۶۰۷) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً

ترجمه

بگو خداوند داناتر است به آنچه ماندند؛ از آنِ اوست غیبِ آسمان‌ها و زمین؛ وه! چه بینا و شنواست! برایشان از غیر او هیچ سرپرستی نیست و احدی را در حکمش شریک نکند.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ»

تعبیر «أبصر به» ( بر وزن «أفعِل بـ…») را غالبا صیغه تعجب دانسته‌اند که دو گونه تحلیل نحوی شده است؛ که اولی معروف‌تر است.

الف. اگرچه لفظش امر است اما معنای خبری می‌دهد و حرف «ب» زائده است (شبیه «کفی به») و فاعل آن، ضمیری است که بعد از «ب» می‌آید. در اینجا فاعلش خداست و معنی جمله مشابه است با صیغه تعجب دیگری که در زبان عربی متداول است (ما أبصره: چه بینا بوده است!) (سیبویه؛ به نقل أنوار التنزيل (بیضاوی)، ج‏۳، ص۲۷۹؛ التبيان في إعراب القرآن، ص۲۴۵[۱]؛ مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۱۵)

ب. فاعل همان فاعل مخاطب (در صیغه امر) است و حرف «ب» زائده است برای دلالت بر مفعول، یعنی ضمیر «ه» مفعول است؛ (أخفش؛ به نقل أنوار التنزيل (بیضاوی)، ج‏۳، ص۲۷۹)[۲] و در این صورت:

ب.۱٫ «ه» در تقدیر به «امر اصحاب کهف» برمی‌گردد و تقدیر معنایش این است که: «ای مخاطب! در امر اصحاب کهف بنگر که امری حقیقی است!» (التبيان في إعراب القرآن، ص۲۴۵)[۳]

ب.۲٫ «ه» در تقدیر به «هدایت الله» یا «دین الله» برمی‌گردد (ابن‌عطیه، به نقل البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۶۵) و تقدیر معنایش این است: «ای مخاطب در هدایت خدا یا دین خدا بنگر که چقدر کارش دقیق و عجیب است.»[۴]

البته در یکی از قرائات غیرمشهور (قرائت عیسی) به صورت «أَبْصَرَ بِهِ و أَسْمَعَ» قرائت شده است؛ که دیگر صیغه تعجب نیست، بلکه فعل ماضی است به معنای «[بندگان را] به [معرفت] خویش بینا کرد و شنواکرد» (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۶۵)[۵]

اختلاف قرائت

«لا يُشْرِكُ» در اغلب قرائات مشهور.

«لا تُشْرِكْ»؛ در قرائت اهل شام (ابن‌عامر) و روایت روح و زید و حمید ابن‌الوزیر از یعقوب (از قراء عشره) و قرائت حسن و ابورجاء و قتاده و حجدری و مطوعی (از قرائات شاذه) و روایت جعفی و لؤلؤی از ابوبکر [ابن عیاش]

«لا يُشْرِكْ» در قرائت مجاهد (غیرمشهور).

مجمع البيان، ج‏۶، ص۷۱۴[۶]؛ البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۶۵[۷]؛ الکامل المفصل فی القرائات الاربعة عشر، ص۲۹۶

حدیث

۱) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند عز و جل دو گونه علم دارد: علمی نزدش هست که احدی را بر آن مطلع نکرده؛ و علمی که آن را به فرشتگان و پیامبرانش داده؛ پس آنچه به فرشتگان و پیامبرانش داده، به ما رسیده است.

الكافي، ج‏۱، ص۲۵۵

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَيْنِ عِلْماً عِنْدَهُ لَمْ يُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً مِنْ خَلْقِهِ وَ عِلْماً نَبَذَهُ إِلَى مَلَائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ فَمَا نَبَذَهُ إِلَى مَلَائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ فَقَدِ انْتَهَى إِلَيْنَا.[۸]

 

۲) از امام صادق ع درباره این سخن خداوند عز و جل «دانای غیب و آشکار» فرمودند: غیب آن چیزی است که نبوده است؛ و آشکار (شهادة) آن است که بوده است.

معاني الأخبار، ص۱۴۶

حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» فَقَالَ

الْغَيْبُ مَا لَمْ يَكُنْ وَ الشَّهَادَةُ مَا قَدْ كَان‏.

 

۳) روایت شده است که امام رضا ع از امام کاظم از امام صادق ع از امام باقر ع از امام سجاد ع از امام حسین از امیرالمومنین ع از رسول الله ص نقل کرده‌اند که خداوند می‌فرماید:

ای فرزند آدم! همگی‌تان گمراهید مگر کسی که من هدایت کنم؛ و همگی‌تان نیازمندید مگر کسی که من بی‌نیازش سازم؛ و همگی‌تان در معرض هلاکید مگر کسی که من نجات دهم؛

پس، از من بخواهید تا کفایتتان کنم و به راه رشد راهنمایی‌تان نمایم؛

همانا از بندگانم هست کسی که جز فقر او را به صلاح نیاورد و اگر بی‌نیازش کنم وی را فاسد می‌سازد؛

و از بندگانم هست کسی که جز سلامتی او را به صلاح نیاورد و اگر مریضش کنم فاسدش سازد؛

و از بندگانم هست کسی که جز بیماری او را به صلاح نیاورد و اگر بدنش را سلامتی دهم به فساد می‌کشاندش؛

و از بندگانم هست کسی که در عبادت من و نماز شب می‌کوشد و من گاه خواب را بر او مسلط می‌کنم به خاطر لطفی که در حق او دارم، پس او به خواب می‌رود تا صبح شود، و زمانی که برمی‌خیزد، در حالی برمی‌خیزد که از خودش عصبانی است و به حال خود می‌گرید؛ و اگر بین او و آنچه می‌خواست فاصله نمی‌انداختم به خاطر کارش دچار عُجب می‌شد و همین عجب و راضی شدنش از خویش، مایه هلاکش می‌شد چرا که گمان می‌کرد از همه عبادت‌پیشگان برتر شده و با این تلاشش از حد تقصیرکنندگان عبور می‌کرد و بدان سبب از من دور می‌شد در حالی که گمان می‌کرد که به من نزدیک می‌شود؛

پس عمل‌کنندگان به اعمال خویش، هرچقدر هم که خوب باشد، اعتماد نکنند؛

و گناهکاران از مغفرت من نسبت به گناهانشان هرچقدر هم که زیاد باشد ناامید نگردند؛ بلکه به رحمت من امیدوار باشند و به فضل من دلخوش دارند و به حسن نظر من اطمینان کنند؛

و این گونه است که من [حال و روز] بندگانم را به آنچه به صلاحشان است تدبیر می‌کنم که من بدانها لطف بسیار و آگاهی کامل دارم.

الأمالي (للطوسي)، ص۱۶۷

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبُو حَفْصٍ عُمَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مَهْرَوَيْهِ الْقَزْوِينِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا دَاوُدُ بْنُ سُلَيْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا الرِّضَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ زَيْنُ الْعَابِدِينَ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِمُ السَّلَامُ)، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) قَالَ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ):

يَا ابْنَ آدَمَ، كُلُّكُمْ ضَالٌّ إِلَّا مَنْ هَدَيْتُ، وَ كُلُّكُمْ عَائِلٌ إِلَّا مَنْ أَغْنَيْتُ، وَ كُلُّكُمْ هَالِكٌ إِلَّا مَنْ أَنْجَيْتُ، فَاسْأَلُونِي أَكْفِكُمْ وَ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ رُشْدِكُمْ، فَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَاقَةُ وَ لَوْ أَغْنَيْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِي مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الصِّحَّةُ وَ لَوْ أَمْرَضْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِي مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْمَرَضُ وَ لَوْ أَصْحَحْتُ جِسْمَهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِي لَمَنْ يَجْتَهِدُ فِي عِبَادَتِي وَ قِيَامِ اللَّيْلِ لِي، فَأُلْقِي عَلَيْهِ النُّعَاسَ نَظَراً مِنِّي لَهُ، فَيَرْقُدُ حَتَّى يُصْبِحَ وَ يَقُومَ حِينَ يَقُومُ وَ هُوَ مَاقِتٌ لِنَفْسِهِ زَارٍ عَلَيْهَا، وَ لَوْ خَلَّيْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مَا يُرِيدُ لَدَخَلَهُ الْعُجْبُ بِعَمَلِهِ، ثُمَّ كَانَ هَلَاكُهُ فِي عُجْبِهِ وَ رِضَاهُ مِنْ نَفْسِهِ، فَيَظُنُّ أَنَّهُ قَدْ فَاقَ الْعَابِدِينَ وَ جَازَ بِاجْتِهَادِهِ حَدَّ الْمُقَصِّرِينَ فَيَتَبَاعَدُ بِذَلِكَ مِنِّي، وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ، فَلَا يَتَّكِلِ الْعَامِلُونَ عَلَى أَعْمَالِهِمْ وَ إِنْ حَسُنَتْ، وَ لَا يَيْأَسِ الْمُذْنِبُونَ مِنْ مَغْفِرَتِي لِذُنُوبِهِمْ وَ إِنْ كَثُرَتْ، لَكِنْ بِرَحْمَتِي فَلْيَثِقُوا، وَ لِفَضْلِي فَلْيَرْجُوا، وَ إِلَى حُسْنِ نَظَرِي فَلْيَطْمَئِنُّوا، وَ ذَلِكَ أَنِّي أُدَبِّرُ عِبَادِي بِمَا يُصْلِحُهُمْ، وَ أَنَا بِهِمْ لَطِيفٌ خَبِيرُ.

تدبر

۱) «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً»

درباره درنگ اصحاب کهف در غار ظاهرا بین اهل کتاب اختلاف نظری بوده است: خداوند به پیامبرش می‌فرماید بگو خدا به درنگ آنان از هرکسی داناتر است؛ چرا که

اولا غیب آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ و کسی که غیب همه چیز را می‌داند از این واقعه هم از هرکسی مطلع‌تر است، وه که او چه بینا و شنواست!

و ثانیا هیچ کسی غیر او نه ولایت و سرپرستی‌ای بر کسی دارد و نه در حکم با او مشارکت دارد؛ پس وقتی همه چیز تنها و تنها به دست اوست، او داناترین کس به همه امور – از جمله به درنگ اصحاب کهف در غار است. (المیزان، ج۱۳، ص۲۷۶-۲۷۷)

 

۲) «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ»

هدف اینکه تذکر داده که «خداوند به آنچه درنگ کردند آگاهتر است» و با افزودن کلمه «قل» بر اینکه این تذکر را حتما بگو تاکید کرده، چیست؟

الف. می‌خواهد تاکید کند که عددی که در آیه قبل گفته شد خداوند به علم خود فرموده، که برتر از علم همگان است؛ و این عددِ صحیحِ مدت درنگ آنان است نه عددی که گروه‌های مختلف اهل کتاب و دیگران بر اساس حدس و گمان‌شان مطرح می‌کنند. (مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۱۵؛ المیزان، ج۱۳، ص۲۷۶)

ب. نشان دهد آیه قبل، نه نظر خود قرآن، بلکه حکایت اختلاف نظر اهل کتاب درباره میزان درنگ اصحاب کهف بود؛ و خداوند با این بیان، عدد آیه قبل را زیر سوال می‌برد و می‌فرماید: خدا به آن عدد داناتر است از شما که چنین اظهارنظر می‌کنید. (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۶۴)[۹]

ج. شاید می‌خواهد تذکر دهد همانند بحث از تعداد اصحاب کهف (جلسه ۶۰۳، تدبر۱) ، بحث از مدت دقیق توقف آنها در غار هم یک مساله فرعی است که خدا با این تعبیر – که شبیه تعبیری است که در مورد تعداد هم آمد – می‌خواهد بفرماید که خداوند به اینها داناتر است و شما بیهوده بر سر مطلبی که نمی‌دانید و دانستنش هم اهمیت خاصی در این داستان ندارد جدل نکنید که از غرض اصلی داستان غافل شوید. شاید استفاده از تعبیر «ما لبثوا:‌آنچه درنگ کردند» به جای «کم لبثوا: چه اندازه درنگ کردند» را بتوان موید این برداشت دانست.

د. …

 

۳) «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً»

تذکر به اینکه «غیب آسمان ها و زمین، از آنِ خداست» ثمرات متعددی دارد؛ از جمله:

الف. برهانی است برای جمله قبل، یعنی بر اینکه خداوند به درنگ آنان از همه کس آگاه تر است.

ب. مقدمه‌ای است برای جمله بعد، که ما را به عظمت و عجیب بودن آگاهی خدا (بصیرت و شنوایی خدا از احوال درونی همگان) توجه دهد.

ج. مقدمه‌ای است برای جملات بعد، که وقتی غیب همه چیز در دست خداست، از هیچکس و هیچ چیز انتظار به دست گرفتن امور ما (ولایت) یا حتی مشارکت با خدا در کار و برنامه خود را نداشته باشیم (حدیث۳)

د. خود این مساله به خودی خود، در تقویت خداشناسی – و به تَبَعِ آن، تقویت روحیه پرستش و عبودیت – در انسان موثر است. اینکه در نظر داشته باشیم که غیب اساساً در جایی مطرح می‌شود که امری از حوزه ادراکی کسی بیرون و بر او مخفی باشد؛ و هرچیزی که برای هرکسی غیب است، از آنِ خداوند و در کف قدرت اوست؛ پس همه امور تنها و تنها به دست اوست.

ه. …

 

۴) «ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا يُشْرِكُ في‏ حُكْمِهِ أَحَداً»

این دو تعبیر در کنار هم ضرورت مطلقا به خدا وابسته شدن را نشان می‌دهد؛ از این جهت که:

الف. از طرفی هر گونه ولایت مستقل توسط هر کسی غیر خدا را نفی می‌کند؛ و از طرف دیگر حتی مشارکت دیگران در کنار خدا برای امور انسان را نفی می‌نماید. (المیزان، ج۱۳، ص۲۷۷)

ب. از طرفی هر گونه ولایت و عهده‌دار شدن امور شخص توسط هر کسی غیر خدا را – چه مستقلا و چه در حد مشارکت – نفی می‌کند؛ و از طرف دیگر، اینکه خداوند عهده‌دار ولایت شخص باشد اما کارها و حکم وی را به دیگری واگذار نموده و او را در انجام کارهایش شریک خود کرده باشد را نفی می‌کند. (المیزان، ج۱۳، ص۲۷۷)

ب. از طرفی در امور تکوینی هرگونه عهده دار شدن امور توسط غیر خدا را نفی می‌کند؛ و از طرف دیگر در امور تشریعی اینکه کسی بتوواند در کنار خداوند در حکم و قانون‌گذاری مشارکتی داشته باشد منتفی می‌داند. (مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۱۵)

 

۵) «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ …»

قبلا بیان شد که ظاهرا وقتی آیه‌ای با تعبیر «قل: بگو» شروع می‌شود، می‌خواهد تاکید کند که این یک وظیفه‌ای است که ابلاغ آن تنها و تنها کار پیامبر نیست؛ بلکه وقتی پیامبر آیه را بر ما می‌خواند این بار لفظ «قل» مخاطبش ما هستیم نه خود او؛ و همین طور وقتی که ما این آیه را بر دیگری می‌خوانیم، مخاطب،ما، مخاطب این «قل» است و ……

اینکه خدا به درنگ آنان داناتر است (پس عدد صحیح را به خدا واگذاریم نه به گفته‌های این و آن؛ و بلکه به اصل مطلب بپردازیم نه به برررسی این حواشی‌ای که ثمره خاصی بر آن مترتب نیست)، غیب آسمانها و زمین از آنِ اوست (پس همه امور به دست اوست)؛ اینکه او چه اندازه بر احوالات ما بینا و شنواست؛ اینکه جز او سرپرستی نداریم و هیچکس هم در حکمش شریک او نیست؛ فهرستی از مطالبی است که هرکسی بعد از آنکه خودش خوب آن را فهمید، به دیگران هم باید بگوید.


[۱] . الهاء تعود على الله عزّ و جلّ، و موضعها رفع لأن التقدير: أبصر الله، و الباء زائدة، و هكذا في فعل التعجّب الذي هو على لفظ الأمر.

[۲] . أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ ذكر بصيغة التعجب للدلالة على أن أمره في الإدراك خارج عما عليه إدراك السامعين و المبصرين، إذ لا يحجبه شي‏ء و لا يتفاوت دونه لطيف و كثيف و صغير و كبير و خفي و جلي، و الهاء تعود إلى اللّه و محله الرفع على الفاعلية و الباء مزيدة عند سيبويه و كان أصله أبصر أي صار ذا بصر، ثم نقل إلى صيغة الأمر بمعنى الإنشاء، فبرز الضمير لعدم لياق الصيغة له أو لزيادة الباء كما في قوله تعالى وَ كَفى‏ بِهِ و النصب على المفعولية عند الأخفش و الفاعل ضمير المأمور و هو كل أحد و الباء مزيدة إن كانت الهمزة للتعدية و معدية إن كانت للصيرورة

[۳] . قال بعضهم: الفاعل مضمر و التقدير: أوقع أيها المخاطب إبصارا بأمر الكهف، فهو أمر حقيقة.

[۴] . و جاء بما دل على التعجب من إدراكه للمسموعات و المبصرات للدّلالة على أن أمره في الإدراک خارج عن حد ما عليه إدراك السامعين و المبصرين، لأنه يدرك ألطف الأشياء و أصغرها كما يدرك أكبرها حجما و أكثفها جرما، و يدرك البواطن كما يدرك الظواهر و الضمير في بِهِ عائد على اللّه تعالى، و هل هو في موضع رفع أو نصب و هل أَسْمِعْ و أَبْصِرْ أمران حقيقة أم أمران لفظا معناهما إنشاء التعجب في ذلك خلاف مقرر في النحو. و قال ابن عطية: و يحتمل أن يكون المعنى أَبْصِرْ بدين اللّه وَ أَسْمِعْ أي بصر بهدى اللّه و سمع فترجع الهاء إما على الهدى و إما على اللّه ذكره ابن الأنباري.

[۵] . و قرأ عيسى: أسمع به و أبصر على الخبر فعلا ماضيا لا على التعجب، أي أَبْصَرَ عباده بمعرفته و أسمعهم، و الهاء كناية عن اللّه تعالى

[۶] . و قرأ و لا تشرك بالتاء مجزوما ابن عامر و روح و زيد عن يعقوب و سهل و الباقون «وَ لا يُشْرِكُ» بالرفع و الياء.

[۷] . و قرأ الجمهور: وَ لا يُشْرِكُ بالياء على النفي. و قرأ مجاهد بالياء و الجزم. قال يعقوب: لا أعرف وجهه. و قرأ ابن عامر و الحسن و أبو رجاء و قتادة و الجحدري و أبو حيوة و زيد و حميد ابن الوزير عن يعقوب و الجعفي و اللؤلؤي عن أبي بكر: و لا تشرك بالتاء و الجزم على النهي

[۸] . این دو روایت هم به مضمون فوق نزدیک است:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنْ ضُرَيْسٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَيْنِ عِلْمٌ مَبْذُولٌ وَ عِلْمٌ‏ مَكْفُوفٌ فَأَمَّا الْمَبْذُولُ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ شَيْ‏ءٍ تَعْلَمُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ الرُّسُلُ إِلَّا نَحْنُ نَعْلَمُهُ وَ أَمَّا الْمَكْفُوفُ فَهُوَ الَّذِي عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي أُمِّ الْكِتَابِ إِذَا خَرَجَ نَفَذَ. (الكافي، ج‏۱، ص۲۵۶)

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ سُوَيْدٍ الْقَلَّاءِ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَيْنِ عِلْمٌ لَا يَعْلَمُهُ إِلَّا هُوَ وَ عِلْمٌ عَلَّمَهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ فَمَا عَلَّمَهُ مَلَائِكَتَهُ وَ رُسُلَهُ ع فَنَحْنُ نَعْلَمُهُ. (الكافي، ج‏۱، ص۲۵۶)

[۹] . هم مرحوم طبرسی و هم علامه طباطبایی (مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۱۵؛ المیزان، ج۱۳، ص۲۷۶) با این برداشت مخالفت کرده‌اند با این بیان که معجزه‌آسا بودن این واقعه برای قبول زنده شدن مردگان در گروی این است که عدد توقف آنان معلوم باشد؛ اما به نظر می‌رسد چنین تلازمی نباشد بلکه صرف آگاهی از یک وقوع طولانی مدت برای دلالت فوق کافی است؛ و برخی احادیث هم با این معنا سازگارتر است، مانند حدیث۳ جلسه قبل.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*