۹۰۴) لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ

۲۱ جمادی الثانی۱۴۴۰

ترجمه

به‌درستی که خداوند شنید سخن کسانی را که گفتند «همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم.» بزودی خواهیم نوشت آنچه را گفتند و این را که آنان پیامبران را بناحق کشتند، و خواهیم گفت عذابِ حریق [= آتشی که می‌سوزاند و اثر از خود برجای می‌گذارد] را بچشید.

اختلاف قرائت[۱]

سنكْتب ما قالوا

در اغلب قرائات مشهور به صورت فعل معلوم صیغه متکلم مع الغیر (سَنَكْتُبُ) قرائت شده است؛

اما در قرائت حمزه (از قراء سبعه عشر اهل کوفه) و اعمش (از قراءأ اربعه عشر) و شنبوذی و ابن مسعود به صورت فعل مجهول صیغه غایب مذکر (سَیُكْتَبُ)؛

و در قرائت حسن (از قرائات اربعه عشر؛ و برخی قرائات غیرمشهور (اعرج و مطوعی) به صورت فعل معلوم صیغه غایب (سَیَكْتُبُ)؛

و البته در قرائت طلحه، هم به صورت «سَنَكْتُبُ ما یَقولون» (و نیز منسوب به ابن مسعود) و هم به صورت «سَتُکتَب ما قالوا» روایت شده است؛

که در این صورت اخیر، «ما قالوا» بدل از «مقالتهم» قلمداد شده و از این رو فعل به صورت مونث آمده است؛ و وجه بقیه واضح است.

قتلهم

این کلمه در اغلب قرائات مشهور به صورت منصوب (قتلَهم) قرائت شده است؛

اما در قرائت حمزه (از قراء سبعه عشر اهل کوفه) به صورت مرفوع (قتلُهم) قرائت شده است.

در هر دو عطف به «ما قالوا» است، در قرائت حمزه [و نیز احتمالا در روایت دوم از قرائت طلحه] چون فعل «سیکتب» مجهول بوده، «ما قالوا» (و به تبع آن: قتلهم) نایب فاعل و مرفوع است؛ اما در بقیه قرائات، مفعول و از این رو منصوب است.

نقول

در اغلب قرائات مشهور به صورت فعل معلوم صیغه متکلم مع الغیر (نَقُولُ) قرائت شده است؛

اما در قرائت حمزه (از قراء سبعه عشر اهل کوفه) و اعمش (از قراءأ اربعه عشر) و شنبوذی به صورت فعل مجهول صیغه غایب مذکر (يَقُولُ)؛

و در قرائت ابن مسعود هم به صورت «یُقال» و هم به صورت «نقول لهم» روایت شده است.

مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۹۸[۲]؛ البحر المحيط، ج‏۳، ص۴۵۶[۳]؛ معجم القراءات، ج۱، ص۶۳۳-۶۳۴

نکات ادبی

فَقيرٌ

قبلا بیان شد که اصل ماده «فقر» را به معنای گشودگی و شکافی که در چیزی پدید آید دانسته، و «فقار» (ستون فقرات؛ مفردِ آن: فقارة) را هم از همین باب معرفی کرده‌اند، و اغلب اهل لغت گفته‌اند وجه تسمیه شخص نیازمند و محتاج، به «فقیر»، این است که گویی ستوان فقراتش (پشتش) در برابر نیازها و احتیاجات شکسته است. کسانی که این گونه فقر را به ستون فقرات برمی‌گردانند؛ «فاقرة» (تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِها فاقِرَةٌ؛ قیامت/۲۵) را هم به معنای وضعیتی که ستوان فقرات آدمی را درهم بشکند (کمرشکن) دانسته‌اند.

البته مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل ماده فقر به معنای ضعفی است که موجب احتیاج شود؛ درست نقطه مقابل «غنی» که قوتی است که احتیاج را مرتفع می‌سازد؛ و «فاقره» هم از همین معنا گرفته شده و به معنای «آنچه موجب فقر و نیاز می‌شود» است و بر این باور است که «فقارة» (ستوان فقرات) کلمه‌ای است که از زبان سریانی وارد شده است (یعنی اصل آن ربطی به فقر ندارد) هرچند که چون استخوانهای آن ضعیف است می‌تواند نسبتی هم با معنای «فقر» پیدا کرده باشد.

جلسه ۳۸۳ http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-25/

أَغْنِياءُ

«أغنیاء» جمع «غنیّ» است و قبلا بیان شد که  ماده «غنی» در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای «کفایت» و «بی‌نیاز شدن»، و دوم در خصوص حالت خاصی از «صوت» که برخی تذکر داده‌اند که این معنای دوم از زبان عبری وارد عربی شده است و اصلش «عناه» بوده است؛ و در قرآن کریم تمام ۷۳ موردی که از این ماده استفاده شده در همان معنای اول بوده است.

استفاده شایع این تعبیر در مورد مال و ثروت است؛ اما منحصر در آن نیست؛ برخلاف «جدة» که تنها در مورد مال و ثروت به کار می‌رود.

جلسه ۳۵۴ http://yekaye.ir/al-alaq-96-7/

الْحَريقِ

ماده «حرق» در معنای آتشی که با التهاب و حرارت شدید باشد بقدری شیوع دارد که برخی همین را معنای اصلی این ماده دانسته‌اند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۰۱) اما برخی اصل این ماده را در معنای اینکه چیزی را با حرارت و التهاب بوسیله چیزی حکاکی کنند و اثری از این در آن بگذارند دانسته‌اند، چنانکه عبارت «هو يَحْرُقُ عليك الأُرَّم غَيظاً» در عرب، به معنای دندانها را با غیظ و عصبانیت روی هم کشیدن است (أرّم به معنای «دندان‌ها»ست) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۴۳)  در واقع، باید گفت اگرچه «حَرَق» و «حَریق» به معنای آتش به کار می‌رود، اما «حَرْقُ» به عنوان مصدر، و به معنای «با سوهان سائیدن»[۴] است (مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۹۸) و حتی برخی از اهل لغت تذکر داده‌اند که «حَرْقُ الشیء» در جایی است که حرارت بدون شعله تولید شود [که محصولِ به هم ساییدن است] و «حرق الناب» به معنای دندان به هم سائیدن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۲۹) و همه اینها موید آن است که آتش از لوازم معنایی «حرق» بوده، نه اصل آن؛ هرچند که کسانی که اصل را «آتش» دانسته‌اند توجیهشان این است که چون آتش گرفتن اثری شدید در شیء آتش گرفته باقی می‌گذارد بدین مناسبت برای این گونه اثرگذاشتنها هم ماده «حرق» به کار رفته است. (التحقيق، ج‏۲، ص۲۰۱)

اما هرچه باشد، در کاربردهای قرآنیِ این واژه، به نظر می‌رسد عموما معنای آتش مد نظر بوده است؛ غیر از یک مورد که آیه ۹۷ سوره طه، در قرائتی [قرائت ابوجعفر، از قراء عشره؛ مجمع البيان، ج‏۷، ص۴۵][۵] به صورت «لَنَحْرُقَنّه» قرائت شده، که آن را به معنای «آن را با سوهان می‌ساییم و کاملا خُرد و ریز ریز می‌کنیم» دانسته‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۴۴[۶]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۲۹)

ماده «حرق» وقتی به باب افعال یا تفعیل برود متعدی می‌شود چنانکه «حَرَّقَ» به معنای آتش زدن به کار رفته است: «إِلهِكَ الَّذي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ» (طه/۹۷) «حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ» (انبیاء/۶۸) «قالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنْجاهُ اللَّهُ مِنَ النَّار» (عنکبوت/۲۴)

ووقتی به باب افتعال برود، به معنای قبول آتش، یا همان «آتش گرفتن» است: «فَأَصابَها إِعْصارٌ فيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ» (بقره/۲۶۶)

در تفاوت بین «نار» و «سعیر» و «حجیم» و «جهنم» با «حریق» گفته‌اند:

نار که همان آتش است، اما سعیر (از ماده «سعر») آتش ملتهب است؛ و زمانی از تعبیر «احراق» استفاده می‌شود که در حال سوزاندن چیزی باشد، از این رو «حریق» آتشی است که بسوزاند و نابود کند؛ و «حجیم» از ماده «جحم» در جایی است که آتشی روی آتشی و گدازه‌ای روی گدازه‌ای دیگر قرار گیرد، چنانکه جاحمه، شدن التهاب آتش است و «جاحم الحرب» قسمتی از میدان جنگ است که شدیدترین درگیری در آنجا رخ می‌دهد؛ ولی «جهنم» دلالت بر گودی بسیار عمیق می‌کند چنانکه «جهنام» به چاه خیلی گود گویند. (الفروق في اللغة، ص۳۰۷)

ماده «حرق» جمعاً ۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است؛ که ۵ بار به صورت «حریق» و همگی در ترکیب اضافیِ «عذاب الحریق»[۷] آمده است.

‏حدیث

۱) از امام صادق ع روایت شده است: هنگامی که رسول الله ص برتری امیرالمومنین ع را آشکار کرد منافقان با هم علیه وی نجوی کردند و از ترس رسول الله ص این را مخفی نگه داشتند تا زمانی که بزرگان قریش از حضرت فاطمه س خواستگاری کردند و برای ازدواج با وی حاضر شدند پولها خرج کنند، ولی رسول الله ص وی را به همسری کسی درنیاورد تا اینکه حضرت علی ع از او خواستگاری کرد و رسول الله ص فرمود: یا علی! تو خواستگاری نکردی مگر اینکه خداوند او را در آسمان به همسری تو درآورد چرا که خداوند این را در مورد تو و دخترم فاطمه به من وعده داده بود …

اما منافقان و حسودان شروع کردند به طعنه زدن، به طوری که خبر این طعنه‌ها به حضرت فاطمه س برسد، به اینکه افراد پولداری به خواستگاریت آمدند ولی پیامبر تو را به ازدواج مردی فقیر درآورد که دستش چنان از دنیا خالی است کل مهریه‌ات را از فروش زره‌اش تامین کرده و …

وقتی این سخنان طعنه‌آمیز در شهر پر شد و به گوش پیامبر رسید، فرمودند:

به من خبر رسیده که جماعتی از شما می‌گویند که من فاطمه را به همسری فقیرترینِ قریش درآورده‌ام؛ در حالی که بسیاری از مردم می‌دانند که خداوند متعال به جبرئیل دستور داد که گنجینه‌های زمین و گنجها و کوهها و دریاها و رودهایش را بر من عرضه کند؛ پس – در حالی که برادرم علی ع هم می‌دید آنچه می دیدم و شاهد بود به آنچه شاهدش بودم- به جبرئیل گفتم، دوست من! گفت بله. گفتم: آنچه از مُلک زوال‌ناپذیر و تغییرناپذیر آخرت – که سرای قرار است – نزد خداست، برایم دوست‌داشتنی‌تر است از این دنیای فانی؛ آنگاه انتظار دارید حال و روز من و فاطمه و علی چگونه باشد؟ خداوند بین من و منافقان امتم داوری خواهد کرد. پس خداوند عز و جل نازل فرمود: «به‌درستی که کفرورزیدند* سخن کسانی را که گفتند «همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم» تا آخر داستان.

الهداية الكبرى، ص۱۱۲-۱۱۶

عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ بِشْرٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَامِرٍ الطَّاطَرِيِّ عَنْ زَيْدِ بْنِ شِهَابٍ الْأَزْدِيِّ عَنْ زَيْدِ بْنِ كَثِيرٍ اللَّخْمِيِّ عَنْ أَبِي سُمَيْنَةَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ مَوْلَانَا الصَّادِقِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) قَالَ: لَمَّا أَظْهَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فَضْلَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ كَانَ الْمُنَافِقُونَ يَتَخَافَتُونَ بِذَلِكَ وَ يَسْتُرُونَهُ خَوْفاً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ إِلَى أَنْ خَطَبَ أَكَابِرُ قُرَيْشٍ فَاطِمَةَ، وَ بَذَلُوا فِي تَزْوِيجِهَا الرَّغَائِبَ، فَكَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) لَا يُزَوِّجُ أَحَداً مِنْهُمْ حَتَّى خَطَبَهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): يَا عَلِيُّ مَا خَطَبْتَهَا إِلَّا وَ اللَّهُ زَوَّجَكَ إِيَّاهَا فِي السَّمَاءِ لِأَنَّ اللَّهَ وَعَدَ ذَلِكَ فِيكَ وَ فِي ابْنَتِي فَاطِمَةَ …

وَ تَكَلَّمَ الْمُنَافِقُونَ وَ الْحُسَّادُ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) وَ قَالُوا لِنِسَائِهِمْ: أَلْقِينَ إِلَى فَاطِمَةَ مَا تَسْمَعْنَ مِنَّا فَبَلِّغْنَهَا وَ قُلْنَ لَهَا خَطَبَكِ أَكَابِرُ النَّاسِ أَغْنِيَاؤُهُمْ وَ بَذَلُوا لَكِ الرَّغَائِبَ، فَزَوَّجَكِ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) مِنْ فَقِيرِ قُرَيْشٍ وَ لَيْسَ لَهُ خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ إِلَّا ثَمَنُ دِرْعِهِ الَّتِي وَهَبَهَا لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ مَنْ لَا يَقْدِرُ يَمْلِكُ مِنَ الدُّنْيَا أَكْثَرَ مِنْ فِرَاشِ أَدِيمٍ، وَ مَضُوغَةِ مَحْشُوَّةِ لِيفِ النَّخِيلِ، وَ أَصْوَافِ الْغَنَمِ….

فَقَالَ [رَسُولُ اللَّهِ] لَهُمْ: لَيَبْلُغُنِي عَنْ قَوْمٍ مِنْكُمْ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنِّي زَوَّجْتُ فَاطِمَةَ مِنْ أَفْقَرِ قُرَيْشٍ وَ قَدْ عَلِمَ كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَ جِبْرِيلَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) أَن يَعْرِضَ عَلَيَّ خَزَائِنَ الْأَرْضِ وَ كُنُوزَهَا وَ مَا فِيهَا مِنْ تِبْرٍ وَ لُجَيْنٍ وَ جَوْهَرٍ، وَ آتَانِي مَفَاتِيحَ الدُّنْيَا وَ كَشَفَ لِي عَنْ ذَلِكَ حَتَّى رَأَيْتُ مِنْ خَزَائِنِ الْأَرْضِ وَ كُنُوزِهَا وَ جِبَالِهَا وَ بِحَارِهَا وَ أَنْهَارِهَا، فَقُلْتُ لَهُ وَ أَخِي عَلِيٌّ، يَرَى مَا رَأَيْتُ وَ يَشْهَدُ مَا شَهِدْتُ، فَقَالَ حَبِيبِي جِبْرِيلُ: نَعَمْ، فَقُلْتُ: مَا عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْمُلْكِ الَّذِي لَا يَحُولُ وَ لَا يَزُولُ فِي الْآخِرَةِ الَّتِي هِيَ دَارُ الْقَرَارِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ هَذِهِ الدُّنْيَا الْفَانِيَةِ فَكَيْفَ أَكُونُ وَ أَخِي عَلِيّاً وَ ابْنَتِي فَاطِمَةُ؟ اللَّهُ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْمُنَافِقِينَ مِنْ أُمَّتِي، فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: لَقَدْ كَفَرَ* الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ إِلَى آخِرِ الْقَصَصِ…

* متن آیه «لقد سمع الله قول الذین: بدرستی که خداوند شنید سخن کسانی را که» است؛ و تعبیر آن به صورت «لقد کفر الذین: بدرستی که کفر ورزیدند کسانی که» احتمالا خطای راوی یا ناسخ بوده است.

 

۲) درباره این سخن خداوند متعال که می‌فرماید «به‌درستی که خداوند شنید سخن سخن کسانی را که گفتند همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم» از امام باقر ع روایت شده است که فرمودند:

آنان می‌پندارند که امام در آنچه به نزد او می‌آورند [= خمس و سایر وجوهات شرعی] بدانان محتاج و نیازمند است.

مناقب آل أبي طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏۴، ص۴۸

الْبَاقِرُ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا» الْآيَةَ، قَالَ: هُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّ الْإِمَامَ يَحْتَاجُ مِنْهُمْ إِلَى مَا يَحْمِلُونَ إِلَيْهِ.

 

۳) درباره این سخن خداوند متعال که می‌فرماید «و پیامبران را بناحق می کشتند» از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

اما به خدا سوگند آنان را با شمشیرهایشان نکشتند، ولیکن سرِّ آنان را پخش کردند و علیه آنان افشا نمودند که منجر به کشته شدن آنان شد.

الكافي، ج‏۲، ص۳۷۱

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ» فَقَالَ ع:

أَمَا وَ اللَّهِ مَا قَتَلُوهُمْ بِأَسْيَافِهِمْ وَ لَكِنْ أَذَاعُوا سِرَّهُمْ وَ أَفْشَوْا عَلَيْهِمْ فَقُتِلُوا.

تدبر

۱) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ …»

خدا همه‏ى گفته‏ها را مى‏شنود، پس هر حرفى را بر زبان نياوريم. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۱۲)

 

۲) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»

اینان که گفتند «همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم» ظاهرا یهودیان‌ هستند و هر زمانی می‌تواند سخن منافقان هم باشد اما منظورشان از این سخن چه بوده است؟

الف. هنگامی که دعوت شدند به اینکه از اموالشان به نیازمندان کمک کنند و قرض الحسنه بدهند، این تعبیر را گفتند از باب کنایه، که مگر خدا از ما قرض می‌گیرد؛ تا به عوامشان چنین القا کنند که آنان چنین وظیفه‌ای ندارند. (مجمع‌البیان، ج۲، ص۸۹۹) و این که در آیه قبل از بخل آنان سخن گفت نیز موید این معناست. (الميزان، ج‏۴، ص۸۳)

ب. وقتی که فقر عامه مومنان را دیدند، این را از باب تعریض گفتند که این چه خدایی است که اینان را که به او ایمان آورده‌اند ثروتمند نمی کند. (الميزان، ج‏۴، ص۸۳)

ج. جهل و غرور، مرز و نهايت ندارد، تا آنجا كه بشر ناتوان نيازمند مى‏گويد: خداوند فقير است و ما غنى هستيم. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۱۲)

د. طعنه‌ای است بر دینداران و خداپرستی‌شان، که این چه خدایی است که خداوند بندگانش را به لحاظ رزق و  روزی در تنگنا قرار می‌دهد اما ما با خانواده‌مان چنین نمی‌کینم! (به نقل از مجمع‌البیان، ج۲، ص۸۹۹)

ه. وقتی دیدند اولیاء الله فقیرند و خودشان ثروتمندند، طعنه زدند که گویی خدا فقیر است که فقر اولیای خودش را رفع نمی‌کند. (تفسير القمي، ج‏۱، ص۱۲۷)[۸]

و. کسانی که خمسشان و وجوهات شرعی را پرداخت نمی‌کنند، با چنین تعبیری، طعنه به امامان می‌زنند، گویی امام در آنچه به نزد او می‌آورند بدانان محتاج و نیازمند است. (حدیث۲)

ز. …

 

۳) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»

احساس غنا و بى‏نيازى، زمينه‏ى سرپيچى از فرامين الهى و استهزاى آنهاست. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۱۲)

 

۴) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»

برخى كوته‏فكر، گمان مى‏كنند ريشه‏ى دستورات الهى نياز است. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۱۲)

 

۵) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ … سَنَكْتُبُ ما قالُوا»

چرا از تعبیر «سمع» و «کتب» استفاده کرد؟

الف. برای بازداشتن از چنین موضعی، این تعابیر موثرتر است (مجمع‌البیان، ج۲، ص۸۹۹) چرا که وقتی انسان بداند همین الان که این سخن را می‌گوید کسی آن را می‌شنود، از گفتنش بیشتر شرم می‌کند؛ و نیز همین که بفهمد سخنش ثبت می‌شود بیبشتر نگران مواخذه می‌شود.

ب. …

 

۶) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ … سَنَكْتُبُ ما قالُوا»

چرا «سمع» را با فعل ماضی آورد اما «نکتب» را با فعل مضارع، بلکه مستقبل (س + نکتب)؟

الف. فعل ماضی دلالت بر قطعیت و حتمیت دارد، اما فعل مضارع و بویژه مستقبل، دلالت بر عدم قطعیت؛ شاید می‌خواهد بفرماید همین که گفتند، خدا شنید؛ اما ثبت آن را به تاخیر می‌اندازد، شاید از این گفته خود توبه کنند؛ چنانکه در حدیث داریم که خداوند به محض اینکه کسی کار نیکویی انجام دهد بلافاصله دستور ثبت آن را می‌دهد؛ اما وقتی گناهی مرتکب می‌شود تا هفت ساعت به او مهلت می‌دهند که شاید توبه کند و اگر نکرد، گناهش را ثبت می‌کنند. (الخصال، ج‏۲، ص۴۱۸)[۹]

ب. …

 

۷) «قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»

چرا ثبتِ آن سخن آنان را در کنار کُشتنِ بناحقِ انبیاء قرار داد؟

الف. می‌خواهد قبح عظیم آن سخن را نشان دهد. (الميزان، ج‏۴، ص۸۳) یعنی گناهِ ياوه گويى درباره‏ى خداوند، هم سنگِ گناه كشتن انبياست. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۱۲)

ب. یعنی نشان دهد که برخی از سخنان و موضع‌گیری‌ها به اندازه اینکه کسی پیامبران را بناحق به قتل برساند، زشت و پلید است.

ج. اهمیت واجبات مالی را گوشزد کند و نشان دهد بخل ورزیدن در ادای وجوهات شرعی و توجیه کردنِ این‌چنینی آن، گناهی است در ردیف کشتن پیامبران.

د. …

 

۸) «قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»

با اینکه ظاهرا گوینده آن سخنان برخی از یهودیان بوده‌اند و کُشتن پیامبران را هم به همان افراد نسبت داد، مقصود از کُشتنِ بناحق انبیاء چیست؟

الف. مقصود همان کُشتن واقعی آنهاست، و نشان می‌دهد آنان پروایی در به قتل رساندن پیامبران نداشته‌اند چنانکه در قرآن کریم از قول هارون نقل می‌کند که وقتی حضرت موسی ع او را به خاطر گوساله‌پرستی قوم مواخذه کرد گفت: آنان مرا در موضع ضعف قرار دادند و می‌خواستند مرا بکشند (إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏؛ نساء/۱۵۰)؛ ویا اینکه قصد کشتن حضرت عیسی ع کردند، ویا در روایات از قتل حضرت زکریا و حضرت یحیی به دست آنان سخن گفته شده؛ ویا اینکه در یک روز گاه چندین پیامبر می‌کشتند (الدر المنثور، ج‏۱، ص۷۳)[۱۰]

ب. مقصود راضی بودن به قتل آنان است، و می‌خواهد بیان کند که رضایت به گناه در حد خود آن گناه است. (مجمع البيان، ج‏۲، ص۸۹۹)

ج. مقصود آن است که در حفظ اسرار آنان در برابر دشمنانشان دقت نمی کردند و با افشای اسرار آنها، زمینه کشته شدن آنان را فراهم می‌کردند. (حدیث۳)

د. ….

 

۹) «سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»

مگر به قتل رساندن پیامبران الهی، اقدام به‌حقی هم می‌شود که از «کُشتنِ بناحق» آنان سخن گفت؟

الف. ملاك ارزيابى گفتار و كردار، از هر كس كه باشد، حقّ است. حتّى كشتن پيامبران چون ناحق است مورد كيفر واقع مى‏شود. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۱۲)

ب. از باب تاکید بر ظالمانه بودن این قتل‌هاست.

ج. با عطف تعبیرِ «کشتن بناحق پیامبران» بر «آنچه گفتند»، عملا شدتِ ناحق و ناصواب بودن گفتار آنان را نشان می‌دهد.

د. …

۱۰) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ»

خداوند در قرآن کریم در مورد عذاب جهنم از تعابیر مختلفی مانند عذاب الیم (دردناک)، عذاب مهین (خوار کننده)، و … یاد کرد و در این آیه از عذاب حریق (آتشی که می‌سوزاند و اثر از خود برجای می‌گذارد) تعبیر کرد. چرا چنین تعبیری به کار برد؟

الف. با توجه به اینکه عذابها باطن عمل خود آنان است، این سخن آنان و نیز آن پیامبرکُشیِ آنان  چنان گزنده است که اثری بسیار نامطلوب در جامعه باقی می‌گذارد و می‌سوزاند و نابود می‌کند؛ و این همان عذاب حریق است.

ب. …

 

۱۱) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا …»

به‌درستی که خداوند شنید سخن کسانی را که گفتند «همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم.» بزودی خواهیم نوشت آنچه را گفتند…

حکایت

بعد از شهادت امام باقر ع موسی بن عطیه با عده‌ای به نمایندگی از اهل خراسان به مدینه می‌آیند تا امام پس از امام باقر ع را بشناسند و اموالی که شیعیان داده بودند به امام برسانند؛ و برای اینکه امام را امتحان کنند مقداری طلا و نقره اضافی درون آن اموال می‌گذارند. داستان آمدن آنان و سرگردانی‌شان در مدینه تا شرفیاب شدنشان خدمت امام صادق ع طولانی است. آنان نهایتاً خدمت امام صادق ع می‌رسند و معجزاتی از امام می‌بینند که به امامت ایشان یقین می‌کنند. در اواخر این دیدار امام ع به آنان می فرماید:

ای موسی بن عطیه! بخوان: بسم الله الرحمن الرحیم. قطعا کافر شدند کسانی که گفتند همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم. ما اموال شما را نخواستیم از این جهت که فقیریم؛ آنها را نخواستیم جز برای اینکه بین یاران فقیرامان پخش کنیم و حق خدا را از اموال اغنیاء بیرون آوریم؛ همانا آن گرهی است که خداوند بر شما واجب فرموده که خداوند عز و جل می‌فرماید: «حقّا كه خداوند از مؤمنان جان‏ها و مال‏هايشان را خريدارى كرده به بهاى آنكه بهشت از آن آنها باشد» (توبه/۱۱۱) و نیز می‌فرماید: «همان كسانى كه چون مصيبتى بر آنها وارد شود گويند: همانا ما از آنِ خداييم و همانا به سوى او باز خواهيم گشت. آنها هستند كه بر آنها درودها و رحمتى از پروردگارشان مى‏رسد، و آنها هستند كه رهيافته‏اند.» (بقره/۱۵۶-۱۵۷)

سپس همگی دینارها را برداشت و در محلش قرار داد و فرمود:

«در حق برادران ایمانی‌تان نیکی کنید و به آنان رفت و آمد نمایید و رابطه‌تان را قطع نکنید؛ که اگر به آنان بپیوندید و حق برادری را در مورد آنان ادا کنید از ما و همراه ما و برای ما، و نه علیه ما، خواهید بود؛ و اگر پیوندتان را پاره کنید، حلقه اتصال ما و خودتان را پاره کرده‌اید که دیگر وصل و اتصالی در کار نخواهد بود.»

پس آن مال را به اصحابش داد و آن نقره [که ما در اموال اضافه کرده بودیم] را از نقره‌ها جدا کرد و آن طلا را از طلاها جدا کرد [و پس داد] و به اصحابش دستور داد که:

«با آن اموال در حق دوستداران و شیعیان فقیر ما نیکی کنید که همانا این کارشان به ما می‌رسد و ما آن را جبران می‌کنیم.»

الثاقب في المناقب، ص۴۱۹

عن الحسن بن علي بن فضّال، قال: قال موسى بن عطية النيسابوري: اجتمع وفد خراسان من أقطارها، كبارها و علماؤها، و قصدوا داري، و اجتمع علماء الشيعة و اختاروا أبا لبابة و طهمان و جماعة شتى، و قالوا بأجمعهم: رضينا بكم أن تردوا المدينة، فتسألوا عن المستخلف فيها، لنقلّده أمرنا، فقد ذكر أنّ باقر العلم قد مضى، و لا ندري من نصبه اللّه بعده من آل الرسول من ولد علي و فاطمة عليهما السلام. و دفعوا إلينا مائة ألف درهم ذهبا و فضّة …

فمضينا نريد جعفر بن محمّد عليهما السلام، فقيل لنا: إنّه مضى إلى حائط له، فما لبثنا إلّا ساعة حتّى أقبل و قال: «يا موسى بن عطية النيسابوري و يا أبا لبابة، و يا طهمان، و يا أيّها الوافدون من أرض خراسان، إليّ فأقبلوا»…

ثمّ قال ع: «يا موسى بن عطية، اقرأ: بسم اللّه الرحمن الرحيم لقد كفر الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ» لم نرد مالكم لأنّا فقراء، و ما أردناه إلّا لنفرّقه على أوليائنا من الفقراء، و ننتزع حق اللّه من الأغنياء، فإنّها عقدة فرضها اللّه عليكم، قال اللّه عز و جل: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ».

و قال عز و جل: الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».

قال: ثمّ رمق الدنانير بعينه فتبادرت إلى كوّ كان في المجالس.

ثمّ قال: «أحسنوا إلى إخوانكم المؤمنين، وصلوهم و لا تقطعوهم، فإنّكم إن وصلتموهم كنتم منّا و معنا و لنا لا علينا، و إن قطعتموهم انقطعت العصمة بيننا و بينكم لا موصلين و لا مفصلين [متّصلين]» فردّ المال إلى أصحابه و أخذ الفضّة التي وضعت في الفضة، و الذهب الذي وضع في الذهب، و أمرهم أن يصلوا بذلك «أولياءنا و شيعتنا الفقراء، فإنّه الواصل إلينا و نحن المكافئون عليه»…

 


[۱] . در برخی از احادیث به جای «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ» عبارت «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ …» آمده است. (حدیث۱ و حدیث ذکر شده در «حکایت»). که با توجه به اینکه در هر دو، بویژه در اولی، ظهور متن کاملا به طوری است که این عبارت به عنوان متن قرآن تلقی شده، بعید نیست یکی از مصادیق اختلاف قرائتِ ناظر به قرائات خارج از مصحف عثمان باشد.

[۲] . قرأ حمزة «سَیُكْتَبُ» بضم الياء و «قَتْلُهُمُ» بالرفع و «يَقُولُ» بالياء و قرأ الباقون «سَنَكْتُبُ» بالنون و «قَتْلَهُمُ» بالنصب و «نَقُولُ» بالنون. الوجه: في قراءة من قرأ «سَنَكْتُبُ» أن النون هاهنا بعد الاسم الموضوع للغيبة فهو مثل قوله «بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ» ثم قال «سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ» و لو قال سيكتب بالياء لكان في الإفراد كقوله «وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» و قوله «كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي» و قوله «وَ نَقُولُ» معطوف على سنكتب و الوجه في قراءة حمزة و قتلُهم أنه عطف على ما قالوا و هو في موضع رفع و من قال «وَ قَتْلَهُمُ» فإنه عطفه على ما قالوا أيضا و هو في موضع نصب بأنه مفعول به

[۳] . و قرأ الجمهور: سنكتب و قتلهم بالنصب. و نقول: بنون المتكلم المعظم. أو تكون للملائكة. و قرأ الحسن و الأعرج سيكتب بالياء على الغيبة. و قرأ حمزة: سيكتب بالياء مبنيا للمفعول، و قتلهم بالرفع عطفا على ما، إذ هي مرفوعة بسيكتب، و يقول بالياء على الغيبة.

و قرأ طلحة بن مصرّف: سنكتب ما يقولون. و حكى الداني عنه: ستكتب ما قالوا بتاء مضمومة على معنى مقالتهم.

و قرأ ابن مسعود: و يقال ذوقوا. و نقلوا عن أبي معاذ النحويّ أنّ في حرف ابن مسعود سنكتب ما يقولون و نقول لهم ذوقوا

[۴] . در کمال تاسف، مترجم مجمع البیان عبارت «الحرق بسكون الراء المصدر لقولهم حرقت الشي‏ء إذا بردته بالمبرد» را به این صورت ترجمه کرده که تردیدی در اشتباه بودنش نیست: «حرق (بسكون راء) مصدر [است]، (حرقت الشي‏ء: يعنى آن را با سردكن سرد كردم)»! «درست است که ماده «برد»‌ به معنای سرد کردن به کار رفته، اما «مبرد»‌به معنای «سوهان» است و فعل «برد»‌به معنای سائیدن» هم به کار می‌رود و واضح است که در اینجا منظور «‌با سوهان سائیدن» بوده، نه «با سردکن سرد کردن»!

[۵] . قرأ أبو جعفر لَنَحْرُقَنّه بفتح النون و سكون الحاء و تخفيف الراء و هو قراءة علي (ع) و ابن عباس

[۶] . و قرأ ناسٌ: لَنَحْرُقَنّه ثمّ لننسفنّه» قالوا: معناه لنبرُدنَّه بالبارد.

[۷] . توجه شود که ترکیب «عَذابَ الْحَريقِ»، ترکیب اضافی است، نه ترکیب وصفی؛ در واقع، نمی‌فرماید عذاب سوازن را بچشید، بلکه می‌فرماید عذاب آن آتش سوازننده را بچشید.

[۸] . لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ قَالَ وَ اللَّهِ مَا رَأَوُا اللَّهَ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ فَقِيرٌ وَ لَكِنَّهُمْ رَأَوْا أَوْلِيَاءَ اللَّهِ فُقَرَاءَ فَقَالُوا لَوْ كَانَ اللَّهُ غَنِيّاً لَأَغْنَى أَوْلِيَاءَهُ فَافْتَخَرُوا عَلَى اللَّهِ بِالْغِنَى‏.

[۹] . حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْهَاشِمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا فُرَاتُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ فُرَاتٍ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ ظَهِيرٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الْعَبْدِيُّ الْمَعْرُوفُ بِابْنِ الْقَارِئِ قَالَ حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ عَبْدِ الْوَهَّابِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْقُدُّوسِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ إِذَا هَمَّ الْعَبْدُ بِحَسَنَةٍ كُتِبَتْ لَهُ حَسَنَةً فَإِذَا عَمِلَهَا كُتِبَتْ لَهُ عَشْرَ حَسَنَاتٍ وَ إِذَا هَمَّ بِسَيِّئَةٍ لَمْ تُكْتَبْ عَلَيْهِ فَإِذَا عَمِلَهَا أُجِّلَ تِسْعَ سَاعَاتٍ فَإِنْ نَدِمَ عَلَيْهَا وَ اسْتَغْفَرَ وَ تَابَ لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ وَ إِنْ لَمْ يَنْدَمْ وَ لَمْ يَتُبْ مِنْهَا كُتِبَتْ عَلَيْهِ سَيِّئَةً وَاحِدَةً.

[۱۰] . أخرج أبو داود الطيالسي و ابن أبى حاتم عن ابن مسعود قال كانت بنو إسرائيل في اليوم تقتل ثلاثمائة نبى ثم يقيمون سوق بقلهم في آخر النهار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*