۸۴۳) الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ

 ۱۰ صفر ۱۴۴۰

ترجمه

آنان که دعوت خدا و رسول را اجابت کردند پس از آنکه زخم بدیشان رسیده بود؛ برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است.

اختلاف قرائت

الْقرْحُ

این کلمه در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن کثیر) و شام (عامر) و بصره (ابوالعلاء) به صورت «الْقَرْحُ» قرائت شده است؛

اما در قرائت اغلب اهل کوفه (یعنی قرائت حمزه و کسائی و روایت شعبه از عاصم) و خَلَف (از قراء عشرة) و اعمش (از قرائات اربعة عشر) به صورت «الْقُرْحُ» قرائت شده است.

و در برخی قرائات غیرمشهور (ابو سمال و ابن سمیفع) به صورت «الْقَرَحُ» قرائت شده است؛ که این سومی را اختلاف لهجه دانسته‌اند. (مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۴۲[۱]؛ البحر المحيط، ج‏۳، ص۳۵۴[۲])

نکات ادبی

الَّذينَ …

به لحاظ نحوی «الذین» را سه گونه می‌توان تحلیل کرد:

نعت (صفا) باشد برای المومنین در آیه قبل؛

مبتدا باشد و خبر آن «للذین …» باشد؛

منصوب باشد از باب مدح؛ یعنی: «اعنی الذین …: مقصودم کسانی است که …» [شبیه عبارت «وَ الْمُقيمينَ الصَّلاةَ» در آیه ۱۶۲ سوره نساء] (مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۸۶)[۳]

الْقَرْحُ

ماده «قرح» در اصل به درد حاصل از جراحت و امور مشابه آن (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۸۲) ویا هر اثری از جراحت که بر بدن باقی بماند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۲۳۰) دلالت دارد.

فعل «قَرَح» دو مصدر دارد: قَرح و قُرح؛ برخی بر این باورند که «قَرْح» اثر حاصل از جراحتی است که از اصابت چیزی بیرون از بدن رخ دهد؛ و «قُرْح» زخمی است که از درون برخاسته مانند دمل و جوش. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۶۵) برخی هم گفته‌اند «قَرْح» خود زخم و جراحت است؛ ولی «قُرْح» درد حاصل از زخم و جراحت می‌باشد. (مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۴۲)

در قرآن کریم این ماده تنها در قالب همین کلمه و سه بار در قرآن کریم به کار رفته است. (دو مورد دیگر در آیه «إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ‏» ؛ آل عمران/۱۴۰)

شأن نزول

در شأن نزول این آیات غالبا بیان کرده‌اند که ابوسفيان و جماعت قريش از احد به طرف مكه مراجعت كردند، و ابوسفیان مورد شماتت قرار گرفت که نه محمد ص را کُشتی و نه ما را به کنیزکان رساندی! و نهایتا در منزلگاه «روحاء» پشيمان شده قصد مراجعت كردند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از اين مطلب مطلع شد و امر فرمود که فقط آنهايى كه در جنگ احد حاضر بودند و مجروح شده‌اند، دوباره برای نبرد با ابوسفیان حرکت کنند. که ابوسفیان وقتی خبردار شد فرار کرد و توضیحش در ضمن آیه بعد خواهد آمد؛ ان شاءالله.

تفسير القمي، ج‏۱، ص۱۲۵[۴]؛ اسباب نزول القرآن، ص۱۳۴[۵]؛

مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۸۷[۶]

در نقل‌های متعددی از ابن‌عباس و دیگران (از جمله در کتب اهل سنت) و نیز از ائمه اطهار ع (که در قسمت احادیث خواهد آمد) چنین بیان شده است که پیامبر اکرم ص حضرت علی ع و جمعی را – که همگی از شرکت‌کنندگان در جنگ احد بوده و مجروح شده بودند – را پیشقراول فرستادند (و این جمع را برخی ده نفر و برخی هفتاد نفر گفته‌اند) و آنها منزل به منزل ابوسفیان تعقیب کردند؛ و در برخی نقل‌ها هست که آنها را تا منزلگاه حمراء الاسد تعقیب کردند تا پیامبر بدانان رسید (و از این جهت، این واقعه به «غزوه حمراء الاسد» معروف شده، که البته به درگیری‌ای منجر نشد) و ممکن است عبارت «منهم» در «للذین احسنوا منهم و اتقوا» ناظر به این گروه خاص بوده باشد.

مناقب آل أبي طالب، ج‏۱، ص۱۹۴[۷]؛ ج‏۳، ص۱۲۵[۸]؛ مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۸۷[۹]؛

تفسير فرات الكوفي، ص۹۹[۱۰]

البته به نظر مجاهد و عکرمه و بر اساس روایتی از امام باقر ع چه‌بسا این واقعه مربوط به غزوه بدر صغری (که آن هم به درگیری‌ای منجر نشد) باشد. (مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۸۸)[۱۱]

حدیث

۱) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

همانا رسول خدا ص حضرت علی ع را در آن ده نفری فرستاد «که دعوت خدا و رسول را اجابت کردند پس از آنکه زخم بدیشان رسیده بود» و همانا این مطلب که «برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است.» در مورد امیرالمومنین ع نازل شد.

تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۰۶؛ شواهد التنزيل، ج‏۱، ص۱۷۳

أَبُو النَّضْرِ الْعَيَّاشِيُ‏ قَالَ: [حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ: حَدَّثَنِي الْعَمْرَكِيُّ بْنُ عَلِيٍّ، وَ حَمْدَانُ بْنُ سُلَيْمَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ الْأَشَلِّ] عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِي مَرْيَمَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ:

إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص بَعَثَ عَلِيّاً فِي عَشَرَةٍ «اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»‏ [وَ قَوْلِهِ:] لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ‏ إِنَّمَا أُنْزِلَتْ فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع.

اینکه این آیه در وصف امیرالمومنین ع نازل شده است مطلبی است که ابن عباس، ابورافع و دیگران نیز نقل کرده‌اند.

شواهد التنزيل، ج‏۱، ص۱۷۲[۱۲]؛ ما نزل من القرآن في علي ع (مرزبانی، م۳۸۴)، ص۴۳[۱۳]

 

۲) از پیامبر اکرم ص روایت شده است:

کسی که تقوای الهی پیشه کند قدرتمند زندگی کند و در سرزمین دشمنش هم ایمن باشد.

الدعوات (للراوندي)، ص۲۹۲

قَالَ النَّبِيُّ ص: مَنِ اتَّقَى اللَّهَ عَاشَ قَوِيّاً وَ سَارَ فِي بِلَادِ عَدُوِّهِ آمِنا.

 

۳) از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

هیچکس در راه خدا مجروح نمی‌شود – و خداوند آگاهتر است به هرکسی که در راه او مجروح شود – مگر اینکه روز قیامت می‌آید در حالی که [خونین است:] رنگ، رنگ خون است، اما بویش بوی مُشک است.

سنن سعيد بن منصور، ج۲، ص۲۶۱[۱۴]

حَدَّثَنَا سَعِيدٌ قَالَ: حدثنا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِي الزِّنَادِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ الْأَعْرَجِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ :

«لَا يُكْلَمُ أَحَدٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَنْ يُكْلَمُ فِي سَبِيلِهِ إِلَّا جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، اللَّوْنُ لَوْنُ دَمٍ، وَالرِّيحُ رِيحُ مِسْكٍ»[۱۵]

 

۴) روایت شده است که هنگامی که در جنگ احد پیامبر اکرم ص مجروح شد، ابوسعید خدری محل جراحت را مکید تا پاک شد و سفیدی نمایان گشت.

به او گفته شد: آنچه را مکیدی، تف کن!

گفت: به خدا سوگند که هرگز آن را از دهانم بیرون نیندازم!

سپس برخاست و دوباره به جهاد مشغول شد و رسول الله ص فرمود: هرکه می‌خواهد به مردی از اهل بهشت بنگرد، به این شخص بنگرد؛

و نهایتاً او به شهادت رسید.

سنن سعيد بن منصور، ج۲، ص۲۶۱، ح۲۵۷۳

حَدَّثَنَا سَعِيدٌ قَالَ: نا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَهْبٍ، قَالَ: أنا عَمْرُو بْنُ الْحَارِثِ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ السَّائِبِ، حَدَّثَهُ أَنَّهُ بَلَغَهُ أَنَّ مَالِكًا أَبَا أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ لَمَّا جُرِحَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ  يَوْمَ أُحُدٍ مَصَّ جُرْحَهُ حَتَّى أَنْقَاهُ وَلَاحَ أَبْيَضَ،

فَقِيلَ لَهُ: مُجَّهُ،

فَقَالَ: لَا وَاللَّهِ لَا أَمُجُّهُ أَبَدًا، ثُمَّ أَدْبَرَ يُقَاتِلُ،

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ : «مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا» فَاسْتُشْهِدَ.

 

تدبر

۱) «الْمُؤْمِنين‏؛ الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»

خداوند در آیه قبل فرمود که اجر مومنان را ضایع نمی‌کند. در این آیه دارد این مومنان – که اجرشان ضایع نمی‌شود – را شرح می‌دهد؛ و از پاداش عظیم کسانی سخن می‌گوید که حتی وقتی زخم و جراحتی در راه دین به آنان می‌رسد باز دعوت خدا و رسولش را اجابت می‌کنند و با تقوا و احسان پیش می‌روند.

یعنی مومن واقعی نه‌تنها در حین سختی‌ها دست از پیامبر ص و دین برنمی‌دارد؛ بلکه بعد از پایان سختی‌ و پیش از التیام از مشکلاتِ پیش آمده، باز دعوت خدا و رسول را برای سختی بعدی اجابت می‌کند و در راه آرمان دین، ذره‌ای کم نمی‌گذارد.

برای تامل بیشتر

چه بسا علت اینکه مومنان واقعی این گونه‌اند این است که رهبر و اسوه‌شان این گونه است، گویی در منطق مومن، راحتی و خستگی گرفتن جایی ندارد: چنانکه خداوند به پیامبرش می‌فرماید: همین که کاری را تمام کردی بلافاصله به کار بعدی مشغول شو: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَب‏» (انشراح/۷)

حکایت

آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقی قبل از شهادت، داخل ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه نوشته شد. این دستنوشته بعد از شهادت از جیب پیراهنش بیرون آورده شد درحالی که خون آلود بود:

«ای حیات! با تو وداع می‌کنم، با همه مظاهر و جبروتت.

ای پاهای من! می‌دانم که فداکارید و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه‌وار به حرکت درمی‌آیید؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم. به قدرت آهنینم محکم باشید؛ این پیکر کوچک ؛ ولی سنگین از آرزوها، نقشه ها و امیدها و مسئولیت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. دراین لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ کنید.

شما سالهای دراز به من خدمت‌ها کرده‌اید. از شما آرزو می‌کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه، ادا کنید.

ای دست های من! قوی و دقیق باشید.

ای چشمان من! تیزبین باشید.

ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن.

به شما قول می‌دهم که پس از چند لحظه همة شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید. من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم؛ آرامشی ابدی.

چه،

این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»

 

۲) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»

چرا به گفتن «استجابوا لله» بسنده نکرد و اجابت رسول را هم مطرح کرد؟

الف. چه‌بسا از این جهت که در جنگ احد هم خدا را عصیان کردند و  هم رسول را؛ خدا را عصیان کردند از این جهت که از میدان جنگ گریختند و یا در میدان جنگ حاضر نشدند؛ و رسول را عصیان کردند هم آن تیراندازانی که علی‌رغم دستور حضرت موضعشان را ترک کردند و هم اینکه هنگامی که برای فرار از کوه بالا می‌رفتند و هرچه رسول آنان را می‌خواند جوابی نمی دادند (إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى‏ أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ في‏ أُخْراكُم‏؛ ‌آل عمران/۱۵۳) در واقع، چون می خواهد به آن دو گونه تمرد اشاره کند اینجا اجابت هر دو را آورد. (الميزان، ج‏۴، ص۶۳)

ب. با توجه به اینکه آیات قبل هم ناظر به منافقان بود، شاید می خواهد اصرار ورزد که اجابت خدا و رسول از هم جدایی ندارد؛ در برابر این منطق منافقان که اصرار داشتند که بگویند اگر مطلبی مطلب خداست پیروی می‌کنیم و اگر مطلب خود رسول است اجابت نمی‌کنیم.

نکته تخصصی: راه شناسایی منافق

یکی از ویژگی‌های منافقان این است که به گونه‌ای وانمود می‌کنند که می‌شود خدا را قبول داشت، اما از دستورات پیامبر تمرد کرد!

قرآن در جای دیگر می‌فرماید: وقتی آنان را به سوی خدا و رسول می‌خوانند آنان در مقابل دعوت به رسول – و نه دعوت به خدا – سنگ‌اندازی می‌کنند: «وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً» (نساء/۶۱)

در واقع، بدین ترتیب منافقان – که خداوند آنها را در عمق وجود خویش به کافران ملحق می‌کند – می‌خواهند در ذهنیت مردم بین خدا و رسول (إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ و يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلا؛ نساء/۱۵۰) و در حقیقت بین اطاعت از خدا و اطاعت از رسول فرق بگذارند.

نکته تخصصی فلسفه دین

آیا تئوری «دین حداقلی» که به بهانه‌هایی نظیر حفظ قداست دین، اصرار دارد که دین در همه عرصه‌ها حضور پیدا نکند؛ و به تعبیر دیگر، سخن دین در همه‌جا مورد اعتنا نباشد؛ و یا بسیاری از احکام شریعت را مربوط به پیامبر ص و زمانه او، و نه مربوط به اصل دین می‌شمرد، مصداق بارز پیروی از منطق نفاق نیست؟!

ج. …

 

۳)  «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»

بعد از تایید جوابگویی آنان به دعوت خدا و رسول، از احسان و تقوا نام برد و نفرمود «لهم اجر عظیم»، بلکه فرمود «برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است»!

این نشان می‌دهد که اجابت دعوت خدا و رسول، یک عمل ظاهری است که ممکن است با حقیقت احسان و تقوا – که پاداش عظیم در حقیقت، در گروی اینهاست- همراه نباشد؛ و این از مراقبت‌های قرآن است که کسی در حد ظاهر عمل متوقف نشود و این تعبیر نشان می‌دهد که همه این مجروحانی که دعوت پیامبر را استجابت کردند، لزوما اخلاص نداشته‌اند بلکه در میان آنان کسانی هم بوده‌اند که واقعا درصدد نیکوکاری و تقوا نبوده‌اند (الميزان، ج‏۴، ص۶۳)[۱۶]

به تعبیر دیگر، حضور در جبهه و مجروح شدن، اگر همراه با تقوا نباشد بى‏ارزش است! (تفسیر نور، ج۱، ص۶۵۲)

برای تامل بیشتر

برخی از مفسران تعجب کرده‌اند که کسی در راه خدا مجروح شود و باز دعوت پیامبر را لبیک گوید، با این حال، مشمول کسانی که اجر عظیم دارند نباشند؛ از این رو یا «مِن» در عبارت «للذین احسنوا منهم» را «مِن» بیانیه گرفته‌اند که در مقام بیان همه آنهاست (به معنای «اعم از همه آنان»)؛ نه «مِن» تبعیضیه، که فقط شامل برخی از آنان شود؛ و یا «منهم» را حال برای «احسنوا» قرار داده‌اند (البحر المحیط، ج۳، ص۴۳۶)[۱۷] اما چنانکه دیگران تذکر داده‌اند این مطلب با سیاق آیه سازگار نیست (الميزان، ج‏۴، ص۶۳) و به نظر می‌رسد مشکل اینها در آن بوده که درک درستی از «نفاق» در قرآن ندارند:

اگر کسی مفهوم منافق در قرآن را درست دریابد و بفهمد که منافق لزوما «کافرِ چهره‌پنهان کرده» نیست؛ بلکه بسیاری بوده‌اند که ابتدا مومن بوده و بعدا منافق شده‌اند: « إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبيلا؛ بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَليماً» (نساء/۱۳۷-۱۳۸)

تفصیل این توضیح درباره اینکه منافق با کافر چهره‌پوشیده متفاوت است، در جلسه ۸۳۸، تدبر۶ گذشت:

http://yekaye.ir/ale-imran-3-167/

ثمره اجتماعی

بعید نیست که کسی جانباز جنگ تحمیلی باشد، اما بعد از جنگ و در کوران حوادث کم‌کم در مسیر باطل قرار گیرد و آخرتش را از دست بدهد و جزء کسانی که مشمول اجر عظیم خواهند شد، نشود!

 

۴) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا …»

آوردن کلمه «منهم» نشان می‌دهد:

برخى از اصحاب پيامبر ص كه در جبهه هم شركت كرده‏‌اند، از سلامت فكر و تقوا دور شدند. (تفسیر نور، ج۱، ص۶۵۲)

نقدی بر نظریه عدالت صحابه

اهل سنت هر مسلمانی که بعد از اسلام آوردنش پیامبر ص را دیده باشد «صحابه» می‌دانند و بر اساس جمله‌ «اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم: اصحاب من مانند ستارگان‌اند؛ به هر کدام اقتدا کنید هدایت می‌شوید!‏» که آن را حدیث نبوی می‌پندارند، به عدالت تمامی صحابه و جواز پیروی از تمامی آنان معتقدند. وقتی بر آنان اعتراض شود که «پس منافقان چطور؟» پاسخ می‌دهند که منافقان افراد کاملا شناخته شده‌ای (عبدالله بن اُبَیّ و یارانش) بودند و البته اینها صحابه محسوب نمی‌شوند؛ اما بقیه همگی صحابه‌اند.

این روایت با بسیاری از آیات قرآن در تعارض است؛ و از این رو، مصداق بارز حدیث جعلی‌ای است که پیامبر ص فرمود حدیث مرا به قرآن عرضه کنید و اگر دروغ بود به دیوار بکوبید! مثلا در بسیاری از آیات تصریح شده که «تو بسیاری از منافقان را نمی‌شناسی» (مثلا: توبه/۱۰۱) در نتیجه بسیاری از کسانی که طبق ضابطه فوق مصداق صحابه می‌باشند، از نظر قرآن مصداق منافق‌اند.

آیه کنونی نیز مصداقی از آیاتی است که آن برداشت را نفی می‌کند: در تاریخ واضح است که عبدالله بن ابی و دار و دسته‌اش در جنگ احد نیامدند؛ پس هیچیک از مجروحان جنگ احد، مصداق منافقان مذکور نیستند؛ با این حال، خداوند اینان که همه اینان که مجروح شده‌اند و دعوت بعدی پیامبر ص را هم اجابت گفتند، شایسته اجر عظیم نمی‌داند.

 

۵) «الَّذينَ اسْتَجابُوا … لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»

در تدبر ۳، چرایی افزودن دو عبارت «احسان» و «تقوا» بر استجابت بیان شد؛

اکنون سوال این است که این دو تعبیر خودشان با هم چه تفاوتی دارند؟

الف. احسان به معنای نیکی کردن است و تقوا از ماده «وقی» به معنای خود را نگهداشتن؛ شاید با این دو تعبیر می‌خواهد نشان دهد که هم در کارهای خیر پیشتازند و هم در کارهای بد خودنگهدار؛ هم به واجبات اهتمام می‌ورزند و هم از گناهان و محرمات اجتناب می‌کنند.

ب. …

 

۶) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»

مومن اجابت رسول را کاملا در راستای اجابت خدا می‌بیند؛ و وقتی رسول، حتی بعد از آنکه وی جراحت و سختی دیده، از او دعوت می‌کند که باز برای کارزار بعدی آماده شود،‌ دعوت وی را اجابت می‌کند؛

اما منافق برای حفظ جان خود، از همان ابتدا هم در برابر دعوت پیامبر، و مفید بودن اقدام ایشان، تشکیک می‌کرد (آیه ۱۶۷؛ جلسه  بویژه تدبرهای ۳ و ۸ و ۹  http://yekaye.ir/ale-imran-3-167/ )

 

۷) «الَّذينَ اسْتَجابُوا … لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»

چرا «منهم» را بعد از کلمه «أحسنوا» آورد و نفرمود «للذین احسنوا و اتقوا منهم» (آن گونه که اغلب مترجمان ترجمه کرده‌اند که «برای کسانی از آنان که نیکی و تقوا پیشه کردند»)

الف. چه‌بسا می‌خواهد نشان دهد که «احسنوا» ناظر به استجابت آنان باشد ولی «اتقوا» ناظر به عرصه‌های بعدی زندگی‌شان؛ یعنی درست است که اجابت خدا و رسول پاداش دارد؛ اما بهره‌مندی از پاداش عظیم شرط و شروطی دارد؛ آنگاه همین جا نیز دو معنا قابل برداشت است که این دو عبارت را دو شرط مستقل ببینیم یا دو شرط در طول هم:

الف.۱٫ اجر عظیم برای کسانی است  که اولا این اجابتشان را به بهترین وجه انجام دادند؛ و ثانیا در ادامه زندگی‌شان تقوا پیشه می‌کنند.

الف.۲٫ اجر عظیم برای دو گروه است: یکی کسانی از آنان که اجابت کردند، یعنی فقط کسانی که اجابتشان را به بهترین وجه انجام دادند؛ و یا کسانی که اگرچه اجابتشان نیکو نبود و مصداق «احسنوا منهم» نیستند؛ اما در ادامه زندگی‌شان تقوا پیشه کردند.

ب. …

 

۸) «لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»

کسی که در دنیا نیکوکاری و تقوا پیشه کند، شاید به لحاظ محاسبات مادی اندکی ضرر کند، اما پاداشی عظیم در انتظار اوست.

 

حکایت

مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۸۷-۸۸۸

و روي محمد بن إسحاق بن يسار عن عبد الله بن خارجة بن زيد بن ثابت عن أبي السائب أن رجلا من أصحاب النبي ص من بني عبد الأشهل كان شهد أحدا قال شهدت أحدا أنا و أخ لي فرجعنا جريحين فلما أذن مؤذن رسول الله ص بالخروج في طلب العدو قلنا لا تفوتنا غزوة مع رسول الله فو الله ما لنا دابة نركبها و ما منا إلا جريح ثقيل فخرجنا مع رسول الله ص و كنت أيسر جرحا من أخي فكنت إذا غلب حملته عقبة و مشى عقبة حتى انتهينا مع رسول الله ص إلى حمراء الأسد فمر برسول الله معبد الخزاعي بحمراء الأسد و كانت خزاعة مسلمهم و كافرهم عيبة رسول الله بتهامة صفقتهم معه لا يخفون عنه شيئا و معبد يومئذ مشرك فقال يا محمد ص و الله لقد عز علينا ما أصابك في قومك و أصحابك و لوددنا أن الله كان أعفاك فيهم ثم خرج من عند رسول الله ص حتى لقي أبا سفيان و من معه بالروحاء و أجمعوا الرجعة إلى رسول الله ص و قالوا قد أصبنا حد أصحابه و قادتهم و أشرافهم ثم رجعنا قبل أن نستأصلهم فلما رأى أبو سفيان معبدا قال ما وراك يا معبد قال محمد ص قد خرج في أصحابه يطلبكم في جمع لم أر مثله قط يتحرقون عليكم تحرقا و قد اجتمع عليه من كان تخلف عنه في يومكم و ندموا على صنيعهم و فيه من الحنق عليكم ما لم أر مثله قط قال ويلك ما تقول قال فأنا و الله ما أراك ترتحل حتى ترى نواصي الخيل قال فو الله لقد أجمعنا الكرة عليهم لنستأصلهم قال فأنا و الله أنهاك عن ذلك فو الله لقد حملني ما رأيت على أن قلت أبياتا من شعر قال و ما قلت قال قلت:

كادت تهد من الأصوات راحلتي      /         إذ سألت الأرض بالجرد الأبابيل‏

تردى بأسد كرام لا تنابلة     /         عند اللقاء و لا خرق معازيل‏

فظلت عدوا أظن الأرض مائلة        /         لما سموا برئيس غير مخذول‏

و قلت ويل لابن حرب من لقائكم    /         إذا تغطمطت البطحاء بالخيل‏

إني نذير لأهل السبل ضاحية          /         لكل ذي إربة منهم و معقول‏

من جيش أحمد لا وخش تنابلة       /         و ليس يوصف ما أثبت بالقيل‏

قال فثنى ذلك أبا سفيان و من معه و مر به ركب من عبد قيس فقال أين تريدون فقالوا نريد المدينة قال فهل أنتم مبلغون عني محمدا رسالة أرسلكم بها إليه و أحمل لكم إبلكم هذه زبيبا بعكاظ غدا إذا وافيتمونا قالوا نعم قال فإذا جئتموه فأخبروه أنا قد أجمعنا الكرة عليه و على أصحابه لنستأصل بقيتهم و انصرف أبو سفيان إلى مكة و مر الركب برسول الله و هو بحمراء الأسد فأخبره بقول أبي سفيان فقال رسول الله و أصحابه حسبنا الله و نعم الوكيل ثم انصرف رسول الله إلى المدينة بعد الثالثة و قد ظفر في وجهه ذلك بمعونة ابن المغيرة بن العاص و أبي قرة الجمحي و هذا قول أكثر المفسرين.

 

 


[۱] . قرأ أهل الكوفة غير حفص قُرح بضم القاف و الباقون بفتح القاف.

الحجة: قال أبو علي قَرح و قُرح مثل ضَعف و ضُعف و الكَره و الكُره و الدَف‏ء و الدُف‏ء و الشَهد و الشُهد قال أبو الحسن قرح يقرح قَرحا و قُرحا فهذا يدل على أنهما مصدران و من قال أن القرح الجراحات بأعيانها و القرح ألم الجراحات قبل ذلك منه إذا أتى فيه برواية لأن ذلك مما لا يعلم بالقياس.

[۲] . قرأ الإخوان و أبو بكر و الأعمش من طريقة قُرح بضم القاف، و باقي السبعة بالفتح، و السبعة على تسكين الراء. قال أبو علي: و الفتح أولى انتهى. و لا أولوية إذ كلاهما متواتر. و قرأ أبو السمال و ابن السميفع قرح بفتح القاف و الراء، و هي لغة: كالطرد و الطرد، و الشل و الشلل.

[۳] . موضع الذين يحتمل ثلاثة أوجه من الإعراب الجر على أن يكون نعتا للمؤمنين و الأحسن و الأشبه بالآية أن يكون في موضع الرفع على الابتداء و خبره الجملة التي هي «لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ» و يجوز النصب على المدح و تقديره أعني الذين استجابوا إذا ذكروا و كذلك القول في موضع الذين في الآية الثانية لأنهما نعت لموصوف واحد

[۴] . متن کامل روایت قمی در ضمن آیه بعد خواهد آمد ان شاء الله.

[۵] . أخبرنا أحمد بن إبراهيم المقري، أخبرنا شعيب بن محمد، أخبرنا مكي بن عبدان حدَّثنا أبو الأزهر، حدَّثنا رَوْح، حدَّثنا أبو يونس القشيري، عن عمرو بن دينار: أن رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم، استنفر الناس بعد أحد حين انصرف المشركون، فاستجاب له سبعون رجلًا، قال: فطلبهم، فلقي أبو سفيان عيراً من خُزَاعة فقال لهم: إن لقيتم محمداً يطلبني فأخبروه أني في جَمْعٍ كثير. فلقيهم النبي صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم، فسألهم عن أبي سفيان فقالوا: لقيناه في جمع كثير، و نراك في قِلَّة، و لا نأمنه عليك. فأبى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم إلا أن يطلبه، فسبقه أبو سفيان فدخل مكة، فأنزل اللَّه تعالى فيهم: «الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ» حتى بلغ «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»

در همین منبع در صفحه بعد، در نقلی از عایشه اسم ابوبکر هم آمده است: أخبرنا عمر بن أبي عمرو، أخبرنا محمد بن مكي، أخبرنا محمد بن‏ يوسف، أخبرنا محمد بن إسماعيل، أخبرنا محمد، حدَّثنا أبو معاوية، عن هشام بن عروة، عن أبيه، عن عائشة رضي اللَّه عنها، في قوله تعالى: الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ إلى آخرها، قال: قالت لعرْوَةَ: يا ابن أختي كان أبَوَاكَ منهم: الزبير و أبو بكر، لمَّا أصاب رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم يوم أحدٍ ما أصاب، و انصرف عنه المشركون، خاف أن يرجعوا، فقال: من يذهب في أثرهم؟ فانتدب منهم سبعون رجلًا، كان منهم أبو بكر و الزبير.

که این روایت در بسیاری از کتب اهل سنت نقل شده است، چنانکه در الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۰۲ چنین گزارش شده:

و أخرج سعيد بن منصور و ابن أبى شيبة و أحمد و البخاري و مسلم و ابن ماجة و ابن جرير و ابن المنذر و ابن أبى حاتم و الحاكم و البيهقي في الدلائل عن عائشة في قوله الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآية قالت لعروة يا ابن أختي كان أبواك منهم الزبير و أبو بكر لما أصاب نبى الله صلى الله عليه و سلم ما أصاب يوم أحد انصرف عنه المشركون خاف ان يرجعوا فقال من يرجع في أثرهم فانتدب منهم سبعون رجلا فيهم أبو بكر و الزبير فخرجوا في آثار القوم فسمعوا بهم فانصرفوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ قال لم يلقوا عدوا.

اما تنها راوی‌ای که بودن ابوبکر جزء «للذین احسنوا منهم» را گزارش کرده عایشه بوده، و با توجه به اینکه در اغلب نقلهای شیعه و سنی، که با ظهور آیه هم سازگار است، حضرت اصرار کرد فقط افراد جراحت دیده بیایند و می‌دانیم که ابوبکر و عمر فرار کردند و زخمی نشدند، این نقل بشدت زیر سوال است.

البته در روایاتی در اهل سنت که به ابن‌عباس و حسن بصری نسبت می‌دهند آمدن او و حتی عمر ویا عثمان! مطرح شده است اما فقط به عنوان «الذین استجابوا …» و نه به عنوان «للذین احسنوا منهم»:

أَخْبَرُونَا عَنِ الْقَاضِي أَبِي الْحُسَيْنِ النَّصِيبِيِّ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ السَّبِيعِيُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو يَعْقُوبَ إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَمَةَ الْبَزَّازُ الْكُوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُبَيْدِ بْنِ أَبِي الْحَرْثِ الْكُوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَيْرٍ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ مَوْلَى أُمِّ هَانِئٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِي قَوْلِهِ: الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ هُمْ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ عَلِيٌّ وَ ابْنُ مَسْعُودٍ. (شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏۱، ص۱۷۲)

و أخرج ابن جرير من طريق العوفى عن ابن عباس قال ان الله قذف في قلب أبى سفيان الرعب يوم أحد بعد الذي كان منه فرجع إلى مكة فقال النبي صلى الله عليه و سلم ان أبا سفيان قد أصاب منكم طرفا و قد رجع و قذف الله في قلبه الرعب و كانت وقعة أحد في شوال و كان التجار يقدمون المدينة في ذى القعدة فينزلون ببدر الصغرى في كل سنة مرة و انهم قدموا بعد وقعة أحد و كان أصاب المؤمنين القرح و اشتكوا ذلك إلى النبي صلى الله عليه و سلم و اشتد عليهم الذي أصابهم و ان رسول الله صلى الله عليه و سلم ندب الناس لينطلقوا معه و قال انما ترحلون ألان فتأتون الحج و لا تقدرون على مثلها حتى عام مقبل فجاء الشيطان فخوف أولياءه فقال إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فأبى عليه الناس ان يتبعوه فقال انى ذاهب و ان لم يتبعني أحد فانتدب معه أبو بكر و عمر و على و عثمان و الزبير و سعد و طلحة و عبد الرحمن بن عوف و عبد الله بن مسعود و حذيفة بن اليمان و أبو عبيدة بن الجراح في سبعين رجلا فساروا في طلب أبى سفيان فطلبوه حتى بلغوا الصفراء فانزل الله الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآية. (الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۰۲)

و أخرج ابن أبى حاتم عن الحسن قال ان أبا سفيان و أصحابه أصابوا من المسلمين ما أصابوا و رجعوا فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم ان‏ أبا سفيان قد رجع و قد قذف الله في قلبه الرعب فمن ينتدب في طلبه فقام النبي صلى الله عليه و سلم و أبو بكر و عمر و عثمان و على و ناس من أصحاب النبي صلى الله عليه و سلم فتبعوهم فبلغ أبا سفيان ان النبي صلى الله عليه و سلم يطلبه فلقى عيرا من التجار فقال ردوا محمدا و لكم من الجعل كذا و كذا و أخبروهم انى قد جمعت لهم جموعا و انى راجع إليهم فجاء التجار فأخبروا بذلك النبي صلى الله عليه و سلم فقال النبي صلى الله عليه و سلم حسبنا الله فانزل الله الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآية (الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۰۲)

[۶] . لما انصرف أبو سفيان و أصحابه من أحد فبلغوا الروحاء ندموا على انصرافهم عن المسلمين و تلاوموا فقالوا لا محمدا قتلهم و لا الكواعب أردفتم قتلتموهم حتى إذا لم يبق منهم إلا الشريد تركتموهم فارجعوا فاستأصلوهم فبلغ ذلك الخبر رسول الله ص فأراد أن يرهب العدو و يريهم من نفسه و أصحابه قوة فندب أصحابه للخروج في طلب أبي سفيان و قال أ لا عصابة تشدد لأمر الله تطلب عدوها فإنها أنكأ للعدو و أبعد للسمع فانتدب عصابة منهم مع ما بهم من القراح و الجراح الذي أصابهم يوم أحد و نادى منادي رسول الله ألا لا يخرجن أحد إلا من حضر يومنا بالأمس و إنما خرج رسول الله ص ليرهب العدو و ليبلغهم أنه خرج في طلبهم فيظنوا به قوة و إن الذي أصابهم لم يوهنهم من عدوهم فينصرفوا فخرج في سبعين رجلا حتى بلغ حمراء الأسد و هي من المدينة على ثمانية أميال‏.

[۷] . ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ حَمْرَاءِ الْأَسَدِ قَوْلُهُ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الْآيَةَ ذَكَرَ الْفَلَكِيُّ الْمُفَسِّرُ عَنِ الْكَلْبِيِّ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ عَنْ أَبِي رَافِعٍ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِي عَلِيٍّ ع وَ ذَلِكَ أَنَّهُ نَادَى يَوْمَ الثَّانِي مِنْ أُحُدٍ فِي الْمُسْلِمِينَ فَأَجَابُوهُ وَ تَقَدَّمَ عَلِيٌّ بِرَايَةِ الْمُهَاجِرِينَ فِي سَبْعِينَ رَجُلًا حَتَّى انْتَهَى إِلَى حَمْرَاءِ الْأَسَدِ لِيُرْهِبَ الْعَدُوَّ وَ هِيَ سُوقٌ عَلَى ثَلَاثَةِ أَمْيَالٍ مِنَ الْمَدِينَةِ ثُمَّ رَجَعَ إِلَى الْمَدِينَةِ يَوْمَ الْجُمُعَة.

[۸] . رُوِيَ عَنْ أَبِي رَافِعٍ بِطُرُقٍ كَثِيرَةٍ- أَنَّهُ لَمَّا انْصَرَفَ الْمُشْرِكُونَ يَوْمَ أُحُدٍ بَلَغُوا الرَّوْحَاءَ قَالُوا لَا الْكَوَاعِبَ أَرْدَفْتُمْ وَ لَا مُحَمَّداً قَتَلْتُمْ ارْجِعُوا فَبَلَغَ ذَلِكَ رَسُولَ اللَّهِ ص فَبَعَثَ فِي آثَارِهِمْ عَلِيّاً فِي نَفَرٍ مِنَ الْخَزْرَجِ فَجَعَلَ لَا يَرْتَحِلُ الْمُشْرِكُونَ مِنْ مَنْزِلٍ إِلَّا نَزَلَهُ عَلِيٌّ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ وَ فِي خَبَرِ أَبِي رَافِعٍ أَنَّ النَّبِيَّ تَفَلَ عَلَى جِرَاحِهِ وَ دَعَا لَهُ وَ بَعَثَهُ خَلْفَ الْمُشْرِكِينَ فَنَزَلَتْ فِيهِ الْآيَةُ.

[۹] . و ذكر علي بن إبراهيم بن هاشم في تفسيره أن رسول الله ص قال هل من رجل يأتينا بخبر القوم فلم يجبه أحد فقال أمير المؤمنين أنا آتيك بخبرهم قال اذهب فإن كانوا ركبوا الخيل و جنبوا الإبل فإنهم يريدون المدينة و إن كانوا ركبوا الإبل و جنبوا الخيل فإنهم يريدون مكة فمضى أمير المؤمنين (ع) على ما به من الألم و الجراح حتى كان قريبا من القوم فرآهم قد ركبوا الإبل و جنبوا الخيل فرجع و أخبر رسول الله ص بذلك فقال أرادوا مكة فلما دخل رسول الله المدينة نزل جبرائيل فقال يا محمد ص إن الله عز و جل يأمرك أن تخرج و لا يخرج معك إلا من به جراحة فأقبلوا يكمدون جراحاتهم و يداوونها فأنزل الله تعالى على نبيه ص «وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ» فخرجوا على ما بهم من الألم و الجراح حتى بلغوا حمراء الأسد.

[۱۰] . وَ بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ آنِفاً [= فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَكَمِ قَالَ حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ حُسَيْنٍ قَالَ حَدَّثَنَا حِبَّانُ عَنِ الْكَلْبِيِّ عَنْ أَبِي صَالِحٍ‏] عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فی قَوْلِهِ «الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ» يَعْنِي الْجِرَاحَةَ «لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ» [قَالَ‏] نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ [بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع‏] وَ تِسْعَةِ نَفَرٍ [مَعَهُ‏] بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي أَثَرِ أَبِي سُفْيَانَ حِينَ ارْتَحَلَ فَاسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ [وَ رَسُولِهِ ص وَ لِلرَّسُولِ‏].

[۱۱] . و قال مجاهد و عكرمة نزلت هذه الآيات في غزوة بدر الصغرى و ذلك أن أبا سفيان قال يوم أحد حين أراد أن ينصرف يا محمد موعد بيننا و بينك موسم بدر الصغرى القابل إن شئت فقال رسول الله ذلك بيننا و بينك فلما كان العام المقبل خرج أبو سفيان في أهل مكة حتى نزل مجنة من ناحية الظهران ثم ألقى الله عليه الرعب فبدا له فلقي نعيم بن مسعود الأشجعي و قد قدم معتمرا فقال له أبو سفيان إني واعدت محمدا و أصحابه أن نلتقي بموسم بدر الصغرى و أن هذه عام جدب و لا يصلحنا إلا عام نرعى فيه الشجر و نشرب فيه اللبن و قد بدا لي أن لا أخرج إليها و أكره أن يخرج محمد و لا أخرج أنا فيزيدهم ذلك جرأة فالحق بالمدينة فثبطهم و لك عندي عشرة من الإبل أضعها على يد سهيل بن عمرو فأتى نعيم المدينة فوجد الناس يتجهزون لميعاد أبي سفيان فقال لهم بئس الرأي رأيكم أتوكم في دياركم و قراركم فلم يفلت منكم إلا شريد فتريدون أن تخرجوا و قد جمعوا لكم عند الموسم فو الله لا يفلت منكم أحد فقال رسول الله ص و الذي نفسي بيده لأخرجن و لو وحدي فأما الجبان فإنه رجع و أما الشجاع فإنه تأهب للقتال و قال حسبنا الله و نعم الوكيل فخرج رسول الله في أصحابه حتى وافوا بدر الصغرى و هو ماء لبني كنانة و كانت موضع سوق لهم في الجاهلية يجتمعون إليها في كل عام ثمانية أيام فأقام ببدر ينتظر أبا سفيان و قد انصرف أبو سفيان من مجنة إلى مكة فسماهم أهل مكة جيش السويق و يقولون إنما خرجتم تشربون السويق و لم يلق رسول الله و أصحابه أحدا من المشركين ببدر و وافق السوق و كانت لهم تجارات فباعوا و أصابوا للدرهم درهمين و انصرفوا إلى المدينة سالمين غانمين؛

و قد روى ذلك أبو الجارود عن الباقر (ع).

[۱۲] . أَخْبَرَنِي الْوَالِدُ، عَنْ أَبِي حَفْصِ بْنِ شَاهِينَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا ضِرَارُ بْنُ صُرَدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي رَافِعٍ، عَنْ عَوْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي رَافِعٍ عَنْ أَبِيهِ‏ عَنْ أَبِي رَافِعٍ‏ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص بَعَثَ عَلِيّاً فِي أُنَاسٍ مِنَ الْخَزْرَجِ حِينَ انْصَرَفَ الْمُشْرِكُونَ مِنْ أُحُدٍ، فَجَعَلَ لَا يَنْزِلُ الْمُشْرِكُونَ مَنْزِلًا إِلَّا نَزَلَهُ عَلِيٌّ ع فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِي ذَلِكَ‏ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ‏ [يَعْنِي‏] الْجِرَاحَاتِ‏ الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ‏ هُوَ نُعَيْمُ بْنُ مَسْعُودٍ الْأَشْجَعِيُ‏ إِنَّ النَّاسَ‏ هُوَ أَبُو سُفْيَانَ بْنُ حَرْبٍ [قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ، لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ‏].

قَالَ السَّبِيعِيُّ: وَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الدَّهَّانُ، وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْجَصَّاصُ، قَالا: حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ الْحَكَمِ‏ قَالَ: حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ حُسَيْنٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حِبَّانُ، عَنِ الْكَلْبِيِّ، عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِي قَوْلِهِ: … الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ إِلَى [قَوْلِهِ‏] أَجْرٌ عَظِيمٌ‏ نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ تِسْعَةِ نَفَرٍ مَعَهُ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي أَثَرِ أَبِي سُفْيَانَ حِينَ ارْتَحَلَ، فَاسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ . [و الحديث رواه‏] في [التفسير] العتيق عن أبي رافع‏.

[۱۳] . و قوله: الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ يعنى‏ الجراحة لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ نزلت في علىّ عليه السلام و تسعة نفر معه، بعثهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه في أثر.

[۱۴] . یادآوری می‌شود که این کتاب از کتب اهل سنت است؛ شماره این حدیث۲۵۷۲ است، حدیث ۲۵۷۱ هم بسیار شبیه همین است:

حَدَّثَنَا سَعِيدٌ قَالَ: نا سُفْيَانُ، عَنْ أَبِي الزِّنَادِ، عَنِ الْأَعْرَجِ، عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ : «لَا يُكْلَمُ أَحَدٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَنْ يُكْلَمُ فِي سَبِيلِهِ إِلَّا جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَجُرْحُهُ يَثْعَبُ دَمًا، الدَّمُ لَوْنُ دَمٍ، وَالرِّيحُ رِيحُ مِسْكٍ»

[۱۵] . همچنین در سنن الدارمي، ج۳، ص۱۵۵۸ روایت شده است:

أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الرَّقَاشِيُّ، حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ زُرَيْعٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ، حَدَّثَنِي عَمِّي، مُوسَى بْنُ يَسَارٍ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ، قَالَ: قَالَ َرَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ : «مَا مِنْ مَجْرُوحٍ يُجْرَحُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، إِلَّا بَعَثَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَجُرْحُهُ يَدْمَى الرِّيحُ رِيحُ الْمِسْكِ، وَاللَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ»

[۱۶] . قصر الوعد على بعض أفراد المستجيبين لأن الاستجابة فعل ظاهري لا يلازم حقيقة الإحسان و التقوى اللذين عليهما مدار الأجر العظيم، و هذا من عجيب مراقبة القرآن في بيانه حيث لا يشغله شأن عن شأن، و من هنا يتبين أن هؤلاء الجماعة ما كانوا خالصين لله في أمره بل كان فيهم من لم يكن محسنا متقيا يستحق عظيم الأجر من الله سبحانه، و ربما يقال: إن «من» في قوله: «مِنْهُمْ» بيانية كما قيل مثله في قوله تعالى: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ- إلى أن قال-: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً: «الفتح: ۲۹»، و هو تأول بما يدفعه السياق.

[۱۷] . و «من» في «منهم» قال الزمخشري: للتبيين مثلها في قوله تعالى: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً» لأن الذين استجابوا للّه و الرسول قد أحسنوا كلهم و اتقوا، إلا بعضهم… انتهی. و قال أبو البقاء: منهم حال من الضمير في أحسنوا، فعلى هذا تكون من للتبعيض و هو قول من لا يرى أن من تكون لبيان الجنس.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*