهوم مقابل آن، یعنی مرگ، نیک تامل کند، درمی‌یابد که اساساً آنچه معنای اصیل دارد، زندگی است، و مرگ است که امری طفیلی و تَبَعیِ آن است. چیزی که اصیل است، بدون طفیلی‌اش می‌تواند وجود داشته باشد؛ اما چیزی که طفیلی است، حتما وجودش وابسته به وجود امر اصیل است.

پس اگر «حیات»ی در دنیا هست، حکایت می‌کند که سرایی هست که سراسرش حیات است.

۴) «وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»:

چرا دنیا را با تعبیر «زندگی دنیا» گفت؛ و آخرت را با تعبیر «دار آخرت»؟ بویژه که در قرآن کریم، تعبیر «دار» برای دنیا اصلاً به کار نرفته؛ و همچنین هیچ جای قرآن، تعبیر «زندگی آخرت» را نیاورده و حتی در جایی هم که این دو را به هم عطف کرده، تعبیر «فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» آورده است (یونس/۶۴؛ فصلت/۳۱)

در «نکات ترجمه» بیان شد که از این جهت به خانه «دار» می‌گویند که دور انسان را می‌گیرد و بر انسان احاطه پیدا می‌کند. دنیا تمام حقیقت انسان را در برنمی‌گیرد (ابعاد معنوی و ماورایی انسان در دنیا نمی‌گنجد) پس «دار» انسان نیست؛ اما آخرت، نه‌تنها تمام حقیقت انسان را دربرمی‌گیرد؛ بلکه دنیا را هم دربرمی‌گیرد (حدیث۱)

از طرف دیگر، «دنیا» و «دنیا بودنش» غیر از «زندگی» است؛ برای همین در دنیا، هم زندگی داریم و هم مرگ؛ هم موجودات زنده داریم و هم موجودات غیرزنده؛ اما در این آیه فرمود که «دار آخرت»، «حَیَوان» (=زندگی) است؛ یعنی اساساً حقیقتِ «آخرت» همان حقیقتِ «زندگی» است (تدبر۳)؛ پس، تعبیر «زندگی آخرت» از باب تکرار مکررات، و تعبیری نامناسب است؛ پس، با اینکه در این آیه تصریح می‌کند که آخرت سراسر زندگی است، اما هیچ جای قرآن، تعبیر «زندگی آخرت» را نیاورده است.

خلاصه اینکه

[۱] آخرت است که «دار» است و بر تمام حقیقت انسان احاطه دارد؛

[۲] آخرت است که سراسر «زندگی» است).

این دو نکته اصالت داشتن آخرت نسبت به دنیا را نشان می‌دهد؛ پس، این یک حقیقت است که باید بدان علم پیدا کرد (تدبر۱)، نه اینکه صرفا یک توصیه تعبدی باشد؛ لذا در پایان آیه فرمود: «لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»

 


[۱] . کلمات «دوران»، «احاطه»، «حدقه»، «طواف» و «استیلاء» به لحاظ معنایی بسیار به هم نزدیک‌ند و تفاوتشان در این است که در «احاطه» سیطره‌ای مورد توجه است؛ در «حدقه» نگاه کردن، در «طواف» حرکت کردن و چرخیدن، و در «استیلاء» مساله ولایت؛ اما در «دور» فقط خود دور چیزی بودن بدون هیچ ملاحظه دیگری مد نظر است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۳، ص۲۷۹)

[۲] . قزیب به این مضمون و البته با تعابیری متفاوت روایت زیر است:

عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْمُؤْمِنِ عَنْ جَابِرٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَقَالَ يَا جَابِرُ وَ اللَّهِ إِنِّي لَمَحْزُونٌ وَ إِنِّي لَمَشْغُولُ الْقَلْبِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا شَغَلَكَ وَ مَا حَزَنَ قَلْبَكَ فَقَالَ يَا جَابِرُ إِنَّهُ مَنْ دَخَلَ قَلْبَهُ صَافِي‏ خَالِصِ دِينِ اللَّهِ شُغِلَ قَلْبُهُ عَمَّا سِوَاهُ يَا جَابِرُ مَا الدُّنْيَا وَ مَا عَسَى أَنْ تَكُونَ الدُّنْيَا هَلْ هِيَ إِلَّا طَعَامٌ أَكَلْتَهُ أَوْ ثَوْبٌ لَبِسْتَهُ أَوِ امْرَأَةٌ أَصَبْتَهَا يَا جَابِرُ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ لَمْ يَطْمَئِنُّوا إِلَى الدُّنْيَا بِبَقَائِهِمْ فِيهَا وَ لَمْ يَأْمَنُوا قُدُومَهُمُ الْآخِرَةَ يَا جَابِرُ الْآخِرَةُ دَارُ قَرَارٍ وَ الدُّنْيَا دَارُ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ وَ لَكِنْ أَهْلُ الدُّنْيَا أَهْلُ غَفْلَةٍ وَ كَأَنَّ الْمُؤْمِنِينَ هُمُ الْفُقَهَاءُ أَهْلُ فِكْرَةٍ وَ عِبْرَةٍ لَمْ يُصِمَّهُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ جَلَّ اسْمُهُ مَا سَمِعُوا بِآذَانِهِمْ وَ لَمْ يُعْمِهِمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ مَا رَأَوْا مِنَ الزِّينَةِ بِأَعْيُنِهِمْ فَفَازُوا بِثَوَابِ الْآخِرَةِ كَمَا فَازُوا بِذَلِكَ الْعِلْمِ …

الكافي، ج‏۲، ص۱۳۳

[۳] . برخی این بیت را به ملای رومی منسوب کرده‌اند اما در اشعار وی چنین شعری یافت نشد. در اشعار برخی از معاصران قریب به این مضمون یافت شد. مثلا اقبال لاهوری می‌گوید:

غافل از خود شو اگر فرزانه ئی                 گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی

چشم بند و گوش بند و لب به بند              تا رسد فکر تو بر چرخ بلند

این علفزار جهان هیچ است هیچ                تو برین موهوم ای نادان مپیچ

http://ganjoor.net/iqbal/asrar-khodi/sh8/

یا رضی‌الدین آرتیمانی می‌گوید:

یک حرف مگو اگر هزارت سخن است                    از خود مشنو اگر چه دُرّ عدن است

بگذر ز دو کون وهیچ در هیچ مپیچ،                        بر خویش مپیچ اگر چه بار کفن است

http://ganjoor.net/razi/robaeear/sh15/

یا شاه نعمت‌الله ولی غزلی سراییده است که:

ما را به غیر او نبود التفات هیچ                             زیرا که نیست جز کرم او نجات هیچ

خضر و هوای چشمه و آب حیات و ما                    نبود به جز زلال وصالش حیات هیچ

ای جان همیشه شادی تو باد ورد دل                      وی دل مباد جز غم عشقش دوات هیچ

هیچست این جهان و تو دل را در او مپیچ                 وین بند پیچ پیچ مپیچان به پای هیچ

در حضرتی گریز که روحانیان قدس                       جز حضرتش دگر نکند التفات هیچ

در عرصه ممالک او هر دو کون پست                      با ملک کبریائی او کاینات هیچ

سید تو جان بباز به عشقش که غیر او                      شایسته نیست در دو جهان خونبهات هیچ

http://ganjoor.net/shahnematollah/ghazalshv/sh463/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*