۱۰۱۹) لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ

۷-۹ ذی‌الحجه ۱۴۴۱

ترجمه

قطعا از درختی از زقوم می‌خورید.

اختلاف قرائت

لَآكِلُونَ / لَآكِلُوه / الآكِلُونَ ؟[۱]
مِنْ شَجَرٍ / مِنْ شَجَرَةٍ[۲]

نکات ادبی

لَآكِلُونَ

درباره ماده «أکل»‌اگرچه ابن فارس اصل معنای آن را «رو به نقصان نهادن» (تنقص) دانسته‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۲۲[۳]) اما چنانکه تقریبا اغلب اهل لغت اشاره کرده‌اند معنای اصلی و محوری آن همان «خوردن» است؛ مثلا راغب اصفهانی آن را «تناول المطعم» معرفی کرده (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰) و حسن جبل که حتی معتقد است که اصل محوری این ماده به نحوی است که بر خود فرایند خوردن (که آسیاب شدن غذا در دهان و بلعیدن آن است) دلالت دارد و معنای محوری آن را «طحن الحیّ المادة المطعومة مَضغاً بفمه و بلعُها» معرفی کرده است. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم،ص۱۹۱۹). البته مرحوم مصطفوی قید زایل شدن صورت را اضافه کرده و معنای اصلی این ماده را «التناول الملازم إزالة الصورة و التشخّص من الطرف المأكول» دانسته و سعی کرده حضور این قید را در تمام کاربردهای حقیقی و مجازی آن (مثلا خوردن مال دیگران، خوردن گوشت برای غیبت کردن، و …) نشان دهد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۱۰۴-۱۰۵[۴]) ولی به نظر می‌رسد این قید لازمه طبیعی خورده شدن چیزی است و تاکید مستقل بر آن ضرورتی ندارد و به نظر می‌رسد کثرت کاربردهای مجازی این ماده موجب شده که ابن فارس چنان توسعه معنایی‌ای برای آن قائل شود.

اگرچه اصل خوردن در خصوص موجودات زنده است اما از آنجا که در فرایند خوردن، درهم خرد کردن و نیست و نابود کردن اشیاء‌ رخ می‌دهد این ماده برای اموری که چنین کاری را با شی‌ای انجام می‌دهند استعاره گرفته شده است که از معروفترین مصادیق آن استفاده از تعبیر خوردن هیزم توسط آتش است که در حدیث نبوی است «وَ لَا تَتَحَاسَدُوا، فَإِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ الْيَابِس‏» (قرب الإسناد، ص۲۹) و در قرآن نیز تعبیر خورده شدن چیزی توسط آتش به کار رفته است: «حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ» (آل عمران/۱۸۳)

بدین ترتیب معلوم می‌شود که کلمه «أکْل» مصدر و به معنای «خوردن» است: «نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى‏ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ» (رعد/۴)؛

و «اُکُل» به معنای خوراک است و چیزی که خوردنی باشد: «جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ» (سبأ/۱۶) «كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ أَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ» (بقره/۲۶۵) «تُؤْتي‏ أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها» (ابراهیم/۲۵) «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها» (رعد/۳۵)‌ «كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً» (کهف/۳۳) «وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ» (انعام/۱۴۱)؛ و البته به مناسبت گاه برای بهره و نصیب شخص از چیزی همین تعبیر «اُکُل» به کار می‌رود چنانکه می‌گویند «فلان ذو أُكُلٍ‏ من الدنيا» ویا برای کسی که عمرش بسر آمده باشد می‌گویند «فلان استوفى‏ أُكُلَهُ». (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰)

همچنین در بسیاری از موارد برای خرج کردن و هزینه کردن اموال تعبیر «اکل» به کار می‌رود: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ» ‏(بقرة/۱۸۸» ظاهرا بدین جهت که خوردن یکی از مهمترین مخارج زندگی است و در آیه «إِنَّ الَّذِينَ‏ يَأْكُلُونَ‏ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ‏ فِي بُطُونِهِمْ ناراً» (نساء/۱۰) این خوردن ظالمانه اموال یتیمان را همان خوردن آتش دانسته است. همچنین (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰) و البته در قرآن کریم اگرچه اغلب مواردی که تعبیر «خوردن»‌ برای اموال به کار رفته بار معنایی منفی داشته است: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَريقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۸۸) «الَّذينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا» (بقره/۲۷۵) «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَة» (آل عمران/۱۳۰) «وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ … وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ» (نساء/۲) «وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ» (مائده/۶۲ و ۶۳) «وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلاً لَمًّا» (فجر/۱۹)؛ اما لزوما بار منفی ندارد و گاه در مورد استفاده حلال از اموال هم همین تعبیر به کار رفته است؛ مثلا: «وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنيئاً مَريئاً» (نساء/۴) «وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ … فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ» (نساء/۶)

همچنین برای غیبت کردن این تعبیر که فلانی فلانی را (یا گوشت او را) خورد به کار می‌رود چنانکه در شعر عرب آمده است «فإن كنتُ‏ مَأْكُولًا فكن أنت‏ آكِلِي‏» و در قرآن کریم هم آمده است: «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً» (حجرات/۱۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰)

اگرچه کاربرد این ماده در ابواب دیگر هم در زبان عرب وجود دارد (از جمله در ابواب افتعال و تفعل و افعال؛ مثلا «ائتكلت النّار»‌یعنی لیهیب آتش شعله‌ور شد و به همین ترتیب «ائتكل‏ الرّجُل»‌برای جایی به کار می‌رود که غضب شخصی شعله‌ور شود؛ ویا تعابیری همچون «السيف‏ يتأكّل‏ إِثْرُه» ویا «و لا تُؤْكِلْ‏ فلاناً عرضَك» (که این تعبیر آخر یعنی به وی دشنام نده که آبرویت را در معرض اینکه او آن را بخورد قرار می‌دهی) و …؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۲۳[۵])

اما در قرآن کریم فقط در باب ثلاثی مجرد به کار رفته است و «آکِل» اسم فاعل از این ماده است به معنای «خورنده»؛ که جمع مکسر آن «أَكَلَة» می‌شود؛ اما در قرآن کریم فقط جمع سالم آن به کار رفته است: «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْناءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآكِلينَ» (مومنون/۲۰) «فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ» (صافات/۶۶) «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ» (واقعه/۵۲)

این ماده وقتی به صیغه فعول یا فعال برود برای مبالغه است؛ از این رو به کسی که پرخوری می‌کند «الْأَكُولُ» یا «الْأَكَّالُ» می‌گویند و قرآن کریم این تعبیر را در مورد کسانی که در خوردن اموال حرام بی‌مبالاتند به کار برده است: «سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ» (مائده/۴۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰[۶])

با توجه به اینکه وقتی چیزی خورده می‌شود از بین می‌رود و دیگر چیز سالمی از آن باقی نمی‌ماند گاه تعبیر «اکل» و خوردن را برای فاسد شدن چیزی به کار می‌برند چنانکه در قرآن کریم در وصف اصحاب فیل که سنگباران شدند آمده است: «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» (فیل/۵) و به همین سال وقتی بیماری و فسادی در سر یا در دندان رخ دهد تعبیر می‌کنند «أصابه‏ إِكَالٌ‏ في رأسه و في أسنانه» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۱[۷])

ماده «أکل» و مشتقات آن ۱۰۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

شَجَرٍ

درباره ماده «شجر» برخی گفته‌اند که در اصل بر دو معنا دلالت دارد: یکی درهم فرو رفتن اجزای چیزی در اجزای دیگرش؛ و دیگری علو و رفعتی در چیزی؛ که در بسیاری از اوقات این دو معنا متداخلند؛ ‌چنانکه در خصوص درخت (شجرة) هم درهم فرورفتن شاخه‌ها در کار است و هم بلند و مرتفع بودنش (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۲۴۶-۲۴۷[۸]) مرحوم مصطفوی نیز بنوعی جمع این دو را محور قرار داده و اصل این ماده را چیزی که رشد کند و بالا بیاید و شاخ و برگی داشته باشد دانسته است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۱۹[۹]) و حسن جبل نیز معنای محوری این ماده را شاخ و برگ پیدا کردن امری مجتمع و گسترش یافتن آن به سوی اطرافش به نحوی که این گسترش یافتن یک ماندگاری‌ای داشته باشد معرفی کرده (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۱۰۷) که به معنای فوق نزدیک است.

البته راغب اصفهانی و مرحوم طبرسی هم اصل این ماده را از همان کلمه «شجر» به معنای درخت (گیاهی که ساقه داشته باشد) دانسته‌اند و مشاجره (حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ؛ نساء/۶۵) را هم بدین جهت از این ماده برگرفته‌اند که نزاع بین آنها همچون فرو رفتن شاخه‌های درخت درهم می‌باشد (مجمع البيان، ج‏۱، ص۱۹۲[۱۰]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۴۶[۱۱]) ویا از این جهت که در هنگام مشاجره کلامشان در هم می‌شود (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۲۴۶[۱۲])

البته با اینکه معروف است که «شجر» به درخت (گیاهی که تنه بلند داشته باشد) گویند اما به نظر می‌رسد که این امر عمومیت ندارد بلکه به مطلق گیاه، از جمله علفها و گیاهانی که تنه ندارند هم گفته شود؛ شاید واضحترین شواهد قرآنی این مدعا یکی گیاه کدو باشد که تنه درختی ندارد: «وَ أَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطينٍ» (صافات/۱۴۶) و دیگری آیه «هُوَ الَّذي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فيهِ تُسيمُونَ» (نحل/۱۰) است که چراندن حیوانات عموما از گیاهانی است همچون علف و یونجه، که تنه ندارند. بدین ترتیب، شاید اینکه در برخی روایات میوه ممنوعه بهشت را گندم (حنطة) خوانده‌اند با اینکه قرآن از آن به «شجرة» تعبیر کرده است توجیه‌پذیر باشد.

در اینکه کلمه «شجرة» مفرد است (مثلا: «وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ» (بقره/۳۵؛ اعراف/۱۹) نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَة» (قصص/۳۰)) اختلافی نیست؛ اما درباره اینکه آیا «شجر» جمع است یا گاه به صورت مفرد (و به همان معنای «شجرة») نیز به کار می‌رود اختلاف است. برخی فقط به جمع بودن آن اشاره کرده‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۲۴۶) ولی برخی معنای «شجر» و «شجرة» را یکی دانسته‌اند و از این رو بر این باورند که این کلمه هم می‌تواند به صورت مذکر و هم مونث به کار رود (معاني القرآن، ج‏۳، ص۱۲۷[۱۳]) و البته به نظر می‌رسد گاه با قرینه می‌توان آن را جمع دانست (مثلا: وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ؛ حج/۱۸) و وقتی هم که با توجه به قرینه‌ها مفرد است به معنای اسم جنس می‌باشد نه جمع مصطلح؛ چنانکه در آیاتی همچون «جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نارا» (یس/۸۰) «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ» (الرحمن/۶) «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ» (واقعه/۵۲) «أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فيهِ تُسيمُونَ» (نحل/۱۰) «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها« (نمل/۶۰) این معنا ظهور بیشتری دارد. البته این کلمه به صورت «أشجار» و «شجرات» هم جمع بسته می‌شود (مجمع البيان، ج‏۱، ص۱۹۲) که البته در قرآن کریم بدین صورت به کار نرفته است.

ماده «شجر» ۲۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

زَقُّومٍ

درباره کلمه «زقوم» از قطرب نقل شده که یک درخت تلخ‌مزه‌ای در ناحیه تهامه است؛ و از ابومسلم هم نقل شده که ظاهرا عرب با این کلمه آشنا نبوده است و بعدا با توضیح قرآن [در سوره صافات: أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ، إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيم‏؛ ‌صافات/۶۲-۶۴؛ و در سوره دخان: إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ؛ طَعامُ الْأَثيمِ؛ كَالْمُهْلِ يَغْلي‏ فِي الْبُطُونِ؛ كَغَلْيِ الْحَميمِ؛ دخان/۴۳-۴۶] عرب با آن آشنا شد (مجمع البيان، ج‏۸، ص۶۹۵[۱۴]) و موید این مطلب واقعه‌ای است که نقل می‌کنند که وقتی اولین بار در قرآن کریم این کلمه نازل شد (ظاهرا در سوره واقعه: لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ؛ واقعه/۵۲) قریش آن را نمی‌دانست و فردی آفریقایی در آنجا بود و وی گفت که ما در آفریقا به کره آمیخته با خرما «زقوم» می‌گوییم و ابوجهل به کنیزش گفت برای ما کره و خرما بیاور تا «نَزْدَقِمهُ» و گفتند محمد ما را از این می‌ترساند و خداوند در آیه دیگری آن را توضیح داد که مقصود آن نبوده بلکه این درختی است که مایه فتنه (شکنجه)‌ ظالمان است و از اصل جهنم خارج می‌شود (دخان/۴۵-۴۶) (كتاب العين، ج‏۵، ص۹۴[۱۵]؛ مفاتيح الغيب، ج‏۲۶، ص۳۳۶[۱۶]؛ الدر المنثور، ج‏۴، ص۱۹۱[۱۷]).

اما بسیاری از اهل لغت درباره این ماده گفته‌اند که اصل این ماده ناظر به چیزی از جنس خوردن است و از ابن درید هم نقل شده که وقتی کسی در خوردن شیر افراط کند می‌گویند «تزقم فلان اللبن» (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۱۶[۱۸]) و در واقع بر بلعیدن با شدت و سختی دلالت می‌کند و وجه تسمیه شجره زقوم هم این است که آنان با سختی و زحمت از آن می‌خورند ولی در گلویشان گیر می‌کند و آزارشان می‌دهد (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏۳، ص۲۸۷[۱۹]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۴، ص۳۳۳[۲۰]؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم،  ص۹۰۶[۲۱]) هرچند برخی مساله را از آن سو دانسته و گفته‌اند که چون این تعبیر برای بیان غذای ناگوار و آزاردهنده جهنمیان در قرآن به کار رفت تعابیری همچون «زَقَمَ فلان» و «تَزَقَّمَ» برای بلعیدن چیز ناگوار و آزاردهنده رایج شد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۸۰[۲۲])

برخی هم با مرور بحث‌های مختلف درباره این کلمه به این جمع‌بندی رسیده‌اند که زقوم هرچه باشد دلالت دارد بر خوردنی‌ای که تلخ، داغ، و بدبو، و زشت باشد به نحوی که شخص به زحمت حاضر به خوردن چنین چیزی شود و براحتی نتواند آن را ببلعد؛‌ و به لحاظ لغوی هم ترکیبات حروف این ماده دلالت بر قبح آن دارد؛‌ زیرا دو حرف «ز» و «ق» در هر جا با هم جمع شود دلالت دارد بر امری مهمل یا ناخوشایند؛ مانند «مزق» [پاره کردن] یا «زمق  شعره» برای جایی است که موهای کسی کثیف و بدبو باشد و یا «قزم» ‌برای پستی و دنائت به کار می‌رود؛ ‌و همچنین حرف «میم» غالبا در کنار هر دو حرف دیگری بیاید غالبا دلالت بر یک چیز مکروه و ناخوشایند می‌کند  مانند «قُمامة» [خاکروبه]؛ و دو حرف «ق» و «ز» هم همین طور؛ چنانکه «زق» آن است که پرنده‌ای فضله‌اش را پرت کند؛ و «زقزقة» به خفت و سبکی گفته می‌شود؛ و خلاصه اینکه ترکیب این حروف در مجموع برای دلالت بر اموری است که انسان ناخوش می‌دارد (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۱۴[۲۳])

این ماده تنها به صورت همین کلمه «زقوم» و تنها همین ۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ

به لحاظ جایگاه نحوی حرف «من»:

«من» اول می‌تواند من ابتدائیه باشد (خوردن را از این درخت شروع کنند) یا من تبعیضیه (مقداری از میوه آن درخت را بخورند) که در این صورت «من» دوم می‌تواند من بیانیه باشد (این درخت، زقوم است)؛

و می‌توان «من زقوم» را بدل برای «من شجر» گرفت که در این صورت «من» دوم هم همان دو نقش اولی را خواهد داشت (الميزان، ج‏۱۹، ص۱۲۶[۲۴]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۸۷[۲۵])

و نیز می‌توان من اول را زایده و من دوم را بیانیه (درخت زقوم را می‌خورند) ویا من اول را ابتدائیه و من دوم را زایده (از درخت زقوم می خورند) گرفت. (فتح القدير، ج‏۵، ص۱۸۵[۲۶])

حدیث

۱) از امام سجاد ع از پدرشان روایت شده است که امیرالمومنین ع می‌فرمودند:

گاه می‌شد که رسول الله ما را [از عذاب جهنم] می‌ترساند و می‌فرمود:

به کسی که جان محمد به دست اوست سوگند، اگر قطره‌ای از زقوم بر کوه‌های زمین بچکد آنها را تا هفت طبقه زمین فرو می‌برد و طاقتش را ندارند، پس چگونه خواهد بود برای کسی که این طعامش است؟

و اگر قطره‌ای از «غسلین» (حاقه/۳۶) یا از «صدید» (ابراهیم/۱۶) بر کوه‌های زمین بچکد آنها را تا هفت طبقه زمین فرو می‌برد و طاقتش را ندارند، پس چگونه خواهد بود برای کسی که این نوشیدنی‌اش است؟

به کسی که جانم به دست اوست سوگند، اگر چماقی از آنهایی که خداوند در کتابش از آنها نام برده بر روی کوه‌های زمین گذاشته شود آنها را تا هفت طبقه زمین فرو می‌برد و طاقتش را ندارند، پس چگونه خواهد بود برای کسی که این طعامش است؟

الدروع الواقية، ص۲۷۴

قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ الْقُمِّيُّ فِي كِتَابِ زُهْدِ النَّبِيِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فِيمَا رَوَاهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ، عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ:

رُبَّمَا خَوَّفَنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ‏ وَ آلِهِ فَيَقُولُ:

وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الزَّقُّومِ قَطَرَتْ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ أَسْفَلَ سَبْعِ أَرَضِينَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَكَيْفَ بِمَنْ هُوَ طَعَامُهُ؟!

وَ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الْغِسْلِينِ أَوْ مِنَ الصَّدِيدِ قَطَرَتْ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ أَسْفَلَ سَبْعِ أَرَضِينَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَكَيْفَ بِمَنْ هُوَ شَرَابُهُ؟!

وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَنَّ مِقْمَاعاً وَاحِداً مِمَّا ذَكَرَهُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ وُضِعَ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ إِلَى أَسْفَلِ سَبْعِ أَرَضِينَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَكَيْفَ بِمَنْ يُقْمَعُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي النَّارِ؟

 

۲) از امام سجاد ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

به کسی که جانم به دست اوست سوگند روح کسی از بدنش جدا نشود تا اینکه از میوه‌های بهشت ویا از درخت زقوم بخورد و هنگامی که ملک الموت را ببیند مرا و علی ع و فاطمه س و حسن ع و حسین ع را هم ببیند؛ ‌پس اگر چنین باشد که ما را دوست داشته باشد خواهم گفت: ای ملک الموت! با او مدارا کن که او مرا و اهل بیتم را دوست دارد؛ و اگر مرا دشمن داشته باشد خواهم گفت که ای ملک الموت! بر او سخت بگیر که او مرا و اهل بیتم را دشمن می‌داشت.

بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، ص۶

أَخْبَرَنَا الشَّيْخُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ شَهْرِيَارَ الْخَازِنُ بِقِرَاءَتِي عَلَيْهِ فِي الْمَوْضِعِ الْمُقَدَّسِ الْمَذْكُورِ عَلَى سَاكِنِهِ السَّلَامُ فِي شَوَّالٍ سَنَةَ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ وَ خَمْسِمِائَةٍ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبُرْسِيُّ الْمُجَاوِرُ بِمَشْهَدِ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي ذِي الْحِجَّةِ سَنَةَ اثْنَتَيْنِ وَ سِتِّينَ وَ أَرْبَعِمِائَةٍ قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقُرَشِيُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الْأَحْمَسِيُّ مِنْ أَصْلِ خَطِّ أَبِي سَعِيدٍ بِيَدِهِ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو سَعِيدِ بْنُ كَثِيرٍ الْهِلَالِيُّ التَّمَّارُ قَالَ: أَخْبَرَنَا يَحْيَى بْنُ مُسَاوِرٍ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ عَنِ النَّبِيِّ ص قَالَ يَحْيَى بْنُ مُسَاوِرٍ: أَخْبَرَنَا أَبُو خَالِدٍ الْوَاسِطِيُّ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ ع قَالُوا: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا تُفَارِقُ رُوحٌ جَسَدَ صَاحِبِهَا حَتَّى يَأْكُلَ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ أَوْ مِنْ شَجَرَةِ الزَّقُّومِ وَ حِينَ يَرَى مَلَكَ الْمَوْتِ يَرَانِي وَ يَرَى عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً ع فَإِنْ كَانَ يُحِبُّنَا قُلْتُ يَا مَلَكَ الْمَوْتِ ارْفُقْ بِهِ إِنَّهُ كَانَ يُحِبُّنِي وَ يُحِبُّ أَهْلَ بَيْتِي وَ إِنْ كَانَ يُبْغِضُنَا قُلْتُ يَا مَلَكَ الْمَوْتِ شَدِّدْ عَلَيْهِ إِنَّهُ كَانَ يُبْغِضُنِي وَ يُبْغِضُ أَهْلَ بَيْتِي.

 

۳) از امام صادق ع روایتی طولانی درباره حوض کوثر آمده که در فرازی از آن فرمودند:

هنگامی که مومن می‌میرد روحش به سوی این نهر می‌رود و در باغهای آنجا می‌گردد و از نوشیدنی آن می‌نوشد؛ و همانا دشمن ما هنگامی که بمیرد روحش به سوی وادی برهوت می‌رود و در عذابش جاودانه می‌شود و از زقوم می‌خورد و از آب جوشان آن می‌نوشد؛‌ پس به خداوند پناه ببرید از آن وادی.

الإختصاص، ص۳۲۲؛ بصائر الدرجات، ج‏۱، ص۴۰۴

الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ سَلَمَةَ اللُّؤْلُؤِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ بَقَّاحٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْحَوْضِ فَقَالَ لِي …

إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا تُوُفِّيَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَى هَذَا النَّهَرِ وَ رَعَتْ فِي رِيَاضِهِ وَ شَرِبَتْ مِنْ شَرَابِهِ وَ إِنَّ عَدُوَّنَا إِذَا تُوُفِّيَ صَارَتْ رُوحُهُ إِلَى وَادِي بَرَهُوتَ فَأُخْلِدَتْ فِي عَذَابِهِ وَ أُطْعِمَتْ مِنْ زَقُّومِهِ وَ سُقِيَتْ مِنْ حَمِيمِهِ فَاسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ ذَلِكَ الْوَادِي‏.

 

۴) امام صادق ع روایت می‌کنند از دیداری بین پیامبر اکرم ص و جبرئیل که در فرازی از آن دیدار جبرئیل به پیامبر ص می‌گوید:

پس اگر حلقه‌ای از آن زنجیری که طولش هفتاد ذراع است (حاقه/۳۲) بر دنیا نهاده شود، دنیا از حرارتش ذوب می‌گردد؛‌ و اگر قطره‌ای از زقوم (واقعه/۵۲) و ضریع (غاشیه/۶) در نوشیدنی اهل دنیا ریخته شود اهل دنیا از شدت بوی بد آن خواهند مرد…

روضة الواعظين، ج‏۲، ص۵۰۷؛ إرشاد القلوب (للديلمي)، ج‏۱، ص۱۰۶

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ ص ذَاتَ يَوْمٍ قَاعِدٌ إِذْ نَزَلَ جَبْرَئِيلُ ع‏ وَ هُوَ كَئِيبٌ حَزِينٌ مُتَغَيِّرُ اللَّوْنِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا لِي أَرَاكَ كَئِيباً حَزِيناً قَالَ …[۲۷]

فَلَوْ أَنَّ حَلْقَةً مِنَ السِّلْسِلَةِ الَّتِي طُولُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً وُضِعَتْ عَلَى الدُّنْيَا لَذَابَتِ الدُّنْيَا مِنْ حَرِّهَا وَ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الزَّقُّومِ وَ الضَّرِيعِ قَطَرَتْ فِي شَرَابِ أَهْلِ الدُّنْيَا لَمَاتَ أَهْلُ الدُّنْيَا مِنْ نَتْنِهَا …[۲۸]

 

۵) الف.روایت شده است که ابرش کلبی به امام باقر ع گفت: شنیده‌ام که شما درباره این سخن خداوند که می‌فرماید «روزی که زمین به غیر این زمین تبدیل شود» (ابراهیم/۴۸) گفته‌اید که زمین به صورتی نانی درمی‌آید!

امام باقر ع فرمودند: درست گفته‌اند؛ در آن موقف ‌زمین به نانی پاک تبدیل می‌شود که [اهل محشر] از آن می‌خورند!

ابرش خندید و گفت: آیا آن گرفتاری‌های آنجا آنان را از خوردن باز نمی‌دارد؟

فرمود: وای بر تو! در کدام جایگاه گرفتارتر و بدحال‌ترند؟ در موقف [حساب و کتاب] یا در جهنم در حال عذاب شدن؟

گفت: خیر. در جهنم.

فرمود: وای بر تو! همانا خداوند می‌فرماید: «قطعا از درختی از زقوم می‌خورند. سپس از آن شکمشان را پر می‌کنند؛ سپس بر روی آن از آن آب جوشان می‌نوشند؛ پس می‌نوشند همچون نوشیدن شتر تشنه»

پس وی ساکت شد.

تفسير العياشي، ج‏۲، ص۲۳۷؛ المحاسن، ج‏۲، ص۳۹۷[۲۹]؛ دعائم الإسلام، ج‏۲، ص۱۰۹

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَاشِمٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ لَهُ الْأَبْرَشُ الْكَلْبِيُّ: بَلَغَنِي أَنَّكَ قُلْتَ فِي‏قَوْلِ اللَّهِ «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» أَنَّهَا تُبَدَّلُ خُبْزَةً؟!

فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع صَدَقُوا تُبَدَّلُ الْأَرْضُ خُبْزَةً نَقِيَّةً فِي الْمَوْقِفِ يَأْكُلُونَ مِنْهَا.

فَضَحِكَ الْأَبْرَشُ وَ قَالَ: أَ مَا لَهُمْ شُغُلٌ بِمَا هُمْ فِيهِ عَنْ أَكْلِ الْخُبُزِ؟

فَقَالَ وَيْحَكَ فِي أَيِّ الْمَنْزِلَتَيْنِ هُمْ أَشَدُّ شُغُلًا وَ أَسْوَأُ حَالًا إِذَا هُمْ فِي الْمَوْقِفِ أَوْ فِي النَّارِ يُعَذَّبُونَ؟!

فَقَالَ لَا فِي النَّارِ.

فَقَالَ وَيْحَكَ وَ إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ»

قَالَ فَسَكَتَ.

ب. زراره می‌گوید: از امام باقر ع درباره این سخن خداوند پرسیدم که می‌فرماید «روزی که زمین به غیر این زمین تبدیل شود» (ابراهیم/۴۸)

امام باقر ع فرمودند: به نانی پاک تبدیل می‌شود که مردم تا از حساب فارغ شوند از آن می‌خورند!

کسی به ایشان گفت: آنان در آن روز بقدری گرفتار نیستند که خوردن و نوشیدن یادشان برود؟

فرمود: همانا خداوند عز و جل فرزند انسان را توخالی آفریده است؛ و او چاره‌ای جز طعام و نوشیدنی ندارد؛ آیا آنان آن روز گرفتارترند یا کسانی که در جهنم‌اند؛ که این جهنمیان فریادرسی می‌طلبند و خداوند عز و جل حکایت کرده است که: «و اگر فريادرسى بطلبند به وسيله آبى به فريادشان رسيده شود كه مانند مس گداخته باشد که صورت‏ها را بريان كند؛ چه بد آشاميدنى است!» (کهف/۲۹)

الكافي، ج‏۶، ص۲۸۷؛ المحاسن، ج‏۲، ص۳۹۷

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ‏ غَيْرَ الْأَرْضِ».

قَالَ تُبَدَّلُ خُبْزَةً نَقِيَّةً يَأْكُلُ مِنْهَا النَّاسُ حَتَّى يَفْرُغُوا مِنَ الْحِسَابِ.

فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ إِنَّهُمْ لَفِي شُغُلٍ يَوْمَئِذٍ عَنِ الْأَكْلِ وَ الشُّرْبِ؟

فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ ابْنَ آدَمَ أَجْوَفَ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنَ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ أَ هُمْ أَشَدُّ شُغُلًا يَوْمَئِذٍ أَمْ مَنْ فِي النَّارِ فَقَدِ اسْتَغَاثُوا وَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّراب‏».

ج. شبیه این گفتگو بین امام باقر ع و دیگران هم روایت شده است؛ مثلا در گفتگو با نافع در تفسير القمي، ج‏۱، ص۲۳۳؛ الكافي، ج‏۸، ص۱۲۲[۳۰]؛ یا با عبدالله بن سنان در تفسير العياشي، ج‏۲، ص۲۳۸[۳۱]و۳۲۷٫

 

۶) از رسول الله ص روایت شده است:

هنگامی که روز اول شعبان شود خداوند به دربهای بهشت دستور می‌دهد که باز شوند و به شجره طوبی دستور می‌دهد که شاخه‌هایش را بر این دینا مشرف سازد؛ ‌سپس به درهای جهنم هم دستور می‌دهد که باز شوند و به شجره زقوم دستور می‌دهد که او هم شاخه‌هایش را بر این دنیا مشرف سازد؛ سپس منادی پروردگار عز و جل  ندا می‌دهد: ای بندگان خدا! این شاخه‌های درخت طوبی است؛ پس بدان درآویزید که شما را به سوی بهشت بالا برد؛ و این شاخه‌های درخت زقوم است؛ پس از آن برحذر باشید که مبادا شما را روانه جهنم سازد.

سپس رسول الله فرمود: به کسی که مرا بحق پیامبر کرد هرکس که در این روز دری از خوبی و نیکویی بگشاید به شاخه‌ای از شاخه‌های درخت طوبی درآویخته پس او را به بهشت می‌رساند؛ ‌و هرکسی که دری از بدی در این روز بگشاید به شاخه‌ای از شاخه‌های درخت زقوم درآویخته پس او را به جهنم ببرد.

التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص۶۴۶

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏: … إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا كَانَ أَوَّلُ يَوْمٍ مِنْ شَعْبَانَ أَمَرَ بِأَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتُفَتَّحُ، وَ يَأْمُرُ شَجَرَةَ طُوبَى فَتُطْلِعُ أَغْصَانَهَا عَلَى هَذِهِ الدُّنْيَا، [ثُمَّ يَأْمُرُ بِأَبْوَابِ النَّارِ فَتُفَتَّحُ، وَ يَأْمُرُ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ فَتُطْلِعُ أَغْصَانَهَا عَلَى هَذِهِ الدُّنْيَا] ثُمَّ يُنَادِي مُنَادِي رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ: يَا عِبَادَ اللَّهِ هَذِهِ أَغْصَانُ شَجَرَةِ طُوبَى، فَتَمَسَّكُوا بِهَا، تَرْفَعْكُمْ إِلَى الْجَنَّةِ، وَ هَذِهِ أَغْصَانُ شَجَرَةِ الزَّقُّومِ، فَإِيَّاكُمْ وَ إِيَّاهَا، لَا تُؤَدِّيكُمْ إِلَى الْجَحِيمِ.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: فَوَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً إِنَّ مَنْ تَعَاطَى بَاباً مِنَ الْخَيْرِ وَ الْبِرِّ فِي هَذَا الْيَوْمِ، فَقَدْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِ شَجَرَةِ طُوبَى، فَهُوَ مُؤَدِّيهِ إِلَى الْجَنَّةِ، وَ مَنْ تَعَاطَى بَاباً مِنَ الشَّرِّ فِي هَذَا الْيَوْمِ، فَقَدْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِ شَجَرَةِ الزَّقُّومِ، فَهُوَ مُؤَدِّيهِ إِلَى النَّارِ.

تدبر

۱) «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ»

پس از اشاره به گرد آمدن همگان در میقات آن روز، گمراهان تکذیب‌کننده را مخاطب قرار داد و در این آیات به سراغ این رفت که خوردنی و نوشیدنی آنها چیست.

اولین نکته در این باره این است که خوردن چنان برای انسان ضروری است که حتی در جهنم هم چاره‌ای از آن نیست؛ و حتی سختی‌ها و شدت‌های روز قیامت هم مانع از آن نیست که انسان از خوردن و آشامیدن بازایستد. (حدیث۵).

نکته تخصصی انسان‌شناسی: خوردن

خوردن و آشامیدن از همان ابتدای خلقت انسان یکی از محورهای اساسی وجود او بود؛ ‌چنانکه اولین خطابی که بعد از آفریده شدن و قرار گرفتن انسان در بهشت به وی رسید این بود که «بخورید از همه چیز غیر از این درخت» (وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمين‏؛‌بقره/۳۵؛ در اعراف/۱۹ هم عین همین است فقط به جای «وَ كُلا مِنْها رَغَداً» تعبیر «فَكُلا مِنْ» آمده است).

قبلا در جلسات مختلفی به اهمیت و جایگاه خوردن در زندگی آدمی و اینکه چگونه شروع خوردن آدمی در بهشت موجب تفاوتی بنیادین بین او و حیوان گردید و خوردن را به پدیده‌ای بشدت فرهنگی تبدیل نمود اشاره شد.[۳۲]

اکنون می‌افزاییم اساسا انسان به گونه‌ای آفریده شده است که حتی در عالم قیامت هم چاره‌ای از خوردن و نوشیدن ندارد؛ این نیز شاهدی دیگر است بر اینکه مساله خوردن و آشامیدن در انسان را نباید صرفا در حد یک رفع نیاز عادی دنیوی تحلیل کرد. در واقع، رفع نیاز عادی دنیوی (که از آن با تعبیر «بدل ما یتحلل» یاد می‌کنند؛ که ناشی از آن است که انسان برای فعالیت‌هایش انرژی مصرف می‌کند و باید منبع این انرژی در بدن تامین شود) تنها سطحی از حقیقت خوردن و آشامیدن در انسان است. این مطلب نه‌تنها فهم ما از انسان را عمیق‌تر می‌کند بلکه ما را به سمت فهم عمیق‌تری از نشأه آخرت رهنمون می‌شود: یعنی اگرچه درست است که زمان قیامت از جنس زمان دنیوی نیست و بساط زمان و مکان دنیوی در قیامت برچیده می‌شود (يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ؛ انبیاء/۱۰۴)؛‌ اما برخلاف ظاهر کلام برخی از فلاسفه، این گونه نیست که مرتبه حضور انسان در عالم قیامت، مرتبه تجرد محض باشد؛ بلکه همچنان خوردن و آشامیدن در انسان برقرار است؛ و اساسا حتی حیات ملکوتی انسان هم جدای از خوردن و آشامیدن نیست.

شاید ریشه مساله در این است که انسان (و بلکه هر موجودی ما سوی الله) برای تداوم هستی خویش نیازمند افاضه دائم الهی است؛ و تجلی دنیوی این افاضه از طریق همین خوردنی است که مایه امتداد یافتن حیات دنیوی انسان می‌شود؛ و اگر بقا در مراتب بالاتری در عوالم ملکوت ادامه دارد پس در آن عوالم هم باید خوردنی به ازای آن مرتبه داشته باشد؛ پس شاید بتوان گفت حقیقت خوردن دریافت فیض از غیر است به نحوی که این فیض جدید با وجود قبلی وی کاملا آمیخته گردد و مایه بقای وجود آن موجود شود. پس چه‌بسا بدین معنا حقیقت خوردن، لازمه هر موجودی غیر از خداوند است؛ و موید این مطلب روایاتی است که از غذای فرشتگان مقرب (که غذایشان حمد و تسبیح و تهلیل است) سخن می‌گوید (مثلا؛‌ ر.ک: الإختصاص، ص۴۵[۳۳]؛ تفسير فرات الكوفي، ص۱۸۵[۳۴]) و بویژه اگر به تقابل معنایی «صمد» و «أجوف» توجه شود و اینکه تنها خداوند است که «صمد» است؛ هر موجود دیگری «أجوف»؛ و از این رو نیازمند طعام است (حدیث۵. ب). و شاید با همین لحاظ بوده که برخی از محدثان همچون علامه مجلسی این معنا از تجرد تام را برای غیرخداوند انکار کرده‌اند.

تبصره

به نظر می‌رسد غلبه نگاه‌های عرفان هندی و مسیحی (که بدن را مزاحم روح می‌بینند و راهکار سعادت را در رهبانیت، و اوج انسان را در کنار گذاشتن و نفی نیازهای طبیعی می‌پندارند) فهم بسیاری از متفکران مسلمان از ملکوت را نیز تحت‌الشعاع قرار داده است؛ ‌به طوری که گاه خودآگاه یا ناخودآگاه برترین مرتبه توحید را رسیدن به «مقام فنا» معرفی می‌کنند. البته بسیاری از متفکران اصیل مسلمان از مقام بقای بعد از فناء هم سخن گفته‌اند؛ اما به نظر می‌رسد هنوز این مرحله، که اصل مرحله سعادت انسان است و تمام آیات ناظر به بهشت و جهنم حکایت از بقای این‌چنینی انسان دارد، به اندازه کافی مورد توجه و تامل قرار نگرفته و همچنان شیوع ادبیات فنامحور از سویی، و فهم ظاهربینانه دنیامدار از نعمتهای بهشتی از سوی دیگر، کاری کرده که بسیاری از جاهلانی که نام خود را روشنفکر نهاده‌اند می پندارند توصیفات قرآنی از زندگی نهایی انسان در بهشت و جهنم نعوذ بالله صرفا توصیف‌هایی عوام‌پسندانه است و حقیقت را باید در جای دیگری جستجو کرد!!! بله؛ اینکه خوردنی و آشامیدنی‌های بهشت را نباید در حد لذت‌های دنیوی فروکاست سخن صحیحی است؛ اما اشکال ما آنجاست که چنان فهمی از انسان است که خیال شود نخوردن و نیاشامیدن در انسان کمال نهایی اوست! و توهم شود اگر سخن از خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها در بهشت به میان آمده ناشی از نگرش عوامانه است!

 

۲) «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ»

در آیه ۲۶ (جلسه۹۹۵) ‌به مناسبت اشاره به درخت «سدر مخضود» نکاتی درباره درخت بهشتی بیان شد.

اکنون می‌افزاییم که در قرآن کریم غیر از درخت‌های عادی‌ای که به مناسبت از آنها سخن گفته شده؛ چند درخت خاص که ارتباط با ماوراء دارند نیز محل بحث است.

درخت در قرآن

یکی درختی است که در بهشت آدم و حوا بود و آنها از خوردنش نهی شدند اما از آن خوردند و به هبوط گرفتار شدند (بقره/۳۵؛‌اعراف/۱۹-۲۲؛‌طه/۱۲۰-۱۲۱)

دوم درخت مبارکی که خداوند با موسی از آن سخن گفت (قصص/۳۰) که البته در جاهای دیگری هم ظاهرا از این درخت سخن به میان آمده است. (وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْناءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآكِلينَ، مومنون/۲۰؛‌ اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في‏ زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ، نور/۳۵)

سوم شجره طیبه و شجره خبیثه‌ای است که کلمه حق و کلمه باطل بدان تشبیه شده‌اند: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ، تُؤْتي‏ أُكُلَها كُلَّ حينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون‏، وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ» (ابراهیم/۲۴-۲۶)

دیگری درخت ملعونه‌ای است که در کنار ویا ضمن رویای پیامبر از آن یاد شده: «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتي‏ أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآن»؛( اسراء/۶۰) که در احادیث شیعه و سنی بر بنی‌امیه تطبیق داده شده است؛ و جالب اینجاست که در منابع اهل سنت با سندهای مختلف از ابن‌عباس، علاوه بر اینکه تطبیق این شجره را بر بنی‌امیه نقل کرده‌اند، از وی نقل کرده‌اند که او این درخت را همان درخت زقوم هم می‌دانسته است. (مثلا در الكشف و البيان عن تفسير القرآن (ثعلبی)، ج‏۶، ص۱۱۱[۳۵]؛ الدر المنثور، ج‏۴، ص۱۹۱-۱۹۲[۳۶])

و مورد دیگری که کلمه «شجرة» برایش نیامده درخت «سدر» است که در آیه ۲۸ بدان اشاره شد، که البته آن تعبیر بتنهایی بر مطلب خاصی دلالت ندارد (و از این جهت شبیه سایر درختانی همچون «طلح: موز» و «نخل:‌خرما» است که جزء‌درختان بهشتی است؛ ولی تعبیر «سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏» (نجم/۱۴) اشاره به یک حقیقت ملکوتی و ماورایی دارد: «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى، عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏، عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى‏، إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى»‏ (نجم/۱۳-۱۶) که چون «السدرة» نام درختی است و در روایات هم بر درخت بودن آن تاکید شده است پس در همین فهرست باید نامش افزوده شود.

اگر از دو مورد اول صرف نظر کنیم به نظر می‌رسد این احتمال که ما در اصل با دو درخت ماورایی مواجه باشیم بسیار زیاد است؛‌ یکی شجره‌ای طیبه، که احتمالا همان سدرة‌المنتهی است و احتمالا همین است که در روایات از آن به شجره طوبی یاد شده که تمام بهشت را در برگرفته است (احادیث جلسه ۹۹۷) (و ظاهرا همان است که در برخی روایات از آن به درخت رضوان یادشده؛ جلسه۹۹۷، حدیث۴)؛ و دیگری شجره‌‌ای خبیثه، که احتمالا همین زقوم و شجره ملعونة باشد.

اگر این نکته را در کنار روایاتی قرار دهیم که اصل شجره طوبی را ولایت پیامبر اکرم ص و امیرالمومنین ع و اصل شجره ملعونه را بنی‌امیه معرفی می‌کند، آنگاه شاید بتوان نتیجه گرفت که این دو درخت دو جریان اصلی حق و باطل در جهان‌اند؛ ‌و به تعبیر دیگر، چه‌بسا بتوان گفت که ما یک امت حق داریم که در آخرت در قالب شجره طوبی تجلی می‌یابد و یک امت (یا امتهای متعدد؛ از این جهت که باطل می‌تواند متکثر باشد و یکی نگردد) ‌باطل داریم که همه‌شان ذیل یک شجره خبیثه بی‌قرار در جهنم جای می‌گیرند.

چیزی که می‌تواند موید این برداشت باشد استفاده از تعبیر «درخت» است؛ درخت پدیده‌ای است که شاخه‌های آن در هم فرو رفته است و تمام اجزایش یک کل واحد را تشکیل می‌دهد؛ به علاوه اینکه در روایات،

اولا خوردن از میوه این درخت را وضعیت همه کسانی که می‌میرند و جهنمی می‌شوند معرفی کرده (احادیث۲ و ۳)؛

و ثانیا این را به ازای درخت طوبی (که در خانه همه بهشتیان حضور دارد)‌ دانسته‌اند (حدیث۶).

 

۳) «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ»

در قرآن کریم سه بار درباره شجره زقوم سخن به میان آمده است. ظاهرا اولین بار همین آیه  که صرفا اشاره کرده که گمراهان تکذیب‌گر از آن می‌خورند تا حدی که شکمشان را از آن پر می‌کنند: «ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيهَّا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ، لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ، فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ» (واقعه/۵۱-۵۳) و چنانکه گذشت ظاهرا بعد از نزول این واقعه بوده که فردی آفریقایی ادعا کرده که ما در آفریقا به کره آمیخته با خرما «زقوم» می‌گوییم و ابوجهل به کنیزش گفت برای ما کره و خرما بیاور تا «نَزْدَقِمهُ» و گفتند محمد ما را از این می‌ترساند! و خداوند در آیات دیگر این زقوم را توضیح داده است (توضیح در نکات ادبی گذشت).

در هر صورت آنچه در آیات دیگر قرآن کریم درباره زقوم آمده این است که اولا سکونت در جوار درخت زقوم درست نقطه مقابل منزلگاه بهشتیان معرفی شده است؛ چنانکه یکجا بعد از اینکه توصیفاتی از جایگاه بهشتیان می‌شود می‌فرماید که آیا این جایگاه بهتر است یا درخت زقوم؛ و توضیح می‌دهد که این درختی است که مایه فتنه (شکنجه)‌ ظالمان است و از اصل جهنم خارج می‌شود و شکوفه و یا سرشاخه آن همچون سر شیاطین است: «أَ ذلِكَ خَيْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ، إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيم‏، طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ، فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ» (‌صافات/۶۲-۶۶) و ثانیا این غذای گناهکاران است که همچون مس گداخته در شکمهای آنان می‌جوشد و غلیان می‌کند: «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ؛ طَعامُ الْأَثيمِ؛ كَالْمُهْلِ يَغْلي‏ فِي الْبُطُونِ؛ كَغَلْيِ الْحَميمِ» (دخان/۴۳-۴۶)

از اینکه این درخت از اصل حجیم درمی‌آید چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که زقوم خوردنی‌ای است که اصل عذاب جهنم را در درون آنان وارد می‌کند؛

و از اینکه در دو مورد تاکید شده که اینان شکمشان را از آن پر می‌کنند (واقعه/۵۳ و صافات/۶۶) چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که این عذاب تمام درون آنان را پر می‌کند و جایی را آسوده باقی نمی‌گذارد؛

و از اینکه سرشاخه‌ا+ش همچون سر شیاطین است چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که این درخت تجلی پیروی آنان از شیاطین و تحت ریاست شیاطین واقع شدن بوده باشد؛

و از اینکه فتنه‌ای برای ظالمان معرفی شده، چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که این درخت تجلی همین فریب دنیا خوردن توسط ظالمان است؛‌ یعنی کسانی از این می‌خورند که اولا با این خوردنشان (به خودشان یا به دیگران)‌ظلم و ستمی روا می‌دارند (متناسب با آنچه حق‌شان است عمل نمی‌کنند) و ثانیا نوعی فتنه‌گری توسط شیاطین و فریب خوردن در کار است؛‌یعنی چه‌بسا آنان به قدرت و شهوت و سایر امور دنیوی دلخوش کردند و گمان کردند که غذای روحشان اینهاست که با ظلم و تعدی از حق برایشان حاصل می‌شود پس به سوی دنیا شتفاتند و از آن بهره گرفتند؛ و این در آخرت چنین تجلی می‌کند که این درخت بسیار تلخ و داغ و عذاب‌آور در چشم آنان خوراکی‌ای جلوه می‌کند که در آن شدت عذاب‌ها بدان روی می‌آورند و تا می‌توانند از آن می‌خورند و شکمشان را از آن پر می‌کنند.

و از اینکه تعبیر «درخت» را برایش به کار برد چه‌بسا اشاره به نسبت بسیار شدیدی است که بین جهنمیان برقرار می‌شود همه جهنمیان را همچون یک امت واحد معذب می‌گرداند (تدبر۲).

جالب اینجاست که در هر سه موردی که سخن از زقوم آمده بلافاصله بعد از خوردن زقوم، سخن از نوشیدنی حمیم (آب جوشان) به میان آمده است: در سوره صافات لحن کلام مبهم است و صرفا از آمیخته‌ای از حمیم بر روی آن سخن گفته شده است: «ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْها لَشَوْباً مِنْ حَميمٍ، ثُمَّ إِنَّ مَرْجِعَهُمْ لَإِلَى الْجَحيمِ» (صافات/۶۷-۶۸) که این هم می‌تواند نوشیدن این حمیم روی زقوم باشد، چنانکه  در اینجا لحن کلام به گونه‌ای است که گویی خودشان روی این زقوم، از حمیم می‌نوشند:  «فَشارِبُونَ عَلَیهِ مِنَ الْحَمیمِ، فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهیمِ» (واقعه/۵۴-۵۵)؛ و می‌تواند ریخته شدن حمیم بر روی آنها پس از خوردن زقوم باشد، چنانکه در سوره دخان به نحوی بیان شده است که گویی روی سرشان از این حمیم می‌ریزند: «خُذُوهُ فَاعْتِلُوهُ إِلى‏ سَواءِ الْجَحيمِ، ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَميمِ، ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ، إِنَّ هذا ما كُنْتُمْ بِهِ تَمْتَرُونَ» (دخان/۴۷-۵۰)

 

 

 


[۱] . . قرا عبد الله بن مسعود «لآكلوه من شجرة» كذا بالهاء ولعله تحريف. وقرأ أيضا «الآكلون من شجرة من زقوم» (معجم القراءات ج۹، ص۳۰۵)

قرائت «الاکلون» جای تردید دارد؛ ‌زیرا چنانکه در ادامه مشاهده می‌کنید فراء ظاهرا همین را آورده اما طبری سریحا همین عبارت را با «لآکلون» آورده است. (البته معجم القرائات به ابن خالویه ارجاع داده که کتابش در دسترس حقیر نبود)

هى فى قراءة عبد الله: الآكلون من شجرة من زقوم، فمعنى شجر و شجرة واحد، لأنك إذا قلت: أخذت من الشاة، فإن نويت واحدة أو أكثر من ذلك فهو جائز. (معاني القرآن، ج‏۳، ص۱۲۷)

في قراءة عبد الله” لآكلون من شجرة من زقوم” على واحدة، فمعنى شجر و شجرة واحد، لأنك إذا قلت أخذت من الشاء، فإن نويت واحدة أو أكثر من ذلك، فهو جائز. (جامع البيان في تفسير القرآن، ج‏۲۷، ص۱۱۳)

[۲] . قراءة الجمهور «من شجر» على الجمع. وقراءة عبد الله بن مسعود «من شجرة» مفرداً. (معجم القراءات ج۹، ص۳۰۵) (همچنین: پاورقی قبل)

[۳] . الهمزة و الكاف و اللام بابٌ تكثر فُروعه، و الأصل كلمة واحدة، و معناها التنقُّص. قال الخليل: الأكل‏ معروف، و الأَكْلَة مَرّة، و الأُكلة اسمٌ كاللُّقمة. و يقال رجل‏ أكُولٌ‏ كثير الأكل. قال أبو عُبيد:الأَكَلة جمع‏ آكل‏، يقال: «ما هم إلّا أَكَلَة رأسٍ‏ ». و الأكيل‏:الذى يُؤاكلك. و المَأْكَل‏ ما يُؤْكَل، كالمَطْعَم. و المُؤْكِل‏ المُطعِم. وفى الحديث‏:«لعَنَ اللَّه آكِلَ الرِّبا و مُؤْكِلَه‏». و المأكَلَة الطُّعمة. و ما ذُقْتَ أَكالًا، أى ما يُؤْكل. و الأُكْل‏- فيما ذكر ابن الأعرابى:- طُعمة كانت الملوك تُعطيها الأشراف كالقُرَى، و الجمع‏ آكالٌ‏ …

[۴] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو التناول الملازم إزالة الصورة و التشخّص من الطرف المأكول، ففي أكل الطعام: يتناول الآكل من الطعام بحيث يزيل صورته. و كذلك في أكل النار الحطب، و في أكل الأموال بالباطل، و في أكل المغتاب لحم أخيه حيث انّه يزيل تشخّصه و وجهته. حَتَّى يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ- ۳/ ۱۸۳٫تتناول النار منه و تزيل صورته. وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ‏ … لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ‏- ۲/ ۱۸۸٫وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى‏ أَمْوالِكُمْ‏- ۴/ ۲٫أى التناول و التصرّف فيها حتّى تزول صورة المملوكيّة لصاحبها و تجعلونها متعلّقة لأنفسكم. و كذلك- لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا- ۳/ ۱۳۰٫وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلًا- ۸۹/ ۱۹٫الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا- ۲/ ۲۷۵٫إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏- ۴/ ۱۰٫أى يتناولون لأنفسهم. أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً- ۴۹/ ۱۲٫و قد عبّر باللحم و الميّت فانّ صورة البدن و نظمه باللحم، فالمغتاب يزيل بالتعييب و ذكر السوء عنوانّه و حيثيته، و الحال أنّه غائب لا يستطيع دفع السوء عنه كالميّت، فكأنّ المغتاب يزيل اللحم عن أخيه الميّت، و لا يحفظه و لا يستر سوّأته. أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ ۲/ ۱۷۴٫ فكأنّ المأكول للّذين يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ … وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا: هو النار، و معلوم أنّ معدة الإنسان و بدنه لا يتحمّلها و لا يتثبّت في مقابل إحراقها و لهبها. فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ‏- ۱۰۵/ ۵٫كزرع قد تنوول و أزيل نظمه و انمحت صورته، فهم ايضا كأنهم قد أكلوا فانمحت صورهم بالخضم و المضغ. تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ‏ …، وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى‏ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ‏ ۱۳/ ۴٫أى الثمر و المأكول، و الظاهر أنّ هذه الصيغة صفة مشبهة على وزن جنب، و هو ما يكون متّصفا بالماكوليّة، فكأنّها قد أخذت من أكل بضمّ العين لازما.

[۵] . و يقال‏ ائتكلت النّار، إذا اشتد التهابها؛ و ائتكل‏ الرّجُل، إذا اشتدّ غضَبُه. و الجمهرة تتأكّل‏، أى تتوهّج؛ و السيف‏ يتأكّل‏ إِثْرُه. و يقال فى الطِّيب إذا توهَّجَتْ رائحتُه‏ تأَكَّلَ‏. و يقال‏ أَكَلَتِ‏ النّارُ الحَطَبَ؛ و آكَلْتُها أطعمتُها إياه. و آكَلْت‏ بين القوم أفْسَدت‏ . و لا تُؤْكِلْ‏ فلاناً عرضَك، أى لا تُسابَّه فتدَعَه يأكلُ عِرضَك. و المَؤْكِل‏ النّمام.

[۶] . الْأَكْلُ‏: تناول المطعم، و على طريق التشبيه قيل: أَكَلَتِ‏ النار الحطب، و الْأُكُلُ‏ لما يؤكل، بضم الكاف و سكونه، قال تعالى: أُكُلُها دائِمٌ‏ [الرعد/۳۵]، و الْأَكْلَةُ للمرّة، و الْأُكْلَةُ كاللقمة، و أَكِيلَةُ الأسد: فريسته التي يأكلها، و الْأَكُولَةُ  من الغنم ما يؤكل، و الْأَكِيلُ‏:المؤاكل. و فلان‏ مُؤْكَلٌ‏ و مُطْعَمٌ استعارة للمرزوق، و ثوب ذو أُكْلٍ‏: كثير الغزل‏  كذلك، و التمر مَأْكَلَةٌ للفم، قال تعالى: ذَواتَيْ‏ أُكُلٍ‏ خَمْطٍ [سبأ/۱۶]، و يعبّر به عن النصيب فيقال: فلان ذو أُكُلٍ‏ من الدنيا ، و فلان استوفى‏ أُكُلَهُ‏، كناية عن انقضاء الأجل، و أَكَلَ‏ فلانٌ فلاناً: اغتابه، و كذا:أكل لحمه.قال تعالى: أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ‏ يَأْكُلَ‏ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً [الحجرات/۱۲]، و قال الشاعر: «فإن كنت‏ مَأْكُولًا فكن أنت‏ آكِلِي‏» و ما ذقت‏ أَكَالًا، أي: شيئا يؤكل، و عبّر بِالْأَكْلِ‏ عن إنفاق المال لمّا كان الأكل أعظم ما يحتاج فيه إلى المال، نحو: وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ‏ [البقرة/۱۸۸]، و قال: إِنَّ الَّذِينَ‏ يَأْكُلُونَ‏ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً [النساء/۱۰]، فَأَكْلُ‏ المال بالباطل صرفه إلى ما ينافيه الحق، و قوله تعالى: إِنَّما يَأْكُلُونَ‏ فِي بُطُونِهِمْ ناراً [النساء/۱۰]، تنبيها على أنّ تناولهم لذلك يؤدي بهم إلى النار. و الْأَكُولُ‏ و الْأَكَّالُ‏: الكثير الأكل، قال تعالى: أَكَّالُونَ‏ لِلسُّحْتِ‏ [المائدة/۴۲].

[۷][۷] . و الْأَكَلَةُ: جمع‏ آكِل‏، و قولهم: هم‏ أَكَلَةُ رأس عبارة عن ناس من قلّتهم يشبعهم رأس. و قد يعبّر بِالْأَكْلِ‏ عن الفساد، نحو: كَعَصْفٍ‏ مَأْكُولٍ‏ [الفيل/۵]، و تَأَكَّلَ‏ كذا: فسد، و أصابه‏ إِكَالٌ‏ في رأسه و في أسنانه، أي: تأكّل، و أكلني رأسي.

[۸] . الشين و الجيم و الراء أصلان متداخلان، يقرُب بعضُهما من بعض، و لا يخلو معناهما من تداخُل الشّى‏ء بعضِه فى بعض، و من عُلُوٍّ فى شى‏ءٍ و ارتفاع. و قد جمعنا بين فروع هذين البابين، لما ذكرناه من تداخُلِهما. فالشَّجَر معروفٌ، الواحدةُ شَجرة، و هى لا تخلو من ارتفاعٍ و تداخُلِ أغصان. و وادٍ شَجِر: كثير الشجر. و يقال: هذه الأرضُ أشجَرُ من غيرها، أى أكثر شجَراً. و الشّجَر: كلُّ نبتٍ له ساقٌ. قال اللَّه تعالى:وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ‏…

و أمّا شَجْرُ الإنسان، فقال قوم: هو مَفْرَج الفم. و كان الأصمعىُّ يقول: الشَّجْر الذَّقَنُ بعينه. و القولان عندنا متقاربان؛ لأنَّ اللَّحيين إذا اجتمعا، فقد اشتجرا، كما ذكرناهُ من قياس الكلمة: و يقال اشتَجَر الرّجُل، إذا وضع يده على شَجْرِهِ. قال: «إنِّى أرِقْتُ فيِتُّ اللّيلَ مشتِجراً / كأَنْ عَينِىَ فيها الصَّابُ مذبوح» و يقال: شجرتُ الشّى‏ءَ، إذا تدلّى فرفعتَه. و الشِجَّار: خشب الهَوْدَج.و المعنيان جميعاً فيه موجودان، لأنّ ثمَّ ارتفاعا و تداخُلا. و المِشْجَر سمِّى مِشجَراً لتداخُل بعضِه فى بعض. و تشاجَرَ القومُ بالرّماح: تطاعَنُوا بها. و الأرض الشجْراء و الشَّجِرةُ: الكثيرة الشجَر. قال ابْنُ دريد: و لا يقال وادٍ شجراء.

[۹] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو ما نما و علا و ظهرت منه غصون و أوراق، سواء كان مادّيّا أو معنويّا. فالمادّيّ كما في… و المعنويّ كما في:. لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ‏- ۵۶/ ۵۲….فانّ الشَّجَرَ في ما وراء عالم المادّة لا بدّ أن يكون من سنخه، و لا أقلّ من كونه خارجا عن المادّة و الكثافة، و لا يخرجه عن كونه مصداقا لمفهوم الشجر حقّا، فانّه مفهوم عامّ.و المناسب بمفهوم الشَّجَرَةِ في عالم البرزخ: هو ما ينمو و يعلو و يتظهّر في النفس و يعبّر عنه بالأنانيّة، و هذا هو الحجاب الأكبر، و الصنم الأعظم-. تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ، و هذا هو الشرك في قبال اللَّه العزيز و الظلم الشديد-. فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ …،. إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ… فظهر أنّ الأصل الواحد في الشَّجَرَةِ: هو المتجلّي المتظاهر المتعالي، أعمّ من أن يكون في مقام مادّيّ أو روحانيّ.

[۱۰] . الشجرة ما قام على ساق و جمعها أشجار و شجرات و شجر و تشاجر القوم اختلفوا أخذ من الشجر لاشتباك أغصانه

[۱۱] . الشَّجَرُ من النّبات: ما له ساق، يقال: شَجَرَةٌ و شَجَرٌ، نحو: ثمرة و ثمر. قال تعالى: إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ [الفتح/۱۸]، و قال:أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها [الواقعة/۷۲]، و قال: وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ [الرحمن/۶]، لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ‏ [الواقعة/۵۲]، إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ‏ [الدخان/۴۳]. و واد شَجِيرٌ: كثير الشّجر، و هذا الوادي أَشْجَرُ من ذلك، و الشِّجَارُ الْمُشَاجَرَةُ، و التَّشَاجُرُ:المنازعة. قال تعالى: حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‏ [النساء/۶۵]. و شَجَرَنِي عنه:صرفني عنه بالشّجار، وفِي الْحَدِيثِ: «فَإِنِ اشْتَجَرُوا فَالسُّلْطَانُ وَلِيُّ مِنْ لَا وَلِيَّ لَهُ».و الشِّجَارُ: خشب الهودج، و الْمِشْجَرُ: ما يلقى عليه الثّوب، و شَجَرَهُ بالرّمح أي: طعنه بالرّمح، و ذلك أن يطعنه به فيتركه فيه.

[۱۲] . و شَجَر بين القوم الأمرُ، إذا اختلف أو اختَلَفوا و تشاجَرُوا فيه، و سمِّيت مشاجرةً لتداخُلِ كلامِهم بعضِه فى بعض.و اشتجروا: تنازَعوا. قال اللَّه سبحانه و تعالى: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‏.

[۱۳] . فمعنى شجر و شجرة واحد، لأنك إذا قلت: أخذت من الشاة، فإن نويت واحدة أو أكثر من ذلك فهو جائز.

[۱۴] . زعم قطرب أن الزقوم شجرة مرة تكون بتهامة قال أبو مسلم و ظاهر التلاوة يدل على أن العرب كانت لا تعرفها فکذلك فسر بعد ذلک.

[۱۵] . الزَّقْمُ: أكل الزقوم. و يقال الزَّقُّومُ، بلغة إفريقية، الزبد بالتمر.  (و لما نزلت آية الزَّقُّومُ لم تعرفه قريش، فقدم رجل من إفريقية و سئل عن الزَّقُّومِ، فقال الإفريقي الزَّقُّومُ بلغة إفريقية، الزبد و التمر). فقال أبو جهل: هاتي يا جارية تمرا و زبدا نَزْدَقِمهُ، فجعلوا يَتَزَقَّمُونَ منه و يأكلونه، و قالوا: أ بهذا يخوفنا محمد، فبين الله في آية أخرى: إِنَّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظَّالِمِينَ، إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيم‏.

[۱۶] . أما الزَّقُّومِ فقال الواحدي رحمه اللّه لم يذكر المفسرون للزقوم تفسيرا إلا الكلبي فإنه روي أنه لما نزلت هذه الآية قال ابن الزبعري أكثر اللّه في بيوتكم الزقوم، فإن أهل اليمن يسمون التمر و الزبد بالزقوم، فقال أبو جهل لجاريته زقمينا فأتته بزبد و تمر، و قال تزقموا. ثم قال الواحدي و معلوم أن اللّه تعالى لم يرد بالزقوم هاهنا الزبد و التمر، قال ابن دريد لم يكن للزقوم اشتقاق من التزقم و هو الإفراط من أكل الشي‏ء حتى يكره ذلك يقال بات فلان يتزقم. و ظاهر لفظ القرآن يدل على أنها شجرة كريهة الطعم منتنة الرائحة شديدة الخشونة موصوفة بصفات كل من تناولها عظم من تناولها، ثم إنه تعالى يكره أهل النار على تناول بعض أجزائها.

[۱۷] . و أخرج ابن اسحق و ابن أبى حاتم و ابن مردويه و البيهقي في البعث عن ابن عباس رضى الله عنهما قال قال أبو جهل لما ذكر رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلّم شجرة الزقوم تخويفا لهم يا معشر قريش هل تدرون ما شجرة الزقوم التي يخوفكم بها محمد قالوا لا قال عجوة يثرب بالزبد و الله لئن استمكنا منها لنتزقمنها تزقما فانزل الله إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ و انزل الله وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ الآية.

[۱۸] . الزاء و القاف و لليم أُصَيْلٌ يدلُّ على جِنْسٍ من الأكَلْ. قال الخليل: الزَّقْمُ: الفِعْل، من أكل الزِّقُّوم. و الازْدِقَام: الابتلاع. و ذكر ابن دريد أنّ بعضَ العرب يقول: تزقّم فلانٌ اللّبن، إذا أفرطَ فى شُرْبِه.

[۱۹] . و شجرة الزقوم مشتقّة من التزقّم، و هو البلع على الجهد و الشدّة، فقيل لها شجرة الزقوم لأنهم يبتلعونها على جهد و تقف في حلوقهم لكراهيتها و نتنها.

[۲۰] . و الظاهر أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الأكل بطريق الابتلاع‏ و بالقهر. و لعلّ اطلاق الزقّوم على أنواع من الأشجار بمناسبة أنّها غير- مطبوعة للطبع، على وزان قيّوم و ديّوم…. الزقّوم هو شجر له حدّة و حرارة و يبوسة و مقاومة و حفوصة، و هذه الصفات تشتدّ في العطش و تزيدها، و لا سيّما في المنطقة الحارّة، و لا سيّما في مقابل النار.

[۲۱] . بلع (الی الباطن) بغلظ و قوة کاللقم الغلیظة المبتلعة بقوة و کافراط فی شرب اللبن.

[۲۲] . إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ؛ طَعامُ الْأَثِيمِ‏ [الدخان/۴۳- ۴۴]، عبارة عن أطعمة كريهة في النار، و منه استعير: زَقَمَ فلان و تَزَقَّمَ: إذا ابتلع شيئا كريها.

[۲۳] . المسألة الثالثة: ما الزقوم؟ نقول: قد بيناه في موضع آخر و اختلف فيه أقوال الناس و مآل الأقوال إلى كون ذلك في الطعم مرا و في اللمس حارا، و في الرائحة منتنا، و في المنظر أسود لا يكاد آكله يسيغه فيكره على ابتلاعه، و التحقيق اللغوي فيه أن الزقوم لغية عربية دلنا تركيبه على قبحه، و ذلك لأن زق لم يجتمع إلا في مهمل أو في مكروه منه مزق، و منه زمق شعره إذا نتفه، و منه القزم للدناءة، و أقوى من هذا أن القاف مع كل حرف من الحرفين الباقيين يدل على المكروه في أكثر الأمر، فالقاف مع الميم قمامة و قمقمة، و بالعكس مقامق، الغليظ الصوت و القمقمة هو السور، و أما القاف مع الزاي فالزق رمي الطائر بذرقه، و الزقزقة الخفة، و بالعكس القزنوب فينفر الطبع من تركيب الكلمة من حروف اجتماعها دليل الكراهة و القبح، ثم قرن بالأكل فدل على أنه طعام ذو غضة، و أما ما يقال بأن العرب تقول: زقمتني بمعنى أطعمتني الزبد و العسل و اللبن، فذلك للمجانة كقولهم: أرشقني بثوب حسن، و أرجمني بكيس من ذهب.

[۲۴] . و «مِنْ» في قوله: «مِنْ شَجَرٍ» للابتداء، و في قوله: «مِنْ زَقُّومٍ» بيانية و يحتمل أن يكون «مِنْ زَقُّومٍ» بدلا من «مِنْ شَجَرٍ».

[۲۵] . لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ‏: من الأولى لابتداء الغاية أو للتبعيض و الثانية، إن كان من زقوم بدلا، فمن تحتمل الوجهين، و إن لم تكن بدلا، فهي لبيان الجنس، أي من شجر الذي هو زقوم. و قرأ الجمهور: من شجر و عبد اللّه: من شجرة.

[۲۶] . و من الأولى لابتداء الغاية، و الثانية بيانية، و يجوز أن تكون الأولى مزيدة، و الثانية بيانية، و أن تكون الثانية مزيدة، و الأولى للابتداء.

[۲۷] . يَا مُحَمَّدُ وَ كَيْفَ لَا أَكُونُ كَذَلِكَ وَ إِنَّمَا وُضِعَتْ مَنَافِيخُ جَهَنَّمَ الْيَوْمَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَا مَنَافِيخُ جَهَنَّمَ يَا جَبْرَئِيلُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَمَرَ بِالنَّارِ فَأُوقِدَ عَلَيْهَا أَلْفَ عَامٍ حَتَّى احْمَرَّتْ ثُمَّ أَمَرَ بِهَا فَأُوقِدَ عَلَيْهَا أَلْفَ عَامٍ حَتَّى ابْيَضَّتْ ثُمَّ أَمَرَ فَأُوقِدَ عَلَيْهَا أَلْفَ عَامٍ حَتَّى اسْوَدَّتْ وَ هِيَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ

[۲۸] . قَالَ فَبَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَ بَكَى جَبْرَئِيلُ ع فَبَعَثَ اللَّهُ إِلَيْهِمَا مَلَكاً فَقَالَ إِنَّ رَبَّكُمَا يُقْرِئُكُمَا السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكُمَا إِنِّي قَدْ أَمَّنْتُكُمَا مِنْ أَنْ تُذْنِبَا ذَنْباً أُعَذِّبُكُمَا عَلَيْهِ.

[۲۹] . عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلَ الْأَبْرَشُ الْكَلْبِيُّ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ قَالَ تُبَدَّلُ خُبْزَةَ نِقْيٍ يَأْكُلُ الْإِنْسَانُ مِنْهَا حَتَّى يَفْرُغَ مِنَ الْحِسَابِ فَقَالَ الْأَبْرَشُ إِنَّ النَّاسَ يَوْمَئِذٍ لَفِي شُغُلٍ عَنِ الْأَكْلِ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع هُمْ وَ هُمْ فِي النَّارِ لَا يُشْغَلُونَ عَنْ أَكْلِ الضَّرِيعِ وَ شُرْبِ الْحَمِيمِ وَ هُمْ فِي الْعَذَابِ فَكَيْفَ يُشْغَلُونَ عَنْهُ فِي الْحِسَاب‏.

[۳۰] . قَالَ نَافِعٌ … فَأَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ» أَيُّ أَرْضٍ تُبَدَّلُ يَوْمَئِذٍ؟ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَرْضٌ تَبْقَى خُبْزَةً يَأْكُلُونَ مِنْهَا حَتَّى يَفْرُغَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْحِسَابِ. فَقَالَ نَافِعٌ إِنَّهُمْ عَنِ الْأَكْلِ لَمَشْغُولُونَ! فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَ هُمْ يَوْمَئِذٍ أَشْغَلُ أَمْ إِذْ هُمْ فِي النَّارِ؟ فَقَالَ نَافِعٌ بَلْ إِذْ هُمْ فِي النَّارِ. قَالَ فَوَ اللَّهِ مَا شَغَلَهُمْ إِذْ دَعَوْا بِالطَّعَامِ فَأُطْعِمُوا الزَّقُّومَ وَ دَعَوْا بِالشَّرَابِ فَسُقُوا الْحَمِيمَ. قَالَ صَدَقْتَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه‏.

[۳۱] . عن عبد الله بن سنان عن أبي عبد الله ع في قول الله: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» قال: تبدل خبزة نقية يأكل الناس منها- حتى يفرغ من الحساب، فقال له قائل: إنهم يومئذ في شغل عن الأكل و الشرب فقال له: ابن آدم خلق أجوف لا بد له من الطعام و الشراب، أ هم أشد شغلا أم هم في النار فقد استغاثوا فقال: «وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغاثُوا بِماءٍ كَالْمُهْلِ»

[۳۲] . اهم نکاتی که گذشت بدین قرار است:

در جلسه ۱۶۲، تدبر۱ http://yekaye.ir/al-isra-017-018/  و جلسه ۲۱۶ http://yekaye.ir/al-mulk-067-23/  ناظر به اینکه غریزه هم ذیل فعالیت تدبیری واقع می‌شود

در جلسه ۱۹۹، تدبر۴ http://yekaye.ir/al-baqarah-02-165/  ناظر به اینکه محبت‌های عادی (از جمله علاقه به خوردن) چگونه شرط تداوم زندگی زمینی است و در نتیجه وجود این علائق و محبت‌ها به خودی خود، چیز بدی نیست و اسلام از انسان نمی‌خواهد همه علائق خود جز علاقه به خدا را کنار بگذارد، مهم این است که محبت انسان به خدا فوق همه اینها باشد.

در جلسه ۲۲۵، تدبر۶ http://yekaye.ir/al-baqarah-02-35/ درباره اینکه چگونه خوردن خاصی بود که انسان را از مقام فناء بیرون آورد و پای انسان را به زمین باز کرد.

در جلسه ۲۳۰، تدبر۴ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-10/  و جلسه ۲۵۱، تدبر۱ http://yekaye.ir/al-aararf-7-31/   ناظر به اینکه غذا چه تنوعی در معیشت ما آدمیان ایجاد کرده و چه اندازه از تلاش‌های زندگی‌های ما، مستقیم و غیرمستقیم، به غذا درست کردن، غذا نگه داشتن، و غذا خوردن، و عوارض پس از آن مرتبط می‌شود؛ نشانه‌ای کاملا آشکار بر تفاوتی بنیادین بین انسان و سایر موجودات عالم طبیعت است

در جلسه ۲۳۹، تدبر۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-19/  ناظر به اینکه خوردن انسان در بهشت رقم خورد و همین نیازهای زیستی زمینی او هم بشدت حاوی عناصر فرهنگی و ماورای مادی است.

در جلسه ۲۵۲، تدبر۲ و تدبر۵  http://yekaye.ir/al-aaraf-7-32/  ناظر به اهمیت محدودیت در نیازهای جسمی از جمله خوراک؛ و اینکه خوردن، محمل مهمی برای سقوط انسان است (هم از حیث مادی مانند پرخوری و لذت‌مداری؛ و هم از حیث معنوی مانند لقمه حرام و …)

در جلسه ۵۲۵، تدبر۳ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-35/  ناظر به اینکه اهتمام به روزه و پاکدامنی برای آن است که حتی خوردن و آشامیدن و رابطه جنسی، که نماد مهمترین نیازهای درونی انسان‌اند او را دلبسته و مشغول به خود نکند و حتی رفتارهای غریزی و طبیعی‌اش را هم در مسیر بندگی خدا قرار دهد.

در جلسه ۷۸۳ تدبر ۳ و پاورقی۱۰ http://yekaye.ir/ya-seen-36-35/ ناظر به اینکه یکی از تفاوت‌های دیگر انسان و حیوان در مساله خوردن، این است که حیوانات تمام غذاهایشان را طبیعت آماده می‌کند؛ اما انسان غذاهایش بر دو قسم است: غذاهایی که بالفعل در طبیعت آماده است؛ و غذاهایی که انسان نیاز به فراوری آنها دارد (که مهمترینشان غذاهای گوشتی است) و خودش به دست خویش برای آماده کردن آنها باید کاری انجام دهد.

در جلسه۸۲۲، تدبر ۳ http://yekaye.ir/ya-seen-36-72/ ناظر به اینکه برخلاف آنچه که نگاه‌های داورینی درباره انسان مطرح می‌کند، این حیوان تکامل یافته‌تر از میمون نبود که در مقطعی از وضعیت شکار به وضعیت دامپروری و کشاورزی روی آورد؛ بلکه در این مقطع خداوند موجود خاصی را آفرید که علاوه بر سابقه خاکی داروینی، از روح خود نیز در او دمید و نظامات عالم را با او متناسب کرد؛ و حیوانات اهلی، برای این انسان رام شدند، نه برای آنچه پیش از این انسان و از نسل میمون‌ها در جهان یافت می‌شد.

در جلسه ۹۸۸، تدبر۱ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-21/ ناظر به تفاوت ماهیت اشتهای انسان در دنیا و آخرت؛‌و طرح سوال شد که آیا اشتهای در آخرت صرفا برای لذت بردن است؟ یا آن اشتها نیز همراه است با یک نیاز در عمق وجود آدم (که در این صورت سوال این است که آن نیاز درونی چیست که این اشتها بهانه‌ای برای رفع آن قرار داده شده است)؟ یا اساسا آن اشتها صرفا تجسم برخی از خواسته ها و اقدامات انسانها در دنیاست که در بهشت به صورت اشتها و رفع آن اشتها جلوه‌گر می‌شود؟ یا …؟ و یا همه اینها؟

[۳۳] . فَأَخْبِرْنِي عَنْ جَبْرَئِيلَ … مَا طَعَامُهُ وَ شَرَابُهُ قَالَ طَعَامُهُ التَّسْبِيحُ وَ شَرَابُهُ التَّهْلِيل‏.

[۳۴] . … الْمَلَائِكَةِ خَلَقَهُمْ [مُصْمَتِينَ مضمنين‏] مَعْصُومِينَ مِنْ نُورٍ مِنْ بُحُورٍ عَذْبَةٍ وَ هُوَ بَحْرُ الرَّحْمَةِ وَ جَعَلَ طَعَامَهُمُ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّقْدِيس‏ …

[۳۵] . و روى عبد المهيمن عن بن عبّاس عن سهل بن سعد عن أبيه عن جده قال: رأى رسول الله صلّى اللّه عليه و [آله و] سلّم بني أمية ينزون على منبره نزو القردة فساءه ذلك فما استجمع ضاحكا حتّى مات، فأنزل الله في ذلك وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ المذكورة فِي الْقُرْآنِ يعني شجرة الزقوم.

[۳۶] . أخرج عبد الرزاق و سعيد بن منصور و أحمد و البخاري و الترمذي و النسائي و ابن جرير و ابن المنذر و ابن أبى حاتم و الطبراني و الحاكم و ابن مردويه و البيهقي في الدلائل عن ابن عباس رضى الله عنهما في قوله وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ قال هي رؤيا عين أريها رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلّم ليلة أسرى به إلى بيت المقدس و ليست برؤيا منام وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ قال هي شجرة الزقوم.

و أخرج ابن اسحق و ابن أبى حاتم و ابن مردويه و البيهقي في البعث عن ابن عباس رضى الله عنهما قال قال أبو جهل لما ذكر رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلّم شجرة الزقوم تخويفا لهم يا معشر قريش هل تدرون ما شجرة الزقوم التي يخوفكم بها محمد قالوا لا قال عجوة يثرب بالزبد و الله لئن استمكنا منها لنتزقمنها تزقما فانزل الله إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ و انزل الله وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ الآية.

و أخرج ابن جرير و ابن المنذر و عن ابن عباس رضى الله عنهما في قوله وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ قال هي شجرة الزقوم خوفوا بها قال أبو جهل أ يخوفنى ابن أبى كبشة بشجرة الزقوم ثم دعا بتمر و زبد فجعل يقول زقمونى فانزل الله تعالى طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ و أنزل الله وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيرا.

بازدیدها: 3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*