۱۰۱۶) قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ

۲۴-۲۷ ذی‌القعده ۱۴۴۱

ترجمه

بگو همانا همه اولین‌ها و بعدی‌ها حتما جمع‌شده خواهند بود؛

تبصره

چنانکه در ابتدای سوره (جلسه ۹۶۷) اشاره شد مرز این آیه و آیه بعد در نسخه‌های کوفی و مکی و مدنی اول در کلمه «الآخرین» است؛ بدین صورت: «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ ؛ لَمَجْمُوعُونَ إِلی‏ میقاتِ یوْمٍ مَعْلُومٍ» اما در نسخه‌های شامی و مدنی اخیر در «لمجموعون» است؛ بدین صورت: «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ ؛ إِلی‏ میقاتِ یوْمٍ مَعْلُومٍ». با اینکه در کل آیات مبنا را نسخه کوفی (که قرآن‌های امروزی بر آن اساس تنظیم شده) قرار داده بودیم؛ اما در این مورد خاص بر اساس نسخه‌های شامی و مدنی اخیر عمل کردیم.

اختلاف قرائت

لَمَجْمُوعُونَ / لَمُجْمَعُونَ

این کلمه عموما به صورت «لَمَجْمُوعُونَ» (که اسم مفعول از فعل ثلاثی مجرد است) قرائت شده است؛

اما در قرائت غیرمشهوری به صورت «لَمُجْمَعُونَ» (که اسم مفعول از باب افعال است) نیز قرائت شده است.

معجم القراءات ج۹، ص۳۰۴[۱]

نکات ادبی

الْأَوَّلینَ

در بحث از آیه قبل و نیز آیه ۱۳ همین سوره بیان شد که کلمه «أوَّل» و اینکه واقعا ماده اصلی این کلمه، و معنای عمیق آن چیست، از کلمات بحث‌انگیز است.

یک بحث این است که این کلمه از ماده «أول» است یا «وول» یا «وأل»؛ و به تبع آن بر وزن «أفعل» است یا «فعَّل» یا «فوعل»؟

بسیاری از اهل لغت اصل آن را از ماده «أول» دانسته‌اند؛ آنگاه برای اینکه معلوم شود که معنای این ماده چیست این مساله مطرح شده این است که آیا فعل «آلَ یؤول» و نیز کلمه «تأویل» نیز از همین ماده است یا خیر؟

خلیل «آلَ یؤول» را از ماده «أیل» می‌داند که به معنای رجوع کردن است؛ و کلمه «أوُل» را از ماده «أول» به حساب آورده و دو کلمه «تأویل» و «تأوّل» را نیز ذیل ماده «أول» می‌آورد و بدون اینکه ربط این کلمات با کلمه «أوّل» را توضیح دهد صرفا اشاره می‌کند که این دو کلمه به معنای تفسیر کلامی است که در معنایش اختلاف است.

اما ابن‌فارس معتقد است این ماده در اصل دو معنا دارد: یکی معنای «ابتدا» که کلمه «أوّل» بهترین مصداقش است؛ و دیگری معنای «انتها» که «آلَ یؤول» (به معنای رجوع کردن)، مهمترین مصداقش می‌باشد؛ و توضیح می‌دهد «تأویلِ» هر چیزی به معنای «عاقبت آن چیز که وی بدان رجوع می‌کند» می‌باشد؛ چنانکه در آیه شریفه «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ‏» نیز اشاره دارد به آنچه که در وقت برانگیخته شدن آنان در قیامت بدان رجوع می‌شود. در این میان علامه طباطبایی توضیح داده‌اند که تأویل، نه هرگونه رجوع و بازگشتی، بلکه بازگشت به حقیقت اصیل خود می‌باشد. با این ملاحظه، گویی در «تأویل» مفهوم ابتدا و انتها با هم جمع شده؛ یعنی جایی است که چیزی نهایتا به اصل و ابتدای حقیقی خود برمی‌گردد.

مرحوم مصطفوی هم بر این باور است که اصل ماده «أول»، تقدم است به نحوی که امر دیگری بر آن مترتب شود؛ و «تأویل» هم چیزی را متقدم قرار دادن است به نحوی که امر دیگری بر آن مترتب گردد؛ و موید این معنا را این می‌داند که غالبا این ماده در مقابل ماده «أخر» به کار می‌رود (مانند: عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا، مائده/۱۱۴؛ قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُم، اعراف/۳۸؛ فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی،‏نجم/۲۵؛ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ، واقعه/۴۹؛ وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولی‏، ضحی/۴).

حسن جبل هم که ظاهرا در اینکه «أوّل» را از ماده «وول» بداند یا از ماده «أول» اندکی تردید دارد، درباره ماده «أول» بر این باور است که معنای محوری این ماده حقیقت شیء است که این شیء از آن حاصل آمده، یعنی اصل و اساس هرچیزی، که خالص شده باشد از شائبه‌ها و اموری که با آن مختلط شده‌ و یا روی آن را پوشانده‌اند.

همچنین بیان شد که اختلاف نظری هست که آیا کلمه «آل» (به معنای خانواده و خاندان یک نفر؛ مثلا: آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ، آل‌عمران/۳۳؛ آلَ فِرْعَوْن، بقره/۹۰) هم‌خانواده با کلمات فوق (یعنی از یکی از ماده‌های «أول، وول، أیل، وأل») است، یا کلمه مقلوب کلمه «أهل» است و اصلا در زمره کلمات فوق نمی‌باشد؟ و جالب اینجاست که برخی که «آل» را را مقلوب از «أهل» دانسته‌اند، آن را در ذیل ماده «أول» – و نه ذیل ماده «أهل» – مورد بحث قرار داده‌اند و نسبت بین این مواد، شاید از شواهد خوب برای کسانی باشد که قائل به اشتقاق کبیرند؛ زیرا بر مبنای اشتقاق کبیر، حروف والی (ا، و، ی) و حرف همزه اصالتی ندارند؛ و از این رو، همه مواردی که بحث شده، نسبت‌های کاملا جدی‌ای با همدیگر دارند.

اما خود کلمه «أوّل» (که در فارسی به «یکم» ترجمه می‌شود) را برخی آغازگر عدد دانسته‌اند؛ ولی با توجه به اینکه خداوند هم «أول» نامیده می‌شود (هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ؛ حدید/۱) و از آن سو می‌دانیم خداوند یکی است که دو ندارد (هُوَ الواحِدُ الذی لا ثَانِی له) دیگران توضیح داده‌اند که این کلمه مشروط نیست به اینکه حتما دومی هم داشته باشد، چنانکه مثلا وقتی می‌گویند این اولین کاسبی‌ای است که امروز انجام دادم معنایش این نیست که حتما کاسبی دومی هم در کار باشد؛ و بر همین اساس، گاه «اول» ( ومونث آن: أولی) چه‌بسا صرفاً به معنای «واحد» (یکبار) به کار برود، نه اولی در مقابل «دومی» و «بعدی»، چنانکه در مورد آیه لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی‏ وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحيمِ (دخان/۵۶) چنین احتمالی داده شده است؛  و اساساً یکی از تفاوت‌های کلمه «أول» با «سابق» را در این دانسته‌اند که «سابق» (قبلی، سبقت‌گیرنده) حتما مسبوق (بعدی، سبقت‌گرفته‌شده)ای به ازای خود دارد؛ اما أول، ضرورت ندارد که ثانی و آخِر داشته باشد.

کلمه «اوّل» را با توجه به مونث آن که «أولی» می‌باشد، صفت دانسته‌اند (مثلا: أَ فَعَيينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ، ق/۱۵؛ وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ، توبه/۱۰۰؛ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ، صافات/۱۷ و واقعه/۴۸) که البته در بسیاری از موارد موصوفش حذف می‌شود و به قرینه باید آن را فهمید؛ و در بسیاری از موارد به معنای انسان‌های اول، یعنی گذشتگان بوده است: «كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» (اسراء/۵۹)، «كَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ» (انبیاء/۵) ، «بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ» (مومنون/۸۱) ، «إِنْ هذا إِلاَّ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ» (انفال/۳۱) ، «فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلينَ» (انفال/۳۸) البته این کلمه «أوّل» در بسیاری از اوقات به عنوان مضاف به کار می‌رود: «لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ» (بقره/۴۱) «أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمينَ» (انعام/۱۶۳).

در تفاوت «اول» (و آخر) با «قبل» (و بعد) – وقتی این کلمه به صورت مضاف به کار می‌رود – گفته‌اند آنچه اولِ (یا آخر) یک مجموعه محسوب می‌شود خودش هم جزء آن مجموعه است، اما جایی که تعبیر «قبل» (یا بعد)‌ ‌به کار می‌رود، غالبا آن شیء خارج از آن مجموعه است.

جلسه ۹۸۰ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-13/

جلسه ۱۰۱۵ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-48/

الْآخِرینَ

در بحث از آیه ۱۴ همین سوره بیان شد که ماده «أخر» را در اصل به معنای تخلف و عقب ماندن چیزی از مقارن خویش و نقطه مقابل «تقدم» (= پیشی گرفتن) دانسته‌اند؛ که کلمه تأخیر در فارسی کلمه‌ای آشناست.

از این ماده دو کلمه «آخَر» و «آخِر» معروف است که در فارسی به ترتیب، به معنای «آخری، پایانی» و «دیگر» به کار می‌رود.

درباره تفاوت این دو اغلب صرفا به این اشاره کرده‌اند که «آخَر» (مونث آن: «أخری») در مقابل «واحد» است (مفردات ألفاظ القرآن/۶۹) و «آخِر» (مونث آن: «آخِرة») در مقابل «اول» (مونث آن: «أولی») است (عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا، مائده/۱۱۴؛ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ، واقعه/۴۹؛ وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولی‏، ضحی/۴)

برخی تفاوت را با توجه به وزن و صیغه آنها چنین توضیح داده‌اند که «آخَر» بر وزن «أفعل» صیغه تفضیل است و دلالت بر شدت تاخر دارد، ولی «آخِر» بر وزن «فاعل» به معنای به صرف متاخر بودن از چیزی که ماقبل آن بوده دلالت دارد؛

اما برخی توضیح داده‌اند که «آخَر» («أُخری»، دیگر) به معنای «دوم» در جایی به کار می‌رود که علاوه بر «مورد اول» و این گزینه، سوم و چهارم و .. هم برایش فرض داشته باشد؛ اما «آخِر» در جایی به کار می‌رود که گزینه دیگری در کار نباشد، مثلا در مقابل ربیع‌الاول، ربیع‌الآخِر گفته می‌شود؛ و با استشهاد به آیات متعدد بیان شد که این سخن مویدات فراوانی در قرآن کریم دارد؛ هرچند که مناقشاتی نیز در آن راه داشت.

تفاوت «آخر» و «بعد» – همان طور که در مورد تفاوت «اول» و «قبل» در جلسه قبل بیان شد – در این است که وقتی به صورت مجموعی نگاه کنیم، «آخر» خودش جزء آن مجموعه‌ای که وی آخرینش است، می‌باشد؛ اما «بعد» لزوما چنین نیست و غالبا بیرون از آن مورد یا مجموعه‌ای است که این بعد از آنها بوده است.

جلسه ۹۸۱ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-14/

لَمَجْمُوعُونَ

ماده «جمع»[۲] در اصل به معنای انضمام شدن اشیاء به همدیگر است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۴۷۹[۳]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۱۰۸). برخی گفته‌اند انضمامی که با کنار هم قرار دادن امور حاصل شده باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۰۱[۴]) و برخی هم بر این باورند که هرگونه انضماما اشیای شبیه هم اعم از اینکه با هم متلاقی یا متراکم شوند یا به هم بچسبند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۳۳۵[۵]) و البته تفاوت ماده «ضمم» و «جمع» در این است که «ضمّ» برای جمع شدن اشیای فراوان به کار می‌رود و نقطه مقابل آن «بث» است که به معنای جدایی بین اشیای فراوان است؛ و البته تدریجا برای انضمام دو شیء و بیشتر هم به کار رفته است؛ و همچنین کلمه «ضم» را برای چسباندن چیزی به چیز دیگر به صورت «ضم الشي‏ء الى الشي‏ء» به کار می‌برند اما تعبیر «جمع» را برای این کار استفاده نمی‌کنند. (الفروق في اللغة، ص۱۳۸[۶])

برخی بر این باورند که صیغه ثلاثی مجرد آن بر صرف کنار هم جمع شدن دلالت دارد:

که این می‌تواند ناظر به جمع شدن انسانها در کنار هم باشد: وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ إِلاَّ ما قَدْ سَلَفَ (نساء/۲۳) يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ (مائده/۱۰۹) قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبُّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالْحَقِّ (سبأ/۲۶) لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصيرُ (شوری/۱۵) فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (شعراء/۳۸) «هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الْأَوَّلينَ» (مرسلات/۳۸) لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيه (نساء/۸۷؛‌انعام/۱۲) «هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الْأَوَّلينَ» (مرسلات/۳۸) وَ هُوَ عَلى‏ جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَديرٌ (شوری/۲۹) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدی (انعام/۶۵) إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إيماناً (آل عمران/۱۷۳) «إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فيهِ (آل عمران/۹) إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في‏ جَهَنَّمَ جَميعاً (نساء/۱۴۰)

یا ناظر به جمع شدنی در موضوعات خارجی [مانند جمع کردن آیات قرآن: إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ (قیامت/۱۷) یا جمع شدن اشیایی در کنار هم:‌ أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ (قیامت/۳) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» (قیامت/۹) و ظاهرا از همین باب است جمع‌آوری ثروت: «وَ جَمَعَ فَأَوْعى»‏ (معارج/۱۸) «الَّذي جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ» (همزه/۲) لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (آل عمران/۱۵۷) قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (یونس/۵۸) وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (زخرف/۳۲)]

ویا ناظر به اعمال و معانی: «فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتى»‏ (طه/۶۰) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۱۰۸[۷])

«مَجْمَعَ» اسم مکان است به معنای محل جمع شدن: «حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً؛ فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما (کهف/۶۰-۶۱)

اگر جمع شدن افراد یک فعل ارادی و از روی میل و رغبت و قبول باشد از باب افتعال استفاده می‌شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۱۰۸): قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً (اسراء/۸۸) إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ (حج/۷۳) وَ قيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ (شعراء/۳۹)

درباره اینکه وقتی این ماده به باب افعال برود چه معنایی دارد، برخی گفته‌اند وقتی است که بخواهند دو مفعول برایش بیاورند و شاهدش را این آیه آورده‌اند که «وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُب» (یوسف/۱۵) یعنی عزمشان را جمع کردند که چنین کنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۱۰۸)؛ اما این معنا بعید به نظر می‌رسد چنانکه در آیه دیگر همین را با یک مفعول بیان کرده است: «وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/۱۰۲) و در آیه «فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتى»‏ (طه/۶۰) این معنا را در صیغه ثلاثی مجرد آورده است. اما دیگران توضیح داده‌اند که غالبا در جایی که جمعی باشد که با فکر و تدبیر حاصل شود مانند «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ‏ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ» (يونس/۷۱) «فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى‏» (طه/۶۴) چنانکه به چیزی که با فکر و تدبیر به غنیمت انسان می‌رسد «نهب مُجمَع» گویند؛ و احتمال دارد تعبیر « إِنَ‏ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ»‏(آل عمران/۱۷۳) هم به این معنا باشد که آنان آرای خود در تدبیر علیه شما را جمع کرده‌اند [به تعبیر عامیانه فکرهایشان را روی هم ریخته‌اند] هرچند که برخی گفته‌اند ممکن است اینجا به معنای اینکه لشکری علیه شما جمع کرده‌اند نیز باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۰۱[۸])

درباره وجه تسمیه «جمعه» «إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ‏ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ»‏ (جمعة/۹) هم برخی گفته‌اند از این باب است که مردم برای نماز همه یکجا جمع می‌شوند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۰۲[۹]) اما با توجه به اینکه این کلمه قبل از اسلام هم رایج بوده این معنا بعید است و در روایات وجه تسمیه آن را ناشی از نسبتی دانسته‌اند که باطن این روز با جمع شدن انسانها در روز قیامت برقرار می‌کند (حدیث۱).

این ماده وقتی در مورد روز قیامت به کار می‌رود «تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فيه» (شوری/۷) «يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْع» (تغابن/۹) «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً» (کهف/۹۹) ) معنایی بسیار نزدیک به کلمه «حشر» پیدا می‌کند[۱۰] و در تفاوت این دو گفته‌اند در کلمه «حشر» جمع کردنی است که با سوق دادن همراه باشد؛ و غالبا در مورد بیرون آوردن یک جماعت از جایگاه خود و سوق دادن و برانگیختن آنها برای جنگ و مانند آن به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۳۷) اما کلمه «جمع» لزوما چنین معنایی ندارد و صرف کنار هم قرار گرفتن را می‌رساند. (الفروق في اللغة، ص۱۳۶[۱۱]) که البته در برخی آیات که با حرف «إلی» متعدی شده، از نظر برخی همین معنای سوق دادن هم در آن گنجانده شده است: «قُلِ اللَّهُ يُحْييكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ» (جاثیه/۲۶)؛ هرچند «إلی» را برخی از مترجمان (مصطفوی، قرشی، بلاغی، ثقفی تهرانی، سراج) به معنای اشاره به پایان شیء در نظر گرفته‌اند و آیه «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ» را چنین ترجمه کرده‌اند «شما را تا روز قیامت جمع می‌کند».

«امر جامع» « وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ‏» (نور/۶۲) کاری است که چنان اهمیت دارد که مردم به خاطرش جمع می‌شوند گویی خود آن امر مردم را جمع کرده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۰۱[۱۲])

از کلماتی که به این ماده نزدیک است می‌توان به کلمات «کل» ، «تألیف» و «مجاورت» می‌توان اشاره کرد؛

تفاوت «جمع» و «کل» را برخی  در این دانسته‌انند که کل احاطه به اجزاء است که گاه برای احاطه بر افراد هم به کار می‌رود؛ اما جمع برای احاطه بر افراد است؛ اما برخی صحیح را این دانسته‌اند که کل در اصل اقتضای احاطه به افراد را دارد و جمع احاطه بر اجزاء را؛‌ چنانکه در جایی که تمام اجزای انسانی را ببینی می‌توانی بگویی کل آن انسان را دیدم ولی نمی‌توانی بگویی جمیع وی را دیدم؛ همچنین افراد اقتضای کل را دارد (هر فردی یک کل است) اما اجزاء اقتضای کل را ندارد یعنی به هریک از اجزاء نمی توانی بگویی بتنهایی یک کل است اما به هریک از افراد می‌توانی بگویی یک کل است. (الفروق في اللغة، ص۱۳۴-۱۳۵[۱۳]) اما به نظر می‌رسد همان سخن اول صحیح است و این شواهد واقعا مدعای مذکور را اثبات نمی‌کند.

در تفاوت «جمع» و «تالیف» (ماده «ألف») برخی گفته‌اند که «تالیف» دلالت بر  چسبیدن دو چیز به هم می‌کند اما «جمع» خیر؛ لذا وقتی افرادی را در یک مجلس جمع می‌کنیم معنایش این نیست که آنان را کاملا به هم بچسبانیم؛ بدین جهت کلمه تالیف را جز برای اجسام به کار نمی‌برند اما جمع را هم برای اجسام به کار می‌برند هم برای اعراض؛ و به همین مناسبت است که تالیف را برای قلوب به نحو مجازی به کار می‌برند «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ» (اعراف/۶۳)؛ اما برخی بر این باورند که تألیف و ألفت در اصل برای جایی است که یک نحوه موافقت و همراهی در میان باشد در حالی که در جمع چنین قیدی ضرورت ندارد (الفروق في اللغة، ص۱۳۷[۱۴])

در تفاوت «جمع» و «مجاورت» (ماده «جور») هم گفته‌اند که مجاورت بین دو چیز است اما جمه و اجتماع بین سه چیز و بیشتر است؛ لذا کسی که سخن عرب را درست بلد است وقتی با یک نفر در جایی باشد نمی‌گوید « اجتمعت مع فلان» مگر اینکه در آنجا کس دیگری هم باشد. (الفروق في اللغة، ص۱۴۰-۱۴۱[۱۵])

به کسانی که در یکجا جمع شده باشند «مجموع»، «جمع»، «جمیع» و «جماعت» گویند که البته کلمه «جماعت» در قرآن کریم نیامده است؛

برخی در تفاوت اینها گفته‌اند اگر صرف کنار هم جمع شدن باشد وزن «مفعول» (متعارف برای ثلاثی مجرد) استفاده می‌شود: «ذلِكَ يَوْمٌ‏ مَجْمُوعٌ‏ لَهُ النَّاسُ»‏ (هود/۱۰۳) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلى‏ ميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ» (واقعه/۴۹-۵۰)،  اما وقتی بخواهند بر لزوم و ثبات دلالت کنند از تعبیر «جَميع» و «جمع» استفاده می‌کنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۱۰۸)؛ «ما أَغْنى‏ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ» (اعراف/۴۸) «سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ» (قمر/۴۵) «وَ هُوَ عَلى‏ جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَديرٌ» (شوری/۲۹) «مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً» (قصص/۷۸) «ما أَغْنى‏ عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ» (اعراف/۴۸) «فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً» (عادیات/۵)

اما برخی در خصوص کلمه «جمیع» بر این باورند که این کلمه همانند «أجمع» و «أجمعون» برای تاکید به کار می‌رود؛ با این تفاوت که «أجمع» اسم معرفه است برای توصیف معرفه به کار می‌رود «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ‏ أَجْمَعُونَ‏» (حجر/۳۰؛ ص/۷۳) «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِينَ‏» (يوسف/۹۳) [وَ جُنُودُ إِبْليسَ أَجْمَعُونَ (شعراء/۹۵)؛ «عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ» (بقره/۱۶۱؛ آل عمران/۸۷) «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ» (هود/۱۱۹؛ سجده/۱۳) و …]، و نمی‌توان آن را حال قرار داد؛ اما منصوب بودن «جمیع» را می‌توان از باب حال بودن در نظر گرفت: «اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» (بقرة/۳۸)، «فَكِيدُونِي‏ جَمِيعاً» (هود/۵۵) [هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً (بقره/۲۹) وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً (آل عمران/۱۰۳)‌ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَميعاً (نساء/۷۱) فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً (نساء/۱۳۹) و …] (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۰۲[۱۶]؛ الفروق في اللغة، ص۱۴۱[۱۷]) [و البته «جمیع» به نحو توصیف هم می‌تواند به کار رود: «وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» (یس/۳۲) «فَإِذا هُمْ جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» (یس/۵۳) «أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَميعٌ مُنْتَصِرٌ» (قمر/۴۴) «وَ إِنَّا لَجَميعٌ حاذِرُونَ» (شعراء/۵۶)]  که البته وجه تاکید در کلمه «أجمع» هم ظاهرا این است که این کلمه با رفتن به صیغه «أفعل» معنای افعل تفضیلی پیدا کرده است و از همین جهت برای تاکید به کار رفته است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۱۰۸)

کلمه «جمع» و «جماعت» به عنوان اسمی برای اشاره به سه نفر به بالا رایج است (الفروق في اللغة، ص۱۳۶[۱۸]) و ظاهرا صرفا بر وجود افرادی که کنار هم جمع شده باشند دلالت دارد اما کلمات مشابهی دارد. در جلسه ۹۸۰ به مناسبت بحث از کلمه « ثُلَّة» به برخی از کلمات که برای اشاره به «جماعت»ی به کار می‌رود اشاره شد؛ در اینجا می‌افزاییم که در قرآن کریم از این کلمه «جماعت» اصلا استفاده نشده و همان کلمه «جمع» را برای جماعت به کار برده؛ چنانکه گاه آن را به صورت تثنیه درآورده: «يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» (آل عمران/۱۵۵ و ۱۶۶؛ انفال/۴۱) «فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» (شعراء/۶۱) و برای هر جماعتی ظاهرا با توجه به ملاحظه خاصی بوده از واژه دیگری استفاده شده است که در اینجا به برخی از رایجترین این کلمات که در قرآن کریم به کار رفته و تفاوتشان با «جماعت» اشاره می‌شود.

«فوج» به جماعتی که تعدادشان خیلی زیاد باشد گویند چنانکه قرآن وقتی فتح حاصل شد و دیگر نه قبیله قبیله بلکه یکدفعه خیل عظیمی وارد دین اسلام شدند تعبیر فرمود «وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً»

«ثُلَّة» (ماده «ثلل») جماعتی‌اند که در یک امر رانده (مندفع) می‌شوند؛ چنانکه که در خصوص دیواری که پایین‌اش را تخریب می‌کنند تا بتمامه فروبریزد می‌‌گویند «ثللتُ الحائط»؛

«زمره» (ماده «زمر») جماعتی‌اند که صداهایی از آنها شنیده می‌شود که مفهوم نیست (وَ سيقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ زُمَراً … وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً؛ زمر/۷۱-۷۳) و اصلش از «زمار» است که صدای شترمرغ ماده است و «زجله» هم بسیار به این معنا نزدیک است؛ و گفته‌اند «زمره» جماعتی هستند که بینشان تفرقه است در برابر «حزب» که بینشان وحدت هست؛ و

«حزب» جماعتی است که در یک کار واحدی با هم همکاری می‌کنند و «حزبِ» یک نفر جماعتی‌اند که او را یاری می‌دهند و بر کاری توانا می‌سازند [«كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» (مومنون/۵۳؛ روم/۳۲) «أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ» (مجادله/۱۹) که واضح است درباره حزب الله یعنی کسانی که در مسیر دستورات الهی با هم همکاری می‌کنند و تحقق امر تشریعی خداوند را میسر می‌سازند: «أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (مجادله/۲۲)]

«عصبة» (ماده «عصب») به جماعت اندکی که البته بیش از ده نفر باشند گویند؛ و برخی گفته‌اند تعدادش بین ۱۰ تا ۴۰ نفر است: «قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» (یوسف/۱۴)

«طائفه» (ماده «طوف») در اصل جماعتی بوده‌اند که پیرامون چیزی گرد می‌آمدند و دور آن می‌گردیدند [و ظاهرا اینکه پیرامون امر واحدی جمع شوند در این ماده موضوعیت دارد: «وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا» (اعراف/۸۷) «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى‏ طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ» (آل عمران/۱۵۴)]

«فریق» (از ماده «فرق») جماعتی است از یک جماعت بزرگتر؛ که غالبا به آن گروه بزرگتر جماعت و به این گروه که قسمتی از آن است «فریق» گفته می‌شود [وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ: احزاب/۱۳]

«فئة» (از ماده «فئی») جماعتی‌اند که از غیرشان جدا شده‌اند [كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّه؛ بقره/۲۱۶] چنانکه تعبیر «فأوت رأسه» به معنای سرش را شکستم می‌باشد؛ و در جنگ گروهی‌اند که جنگجویانی را که به سویشان بازمی‌گردند تقویت می‌کنند و به این مناسبت به هر جماعتی که مانع آسیب دیدن کسی شود و وی را یاری کند «فئة» گفته‌اند: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَة» (انفال/۱۶)

«شیعه» (از ماده «شیع») جماعتی‌اند که به خاطر محبتی که به کسی دارند به سوی وی متمایلند و اصلش خرده چوبهایی است که همراه با هیزمها در آتش می‌ریزند که همراه با آنها شعله‌ور شوند؛ گویی آنها را تابع هیزم اصلی قرار داده‌اند. [فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ؛ قصص/۱۵]

«ملأ» بزرگانی‌اند که چشم و دل دیگران را از زیبایی ویا هیبتی که دارند پر می‌کنند؛ و ممکن است جماعتی باشند که به امری قیام می‌کنند و از تعبیر «هو ملیء بالامر» اخذ شده باشد [أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ، بقره/۲۴۶؛ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ في‏ ضَلالٍ مُبينٍ، اعراف/۶۰؛ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ، قصص/۲۰]

«شرذمة» (از ماده «شرذم») باقیمانده جماعتی است از باقیمانده آنان؛ که کنایه از تعداد خیلی کم می‌باشد: «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَليلُونَ» (شعراء/۵۴) (الفروق في اللغة، ص۲۷۱-۲۷۵[۱۹])

ماده «جمع» و مشتقات آن ۱۲۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

۱) جابر جعفی روایت کرده است که یکبار خدمت امام باقر ع آیه مربوط به نماز جمعه می‌خواند و گفتگویی بین ایشان و امام ع درباره این آیه رد و بدل می‌شود. فرازی از این گفتگو چنین است:

امام ع فرمود: جابر! چرا روز جمعه «جمعه» نامیده شد؟

عرض کردم: شما به من خبر دهید؛‌فدایتان شوم.

فرمود: آیا می‌خواهی تو را از تاویل اعظم آن باخبر کنم؟

عرض کردم: بله؛ فدایتان شوم.

فرمود:

جابر! خداوند جمعه را جمعه نامید زیرا خداوند عز و جل در این روز جمع کرد اولین‌ها و بعدی‌ها را و جمیع آنچه از جن و انس آفریده بود را؛ و هر چیزی را که پروردگارمان آفریده بود و آسمانها و زمین‌ها و دریاها و بهشت و دوزخ و هر چیزی که خداوند در [روز] میثاق آفریده بود و از آنان برای ربوبیت خودش و نبوت حضرت محمد ص و ولایت حضرت علی ع میثاقی گرفته بود؛ و در آن روز بود که خداوند به آسمانها و زمین فرمود: «خواه به طاعت يا به اكراه بياييد، آن دو گفتند: مطيعانه آمديم» پس خداوند آن روز را جمعه نامید به خاطر اینکه اولی‌ها و بعدی‌ها را در آن جمع کرد…

الإختصاص، ص۱۲۹

وَ رُوِيَ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ قَالَ: كُنْتُ لَيْلَةً مِنْ بَعْضِ اللَّيَالِي عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ ع‏ …

فَقَال‏: …يَا جَابِرُ لِمَ سُمِّيَتْ يَوْمُ الْجُمُعَةِ جُمُعَةً؟

قَالَ قُلْتُ تُخْبِرُنِي جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ!

قَالَ أَ فَلَا أُخْبِرُكَ بِتَأْوِيلِهِ الْأَعْظَمِ؟

قَالَ قُلْتُ بَلَى جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ.

قَالَ فَقَالَ يَا جَابِرُ سَمَّى اللَّهُ الْجُمُعَةَ جُمُعَةً لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَمَعَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ جَمِيعَ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ رَبُّنَا وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ وَ الْبِحَارَ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ اللَّهُ فِي الْمِيثَاقِ فَأَخَذَ الْمِيثَاقَ مِنْهُمْ لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ وَ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِيٍّ ع بِالْوَلَايَةِ وَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ قَالَ اللَّهُ لِلسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ» فَسَمَّى اللَّهُ ذَلِكَ الْيَوْمَ الْجُمُعَةَ لِجَمْعِهِ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ …[۲۰]

 

۲) از امام حسن ع روایت طولانی نقل شده است که عده‌ای از یهودیان خدمت رسول الله ص آمدند و عالمترینشان سوالاتی از ایشان پرسید. از جمله آن سوالات این بود که از ایشان در مورد هفت خصلتی سوال کرد که خداوند در میان پیامبران به ایشان و در میان امتها به امت وی عطا فرموده است.

پیامبر ص فرمود: خداوند فاتحةالکتاب، و اذان، و نماز جماعت در مسجد و روز جمعه، و نماز بر جنازه‌ها، و سه نماز را با صدای جهر خواندن، و تخفیف به امتم در مریضی و سفر، و شفاعت برای مرتکبان گناهان کبیره از امتم، را به من عطا فرمود.

سپس وی توضیح اینها را از حضرت درخواست کرد و حضرت توضیحاتی داد تا بدینجا رسید که:

و اما نماز جماعت، پس صفهای امتم در زمین همانند صفهای فرشتگان در آسمان است و یک رکعت نماز جماعت معادل بیست و چهار رکعت نماز است که هر رکعتش نزد خداوند محبوبتر از عبادت چهل ساله است؛ و اما روز جمعه پس همانا خداوند اولین‌ها و بعدی‌ها را در آن روز برای حساب جمع می‌کند؛ پس هیچ مومنی نیست که به سمت جماعت [برگزاری نماز جمعه] گام بردارد مگر اینکه خداوند اوضاع هولناک روز قیامت را بر او تخفیف دهد سپس وی را روانه بهشت سازد….

الخصال، ج‏۲، ص۳۵۵؛ الأمالي( للصدوق)، ص۱۹۵

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ قَالَ:

جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْيَهُودِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَسَأَلَهُ أَعْلَمُهُمْ عَنْ أَشْيَاءَ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَخْبِرْنَا عَنْ سَبْعِ خِصَالٍ أَعْطَاكَ اللَّهُ مِنْ بَيْنِ النَّبِيِّينَ وَ أَعْطَى أُمَّتَكَ مِنْ بَيْنِ الْأُمَمِ؟

فَقَالَ النَّبِيُّ أَعْطَانِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ وَ الْأَذَانَ وَ الْجَمَاعَةَ فِي الْمَسْجِدِ وَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ الصَّلَاةَ عَلَى الْجَنَائِزِ وَ الْإِجْهَارَ فِي ثَلَاثِ صَلَوَاتٍ وَ الرُّخْصَةَ لِأُمَّتِي عِنْدَ الْأَمْرَاضِ وَ السَّفَرِ وَ الشَّفَاعَةَ لِأَصْحَابِ الْكَبَائِرِ مِنْ أُمَّتِي.

[۲۱] وَ أَمَّا الْجَمَاعَةُ فَإِنَّ صُفُوفَ أُمَّتِي فِي الْأَرْضِ كَصُفُوفِ الْمَلَائِكَةِ فِي السَّمَاءِ وَ الرَّكْعَةُ فِي جَمَاعَةٍ أَرْبَعٌ وَ عِشْرُونَ رَكْعَةً كُلُّ رَكْعَةٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عِبَادَةِ أَرْبَعِينَ سَنَةً وَ أَمَّا يَوْمُ الْجُمُعَةِ فَإِنَّ اللَّهَ يَجْمَعُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لِلْحِسَابِ فَمَا مِنْ مُؤْمِنٍ مَشَى إِلَى الْجَمَاعَةِ إِلَّا خَفَّفَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ أَهْوَالَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ ثُمَّ يُجَازِيهِ الْجَنَّة [يَأْمُرُ بِهِ إِلَى الْجَنَّة] …[۲۲]

 

۳) روایت شده است که امام سجاد ع هر جمعه در مسجدالنبی مردم را موعظه و نصیحت می‌کرد و به زهد در دنیا و رغبت در آخرت توصیه می‌فرمود. این توصیه از جدی گرفتن مرگ و سکرات موت شروع می‌شد و در فرازی از آن می فرمود:

… و ای فرزند آدم! بدان که همانا ورای آن، روز قیامت بزرگتر و هولناکتر و دل‏آزارتر است؛ که آن روزی است که مردم برای آن گرد آیند و آن روزی است نمایان که خداوند عز و جل اولین‌ها و بعدی‌ها را در آن گرد آورد؛ آن روزی است که در صور دمیده شود و قبرها زير و رو گردد، آن روز حادثه نزديك است. روزی است كه از وحشت جان به لب رسد، روزی است كه از لغزشی درنگذرند، از احدی فديه‌ای نستانند و از هيچ كس عذری نپذيرند، كسی را رخصت توبه ندهند، هيچ چيز جز پاداش نيكی‌ها و كيفر بدی‌ها در كار نباشد…

الكافي، ج‏۸، ص۷۳؛ الأمالي( للصدوق)، ص۵۰۴؛ تحف العقول، ص۲۵۰

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ غَالِبٍ الْأَسَدِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعِيدِ بْنِ الْمُسَيَّبِ قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع يَعِظُ النَّاسَ وَ يُزَهِّدُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ يُرَغِّبُهُمْ فِي أَعْمَالِ الْآخِرَةِ بِهَذَا الْكَلَامِ فِي كُلِّ جُمُعَةٍ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ حُفِظَ عَنْهُ وَ كُتِبَ كَانَ يَقُولُ:

[۲۳] وَ اعْلَمْ يَا ابْنَ آدَمَ أَنَّ مِنْ وَرَاءِ هَذَا أَعْظَمَ وَ أَفْظَعَ وَ أَوْجَعَ لِلْقُلُوبِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ «ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ‏ وَ ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ» يَجْمَعُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ الْأَوَّلِينَ‏ وَ الْآخِرِينَ‏ ذَلِكَ «يَوْمٌ‏ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ» وَ تُبَعْثَرُ فِيهِ الْقُبُورُ  وَ ذَلِكَ يَوْمُ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَناجِرِ كاظِمِينَ‏ وَ ذَلِكَ يَوْمٌ لَا تُقَالُ فِيهِ عَثْرَةٌ  وَ لَا يُؤْخَذُ مِنْ أَحَدٍ فِدْيَةٌ وَ لَا تُقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ مَعْذِرَةٌ وَ لَا لِأَحَدٍ فِيهِ مُسْتَقْبَلُ تَوْبَةٍ لَيْسَ إِلَّا الْجَزَاءَ بِالْحَسَنَاتِ وَ الْجَزَاءَ بِالسَّيِّئَات‏ …

‏تدبر

۱) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ»

اصحاب شمال کسانی بودند که برانگیخته شدن خویش را بعید و برانگیخته شدن گذشتگان را بعیدتر می‌شمردند.

خداوند به پیامبرش می‌فرماید بگو برانگیخته کردن اولین‌ها و بعدی‌ها برای ما هیچ تفاوتی ندارد و همه شما، هم خودتان و هم آن نسل‌های قبل، را حتما در آن روز جمع خواهیم کرد. (المیزان، ج۱۹، ص۱۲۵)

نکته تخصصی انسان‌شناسی: چرایی جمع کردن انسانها در قیامت

روز قیامت روزی است که خداوند متعال همه گروه‌ها و افراد را از هم جدا می‌کند:‌ «إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَة» (حج/۱۷) و بلکه آنها را با توجه به هرچیزی که موجب اختلاف بین افراد می‌شد «إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فيما كانُوا فيهِ يَخْتَلِفُونَ» (سجده/۲۵) از هم جدا می‌کند تا جایی که هرکسی از نزدیکترین نزدیکان خود هم جدا می‌شود: «لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ» (ممتحنه/۳) تاحدی که روز قیامت را روز جدا شدن (یوم الفصل) نامیده‌اند: «هذا يَوْمُ الْفَصْلِ الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ (صافات/۲۱)» «لِأَيِّ يَوْمٍ أُجِّلَت‏؛ لِيَوْمِ الْفَصْلِ؛ وَ ما أَدْراكَ ما يَوْمُ الْفَصْلِ» (مرسلات/۱۲-۱۴) و هرکسی بتنهایی باید بیاید و جوابگوی تمامی اعمالش باشد: «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَ ما نَرى‏ مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام/۹۴) «وَ نَرِثُهُ ما يَقُولُ وَ يَأْتينا فَرْداً» (مریم/۸۰) «وَ كُلُّهُمْ آتيهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً» (مریم/۹۵)

پس اگر اصل بر احضار جداگانه تک تک افراد است چرا همه را جمع می‌کنند؟ (جالب اینجاست که اینکه روز جدایی روزی است که همه را جمع می‌کنند در آیه دیگری تصریح شده: «هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الْأَوَّلينَ» (مرسلات/۳۸) و این مضمون که در اینجا بیان می‌شود که همه برای آن میقات جمع می‌شوند «لَمَجْمُوعُونَ إِلی‏ میقاتِ یوْمٍ مَعْلُومٍ» (واقعه/۵۰) در خصوص روز جدایی نیز مورد تاکید قرار گرفته است: «إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ ميقاتاً» (نبأ/۱۷) «إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ ميقاتُهُمْ أَجْمَعين‏» (دخان/۴۰))

الف. به نظر می‌رسد ارتباطات ما انسانها بقدری شدید است و بقدری در یک شبکه نامتناهی در بقیه انسانها اثر می‌گذاریم و از دیگر انسانها تاثیر می‌پذیریم که زمانی می‌توانند حساب و کتاب هرکسی را رسیدگی کنند که همگان را احضار نمایند. این ارتباطات و تاثیر و تاثرها از کمک کردنها و آزاردادن‌های در حق دیگران آغاز می‌شود و تا مواردی همچون یک سلام و احوال‌پرسی ویا بدگویی و غیبت امتداد می‌یابد و حتی اثرات اعمال ما بر بسیاری از انسانها که آنها را ندیده‌ایم و هیچگاه هم نخواهیم دید قابل ردیابی است؛ از گذشتگان (مانند اینکه کسی کاری کرده ویا سخنی گفته و این اقدام وی از خلال قرون متمادی به ما رسیده و اثری در ما داشته ویا اینکه ما درباره او اظهار نظر ویا موضع‌گیری‌ای می‌کنیم که در نسبت برقرار کردن دیگران با او موثر خواهد بود) تا آیندگان (هر سخن ویا اقدامی که به نحوی بر هرکسی در آینده تاثیر مثبت یا منفی‌ای بگذارد). یعنی به حساب و کتاب هرکس رسیدن چاره‌ای ندارد جز اینکه به حساب و کتاب تمام انسانها رسیده شود؛ پس همه باید احضار و در یکجا جمع باشند تا حسابرسی کاملی برای هرکس انجام شود.

ثمره اخلاقی

کسی که این حقیقت را جدی بگیرد در تمام اعمال و رفتارش بشدت اهل احتیاط خواهد شد؛ یعنی نه فقط در کارهایی که اثر مستقیم دارد بشدت اهل رعایت حق‌الناس خواهد بود؛‌بلکه دائما مراقب است که مبادا کاری انجام دهد که اثرات غیرآشکار آن عواقب غیرمنتظره‌ای برای وی داشته باشد.

خداوند رحمت آیت الله بهجت را؛ می‌فرمودند:

«تا می‌توانید گناه نکنید … اگر احیاناً گاهی مرتکب شدید سعی کنید گناهی که در آن حقّ‌الناس است نباشد … اگر گناه مرتکب شدید که در آن حقّ‌الناس است سعی کنید در همین دنیا آن را تسویه کنید و برای آخرت نگذارید که آن جا مشکل است.» https://eitaa.com/bahjat_ir/2493 ؛  https://bahjat.ir/fa/content/10583

ب. همان گونه که ما هرکس بتنهایی یک «شخص» هستیم و حساب و کتاب مستقلی برای خود داریم مجموعه انسانهایی که با هدف واحد به هم مرتبط می‌شوند یک «امت» را تشکیل می‌دهند که هر امتی هم برای خود حساب و کتاب خاص خودش را دارد «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ» (بقره/۱۳۴ و ۱۴۱) جدای از حساب و کتاب تک تک افرادش: «وَ تَرى‏ كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ كِتابِهَا» (جاثیه/۲۸) و در جهنم هم نه فقط بین افراد: « ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» (عنکبوت/۲۵)  بلکه بین امتها هم نزاع درمی‌گیرد: «كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها» (اعراف/۳۸). پس در عین حال که هر فردی از آن جهن که فرد است باید برانگیخته شود اتسانها از آن جهت که در امت‌ها هستند هم باید برانگیخته شوند؛ و این دو منافاتی با هم ندارد.

تبصره:

سخن فوق مبتنی بر این مبناست که هم فرد اصالت دارد هم امت (یا با تسامح: جامعه). این مبنایی است که البته بین بزرگان محل اختلاف است و حقیر قبلا در مقاله‌ای در این باب به تفصیل سخن گفته‌ام. (اصالت فرد، جامعه یا هردو ؛ بررسی تطبیقی آرای استاد مطهری و استاد مصباح یزدی؛ در قبسات، ش۴۲، زمستان ۱۳۸۵) شاید مهمترین چیزی که موجب مخالفت افراد با این مبنا شود این است که نمی‌توانند اصالت داشتن هردو را با هم تصور کنند. برای اینکه چنین تصوری میسر شود در اینجا از یک تشبیه استفاده می‌کنم (و یادآوری می‌شود که تشبیه فقط برای نزدیک شدن ذهن است نه اینکه «مُشَبّه» و «مشبّهٌ به» در تمام خصوصیات برابر باشند). الان در بدن هریک از ما هزاران سلول (به عنوان هزاران موجود زنده مستقل از همدیگر که البته در عین استقلالشان با همدیگر ارتباط هم دارند) زندگی می‌کنند. وقتی از منظر «من» نگاه می‌شود گویی فقط من هستم که کارهایی دارد و آنها انتزاعی‌اند؛ و وقتی از منظر آنها نگاه شود گویی فقط آنها هستند که کارهایی دارند و «من» برای آنها یک موجود انتزاعی است؛ اما هر دوی ما هستیم؛ زندگی می‌کنیم؛ لذت و درد داریم؛‌و گاه می‌شود که «من» بی‌خیال هستم اما برخی از سلول‌های من بشدت در حال جنگ و کشته شدن هستند؛ و گاه من بشدت در حال درد و ناراحتی هستم ویا حتی می‌میرم اما هنوز بسیاری از سلول‌های من (مثلا سلول‌های مو) هنوز متوجه مشکلی نشده‌اند. پس می‌شود هم تک تک افراد اصالت داشته باشند و هم کل؛ و حساب و کتابشان هم (در عین حال که در عرصه‌هایی به هم مرتبط است) در عرصه‌هایی لزوما ربطی به هم نداشته باشد.

ج. مساله قیامت صرفا مساله حساب و کتاب نیست؛ بلکه بروز حقیقت نهایی عالم است در یک مرتبه عالی‌تر، که اقتضای آن مرتبه جمع بین همه امور متفرق و پراکنده است؛ و حساب و کتاب یک ثمره مهم این تجلی حقیقت است؛ ‌نه تنها مبنای تحقق آن. و از آنجا که قرار است این امور متفرق و پراکنده در حقیقت جمعیِ خود در آخرت ظاهر شوند پس گزینه‌ای جز جمع شدن همگان باقی نخواهد بود که سوال شود چرا این گزینه رخ داد نه گزینه‌ای دیگر.

د. …

 

۲) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ …»

با اینکه خداوند می‌توانست مثل آیات قبل خودش مطلب را مستقیما بیان کند چرا فرمود: «بگو» همانا همه اولین‌ها و بعدی‌ها …

الف. این مطلبی است که همه باید مرتبا به هم تذکر بدهند. هرکس این آیه را که می‌خواند هم خود مطلب را تذکر می‌دهد و هم به مخاطبش می‌گوید: بگو …؛ پس این مواردی که «قل» آمده برای این است که یک اهتمام همگانی به نشر این مطلب پیدا شود.

ب. این آیات در بحث از اصحاب شمال و جهنمیان است. خداوند اجل و اعظم از آن است که مستقیما خودش آنان را خطاب قرار دهد؛ یا بدین جهت که آنان بقدری منحط و پست هستند که دون مقام مخاطبه هستند: «قالَ اخْسَؤُا فيها وَ لا تُكَلِّمُون‏» (مومنون/۱۰۸)؛ ویا بدین جهت که چنان کورباطن‌اند که حتی در قیامت هم خداوند را در جایگاه پروردگار خود نمی‌بینند چنانکه قرآن کریم در جایی از آنان نقل می‌کند که به جای اینکه خودشان از خدا درخواست تخفیف عذاب کنند نمی‌گویند «پروردگارا!» بلکه خطاب به فرشته مسئول جهنم می‌کنند و باز هم نمی‌گویند «به پروردگارمان بگو»؛ بلکه می‌گویند «به پروردگارت بگو ما را بمیراند و کارمان را یکسره کند: وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّك»‏ (زخرف/۷۷)؛ و یا … .

ج. اگر توجه کنیم که قول خداوند فعل اوست و خداوند هرکاری را بخواهد با سخنش کن فیکون می‌کند (إِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُون‏؛ بقره/۱۱۷ و آل عمران/۴۷ و مریم/۳۵ و غافر/۶۸) چه‌بسا اشاره باشد به مقام واسطه فیض بودن پیامبر ص، که واسطه‌گری این فیض هم به نحوی با قول پیامبر ص محقق می‌شود.

د. با توجه به اینکه حقیقت آخرت و چگونگی وقوع آن از غامض‌ترین امور است و پیامبر ص جز برای معدودی از خواص آن را بیان نکرده است؛ ‌شاید می‌خواهد اشاره کند که اصل این مطلب (که اولین و آخرین در آنجا جمع می‌شوند) بقدری آشکار است که عوام و خواص در فهم آن برابرند؛ چنانکه مشاهده می‌شود در موارد متعددی در قرآن کریم مطلبی که بسیار واضح است با تعبیر «قل» شروع می‌کند: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» (صمد/۱) یا «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» (كهف/۱۱۰)؛ یعنی این امر واضح را به همگان ابلاغ کن. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۱۳[۲۴])

ه. …

 

۳) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ»

با اینکه براحتی می‌توانست بگوید «نجمعکم یوم القیامة» این مضمون را با تاکیدات فراوان همراه کرد: «إن» + جمله اسمیه + آوردن دو کلمه «الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ» به جای کلمه ساده‌ای مانند «کم» یا «الناس» + استفاده از اسم مفعول (به جای فعل) در خبر إن + آوردن لام مزحلقه برای تاکید + آوردن تعبیر «قل» در ابتدای مطلب (با اینکه همه مطالب را پیامبر باید به مردم بگوید؛ توضیح بیشتر در تدبر قبل) و … . چرا؟

الف. شاید می‌خواهد نشان دهد اصل معاد و نیز جمع شدن انسانها در روز قیامت و تیز سمت و سوی این جمع شدن برای یک میقات معین (ادامه آیه: لَمَجْمُوعُونَ إِلی‏ میقاتِ یوْمٍ مَعْلُومٍ) بقدری قطعی و واضح است که با قاطعیت تمام بیان شود.

ب. شاید می‌خواهد نشان دهد که چقدر تردید آنان کاری نامعقول بوده است؛ یعنی مطلب بقدری قطعی و غیرقابل انکار است که هر تردیدی در آن از کوری شدید شخص تردیدکننده حکایت می‌کند.

ج. …

 

۴)‌ ‌«قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ»

با اینکه اصحاب شمال اول خودشان را مطرح کردند بعد آباء اولینشان را «أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ؛ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ» (واقعه/۴۷-۴۸) چرا خداوند ابتدا به اولین اشاره کرد بعد به آنها که جزء بعدی‌ها بودند؟

الف. آنان پدران گذشته خود را بعد آوردند چون آن را بعیدتر می‌شمردند و می خواستند بدین وسیله استبعاد (بعید شمردن) خود را مورد تاکید قرار دهند؛ خداوند با مقدم ساختن آن می‌خواهد نشان دهد اصلا استبعادی ندارد بلکه از همان که برای شما بعیدتر است شروع می‌کنیم. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۱۳[۲۵])

ب. …

 

۵) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ»

اصحاب شمال سخنشان انکار بعث و برانگیخته شدن بود: «أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ؛ أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ» (واقعه/۴۷-۴۸) چرا خداوند نفرمود «إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَبْعُوثُونَ»؛ بلکه فرمود «لَمَجْمُوعُونَ»؟

الف. با این تعبیر می‌خواهد نشان دهد که نه‌تنها بعث و برانگیختگی‌ای در کار است؛ و این با قدرت خداوند منافاتی ندارد و جای هیچ استبعادی نیست؛ بلکه فوق آن هم در کار است؛ اینکه همه را یکجا جمع می‌کنیم. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۱۳[۲۶])

ب. اگر به ادامه آیه توجه کنیم (إِلی‏ میقاتِ یوْمٍ مَعْلُومٍ) می‌بینیم که خداوند نه‌تنها می‌خواهد به این جمع شدن (فراتر از برانگیخته شدن) اشاره کند بلکه می‌خواهد به سمت و سویی هم که این جمع شدن دارد توجه دهد؛ و در واقع مطلب را خیلی بیش از انتظار آنها جلو ببرد. در واقع، خداوند دارد نشان می‌دهد که آنان چقدر ذهنشان عقب مانده که در اصل برانگیخته شدن تردید می‌کنند در حالی که مطالب قطعی‌ای که درباره معاد که خداوند انتظار دارد مورد توجه انسانها قرار بگیرد خیلی بیش از اینهاست.

ج. …

 

 


[۱] . قراءة الجماعة «لَمَجْمُوعُونَ» من «جُمِعَ». وقرئ «لَمُجْمَعُونَ» من «أُجْمِعَ».

[۲] . این ماده قبلا مختصرا در جلسه ۱۶۸ http://yekaye.ir/an-nisa-4-87/ بحث شد که آن بحث اینجا تکمیل می‌شود.

[۳] . الجيم و الميم و العين أصلٌ واحد، يدلُّ على تَضَامِّ الشَّئ. يقال جَمَعْتُ الشئَ جَمْعاً. و الجُمَّاع الأُشَابةُ من قبائلَ شتَّى. و قال أبو قيس «ثم تجلّت و لنا غاية /  من بين جمعٍ غَير جُمَّاعِ» و يقال للمرأة إِذا ماتت و فى بطنها ولَدٌ: ماتَتْ بِجُمْع. و يقال هى أنْ تموت المرأة و لم يمسسها رجُلٌ. و منه قول الدَّهناء «۴»* «إنِّى منه بِجُمْعٍ». و الجامع: الأتانُ أوّل ما تَحمِل. و قدرٌ جِماعٌ و جامعة، و هى العظيمة. و الجَمْع: كلُّ لونٍ من النَّخل لا يُعرف اسمُه، يقال ما أكثر الجَمْعَ فى أرضِ بنى فلانٍ لنَخْلٍ خرجَ من النّوى. و يقال ضربته بِجُمْعِ كَفِّى و جَمْع كَفِّى». و تقول: نهبٌ مُجْمَع. قال أبو ذُؤَيب: «و كَأَنَّها بالجِزْعِ جِزْعِ نُبَايِعٍ / و أولاتِ ذِى الخَرْجاءِ نهْبٌ مُجْمَعُ» و تقول استَجْمَعَ الفَرسُ جَرْياً. و جَمْع: مكّة، سمِّى لاجتماع النَّاسِ به و كذلك يوم [الجمعة]. و أجمعت على الأمر إجماعاً و أجمعته. قال الحارث بن حِلِّزَة: «أجمَعُوا أمرُهم بليلٍ فلمَّا / أصبَحُوا أصبحَتْ لهمْ ضَوضاءُ» و يقال فَلَاةٌ مُجْمِعَة: يجتمع الناس فيها و لا يتفرَّقون خَوْفَ الضَّلال. و الْجوامع: الأغلال. و الجَمْعاء من البهائم و غيرها: التى لم يذهَبْ من بدنها شَئ.

[۴] . الْجَمْعُ‏: ضمّ الشي‏ء بتقريب بعضه من بعض، يقال: جَمَعْتُهُ‏ فَاجْتَمَعَ‏، و قال عزّ و جل: وَ جُمِعَ‏ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ [القيامة/۹]، وَ جَمَعَ‏ فَأَوْعى‏ [المعارج/۱۸]، جَمَعَ‏ مالًا وَ عَدَّدَهُ‏ [الهمزة/۲]، و قال تعالى: يَجْمَعُ‏ بَيْنَنا رَبُّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالْحَقِ‏ [سبأ/۲۶]، و قال تعالى: لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ‏ [آل عمران/۱۵۷]، قُلْ لَئِنِ‏ اجْتَمَعَتِ‏ الْإِنْسُ وَ الْجِنُ‏ [الإسراء/۸۸]، و قال تعالى: فَجَمَعْناهُمْ‏ جَمْعاً [الكهف/۹۹]، و قال تعالى: إِنَّ اللَّهَ‏ جامِعُ‏ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ‏ [النساء/۱۴۰].

[۵] . تَضَامِّ الاشیاء متجانسة کثیرة تلاقیا أو تلاحما أو تراکما

[۶] . (الفرق) بين الضم و الجمع‏: أن الضم جمع أشياء كثيرة، و خلافه البث و هو تفريق أشياء كثيرة، و لهذا يقال اضمامة من كتب لأنها أجزاء كثيرة، ثم كثر حتى استعمل في الشيئين فصاعدا و الأصل ما قلنا، و الشاهد قوله عليه الصلاة و السلام «ضموا مواشيكم حتى تذهب فحمة الليل». و يجوز أن يقال ان ضم الشي‏ء الى الشي‏ء هو أن يلزقه به، و لهذا يقال ضممته الى صدري، و الجمع لا يقتضي ذلك.

[۷] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو انضمام شي‏ء الى آخر، و يعبّر عنه بالاجتماع، و مصاديق هذا المفهوم مختلفة كما رأيت.و يظهر الاختلاف في هذا المفهوم باختلاف الصيغ: فيقال جمعه و هو جامع و ذلك مجموع، و إذا أريد الثبوت و اللزوم و الاتّصاف به: فيقال جميع و جمع، و إذا أريد صدور الفعل بالرغبة و الاختيار و القبول: فيقال اجتمع، و إذا أريد التعدية الى مفعولين: فيقال أجمعته أي عزمته، فانّ مرجعه الى جمع أفكاره و آرائه أن يريد كذا، فمعنى وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِ‏- جمعوا آراءهم و أفكارهم أن يجعلوه، فالمفعول الأوّل محذوف، و هذا معنى العزم و التصميم، فانّه نتيجة جمع الحواسّ و اتفاق الآراء.و أمّا أجمع في مقام التأكيد: فهو في الأصل صيغة تفضيل، إلّا إنّه استعمل في عرفهم في مقام الإشارة الى تأكيد الجمعيّة فقط. قال في الصحاح: و جمع: جمع جمعاء في تأكيد المؤنّث، تقول رأيت النسوة جمع، غير مصروف، و هو معرفة بغير الألف و اللّام، و كذلك ما يجري مجراه من التواكيد، لأنّه توكيد للمعرفة، و أخذت حقّي أجمع في توكيد المذكّر، و هو توكيد محض، و كذلك أجمعون و جمعاء و جمع. و كان ينبغي أن يجمعوا جُمَعَاءَ بالألف و التاء كما جمعوا أجمع بالواو و النون، و لكنّهم قالوا في جمعها جمع.

ثمّ إنّ الجمع إمّا بالنسبة الى أفراد الإنسان: جَمَعْناكُمْ‏، … جامِعُ النَّاسِ‏، …اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ‏، … مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ‏ …، تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً.

أو بالنسبة الى موضوعات خارجيّة: جَمَعَ مالًا، … مِمَّا يَجْمَعُونَ*، … لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً، … مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ‏ …، لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً.

أو بالنسبة الى الأعمال و المعاني: فَجَمَعَ كَيْدَهُ‏، … إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً، … لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً، … عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ‏، … فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً.

و أمّا ما جاء للتأكيد: فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ.

[۸] . و أَجْمَعْتُ‏ كذا أكثر ما يقال فيما يكون جمعا يتوصل إليه بالفكرة، نحو: فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ‏ [يونس/۷۱]، قال الشاعر: «هل أغدون يوما و أمري‏ مُجْمَعٌ‏» و قال تعالى: فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ‏ [طه/۶۴]، و يقال: أَجْمَعَ‏ المسلمون على كذا: اجتمعت آراؤهم عليه، و نهب‏ مُجْمَعٌ‏: ما يوصل إليه بالتدبير و الفكرة، و قوله عزّ و جل: إِنَ‏ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ‏ [آل عمران/۱۷۳]، قيل: جمعوا آراءهم في التدبير عليكم، و قيل: جمعوا جنودهم.

[۹] . و قولهم: يوم‏ الْجُمُعَةِ، لاجتماع الناس للصلاة، قال تعالى: إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ‏ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ‏ [الجمعة/۹]، و مسجد الْجَامِعِ‏، أي: الأمر الجامع، أو الوقت الجامع، و ليس الجامع وصفا للمسجد، و جَمَّعُوا: شهدوا الجمعة، أو الجامع أو الجماعة.

[۱۰] . درباره ماده «حشر» در جلسه ۲۶۳ توضیح داده شد: http://yekaye.ir/al-hegr-15-25/

[۱۱] . (الفرق) بين الجمع و الحشر: أن الحشر هو الجمع مع السوق، و الشاهد قوله تعالى (وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ) أي ابعث من يجمع السحرة و يسوقهم اليك و منه يوم الحشر لأن الخلق يجمعون فيه و يساقون الى الموقف، و قال صاحب المفصل لا يكون الحشر الا في المكروه، و ليس كما قال لأن الله تعالى يقول (يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً) و تقول القياس جمع بين مشتبهين يدل الأول على صحة الثاني و لا يقال في ذلك حشر و انما يقال الحشر فيما يصح فيه السوق على ما ذكرنا.

[۱۲] . وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى‏ أَمْرٍ جامِعٍ‏ [النور/۶۲]، أي: أمر له خطر يجتمع لأجله الناس، فكأنّ الأمر نفسه جمعهم.

[۱۳] . (الفرق) بين الكل و الجمع‏: أن الكل عند بعضهم هو الاحاطة بالأجزاء، و الجمع الاحاطة بالابعاض، و أصل الكل من قولك تكلله أي أحاط به، و منه الاكليل سمي بذلك لاحاطته بالرأس، قال و قد يكون الاحاطة بالابعاض في قولك كل الناس و يكون الكل ابتداء توكيدا كما يكون أجمعون إلا أنه يبدأ في الذكر بكل كما قال الله تعالى (فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ) لأن كلا تلى العوامل و يبدأ به و أجمعون لا يأتي‏ الا بعد مذكور، و الصحيح أن الكل يقتضي الاحاطة بالابعاض، و الجمع يقتضي الاجزاء ألا ترى أنه كما جاز أن ترى جميع أبعاض الانسان جاز أن تقول رأيت كل الانسان و لما لم يجز أن ترى جميع أجزائه لم يجز أن تقول رأيت جميع الانسان، و أخرى فان الابعاض تقتضي كلا و الأجزاء لا تقتضي كلا ألا ترى أن الاجزاء يجوز أن يكون كل واحد منهما شيئا بانفراده و لا يقتضي كلا، و لا يجوز أن يكون كل واحد من الابعاض شيئا بانفراده لأن البعض يقتضي كلا و جملة.

[۱۴] . (الفرق) بين الجمع و التأليف‏: أن بعضهم قال لفظ التأليف في العربية يدل على الالصاق و لفظ الجمع لا «۱» يدل على ذلك ألا ترى انك تقول جمعت بين القوم في المجلس فلا يدل ذلك على أنك ألصقت أحدهم بصاحبه و لا تقول ألفتهم بهذا المعنى و تقول فلان يؤلف بين الزانيين لما يكون من التزاق أحدهما بالآخر عند النكاح و لذلك لا يستعمل التأليف الا في الاجسام، و الجمع يستعمل في الاجسام و الاعراض فيقال تجتمع في الجسم أعراض، و لا يقال تتألف فيه أعراض، و لهذا يستعار في القلوب لأنها أجسام فيقال ألف بين القلوب كما قال الله تعالى (وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ) و يقال جمع بين الاهواء و لا يقال ألف بين الاهواء لانها أعراض، و عندنا أن التأليف و الألفة في العربية تفيد الموافقة، و الجمع لا يفيد ذلك ألا ترى أن قولك تألف الشي‏ء و ألفته يفيد موافقة بعضه لبعض و قولك اجتمع الشي‏ء و جمعته لا يفيد ذلك و لهذا قال تعالى (وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ) لأنها اتفقت على المودة و المصافاة، و منه قيل الالفان و الأليفان لموافقة أحدهما صاحبه على المودة و التواصل و الأنسة، و التأليف عند المتكلمين ما يجب حلوله في محلين فانما قيل يجب ليدخل فيه المعدوم، و الاجتماع عندهم ما صار به الجوهر ان بحيث لا قرب أقرب منه، و قد يسمون التأليف مماسة و اجتماعا، و قال بعضهم الخشونة و اللين و الصقال يرجع الى التأليف، و قال آخرون يرجع الى ذهاب الجسم في جهات.

[۱۵] . (الفرق) بين المجاورة و الاجتماع‏: قال علي بن عيسى المجاورة تكون بين جزءين، و الاجتماع يكون بين ثلاثة أجزاء فصاعدا و ذلك أن أقل الجمع ثلاثة و الشاهد تفرقة أهل اللغة بين التثنية و الجمع كتفرقتهم بين‏ الواحد و التثنية فالاثنان ليس بجمع كما أن الواحد ليس باثنين قال و لا يكاد العارف بالكلام يقول اجتمعت مع فلان إلا إذا كان معه غيره فاذا لم يكن معه غيره قال أحضرته و لم يقل اجتمعت معه كذا قال و الذي يقولونه ان أصل المجاورة في العربية تقارب المحال من قولك أنت جاري و أنا جارك و بيننا جوار، و لهذا قال بعض البلغاء الجوار قرابة بين الجيران ثم استعملت المجاورة في موضع الاجتماع مجازا ثم كثر ذلك حتى صار كالحقيقة.

[۱۶] . و يقال‏ للمجموع‏: جَمْعٌ‏ و جَمِيعٌ‏ و جَمَاعَةٌ، و قال تعالى: وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى‏ الْجَمْعانِ‏ [آل عمران/۱۶۶]، و قال عزّ و جل: وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ‏ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ‏ [يس/۳۲]، … و جَمِيعٌ‏ و أَجْمَعُ‏ و أَجْمَعُونَ‏ يستعمل لتأكيد الاجتماع على الأمر، فأمّا أجمعون فتوصف به المعرفة، و لا يصح نصبه على الحال. نحو قوله تعالى: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ‏ أَجْمَعُونَ‏» (حجر/۳۰) «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِينَ‏» (يوسف/۹۳)، فأمّا جميع فإنّه قد ينصب على الحال فيؤكّد به من حيث المعنى، نحو: «اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» (بقرة/۳۸)، و قال: «فَكِيدُونِي‏ جَمِيعاً» (هود/۵۵)

[۱۷] . (الفرق) بين قولنا الجمع و قولنا أجمع‏: أن أجمع اسم معرفة يؤكد به الاسم المعرفة نحو قولك المال لك أجمع و هذا مالك أجمع و لا ينصرف لأنه أفعل معرفة و الشاهد على أنه معرفة أنه لا يتبع نكرة أبدا و يجمع فيقال عندي إخوانك أجمعون و مررت باخوانك أجمعين و لا يكون الا تابعا لا يجوز مررت بأجمعين و جاءني أجمعون و مؤنثه جمعاء يقال طفت بدارك جمعاء و يجمع فيقال مررت بجواريك جمع و جاءني جواريك جمع، و أجمع جمع جمع تقول جاءني القوم بأجمعهم كما تقول جاءني القوم بأفلسهم و أكلبهم و أعبدهم، و ليس هذا الحرف من حروف التوكيد و الشاهد دخول العامل عليه و إضافته و أجمع الذي هو للتوكيد لا يضاف و لا يدخل عليه عامل و من أجاز فتح الجيم في قولك جاءني القوم بأجمعهم فقد أخطأ.

[۱۸] . أقل الجمع عند شيوخنا ثلاثة، و كذلك هو عند الفقهاء، و قال بعضهم اثنان و احتج بأنه مشتق من اجتماع شي‏ء الى شي‏ء و هذا و إن كان صحيحا فانه قد خص به شي‏ء بعينه، كما أن قولنا دابة و ان كان يوجب اشتقاقه إن جرى على كل ما دب فانه قد خص به شي‏ء بعينه فاما قوله عليه الصلاة و السلام «الاثنان فما فوقهما جماعة». فان ذلك ورد في الحكم لا في تعليم الاسم لان كلامه صلى اللّه عليه و سلم يجب أن يحمل على ما يستفاد من جهته دون ما يصح أن يعلم من جهته، و أما قوله تعالى (هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا) و قوله تعالى (وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ) يعني داود و سليمان‏ عليهما السلام فان ذلك مجاز كقوله تعالى (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ) و لو كان لفظ الجمع حقيقة في الاثنين لعقل منه الاثنان كما يعقل منه الثلاثة، و اذا كان قول الرجل رأيت الرجال لا يفهم منه الا ثلاثة علمنا أن قول الخصم باطل.

[۱۹] . عسکری علاوه بر این کلمات دیگر ناظر به جماعت را آورده اما فقط به این موارد که در قرآن آمده بود بسنده شد. متن کامل وی چنین است:

(الفرق) بين الجماعة و الفوج و الثلة و الزمرة و الحزب‏: أن الفوج الجماعة الكثيرة و منه قوله تعالى (وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً) و ذلك أنهم كانوا يسلمون في وقت و قبيلة قبيلة، ثم نزلت هذه الآية، و معلوم أنه لا يقال للثلة فوج كما يقال لهم جماعة،

و الثلة الجماعة تندفع في الأمر جملة من قولك ثللت الحائط اذا نقضت أسفله فاندفع ساقطا كله، ثم كثر ذلك حتى سمي كل بشر ثلا و منه ثل عرشه، و قيل الثلل لهلاك،

و الزمرة جماعة لها صوت لا يفهم و أصله من الزمار و هو صوت‏ الأنثى من النعام و منه قيل الزمرة و قرب منها الزجلة و هي الجماعة لها زجل و هو ضرب من الأصوات، و قال أبو عبيدة الزمرة جماعة في تفرقة،

و الحزب الجماعة تتحزب على الأمر أي تتعاون و حزب الرجل الجماعة التي تعينه فيقوى أمره بهم، و هو من قولك حزبني الأمر اذا اشتد علي.

(الفرق) بين الجماعة و البوش‏: أن البوش هم الجماعة الكثيرة من أخلاط الناس و لا يقال لبني الأب الواحد بوش «۲» و يقال أيضا جماعة من الحمير و لا يقال بوش من الحمير لأن الحمير كلها جنس واحد

و أما العصبة فالعشرة و ما فوقها قليلا و منه قوله عز و جل (وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ)* و قيل هي من العشرة الى الأربعين و هي في العربية الجماعة من الفرسان و الركب ركبان الابل خاصة و لا يقال للفرسان ركب،

و العدى رجال يعدون في الغزو و الرجل جمع راجل و النقيضة هي الطليعة و هم قوم يتقدمون الجيش فينقون الأرض أي ينظرون ما فيها من قولك نقضت المكان اذا نظرت،

و المقنب نحو الثلاثين يغزى بهم،

و الحظيرة نحو الخمسة الى العشرة يغزى بهم،

و الكتيبة العسكر المجتمع فيه آلات الحرب من قولك كتبت الشي‏ء اذا جمعته،

و أسماء الجماعات كثيرة ليس هذا موضع ذكرها و انما نذكر المشهور منها فمن ذلك:

(الفرق) بين الجماعة و الطائفة: أن الطائفة في الأصل الجماعة التي من شأنها الطوف في البلاد للسفر و يجوز أن يكون أصلها الجماعة التي تستوي بها حلقة يطاف عليها ثم كثر ذلك حتى سميت كل جماعة طائفة، و الطائفة في الشريعة قد تكون اسما لواحد قال الله عز و جل (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما) و لا خلاف في أن اثنين اذا اقتتلا كان‏ حكمهما هذا الحكم، و روي في قوله عز و جل (وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ) أنه أراد واحدا و قال يجوز قبول الواحد بدلالة قوله تعالى (فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ) الى أن قال (لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) أي ليحذروا فأوجب العمل في خبر الطائفة، و قد تكون الطائفة واحدا.

(الفرق) بين الجماعة و الفريق‏: أن الجماعة الثانية من جماعة أكثر منها تقول جاءني فريق من القوم، و فريق الخيل ما يفارق جمهورها في الحلبة فيخرج منها و في مثل أسرع من فريق الخيل، و الجماعة تقع على جميع ذلك.

(الفرق) بين الجماعة و الفئة: أن الفئة هي الجماعة المتفرقة من غيرها من قولك فأوت رأسه أي فلقته و انفأى الفرج اذا انفرج مكسورا، و الفئة في الحرب القوم يكونون ردء المحاربين يعنون اليهم اذا حالوا، و منه قوله عز و جل (أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ) ثم قيل لجمع كل من يمنع أحدا و ينصره فئة، و قال أبو عبيدة الفئة الأعوان.

(الفرق) بين الشيعة و الجماعة: أن شيعة الرجل هم الجماعة المائلة اليه من محبتهم له و أصلها من الشياع و هي الحطب الدقاق التي تجعل مع الجزل في النار لتشتعل كأنه يجعلها تابعا للحطب الجزل لتشرق.

(الفرق) بين الجماعة و الملأ: أن الملأ الأشراف الذين يملؤون العيون جمالا و القلوب هيبة، و قال بعضهم: الملأ الجماعة من الرجال دون النساء، و الأول الصحيح و هو من ملأت، و يجوز أن يكون الملأ الجماعة الذين يقومون بالأمور من قولهم هو ملي‏ء بالأمر اذا كان قادرا عليه، و المعنيان يرجعان الى أصل واحد و هو المل‏ء.

(الفرق) بين الجماعة و الشرذمة، أن الشرذمة البقية من البقية و القطف منه قال الله عز و جل (لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ) أي قطعة و بقية لأن فرعون أضل منهم الكثير فبقيت منهم شرذمة أي قطعة قال الشاعر: «جاء الشتاء و قميصي أخلاق / شراذم يضحك مني التواق‏» و قال آخر يجدن في شراذم النعال.

[۲۰] . ثُمَّ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ مِنْ يَوْمِكُمْ هَذَا الَّذِي جَمَعَكُمْ فِيهِ وَ الصَّلَاةُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يَعْنِي بِالصَّلَاةِ الْوَلَايَةَ وَ هِيَ الْوَلَايَةُ الْكُبْرَى فَفِي ذَلِكَ الْيَوْمِ أَتَتِ الرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْمَلَائِكَةُ وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ اللَّهُ وَ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرَضُونَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِالتَّلْبِيَةِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَامْضُوا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذِكْرُ اللَّهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ يَعْنِي الْأَوَّلَ ذلِكُمْ يَعْنِي بَيْعَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ وَلَايَتُهُ خَيْرٌ لَكُمْ مِنْ بِيعَةِ الْأَوَّلِ وَ وَلَايَتِهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ يَعْنِي بِيعَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ يَعْنِي بِالْأَرْضِ الْأَوْصِيَاءَ أَمَرَ اللَّهُ بِطَاعَتِهِمْ وَ وَلَايَتِهِمْ كَمَا أَمَرَ بِطَاعَةِ الرَّسُولِ وَ طَاعَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع كَنَّى اللَّهُ فِي ذَلِكَ عَنْ أَسْمَائِهِمْ فَسَمَّاهُمْ بِالْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ قَالَ جَابِرٌ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ قَالَ تَحْرِيفٌ هَكَذَا أُنْزِلَتْ وَ ابْتَغُوا فَضْلَ اللَّهِ عَلَى الْأَوْصِيَاءِ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون‏. َ ثُمَّ خَاطَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي ذَلِكَ الْمَوْقِفِ مُحَمَّداً ص فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِذا رَأَوْا الشُّكَّاكُ وَ الْجَاحِدُونَ تِجارَةً يَعْنِي الْأَوَّلَ أَوْ لَهْواً يَعْنِي الثَّانِيَ انْصَرَفُوا إِلَيْهَا قَالَ قُلْتُ انْفَضُّوا إِلَيْها قَالَ تَحْرِيفٌ هَكَذَا نَزَلَتْ وَ تَرَكُوكَ مَعَ عَلِيٍّ قائِماً قُلْ يَا مُحَمَّدُ ما عِنْدَ اللَّهِ مِنْ وَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ الْأَوْصِيَاءِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ يَعْنِي بِيعَةَ الْأَوَّلِ وَ الثَّانِي لِلَّذِينَ اتَّقَوْا قَالَ قُلْتُ لَيْسَ فِيهَا لِلَّذِينَ اتَّقَوْا قَالَ فَقَالَ بَلَى هَكَذَا نَزَلَتِ الْآيَةُ وَ أَنْتُمْ هُمُ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ اللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِين‏.

[۲۱] . قَالَ الْيَهُودِيُّ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ فَمَا جَزَاءُ مَنْ قَرَأَ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ قَرَأَ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِعَدَدِ كُلِّ آيَةٍ نَزَلَتْ مِنَ السَّمَاءِ ثَوَابَ تِلَاوَتِهَا وَ أَمَّا الْأَذَانُ فَإِنَّهُ يُحْشَرُ الْمُؤَذِّنُونَ مِنْ أُمَّتِي مَعَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ؛

[۲۲] . َ وَ أَمَّا الْإِجْهَارُ فَإِنَّهُ يَتَبَاعَدُ مِنْهُ لَهَبُ النَّارِ بِقَدْرِ مَا يَبْلُغُ صَوْتُهُ وَ يَجُوزُ عَلَى الصِّرَاطِ وَ يُعْطَى السُّرُورَ حَتَّى يَدْخُلَ الْجَنَّةَ وَ أَمَّا السَّادِسُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُخَفِّفُ أَهْوَالَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لِأُمَّتِي كَمَا ذَكَرَ اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُصَلِّي عَلَى الْجَنَائِزِ إِلَّا أَوْجَبَ اللَّهُ لَهُ الْجَنَّةَ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مُنَافِقاً أَوْ عَاقّاً وَ أَمَّا شَفَاعَتِي فَفِي أَصْحَابِ الْكَبَائِرِ مَا خَلَا أَهْلَ الشِّرْكِ وَ الظُّلْمِ‏. قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّكَ عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاتَمُ النَّبِيِّينَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَ رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ فَلَمَّا أَسْلَمَ وَ حَسُنَ إِسْلَامُهُ أَخْرَجَ رَقّاً أَبْيَضَ فِيهِ جَمِيعُ مَا قَالَ النَّبِيُّ ص وَ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً مَا اسْتَنْسَخْتُهَا إِلَّا مِنَ الْأَلْوَاحِ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ وَ لَقَدْ قَرَأْتُ فِي التَّوْرَاةِ فَضْلَكَ حَتَّى شَكَكْتُ فِيهِ يَا مُحَمَّدُ وَ لَقَدْ كُنْتُ أَمْحُو اسْمَكَ مُنْذُ أَرْبَعِينَ سَنَةً مِنَ التَّوْرَاةِ وَ كُلَّمَا مَحَوْتُهُ وَجَدْتُهُ مُثْبَتاً فِيهَا وَ لَقَدْ قَرَأْتُ فِي التَّوْرَاةِ أَنَّ هَذِهِ الْمَسَائِلَ لَا يُخْرِجُهَا غَيْرُكَ وَ أَنَّ فِي السَّاعَةِ الَّتِي تُرَدُّ عَلَيْكَ فِيهَا هَذِهِ الْمَسَائِلُ يَكُونُ جَبْرَئِيلُ عَنْ يَمِينِكَ وَ مِيكَائِيلُ عَنْ يَسَارِكَ وَ وَصِيُّكَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص صَدَقْتَ هَذَا جَبْرَئِيلُ عَنْ يَمِينِي وَ مِيكَائِيلُ عَنْ يَسَارِي وَ وَصِيِّي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ بَيْنَ يَدَيَّ فَآمَنَ الْيَهُودِيُّ وَ حَسُنَ إِسْلَامُهُ.

[۲۳] . أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ‏ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ فَ«تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ‏ ما عَمِلَتْ‏ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ‏» وَيْحَكَ يَا ابْنَ آدَمَ الْغَافِلَ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ. يَا ابْنَ آدَمَ إِنَّ أَجَلَكَ أَسْرَعُ شَيْ‏ءٍ إِلَيْكَ قَدْ أَقْبَلَ نَحْوَكَ حَثِيثاً يَطْلُبُكَ‏  وَ يُوشِكُ أَنْ يُدْرِكَكَ وَ كَأَنْ قَدْ أَوْفَيْتَ أَجَلَكَ وَ قَبَضَ الْمَلَكُ رُوحَكَ وَ صِرْتَ إِلَى قَبْرِكَ وَحِيداً فَرَدَّ إِلَيْكَ فِيهِ رُوحَكَ وَ اقْتَحَمَ عَلَيْكَ فِيهِ مَلَكَانِ- نَاكِرٌ وَ نَكِيرٌ لِمُسَاءَلَتِكَ وَ شَدِيدِ امْتِحَانِكَ أَلَا وَ إِنَّ أَوَّلَ مَا يَسْأَلَانِكَ عَنْ رَبِّكَ الَّذِي كُنْتَ تَعْبُدُهُ وَ عَنْ نَبِيِّكَ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكَ و عَنْ دِينِكَ الَّذِي كُنْتَ تَدِينُ بِهِ وَ عَنْ كِتَابِكَ الَّذِي كُنْتَ تَتْلُوهُ وَ عَنْ إِمَامِكَ الَّذِي كُنْتَ تَتَوَلَّاهُ ثُمَّ عَنْ عُمُرِكَ فِيمَا كُنْتَ أَفْنَيْتَهُ وَ مَالِكَ مِنْ أَيْنَ اكْتَسَبْتَهُ وَ فِيمَا أَنْتَ أَنْفَقْتَهُ فَخُذْ حِذْرَكَ وَ انْظُرْ لِنَفْسِكَ وَ أَعِدَّ الْجَوَابَ قَبْلَ الِامْتِحَانِ وَ الْمُسَاءَلَةِ وَ الِاخْتِبَارِ فَإِنْ تَكُ مُؤْمِناً عَارِفاً بِدِينِكَ مُتَّبِعاً لِلصَّادِقِينَ مُوَالِياً لِأَوْلِيَاءِ اللَّهِ لَقَّاكَ اللَّهُ حُجَّتَكَ وَ أَنْطَقَ لِسَانَكَ‏  بِالصَّوَابِ وَ أَحْسَنْتَ الْجَوَابَ وَ بُشِّرْتَ بِالرِّضْوَانِ وَ الْجَنَّةِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اسْتَقْبَلَتْكَ الْمَلَائِكَةُ بِالرَّوْحِ وَ الرَّيْحَانِ وَ إِنْ لَمْ تَكُنْ كَذَلِكَ تَلَجْلَجَ لِسَانُكَ وَ دَحَضَتْ حُجَّتُكَ وَ عَيِيتَ عَنِ الْجَوَابِ‏  وَ بُشِّرْتَ بِالنَّارِ وَ اسْتَقْبَلَتْكَ مَلَائِكَةُ الْعَذَابِ بِنُزُلٍ مِنْ حَمِيمٍ وَ تَصْلِيَةِ جَحِيمٍ.

[۲۴] . فقوله: قُلْ إشارة إلى أن الأمر في غاية الظهور، و ذلك أن في الرسالة أسرارا لا تقال إلا للأبرار، و من جملتها تعيين وقت القيامة لأن العوام لو علموا لاتّكلوا و الأنبياء ربما اطلعوا على علاماتها أكثر مما بينوا و ربما بينوا للأكابر من الصحابة علامات على ما نبين. ففيه وجوه. أولها: قوله: قُلْ يعني أن هذا من جملة الأمور التي بلغت في الظهور إلى حد يشترك فيه العوام و الخواص، فقال: قل قولا عاما و هكذا في كل موضع، قال: قل كان الأمر ظاهرا، قال اللّه تعالى: قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ [الصمد:۱] و قال: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ* [الكهف:۱۱۰] و قال: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي [الإسراء:۸۵] أي هذا هو الظاهر من أمر الروح و غيره خفي.

[۲۵] . ثانيها: قوله تعالى: إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ بتقديم الأولين على الآخرين في جواب قولهم: أَ وَ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ [الواقعة:۴۸] فإنهم أخروا ذكر الآباء لكون الاستبعاد فيهم أكثر، فقال إن الأولين الذين تستبعدون بعثهم و تؤخرونهم يبعثهم اللّه في أمر مقدم على الآخرين، يتبين منه إثبات/ حال من أخرتموه مستبعدين، إشارة إلى كون الأمر هينا.

[۲۶] . ثالثها: قوله تعالى: لَمَجْمُوعُونَ فإنهم أنكروا قوله: لَمَبْعُوثُونَ فقال: هو واقع مع أمر زائد، و هو أنهم يحشرون و يجمعون في عرصة الحساب، و هذا فوق البعث، فإن من بقي تحت التراب مدة طويلة ثم حشر ربما لا يكون له قدرة على الحركة، و كيف لو كان حيا محبوسا في قبره مدة لتعذرت عليه الحركة، ثم إنه تعالى بقدرته يحركه بأسرع حركة و يجمعه بأقوى سير، و قوله تعالى: لَمَجْمُوعُونَ فوق قول القائل: مجموعون كما قلنا: إن قول قول القائل: إنه يموت في إفادة التوكيد دون قوله: إنه ميت‏.

بازدیدها: 11

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*