۹۸۶) لا یصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ

۲۳-۲۵ شعبان ۱۴۴۱

ترجمه

نه سردرد گیرند [یا: جدا شوند] از آن؛ و نه [شرابشان / عقلشان] زایل گردد.

اختلاف قرائت

لا یُصَدَّعُونَ / لا یَصَدَّعُونَ / لا یَصْدَعون / لايُصَدِّعون[۱]
وَ لا ینْزفُونَ

در قرائت اهل کوفه (عاصم وحمزه و كسائي) و برخی از قرائات عشر (خلف) و اربعه عشر (اعمش) و برخی قرائات غیرمشهور (ابن مسعود و سلمي و جحدري و طلحه و عيسى و روایتی از قرائت ابن‌ابی‌اسحاق) به همین صورت «يُنزِفُون» یعنی فعل معلوم از باب إفعال قرائت شده است.

اما در سایر قرائات سبع، یعنی قرائت اهل مکه (ابن‌کثیر) و مدینه (نافع) و بصره (ابوعمرو) و شام (ابن عامر) و بقیه قرائات عشر (یعقوب و ابوجعفر) به صورت «يُنزَفُون» یعنی فعل مجهول از باب إفعال قرائت کرده‌اند [که در قرائت عاصم در آیه۴۷ سوره صافات نیز این کلمه همانند اینان قرائت شده است].

و دربرخی قرائات غیرمشهور (مانند قرائت ابن‌ابی‌اسحاق و نیز روایت مفضل از قرائت عاصم) به صورت «یَنزِفون» (فعل معلوم ثلاثی مجرد) قرائت شده است.

معجم القراءات ج۹، ص۲۹۵[۲]؛ مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۶[۳]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۸۰[۴]

نکات ادبی

لا یصَدَّعُونَ

ماده «صدع» در اصل به معنای شکاف برداشتن چیزی سفت و محکم است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۳۷[۵]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۲۱۰[۶]) و به تعبیر دیگر، شقه کردنی است که چیزی سفت و محکم را از هم جدا کند و بشکافد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۲۰۶) چنانکه خود کلمه «الصَّدْعِ» به شکافی که در اجسام صُلب (مانند شیشه و دیوار و …) حاصل آید گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۸) و به همین مناسبت به گیاهان هم گویند زیرا زمین را می‌شکافند و بیرون می‌آیند «وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ»[۷] (طارق/۱۲) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۳۸)

وباز به همین مناسبت به کسی که حق را کاملا آشکارا بیان کند می‌گویند: «صَدَع بالحقِّ» و آیه شریفه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ» (حجر/۹۴) را نیز از همین باب دانسته‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۳۸[۸]) و برخی این تعبیر را به معنای مطلبی را جدا و متمایز کردن و فیصله دادن دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۸)

«صُداع» به معنای سردرد را هم برگرفته از همین معنا می داند گویی از شدت درد شکافی در سر شخص ایجاد شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۸)

وقتی این ماده به باب تفعل می‌رود (در حالت مضارع گاه حرف تا در صاد ادغام می‌شود و یتصدّع به صورت یَصَّدَّع درمی‌آید) به معنای قبول و پذیرش «صَدع» (جدایی و انشقاق و پراکنده شدن) باشد که مثلا برای متفرق شدن مردم تعبیر «تصدَّع القَوْمُ» به کار می‌رود: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ» (روم/۴۳) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۳۸؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۸[۹]) که اسم مفعول آن «متصدع» می‌شود: «لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (حشر/۲۱) که می‌تواند به معنای قبول و پذیرش «صُداع» (سردرد) باشد که بر اساس قرائت مجاهد از آیه که به صورت «لا يُصَّدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ» (واقعه/۱۹) قرائت شده است.

وقتی به باب تفعیل می‌رود هم به معنای ایجاد «صُداع» (سردرد) در شخص است (که در زبان فارسی هم رایج شده که می گویند مصدع شما نمی‌شوم” یعنی سرتان را به درد نمی‌آورم) و هم به معنای متفرق کردن و پراکندن (كتاب العين، ج‏۱، ص۲۹۲[۱۰]) و در خصوص آیه: «لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ» (واقعه/۱۹) اغلب بر این باورند که به معنای این است که از آن شراب سردرد نمی گیرند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۸[۱۱]) هرچند برخی هردو معنا را در اینجا نیز محتمل دانسته و گفته‌اند می‌تواند به این معنا باشد که از نوشیدن آن شراب سردرد نمی‌گیرند ویا اینکه از آن مجلس متفرق نمی‌شوند (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۷[۱۲])

هرچند که برخی بر این باورند که در تمام موارد فوق «تصدّع» و «تصدیع» به معنای انقطاع و تقطّع و جدا شدن و یا قطع کردن است؛ در آیه ۴۳ سوره روم به این معناست که آنان از جمیع تعلق‌هایشان و از هرگونه یاور و دوست و پشتیبانی جدا می شوند؛ در آیه ۱۹ سوره واقعه به این معناست که آنان هرگز از این نعمتها جدا نمی‌شوند و در آیه ۲۱ سوره حشر بدین معناست که از شدت اثر پذیرفتن و خشوع، کوه هم متقطّع (تکه‌تکه) می شود؛ و حتی بر این باورند که در آیه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ» هم می‌فرماید نفس خویش را از جمیع تعلقات و آنچه ممکن است تو را از انجام ماموریتت به خود مشغول دارد منقطع کن. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۲۱۱[۱۳])

ماده «صدع» همین ۵ بار در قرآن کریم آمده است.

لا ینْزِفُونَ

از کاربردهای رایج ماده «نزف» تعبیر «نَزَفَ البئر» است که هنگامی که آب آن اندک اندک بتمامه کشیده و استخراج شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۹۸[۱۴]؛ مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۷[۱۵]) و به شخصی که چنان دچار عطش شود که زبانش خشک شود، و یا خونش بتمامه بر زبان جاری شده باشد «نزیف» گویند؛ و نیز به استعاره به شخصی که مست شده باشد به این لحاظ که شراب عقل وی را برکشیده و خالی کرده است (كتاب العين، ج‏۷، ص۳۷۳[۱۶]) به همین مناسبت اغلب اهل لغت بر این باورند که اصل این ماده دلالت دارد بر تمام شدن و منقطع شدن چیزی (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۱۶[۱۷]) به تعبیر دیگر: جذب و استخراج چیزی از باطن آن به نحوی که کاملا منقطع شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۸۴[۱۸]) وباز به تعبیر دیگر، از دست رفتن عمده ویا کل آن چیزی (بویژه اگر مایع باشد) که در باطن و درون چیزی بوده و آن را پر کرده است. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۱۷۹)

این کلمه دوبار به صورت منفی در قرآن کریم به کار رفته است؛ یکی در آیه «لا فيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ» (صافات/۴۷) و دیگری در آیه «لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏» (واقعه/۱۹). برخی این تعبیر را به معنای پایان نیافتن شراب آنان گرفته‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۱۶[۱۹]) و برخی به این معنا که شراب عقل آنان را از بین نمی‌برد دانسته‌اند (كتاب العين، ج‏۷، ص۳۷۳) و برخی هردو معنا را احتمال داده‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۹۹[۲۰]). برخی هم توضیح داده‌اند که فعل «أنزف» در دو معنا به کار رفته است: یکی مست شدن و دیگری تمام شدن؛ که این تمام شدن هم برای تمام شدن خود شراب به کار رفته و هم برای تمام شدن و زایل شدن عقل توسط شراب؛ یعنی در این آیات می تواند به معنای این باشد که هرگز از این شراب مست نمی‌شوند ویا عقلشان زاید نمی‌شود و می‌تواند به این معنا باشد که این شرابشان هرگز تمام نمی‌شود (مجمع البيان، ج‏۸، ص۶۹۱‏[۲۱]) و البته برخی این تعبیر را نه ناظر به نسبت بهشتیان و شراب، بلکه ناظر به نسبت آنان و بهشت دانسته و گفته اند بدین معناست که آنان را هرگز از بهشت بیرون نیاورند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۸۵[۲۲]) و با توجه به اینکه در یکی تعبیر «عنها» آمده و در دیگری نیامده، بعید نیست که در یکی تاکید بر یکی از این معانی و در دیگری تاکید بر معنای دیگر باشد.

ماده «نزف» تنها همین دوبار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

۱) از امام صادق ع روایت شده که درباره این سخن خداوند عز و جل که می‌فرماید «در بهشت جاودانه‌اند و تحولی از این وضعیت خود را نمی خواهند» فرمود:

در آن جاودانه‌اند و از آن خارج نمی‌شوند و «وَ لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا» یعنی آن را با هیچ چیز حاضر نیستند عوض کنند.

تفسير القمي، ج‏۲، ص۴۶

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ [جَعْفَرٍ] أَحْمَدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ [عُبَيْدِ اللَّهِ‏] بْنِ مُوسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِهِ: «خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا» قَالَ:

خَالِدِينَ فِيهَا لَا يَخْرُجُونَ مِنْهَا «وَ لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًا» قَالَ: لَا يُرِيدُونَ بِهَا بَدَلا.

 

۲)  از امام باقر ع (و نیز امام صادق ع) روایت شده است که امیرالمومنین ع از رسول الله تفسیر آیه «روزی که تقواپیشگان را به صورت «وفد» به جانب خداوند رحمان محشور کنیم» (مریم/۸۵) سوال کرد. ایشان فرمودند:

یا علی! «وفد» همان سواره بودن است؛ همانا آنان اشخاصی که تقوای الهی در پیش گرفتند پس خداوند آنان را دوست داشت و به خود اختصاص داد و از اعمالشان راضی بود  پس آنان را تقواپیشگان نامید.

سپس فرمود: یا علی!سوگند به کسی که حبه راشکافت و دانه رابیرون آورد  همانا آنان از قبرهایشان بیرون می‌آیند در حالی که فرشتگان به استقبال آنان آمده‌اند با مرکبهایی از مرکبهای  عزت، که برآنان جهاز‌هایی از طلا که با مروارید و یاقوت تزیین شده قرار داد و روانداز آن از ابریشم و حریر است و زمامشان از ارجوانِ [= طناب بافته شده از مو] سرخ‌رنگی می‌باشد که آنان را به سوی محشر به پرواز درمی‌آورند؛ همراه هریک از آنان هزار فرشته در پیش رو و چپ و راستشان است که برایشان هلهله می‌کنند تا اینکه به باب بهشت اعظم برسند و بر در این بهشت درختی است که برگی از آن بر سر هزار نفر سایه می افکند و سمت راست این درخت چشمه پاک و مطهری است که از آن شربتی می‌نوشند و خداوند به سبب آن دلهای آنان را از حسد پاک می‌کند و مو[های زاید] را از پوست آنان می‌ریزاند و این همان سخن خداوند عز و جل است که «و پروردگارشان آنان را شرابی طهارت‌بخش نوشانید» (انسان/۲۱) از آن چشمه طهارت‌بخش. سپس به جانب چشمه دیگری در آن سوی درخت می‌روند و در آن غسل می‌کنند و آن چشمه حیات است پس دیگر هرگز نمی‌میرند…

الكافي، ج‏۸، ص۹۶؛ تفسير القمي، ج‏۲، ص۵۳-۵۴

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ الْمَدَنِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سُئِلَ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ‏ إِلَى الرَّحْمنِ‏ وَفْداً»

[تفسیر قمی: حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِيكٍ الْعَامِرِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَأَلَ عَلِيٌّ ع رَسُولَ اللَّهِ ص عَنْ تَفْسِيرِ قَوْلِهِ «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ‏ إِلَى الرَّحْمنِ‏ وَفْداً»]

فَقَالَ يَا عَلِيُّ! إِنَّ الْوَفْدَ لَا يَكُونُونَ إِلَّا رُكْبَاناً أُولَئِكَ رِجَالٌ اتَّقَوُا اللَّهَ فَأَحَبَّهُمُ اللَّهُ وَ اخْتَصَّهُمْ وَ رَضِيَ أَعْمَالَهُمْ فَسَمَّاهُمُ الْمُتَّقِينَ.

ثُمَّ قَالَ لَهُ يَا عَلِيُّ أَمَا وَ الَّذِي فَلَقَ‏ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُمْ لَيَخْرُجُونَ مِنْ قُبُورِهِمْ[۲۳] وَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَتَسْتَقْبِلُهُمْ بِنُوقٍ مِنْ نُوقِ الْعِزِّ عَلَيْهَا رَحَائِلُ الذَّهَبِ مُكَلَّلَةً بِالدُّرِّ وَ الْيَاقُوتِ‏  وَ جَلَائِلُهَا الْإِسْتَبْرَقُ وَ السُّنْدُسُ وَ خُطُمُهَا جُدُلُ الْأُرْجُوَانِ تَطِيرُ بِهِمْ إِلَى الْمَحْشَرِ  مَعَ كُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ أَلْفُ مَلَكٍ مِنْ قُدَّامِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ يَزُفُّونَهُمْ زَفّاً حَتَّى‏  يَنْتَهُوا بِهِمْ إِلَى بَابِ الْجَنَّةِ الْأَعْظَمِ وَ عَلَى بَابِ الْجَنَّةِ شَجَرَةٌ إِنَّ الْوَرَقَةَ مِنْهَا لَيَسْتَظِلُّ تَحْتَهَا أَلْفُ رَجُلٍ مِنَ النَّاسِ وَ عَنْ يَمِينِ الشَّجَرَةِ عَيْنٌ‏ مُطَهِّرَةٌ مُزَكِّيَةٌ قَالَ فَيُسْقَوْنَ مِنْهَا شَرْبَةً فَيُطَهِّرُ اللَّهُ بِهَا قُلُوبَهُمْ مِنَ الْحَسَدِ وَ يُسْقِطُ مِنْ أَبْشَارِهِمُ الشَّعْرَ  وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً»  مِنْ تِلْكَ الْعَيْنِ الْمُطَهِّرَةِ قَالَ ثُمَّ يَنْصَرِفُونَ إِلَى عَيْنٍ أُخْرَى عَنْ يَسَارِ الشَّجَرَةِ فَيَغْتَسِلُونَ فِيهَا وَ هِيَ عَيْنُ الْحَيَاةِ فَلَا يَمُوتُونَ أَبَدا.

 

۳) عبید می‌گوید: یحیی بن عبدالله بن حسن از پدرش (که از بزرگان سادات حسنی است) و نیز از امام صادق ع روایت کرد که هریک از آنان از پدرشان از جدشان روایت کرده‌اند که رسول الله ص فرمود:

همانا در فردوس چشمه‌ای است شیرین‌تر از عسل و نرمتر از کره و سردتر از برف و خوشبوتر از مشک؛ در آن طینتی است که خداوند عز و جل ما را از آن آفرید و شیعیان ما را هم از آن آفرید؛ و آن [باطنِ] همان میثاقی است که خداوند بر ولایت علی بن ابی‌طالب اخذ کرده است.

عبید می‌گوید این حدیث را برای امام باقر ع ذکر کردم؛ ایشان فرمود یحیی بن عبدالله به تو درست گفت. پدرم از جدش از پیامبر ص همین گونه روایت کرد.

الأمالي (للطوسي)، ص۳۰۸

حَدَّثَنَا أَبُو مَنْصُورٍ السُّكَّرِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي جَدِّي عَلِيُّ بْنُ عُمَرَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ إِسْحَاقُ بْنُ مَرْوَانَ الْقَطَّانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَيْدُ بْنُ مِهْرَانَ الْعَطَّارُ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ، عَنْ أَبِيهِ، وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ)، عَنْ أَبِيهِمَا، عَنْ جَدِّهِمَا، قَالا: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ):

إِنَّ فِي الْفِرْدَوْسِ لَعَيْناً أَحْلَى مِنَ الشَّهْدِ، وَ أَلْيَنَ مِنَ الزُّبْدِ، وَ أَبْرَدَ مِنَ الثَّلْجِ، وَ أَطْيَبَ مِنَ الْمِسْكِ، فِيهَا طِينَةٌ خَلَقَنَا اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) مِنْهَا، وَ خَلَقَ مِنْهَا شِيعَتَنَا، فَمَنْ لَمْ يَكُنْ مِنْ تِلْكَ الطِّينَةِ فَلَيْسَ مِنَّا، وَ لَا مِنْ شِيعَتِنَا، وَ هِيَ الْمِيثَاقُ الَّذِي أَخَذَ اللَّهُ (عَزَّ وَ جَلَّ) عَلَيْهِ وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ.

قَالَ عُبَيْدٌ: فَذَكَرْتُ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ هَذَا الْحَدِيثَ، فَقَالَ: صَدَقَكَ يَحْيَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، هَكَذَا أَخْبَرَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)

 

۴) عبدالله بن سنان حکایت مفصلی را تعریف می‌کند که امام صادق ع وی را با خود بیرون مدینه برد و در آنجا ظاهرا چشم باطنی وی را باز کرد. وی داستان را چنین ادامه می‌دهد:

پس نگاهم افتاد به رودی که که از یک جانبش آبی سفیدتر از برف جاری بود و از جانب دیگرش شیری سفیدتر از برف و در وسط آن شرابی بود خوش‌رنگ‌تر از یاقوت و من هرگز چیزی زیباتر از این شراب بین آن شیر و آب ندیده بودم …. پس مقداری از آن به من داد و نوشیدم وهرگز نوشیدنی‌ای به خوش‌گواری و لذیذی آن نخورده بودم و بویی همچون بوی مشک داشت؛ پس در پیاله نگاه کردم و در آن [در آن واحد] سه رنگ از شراب دیدم. گفتم فدایت شوم: من تاکنون چنین چیزی ندیده بودم و اصلا گمان نمی کردم که چنین چیزی باشد.

فرمود: همانا این اندکی از آن چیزی است که خداوند برای شیعیان ما آماده کرده است. همانا مومن وقتی که از دنیا می‌رود روحش در این رود وارد می‌شود و در باغهای آن به گردش می‌پردازد و از شراب آن می نوشد …

بصائر الدرجات، ج‏۱، ص۴۰۴

حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ سَلَمَةَ عَنِ‏  الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ ابْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ …[۲۴]

فَنَظَرْتُ إِلَى نَهَرٍ يَجْرِي [مِنْ‏] جَانِبِهِ مَاءٌ أَبْيَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ مِنْ جَانِبِهِ هَذَا لَبَنٌ أَبْيَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ فِي وَسَطِهِ خَمْرٌ أَحْسَنُ مِنَ الْيَاقُوتِ فَمَا رَأَيْتُ شَيْئاً أَحْسَنَ مِنْ تِلْكَ الْخَمْرِ بَيْنَ اللَّبَنِ وَ الْمَاءِ …[۲۵] فَنَاوَلَنِي فَشَرِبْتُ فَمَا رَأَيْتُ شَرَاباً كَانَ أَلْيَنَ مِنْهُ وَ لَا أَلَذَّ مِنْهُ وَ كَانَتْ رَائِحَتُهُ رَائِحَةَ الْمِسْكِ فَنَظَرْتُ فِي الْكَأْسِ فَإِذَا فِيهِ ثَلَاثَةُ أَلْوَانٍ مِنَ الشَّرَابِ.

فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ قَطُّ وَ لَا كُنْتُ أَرَى أَنَّ الْأَمْرَ هَكَذَا!

فَقَالَ لِي هَذَا أَقَلُّ مَا أَعَدَّهُ اللَّهُ لِشِيعَتِنَا إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا تُوُفِّيَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَى هَذَا النَّهَرِ وَ رَعَتْ‏  فِي رِيَاضِهِ وَ شَرِبَتْ مِنْ شَرَابِهِ …[۲۶]

تدبر

۱) «لا یصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ»

چنانکه در نکات ادبی گذشت کلمه «تصدیع» هم به معنای سردرد گرفتن است و هم متفرق و پراکنده شدن؛ کلمه «انزاف» در اینجا هم به معنای تمام شدن شراب می‌تواند باشد؛ هم به معنای مست شدن و هم به معنای زایل شدن عقل آنها.

همچنین مرجع ضمیر «عنها» هم می‌تواند «کأس من معین: پیاله‌ای از شراب» باشد و هم «سرر موضونة» و خود بهشت باشد.

با توجه به امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا تمامی اینها می‌تواند مد نظر باشد (چنانکه تقریبا همه این اقوال بیان شده است؛ ر.ک: مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲[۲۷]) یعنی این آیه می خواهد بفهماند که:

شراب‌های بهشتی چنان‌اند که نه نوشیدن آن موجب سردرد می‌شود؛ و نه انسان مست و عقل را زایل می‌کند؛ و نه هیچگاه تمام می‌شود. و خود بهشتیان هم نه از این موقعیت بهشتی و همنشینی‌ای که دارند متفرق و پراکنده می‌شوند و نه این موقعیت از آنان زایل و سلب می‌شود.[۲۸]

 

۲) «لا یصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ»

شرابه‌های بهشتی نه سردردی در پی دارد و نه عقل و هوش را از سر می‌رباید.

در واقع، آنچه [در بهشت]‌عرضه مى‏شود، آفاتى ندارد (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۲۳).

نکته‌ای درباره شراب بهشتی

برخی اصرار دارند که آنچه در بهشت است صرفا نوشیدنی‌های مطبوع است و نام شراب نمی‌توان بر آن نهاد. اما باید گفت حتی اگر بر دلالت «کأس من معین» بر پیاله‌ای از شراب ویا بتوان تردید کرد، خداوند صریحا از کلمه «خمر» (أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبين؛ محمد/۱۵) ویا «رحیق»  (يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ؛ مطففین/۲۵) برای بهشتیان نام برده که مشخصا در مورد شراب به کار می‌رود.

اما نکته مهم این است که این نعمت مثل تمامی نعمتهای بهشتی عوارض دنیوی‌اش را ندارد؛ یعنی همان گونه که خوردن و نوشیدن در دنیا گاه با عوارضی مانند دل درد ویا مسائل مربوط به دفع همراه است (که در بهشت از این امور خبری نیست) شرابهای بهشتی هم عوارض سوء شراب دنیوی همچون سردرد و بی‌عقلی را ندارد.

ظاهرا آنچه شراب را برای شرابخواران جذاب می‌کند یکی لذتی است که با خوردن این شراب بدانان دست می‌دهد و دوم بی‌خیالی‌ای است که به خاطر زوال عقل بدان دست می‌یابند و با آن بی‌خیالی، برای دقایق یا ساعاتی خود را از مشکلات پیرامونشان رها می‌کنند و در اوهام دلخواهشان غوطه ور می گردند با تضعیف عقل عملی، بدون اینکه هیچ مانع اخلاقی و شرعی‌ای از درون مانع آنان باشد به هر کاری که می‌خواهند دست می‌زنند.

اما بهشتیان،و بویژه مقربان، در موقعیتی هستند که هرچه اراده کنند برایشان حاصل می‌شود و نیز هیچ مانعی برای آنچه دلشان می‌خواهد موجود ندارد (فيها ما تَشْتَهيهِ الْأَنْفُسُ؛ زخرف/۷۱) پس نیاز به خیال‌پردازی و فرو رفتن در خیالات ندارند تا در عالم خیال به دلخواه های خود برسند ویا با از دست دادن عقل مانع‌های درونی‌شان برداشته شود.

از این رو، شرابهای بهشتی، به تصریح آیه ۱۵ سوره محمد آن لذت را همراه دارند؛ و از سوی دیگر چون بهشتیان چون هیچ دغدغه و نگرانی‌ای ندارند نیازی ندارند که چیزی عقل آنان را زایل کند؛ بلکه برای کسی که همه امکانات دلخواهش مهیاست، داشتن عقل است که استفاده وی از لذتهای آنجا را چند برابر می‌کند؛

و آنچه از مجموع آیات و روایات فهمیده می‌شود این است که شراب بهشتی فقط لذت‌های رایج شراب (خوشمزگی و گوارایی و خنکی و خوش‌بویی؛ حدیث۳) را دارد و شخص را از نوشیدنی خوش و خرم می‌کند (محمد/۱۵) و حتی زیبایی‌اش هم خیره‌کننده است (حدیث۴) بلکه همه بدی‌های درونی (مانند حسد) و زشتی‌های جسمانی (مانند موهای زاید بدن) را از وجود شخص می‌زداید (حدیث۲) و از این روست که برخلاف وضعیت‌های دنیوی که غالبا پس از مدتی تکرار دلزدگی می‌آورد، آنان اصلا دلشان نمی‌خواهد که از آن وضعیت بدرآیند (حدیث۱).

اینها در حد فهم ما از شراب بهشتی است؛ وگرنه متناسب با مراتب ملکوتی عالم این شراب باطنی هم دارد و اثرات عظیم معنوی‌ای هم در انسان می‌گذارد که یکی از آنها همان است که در روایت منسوب به امام صادق ع گذشت که انسان را از ماسوی الله پاک می کند. (ذیل آیه قبل، تدبر۳)

 

۳) «لا یصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ»

حکایت

نقل شده است که مامون در طرسوس (نام شهری که ظاهرا جزء امپ‍راطوری روم بوده و امروزه در ترکیه واقع است) به صداع (سردرد) مبتلا شد و هیچ مداوایی جواب نداد. قیصر برایش قلنسوه (کلاهی کوچک) فرستاد و نوشت که به من خبر داده اند که به صداع مبتلا شده‌ای. این را روی سرت بگذار آرام می‌شود.

وی ترسید که مسموم باشد؛ ابتدا دستور داد آن را روی سر کسی که آن را آورده بود گذاشتند مشکلی رخ نداد. سپس آن را روی سرش گذاشت و دردش آرام شد. تعجب کرد و داد آن را شکافتند. درونش کاغذ کوچکی یافت که رویش چنین نوشته شده بود:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كَمْ مِنْ نِعْمَةٍ [لِلَّهِ] فِي عِرْقٍ سَاكِنٍ؛ حم عسق؛ لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏؛ مِنْ كَلَامِ الرَّحْمَنِ خَمَدَتِ النِّيرَانُ؛ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ العلی العظیم.

بسم الله الرحمن الرحیم؛ چه بسیار نعمتی از آن خداوند در رگی ساکن؛ حم عسق؛ نه از آن سردرد گیرند و نه [عقلشان] زایل شود« (واقعه/۱۹) از سخن خداوند رحمان است که آتش‌ها خاموش شوند؛ و هیچ حول و قوه‌ای نیست مگر به خداوند علیّ عظیم.

ربیع الابرار و نصوص الأخبار، ج۵، ص۶۶؛ زهر الربیع (نعمة الله جزائری)، ص۱۷۲؛ بحار الأنوار، ج‏۹۲، ص۶۳

صُدِّعَ الْمَأْمُونُ بِطَرَسُوسَ فَلَمْ يَنْفَعْهُ عِلَاجٌ فَوَجَّهَ إِلَيْهِ قَيْصَرُ قَلَنْسُوَةً وَ كَتَبَ بَلَغَنِي صُدَاعُكَ فَضَعْ هَذِهِ عَلَى رَأْسِكَ يَسْكُنْ. فَخَافَ أَنْ تَكُونَ مَسْمُومَةً فَوُضِعَتْ عَلَى رَأْسِ حَامِلِهَا فَلَمْ تَضُرَّهُ؛ ثُمَّ وَضَعَ عَلَى رَأْسِ مُصَدَّعٍ فَسَكَنَ فَوَضَعَهَا عَلَى رَأْسِهِ فَسَكَنَ. فَتَعَجَّبَ مِنْ ذَلِكَ؛ فَفُتِقَتْ فَإِذَا فِيهَا رق فیه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ كَمْ مِنْ نِعْمَةٍ [لِلَّهِ] فِي عِرْقٍ سَاكِنٍ؛ حم عسق؛ لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏؛ مِنْ كَلَامِ الرَّحْمَنِ خَمَدَتِ النِّيرَانُ؛ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ العلی العظیم.[۲۹]

 

دو مورد اخیر را چندان قانع کننده نیافتم و لذا در کانال نگذاشتم:

۴) «لا یصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ»

در میان آثار مخرب شراب چرا به دو عامل تصدیع و انزاف اشاره کرد؟

الف. سردرد غالبا ناظر به تاثیری است که عوامل بیرونی بر انسان می گذارند و زوال عقل مساله درونی انسان است؛ و می خواهد با این تعبیر مبرا بودن این شرابها از هرگونه عارضه بیرونی و درونی را نشان دهد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۸۶[۳۰])

ب. سردرد مساله ای است که بیشتر رنگ و بوی عارضه جسمانی را دارد و مستی و زوال عقل، رنگ و بوی عوارض روحی را دارد؛ و می خواهد بفرماید این شراب بهشتی هیچ گونه عارضه جسمی و روحی ندارد.

ج. …

 

۵) « كَأْسٍ مِنْ مَعینٍ؛ لا یصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ»

در قرآن کریم با اینکه از تعبیر »کأس» ۶ بار استفاده شده (آیه قبل، تدبر۲) اما تعبیر «كَأْسٍ مِنْ مَعینٍ» فقط دوبار آمده است؛ یکی در سوره صافات و دیگری در اینجا؛ که اولی در وصف «مُخلَصین» است و این دومی در وصف «مقربان» و چنانکه قبلا (جلسه ۹۸۴، تدبر۵) اشاره شد به احتمال خیلی زیاد، مخلصین همان مقربان باشند.

در صوره صافات می‌فرماید:

«إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصينَ … يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعينٍ؛ بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ؛ لا فيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ» (صافات/۴۰-۴۷)

و در اینجا فرمود:

«وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ؛ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ … يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ؛ بِأَكْوابٍ وَ أَباريقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعينٍ؛ لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ» (واقعه/۱۹)

در سوره صافات بر بیضاء بودن و مایه لذت بودن این پیااله شراب تاکید کرد؛ اما این دو را در این سوره اشاره نکرد.

از سوی دیگر در آنجا عدم ایجاد سردرد و مشکلات جسمانی‌اش را با تعبیر «لا فيها غَوْلٌ» بیان کرد (غول را به معنای هرگونه فساد و درد دانسته‌اند) که تناظری دارد با تعبیر «لا يُصَدَّعُونَ» در این آیه؛ اما درباره فعل ینزفون، علاوه بر اینکه آنجا تعبیر «عنها» را برای «ینزفون» آورد و اینجا نیاورد؛ این فعل را در این سوره فعل معلوم و در آن سوره به صورت مجهول آورد. چرا؟ (البته در قرائات غیرکوفی اینجا نیز به صورت فعل مجهول آمده و دیر این سوال منتفی می‌شود؛ اما چون تمامی قرائات نازل شده از سوی خداوند متعال است، در مورد آن قرائت این سوال به قوت خود باقی است)

الف. در خصوص «مخلَص» تاکید اصلی بر این است که آنان هیچ چیزی از خود ندارند و خدا آنان را خالص کرده است؛ و شاید به همین مناسبت است که افعال مربوط به آنان را با فعل مجهول آورد «یطاف … يُنْزَفُونَ» که هیچ فاعلی غیر از خداوند در نسبت با آنان لحاظ نشود؛ اما در اینجا بحث از مقربان است که در درسته‌بندی‌ای در برابر اصحاب یمین و اصحاب شمال قرار گرفته و محل اصلی این سوره اعمال خود انسانهاست که آنان را بهشتی یا جهنمی کرده است؛ لذا شاید آن نکته که مجهول بیاید در اینجا چندان ضرورتی پیدا نمی‌کند  چنانکه یطوف را هم معلوم آورد. (البته بر این تحلیل می‌توان مناقشه کرد که در آنجا تعبیر «لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ» را آورد که تاکیدی بر نقش فاعلی آنهاست)

ب. برخی بر این باورند که مقربان فوق مخلصین هستند و به مقام طمأنینه کامل رسیده‌اند لذا هیچ عامل بیرونی‌ای بر انان اثر ندارد؛ اما مخلصین هنوز به آن مرتبه نرسیده‌اند و لذا تحت تاثیر عوامل بیرونی قرار می‌گیرند. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۸۶[۳۱]). اما صرف نظر از اینکه ربط این تحلیل با معلوم و مجهول آوردن فعل مربوطه تناسب چندانی ندارد، تفکیک مقام مقربان و مخلصین به این بیان هم بسیار قابل مناقشه است.

ج. …

 


[۱] . قراءة الجمهور «لايُصَدَّعون» بضم الياء وتخفيف الصاد.

وقرأ مجاهد «لايَصَّدَّعون» بفتح الياء وشد الصاد ، وأصله: «يتصدعون»، فأدغمت التاء في الصاد ، ومعناه: لايتفرقون .

وقرئ «يَصْدَعون» بفتح الياء وإسكان الصاد من صدع، أي: لا يصدع بعضهم بعضا، أي لايفرقونهم

وقرئ «لايُصَدِّعون» بضم الياء وتخفيف الصاد وكسر الدال مشددة. (معجم القراءات ج۹، ص۲۹۴)

[۲] . قرأ عاصم وحمزة والكسائي وخلف وابن أبي إسحاق وابن مسعود والسلمي والجحدري والأعمش وطلحة وعيسى «يُنزِفُون» بضم الياء وكسر الزاي من «أنزف». وقرأ ابن كثير ونافع وأبو عمرو وابن عامر ويعقوب وأبو جعفر «يُنزَفُون» بضم الياء وفتح الزاي ، مبنيا للمفعول. وقرأ المفضل عن عاصم وابن أبي إسحاق «یَنزِفون» بفتح الياء وكسر الزاي من «نزف» الثلاثي.

[۳] . في الشواذ قراءة ابن أبي إسحاق «و لا يَنزِفون» بفتح الياء و كسر الزاي.

[۴] . و الجمهور: وَ لا يُنْزِفُونَ مبنيا للمفعول. قال مجاهد و قتادة و جبير و الضحاك: لا تذهب عقولهم سكرا و ابن أبي إسحاق: بفتح الياء و كسر الزاي، نزف البئر: استفرغ ماءها، فالمعنى: لا تفرغ خمرهم. و ابن أبي إسحاق أيضا و عبد اللّه و السلمي و الجحدري و الأعمش و طلحة و عيسى: بضم الياء و كسر الزاي: أي لا يفنى لهم شراب.

[۵] . الصاد و الدال و العين أصلٌ صحيح يدلُّ على انفراجٍ فى الشى‏ء. يقال صَدَعْتُه فانصدَعَ و تصدَّع. و صَدَعتُ الفلاةَ: قطعتُها. و دليلٌ هاد مِصدَع.

[۶] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو القطع في امور مهمّة أو صلبة مادّيا أو معنويّا، و الشقّ كما مرّ هو الانفراج المطلق.

و باعتبار هذا المعنى تطلق المادّة على الشقّ و التفرّق و التبيّن و الإجهار و الإظهار و الانفطار و نظائرها إذا لوحظ قيد الانقطاع.فيطلق الصَّدِيعُ على الصبح باعتبار كونه قاطعا ظلمة الليل. و على الجبل الطويل باعتبار قطعه الأراضي من جانبيه. و هكذا على السبيل و الواد الطويلين إذا قطعا الأراضي. و على ما تفرّق كالقطعة من غنم. و على الإجهار و الإظهار باعتبار التبيين و قطع الخفاء و الستر.

[۷] . درباره این کلمه در این آیه مرحوم مصطفوی در التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۲۱۰-۲۱۱ چنین توضیح داده است:

يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ فَما لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ‏- ۸۶/۱۲٫فانّ ما يتعلّق بالعالم العلويّ هو باق و راجع الى صاحبه و أصله، و لا يفنى منه شي‏ء. و أمّا ما يتعلّق بالعالم السفليّ و الأرض المادّيّ: فهو فان و منقطع.و في العالم الصغير: فما يتعلّق بالبدن و ما يصدر منه من أعماله و حركاته و مظاهره و آثار قوّته كلّها منقطعة فانية غير مستمرّة. و أمّا ما يتعلّق بروحه و ما هو من آثار ملكات باطنه من خير أو شرّ و من نور أو ظلمة فهو باق و ثابت في نفسه و راجع الى صاحبه-. يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ.و هذا يوم ينقطع عنه كلّ قوّة و ناصر كانت في المادّة و الظاهر-. يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى‏ عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ.و أمّا في السماء و الأرض الظاهريّة المادّيّة: فانّ للسماء في قبال الأرض قوّة دافعة تدفع الى الأرض و تعيد كلّ شي‏ء ثقيل اليها كالماء. و أمّا الأرض فكلّ شي‏ء فيها يحيى و يموت و يوجد و يفنى و يظهر و ينقطع-. وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها.و ظاهر الآية الكريمة و سياقها يؤيّد تعلّقها بالسماء الروحاني و الأرض الماديّ.

[۸] . و الصَّدْع: النّبات؛ لأنه يَصدَع الأرض، [فى‏] قوله تعالى: وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ‏. و من الباب: صَدَع بالحقِّ، إِذا تكلَّمَ به جهاراً. قال سبحانَه لنبيِّه عليه السلام: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ.

[۹] . الصَّدْعُ: الشّقّ في الأجسام الصّلبة كالزّجاج و الحديد و نحوهما. يقال: صَدَعْتُهُ فَانْصَدَعَ، و صَدَّعْتُهُ فَتَصَدَّعَ، قال تعالى: يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ‏ [الروم/۴۳]، و عنه استعير:صَدَعَ الأمرَ، أي: فَصَلَهُ، قال: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ [الحجر/۹۴]… و تَصَدَّعَ القومُ أي: تفرّقوا.

[۱۰] . الصُّداع: وجع الرأس. صُدِّعَ الرجل تَصديعا، و يجوز صُدِعَ فهو مَصدوع في الشعر. صَدَّعْتُهم فَتَصَدَّعوا أي: فرقتهم فتفرقوا.

[۱۱] . و كذا استعير منه الصُّدَاعُ، و هو شبه الاشتقاق في الرّأس من الوجع. قال: لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏ [الواقعة/۱۹].

[۱۲] . «لا يُصَدَّعُونَ عَنْها» أي لا يأخذهم من شربها صداع و قيل لا يتفرقون عنها.

[۱۳] . فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ‏- ۳۰/ ۴۴٫أي يَتَصَدَّعُونَ، قلبت التاء صادا كما في اصّعّد يصّعّد، و المعنى- من قبل أن يأتي يوم لا مردّ لذلك اليوم من اللّه، يومئذ ينقطعون عن جميع ما يتعلّق بهم و عن أيّ قوّة و ناصر و ظهير و معين، و يتجرّدون عن أيّ وسيلة و سبب و قدرة شخصيّة مادّيّة، إلّا أن يتحصّل لهم ارتباط روحانيّة بواسطة توجّه الى البرنامج الإلهيّ.

بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏- ۵۶/ ۲۰٫أي لا يجعلون مقطوعين عن هذه الإنعامات الإلهيّة.

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً- ۵۹/ ۲۱٫أي متقطّعا بشدّة من شدّة التأثّر و الخشوع.

فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ‏ ۱۵/ ۹۴٫أي فاقطع نفسك عن التعلّقات و تبتّل عمّا يشغلك فيما تكون مأمورا به، و أعرض عن المخالفين و المشركين الّذين ليس لهم إخلاص في عملهم.

[۱۴] . نَزَفَ الماء: نَزَحَهُ كلَّه من البئر شيئا بعدَ شي‏ء، و بئر نَزُوفٌ: نُزِفَ ماؤه، و النُّزْفَةُ: الغَرْفة،و الجمع النُّزَفُ، و نُزِفَ دَمُهُ، أو دَمْعُهُ. أي: نُزِعَ كلّه، و منه قيل: سَكْران نَزِيفٌ: نُزِفَ فَهْمُهُ بسُكْره.

[۱۵] . قال ابن جني نزف البئر ينزفها نزفا إذا استقي ماؤها و أنزفت الشي‏ء إذا أفنيته قال الشاعر: «لعمري لئن أنزفتم أو صحوتم / لبئس الندامى كنتم آل أبحرا»…«وَ لا يُنْزِفُونَ» أي لا تنزف عقولهم بمعنى لا تذهب بالسكر عن مجاهد و قتادة و الضحاك و من قرأ ينزفون حمله على أنه لا تفنى خمرهم.

[۱۶] . نُزِفَ دمُ [فلان‏] فهو نَزِيفٌ مَنْزُوفٌ، أي: انقطع عنه، قال الله عز و جل: «وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ‏»، أي: لا تَنْزِفِ الخمر عقولهم. و السَّكْران نَزِيفٌ، أي: مَنْزُوفٌ عقله. و النَّزْفُ: نزح الماء من البئر أو النهر شيئا بعد شي‏ء. و الفعل: يَنْزِفُ، و القليل منه: نَزْفَةٌ. و أَنْزَفَ القوم: نُزِفَ ماءُ بئرهم. و النَّزْفُ: الدمع. و يقال للرجل الذي عطش حتى يبست عروقه و جف لسانه: نَزِيفٌ، قال: «شُرْبَ النَّزِيفِ ببَرْدِ ماءِ الْحَشْرَجِ» و الحَشْرَجُ: كُوزٌ، و يقال: بل حفيرة تحفر للماء. [و قالت بنت الجَلَنْدَى مَلِكُ عُمَان حين ألبست السلحفاةَ حُلِيَّها و دخلت البحر فصاحت و هي تقول: نَزَافِ نَزَافِ، و لم يبق في البحر غير قُذَاف .. أرادت: انْزِفْنَ الماءَ فلم يبق غير غَرْفَةٍ].

[۱۷] . النون و الزاء و الفاء أصلٌ يدلُّ على نَفاد شي‏ءٍ و انقطاع. و نُزِفَ دمُه: خَرَج كلُّه. و السَّكرانُ نَزِيفٌ، أي نُزِفَ عَقلُه. قال: «و إذ هي تمشِي كمشي النَّزي / فِ يَصْرَعهُ بالكَثيب البَهَرْ» و النَّزْف: نزحُ الماء من البئر شيئًا بعد شي‏ء. و أنْزَفُوا: ذهَبَ ماءُ بئرهم.

[۱۸] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو جذب شي‏ء و استخراجه من باطن شي‏ء آخر حتّى ينقطع. و من مصاديقه: نزح الماء عن النهر أو البئر. و استخراج الدم بفصد أو غيره عن البدن. و سيلان الدمع حتّى ينفد. و السكر بانقطاع العقل و التوجّه. و ذهاب الحجّة و انقطاعها. و ظهور اليبس و العطش في البدن بتماميّة الرطوبة و الماء فيه.

[۱۹] . و أنْزَفُوا: انقطَعَ شرابُهم. قال اللَّه سبحانه: لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏». و النُّزْفة: الغُرفة. و هو بحرٌ لا يُنزَف. و نُزِف الرجلُ في الخُصومة: انقطعت حجته.

[۲۰] . قال تعالى: «لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يَنْزِفُونَ» [الواقعة/۱۹] و قرئ: «يُنْزِفُونَ‏» من قولهم: أَنْزَفُوا: إذا نَزَفَ شرابُهم، أو نُزِعَتْ عقولُهم. و أصله من قولهم: أَنْزَفُوا. أي: نَزَفَ ماءُ بئرهم، و أَنْزَفْتُ الشي‏ءَ:أبلغُ من نَزَفْتُهُ، و نَزَفَ الرجلُ في الخصومةِ:انقطعت حُجَّتُه، و في مَثَلٍ: هو أَجْبَنُ مِنَ الْمَنْزُوفِ ضَرِطا.

[۲۱] . قال أبو علي أنزف يكون على معنيين (أحدهما) بمعنى سكر قال: «لعمري لئن أنزفتم أو صحوتم / لبئس الندامى كنتم آل أبجرا» فمقابلته صحوتم يدل على أنه أراد سكرتم (و الآخر) بمعنى أنفد شرابه فمعنى أنزف صار ذا إنفاد لشرابه كما أن الأول معناه النفاد من عقله فمن قرأ ينزفون يجوز أن يريد به لا يسكرون عن شربها و يجوز أن يريد به لا ينفد ذلك عندهم كما ينفد شراب أهل الدنيا و من قرأ «يُنْزَفُونَ» بفتح الزاي فإنه من نزف الرجل فهو منزوف و نزيف إذا ذهب عقله بالسكر… «لا فِيها غَوْلٌ» أي لا تغتال عقولهم فتذهب بها و لا تصيبهم منها وجع في البطن و لا في الرأس و يقال للوجع غول لأنه يؤدي إلى الهلاك «وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ» أي يسكرون و لا ينزفون لا يفنى خمرهم و تحمل هذه القراءة على هذا لزيادة الفائدة و على القراءة الأولى فيحمل الغول على الصداع و الوجع و أذى الخمار قال ابن عباس معناه و لا يبولون قال و في الخمر أربع خصال السكر و الصداع و القي‏ء و البول فنزه الله سبحانه خمر الجنة عن هذه الخصال

[۲۲] . يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ‏- ۳۷/ ۴۷٫ الغول: نفوذ شرّ و فساد في شي‏ء، و هذا المعنى جار في جميع الأشربة و الأطعمة و الفواكه الّتى في الجنّة، فانّها لا يعرضها التغيّر و التسنّه، و هكذا في جميع ما يتعلّق بالجنّة فلا يلحقه شرّ و لا يعتريه فساد.و ضمير التأنيث ترجع الى ما ذكر من جنّات النعيم و نعمها، فلا يختلط في عيشها غول و لا شرّ و لا ألم.و النزف: جذب شي‏ء من بين شي‏ء آخر و استخراجه من باطنه. و المراد أنّ عباد اللّه المخلصين خالدون في تلك الجنّات و لا يخرجون عنها و هم متنعّمون فيها أبدا.و التعبير بالنزف: إشارة الى كونهم محاطين و مستغرقين في نعمات هذه الجنّة و لا يزالون متنعّمين بها.

وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ …. لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏- ۵۶/ ۱۹٫الصدع هو قطع في أمور مهمّة ماديّة أو معنويّة، و التصديع جعل الشي‏ء منقطعا. و الإنزاف استخراج النفس عن محيط يكون فيه أو استخراج شي‏ء آخر عن محيط. و المراد أنّ المتقرّبين السابقين في جنّات النعيم، و هم متنعّمون فيها دائمين، و لا يجعلون منقطعين عنها و لا يستخرجون أنفسهم عنها، فلا يطلبون‏ الخروج عن تلك الجنّات، بنيّة أو عمل أو قول.فانّهم يعيشون في منزل قرب و جنّات نعيم روحانيّة وسيعة، من دون أن يتعرّض لهم موانع خارجيّة أو انصراف من أنفسهم.

[۲۳] . در تفسیر قمی بعد از «إِنَّهُمْ لَيَخْرُجُونَ مِنْ قُبُورِهِمْ» این فراز را اضافه دارد: وَ بَيَاضُ وُجُوهِهِمْ كَبَيَاضِ الثَّلْجِ عَلَيْهِمْ ثِيَابٌ بَيَاضُهَا كَبَيَاضِ اللَّبَنِ عَلَيْهِمْ نِعَالُ الذَّهَبِ شِرَاكُهَا مِنْ لُؤْلُؤٍ يَتَلَأْلَأُ. وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ قَالَ إِنَّ الْمَلَائِكَةَ … .

[۲۴] . قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لِي حَوْضٌ مَا بَيْنَ بُصْرَى إِلَى صَنْعَاءَ أَ تُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ قُلْتُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ فَأَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي إِلَى ظَهْرِ الْمَدِينَةِ ثُمَ ضَرَبَ بِرِجْلِهِ فَنَظَرْتُ إِلَى النَّهَرِ يَجْرِي لَا يُدْرَكُ حَافَتَيْهِ إِلَّا الْمَوْضِعَ الَّذِي أَنَا فِيهِ قَائِمٌ فَإِنَّهُ شَبِيهٌ بِالْجَزِيرَةِ فَكُنْتُ أَنَا وَ هُوَ وُقُوفاً

[۲۵] . فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ أَيْنَ يَخْرُجُ هَذَا وَ مَجْرَاهُ فَقَالَ هَذِهِ الْعُيُونُ الَّتِي ذَكَرَهَا اللَّهُ فِي كِتَابِهِ أَنْهَارٌ فِي الْجَنَّةِ عَيْنٌ مِنْ مَاءٍ وَ عَيْنٌ مِنْ لَبَنٍ وَ عَيْنٌ مِنْ خَمْرٍ تَجْرِي فِي هَذَا النَّهَرِ وَ رَأَيْتُ حَافَتَيْهِ عَلَيْهِمَا شَجَرٌ فِيهِنَّ حُورٌ مُعَلَّقَاتٌ بِرُءُوسِهِنَّ شَعْرٌ مَا رَأَيْتُ شَيْئاً أَحْسَنَ مِنْهُنَّ وَ بِأَيْدِيهِنَّ آنِيَةٌ مَا رَأَيْتُ آنِيَةً أَحْسَنَ مِنْهَا لَيْسَتْ مِنْ آنِيَةِ الدُّنْيَا فَدَنَا مِنْ إِحْدَاهُنَّ فَأَوْمَى بِيَدِهِ تَسْقِيهِ‏  فَنَظَرْتُ إِلَيْهَا وَ قَدْ مَالَتْ لِتَغْرِفَ مِنَ النَّهَرِ فَمَالَ الشَّجَرُ  مَعَهَا فَاغْتَرَفَتْ فَمَالَتِ الشَّجَرَةُ مَعَهَا ثُمَّ نَاوَلَتْهُ فَشَرِبَ ثُمَّ نَاوَلَهَا وَ أَوْمَى إِلَيْهَا فَمَالَتْ لِتَغْرِفَ فَمَالَتِ الشَّجَرَةُ مَعَهَا ثُمَّ نَاوَلْتُهُ

[۲۶] . وَ إِنَّ عَدُوَّنَا إِذَا تُوُفِّيَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَى وَادِي بَرَهُوتَ فَأُخْلِدَتْ فِي عَذَابِهِ وَ أُطْعِمَتْ مِنْ زَقُّومِهِ وَ أُسْقِيَتْ مِنْ حَمِيمِهِ فَاسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ ذَلِكَ الْوَادِي.

[۲۷] . «لا يُصَدَّعُونَ عَنْها» أي لا يأخذهم من شربها صداع و قيل لا يتفرقون عنها «وَ لا يُنْزِفُونَ» أي لا تنزف عقولهم بمعنى لا تذهب بالسكر عن مجاهد و قتادة و الضحاك و من قرأ ينزفون حمله على أنه لا تفنى خمرهم.

[۲۸] . برخی توضیح داده‌اند که بر اساس معانی مختلف این دو واژه این ترتیب در هر صورتبه لحاظ ارتقای مطلب، مفاد زیبایی را افاده می‌کند:

المسألة الثالثة: … إن كان معنى لا يُنْزِفُونَ لا يسكرون، فنقول: إما أن نقول معنى: لا يُصَدَّعُونَ أنهم لا يصيبهم الصداع، و إما أنهم لا يفقدون، فإن قلنا: بالقول الأول فالترتيب في غاية الحسن لأنه على طريقة الارتقاء، فإن قوله تعالى: لا يُصَدَّعُونَ معناه لا يصيبهم الصداع لكن هذا لا ينفي السكر فقال: بعده و لا يورث السكر، كقول القائل: ليس فيه مفسدة كثيرة، ثم يقول: و لا قليلة، تتميما للبيان، و لو عكست الترتيب لا يكون حسنا، و إن قلنا: لا يُنْزِفُونَ لا يفقدون فالترتيب أيضا كذلك لأن قولنا: لا يُصَدَّعُونَ أي لا يفقدونه و مع كثرته و دوام شربه لا يسكرون فإن عدم السكر لنفاد الشراب ليس بعجب، لكن عدم سكرهم مع أنهم مستديمون للشراب عجيب و إن قلنا: لا يُنْزِفُونَ بمعنى لا ينفد شرابهم كما بينا هناك. فنقول: أيضا إن كان لا يصدعون بمعنى لا يصيبهم صداع فالترتيب في غاية الحسن، و ذلك لأن قوله: لا يُصَدَّعُونَ لا يكون بيان أمر عجيب إن كان شرابهم قليلا فقال: لا يُصَدَّعُونَ عَنْها مع أنهم لا يفقدون الشراب و لا ينزفون الشراب، و إن كان بمعنى لا ينزفون عنها فالترتيب حسن لأن معناه لا ينزفون عنها بمعنى لا يخرجون عما هم فيه و لا يؤخذ منهم ما أعطوا من الشراب، ثم إذا أفنوها بالشراب يعطون (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۳۹۵)

[۲۹] . در بحار در پایانش این بیت را آورده است؛ که ظاهرا این جزء متن نامه رقه قیصر نباشد و زمخشری بدان استشهاد کرده است؛

«وَ جَالَ نَفْعُ الدَّوَاءِ فِيكَ كَمَا /  يَجُولُ مَاءُ الرَّبِيعِ فِي الْغُصْنِ»

[۳۰] . و أمّا ذكر التصديع و الإنزاف في المورد: فانّ أعظم مانع يوجب انكدارا في تلك العيشة و اضطرابا فيها و اختلالا في التذاذها: هو تجويز إمكان التصديع من الخارج، و الإنزاف من باطن النفس.فانّ هذا الاضطراب يوجب تنغّصا و انكدارا في عيش الجنّة و الاطمينان بدوامها و عقد القلب بثباتها.

[۳۱] . مرحوم مصطفوی وجهی برای این مطلب ذکر کرده که مبتنی است بر اینکه مخلصین غیر از مقربان باشد؛ که چون این مبنا بسیار بعید و نامحتمل است مطلب وی را در متن نیاوردیم. وی می‌گوید:

يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ‏- ۳۷/ ۴۷٫٫

وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ …. لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ‏- ۵۶/ ۱۹٫

و أمّا التعبير في الآية الاولى بصيغة المجهول و في الثانية بالمعلوم: فانّ مرتبة السابقين أعلى درجات أهل الجنّة، فانّهم المقرّبون، و قد وصلوا الى مقام الطمأنينة الكاملة، و عاشوا تحت لواء الرحمة الخاصّة، و أمنوا من عروض أىّ عارضة توجب انكدارا في عيشهم، فينفى في حقّهم أضعف احتمال يمكن جريانه فيهم. و هذا بخلاف المخلصين، فانّ موانع عيشهم أوسع و أقوى، كالغول و الإنزاف من الخارج.

بازدیدها: 47

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*