۹۸۷) وَ فاكِهَةٍ مِمَّا یتَخَیَّرُونَ

۲۶-۲۹ شعبان ۱۴۴۱

ترجمه

و [دور آنان طواف کنند] با میوه‌ای، از آنچه خود بخواهند؛

اختلاف قرائت

فاكِهَةٍ / فاكِهَةٌ [۱]

نکات ادبی

فاكِهَة

در مورد ماده «فکه»[۲] برخی گفته‌اند که در اصل دلالت دارد بر طیب خاطر و دلپسندی (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۴۶) و یا خوش طبع بودن (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۱)؛ و برخی با اشاره به کاربرد کلمه «مُفکِهة» و «مُفکِه» در خصوص شتری که آماده وضع حمل است (که نشیمنگاهش باز می‌شود) [و احتمالا باز شدن دهان در هنگام خندیدن] گفته‌اند اصل این ماده دلالت دارد بر گشودگی و  باز شدن میانه چیزی با امر لطیفی که آن را پر می‌کند ویا از آن بیرون می‌زند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۷۰۶)

«فاکهه» (لَهُمْ فيها فاكِهَةٌ؛ یس/۵۷) – که جمع آن «فواکه» است (لَكُمْ فيها فَواكِهُ كَثيرَةٌ؛ مومنون/۱۹) – به میوه گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۴۴) از آن جهت که انسان از آن احساس طیب خاطر می‌کند و یا اینکه چون طبیعتش دلپسند است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۴۶؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۱) و یا اثر طیب و دلپسندی در نفس آدمی باقی می گذارد (المعجم الإشتقاقي المؤصل، ص۱۷۰۶) هرچند که برخی به خاطر آیه «فيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ» (الرحمن/۶۸) بر اطلاق آن بر تمام میوه‌ها تردید کرده‌اند و گفته‌اند بر انگور و انار و خرما اطلاق نمی‌شود (ظاهرا این نظر ابوحنیفه بوده) و برخی هم پاسخ داده‌اند که این تفصیل‌های بعد از اجمال لزوما دلالت بر عدم شمول کلمه اول نمی‌شود چنانکه در مورد کلمه پیامبران در آیه وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‏ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ« (احزاب/۷) مشاهده می‌شود (كتاب العين، ج‏۳، ص۳۸۱[۳]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۴۳[۴])[۵] و به نظر می‌رسد کسی که چنان تحلیل داشته از این آیه «فَأَنْشَأْنا لَكُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخيلٍ وَ أَعْنابٍ لَكُمْ فيها فَواكِهُ كَثيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ» (مومنون/۱۹) کاملا غفلت کرده است[۶] و روایتی نبوی هم که ذیل این آیه سوره الرحمن آمده موید همین عام بودن است (الجعفريات (الأشعثيات)، ص۱۸۱[۷])

فعل «فَکَّهَ» و «فاکَهَ» و به تبع آن اسمهای «مُفاكَهة» و «فُكَاهَة» به معنای مزاح کردن و هر سخنی است که بر انسان شیرین و دلپسند باشد (كتاب العين، ج‏۳، ص۳۸۱[۸]؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۴۶) ویا هر سخنی که بین افرادی که با هم انس دارند رد و بدل می‌شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۴۴) و ظاهرا فعل ثلاثی مجرد از این ماده در کلام عرب به کار نرفته است (مجمع البيان، ج‏۸، ص۶۷۱)

اما درباره کلمه «تفکّه» (لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‏؛ واقعه/۶۵-۶۶) اختلاف جدی است. خلیل آن را به معنای تعجب کردن دانسته‌؛ و البته این قول را هم نقل کرده که در این آیه برخی آن را به معنای «نادم» و «پشیمان» گرفته‌اند (كتاب العين، ج‏۳، ص۳۸۱). مرحوم مصطفوی با توجه به اینکه «تفکیه» را حالت متعدی شده «فَکِهَ» دانسته و باب تفعل نشان دهنده قبول اثر تفعیل می‌داند «تفکّه» را به معنای به شوخی و مسخره گرفتن (=جدی نگرفتن) قلمداد کرده (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۲[۹]) و راغب هم که «فکاهة» را به صرف شوخی بلکه هرگونه حدیث انس بین دوستان قلمداد کرده‌ بود، نقل کرده که برخی «تفکّه» را رد و بدل کردن همین فکاهة و برخی آن را «تناول کردن میوه» می‌دانند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۴۴[۱۰]) و ابن فارس هم اساسا این را از ماده «فکن» (نه «فکه») دانسته‌ که ابدال در آن رخ داده است. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۴۶[۱۱]).

شبیه این اختلاف نظر در خصوص کلمه «فاکه» هم رخ داده است؛ خلیل با اینکه در حالت عادی این کلمه را اسم فاعل و به معنای به کسی که شوخ‌طبع است و شوخی می‌کند معرفی کرده اما در خصوص آیه «فاكِهِينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ»‏ (طور/۱۸) به تبع معنای «تعجب» که در خصوص «تفکه» مطرح کرد، آن را به معنای نعمت‌گیرندگانی که از نعمت خود به اعجاب درآمده‌اند دانسته (كتاب العين، ج‏۳، ص۳۸۱) راغب همان دو معنای «تفکه» (رد و بدل سخنان دوستانه و تناول کردن میوه) را در مورد «فاکه» محتمل دانسته (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۴۴) و مرحوم طبرسی هم که ذیل این آیه همچون خلیل همین معنای متعنم بودن و دچار اعجاب شدن از نعمتهای الهی را مطرح کرده (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۵۰)، اما ذیل آیه «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ في‏ شُغُلٍ فاكِهُونَ» (یس/۵۵) علاوه بر این معنا، معانیِ «خندان و خوشحال و فرحناک بودن» ، «در حال گفتگوهای پاک و طیب بودن» و «دارای فاکهه بودن» (شبیه آنکه به ذو لحم و ذوشحم و ذوعسل، لاحم و شاحم و عاسل گفته می‌شود) را نیز محتمل دانسته است. (مجمع البيان، ج‏۸، ص۶۷۱[۱۲])

در مورد کلمه «فَکِه» برخی صرفا آن را صیغه مبالغه از «فاکه» دانسته‌اند که دلالت بر شدت فاکه بودن دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۱)؛ اما خلیل آن را به همان معنای «خوشحال بودن» گرفته و گفته است که ظاهرا با توجه به دو آیه «فاكِهِينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ»‏ (طور/۱۸) و «وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهينَ» (مطففین/۳۱) «فاکه» برای اشاره به وضعیت بهشتی (خوشحالی بجا و مناسب) و «فَکِه» برای اشاره به وضعیت جهنمی (خوشی نامناسبی که با افراط و گناه حرام است) است؛ و شاید بر او اشکال شود که برای جهنمیان هم تعبیر «فاکه» به کار رفته «وَ نَعْمَةٍ كانُوا فيها فاكِهينَ» (دخان/۲۷) که وی ظاهرا این را مد نظر داشته زیرا می‌گوید کسانی که در مورد جهنمیان قرائت «فَكِهينَ» را به کار می‌برند این تفکیک را در نظر دارند (كتاب العين، ج‏۳، ص۳۸۱[۱۳]) و می‌دانیم که آیه۲۷ سوره دخان به صورت «فَكِهينَ» هم قرائت شده است؛ و دیگران هم تاکید کرده‌اند که کلمه «فکه» غالبا در مورد کسی که نعمتی را خفیف می‌شمرد و مسخره می‌گیرد به کار رفته است. (البحر المحيط، ج‏۹، ص۴۰۲[۱۴])

اگر فعل «تَفَكَّهُونَ» را هم مربوط به همین ماده بدانیم، باید گفت که ماده «فکه» و مشتقات آن جمعا ۱۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

به لحاظ نحوی «فاكِهَةٍ» را عموما عطف بر «بِأَكْوَاب‏ و …» (آیه۱۸) گرفته‌اند؛‌یعنی آن ولدان با اکواب و … و میوه‌ها پیرامون این بهشتیان می گردند؛ و می‌توان آن را عطف به «فىِ جَنَّاتِ النَّعِيمِ» (آیه۱۲) دانست یعنی آیات در مقام شمردن انواع انعمتها و تنوع آنها می‌باشد؛ ‌یعنی آنان در بهشتها و در میان میوه‌ و … متنعم‌اند. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۳۹۶)

یتَخَیَّرُونَ

اصل کلمه «خیر»[۱۵] را به معنای روی آوردن (عطف) و میل داشتن به چیزی دانسته‌اند (معجم مقاييس اللغة، ج‏۲، ص۲۳۲)، و به تعبیر دیگر انتخاب کردن و برگزیدن و برتری دادن آن چیز بر غیرش ؛ یعنی معنای اصلی این کلمه را مشتمل بر دو مولفه «انتخاب کردن» و «برتری دادن» دانسته‌اند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏ ج‏۳، ص۱۵۹). برخی هم بر این باورند که فرقی بین ماده «خور» و «خیر» نیست و در خصوص ماده «خور» گفته‌اند که به معنای تخلخل درون چیزی است که امکان نفوذ در آن را مهیا می‌کند؛ و سپس توضیح داده‌اند که خیر در مقابل شر به خاطر همین حالت رخاوت و نرمی [نفوذپذیری]اش چنین نامیده شده؛ چنانکه ماده «شر» هم به بک نحوه خشکی و تیزی دلالت دارد. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۵۴۱)

در هر صورت «خوبی» را از این جهت «خَیر» می‌گویند که انسانها بدان راغب و متمایل‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۲۳۲؛‌ مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱) و آن را از میان گزینه‌های پیش رو انتخاب می‌کنند و بر غیر آن برتری می‌دهند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم‏ ج‏۳، ص۱۵۹). اتفاق نظر هست که نقطه مقابل «خیر»، «شر» است: «نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً» (انبیاء/۳۵) «لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ» (نور/۱۱)؛ هرچند گاه از جهت آنچه به انسان می‌رسد در مقابل «ضرر»: «وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ، وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ» (أنعام/۱۷) و از جهت آنچه از انسان صادر می‌شود در مقابل «سوء»: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعيداً» (آل عمران/۳۰) هم به کار می‌رود.

این کلمه گاه به معنای وصف «افعل تفضیل» (= بهتر یا بهترین) به کار می‌رود: «أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذي هُوَ أَدْنى‏ بِالَّذي هُوَ خَيْرٌ« (بقره/۶۱) که در بسیاری از موارد با حرف «من» همراه است: «نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها» (بقرة/۱۰۶) ، «لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ … وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ» (بقره/۲۲۱)؛ ویا بعدش مضاف الیه: «وَ مَكَرُوا «وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ» (آل عمران/۵۴) ویا تمییز می‌آید: «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً» (یوسف/۶۴) ، «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلاً» (کهف/۴۶) ویا از قرائن مقامی فهمیده می‌شود: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» (بقره/۱۰۳)‌؛  و گاه به معنای اسمی (= خوب و خوبی): «وَ ما يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوه» (آل عمران/۱۱۵) «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ» (آل عمران/۱۰۴)[۱۶]. و البته در بسیاری از کاربردهای قرآنی هر دو احتمال وجود دارد؛ مثلا: «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ‏» (بقرة/۱۸۴). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱[۱۷]).

در قرآن کریم، اگرچه غالبا «خیر» در همان معنای «خوبی» و «بهتر» به کار رفته؛ اما با توجه به اینکه «خَیر» چیزی که انسانها بدان راغب و متمایل‌اند به همین مناسبت گاه این کلمه در مورد «مال» و اموال به کار می‌رود: «إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ بِالْمَعْرُوف‏» (بقره/۱۸۰) «وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏» (بقرة/۲۷۳) «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ» (عاديات/۸) و گفته شده غالبا زمانی در خصوص مال به کار می‌رود که مال کثیری در کار باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱) و البته خداوند این نگرش را که انسان برخورداری از مال و دارایی‌های دنیوی را به عنوان مشمول خیر شدن ببیند زیر سوال برده است: «أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ؛ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ» ‏(مؤمنون/۵۵-۵۶). در مجموع در قرآن کریم گاهی به وضوح در هر دو معنایش (ثروت و کار خوب) به کار رفته است: «قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبينَ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَليمٌ» (۲۱۵) ؛ و گاهی تاب هردو معنا را دارد چنانکه در آیه «فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً» (نور/۳۳) «خیر» را هم به معنای مال دانسته‌اند (یعنی زمانی آنان را آزاد کنید که بدانید مال و ثروتی دارند و می‌توانند روی پای خودشان بایستند) و هم به معنای کار خوب (یعنی اگر بدانید که در این آزادی برای شما نیکی‌ای حساب می‌شود و خیر آن به خودتان برمی گردد) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱[۱۸]) و به نظر می‌رسد در آیه «سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ» (احزاب/۱۹) نیز هردو معنا را بتوان نسبت داد هرچند که با توجه به قرینه مقام، اینکه مقصود از این مال، مال حاصل از غنایم باشد احتمال قویتری است.

دو کلمه «خَيْر» (مونث آن: خَيْرَة) و «خَيِّر» (مونث آن: خَيِّرة) در وصف انسان خوب و صالح به کار می‌رود؛ برخی «خِيَار» و «أَخْيَار» (وَ اذْكُرْ إِسْماعيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيارِ؛ ص/۴۸) را جمع اولی (كتاب العين، ج‏۴، ص۳۰۱[۱۹]) و برخی جمع دومی (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۲۳۲[۲۰]) دانسته و برخی اساسا اولی را مخفف از دومی شمرده‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱) و برخی «خیار» را جمع اولی و «أخیار» را جمع دومی دانسته‌اند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۳، ص۱۵۹[۲۱]) و در هر صورت، درباره وجه توصیف چنین مرد و زنی را به این وصف گفته شده که چون چنین شخصی مورد رغبت و تمایل همگان است و کسی از چنین شخصی بدش نمی‌آید. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱[۲۲]) و البته برای مونث آن همگان گفته‌اند که تعبیر «امرأة خَيْرَةٌ» به معنای زن زیبا و خوشگل نیز رایج است؛ که این تعبیر به صورت جمع سالم جمع بسته می‌شود: «فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ‏» (الرحمن/۷۰). ضمنا کلمه «خیرات» به معنای کارهای خوب: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ» (بقره/۱۴۸؛ مائده/۴۸) «أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرات» (انبیاء/۷۳) «مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ» (فاطر/۳۲) ویا وضعیت خوبی که انسان بدان دست یابد: «لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (توبه/۸۸) نیز به کار رفته است.

این ماده وقتی به باب افتعال می‌رود (وَ اخْتارَ مُوسى‏ قَوْمَهُ سَبْعينَ رَجُلاً لِميقاتِنا، اعراف/۱۵۵؛ وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى، طه/۱۳) ‌به معنای طلب آنچه بهتر است و انجام دادن آن (یعنی برگزیدن گزینه بهتر) به کار می‌رود و گاه آن چیز که انسان آن را خیر می‌داند – هرچند خیر نباشد – هم به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱) و برخی گفته‌اند اختیار و انتخاب کردنی است که با توجه و رغبت و قصد همراه باشد و [لااقل از نظر کسی که اختیار کرده] برتری‌ای داشته باشد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۳، ص۱۵۹[۲۳]) و در آیه «وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ‏» (دخان/۳۲) برخی علاوه بر معنای انتخاب شدن و ترجیح یافتن بر بقیه، این احتمال را هم مطرح کرده‌اند که اشاره باشد به اینکه خداوند متعال آنان را به عنوان خیر ایجاد کرده است [ظاهرا یعنی همان معصوم بودن آنان]. تذکر این نکته نیز خوب است که اختیار در لغت غیر از اصطلاح متکلمان است؛ آنان کلمه مختار و اختیار را برای انجام هرکاری را که انسان در انجامش مجبور نباشد به کار می‌برند در حالی که «اختیار» در لغت به معنای اخذ و گرفتن آن چیزی که خیر است، می باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱-۳۰۲[۲۴])

وقتی به باب تفعل می‌رود (إِنَّ لَكُمْ فيهِ لَما تَخَيَّرُونَ، قلم/۳۸؛‌ وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ، واقعه/۲۰) نیز به معنای برداشتن و برگزیدن مورد خیر و بهتر است (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۷[۲۵]) و ظاهرا تفاوتش این است که باب تفعل پذیرشِ ناظر به باب تفعیل است؛ یعنی اختیار کردن است در جایی که گزینه‌ای را جلوی شخص قرار دهند و او را مخیر کنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۳، ص۱۶۰[۲۶]) در حالی که در باب افتعال، کاملا ناظر به فعل خود انتخاب کننده است، و کاری ندارد که این گزینه‌ها را کسی پیش روی او گذاشته یا خودش با آنها مواجه شده باشد؛ شاید بدین جهت است که در مورد خداوند اختیار به کار می‌رود اما تخیّر خیر.

«خِیرَةُ» (وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، احزاب/۳۶) مصدر همان باب افتعال و به معنای «اختیار کردن» است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۲۳۳[۲۷])‌ که این نکته در آیه «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ» (قصص/۶۸) کاملا واضح است؛ و برخی گفته‌اند اسم است از «تخیر» (به معنای «انتخاب» یعنی چیزی که مورد انتخاب قرار گرفته) همان طور که «الطِّیرَة: فال بد» اسم ساخته شده از «تَطَیر: فال بد زدن» است. (المصباح المنیر، ج‏۲، ص۱۸۶) و برخی گفته‌اند که این کلمه، اگر با فتحه بر روی یاء باشد (الْخِيَرَة) مصدری است که از فعل «اختار» گرفته شده؛ و اگر با سکون روی یاء باشد (الْخِيْرَة) از فعل ثلاثی مجرد (خار) گرفته شده است. (تاج العروس، ج‏۶، ص۳۷۹) و برخی هم گفته‌اند «خیره» [با سکون روی یاء، که در زبان فارسی این سکون می‌افتد و به صورت «ای» تلفظ می‌شود] حالتی است که برای «مستخیر» (کسی که در مقام اختیار کردن است) پیش می‌آید. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۰۱[۲۸])

کلمه «اختیار» به دو کلمه «اراده» و «ایثار» خیلی نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته اند:

در «اختیار» اولا حتما میان چند گزینه است یعنی چیزی را به جای چیز دیگری برمی‌گزینیم و ثانیا چون از ماده خیر است یک نوع خواستن و میل و عدم مجبور بودن در آن هست؛ در حالی که در «اراده» لازم نیست که حتما گزینه دیگری در کار باشد و ثانیا ممکن است شخص از چیزی خوشش نیاید اما ناچار (مضطر) به اراده کردن آن باشد. و کاربردهای قرآنی آن مانند «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (یس/۸۲) کاملا موید این تفاوت است. (الفروق في اللغة، ص۱۱۸[۲۹])

در مورد تفاوت اختیار با «ایثار» (قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا، یوسف/۹۱؛‌ قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‏ ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّنات، طه/۷۹‏)، عسکری بعد از اشاره به قول برخی که بر این باورند که ایثار اختیار کردن آن چیزی است که مقدم باشد این را چندان راضی کننده نمی یابد و نظر خودش این است که ایثار در جایی به کار می‌رود که ترجیح دادن بر اساس یک معیاری است که آن معیار اکنون در آن شیء هست [چه‌بسا چون از ماده «أثر» است؛ یعنی به خاطر اثری که در آن هست؛ نه خودش]؛ اما در «اختیار» مزیت و حیثیتی در خود شیء هست که موجب ترجیح می‌شود (الفروق في اللغة، ص۱۱۸-۱۱۹[۳۰])

ماده «خیر» و مشتقات آن ۱۹۶ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

۱) امیرالمومنین ع وقتی بعد از مالک اشتر محمد بن ابوبکر را به مصر می‌فرستد نامه ای خطاب به مردم مصر می نویسد. در فرازی از این نامه بعد از اینکه آنان را از گناه و جهنم انذار می دهد می فرماید:

و بندگان خدا! بدانید که با همه اینها رحمت خداوند است که هر چیزی را در بر گرفته است که کسی نمی‌تواند مانعه شمول آن بر بندگان خدا شود؛ و «بهشتی که پهنایش هچون پهنای آسمان و زمین است و برای تقواپیشگان آماده شده» خیری است که شری در آن نیست و خوشی ای است که هرگز تکام نشود و لذتی است که هرگز پایان نپذیرد و گردهم‌آمدنی است که هرگز جدایی‌ای درکارش نباشد؛ برای آن مردمانی که مجاور خداوند رحمان شدند و پیش رویشان خدمتکارانی ایستاده‌اند با قدح‌های زرین که در آن میوه و ریحان است …

الغارات (ط – القديمة)، ج‏۱، ص۱۵۲؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۶، ص۷۰

عَنِ الْحَارِثِ بْنِ كَعْبٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنْتُ مَعَ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ حَيْثُ قَدِمَ مِصْرَ فَلَمَّا أَتَاهَا قَرَأَ عَلَيْهِمْ عَهْدَهُ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا مَا عَهِدَ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ حِينَ وَلَّاهُ مِصْر:

… وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ مَعَ هَذَا رَحْمَةُ اللَّهِ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ لَا تَعْجِزُ عَنِ الْعِبَاد وَ «جَنَّةٌ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاء [السّماوات] وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ» خَيْرٌ لَا يَكُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً وَ شَهْوَةٌ لَا تَنْفَدُ أَبَداً وَ لَذَّةٌ لَا تَفْنَى أَبَداً وَ مَجْمَعٌ لَا يَتَفَرَّقُ أَبَداً قَوْمٌ قَدْ جَاوَرُوا الرَّحْمَنَ وَ قَامَ بَيْنَ أَيْدِيهِمُ الْغِلْمَانُ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ فِيهَا الْفَاكِهَةُ وَ الرَّيْحَان‏ …

 

۲) روایات متعددی ناظر به این است که بسیاری از میوه‌های دنیا اصل و منشأ بهشتی دارند که البته با توجه به ابعاد ملکوتی و ماورایی بهشت و اینکه اساساً بهشت و جهنم، نه موقعیت‌هایی در عرض دنیا، بلکه بر دنیا محیط‌ا‌ند (توبه/۴۹ و عنکبوت/۵۴) نباید این را که اینها منشأ بهشتی دارند صرفا امری فیزیکی و با نگاه‌های دنیوی تحلیل کنیم:

الف. از امام صادق ع روایت شده است: پنج‌تا از میوه‌های بهشت در دنیا هست: انار مَلَس [یا انار بیابانی] و سیب لبنانی و گلابی و انگور رازقی و خرمای مشانی [یا موشانی؛ که ظاهرا نام یکی از بهترین انواع رطب است]

المحاسن، ج‏۲، ص۵۲۷؛ الكافي، ج‏۶، ص۳۴۹؛ الخصال، ج‏۱، ص: ۲۸۹

عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ سُلَيْمَانَ الْكُوفِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى الطَّحَّانِ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

خَمْسٌ مِنْ فَاكِهَةِ الْجَنَّةِ فِي الدُّنْيَا الرُّمَّانُ الْإِمْلِيسِيُّ [الْمَلَاسِيُّ] وَ التُّفَّاحُ الشَّعْشَعَانِيُّ [الشَّيْسَقَانُ] وَ السَّفَرْجَلُ وَ الْعِنَبُ [الرَّازِقِيُّ] وَ الرُّطَبُ الْمُشَان‏ [الْمُشَانِيُّ][۳۱]

در دو روایت دیگر که با سندهای متفاوت از امام باقر ع (الكافي، ج‏۶، ص۳۵۰[۳۲]) و امام رضا ع (الأمالي (للطوسي)، ص۳۶۹[۳۳]) روایت شده نام چهارتا از اینها (همه غیر از گلابی) برده شده است که البته در روایت اخیر یک نقل آن نام گلابی و در نقل دیگر نام سیب برده نشده است.

ب. از ابوذر روایت شده که رسول الله ص در مورد انجیر فرمودند:

اگر بخواهم بگویم میوه ای از بهشت نازل شده می گویم همین است؛‌زیرا میوه‌های بهشتی بدون هسته‌اند؛ انجیر بخورید که همانا برای [درمان] بواسیر و نقرس موثر است.

مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۷۷۵؛ تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۷۸۹

رُوِيَ عَنْ أَبِي ذَرٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْ النبي ص أَنَّهُ قَالَ فِي التِّينِ لَوْ قُلْتُ إِنَّ فَاكِهَةً نَزَلَتْ مِنَ الْجَنَّةِ لَقُلْتُ هَذِهِ هِيَ لِأَنَّ فَاكِهَةَ الْجَنَّةِ بِلَا عَجَمٍ فَكُلُوهُ فَإِنَّهَا تَنْفَعُ الْبَوَاسِير و تنفع من النقرس‏

ج. از رسول الله ص روایت شده است که فرمودند:

بطیخ [خربزه یا هندوانه] بخورید که همانا میوه‌ای بهشتی است و در آن هزار برکت و هزار رحمت است و خودش مایه شفا از هر دردی است.

طب النبي صلى الله عليه و آله و سلم، ص: ۲۷

قَالَ ص تَفَكَّهُوا بِالْبِطِّيخِ فَإِنَّهَا فَاكِهَةُ الْجَنَّةِ وَ فِيهَا أَلْفُ بَرَكَةٍ وَ أَلْفُ رَحْمَةٍ وَ أَكْلُهَا شِفَاءٌ مِنْ كُلِّ دَاءٍ.

د. از امام صادق ع از پدرانشان از امیرالمومنین ع روایت شده است که فرمودند:

انار را با شُحم آن [= ورقه‌های نازکی که گویی روی هرمجموعه‌ای از دانه‌های انار کشیده شده و دانه‌های انار را از هم جدا می‌کند] که همانا دباغ معده است؛ و در هر دانه‌ای از آن وقتی که در معده مستقر گردد حیاتی برای قلب و روشنایی‌ای برای نفس است و تا چهل صبح وسوسه‌های شیطان را قیچی می‌کند؛ و انار از میوه‌های بهشت است که خداوند عز و جل فرمود: «در آن دو [بهشت] میوه و خرما و انار هست.» (الرحمن/۶۸)

طب الأئمة عليهم السلام، ص۱۳۴

سُلَيْمَانُ بْنُ مُحَمَّدٍ مُؤَذِّنُ مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ حَدَّثَنَا عُثْمَانُ ابْنُ عِيسَى الْكِلَابِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ جَابِرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ ع عَنْ آبَائِهِ الطَّاهِرِينَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ:

كُلِ الرُّمَّانَ بِشَحْمِهِ فَإِنَّهُ دِبَاغٌ لِلْمَعِدَةِ وَ فِي كُلِّ حَبَّةٍ مِنْهَا إِذَا اسْتَقَرَّتْ فِي الْمَعِدَةِ حَيَاةٌ لِلْقَلْبِ وَ إِنَارَةٌ لِلنَّفْسِ وَ تَقْرِضُ وَسَاوِسَ الشَّيْطَانِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً وَ الرُّمَّانُ مِنْ فَوَاكِهِ الْجَنَّةِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ.

ه. از امام صادق ع روایت شده است:

هنگامی که خداوند عز و جل حضرت آدم را از بهشت هبوط داد همراهش صد و بیست شاخه (نهال) از آن [= میوه های بهشتی] فرستاد؛ چهل تا از آنها درون و بیرونش خورده می‌شود؛ چهل تا درونش خورده می‌شود وبیرونش را دور می‌اندازند و چهل تا بیرونش خورده می‌شود و داخلش را دور می اندازند و جوال‌هایی که در آن است بذر هر چیزی است.

الخصال، ج‏۲، ص۶۰۱

حَدَّثَنَا أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ جَمِيعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَمَّا أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ ع مِنَ الْجَنَّةِ أَهْبَطَ مَعَهُ عِشْرِينَ وَ مِائَةَ قَضِيبٍ مِنْهَا أَرْبَعُونَ مَا يُؤْكَلُ دَاخِلُهَا وَ خَارِجُهَا وَ أَرْبَعُونَ مِنْهَا مَا يُؤْكَلُ دَاخِلُهَا وَ يُرْمَى بِخَارِجِهَا وَ أَرْبَعُونَ مِنْهَا مَا يُؤْكَلُ خَارِجُهَا وَ يُرْمَى بِدَاخِلِهَا وَ غِرَارَةٌ فِيهَا بَذْر [بَزْرُ][۳۴] كُلِّ شَيْ‏ءٍ.

 

۳) امیرالمومنین ع در شورای شش نفره‌ای که عمر برای تعیین جانشین خود قرار داد با نفرات دیگر احتجاجاتی کرد که حجت را بر آنان تمام کند. در فرازی از این احتجاجات آمده است:

آیا در میان شما کسی هست که رسول الله ص از میوه بهشتی‌ای خورده باشد که جبرئیل فرو آورد و رسول الله ص فرمود: هیچکس را نسزد که در دنیا از این بخورد مگر اینکه پیامبر یا وصی پیامبر باشد؟

گفتند: خیر.

الأمالي (للطوسي)، ص۵۵۳

وَ عَنْهُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ زَكَرِيَّا الْعَاصِمِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ الْعَدْلِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا الرَّبِيعُ بْنُ يَسَارٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا الْأَعْمَشُ، عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِي الْجَعْدِ، يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي ذَرٍّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ): أَنَّ عَلِيّاً (عَلَيْهِ السَّلَامُ) وَ عُثْمَانَ وَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ وَ سَعْدَ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ، أَمَرَهُمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ أَنْ يَدْخُلُوا بَيْتاً وَ يُغْلِقُوا عَلَيْهِمْ بَابَهُ، وَ يَتَشَاوَرُوا فِي أَمْرِهِمْ، وَ أَجَّلَهُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ، فَإِنْ تَوَافَقَ خَمْسَةٌ عَلَى قَوْلٍ وَاحِدٍ وَ أَبَى رَجُلٌ مِنْهُمْ، قُتِلَ ذَلِكَ الرَّجُلُ، وَ إِنْ تَوَافَقَ أَرْبَعَةٌ وَ أَبَى اثْنَانِ قُتِلَ الِاثْنَانِ، فَلَمَّا تَوَافَقُوا جَمِيعاً عَلَى رَأْيٍ وَاحِدٍ، قَالَ لَهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): إِنِّي أُحِبُّ أَنْ تَسْمَعُوا مِنِّي مَا أَقُولُ، فَإِنْ يَكُنْ حَقّاً فَاقْبَلُوهُ، وَ إِنْ يَكُنْ بَاطِلًا فَأَنْكِرُوهُ. قَالُوا: قُلْ.

… قَالَ: فَهَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ أَطْعَمَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) مِنْ فَاكِهَةِ الْجَنَّةِ لَمَّا هَبَطَ بِهَا جَبْرَئِيلُ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، وَ قَالَ:” لَا يَنْبَغِي أَنْ يَأْكُلَهَا فِي الدُّنْيَا إِلَّا نَبِيٌّ أَوْ وَصِيُّ نَبِيٍّ” غَيْرِي قَالُوا: لَا.

این مطلب که پیامبر ص در دنیا تا پیش از شهادتشان از میوه‌های بهشتی خوردند از مطالب معروف است (شاید معروفترین موردش آن است که شیعه و سنی نقل کرده‌اند آن میوه‌ای بهشتی‌ای بود که به تصریح خود ایشان نطفه حضرت فاطمه س از آن بسته شد (إعلام الورى بأعلام الهدى، ص۱۴۸[۳۵]) و ایشان به همین مناسبت مکرر می‌فرمودند فاطمه س بوی بهشت می‌دهد؛ اما در مورد حضرت علی ع هم روایات متعددی آمده است؛ از جمله:

ب. از امام صادق ع از پدرانشان از امام حسین ع روایت شده است که فرمودند:

یکبار همراه با [امام] حسن ع بر جدم رسول الله ص وارد شدیم در حالی که جبرپیل به صورت دحیه کلبی [یکی از اصحاب پیامبر ص که زیبارو بود و طبق روایات بسیاری از اوقات جبرئیل به شمل او بر پیامبر ص نازل می‌شد] آنجا بود و هروقت دحیه کلبی از شام می‌آمد برای من و برادرم اقاقیا و عناب و انجیر می‌آورد. ما فکر کردیم دحیه کلبی است و دحیه همیشه از ما می‌خواست که جیبش را بگردیم.

جبرپیل گفت: یا رسول الله! اینها چه می خواهند؟

فرمود: اینها تو را با دحیه کلبی اشتباه گرفته‌اند و دحیه هروقت از شام می‌آید برای آنها اقاقیا و عناب و انجیر می‌آورد.

پس جبرئیل دستش را به سوی فردوس اعلی دراز کرد و از آنجا عنال و اقاقیا و انجیر و اناری گرفت و دامن ما را با آن پر کرد.

ما هم خوشحال بیرون آمدیم و پرمان امیرالمومنین ع را دیدیم که نگاهش به میوه‌هایی افتاد که مانندش را در دنیا ندیده بود؛ از هرکدام یک دانه برداشت و در حالی که از آنها می خورد بر رسول الله ص وارد شد.

پیامبر ص به او فرمود: ابا الحسن! بخور و از این بهره پر و پیمان خود به من هم بده که همانا جبرئیل اندکی قبل اینها را آورد!

الثاقب في المناقب، ص۳۱۲-۳۱۳

عن أبي الحسن عامر بن عبد اللّه، عن أبيه، عن الصادق عليه السلام، عن آبائه، عن الحسين عليه السلام، قال:

«دخلت مع الحسن عليه السلام على جدّي رسول اللّه (ص) و عنده جبرئيل عليه السلام في صورة دحية الكلبيّ، و كان دحية إذا قدم من الشام على رسول اللّه (ص) حمل لي و لأخي خرنوبا و نبقا و تينا، فشبّهناه بدحية بن خليفة الكلبيّ، و إنّ دحية كان يجعلنا نفتش كمّه، فقال جبرئيل عليه السلام: يا رسول اللّه، ما يريدان؟ قال: «إنّهما شبّهاك بدحية بن خليفة الكلبي، و إن دحية كان يحمل لهما إذا قدم من الشام نبقا و تينا و خرنوبا».

قال: «فمدّ جبرئيل عليه السلام يده إلى الفردوس الأعلى، فأخذ منه نبقا و خرنوبا و سفرجلا و رمّانا فملأنا به حجرنا».

قال: «فخرجنا مستبشرين، فلقينا أبونا أمير المؤمنين عليّ عليه‏ السلام فنظر إلى ثمرة لم ير مثلها في الدنيا، فأخذ من هذا، و من هذا واحدا واحدا، و دخل على رسول اللّه (ص) و هو يأكل فقال: «يا أبا الحسن، كل و ادفع إليّ أوفر نصيب، فإنّ جبرئيل عليه السلام أتى به آنفا».

ج. از امام صادق ع از پدرانشان درباره امیرالمومنین ع روایت شده که فرمودند:

یکبار جبرئیل با جامی از بهشت که در آن میوه‌های فراوانی از میوه‌های بهشتی بود بر پیاکبر ص نازل شد و  آن را به پیامبر ص داد. آن جام در دست ایشان زبان به تسبیح (= سبحان الله) و تکبیر (=الله اکبر) و تهلیل (= لا اله الا الله) گشود. ایشان آن را به ابوبکر داد، جاک ساکت شد. سپس آن را به عمر داد باز هم جام ساکت شد؛ سپس به امیرالمومنین ع داد آن جام در دست او هم زبان به تسبیح و تکبیر و تهلیل گشود و نیز گفت: من دستور دارم که سخن نگویم مگر در دست پیامبری یا وصیّ‌ای.

عيون المعجزات (لسید المرتضی)، ص۱۱-۱۲؛ الفضائل (لابن شاذان القمي)، ص۷۰[۳۶]؛‌ نوادر المعجزات في مناقب الأئمة الهداة عليهم السلام (لطبری آملی)، ص۹۱؛ إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج‏۳، ص۱۶۰ و۵۲۳؛ مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر، ج‏۱، ص۱۵۲

فِي رِوَايَةِ الْعَامَّةِ وَ عَنِ‏ الْخَاصَّةِ إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْحُسَيْنِ الْهَمَدَانِيُّ [عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ][۳۷] قال حدثنا عَبْدُ الْغَفَّارِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ يَرْفَعُهُ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع:

أَنَّ جَبْرَئِيلَ ع نَزَلَ عَلَى النَّبِيِّ ص بِجَامٍ مِنَ الْجَنَّةِ فِيهِ فَاكِهَةٌ كَثِيرَةٌ مِنْ فَوَاكِهِ الْجَنَّةِ فَدَفَعَهُ إِلَى النَّبِيِّ ص فَسَبَّحَ الْجَامَ وَ كَبَّرَ وَ هَلَّلَ فِي يَدِهِ ثُمَّ دَفَعَهُ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَسَكَتَ الْجَامُ ثُمَّ دَفَعَهُ إِلَى عُمَرَ فَسَكَتَ الْجَامُ ثُمَّ دَفَعَهُ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَسَبَّحَ الْجَامُ وَ كَبَّرَ وَ هَلَّلَ فِي يَدِهِ ثُمَّ قَالَ الْجَامُ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ لَا أَتَكَلَّمَ إِلَّا فِي يَدِ نَبِيٍّ أَوْ وَصِيٍّ.

 

۴) از رسول الله ص روایت شده است:

هنگامی که خداوند حضرت آدم را از بهشت بیرون کرد از میوه‌های بهشتی زاد و توشه او نمود و به او ساختن هر چیزی [= پرورش و به عمل آوردن هر میوه‌ای] را یاد داد؛‌پس این میوه‌های شما از میوه‌های بهشتی است غیر از اینکه اینها تغییر می‌کنند و فاسد می‌شوند اما میوه های بهشتی تغییر نمی‌کنند.

مكارم الأخلاق، ص۱۷۰؛ طب الأئمة عليهم السلام (للشبر)، ص۱۴۸[۳۸]

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

لَمَّا أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ زَوَّدَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَ عَلَّمَهُ صَنْعَةَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ؛ فَثِمَارُكُمْ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ غَيْرَ أَنَّ هَذِهِ تَتَغَيَّرُ وَ تِلْكَ لَا تَتَغَيَّرُ.

 

۵) در پایان این بحث بد نیست اشاره‌ای کنیم به میوه‌هایی که پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع بیشتر دوست داشتند:

سفينة البحار، ج‏۵، ص۳۰۴

الكاظمي عليه السّلام: الطعام الذي كان يعجب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كتف مشويّ، و الخلّ و الزيت يعجب فاطمة عليها السّلام، و سكباج يعجب أمير المؤمنين عليه السّلام، و لحم مقلوّ فيه باذنجان يعجب الحسن عليه السّلام، و لبن حامض قد ثرد فيه يعجب الحسين عليه السّلام، و الأضلاع الباردة يعجب عليّ بن الحسين عليهما السّلام، و جبن مبرّر يعجب محمد بن عليّ عليهما السّلام، و العجّة يعجب جعفر بن محمد عليهما السّلام، و الحلوا يعجب موسى بن جعفر عليهما السّلام‏

تدبر

۱) «وَ فاكِهَةٍ مِمَّا یتَخَیَّرُونَ»

دور و بر بهشتیان عده‌ای با میوه‌ها در گردش‌اند و بهشتیان بدون هیچ گونه محدودیتی هر میوه‌ای که بخواهند برمی‌دارند.

مقصود از این میوه‌ها چیست؟ و چه نکته‌ای در آن است که خداوند در وصف مقربان این را فرمود؟

این می‌تواند چیزی شبیه همین میوه‌هایی باشد که ما در زندگی دنیوی استفاده می‌کنیم؛ و وجه بیانش هم نشان دادن شدت راحتی آنان است و اینکه همه امکانات خوشی و سرور و لذا برایشان مهیاست. اما این مطالب حتما به تناسب مرحله ماورایی و ملکوتی آن عالم نکات دیگری دارد؛ که اگرچه برخی از اینکه ما بتوانیم آن ابعاد را بفهمیم و بدانها دست یابیم اظهار عجز کرده‌اند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۲[۳۹]) اما با توجه به سایر آموزه‌های قرآن و اهل بیت نباید راه این فهم را مسدود دانست.

وقتی سخن از «میوه» است؛ خوب است ببینیم چه چیزی «میوه» را «میوه» می‌کند. به نظر می‌رسد مهمترین ابعادی که در میوه‌ها در نظر است (که علی‌القاعده در آخرت هم همین ابعاد مابه‌ازایی دارد) این است که:

الف. یک خوردنی است و خوردنش لذت‌بخش است؛

ب. با خوردنش جزیی از بدن انسان می‌شود و مایه رشد و بالندگی شخص می‌گردد؛

ج. خوردنش علاوه بر رشد، اثرات مثبت دیگری در انسان دارد؛ مانند قوت یافتن، سلامت و … .

د. خوردنیِ طبیعی است؛ یعنی برای خوردن آن هیچ گونه پخت و پز و به عمل آوردنی نیاز نیست؛

ه. ثمره و محصول نهایی درخت است؛

و. …

پس در مورد میوه‌های بهشتی هم می‌توان گفت:

  • لذت‌بخش است؛
  • غذای روح است و در امتداد وجودی و ارتقای کمالی انسان موثر است؛ (ظاهرا این گونه نیست که سیر کمال انسان در بهشت کاملا متوقف شود؛ توضیح در جلسه ۹۸۴، تدبر۲٫ج)[۴۰]
  • ابعادی از قوت (توانایی بر انجام کارهای جدید)‌ و سلامت و … را متناسب با وجود اخروی انسان برای انسان به ارمغان می‌آورد؛
  • ثمره نهایی اعمال و کارهای دنیوی خود بهشتیان است؛
  • ثمره‌ طبیعی اعمالشان است؛ یعنی چه‌بسا ثمره‌ای است که مستقیم و بی‌هیچ دخل و تصرفی به آنان می‌رسد؛
  • و …

 

۲) «وَ فاكِهَةٍ مِمَّا یتَخَیَّرُونَ»

برخلاف آنچه برخی از متکلمان معتزلی (مانند ابوالهذیل) پنداشته‌اند، آوردن تعبیر «مِمَّا یتَخَیَّرُونَ» در این آیه بخوبی نشان می دهد که اختیار انسان در بهشت زایل نمی‌گردد و بهشتیان همچنان بر اساس آنچه خود اختیار می‌کنند پذیرایی می‌شوند. (متشابه القرآن و مختلفه (لابن شهر آشوب)، ج‏۲، ص۱۲۲[۴۱]؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۵، ص۱۴۳[۴۲])

ثمره انسان‌شناسی و امام‌شناسی

برخی برایشان سوال است که چگونه ممکن است انسانی اختیار داشته باشد در عین حال معصوم باشد و هرگز گناه و حتی فکر گناه هم نکند. این وضعیت بهشتیان به خوبی امکان این مساله را آشکار می‌کند. واضح است که در بهشت نه گناهی هست و نه کسی فکر گناه می‌کند؛ در عین حال، بهشتیان در کارهایشان اختیار و انتخاب دارند.

ریشه مساله در این است که اختیار داشتن، صرفا با این مقدار حاصل می‌شود که انسان گزینه‌های متعددی پیش رویش وجود داشته باشد و منطقا انجام هریک از آنها برای او ممکن باشد. اما اینکه به لحاظ ملکات درونی به حدی از رشد برسد که در برخی از زمینه‌ها زشتی و آثار سوء برخی از گزینه‌ها چنان برای وی آشکار شده باشد که هیچگاه آن را انتخاب نکند و حتی انتخاب آنچنان گزینه‌ای به ذهنش خطور نکند، به هیچ عنوان لطمه‌ای به اختیار داشتن او نمی‌زند. حقیقت این است که مرابتی از چنین عصمتی برای اغلب ما مهیاست؛ مثلا خوردن امور نجس حرام است؛ و هیچگاه به ذهن اغلب ما حتی خطور نمی‌کند که بخواهیم فضولات انسانی را بخوریم! این به معنای آن نیست که اختیاری برای انجام این کار نداریم.

 

۳) «وَ فاكِهَةٍ مِمَّا یتَخَیَّرُونَ»

برای اختیار کردن چرا در این آیه از تعبیر «تخیر» استفاده کرد نه از تعبیر «اختیار» و «اراده»؟

الف. این استفاده حاوی یک نکته بلاغی است؛ «تخیر» چنانکه در نکات ادبی اشاره شد در جایی است که چند گزینه را پیش روی کسی می‌گذارند و او از میان آنها انتخاب  استفاده کرد؛ اما تعبیر «اختیار» و «اراده» در جایی است که خود شخص گزینه‌‌های پیش روی خود را در نظر می‌گیرد؛ و با توجه به اینکه در اینجا عده‌ای دور و بر آنان می‌چرخند و از آنان پذیرایی می‌کنند، (به تعبیر عامیانه: میوه‌ها را به آنان تعارف می‌کنند؛ و آنان از میوه‌هایی که بدانان تعارف شده هرکدام را بخواهند برمی‌دارند) تعبیر «تخیر» مناسب‌تر است.

ب. …

 

۴) «وَ فاكِهَةٍ مِمَّا یتَخَیَّرُونَ»

اشکال

مگر نه این است که در روایات آمده است که بهشتیان هروقت میوه‌ای بخواهند شاخه‌های بهشتی برایشان خم می‌شوند و در اختیار آنان قرار می‌گیرند؛‌پس چرا اینجا سخن از طواف دور آنان با این میوه‌هاست؟

پاسخ:

در بهشت قرار است به انواع نعمتها متنعم شوند و اثبات یکی نفی دیگری نمی کند. اینکه انسان هر میوه‌ای را بخواهد درخت برایش خن شود یک لذتی دارد و اینکه در محفل دوستان بنشینند و کسانی در حال پذیرایی از آنان دائما انواع میوه‌ها را بر آنان عرضه کنند لذت دیگری دارد. (الميزان، ج‏۱۹، ص۱۲۲[۴۳])

 


[۱] . قراءة الجمهور «وفاكهةٍ» بالجر عطفا على «بأكواب…»؛

وقرأ أبو عبد الرحمن وزيد بن علي «وفاكهةٌ» بالرفع، أي: ولهم فاكهة، فهو مبتدأ محذوف الخبر. (معجم القراءات ج۹، ص۲۹۵)

[۲] . این ماده قبلا تاحدودی در جلسه ۸۰۴ http://yekaye.ir/ya-seen-36-55/ بحث شد که اکنون تفصیل بیشتری داده شد.

[۳] . الفاكِهة قد اختلف فيها، فقال بعض العلماء: كل شي‏ء قد سمي في القرآن من الثمار، نحو العنب، و الرمان فإنا لا نسميه فاكِهة، و لو حلف أن لا يأكل فاكِهة فأكل عنبا و رمانا لم يكن حانثا. و قال آخرون: كل الثمار فاكِهة، و إنما كرر في القرآن فقال عز و جل: «فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ‏»، لتفضيل النخل و الرمان على سائر الفَوَاكِه. و ذلك [أسلوب‏] اللغة العربية، كما قال تعالى: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‏ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ» و كرر هؤلاء للتفضيل على النبيين، و لم يخرجوا منهم و قال من خالف: لو كانا فاكِهة ما كُرِّرا.

[۴] . الْفَاكِهَةُ قيل: هي الثّمار كلها، و قيل: بل هي الثّمار ما عدا العنب و الرّمّان. و قائل هذا كأنه نظر إلى اختصاصهما بالذّكر، و عطفهما على الفاكهة.

[۵] . مرحوم مصطفوی به آن اشکال چنین پاسخ داده که کلمات النخل و الرمّان و الزيتون و العنب نه بر خود میوه بلکه بر مجموع درخت و میوه اطلاق می‌شود و شاهد بحث خود را تعبیر «والنخل ذات الاکمام» گرفته؛ در حالی که به نظر می‌رسد این ادعا فقط در مورد نخل شاید درست باشد نه در مورد بقیه. عبارت وی چنین است: قد سبق أنّ النخل و الرمّان و الزيتون و العنب: تطلق على مجموع الشجرة و الثمرة، و لا يراد من النخل و الرمّان أثمارهما حتّى يحتاج الى التأويل، و يدلّ عليه في الآية الثانية قوله تعالى وَ النَّخْلُ ذاتُ الْأَكْمامِ. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۱)

[۶] . برخی بر آن‌اند که با توجه به ریشه این کلمه فاکهه برای هر خوردنی‌ای که با حالت طبیعی‌اش خورده می‌شود (نه اینکه با پختن و هرگونه عمل آوردن همراه باشد) گفته می‌شود. (و الفَاكِهَةُ: تطلق على كلّ ما يكون طيّبا أكله بالطبع، و لا يطلق على ما يطيب أكله بالعرض كالطبخ و المزج و العمل. و يراد منها المفهوم الوصفي و على هذا يجمع بالفواكه، كفاعلة و فواعل. و لا يقال لبايع الفاكهة انّه فكّاه، كما في اللّبّان و التّمّار.التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۳۱) اما برخی بر همان اثر طیب وخوشایند بر نفس تاکید دارند و استعمال [امروزی] این کلمه در باب حلوا [که با عمل آوردن درست شده و طبیعی نیست] موید این معناست. (المعجم الإشتقاقي المؤصل، ص۱۷۰۶)

[۷] . عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ لَمَّا نَزَلَتْ «فِيها فاكِهَةٌ» قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَلْ فِي تِلْكَ الْفَاكِهَةِ الَّتِي وَصَفَ اللَّهُ تَعَالَى رُمَّاناً وَ نَخْلًا فَإِنِّي مَشْعُوفٌ بِهِمَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌ الَّتِي سَأَلْتَ أَيُّهَا السَّائِلُ وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع إِنْ قَالَ رَجُلٌ امْرَأَتُهُ طَالِقٌ ثَلَاثاً إِنْ أَكَلَ عَامَهُ هَذَا فَاكِهَةً فَأَكَلَ رُمَّاناً أَوْ رُطَباً أَوْ جُبُنّاً عَلَيْهِ الطَّلَاقُ وَ الرُّطَبُ مِنَ الْفَاكِهَةِ إلى [الَّتِي‏] أَنْ يَبِسَ فَيَصِيرَ تَمْراً فَإِذَا يَبِسَ وَ صَارَ تَمْراً خَرَجَ مِنْ حَدِّ الْفَاكِهَةِ.

[۸] . فَكَّهْتُ القوم بالفاكِهة تَفْكِيها، و فاكَهْتُهم مُفَاكَهة بملح الكلام و المزاح، و الاسم: الفَكِيهة و الفُكاهة.

[۹] . لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‏- ۵۶/ ۶۵ أى تتفكّهون. و التَّفَكُّهُ تفعّل، و يدلّ على قبول اثر التفعيل، و قلنا إنّ الفكاهة و التفكيه أعمّ من تحقّقه في كلام أو عمل أو موضوع أو خلق. و المراد هنا التفكّه بالقول، أى انّهم يظهرون الفكاهة بالقول و يقولون متفكّها: إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ. و لا يعترفون بذنوبهم و بأنّ هذا العذاب في زراعتهم أخذ غيبىّ و جزاء إلهىّ.و هذا معنى قولهم- إنّ التفعّل يدلّ على التكلّف و التصنّع.و أصل ظلتم: ظللتم، أى دخلتم في الظلّ كظلّ الليل، فيشبه قوله تعالى:. وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهِينَ‏.

[۱۰] .الْفُكَاهَةُ:حديث ذوي الأنس، وقوله: «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ‏» قيل: تتعاطون الْفُكَاهَةَ، وقيل:تتناولون الْفَاكِهَةَ. وكذلك قوله: فاكِهِينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ‏ [الطور/۱۸].

[۱۱] . فأمَّا التَّفَكُّه فى قوله تعالى: فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ‏ فليس من هذا، و هو من باب الإبدال، و الأصل تَفَكَّنون، و هو من التندُّم، و قد مضى ذِكرُه.

[۱۲] . «فاكِهُونَ» أي فرحون عن ابن عباس و قيل ناعمون متعجبون بما هم فيه قال أبو زيد الفكه الطيب النفس الضحوك رجل فكه و فاكه و لم يسمع لهذا فعل في الثلاثي و قال أبو مسلم أنه مأخوذ عن الفكاهة فهو كناية عن الأحاديث الطيبة و قيل فاكهون ذوو فاكهة كما يقال لاحم شاحم أي ذو لحم و شحم و عاسل ذو عسل قال الحطيئة: «و غررتني و زعمت أنك / لابن في الصيف تأمر» أي ذو لبن.

[۱۳] . و قوله عز و جل: «فاكِهِينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ‏» أي: ناعِمين مُعجَبِين بما هم فيه، و من قرأ (فَكِهِينَ) فمعناه: فَرِحين، و يختار ما كان لأهل الجنة: فاكِهِينَ‏، و ما كان لأهل النار: فَكِهِينَ‏، أي: أَشِرين بَطِرين.

[۱۴] . «كانُوا فِيها فاكِهِينَ». قرأ الجمهور: بألف، أي طيبي الأنفس و أصحاب فاكهة، كلابن، و تامر، و أبو رجاء، و الحسن: بغير ألف. و الفكه يستعمل كثيرا في المستخف المستهزئ، فكأنهم كانوا مستخفين بشكل النعمة التي كانوا فيها. و قال الجوهري: فكه الرجل، بالكسر، فهو فكه إذا كان مزاحا، و الفكه أيضا الأشر. و قال القشيري: فاكهين: لاهين

[۱۵] . این ماده قبلا در جلسه ۸۲ http://yekaye.ir/ale-imran-003-104/ و برخی جلسات دیگر (که همانجا اشاره شده) بحث شد که اکنون همه آن بحثها تجمیع و تکمیل شد.

[۱۶] . که «الـ» در ابتدای «الخیر» می‌تواند «الـ» جنس یا «الـ» استغراق باشد. در صورت اول، معنایش «مطلق خوبی» است و در صورت دوم، معنایش «همه خوبی‌ها» می‌باشد

[۱۷] . الخير و الشرّ يقالان على وجهين: أحدهما: أن يكونا اسمين كما تقدّم، و هو قوله: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ [آل عمران/ ۱۰۴]. و الثاني: أن يكونا وصفين، و تقديرهما تقدير (أفعل منه)، نحو: هذا خير من ذاك و أفضل، و قوله: نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها [البقرة/ ۱۰۶]، و قوله: وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ‏ [البقرة/ ۱۸۴]، فخير هاهنا يصحّ أن يكون اسما، و أن يكون بمعنى أفعل، و منه قوله: وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‏ [البقرة/ ۱۹۷]، تقديره تقدير أفعل منه.

[۱۸] . و على هذا قوله: وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ [العاديات/۸]، أي: المال الكثير و قال بعض العلماء: إنما سمّي المال هاهنا خيرا تنبيها على معنى لطيف، و هو أنّ الذي يحسن الوصية به ما كان مجموعا من المال من وجه محمود، و على هذا قوله: قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ‏ [البقرة/ ۲۱۵]، و قال: وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏ [البقرة/ ۲۷۳]، و قوله: فَكاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً [النور/ ۳۳]، قيل: عنى به مالا من جهتهم، و قيل: إن علمتم أنّ عتقهم يعود عليكم و عليهم بنفع، أي: ثواب.

[۱۹] . رجل خَيْرٌ، و امرأة خَيْرَةٌ أي: فاضلة في صلاحها، و الجميع خِيَارٌ و أَخْيَارٌ. و امرأة خَيْرَةٌ في جمالها و ميسمها، قال الله تعالى: فِيهِنَّ خَيْراتٌ‏ حِسانٌ، أي: في الجمال و الميسم.

[۲۰] . فيقال رجلٌ خَيِّرٌ و امرأةٌ خَيِّرة: فاضلة. و قومٌ خِيارٌ و أخيار فى صلاحها و امرأةٌ خَيْرةٌ فى جَمالها و ميسَمِها. و فى القرآن:فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ‏.

[۲۱] . و الخَيْر: جمعه الخُيُور و الخِيَار، و الخَيْرَةُ في الأنثى، و جمعها الْخَيْرَاتُ-. فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ*- ۲/ ۱۴۸-. وَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ‏- ۳/ ۱۱۴٫ و الخَيِّرُ: وزان شريف بمعنى ما كان مختارا و منتخبا و ذا فضل، و الجمع أخيار كما في شريف و أشراف-. وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ- ۳۸/ ۴۷٫ يقال: خَارَ يَخِيرُ خَيْراً فهو خَيِّرٌ.

[۲۲] . قوله: فِيهِنَّ خَيْراتٌ حِسانٌ‏ [الرحمن/۷۰]، قيل: أصله خَيِّرَاتٌ، فخفّف، فالخيرات من النساء الخيّرات، يقال: رجل خَيْرٌ و امرأة خَيْرَةٌ، و هذا خير الرجال، و هذه خيرة النساء، و المراد بذلك المختارات، أي: فيهنّ مختارات لا رذل فيهنّ. و الْخَيْرُ: الفاضل المختصّ بالخير، يقال: ناقة خِيَارٌ، و جمل خيار.

[۲۳] . وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ‏ …،. وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ‏ …،. وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ …،. وَ اخْتارَ مُوسى‏ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا- ۷/ ۱۵۵- يراد الانتخاب مع توجّه و رغبة و قصد و كون المنتخب ذا فضيلة، فتدل الهيئة على الرغبة.

[۲۴] . و الِاخْتِيَارُ:طلب ما هو خير و فعله، و قد يقال لما يراه الإنسان خيرا، و إن لم يكن خيرا، و قوله: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ‏ [الدخان/ ۳۲]، يصحّ أن يكون إشارة إلى إيجاده تعالى إياهم خيرا، و أن يكون إشارة إلى تقديمهم على غيرهم. و الْمُخْتَارُ في عرف المتكلّمين يقال لكلّ‏ فعل يفعله الإنسان لا على سبيل الإكراه، فقولهم: هو مختار في كذا، فليس يريدون به ما يراد بقولهم فلان له اختيار، فإنّ الِاخْتِيَارَ أخذ ما يراه خيرا، و الْمُخْتَارُ قد يقال للفاعل و المفعول.

[۲۵] . يقال تخيرت الشي‏ء أخذت خيره.

[۲۶] . وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ‏ …،. إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ‏- ۶۸/ ۳۸- أى تتخيّرون، فانّ التفعّل لمطاوعة التفعيل، يقال خَيَّرَهُ أى جعله ذا اختيار فتخيّر.

[۲۷] . قال اللّه تعالى: وَ اخْتارَ مُوسى‏ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا. تقول هو الخِيرَة حفيفة، مصدر اختار خِيرَةً، مثل ارتاب ريبَة.

[۲۸] . و اسْتَخَارَ اللّهَ العبدُ فَخَارَ له، أي: طلب منه الخير فأولاه، و خَايَرْتُ فلانا كذا فَخِرْتُهُ، و الْخِيرَةُ: الحالة التي تحصل لِلْمُسْتَخِيرِ و الْمُخْتَارُ، نحو القعدة و الجلسة لحال القاعد و الجالس.

[۲۹] . (الفرق) بين الإرادة و الاختيار: أن الاختيار ارادة الشي‏ء بدلا من غيره و لا يكون مع خطور المختار و غيره بالبال و يكون ارادة للفعل لم يخطر بالبال غيره، و أصل الاختيار الخير فالمختار هو المريد لخير الشيئين في الحقيقة أو خير الشيئين عند نفسه من غير إلجاء و اضطرار و لو اضطر الانسان الى ارادة شي‏ء لم يسمى مختارا له لأن الاختيار خلاف الاضطرار.

[۳۰] . (الفرق) بين الاختيار و الإيثار: أن الايثار على ما قيل هو الاختيار المقدم و الشاهد قوله تعالى (قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا) أي قدم اختيارك علينا و ذلك أنهم كلهم كانوا مختارين عند الله تعالى لأنهم كانوا أنبياء، و اتسع في الاختيار فقيل لافعال الجوارح اختيارية تفرقة بين حركة البطش و حركة المجس و حركة المرتعش و تقول إخترت المروى على الكتان أي اخترت لبس هذا على لبس هذا و قال تعالى (وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى‏ عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ) أي اخترنا ارسالهم، و تقول في الفاعل مختار لكذا و في المفعول مختار من كذا، و عندنا أن قوله تعالى (آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا) معناه أنه فضلك الله علينا، و أنت من أهل الأثرة عندي أي ممن أفضله على غيره بتأثير الخير و النفع عنده، و اخترتك أخذتك للخير الذي فيك‏ في نفسك و لهذا يقال آثرتك بهذا الثوب و هذا الدينار و لا يقال اخترتك به و انما يقال اخترتك لهذا الأمر فالفرق بين الايثار و الاختيار بين من هذا الوجه.

[۳۱] . توضیح این کلمات را از بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏۶۳، ص۱۲۳ اخذ کردم:

الإمليسي مكان الملاسي و هو أظهر. قال في القاموس الإمليس و بهاء الفلاة ليس بها نبات و الرمان الإمليسي كأنه منسوب إليه انتهى و المعروف عندنا الملس بالتحريك و هو ما لا عجم له و به فسر الأملسي في بحر الجواهر و في بعض النسخ موضع الأصفهاني الشفان و لم أجد له معنى مناسبا قال في القاموس غداة ذات شفان برد و ريح و في أكثر نسخ الكافي الشيسقان و لم أجده في اللغة و في بعضها الشيقان و في القاموس الشيقان بالكسر جبلان أو موضع قرب المدينة. و أقول لو كان بالإضافة كان له وجه. و الشعشعاني الطويل و كأنه أصح النسخ فتفسير الشيخ إياه بالشامي كأنه لكون تفاحهم كذلك و في الأصبهان أيضا تفاح صغير طويل هو أطيب هذا النوع و أنفعه و في الكافي و العنب الرازقي. و في القاموس الرازقي الضعيف و العنب الملاحي و قال الملاحي كغرابي و قد يشدد عنب أبيض طويل. و قال الموشان بالضم و كغراب و ككتاب من أطيب الرطب.

[۳۲] . مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ زَكَرِيَّا اللُّؤْلُؤِيِّ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ الْمُفَضَّلِ «۳» قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْجَارُودِ يُحَدِّثُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: أَرْبَعَةٌ نَزَلَتْ مِنَ الْجَنَّةِ الْعِنَبُ الرَّازِقِيُّ وَ الرُّطَبُ الْمُشَانُ [الْمُشَانِيُّ] وَ الرُّمَّانُ الْإِمْلِيسِيُّ [الْإِمْلَاسِيُّ] وَ التُّفَّاحُ الشَّيْسَقَانُ.

[۳۳] . أَخْبَرَنَا أَبُو الْفَتْحِ هِلَالُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحَفَّارُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ إِسْمَاعِيلُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ الدِّعْبِلِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عَلِيِّ بْنِ رَزِينِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُدَيْلِ بْنَ وَرْقَاءَ أَخُو دِعْبِلِ بْنِ عَلِيٍّ الْخُزَاعِيِّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) بِبَغْدَادَ سَنَةَ اثْنَتَيْنِ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَيِّدِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا بِطُوسَ سَنَةَ ثَمَانٍ وَ تِسْعِينَ وَ مِائَةٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمُ السَّلَامُ)، عَنِ النَّزَّالِ بْنِ سَبْرَةَ، ‏عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، أَنَّهُ قَالَ: أَرْبَعَةٌ نَزَلَتْ مِنَ الْجَنَّةِ: الْعِنَبُ الرَّازِقِيُّ، وَ الرُّطَبُ الْمُشَانِيُّ، وَ الرُّمَّانُ الْإِمْلَاسِيُّ، وَ التُّفَّاحُ الشَّعْشَعَانِيُّ- يَعْنِي الشَّامِيَّ- وَ فِي خَبَرٍ آخَرَ: وَ السَّفَرْجَلُ.

[۳۴] . در متن فعلی خصال به صورت «بزر» ثبت شده اما در نقل مرحوم مجلسی از وی (بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏۱۱، ص۲۰۵) به صورت «بذر» است که همین درست به نظر می‌رسد. ضمنا مرحوم مجلسی گفته است که این را از علل الشرائع صدوق نقل کرده؛ و محقق کتاب هم گفته در مصدر یافت نشد؛ و ظاهرا سهوی از آن مرحوم رخ داده چون هم خصال و هم علل الشرایع از آن شیخ صدوق است.

[۳۵] . وَ قَدْ رَوَتِ الْعَامَّةُ أَيْضاً عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ عَنْ أُمِّ سُلَيْمٍ زَوْجَةِ أَبِي طَلْحَةَ الْأَنْصَارِيِّ أَنَّهَا قَالَتْ لَمْ تَرَ فَاطِمَةُ ع دَماً قَطُّ فِي حَيْضٍ وَ لَا نِفَاسٍ وَ كَانَتْ مِنْ مَاءِ الْجَنَّةِ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَمَّا أُسْرِيَ بِهِ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ أَكَلَ مِنْ فَاكِهَةِ الْجَنَّةِ وَ شَرِبَ مِنْ مَاءِ الْجَنَّةِ رَوَاهُ أَيْضاً عَنِ النَّبِيِّ.

[۳۶] . در فضائل ابن شاذان ادامه حدیث این گونه است:

ثُمَّ عَرَجَ إِلَى السَّمَاءِ وَ هُوَ يَقُولُ بِلِسَانٍ فَصِيحٍ يَسْمَعُهُ كُلُّ أَحَدٍ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.

[۳۷] . اسم وی در متن فعلی عیون المعجزات نیامده اما مرحوم مجلسی که در بحار الأنوار، ج‏۳۹، ص۱۳۰ از وی روایت کرده آن را آورده است.

[۳۸] . در همین دو منبع این حدیث هم روایت شده است که: عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَكَلَ الْفَاكِهَةَ وَ بَدَأَ [بِبِسْمِ اللَّهِ]  لَمْ يَضُرَّهُ.

البته عبارت «بِبِسْمِ اللَّهِ» در متن فعلی مکارم الاخلاق نیامده اما واضح است که افتادگی‌ای رخ داده و در بحار الأنوار، ج‏۶۳، ص۱۲۰ که از مکارم الاخلاق نقل می کند این عبارت موجود است.

[۳۹] . ثمّ إنّ الفكاهة أعمّ من المادّىّ الدنيوىّ و من الروحانّىّ الاخروىّ، كما في:. إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ فِي شُغُلٍ فاكِهُونَ‏ …،. فِيها فاكِهَةٌ وَ لَهُمْ ما يَدَّعُونَ‏- ۳۶/ ۵۷٫ أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ فَواكِهُ‏- ۳۷/ ۴۲ و لمّا كان افكه عبارة عن الطيب الطبيعي. و الفاكهة ما يكون طيّبا في الثمار: فيكون المراد من الفَاكِهِ في الجنّة هو الطيّب حالا و عيشا و فكرا. و من الفَاكِهَةِ فيها هي الرزق الطيّب و الغذاء الموافق. و أمّا حقيقة الفكاهة أو الفاكهة الاخرويّة: فلا بدّ من كونها من سنخ عالم الآخرة، و خصوصيّاتها خارجة عن البحث و الفهم لنا.

[۴۰] . قاضی سعید قمی در شرح توحيد الصدوق، ج‏۱، ص۳۲۱ می گوید:

اعلم انّ الغذاء على نحوين: غذاء الأجسام و هو كما ترى و الثاني، غذاء الأرواح. و في الخبر في تفسير قوله عزّ شأنه: «وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ»، قال: انّما هو العالم و ما يخرج منه من العلم. و كما انّ لطيف الأغذية يصير جزء للمغتدي يكمل به و يسمن من أجله، كذلك العلم يصير جزء للنفس تتقوّى به و يتكامل بسببه، الى أن يصير الى حدّ يقول لو كانت السّماوات و الأرض في زاوية من زوايا قلب العارف ما أحسّ به؛ و هكذا تسمن النفس بالمعارف و تتقوّى بالعلوم و اللطائف و يزداد جوعه و عطشه الى أن يأخذ من اللّه غذاءها، فحينئذ تشبع شبعا لا جوع يصحبه و تروى ريّا لا ظمأ بعده. و نقل عن أرسطو أنّه قال في الرمز: «لم أزل أشرب فازداد عطشا الى أن شربت من اللّه فرويت»

[۴۱] . قال أبو الهذيل يكونون مضطرين لفعل ذلك لمعرفتهم الضرورية بنعم الله تعالى عليهم و الصحيح أنهم مخيرون في أفعالهم كما قال وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ فيجوز أن يشكروا باللسان‏ إن وجدوا فيه لذة.

[۴۲] . إن قيل إذا قلتم إنهم مضطرون إلى المعارف فهل تقولون إنهم مضطرون إلى الأفعال. قيل لا لأنه تعالى قال «وَ فاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ» و لأن من تدبر ترغيبات القرآن في الجنة و الثواب علم قطعا أن أهل الجنة غير مضطرين إلى أفعالهم كما يضطر المرتعش إلى الرعشة. إن قيل فإذا كانوا غير مضطرين فلم يمنعهم من وقوع القبيح منهم. قيل لأن الله تعالى قد خلق فيهم علما بأنهم متى حاولوا القبيح منعوا منه و هذا يمنع من الإقدام على القبيح بطريق الإلجاء. و يمكن أيضا أن يعلمهم استغناءهم بالحسن عن القبيح مع ما في القبيح من المضرة فيكونون ملجئين إلى ألا يفعلوا القبيح.

[۴۳] . لا يستشكل بما ورد في الروايات أن أهل الجنة إذا اشتهوا فاكهة تدلى إليهم غصن شجرتها بما لها من ثمرة فيتناولونها، و إذا اشتهوا لحم طير وقع مقليا مشويا في أيديهم فيأكلون منها ما أرادوا ثم حيي و طار. و ذلك لأن لهم ما شاءوا و من فنون التنعم تناول ما يريدونه من أيدي خدمهم و خاصة حال اجتماعهم و احتفالهم كما أن من فنونه تناولهم أنفسهم من غير توسيط خدمهم فيه.

بازدیدها: 30

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*