۹۳۶) يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً

۲۵ شوال تا ۶ ذی القعده ۱۴۴۰

ترجمه

خداوند شما را در مورد فرزندان‌تان وصیت می‌کند: برای پسر همانند بهره دو دختر باشد؛ پس اگر آنان [=همه وارثان، فقط] دخترانی بیش از دو تن بودند، پس دو سوم آنچه باقیمانده، از آنِ آنهاست؛ و اگر [وارث، فقط] یک دختر بود، نیمی از آنِ او است؛ و سهم والدینش، برای هریک از آن دو، یک ششم از آنچه باقیمانده است، اگر که او فرزند داشته باشد؛ ولی اگر فرزند نداشته و والدینش از او ارث می‌برند، پس برای مادرش یک سوم است؛ و اگر او برادرانی داشته، پس برای مادرش یک ششم است؛ [اینها] بعد از وصیتی که بدان وصیت شده یا [ادای] بدهی است؛‌ پدرانتان و فرزندانتان، نمی‌دانید کدامیک برایتان سودمندتر است؛ [اینها] واجب شده‌ی از سوی خداوند است؛ در حقیقت خداوند بسیار دانا و حکیم است.

اختلاف قرائت[۱]

يوصيكُمُ

در اغلب قراءات به صورت فعل معلوم در باب افعال قرائت شده است: «يُوصيكُمُ»

اما در قرائت حسن (از قراء اربعه عشر) و برخی قراءات غیرمشهور (ابن ابی عبله) به صورت «يُوَصّيكُم» (باب تفعیل) قرائت شده است.

البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۳۶؛ معجم القراءات، ج۲، ص۲۷[۲]

واحِدَة

در اغلب قراءات به صورت منصوب «واحِدَةً» قرائت شده است که در این صورت خبر کان است؛

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و نیز در قرائت ابوجعفر (از قرائات عشر) به صورت مرفوع «واحِدَةٌ» قرائت شده است؛ که در این صورت، کان به عنوان کان تامه قلمداد شده و «واحدة« فاعل آن می‌شود.

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۳[۳]؛ معجم القراءات، ج۲، ص۲۷[۴]

فَلِامِّهِ … فَلِامِّهِ

در اغلب قرائات عشر کلمه «أم» با ضمه بر روی همزه قرائت شده (فَلِاُمِّهِ)

اما در برخی از قرائات اهل کوفه (حمزه و کسائی از قراء سبعه، و اعمش از قراء اربعه عشر) به صورت مکسور (فَلِاِمِّهِ) قرائت شده که این را از باب سهولت در کلام (همزه ماقبل مکسور، مکسور تلفظ شود) دانسته‌اند بویژه که بعد از آن هم هاء مکسور آمده است؛ و سیبویه این را لهجه قبایل هوازن و هذیل دانسته است

و در یکی از قرائات غیرمشهور (ابی البرهسم) همزه اصلا تلفظ نمی‌شود (فَلِامِّهِ)

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۳[۵]؛ معجم القراءات، ج۲، ص۲۸[۶]

یوصی

در قرائت اهل مدینه (نافع) و بصره (ابوعمرو) و اغلب اهل کوفه (حمزه و کسائی و روایت حفص از عاصم) و نیز قرائت ابوجعفر و یعقوب (از قراء عشره) و برخی قرائات غیرمشهور (ابی حاتم و ابوعبید) به صورت فعل معلوم در باب افعال قرائت شده است: «يُوصِي» که فاعلش همان متوفایی است که ارثش در آیات قبل محل بحث بوده است؛

اما در قرائت اهل شام (ابن عامر) و اهل مکه (ابن کثیر) و روایت شعبه از عاصم و نیز قرائت ابن محیصن (از قراء اربعه عشر) و برخی دیگر از قرائات غیرمشهور (مجاهد و یحیی و حماد و مفضل) به به صورت فعل مجهول در باب افعال (یُوصَی) قرائت شده است که معنایش این است که نه متوفای معین، بلکه هر متوفایی می‌باشد.

همچنین در قرائت حسن (از قراء اربعه عشر) این فعل در باب تفعیل، هم به صورت معلوم (یُوَصِّی) و هم به صورت مجهول (یُوَصَّی) قرائت شده، که این قرائت دوم از ابن عطیه و ابوالدرداء و ابو الرجاء هم روایت شده است.

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۳[۷]؛ معجم القراءات، ج۲، ص۲۹[۸]

نکات ادبی

يُوصيكُمُ / وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها

ماده «وصی» در اصل دلالت دارد بر وصل کردن چیزی به چیزی؛ و وصیت کردن را بدین جهت چنین گفته‌اند که گویی کلامی که مورد وصیت قرار می‌گیرد کلامی است که هنوز وصل نشده است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۶، ص۱۱۶). و برخی گفته‌اند اصل این ماده، به معنای متعهد شدن در وصل کردن و به انجام رساندن کاری است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۲۸)

«وصیت» عبارت است از اینکه دیگری را برای انجام عملی سفارش کردن که این سفارش با وعظ و نصیحت همراه باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۷۳) و به تعبیر دیگر، برنامه متعهد شدن و به انجام رساندن است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۲۸)

«وصیّ» بر وزن فعیل کسی است که متعهد می‌شود که آنچه مورد سفارش قرار گرفته را وصل کند و به انجام رساند که به چنین کسی «الموصی الیه» هم گفته می‌شود. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۲۸)

به کسی که وصیتی به دیگران می‌کند «موصی» گفته می‌شود: «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً» (بقره/۱۸۲)

وصیت کردن (در معنای متعدی) غالبا با باب افعال یا تفعیل به کار می‌رود. در باب افعال نظر به جهت صدور و انتساب فعل به فاعل است [یعنی وصیت کننده مورد توجه است] «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ … مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها» (نساء/۱۱) اما در باب تفعیل، نظر به جهت وقوع و نسبت فعل به مفعول (آنچه مورد وصیت قرار گرفته) بیشتر مطمح توجه است: «وَ وَصَّى بِها إِبْراهيمُ بَنيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ …» (بقره/۱۳۲) «أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ وَصَّاكُمُ اللَّهُ بِهذا» (انعام/۱۴۴) «وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ» (عنکبوت/۸؛ لقمان/۱۴؛ احقاف/۱۵) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۲۹) و این ماده وقتی به باب تفاعل می‌رود به معنای این است که برخی به برخی دیگر وصیت کنند: «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» (عصر/۳) «أَ تَواصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ‏» (ذاريات/۵۳) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۷۴)

ماده «وصی» و مشتقات آن ۳۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

أَوْلادِكُمْ / وَلَدٌ

قبلا بیان شد که ماده «ولد» به معنای فرزند است و آنچه از نسل شخصی ادامه پیدا کند. کلمه «وَلَد» (فرزند) را هم برای یک نفر یا بیشتر، و نیز هم برای پسر و دختر به کار می‌برند.

با اینکه خود کلمه «وَلَد»، برای جمع هم به کار می‌رود (بقره/۲۳۳)، اما برای جمع آن به نحو خاص کلمات «وِلدان» (مزمل/۱۷؛ نساء/۷۵ و ۹۸ و ۱۲۴) و «اولاد» (اسراء/۶۴؛ جمعا ۲۳ مورد در قرآن) و «وُلْد» (نوح/۲۱؛ بنابر قرائت برخی از قراء سبعه: مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وُلْدُه‏) نیز استفاده شده است.

جلسه ۳۳۲ http://yekaye.ir/al-balad-90-3/

لِلذَّكَرِ

قبلا بیان شد که ماده «ذکر» در اصل در دو معنای مختلف به کار می‌رود: یکی در معنای جنس نر در مقابل ماده، یا مذکر در مقابل مؤنث (وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏، آل عمران/۳۶) و دیگری در معنای «یاد و حافظه» که نقطه مقابل «غفلت» (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا، کهف/۲۸) و «نسیان» (وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيت‏، کهف/۲۴) می‌باشد.

برخی احتمال داده‌اند معنای اول آن هم از معنای دوم گرفته شده به این مناسبت که فرزند پسر بوده که یاد و اسم شخص را زنده نگه می داشته است.

کاربرد این ماده در معنای «جنس نر» با مشتقات: «ذَکَر، ذَكَرَيْنِ، ذُكْران‏، ذُكُور» بوده است.

جلسه ۴۶۵ http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-19/

حَظِّ

ماده «حظظ» دلالت دارد بر نصیب و سهم و بهره (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۱۴) برخی توضیح داده‌اند که این واژه، نه بر هر گونه نصیبی، بلکه بر نصیب مقدر و معین شده (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۴۳) و به تعبیر دیگر، سهم و نصیب مخصوصی که مورد استفاده شخص معین است، (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۴۸) دلالت دارد.

از این ماده فقط کلمه «حظّ» و ۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْأُنْثَيَيْنِ

ماده «أنث» و کلمه «أنثی» نقطه مقابل جنس مذکر است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۴۴؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۹۳) این کلمه در خصوص شمشیری که چندان برنده نباشد (سیف أنیث) و یا زمینی که نرم و هموار باشد (أرض أَنِيثٌ) به کار می‌رود؛ برخی گفته‌اند چون جنس مونث غالبا ضعیفتر از جنس مذکر است، بدین مناسبت در مورد امور ضعیفتر این کلمه به کار رفته؛ و یا در خصوص زمین نرم، از این جهت که آمادگی پرورش گیاه در دل خود را دارد (همان گونه که بدن زن بستر و محیط مناسبی برای شکل‌گیری نوزاد است) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۹۳) و در مقابل برخی مساله را از آن سو دیده و بر این باورند که اصل اطلاقش در مورد هر چیز نرم و انعطاف‌پذیر بوده و چون زن نرمخوتر از مرد است این ماده در مورد او رایج شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۱۵۶)

اگرچه کلمه «اُنثی» ‌به صورت اسم جنس هم به کار می‌رود و دلالت بر معنای عام دارد (اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى‏؛ رعد/۸) اما این کلمه هم به صورت تثنیه «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» (نساء/۱۱ و ۱۷۶) و هم به صورت جمع «يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ، أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً» (شوری/۴۹-۵۰) نیز در قرآن کریم به کار رفته است.

ماده «أنث» و مشتقات آن ۳۰ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لِأَبَوَيْهِ / أَبَواهُ

ماده «أبو» در اصل دلالت دارد بر تربیت و غذا دادن (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص: ۴۴) چنانکه تعبیر «فلانٌ يَأْبُو اليتيمَ» به این معناست که فلانی به یتیم غذا می‌دهد (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۱۹) و به همین مناسبت به «پدر» که تربیت و تامین عذای فرزند را عهده دار است، «أب» می‌گویند: «إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبيراً» (یوسف/۷۸) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۴۴) برخی این ماده را دال بر تربیت، اعم از تربیت مادی و معنوی دانسته اند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۷) و برخی بر این باورند که با توجه به این نقشی که پدر در رشد و تربیت فرزند دارد، هرکسی که نقش تربیتی‌ای در قبال شخص ایفا کند، «أب» نامیده می‌شود و به همین جهت است که این کلمه در مورد پروردگار، معلم، پیامبر، جد و عمو به کار رفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۷)

این کلمه غالبا به صورت جمع مکسر (آباء . اُبُوَّة) جمع بسته می‌شود (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۲۰) که در قرآن کریم فقط حالت اول آن وجود دارد: «آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ» (نساء/۱۱) و درباره اینکه جمع سالم آن به صورت «أبون»، اگر برخی آن را پذیرفته‌اند (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۲۰) اما برخی بر این باورند که چنین جمعی در زبان عربی وجود ندارد (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۴۵).

وقتی شخصی پدرش را مورد خطاب قرار می‌دهد، حرف «ت» که علامت خطاب است به آن اضافه می‌شود: «أبت»: «إِذْ قالَ لِأَبيهِ يا أَبَتِ» (مریم/۴۲) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۷)

تعبیر «أبوین» هم به معنای «پدر و مادر» به کار برده می‌شود: «لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ … و وَرِثَهُ أَبَواه» (نساء/۱۱) «كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ» (اعراف/۲۷) «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ … وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْش» (یوسف/۹۹-۱۰۰) هم به معنای «پدر و پدربزرگ» «أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ؛ یوسف/۶) و هم به معنای «پدر و عمو» و (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۷)

ماده «أبو» و مشتقات آن ۱۱۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

وَرِثَهُ

قبلا بیان شد که ماده «ورث» به معنای آن است که چیزی از آنِ کسی باشد و [با مرگش] به دیگری منتقل گردد؛ و به همین مناسبت گاه در جایی که انسان چیزی را بدون زحمت تصاحب کند (مثلا در آیه: «لا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً: جایز نیست که از زنان به زور ارث ببرید» (نساء/۱۹) ویا چیزی که کاملا آماده و مهیا به کسی واگذار شود (وَ تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوها: و این بهشتی است که آن را به ارث بردید؛ زخرف/۷۲) به کار می‌رود. هرچند، تعبیر «به ارث بردن بهشت» که در قرآن زیاد به کار رفته، شاید از این باب باشد که وراثت حقیقی آن است که انسان بعد از به دست آوردن میراث، دیگر نه زحمتی دارد و نه قرار است در قبال آنچه به ارث برده حساب و کتابی پس دهد.

کاربرد تعبیر «وارث» در مورد خداوند (رَبِّ لا تَذَرْني‏ فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثينَ؛ انبیاء/۸۹) ظاهرا بدین جهت است که او تنها کسی است که مطلقاً باقی و فناناپذیر است و همه امور نهایتا به او برمی‌گردد. در دعایی که از پیامبر اکرم نقل شده ایشان می‌فرمایند:‌ «اللَّهُمَّ مَتِّعْنا بِأَسْماعِنا وَ أَبْصارِنا وَ قُوَّتِنا ما أَحْيَيْتَنا وَ اجْعَلْهُ الْوارِثُ مِنَّا: خدایا ما را از شنوایی‌ها و دیدگان و قوت‌مان مادامی که زنده هستیم بهره‌مند ساز و آنها را وارث ما قرار ده.» اینکه آنها را وارث ما قرار ده یعنی ما قبل از اینکه آنها را از دست دهیم، بمیریم.

جلسه ۲۶۱ http://yekaye.ir/al-hegr-15-23/

فَلِأُمِّهِ

قبلا بیان شد که در ماده «امم» هم معنای «اصل» و «مرجع» نهفته است و هم معنای «قصد کردن». برخی اصل را معنای اصل و مرجع قرار داده و بر این باورند که در زبان عربی هر چیزی که سایر اموری که در پی آن می‌آید بدان ضمیمه شود «اُمّ» [در فارسی: مام، مادر] خوانده می‌شود (فَرَجَعْناكَ إِلى‏ أُمِّكَ، طه/۴۰؛ فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ، قارعه/۹)، چنانکه به مکه و هر شهری که شهرهای دیگر حول آن شکل گرفته باشند «أمّ القرى‏» (انعام/۹۲؛ شوری/۷) گفته می‌شود و هم به لوح محفوظ که منشأ نزول قرآن است و همه آیات قرآن از آنجا سرچشمه می‌گیرد «أُمُّ الْكِتاب»‏ (يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب‏؛ رعد/۳۹) گفته می‌شود و هم به آیات محکم که متشابهات بدان برمی‌گردد (َ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتاب‏؛ آل‌عمران/۷) (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۲۶)

اما برخی «قصد کردن به نحوی خاص» را محور اصلی این ماده قلمداد کرده‌اند چنانکه فعل «أمَّ» به معنای «قصد کردن» می‌باشد (وَ لَا آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرام‏؛ مائده/۲) و بر این باورند که «اُمّ» نیز بدین جهت به معنای اصل و مرجع به کار می‌رود که مورد قصد و توجه (= مقصود) واقع می‌شود؛ و «أمام» هم که به معنای پیش رو و جلو می‌باشد (بَلْ يُريدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ؛ قیامة/۵) از این جهت است که سمت جلو سمتی است که همواره مورد توجه شخص می‌باشد.

«أُمِّيّ» هم به کسی گویند که خواندن و نوشتن نمی‌داند (وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَ،؛ بقرة/۷۸؛ هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ‏، جمعه/۲)؛ هر چند برخی گفته‌اند از این جهت که منسوب است به امتی که آنان اهل نوشتن نبوده‌اند؛ و برخی هم گفته‌اند که اساساً معنای «أمی» (بویژه در آیه الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّیّ …، اعراف/۱۵۷؛ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ، اعراف/۱۵۸) یعنی کسی که در أم‌القری زندگی می‌کند و منسوب به این کلمه است.

جلسه ۷۵۹ http://yekaye.ir/ya-seen-36-12/

دَيْنٍ

قبلا بیان شد که اصل ماده «دین»، به معنای نوعی اطاعت و تسلیم شدن و خضوع در مقابل یک برنامه یا مقررات معین است؛ و با این ملاحظه، سه استعمال معروف دارد. یکی به صورت «دَین» که به معنای بدهی و قرض است (تداینتم بدَین؛ بقره/۲۸۲) که در واقع یک نوع ذلت برای بدهکار می‌آورد و وی را تحت قوانین خاصی قرار می‌دهد؛ دوم به معنای «حکم و جزا» است (مالک یوم الدین) از این جهت که یک قوانینی است که شخص مجبور می‌شود به آن تن دهد؛ و سومی هم به معنای شریعت و آیین است که در این آیه معنای اول مد نظر است.[۹]

جلسه ۱۶۰ http://yekaye.ir/al-araf-007-51/

لا تَدْرُونَ

قبلا بیان شد که ماده «دری» (مصدر معروفش: درایه) در اصل به معنای «علم» (آگاه شد و دانست) می‌باشد.

درباره اینکه «دری» با «علم» چه تفاوتی دارد، دیدگاههای مختلفی ابراز شده است. «برخی گفته‌اند تفاوتی ندارند، برخی اولی را اخص از دومی دانسته‌اند و برخی اولی را در جایی دانسته‌اند که قبلش شکی بوده باشد». همچنین، برخی بر این باورند که «دری» معرفتی است که با نوعی تدبیر حاصل می‌شود و برخی دیگر معتقدند که اتفاقا معرفتی است که با تحصیل و تهیه مقدمات حاصل نمی‌شود، بلکه از راهی غیر عادی حاصل می‌شود و برخی هم این گونه توضیح داده‌اند که کلمه «درایه» چون بر وزن «فعاله» است و دلالت بر نوعی شمول و احاطه می‌کند (همانند کلمه عمامه) پس درایه در مورد شناختی به کار می‌رود که عالِم از همه وجوه به معلوم علم داشته باشد. البته با توجه به اینکه همگان معترفند که این ماده در مورد خداوند به کار نمی‌رود، حتی اگر این نظر آخر درست باشد، باز باید حداقل یکی از وجوه قبلی (مانند گذر از فرایند شک، احتیاج به تدبیر، حصول از راهی غیر عادی) نیز در این ماده لحاظ شده باشد.

جلسه ۹۸ http://yekaye.ir/al-qadr-097-02/

نَفْعاً

قبلا بیان شد که «نفع» در مقابل «ضرر» است (لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا؛ أعراف/۱۸۸) و به معنای هر آن چیزی است که به وسیله آن به چیزی که خیر و مطلوب است می‌توان رسید ویا به تعبیر دیگر، به معنای خیری است که برای کسی یا چیزی حاصل می‌شود.

در تفاوت «خیر» با «منفعت» گفته‌اند که کلمه خیر فقط در مورد منافعی که اخلاقاً هم خوب باشد به کار می‌رود اما کلمه منفعت در مورد گناهان و معصیت هم – اگر به نظر شخص سودی در آن باشد – به کار می‌رود چنانکه در قرآن کریم هم آمده است «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فيهِما إِثْمٌ كَبيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما» (بقره/۲۱۹)

جلسه ۸۲۳ http://yekaye.ir/ya-seen-36-73/

فَريضَةً

در آیه ۷ همین سوره اشاره شد که:

ماده «فرض» در اصل دلالت دارد بر اثر گذاشتن در چیزی که با بریدن و اره کردن و مانند آن حاصل می‌شود. به تعبیر دیگر، برای قطع کردن و بریدن چیز محکمی همانند آهن به کار می‌رود چنانکه به ارّه «مِفْرَاضُ» و «مِفْرَضُ» گویند.

از همین معنا کلمه «فَرْض» و «فریضة» به معنای آنچه واجب شده، به کار رفته است؛ و وجه تسمیه‌اش این است که هر امر واجبی یک حد و اندازه‌ای دارد و گویی بُرشی قاطع در مساله انجام شده است و تفاوتش با «واجب» (از ماده «وجب») را در همین دانسته‌اند که ایجاب و واجب کردن، به اعتبار وقوع و ثباتش است، اما «فرض» از این جهت است که حکم در آن بریده می‌شود و قطعیت می‌یابد؛ چنانکه «سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها» (نور/۱) یعنی سوره‌ای که نازل کردیم و عمل بدان را واجب نمودیم؛ یا «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ‏» (قصص/۸۵) یعنی عمل بدان را بر تو واجب کرد.

بدین ترتیب معلوم می‌شود که «فریضه» به امری که واجب و لازم شده اطلاق می گردد «فَريضَةً مِنَ اللَّهِ» (نساء/۱۱ و توبه/۶۰) که جمع آن «فرائض» است؛ و برخی گمان کرده‌اند که فریضه فقط در مورد آنچه خداوند واجب و قطعی می‌گرداند به کار می‌رود؛ در حالی که چنین نیست؛ چرا که حتی مهریه‌، از این جهت که مرد، خودش آن را به عنوان یک امر معین و مشخص بر خود لازم و واجب می‌سازد، «فریضة» دانسته شده: «لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَريضَةً» (بقره/۲۳۶) «وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» (بقرة/۲۳۷) «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريضَة» (نساء/۲۴) و حتی در جایی که شخص خود را متعهد به انجام واجبی می‌کند، تعبیر «فرض» به کار می‌رود: «فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَ‏» ویا به نفقه‌ای که حاکم شرع مقدار آن را تعیین و پرداخت آن را بر شوهر الزام می‌کند «فرض» گویند؛ که در این مورد اخیر، برخی وجه تسمیه‌اش را این دانسته اند که چون این نفقه یک مقدار کاملا معلوم و معین است همچون اثر و برشی است که به طور واضح بر روی چیزی دیده می‌شود.

جلسه ۹۳۲ http://yekaye.ir/an-nesa-4-7/

عَليماً

قبلا بیان شد که «عِلم» به معنای «شناخت» و نقطه مقابل «جهل» کلمه آشنایی است. گفته شده که اصل و ریشه ماده‌ی «علم» دلالت می‌کند بر اثری که در هر چیزی وجود دارد که مایه تمایز آن از غیرش می‌شود، و کلمه «علامت» که به معنای «نشانه» می‌باشد و کلمه «عَلَم» هم که به معنای «پرچم» و به معنای «کوه بلند» به کار می‌رود (جمعِ آن: أعلام) نیز به همین جهت است و «مَعالِم الطریق» هم آثار و علامت‌هایی است که یک مسیر (الطریق) را با آنها تشخیص می‌دهند.

«علیم» وزنش وزن «فعیل» است که این وزن هم برای صفت مشبهه و هم برای صیغه مبالغه به کار می‌رود؛ اما عموما اهل لغت «علیم» را از باب مبالغه در علم دانسته‌اند و ظاهرا ضابطه‌اش این است که اگر بتوان از ماده مربوطه، اسم فاعل بسازیم صیغه مبالغه است؛ و اگر اسم فاعل آن چندان رایج نباشد (مثلا رحیم) صفت مشبهه می‌باشد.

در تفاوت بین «عالم» و «علیم» هم گفته‌اند «عالم» لزوما دلالت بر «معلوم» می‌کند یعنی در جایی به کار می‌رود که معلومی در کار باشد و همواره متعدی است؛ اما «علیم» لزوما متعدی نیست و صرفا نشان‌دهنده این است که اگر معلومی در کار باشد، حتما او بدان عالم است؛ چنانکه «سامع» به کسی گفته می‌شود که صدایی را بشنود، اما «سمیع» به کسی می‌گویند که شنوا باشد، خواه در آن لحظه صدایی در کار باشد یا نباشد.

جلسه ۲۲۲ http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/

حَكيماً

قبلا بیان شد که ماده «حکم» در اصل دلالت بر «منع» کردن دارد: «حُکم» منع از ظلم است و «حکمت» منع از جهالت است و برخی توضیح داده‌اند که نه هر گونه منعی، بلکه ممانعتی که نوعی هدف اصلاح و کنترل را تعقیب می‌کند لذا به «افسار چهارپایان» «حَکَمَة» می‌گویند و «حُکم» کردن هم آن است که معین شود که چیزی چنین است و چنان نیست؛ «حاکم» کسی است که بین مردم حکم می‌کند و «حَکَم» هم کسی است که در حکم کردن متخصص باشد و «حکمت» هم به معنای این است که بر اساس علم، حکم شود و وقتی در مورد خدا که به کار می‌رود به معنای علم خداوند به اشیاء و ایجاد آنها در کمال احکام است و «مُحکم» هم یعنی چیزی که شک و شبهه و خللی در آن راه نداشته باشد و در معنای «حکیم» همچنین گفته‌اند که به معنای کسی است که کار خود را محکم و بی‌خلل انجام می‌دهد.

جلسه ۲۲۲ http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/

شأن نزول

برای این آیه چندین شأن نزول ذکر شده است:

۱) جابر بن عبدالله انصاری گفته است:

رسول الله ص به عیادتم آ»دند که من یکباره از هوش رفتم. ایشان آبی خواستند و وضو گرفتند و از آن آب بر من پاشیدند و به هوش آمدم. گفتم: یا رسول الله ص با مالم چه کنم؟ رسول الله ص ساکت ماند تا اینکه آیه مواریث (همین آیه ۱۱ سوره نساء) درباره من نازل شد.

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۴[۱۰]؛ أسباب نزول القرآن (الواحدي)، ص۱۴۹[۱۱]؛ الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۲۵[۱۲]

۲) در نقل دیگری از همین جابر بن عبدالله انصاری روایت شده که سعد بن ربیع در جنگ احد به شهادت رسید و یکبار همسر او با دو دختر سعد نزد پیامبر ص آمد و گفت: پدر اینها در جنگ احد به شهادت رسید و عمویشان کل اموال وی را برداشت و کسی حاضر نیست با اینها ازدواج کند مگر اینکه مال و اموالی داشته باشند.

پیامبر ص فرمود: بزودی خداوند در این باره حکمی نازل خواهد کرد؛ و این آیه نازل شد که «خداوند شما را در مورد فرزندان‌تان وصیت می‌کند …» پس پیامبر عموی آنان را احضار کرد و به او فرمود: دو سوم مال را به دختران او بده و یک هشتم را به همسرش و بقیه‌اش برای توست.

تهذيب الأحكام، ج‏۹، ص۲۶۰[۱۳]؛ الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۲۵[۱۴]؛ أسباب نزول القرآن (الواحدي)، ص۱۵۰[۱۵]

 

۳) نقل شده که عبدالرحمن، برادر حسان (شاعر معروف پیامبر) از دنیا رفت و همسر و پنج برادر از او مانده بود. ورثه آمدند و همه مال را برداشتند و به همسرش چیزی ندادند. وی نزد رسول الله شکایت برد، و آیه مواریث نازل شد.

در نقل دیگری گفته شده که همسر و پنج دختر از او باقی مانده بود و این مال را از آنان دریغ کردند.

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۴[۱۶]؛ الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۲۵[۱۷]

 

۴) از ابن عباس نقل شده که روال این گونه بود که میراث از آنِ اولاد بود و وصیت از آنِ والدین و خویشاوندان [ظاهرا یعنی ارث را به طور طبیعی به اولاد می‌دادند و تنها با وصیت بود که والدین و سایر خویشاوندان نصیبی می‌رسید]؛ و خداوند این را نسخ کرد و آیه مواریث را نازل فرمود و برای پسر دو برابر دختر، و برای هریک از والدین یک ششم همراه با فرزند، و برای زوجه یک هشتم و یک چهارم؛ و برای زوج نصف و یک چهارم قرار داد؛ و رسول الله ص فرمود: همانا خداوند به هیچ فرشته مقرب و پیامبر فروفرستاده شده‌ای را رها نکرد مگر اینکه تقسیم ماترک را عهده‌دار شد و به هر صاحب حقی حقش را عطا نمود

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۴[۱۸]؛ الدر المنثور، ج‏۲، ص۱۲۵[۱۹]

حدیث

الف. حضرت زهرا

۱) از امام باقر ع روایت شده است:

حضرت علی ع علم رسول الله را به ارث برد و حضرت فاطمه س ما ترکِ او را.

الكافي، ج‏۷، ص۸۶؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۲۶۱

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

وَرِثَ عَلِيٌّ ع عِلْمَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ وَرِثَتْ فَاطِمَةُ ع تَرِكَتَهُ.[۲۰]

ب. تقسیم ارث

روایاتی که در مقام تبیین نحوه تقسیم ارث برآمده‌اند بسیار زیادند که به لحاظ مضمونی بسیاری از آنها را می‌توان ذیل این آیه آورد. اما در اینجا به چند روایت که یا عبارتی از آیه در آن آمده یا صریحا مضمون آیه را بازگو می‌کند بسنده کردیم. (در میان تفاسیر روایی، تفسیر صافی به تعداد خیلی کمی بسنده کرده؛ تفسیر برهان، ناظر به فراز به فراز آیه برخی روایات را آورده، در نورالثقلین به تعداد زیادتری از این روایات اشاره کرده است؛ و تفسیر کنزالدقائق که غالبا همه روایات تفسیری دو کتاب فوق را می‌آورد در اینجا به روایات بسیار اندکی بسنده کرده است.)

۲) الف. از امام باقر ع روایت شده است:

خداوند تبارک و تعالی والدین را بر همه اهل میراث وارد کرد و به هیچ عنوان سهم آنان از یک ششم کمتر نشود؛

و شوهر و همسر را بر جمیع اهل میراث وارد کرد و به هیچ عنوان سهم آنها از یک چهارم و یک هشتم کمتر نشود.

تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۵

عن سالم الأشل قال: سمعت أبا جعفر ع يقول‏ إن الله تبارك و تعالى أدخل الوالدين على جميع أهل المواريث فلم ينقصهما عن السدس‏؛

عن سالم الأشل قال: سمعت أبا جعفر ع يقول‏ إن الله أدخل الزوج و المرأة على جميع أهل المواريث فلم ينقصهما من الربع و الثمن‏ .

ب. از امام صادق ع روایت شده است:

فرزند و برادر و خواهر کسانی‌اند که سهم ارثشان زیاد و کم می‌شود.

تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۶

عن بكير بن أعين عن أبي عبد الله ع قال‏ الولد و الإخوة هم الذين يزادون و ينقصون‏ .

 

۳) الف. از امام صادق ع روایت شده است: [یک] برادر و [نیز] [یک] خواهر مانع سهم یک سوم [که سهم پدر و مادر است] نمی‌شود مگر اینکه دو برادر یا برادر یا [و] دو خواهر باشند زیرا خداوند می‌فرماید «اگر إخوة [برادر و خواهران، که حداقل باید سه نفر باشند] آنگاه سهم مادرش یک ششم است.

ب. از امام صادق ع سوال می‌شود در جایی که مادر و دو خواهر باقی مانده‌اند. فرمود: سهم مادر یک سوم است؛ زیرا خداوند می‌فرماید: «اگر برادرانی داشته باشد [سهم مادر یک ششم است]» و نفرمود «اگر خواهرانی داشته باشند»

ج. از امام باقر ع رویات شده است درباره این جمله که «اگر برادرانی داشته باشد پس سهم مادر یک ششم است» فرمودند: مقصود برادرانی است که یا از پدر و مادر مشترک باشند یا برادرانِ پدری.

تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۶

عن أبي العباس قال: سمعت أبا عبد الله ع يقول‏ لا يحجب عن الثلث الأخ و الأخت حتى يكونا أخوين أو أخ أو أختين‏ فإن الله يقول «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ‏» .

عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أُمٍّ وَ أُخْتَيْنِ قَالَ لِلْأُمِّ الثُّلُثُ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ» وَ لَمْ يَقُلْ فَإِنْ كَانَ لَهُ أَخَوَاتٌ.

عن زرارة عن أبي جعفر ع‏ في قول الله «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ‏» يعني إخوة لأب و أم أو إخوة لأب‏.[۲۱]

 

۴) الف. محمد بن مسلم می‌گوید:

امام باقر ع صحیفه‌ی کتاب الفرائض که به املای رسول الله ص و خط امیرالمومنین ع بود را بر من خواند و در آن چنین یافتم که مردی که از او دختر و مادرش برجای مانده باشند پس [می‌دانیم که] سهم دختر نصف است و سهم مادر یک ششم؛ و مال به چهار قسم تفسیم می‌شود و سه سهم آن از آن دختر است و یک سهم از آن مادر.*

و در آن یافتم که مردی که دختر و والدینش برجای مانند، پس سهم دخترش نصف است از سه سهم؛ و برای هریک از پدر و مادر یک ششم است؛ پس مال به ۵ سهم تقسیم می‌شود و سه سهم برای دختر است و دو سهم برای پدر و مادر.**

و در آن خواندم که مردی دختر و پدرش بعد از وی می‌مانند؛ پس سهم دختر نصف است و پدر هم سهمی دارد؛ مال به چهار قسم تقسیم می‌شود و سه سهم برای دختر است و یک سهم برای پدر.***

و اگر پدر و مادر، و یک پسر و یک دختر، یا پسران و دخترانی از او باقیمانده باشند؛ پس سهم پدر و مادر دوششم است؛ و مابقی برای پسران و دختران است، به این صورت که سهم پسران دوبرابر سهم دختران است؛

و اگر یک پسر و پدر و مادرش مانده باشند؛ سهم پدر و مادر دوششم است و مابقی برای پسر است؛

و اگر مادر و پسری از او برجای مانده باشد، سهم مادر یک ششم است و مابقی سهم پسر است؛

و اگر پدر و پسری از او برجای مانده باشد، سهم پدر یک ششم است و مابقی سهم پسر است؛

و اگر مادر و پسران و دخترانی از او مانده باشند، پس سهم مادر یک ششم است و مابقی برای دختران و پسران است، به این صورت که سهم پسران دوبرابر سهم دختران است؛

و اگر پدر و پسران و دخترانی از او مانده باشند، پس سهم پدر یک ششم است و مابقی برای دختران و پسران است، به این صورت که سهم پسران دوبرابر سهم دختران است؛

توضیح

* توضیح حالت اول بدین بیان است که مجموع سهم مادر و دختر چنین می‌شود: .به تعبیر دیگر به دختر می‌رشد و  به مادر. یعنی معلوم می‌شود که اگر ۴ سهم داشته باشیم ۳ سهم به دختر می‌رسد و یک سهم به مادر. همین ضابطه موجب می‌شود که وقتی باقی مانده را هم به همین نسبت بین دختر و مادر تقسیم کنیم، نهایتا از کل مجموعه ۳ سهم به دختر برسد و یک سهم به مادر.

استدلال ریاضیاتی‌اش بدین صورت است که تقسیم سهم اولیه به این شکل است: اکنون باقی مانده است که مخرج را ۱۲ قرار می‌دهیم تا به عدد ۴ برسیم که نسبت سهم دختر و مادر است. اکنون سهم قبلی هریک از دختر و مادر را بر اساس مخرج ۱۲ قرار می‌دهیم و آن را با این مقدار باقیمانده چمع می‌کنیم می‌بینید که سهم مادر و دختر به ترتیب همان یک چهارم و سه چهارم خواهد شد؛ یعنی اگر از ابتدا کل مال را چهار قسمتی می‌کردیم، یکی سهم مادر و سه‌تا سهم دختر می‌شد.

سهم اولیه واجب مادر:  ؛ سهم نهایی مادر:

سهم اولیه واجب دختر:  ؛ سهم نهایی دختر:

**. سهم دختر یک دوم (معادل سه ششم)، و سهم والدین دو ششم است. پس پنج ششم مال تقسیم شد و یک ششم باقی ماند. همین حالتِ سه تا برای دختر، و دوتا برای والدین در این مقدار باقیمانده نیز انجام می‌شود؛ و نهایتا شبیه فرمول بالا، اگر کل مال را ۵ سهم حساب کنیم، سه تا سهم دختر و دوتا سهم والدین می‌شود.

***سهم دختر یک دوم (معادل سه ششم)، و سهم پدر یک ششم است. پس چهار ششم مال تقسیم شد و دو ششم باقی ماند. همین حالتِ سه تا برای دختر، و یکی برای پدر در این مقدار باقیمانده نیز انجام می‌شود؛ و نهایتا شبیه فرمول بالا، اگر کل مال را ۴ سهم حساب کنیم، سه تا سهم دختر و یکی سهم پدر می‌شود.

من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۲۶۳-۲۶۴

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ‏ أَنَّ أَبَا جَعْفَرٍ ع أَقْرَأَهُ‏ صَحِيفَةَ الْفَرَائِضِ الَّتِي هِيَ إِمْلَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَطُّ عَلِيٍّ ع بِيَدِهِ فَوَجَدْتُ فِيهَا:

رَجُلٌ تَرَكَ ابْنَتَهُ وَ أُمَّهُ لِلِابْنَةِ النِّصْفُ وَ لِلْأُمِّ السُّدُسُ وَ يُقْسَمُ الْمَالُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَسْهُمٍ فَمَا أَصَابَ ثَلَاثَةَ أَسْهُمٍ فَهُوَ لِلِابْنَةِ وَ مَا أَصَابَ سَهْماً فَهُوَ لِلْأُمِ‏.

وَ وَجَدْتُ فِيهَا رَجُلٌ تَرَكَ ابْنَتَهُ وَ أَبَوَيْهِ لِلِابْنَةِ النِّصْفُ ثَلَاثَةُ أَسْهُمٍ وَ لِلْأَبَوَيْنِ‏ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ‏ يُقْسَمُ الْمَالُ عَلَى خَمْسَةِ أَسْهُمٍ فَمَا أَصَابَ ثَلَاثَةً فَهُوَ لِلِابْنَةِ وَ مَا أَصَابَ سَهْمَيْنِ فَهُوَ لِلْأَبَوَيْنِ‏.

قَالَ وَ قَرَأْتُ فِيهَا رَجُلٌ تَرَكَ ابْنَتَهُ وَ أَبَاهُ لِلْبِنْتِ النِّصْفُ وَ لِلْأَبِ سَهْمٌ يُقْسَمُ الْمَالُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَسْهُمٍ فَمَا أَصَابَ ثَلَاثَةً فَهُوَ لِلِابْنَةِ وَ مَا أَصَابَ سَهْماً فَلِلْأَبِ‏؛

وَ إِنْ تَرَكَ أَبَوَيْنِ وَ ابْناً وَ ابْنَةً أَوْ بَنِينَ وَ بَنَاتٍ فَلِلْأَبَوَيْنِ السُّدُسَانِ وَ مَا بَقِيَ فَلِلْبَنِينَ وَ الْبَنَاتِ‏ «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»؛

فَإِنْ تَرَكَ ابْناً وَ أَبَوَيْنِ فَلِلْأَبَوَيْنِ السُّدُسَانِ وَ مَا بَقِيَ فَلِلِابْنِ؛

فَإِنْ تَرَكَ أُمّاً وَ ابْناً فَلِلْأُمِّ السُّدُسُ وَ مَا بَقِيَ فَلِلِابْنِ؛

فَإِنْ تَرَكَ أَباً وَ ابْناً فَلِلْأَبِ السُّدُسُ وَ مَا بَقِيَ فَلِلِابْنِ؛

فَإِنْ تَرَكَ أُمّاً وَ بَنِينَ وَ بَنَاتٍ فَلِلْأُمِّ السُّدُسُ وَ مَا بَقِيَ فَلِلْبَنِينَ وَ الْبَنَاتِ‏ «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»؛

فَإِنْ تَرَكَ أَبَاهُ وَ بَنِينَ وَ بَنَاتٍ فَلِلْأَبِ السُّدُسُ وَ مَا بَقِيَ فَلِلْبَنِينَ وَ الْبَنَاتِ‏ «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏».

شبیه این روایت با اندک تفاوتی در الكافي، ج‏۷، ص۹۳[۲۲] آمده است.

ب. از امیرالمومنین ع روایت شده است که می‌فرمودند:

سهم‌های واجب را اگر از شش سهم درنظر بگیریم [= مخرج کسر را شش قرار دهیم] آنگاه جایی که دوسوم است، چهار سهم می‌شود؛ و جایی که نصف است، سه سهم می‌شود؛ و جایی که یک سوم است دو سهم می‌شود؛ و جایی که یک چهارم است، یک و نیم سهم می‌شود؛ و جایی که یک هشتم است، سه‌چهارم سهم می‌شود.

و همراه با فرزند کسی ارث نمی‌برد مگر پدر و مادر و همسر؛ و مادر همواره یک سوم ارث می‌برد مگر اینکه متوفی فرزند و برادرانی داشته باشد، و سهم شوهر از نصف بیشتر و از یک چهارم کمتر نمی‌شود؛ و سهم زوجه از یک چهارم بیشتر و از یک هشتم کمتر نمی‌شود؛ چهار نفر باشند یا کمتر، همگی در این سهم مساوی‌اند؛ و سهم خواهر و برادرانِ مادری از یک سوم بیشتر و از یک ششم کمتر نمی‌شود و در تقسیم این مقدار همه مساوی‌اند دختر باشند یا پسر؛ و کسی مانع سهم یک سوم برای آنها نمی‌شود مگر فرزند و یا هریک از والدین؛ و دیه هم برای کسانی که ارث برایشان ثابت شده تقسیم می‌شود.

علل الشرائع، ج‏۲، ص۵۶۹

قَالَ الْفَضْلُ وَ رَوَى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْوَلِيدِ الْعَدَنِيُّ صَاحِبُ سُفْيَانَ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو الْقَاسِمِ الْكُوفِيُّ صَاحِبُ أَبِي يُوسُفَ قَالَ حَدَّثَنَا لَيْثُ بْنُ أَبِي سُلَيْمٍ عَنْ أَبِي عُمَرَ الْعَبْدِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ:

الْفَرَائِضُ مِنْ سِتَّةِ أَسْهُمٍ الثُّلُثَانِ أَرْبَعَةُ أَسْهُمٍ وَ النِّصْفُ ثَلَاثَةُ أَسْهُمٍ وَ الثُّلُثُ سَهْمَانِ وَ الرُّبُعُ سَهْمٌ وَ نِصْفٌ وَ الثُّمُنُ ثَلَاثَةُ أَرْبَاعِ سَهْمٍ وَ لَا يَرِثُ مَعَ الْوَلَدِ إِلَّا الْأَبَوَانِ وَ الزَّوْجُ وَ الْمَرْأَةُ وَ لَا يَحْجُبُ الْأُمَّ مِنَ الثُّلُثِ إِلَّا الْوَلَدُ وَ الْإِخْوَةُ وَ لَا يُزَادُ الزَّوْجُ عَلَى النِّصْفِ وَ لَا يُنْقَصُ مِنَ الرُّبُعِ وَ لَا تُزَادُ الْمَرْأَةُ عَلَى الرُّبُعِ وَ لَا تُنْقَصُ مِنَ الثُّمُنِ كُنَّ أَرْبَعاً أَوْ دُونَ ذَلِكَ فَهُنَّ فِيهِ سَوَاءٌ وَ لَا تُزَادُ الْإِخْوَةُ مِنَ الْأُمِّ عَلَى الثُّلُثِ وَ لَا يُنْقَصُونَ مِنَ السُّدُسِ وَ هُمْ فِيهِ سَوَاءٌ الذَّكَرُ وَ الْأُنْثَى وَ لَا يَحْجُبُهُمْ عَنِ الثُّلُثِ إِلَّا الْوَلَدُ وَ الْوَالِدُ وَ الدِّيَةُ تُقْسَمُ عَلَى مَنْ أَحْرَزَ الْمِيرَاثَ.

ج. قاعده پسر دوبرابر دختر در وصیت پیاده نمی‌شود

۵) الف. سهل بن زیاد می‌گوید: به امام عسکری ع نوشتم: مردی است که دو پسر داشته و یکی از آنها مرد و فرزندانی، اعم از پسر و دختر، داشت؛ جد آنان سهم پدرشان را برای آنان وصیت کرد؛ آیا در تقسیم این سهم دختر و پسر مساوی‌اند یا برای پسر دوبرابر دختر باید قرار داده شود؟

در پاسخ مرقوم فرمودند: وصیت جد را ان شاء الله همان طور که او وصیت کرده است انجام دهید.

و باز برای ایشان نوشتم که مردی است که فرزندان دختر و پسری دارد؛ و در مورد زمینی که داشت اقرار کرد که آن برای فرزندانش است و نگفت که آیا این را بر اساس سهم‌ها و فریضه‌هایی که خداوند تعیین کرده تقسیم کنند یا دختر و پسر در آن مساوی‌اند؟

در پاسخ مرقوم فرمودند: وصیت پدرشان همان طور که او تصریح کرده اجرا شود؛ اما اگر هیچ توضیحی نداده است آن را به کتاب الله و سنت پیامبرش برگردانند ان شاء الله.

ب. محمد بن حسن صفار هم می‌گوید: نامه‌ای به امام عسکری ع نوشتم در مورد مردی که یک سوم اموالش را برای مردان و زنان موالی خویش [موالی غالبا یا به برده‌هایی که شخص آزاد کرده ویا افراد عجمی که تحت حمایت وی قرار می‌گرفته‌اند، گفته می‌شد] وصیت کرد؛ آیا در آنچه وصیت شده، زنان و مردان مساوی سهم دارند یا سهم پسران دو برابر دختران است؟

مرقوم فرمودند: برای میت جایز است که هرگونه که بخواهد در محدوده‌ای که حق وصیت دارد وصیت کند و بر همان اساس باید عمل شود ان شاء الله.

الكافي، ج‏۷، ص۴۵ (روایت اول در تهذيب الأحكام، ج‏۹، ص۲۱۴؛ و روایت دوم در تهذيب الأحكام، ج‏۹، ص۲۱۵ و من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۲۰۹ نیز آمده است)

الف. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ قَالَ:

كَتَبْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع: رَجُلٌ كَانَ لَهُ ابْنَانِ فَمَاتَ أَحَدُهُمَا وَ لَهُ وُلْدٌ ذُكُورٌ وَ إِنَاثٌ فَأَوْصَى لَهُمْ جَدُّهُمْ بِسَهْمِ أَبِيهِمْ فَهَذَا السَّهْمُ الذَّكَرُ وَ الْأُنْثَى فِيهِ سَوَاءٌ أَمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ؟

فَوَقَّعَ ع: يُنْفِذُونَ وَصِيَّةَ جَدِّهِمْ كَمَا أَمَرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

قَالَ وَ كَتَبْتُ إِلَيْهِ: رَجُلٌ لَهُ وُلْدٌ ذُكُورٌ وَ إِنَاثٌ فَأَقَرَّ لَهُمْ بِضَيْعَةٍ أَنَّهَا لِوُلْدِهِ وَ لَمْ يَذْكُرْ أَنَّهَا بَيْنَهُمْ عَلَى سِهَامِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَائِضِهِ الذَّكَرُ وَ الْأُنْثَى فِيهِ سَوَاءٌ؟

فَوَقَّعَ ع: يُنْفِذُونَ فِيهَا وَصِيَّةَ أَبِيهِمْ عَلَى مَا سَمَّى فَإِنْ لَمْ يَكُنْ سَمَّى شَيْئاً رَدُّوهَا إِلَى كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ ص إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

ب. مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى قَالَ كَتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ [الصَّفَّارُ] إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ [الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ] ع:

رَجُلٌ أَوْصَى بِثُلُثِ مَالِهِ لِمَوَالِيهِ وَ لِمَوْلَيَاتِهِ الذَّكَرُ وَ الْأُنْثَى فِيهِ سَوَاءٌ أَوْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ مِنَ الْوَصِيَّةِ؟

فَوَقَّعَ ع: جَائِزٌ لِلْمَيِّتِ مَا أَوْصَى بِهِ عَلَى مَا أَوْصَى بِهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

 

د. چرایی دوبرابر بودن ارث پسر بر دختر

مقدمه: درباره چرایی این مساله در روایات نکات متعددی گفته شده که هریک وجهی از فلسفه این مساله را باز می‌کند و توضیح بیشتر این مطالب در تدبر ۳ خواهد آمد[۲۳]:

۶) الف. از امام رضا ع سوالاتی درباره فلسفه احکام به صورت مکتوب پرسیده شد. در فرازی از پاسخ ایشان آمده است:

و علت اینکه سهم ارث زنان در ارث نصف مردان است این است که زن وقتی زادواج می‌کند [خرجی] دریافت می‌کند در حالی که مرد [خرجی] می‌دهد؛ از این رو سهم مردان را بیشتر قرار دادند؛

و علت دیگر برای اینکه به مردان دوبرابر زنان می‌دهند این است که زن جزء‌ عیالِ مرد است [= مخارجش برعهده مرد است] اگر نیازی داشته باشد؛ و مرد هم باید نیازش را رفع کند و هم مخارج متعارف به او بدهد؛ ولی برعهده زن نیست که نیازمندی مرد را رفع کند ویا مخارج او را بپردازد هرچند که مرد نیاز داشته باشد؛ پس بدین جهت سهم مرد را بیشتر قرار دادند؛ و این همان سخن خداوند متعال است که «مردان قوّام بر زنان هستند به خاطر اینکه خداوند برخی را بر برخی [=آنها را نسبت به همدیگر از جهات مختلف] برتری داده، و به خاطر اینکه مردان از اموالشان [برای تامین مخارج زن] خرج می‌کنند» (نساء/۳۴)

ب. روایت شده که از امام صادق ع سوال شد که چرا خداوند سهم ارث مرد را دوبرابر زن قرار داده است؟

فرمودند: به خاطر اینکه خداوند [در عوض] برای زنان مهریه را قرار داده است.

ج. هشام بن سالم می‌گوید: ابن ابی العوجاء [از زندیق‌های معروف زمان امام صادق ع] [در مناظره‌ای] از محمد احول [از اصحاب امام صادق ع] پرسید: این چه وضعش است که برای زن بیچاره و ضعیف تنها یک سهم می‌دهند و برای مرد قوی و توانا دو سهم؟!

من این سوال را از امام صادق ع پرسیدم؛ فرمودند: چون عاقله* و نفقه [= تامین مخارج خانواده] و جهاد – و امام ع امور دیگری را هم برشمرد – برعهده زن نیست؛ و همه اینها برعهده مرد است؛ از این رو برای مرد دو سهم و برای زن یک سهم قرار دادند.

د. از امام صادق ع سوال شد: چرا در میراث سهم مرد دوبرابر سهم زن قرار داده شده است؟

فرمودند: چون دانه‌هایی که آدم و حوا در بهشت خوردند ۱۸ دانه بود که مرد دوازده‌تا را خورد و زن شش‌تا را؛ پس سهم ارث مرد دوبرابر سهم زن شد.

ه. از امام رضا ع روایت شده که شبیه سوال فوق را از امیرالمومنین ع پرسیدند و ایشان این گونه فرمود:

به خاطر آن سنبله [بوته گندم] که برای آن سه دانه بود و حوا که به خوردن آن مبادرت کرد یک دانه از آن را خورد و دوتا را به حضرت آدم خوراند؛ و از این رو در ارث، سهم مرد دوبرابر سهم زن شد.[۲۴]

علل الشرائع، ج‏۲، ص۵۷۰-۵۷۱؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۳۵۰

الف. حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الرَّبِيعِ الصَّحَّافُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع كَتَبَ إِلَيْهِ فِيمَا كَتَبَ مِنْ جَوَابِ مَسَائِلِهِ:

عِلَّةُ إِعْطَاءِ النِّسَاءِ نِصْفَ مَا يُعْطَى الرِّجَالُ مِنَ الْمِيرَاثِ لِأَنَّ الْمَرْأَةَ إِذَا تَزَوَّجَتْ أَخَذَتْ وَ الرَّجُلُ يُعْطِي، فَلِذَلِكَ وُفِّرَ عَلَى الرِّجَالِ؛ وَ عِلَّةٌ أُخْرَى فِي إِعْطَاءِ الذَّكَرِ مِثْلَيْ مَا تُعْطَى الْأُنْثَى لِأَنَّ الْأُنْثَى فِي عِيَالِ الذَّكَرِ إِنِ احْتَاجَتْ وَ عَلَيْهِ أَنْ يَعُولَهَا وَ عَلَيْهِ نَفَقَتُهَا وَ لَيْسَ عَلَى الْمَرْأَةِ أَنْ تَعُولَ الرَّجُلَ وَ لَا تُؤْخَذُ بِنَفَقَتِهِ إِنِ احْتَاجَ، فَوُفِّرَ عَلَى الرَّجُلِ لِذَلِكَ، وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ».

ب. أَخْبَرَنِي عَلِيُّ بْنُ حَاتِمٍ قَالَ أَخْبَرَنِي الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْدَانُ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

قُلْتُ لِأَيِّ عِلَّةٍ صَارَ الْمِيرَاثُ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ؟

قَالَ لِمَا جُعِلَ [جعل الله] لَهَا مِنَ الصَّدَاقِ.

ج. و عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ النَّهِيكِيُّ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ أَنَّ ابْنَ أَبِي الْعَوْجَاءِ قَالَ لِلْأَحْوَلِ: مَا بَالُ الْمَرْأَةِ الضَّعِيفَةِ لَهَا سَهْمٌ وَاحِدٌ وَ لِلرَّجُلِ الْقَوِيِّ الْمُوسِرِ سَهْمَانِ؟

قَالَ فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ: إِنَّ الْمَرْأَةَ لَيْسَ لَهَا عَاقِلَةٌ وَ لَا نَفَقَةٌ وَ لَا جِهَادٌ وَ عَدَّ أَشْيَاءَ غَيْرَ هَذَا وَ هَذَا عَلَى الرِّجَالِ فَلِذَلِكَ جُعِلَ لَهُ سَهْمَانِ وَ لَهَا سَهْمٌ.

د. حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ عَنْ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِيِّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ كَيْفَ صَارَ الْمِيرَاثُ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَقَالَ لِأَنَّ الْحَبَّاتِ الَّتِي أَكَلَهَا آدَمُ وَ حَوَّاءُ فِي الْجَنَّةِ كَانَتْ ثَمَانِيَةَ [ثمانی] عَشَرَ أَكَلَ آدَمُ مِنْهَا اثْنَتَيْ عَشْرَةَ حَبَّةً وَ أَكَلَتْ حَوَّاءُ سِتّاً فَلِذَلِكَ صَارَ الْمِيرَاثُ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ.

ه. حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ خَالِدِ بْنِ جَبَلَةَ الْوَاعِظُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُ سَأَلَهُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ عَنْ مَسَائِلَ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ لَهُ لِمَ صَارَ الْمِيرَاثُ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ قَالَ مِنْ قِبَلِ السُّنْبُلَةِ كَانَ عَلَيْهِ [كَانَتْ عَلَيْهَا] ثَلَاثُ حَبَّاتٍ فَبَادَرَتْ إِلَيْهَا حَوَّاءُ فَأَكَلَتْ مِنْهَا حَبَّةً وَ أَطْعَمَتْ آدَمَ حَبَّتَيْنِ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ وَرِثَ الذَّكَرُ [وُرِّثَ لِلذَّكَرِ] مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ.[۲۵]

 

ه. تفسیم ارث بعد از ادای دین و وصیت

۷) الف. از امام باقر ع روایت شده است که امیرالمومنین ع فرمودند:

همانا ادای بدهکاری مقدم بر وصیت است، و وصیت در پی ادای دین انجام می‌شود؛ سپس نوبت به تقسیم میراث می‌رسد بعد از انجام وصیت؛ [و در زمینه تقسیم ارث هم] همانا اولین چیزی که ادا می‌شود کتاب و دستور الهی است. [ظاهرا یعنی اول سهم‌های تعیین شده در قرآن، و سپس بقیه سهمها]

الكافي، ج‏۷، ص۲۴؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۱۹۳؛ تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۶[۲۶]

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ‏ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ص إِنَّ الدَّيْنَ قَبْلَ الْوَصِيَّةِ ثُمَّ الْوَصِيَّةَ عَلَى أَثَرِ الدَّيْنِ ثُمَّ الْمِيرَاثَ بَعْدَ الْوَصِيَّةِ فَإِنَّ أَوَّلَ الْقَضَاءِ كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.[۲۷]

ب. در همین راستا از امیرالمومنین ع روایت شده است: شما در این آیه [= «بعد از وصیتی که بدان وصیت شده‌اید یا بدهی‌ای»] وصیت را قبل از دین و بدهکاری می‌خوانید، در حالی که رسول الله دین و بدهکاری را پیش از وصیت مقرر فرمود.

مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۶

روي عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ إِنَّكُمْ تَقْرَءُونَ فِي هَذِهِ الآية [= مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها أَوْ دَيْنٍ] الْوَصِيَّةَ قَبْلَ الدَّيْنِ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَضَى بِالدَّيْنِ قَبْلَ الْوَصِيَّةِ.

 

۸) از امام صادق ع سوال شد درباره شخصی که به شخص دیگری وصیت کرده است [= او را وصی خود قرار داده] و بدهی‌ای برعهده‌اش است.

فرمودند: این شخص آنچه از بدهی برعهده او بوده ادا می‌کند و ما بقی را بین ورثه او تقسیم می‌نماید.

گفتم: اگر این بدهی‌اش از ارثی که برجای گذاشته بیشتر باشد، مازادش را از وارثان می‌گیرند یا برعهده این وصی است؟

فرمود: از ورثه گرفته نمی‌شود؛ و این وصی [در صورتی که وصایت وی را قبول کرده باشد] ضامن آن است.

الكافي، ج‏۷، ص۲۴؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۲۲۴؛ تهذيب الأحكام، ج‏۹، ص۱۶۸

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ رَجُلٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ أَوْصَى إِلَى رَجُلٍ وَ عَلَيْهِ دَيْنٌ.

فَقَالَ يَقْضِي الرَّجُلُ مَا عَلَيْهِ مِنْ دَيْنِهِ وَ يَقْسِمُ مَا بَقِيَ بَيْنَ الْوَرَثَةِ قُلْتُ فَسُرِقَ [فَيُفَرِّقُ الْوَصِيُّ] مَا كَانَ أَوْصَى بِهِ مِنَ [فی] الدَّيْنِ مِمَّنْ يُؤْخَذُ الدَّيْنُ، أَ مِنَ الْوَرَثَةِ [أَمْ مِنَ الْوَصِيِّ]؟

قَالَ لَا يُؤْخَذُ مِنَ الْوَرَثَةِ وَ لَكِنَّ الْوَصِيَّ ضَامِنٌ لَهَا.

 

۹) حسن بن جهم می‌گوید: از امام رضا ع سوال کردم درباره مردی که من به او بدهکار بودم و مُرد و فرزندانی اعم از مرد و زن و خردسال برجای گذاشت؛ مردی از آنان نزد من آمد و گفت: آنچه را که به پدر ما بدهکار بوده‌ای حلال کردم؛ سهم خودم که برای تو باشد، و سهم برادران و خواهرهایم هم بر تو حلال باشد و من ضامن می‌شوم که آنان را از تو راضی کنم.

فرمود: پس در این صورت تو در گشایش و آزادی هستی.

گفتم: اگر به آنها نداد چطور؟

فرمود: این برعهده اوست.

گفتم:اگر بقیه ورثه سراغ من آمدند و گفتند حق ما را بده؟!

فرمود: در ظاهر حکم به نفع آنان داده می‌شود؛ اما بین تو و خدایت تو مدیون آنها نیستی، اگر که آن مردی که بر تو حلال کرد برای تو ضمانت کرده باشد که رضایت آنان را به دست می‌آورد و اوست که باید آنچه ضمانت کرده را عمل کند.

گفتم: چه می‌فرمایید در مورد کودکی که به مادرش بگوید حلالش کن!

قرمود: بله [= جایز است] در صورتی که مادر مالی که بدان وسیله او را راضی کند یا به او بدهد داشته باشد.*

گفتم: اگر نداشته باشد چطور؟

فرمودند: خیر!

گفتم: اما من شنیده بودم که شما فرموده‌اید حلال کردن این مادر جایز است.

فرمود: مقصودم وقتی بود که او مالی داشته باشد.

گفتم: آیا پدر می‌تواند از طرف پسرش حلال کند؟

فرمود: ما با امام کاظم ع [=پدرمان] در این زمینه کاری نداشتیم، در اموال ما هرچه می‌خواست انجام می‌داد.**

گفتم: اگر آن مرد از طرف این کودک هم برایم ضمانت کرد و مساله برای من در خصوص سهم او حلال شد؛ حالا اگر آن مرد پیش از آنکه آن کودک به سن بلوغ برسد مُرد، آیا چیزی برعهده او نیست؟

فرمود: مطلب همان گونه است که با تو شرط کرده بود.

* مرحوم مجلسی توضیح داده که ظاهرا این بدان جهت است که به مصلحت کودک باشد و کودک ضرر نکند، زیرا کودک حق تصرف در اموالش را ندارد (ملاذ الأخيار في فهم تهذيب الأخبار، ج‏۱۵، ص۲۵)

** ظاهرا مقصود این است که از سیره امام کاظم ع شاهدی بیاورند که چنین تصرفی از جانب پدر مجاز است.

الكافي، ج‏۷، ص۲۵؛ تهذيب الأحكام، ج‏۹، ص۱۶۷-۱۶۸

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع عَنْ رَجُلٍ مَاتَ وَ لَهُ عَلَيَّ دَيْنٌ وَ خَلَّفَ وُلْداً رِجَالًا وَ نِسَاءً وَ صِبْيَاناً. فَجَاءَ رَجُلٌ مِنْهُمْ، فَقَالَ: أَنْتَ فِي حِلٍّ مِمَّا لِأَبِي [مِنْ مَالِ أَبِي] عَلَيْكَ مِنْ حِصَّتِي وَ أَنْتَ فِي حِلٍّ مِمَّا لِإِخْوَتِي وَ أَخَوَاتِي وَ أَنَا ضَامِنٌ لِرِضَاهُمْ عَنْكَ.

قَالَ تَكُونُ [یکون] فِي سَعَةٍ مِنْ ذَلِكَ وَ حِلٍّ.

قُلْتُ فَإِنْ لَمْ يُعْطِهِمْ؟

قَالَ كَانَ ذَلِكَ فِي عُنُقِهِ.

قُلْتُ فَإِنْ رَجَعَ الْوَرَثَةُ عَلَيَّ فَقَالُوا أَعْطِنَا حَقَّنَا؟

فَقَالَ لَهُمْ ذَلِكَ فِي الْحُكْمِ الظَّاهِرِ فَأَمَّا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَنْتَ مِنْهَا فِي حِلٍّ إِذَا كَانَ الرَّجُلُ الَّذِي أَحَلَّ لَكَ [حَلَّلَكَ] يَضْمَنُ لَكَ عَنْهُمْ رِضَاهُمْ فَيَحْتَمِلُ الضَّامِنُ [لِمَا ضَمِنَ] لَكَ.

قُلْتُ فَمَا تَقُولُ فِي الصَّبِيِّ لِأُمِّهِ أَنْ تُحَلِّلَ؟

قَالَ نَعَمْ إِذَا كَانَ لَهَا مَا تُرْضِيهِ [به] أَوْ تُعْطِيهِ.

قُلْتُ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهَا؟

قَالَ فَلَا.

قُلْتُ فَقَدْ سَمِعْتُكَ تَقُولُ إِنَّهُ يَجُوزُ تَحْلِيلُهَا.

فَقَالَ إِنَّمَا أَعْنِي بِذَلِكَ إِذَا كَانَ لَهَا مَالٌ.

قُلْتُ فَالْأَبُ يَجُوزُ تَحْلِيلُهُ عَلَى ابْنِهِ؟

فَقَالَ لَهُ مَا كَانَ لَنَا مَعَ أَبِي الْحَسَنِ ع أَمْرٌ يَفْعَلُ فِي ذَلِكَ مَا شَاءَ.

قُلْتُ فَإِنَّ الرَّجُلَ ضَمِنَ لِي عَنْ ذَلِكَ الصَّبِيِّ وَ أَنَا مِنْ حِصَّتِهِ فِي حِلٍّ فَإِنْ مَاتَ الرَّجُلُ قَبْلَ أَنْ يَبْلُغَ الصَّبِيُّ فَلَا شَيْ‏ءَ عَلَيْهِ؟

قَالَ الْأَمْرُ جَائِزٌ عَلَى مَا شَرَطَ لَكَ.

و. اصلاح رسوم غلط اجتماعی

در فرازی از این آیه هشداری است برای اصلاح برخی سنت‌های غلط اجتماعی، که ائمه این اصلاح را عمومیت داده‌اند:

۱۰) یکی از شیعیان روایت کرده است که در مدینه ازدواج کردم و مدتی بعد از ازدواجش امام صادق ع را ملاقات نمودم.

امام از من پرسید: [همسرت را] چگونه یافتی؟

گفتم: مردی ندیدم که خوبی‌ای در زنی که با او ازدواج کرده سراغ داشته باشد مگر اینکه من هم آن خوبی را در این یافتم؛ ولیکن به من خیانت کرد!

فرمود: چطور؟

گفتم: برایم دختر به دنیا آورد!

حضرت فرمود: نکند [از دختر] بدت می‌آید! همانا حداوند می‌فرماید: «پدرانتان و فرزندانتان، نمی‌دانید کدامیک برایتان سودمندتر است» (نساء/۱۱)

الكافي، ج‏۶، ص۵

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مِهْزَمٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الْكَرْخِيِّ عَنْ ثِقَةٍ حَدَّثَهُ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ:

تَزَوَّجْتُ‏ بِالْمَدِينَةِ؛ فَقَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: كَيْفَ رَأَيْتَ؟

قُلْتُ مَا رَأَى رَجُلٌ مِنْ خَيْرٍ فِي امْرَأَةٍ إِلَّا وَ قَدْ رَأَيْتُهُ فِيهَا؛ وَ لَكِنْ خَانَتْنِي!

فَقَالَ وَ مَا هُوَ؟

قُلْتُ وَلَدَتْ جَارِيَةً!

قَالَ لَعَلَّكَ كَرِهْتَهَا؟! إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ: «آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعا».[۲۸]

تدبر

۱) «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ … مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً»

اگر از آیاتی که به طور کلی درباره سهم داشتن هریک از زن و مرد در ارث، ویا لزوم رعایت سهم یتیمان و اینکه کسی را نباید از ارثی که خدا برایش قرار داده محروم کرد، ویا توصیه‌های اخلاقی در زمینه ارث (مانند آیات ۷و۸ همین سوره نساء) آمده صرف نظر کنیم و صرفا بخواهیم سراغ آیاتی برویم که مقدار سهم‌الارث را معین کرده‌اند، سه آیه در قرآن کریم است که به این موضوع پرداخته است که همگی در سوره نساء آمده‌اند: آیات ۱۱ و ۱۲ و ۱۷۶٫

در آیه حاضر بعد از اینکه برخی از سهم‌الارث‌ها را بیان می‌کند تذکر می‌دهد که این نوع تقسیم ارث بر اساس علم و حکمت خداوندی است و شما واقعا نمی‌دانید که چه کسانی واقعا بیشتر برای شما سودمندند که بخواهید همه چیز را با وصیت خودتان حل کنید و اصرار داشته باشید که سهم‌الارث را صرفا بر اساس نظر شخصی خود تقسیم کنید؛ و بویژه، تعبیر «آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً» از شواهدی است که نشان می‌دهد که حکم ارث بر یک اساس تکوینی فطری بنا نهاده شده است؛ نه صرفا یک قرارداد و اعتبار محض باشد. (المیزان، ج۴، ص۲۱۰)

مقدمه: ارث در اسلام

در نگاه غربی روابط اجتماعی و خانوادگی انسانها صرفا تابع توافق و قرارداد و دلخواه افراد تنظیم می‌شود؛ اما در شریعت اسلام، حتی اگر اغلب شرکت‌های اجتماعی را قراردادی بدانیم، وضعیت خانواده یک وضعیت قراردادی-طبیعی است (مطهری، نظام حقوق زن در اسلام، ص۱۲)‌ و از این رو، همه چیز صرفا تابع قراردادها و دلخواه‌ها نیست.

از این رو، در زمینه ارث این گونه نیست که صرفا وصیت میت تکلیف همه چیز را تعیین کند؛ و یا بازماندگان به نحو مساوی همه چیز را بین خود تقسیم کنند؛ بلکه در نگاه اسلامی لااقل سه مطلب جدی گرفته شده است:

اولا اگر چه هرکس در زمان حیاتش هرگونه که بخواهد می‌تواند اموالش را تقسیم کند، اما اگر مُرد وصیتش فقط در یک سوم اموالش قابل اجراست؛ شاید این شرط را اسلام بدین جهت گذاشته که جلوی اجحافی که گاه به خاطر حب و بغض‌ها رخ می‌دهد را بگیرد؛ چنانکه در فضاهای غربی فراوان می‌شنویم که مثلا پدری به خاطر لجبازی یا کدورتی همه فرزندان و حتی نزدیکان خود را از ارث محروم کرد و کل ماترک خود را به یکی از دوستانش و یا حتی برای سگ خودش قرار داد و … . در اسلام چنین چیزی امکان ندارد.

ثانیا بین وارثان یک طبقه‌بندی پیچیده‌ای انجام داده است: سه طبقه اصلی قرار داده که تا یکی از طبقه قبل باقی است، به طبقات بعدی چیزی نمی‌رسد؛[۲۹] این طبقات به ترتیب عبارتند از:

طبقه اول: فرزندان و والدین؛ در این طبقه، اگر فرزندانی در کار نباشد فرزندانِ فرزندان (نوه‌ها) در درجه دوم وارد تقسیم می‌شوند؛ و اگر آنها هم نباشند، فرزندان فرزندان فرزندان (نبیره‌ها) وارد تقسیم می‌شوند.

طبقه دوم: برادران و خواهران و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها؛ در این طبقه، اگر اینها نباشند در درجه دوم، نوبت به برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها و والدینِ پدربزرگ و مادربزرگ‌ها می‌رسد.

طبقه سوم: عمو و عمه و دایی و خاله است؛ که اگر اینها نباشند در درجه بعد به فرزندان اینها؛ و اگر آنها هم نباشند، به فرزندان آنها، و عمو و عمه و دایی و خاله‌ی والدین می‌رسد.

در کنار این طبقات همسر شخص است؛ کسی است که با همه طبقات ارث می‌برد و مانع از ورود طبقه بعدی نمی‌شود؛ یعنی سهم معینی دارد، که از یک حدی بیشتر نمی‌شود (و از این رو، اگر طبقه اول نبود، طبقه بعدی وارد می‌شود و مابقی را به همسر نمی‌دهند) و از یک حدی هم کمتر نمی‌شود (یعنی اگر مهمترین افراد طبقه اول باشند باز سهم او محفوظ است). شاید متمایز کردن همسر این است که همسر تنها شخصی است که با رابطه سببی مستقیم جزء خویشاوندان انسان می‌شود؛ از این جهت هم ظرفیت زیادی برای سوءاستفاده هست (با کسی که پولدار است ازدواج کنند تا همه اموالش را به ارث ببرند) و هم به خاطر اینکه عضو طبیعیِ خانواده همسرش نیست امکان ظلم به وی بیشتر است (اعضای فامیل با هم تبانی کنند و وی را محروم سازند)‌شاید بدین جهات بوده که برای وی وضعیت خاصی در نظر گرفته‌اند که سهمش از یک حدی بیشتر، و از یک حدی کمتر نشود.

ثالثا در هر طبقه‌ای این گونه نیست که افراد سهم مساوی ببرند؛ ویا اینکه با وجود افراد دیگر مقدار ارثشان تغییری نکند؛ بلکه به خاطر ضوابط بسیار پیچیده‌ای که در روابط اجتماعی انسانها با همدیگر وجود دارد و ملاحظات اجتماعی متعددی که در نحوه تامین مخارج خانواده‌ها در اسلام مد نظر قرار گرفته، سهم‌های افراد هر طبقه هم با نسبت‌های خاصی برقرار شده است. یکی از این پیچیدگی‌ها این حاجب شدن برخی از افراد برای سهم بردن برخی دیگر است؛ یعنی گاه وجود یک نفر در یک طبقه یا حتی در طبقه دیگر، موجب می‌شود که کسی در جایی سهم ارثش بیشتر ویا کمتر شود. گاه مواردی پیش می‌آید که وجود (یا عدم)‌یک نفر موجب کاهش (یا افزایش) ‌سهم کسی می‌شود، بدون اینکه خود آن شخص که چنین نقشی را ایفا کرده،‌از ارث سهمی داشته باشد. نمونه بارزش در تدبر ۷ بیان خواهد شد.

 

۲) «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ»

این آیه (به همراه دو آیه دیگر) در مقام بیان سهم‌الارث شرعی‌ افراد است و برخی افرادی که نزد خداوند سهمشان به صورت قطعی معین شده است را بیان می‌کند. ضوابطی که در این آیه بیان شده بدین قرار است:

الف. در مورد فرزندان، در حالت عادی، سهم شخص مذکر دو برابر سهم شخص مونث است. (در آیه ۱۷۶ خواهیم دید که این ضابطه در طبقه دوم، و بین برادران و خواهران هم پیاده می‌شود؛ و البته در طبقه‌های مختلف با برخی شرایط، این سهم ممکن است تغییراتی کند؛ یعنی با پیچیدگی‌هایی ممکن است مثلا نوه‌های مذکر حتی نصف نوه‌های مونث ارث ببرند.)

ب. اگر فرزندان میت فقط دخترند و نه پسر، آنگاه اگر فقط یک دختر است، نصف میراث؛ و اگر بیش از یک دختر است دوسوم میراث به او می‌رسد؛ که البته ممکن است سهم دختران (به خاطر وجود یا عدم همسر و والدین میت) بیشتر ویا کمتر هم بشود. (اگر والدین و همسر –اعم از زوج یا زوجه- یا یکی از والدین و شوهر زنده باشند، ابتدا سهم همسر و والدین کسر می‌شود و باقیمانده‌اش -که کمتر از دوسوم است- به دختران می‌رسد؛ اگر فقط والدین زنده باشند دقیقا دوسوم سهم دختران خواهد شد؛ و در بقیه حالات سهم دختران بیش از دوسوم خواهد شد)

ج. سهم هریک از والدین،

ج.۱٫ اگر میت فرزند داشته باشد، سهم هریک از آن والدین، حداقل یک ششم است. (بقیه به همسر و فرزند می‌رسد)

ج.۲٫ اگر میت فرزند نداشته باشد؛ سهم مادرش حداقل یک سوم است؛ اما اگر میت برادرانی داشته، سهم مادرش همان یک ششم است. (در هر دو صورت مذکور، سهم همسر داده‌ می‌شود و بقیه به پدر می‌رسد)

 

۳) «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»

هم در طبقه اول، در مورد فرزندان (با توجه به این آیه)، و هم در طبقه دوم، در بین خواهر و برادران (با توجه به آیه ۱۷۶ همین سوره)، در حالت عادی، [یعنی غیر از برخی شرایط خاص] سهم فرد مذکر دوبرابر فرد مونث است.

بحثی در فلسفه احکام: چرایی تفاوت ارث زن و مرد

دوبرابر بودن سهم مرد در ارث،‌ یک ضابطه عمومی و صددرصدی نیست؛ بلکه ارث در شرایط مختلف متفاوت می‌شود و در موارد متعددی ارث زن و مرد مساوی است (مثلا در اغلب حالات در ارثی که پدر و مادر می‌برند؛ یا در سهم ارث خواهران و برادرانِ مادری، حدیث ۴٫ب) گاه ممکن است سهم جنس مونث دوبرابر سهم جنس مذکر شود (مانند جایی که شخصی بمیرد و فقط والدین و دو دختر از او بمانند؛ بر اساس همین آیه ۱۱، هریک از دختران یک سوم، ولی پدر یک ششم سهم دارد؛ یا اینکه اگر ارث به طبقه دوم برود و نوه‌های دختری میت، پسر باشند؛ و نوه‌های پسریِ میت، دختر باشند؛ سهم دختران دوبرابر پسران است) و یا حتی گاه سهم جنس مونث سه برابر مذکر می‌شود (مانند جایی که از میت فقط یک دختر و یک پدر بماند، که سهم دختر سه برابر سهم پدر می‌شود، حدیث ۴٫الف).

پس این یک قاعده عمومی نیست که سهم مذکر همواره دوبرابر مونث باشد؛ اما بی‌تردید در برخی موارد چنین است.

درباره چرایی آن قبلا (تدبر۱) اشاره شد که در شریعت اسلام، حتی اگر اغلب شرکت‌های اجتماعی را قراردادی بدانیم، وضعیت خانواده یک وضعیت قراردادی-طبیعی است و تفاوت‌های واقعی و نسبت‌هایی که بین افراد در خانواده برقرار می‌شود، اقتضائات حقوقی متفاوتی را پدید می‌آورد که در تمامی احکام، از جمله هنگام تقسیم ارث، باید آنها را در نظر گرفت. مثلا هیچکس نمی‌تواند به بهانه تساوی افراد، وظیفه تمامی افراد در تامین درآمد خانواده را یکسان قلمداد کند و مدعی شود که کودکان و نوجوانان هم به اندازه پدر باید در تامین درآمد خانواده نقش ایفا کنند.

اسلام با توجه به تفاوت‌های زن و مرد، و نیز سایر تفاوتها در بین افراد خانواده، گاه وظایف و به تبعِ آن حقوق متفاوتی را برای افراد قرار داده است؛ و از این رو، باید برای قضاوت درباره حکم اسلام، مساله را به صورت سیستمی و یکپارچه مورد توجه قرار داد، نه یکسویه.

در اسلام به دلایلی که ان شاء الله در بحث از آیه ۳۴ بیان خواهد شد، مسئولیت تامین مخارج خانواده بر دوش مرد گذاشته شده، و نه زن؛ و به تبع این مسئولیت، درآمدهای متفرقه‌ای که به اعضای خانواده ممکن است برسد را به سمت مرد هدایت کرده است، زیرا درآمد او، فقط برای خودش نیست؛ برخلاف درآمد زن، که درآمدش صرفا برای خودش است و شرعا موظف نیست مخارج خانواده را تامین کند.

در روایات اهل بیت ع، علاوه بر این (حدیث ۶٫الف)، به دلایل دیگری هم برای این نکته اشاره کرده‌اند:

اینکه زن، مهریه هم دریافت می‌کند؛ در حالی که مرد پرداخت‌کننده مهریه است. (یعنی باز هم در عرصه خانواده، مرد است که باید خرج کند و زن در خود ازدواجش هم درآمد اضافه‌ای به دست می‌آورد) (حدیث۶٫ب)

اینکه مرد علاوه بر افراد خانواده کوچک خود، که موظف به تامین مخارجشان است، باید در مواردی مخارج خانواده بزرگتر (در جایی که یکی از خویشاوندان مرتکب قتل غیرعمد شود، دیه مقتول را کل مردان فامیل باید پرداخت کنند) و نیز برخی از مخارج کل جامعه (موظف است در جهاد، یا با جان خویش، و یا لااقل با مال خویش مشارکت کند) بر دوشش است. (حدیث ۶٫ج)

همه اینها نشان می‌دهد که مساله تقسیم ارث، کاملا در فضای ملاحظات سایر احکام اسلام در عرصه خانواده این گونه مقرر شده است؛ نه صرفا به عنوان یک مساله جداگانه؛ و بویژه همین که در برخی از روابط خانوادگی، وضعیت به گونه‌ای درمی‌آید که ارث زن و مرد مساوی ویا حتی سهم زن بیش از مرد می‌شود بخوبی نشان می‌دهد که باید مساله را به نحو سیستمی ملاحظه کرد نه منفرد.

اکنون براحتی می‌توان به برخی از شبهات ناظر به حقوق زن پاسخ گفت:

شبهه ۱: ارزش زن نصف مرد است!

یکی از شبهات رایج علیه اسلام که اسلام را به مردسالاری و تضییع حقوق زنان متهم می‌کنند این است که ارزش زن در اسلام، نصف مرد است؛ چرا که ارث و دیه او نصف مرد می‌باشد.

پاسخ:

این شبهه ناشی از این است که احکام حقوقی زن و مرد در اسلام کاملا به عنوان احکام قراردادی محض، و بدون هیچ پشتوانه‌ای در واقعیت قلمداد شده است. در حالی که دیدیم که قوانین ارث کاملا در فضای سیستمی و ملاحظات تفاوت‌های واقعی زن و مرد و نقش‌ها و مسئولیت‌های متفاوت آنها در خانواده، و نیز سایر روابط و نقش‌آفرینی‌های انسانها در خانواده و جامعه طراحی شده است. اکنون فقط می‌افزاییم احکام ارث با دیه متفاوت است؛‌ در خصوص دیه بحثهای دیگری نیز باید مطرح کرد و چه‌بسا کسی همین تفاوت را به نفع زن بداند، نه به نفع مرد؛ و بگوید وقتی مردی می‌میرد، دیه دو برابری او به زنش (و دیگران) می‌رسد در حالی که وقتی زنی می‌میرد دیه او به شوهر (و دیگران) می‌رسد؛ پس می‌توان گفت: اسلام سهم زن را دو برابر سهم مرد قرار داده است! (این مساله فقط برای اشاره به این بود که اگر گیرنده مال مد نظر باشد، نمی‌توان گفت لزوما در دیه، سهم مرد بیشتر است؛ بلکه چنانکه ان شاء الله اگر به بحث از آیه ۱۷۸ سوره بقره برسیم خواهیم دید که مساله در دیه اقتضائات خاص خود را دارد، که اگرچه در مواردی شبیه ارث است اما تفاوت‌هایی هم دارد.

شبهه ۲: مهر و نفقه، جبران ظلم به زن در ارث و دیه

شبهه این است که اسلام چرا ارث و دیه زن را نصف مرد قرار داده و بدین طریق به او ظلم کرده، که بعداً بخواهد با مهر و نفقه آن را جبران کند. ارث و دیه را برابر کند، و مهر و نفقه هم نیازی نیست.

پیشفرض این شبهه هم آن است که نظام خانواده را همچون یک شرکت اجتماعی قراردادی محض قلمداد کرده، که توضیح بیشتر درباره چرایی اینکه نفقه بردوش مرد گذاشته شده در آیه ۳۴ خواهد آمد.

اشکال دیگری که در این شبهه است، این است که در این شبهه جای علت و معلول اشتباه گرفته شده است. شهید مطهری در پاسخ این شبهه تذکر داده که «وضع ارثى زن، معلول مهر و نفقه است نه علت آن.» (نظام حقوق زن در اسلام، ص۲۷۵) یعنی ابتدا قانون نفقه را قرار داده‌اند، و به علتِ وجود این قانون، بوده که ارث را آنچنان کرده‌اند؛ نه اینکه اول ارث را چنین تقسیم کنند، و سپس به خاطر جبرانش نفقه را برعهده مرد بگذارند.

در اینجا شاید کسی اشکال کند که به چه دلیل، این را علت و آن را معلول دانسته‌اید و نه بالعکس. پاسخش این است که در طراحی هر نظام حقوقی، ابتدا وضعیت اصلی و عمومی را در نظر می‌گیرند و برایش قانون وضع می‌کنند، سپس سراغ حالات استثنایی و خاص می‌روند. آنچه در مقام قانون‌گذاری خانواده اولیت دارد، شکل‌گیری اصل خانواده و نیز تامین مخارج آن است که مهریه ناظر به اولی و نفقه ناظر به دومی است؛ و از این رو یافتن شغلی برای تامین مناسب خانواده در درجه اول وظیفه مرد است. اموری مانند ارث و دیه، از درآمدهای متفرقه‌ای است که به طور غیرمنتظره و ناخواسته به انسان می‌رسد و هر قانون‌گذار حکیمی، ابتدا قوانینی برای وضیعت عادی و طبیعی خانواده می‌گذارد و سپس سراغ چنین حالت‌هایی که در زندگی هرکس، وقوعش غیرمنتظره‌ای و موادرش بسیار معدود است، می‌رود.

 

۴) «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»

تعبیر «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» بطلان این حکم جاهلیت است که به زنان ارث نمی‌دادند؛ و نکته جالب توجه این است که نه تنها سهم ارث برای زنان را جدی کرده، بلکه گویی با این تعبیر زن را مبنای تقسیم ارث قرار داده؛ و سهم مرد را مطابق با سهمی که برای زن مقرر شده، تعریف نموده است؛ و این تعبیر (که سهم مرد برابر سهم دو زن است)‌ اگر با دقت توجه شود، تفاوت دارد با این تعبیری که در عوام رایج شده و مبنا را سهم مرد قرار می‌دهند و می گویند «سهم زن نصف مرد است» [و حتی نفرمود «سهم مرد دوبرابر سهم زن است]؛ و موید دیگر این نکته آن است که این آیه (و نیز آیه بعد و آیه ۱۷۶ که در مقام تعیین سهم‌الارث می باشند) فقط حکم زنان را صریحا متعرض شده (مثل حکم تک‌دختر و دو دختر و مادر و …) و حکم‌های مردان را تنها به تبع زنان یا همراه با زنان مورد توجه قرار داده است.

شبهه: مساوی کردن سهم ارث زن و مرد، احیای جایگاه زن در برابر مرد است!

برخی می‌گویند زنان در جاهلیت هیچ سهمی از ارث نمی‌بردند و اسلام با دادنِ معادلِ نیمی از سهم‌الارث مردان به زنان، گام اول را برای احیای حقوق زنان برداشت؛ اما این گام ناتمام مانده؛ و ما با دادن سهم معادل مردان به زنان، باید این گام را تکمیل کنیم!

پاسخ

این شبهه نه‌تنها بر فهم غلطی از رابطه ارث تکیه کرده، بلکه بر درکی بسیار عوامانه از دین و شریعت الهی استوار است، و اگر گوینده این سخن بخواهد واقعا بدانچه گفته ملتزم باشد، مستلزم انکار نبوت، ویا دست کم، انکار خاتمیت و ادعای نبوت جدید است!

وی منکر نبوت یا خاتمیت است، زیرا اگر نبوت، آوردن پیام از جانب خداوند است، آنگاه نسخ و عوض شدن حکم یک شریعت الهی، تنها و تنها توسط یک پیامبر الهی انجام‌پذیر است. کسی که می‌گوید پیامبر اسلام این کار را شروع کرد و من ادامه می‌دهم؛ خودش را در عرض پیامبر قرار داده است؛ از این رو یا منکر نبوت ایشان است و با این سخن، این قانون را کار شخصِ خود پیامبر (و نه دستور الهی) می‌داند؛ ویا اگر این را واقعا دستور خدا می‌داند، و الان از گام بعدی دستور الهی سخن می‌گوید، غیرمستقیم مدعی آن است که تغییر شرایع الهی همچنان ممکن است و خاتمه یافتن تغییر در شریعت الهی را منکر شده، خودش را هم دارای نبوت و آورنده شریعت جدید قلمداد کرده است!

و درکش از شریعت الهی بسیار عوامانه و مبتذل است؛ زیرا قرآن کریم مبنا و معیار تعیین سهام را سهم مرد قرار نداده تا ادعا شود که سهم زن را نصف او داده است؛ بلکه مبنای سهم را سهم زنان قرار داده، و سهم مرد را دوبرابر او کرده است. شاید کسی بگوید بالاخره چه تفاوتی دارد: در هر دو صورت، سهم زن نصف مرد است؛ اما اگر نگاه سیستمی به احکام خانواده و ارث –که در تدبر ۲ بیان شد – جدی گرفته شود تفاوت این دو تعبیر آشکار می‌گردد. در واقع، یک مبنای اولیه برای تقسیم ارث هست؛ که سهمی مساوی به هرکس اختصاص می‌یابد. اما امور پیرامونی‌ای وجود دارد که موجب می گردد سهم الارثِ هرکس، کم یا زیاد شود. کسی که می گوید «سهم زن نصف سهم مرد است» فرض را بر این گذاشته که ابتدا سهم مساوی قرار داده‌اند، بعد چون زن کم‌اهمیت‌تر از مرد بوده، سهم وی را نصف کرده‌اند. اما وقتی قرآن تعبیر را به این صورت بیان می‌کند که «سهم مرد معادل سهم دو زن است» اشاره دارد که در نگاه اولی سهم مساوی‌ای برای هر دو قرار داده‌ایم؛ اما با توجه به ملاحظاتی سهم مرد را بیشتر کرده‌ایم؛ که مهمترین رکن آن ملاحظه – چنانکه در تدبر ۲ بیان شد – این است که اسلام بار اصلی مخارج خانواده را بر دوش مرد قرار داده است. گویی با این تعبیر بیان می‌فرماید که ما ابتدا سهم زن را قرار دادیم و همین سهم را به مرد هم دادیم؛ سپس چون دیدیم که مرد علاوه بر خرج خود، باید مخارج خانواده را هم عهده دار شود، معادل سهم یک زن دیگر به او اختصاص دادیم؛ و سهم یک مرد معادل سهم دو زن شد.

جالب اینجاست که نه‌تنها این گونه تعبیر نکرد که «سهم زن نصف مرد است» بلکه حتی نفرمود «سهم مرد دوبرابر سهم زن است»، بلکه فرمود «سهم مرد برابر سهم دو زن است»؛ که این تعبیر موید بسیار قوی‌ای است بر این مدعا که سهم پایه و معیار، سهم زن است؛ یعنی «سهم یک زن» یک سهم کامل در محاسبه قرار می‌گیرد و هر مقدار کاستن و افزودنِ ناشی از ملاحظات اجتماعی و اقتصادی دیگر، با این سهم سنجیده می‌شود.

 

۵) «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ»

این آیه می‌فرماید اگر بیش از دو دختر باشند چنین و اگر یکی باشد چنان؛ گویی درباره دو دختر ساکت است. اما اجماع بر این است که حکم دو دختر همین دوسوم است. درباره چرایی دلالت این آیه بر حکم دوسوم برای دو دختر این تبیین‌ها مطرح شده است:

الف. چون در آیه ابتدا فرمود «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» پس اولین سهمی که برای دختر و پسر برشمرد دوسوم برای پسر و یک سوم برای دختر است؛ و اکنون وقتی دو دختر شد طبیعتا دوسوم می‌شود. (کلینی در: الكافي، ج‏۷، ص۷۳[۳۰]؛ و ابوالعباس مبرد، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۵) درباره اینکه چگونه چنین تلازمی در کار است، چند گونه توضیح داده شده است:

الف.۱٫ در عبارت «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» وقتی سهم دختر و پسر را مقایسه می‌کنیم دوسوم سهم پسر است؛ و همین که آیه در مقام مقایسه این دو نفرمود  «للذكر مثل حظي الأنثى: برای پسر مانند دوبرابر سهم دختر است» و نیز نفرمود «للذکر مثلا حظ الأنثى: برای پسر دوهمانند سهم دختر است»، بلکه فرمود «سهم پسر مانند سهم «دو دختر» است» ، این نشان می‌دهد که سهم دو دختر، به‌خودی خود و بتنهایی اگر می‌بود، دوسوم است. (الميزان، ج‏۴، ص۲۰۸؛ ابومسلم اصفهانی، به نقل از مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۱۰)

الف.۲٫ طبق عبارت «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» وقتی یک دختر در مقابل یک پسر باشد، سهم یک دختر یک سوم است؛ پس به طریق اولی، وقتی یک دختر در مقابل یک دختر باشد (دو دختر، یعنی یک دختر در مقابل یک دختر) باز هم باید سهم یک دختر، حداقل همان یک سوم باشد، بویژه که پسر از دختر ضعیفتر است. (ابوبکر رازی،  به نقل از مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۱۰)

الف.۳٫ در عبارت «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» واضح است که سهم دو دختر بیش از سهم یک دختر است [چون فرمود «سهم پسر» مانند سهم «دو دختر» است و معلوم است که سهم دو دختر را بیش از سهم یک دختر دانسته است؛ وگرنه معنای این جمله این می‌شد که سهم دختر و پسر مساوی است!] و وقتی طبق همین عبارت، محاسبه سهم یک دختر، به اندازه یک سوم می‌شود، لازم می‌آید سهم دو دختر، به اندازه دوسوم شود! (مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۱۰)

تبصره: به نظر می‌رسد راه حل دوم و سوم، باید به نحوی به راه حل اول برگدد وگرنه مبتنی بر «قیاس» است که نه‌تنها در فقه شیعه مردود است؛ بلکه در خود آیه هم مردود می‌شود؛ یعنی چون عبارت، نتیجه محاسبه وقتی یک دختر در مقابل یک پسر است را یک سوم برای دختر دانسته، خواسته‌اند با قیاس به این حالت، هرحالت دیگری هم پیش آید، سهم دختر را یک سوم قلمداد کند؛ در حالی که در خود همین آیات، حالتهای خلافش در کار آمده است، چنانکه در همین آیه سهم یک دختر تک را نصف دانسته است.

ب. آیه با تعبیر «بیش از دو دختر» در مقام بین «دو دختر و بیش از آن است» و شبیه این تعبیرات باز هم داریم چنانکه در روایت نبوی آمده «لا تسافر المرأة سفرا فوق ثلاثة أيام إلا و معها زوجها أو ذو محرم لها» که معنایش این است که «لا تسافر سفرا ثلاثة أيام فما فوقها» (مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۵)

ج. به دو دختر دوسوم داده می‌شود زیرا فرض مسمی (واجب تعیین شده مستقل) ‌برایش تعیین نشده و از باب حکمی است که در آیه ۱۷۶ آمده که در آنجا ابتدا برای خواهر نصف، و برای دو خواهر دوسوم قرار داده شده؛ پس درمی‌یابیم که اینجا هم که برای یک دختر نصف است برای دو دختر دوسوم است. (به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۵) به تعبیر دیگر، در آیه ۱۷۶ حکم دوخواهر را دوسوم دانسته، و با توجه به اینکه نسبت دودختر به میت، شدیدتر از دوخواهر است، به طریق اولی همین حکم برای دو دختر هم باید باشد (مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۱۰)؛ هرچند برخی این استدلال را «قیاس فقهی» و لذا باطل دانسته‌اند (الميزان، ج‏۴، ص۲۰۸)

د. با توجه به شأن نزول آیه [= شأن نزول شماره ۲] که از سعد بن ربیع دو دختر باقیمانده بود و پیامبر ص بعد از نزول این آیه دوسوم را به آنها داد، معلوم می‌شود که این آیه دلالت بر این مقصود داشته است. (مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۱۰)

تبصره:

لازم به ذکر است اجماع شیعه و سنی بر این است که سهم دو دختر، دوسوم است و در مقابل این اجماع فقط یک قول منسوب به ابن‌عباس هست که بر اساس یک نقل وی گفته سهم دو دختر، نصف به علاوه یک قیراط است تا حد وسط بین نصف (که سهم یک دختر است) و دوسوم (که سهم دو دختر است) بشود. (مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۵؛ الميزان، ج‏۴، ص۲۰۸) و بر اساس نقلی دیگر، وی گفته که سهم دو دختر هم همان نصف است، با این توجیه که آیه درباره بیش از دو دختر سخن گفته، پس دو دختر ملحق به حالت «غیر از بیش از دو دختر» (یعنی یک دختر) است؛ و لذا سهم او هم نصف است! (مفاتیح الغیب، (فخر رازی) ج۹، ص۵۱۰) و در مجموع تا حدی که جستجوی شد هیچکس نظر منسوب به وی را نپذیرفته است.

 

۶) «فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ»

بین اعضای خانواده نسبت‌های مختلفی برقرار است که موجب می‌گردد تاثیرگذاری اینها در همدیگر، و نیز میزان خیررسانی اینها به همدیگر تفاوت کند.

از این رو، قانون ارث، نه‌تنها صرفا از توصیه میت و یا یک تقسیم مساوی بین بازماندگان تبعیت نمی‌کند و برای هرکس متناسب با نسبت‌هایی که او با متوفی و دیگران دارد سهم خاص و متفاوتی تعریف شده، بلکه به خاطر وجود یا عدم افراد دیگر در خانواده، این سهم‌ها و حتی حداقل‌های دریافتیِ افراد تفاوت می‌کند:

اگر یک دختر باشد، نصف از آن اوست؛ اگر دو دختر یا بیشتر باشند، جمعا دوسوم سهم آنان است؛

اگر والدین باشند و فرزندی هم داشته باشد، سهم هریک از والدین، یک ششم است؛ اگر فرزند ندارد، سهم مادر یک سوم است؛ و سهم پدر متناسب با وجود و عدم همسر برای متوفی، متغیر است؛ و جالب اینکه اگر متوفی برادر داشته باشد، سهم مادر به یک ششم تنزل می‌یابد بدون اینکه به آن برادران داده شود.

 

۷)‌ «فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ»

اگر میت فرزندی ندارد و در طبقه اول، فقط والدینی از او برجای مانده باشند، در حالت عادی مادر حداقل به یک سوم از میراث می‌رسد؛ اما وجود برادران [و خواهران]ی برای میت (که مربوط به این طبقه نیست)‌ موجب می‌شود که سهم مادر از یک ششم بیشتر نشود؛ و مازاد آن، نه به خود برادران، بلکه به پدر برسد.

این قانون، بخوبی نشان می‌دهد که ملاحظات ارث، پیچیدگی‌ها و ظرافت‌های خاصی دارد.

درباره اینکه چرا چنین است، می‌توان گفت:

الف. چون پدر است که متکفل نفقه و ازدواج فرزندان می‌شود، از این رو قرآن چنین حکم کرده که اگر بیش از یکی دو برادر از میت باقی مانده سهم پدر بیشتر شود که بتواند عهده‌دار امور آنان باشد. (قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج۳، ص۲۶)

ب. اگر شاید بدین است که جایگاه پدر در برابر پسرانش حفظ شود؛ وقتی از میت برادرانی مانده است، سهم بیشتری به پدر می‌رسد؛ و در اغلب جوامع، دارایی‌ها موجب اعتبار اجتماعی شخص می‌شود؛ و از آنجا که در نگاه اسلامی اصل بر این است که مردان کار کنند و درآمد داشته باشند، و در بسیاری خانواده، پسران وقتی بزرگ می‌شوند چه‌بسا از پدرشان هم ثروتمندتر شوند؛ شاید اسلام با این حکم می‌خواهد موقعیت خاص پدر در برابر فرزندان پسرش را تقویت کند.

ج. …

 

۸)‌ «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ … مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ»

تقسیم میراث بین بازماندگان، بعد از ادای دین و بدهی میت، باید انجام شود.

 

۹)‌ «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ … مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً»

تقسیم سهام ارث، باید بعد از انجام وصیت‌های وی باید انجام شود. البته در احادیث فراوان توضیح داده شده که وصیت میت حداکثر در یک سوم اموالش اجرا می‌شود و او حق ندارد به نحوی وصیت کند که برخی از وراث را که به نحو طبیعی ارث می‌برند، از ارث محروم شوند.

علاوه بر اینکه این احادیث به نحو متواتر معنوی مطلب را اثبات می‌کنند، ادامه آیه نیز نشان می‌دهد که مدعای آن احادیث کاملا با آیه سازگار است. درست است که ابتدا فرموده «من بعد وصیة» (که شاید این شبهه را بیاورد که شخص می‌تواند در کل مال وصیت کند و وصیت او همواره مقدم است)؛ اما بلافاصله در ادامه هشدار می‌دهد که «پدرانتان و فرزندانتان، نمی‌دانید کدامیک برایتان سودمندتر است» یعنی این گونه نیست که هر وصیتی بکنید لزوما به نفع شما تمام شود و کار خوبی باشد؛ و بویژه با این عبارت که «[اینها] واجب شده‌ی از سوی خداوند است؛ در حقیقت خداوند بسیار دانا و حکیم است» این موضع را تثبیت می‌کند که این سهم‌ها قابل کنار گذاشتن نیست.

 

۱۰) «مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ»

چرا بعد از وصیت دوباره تعبیر «یوصی بها» را آورد؛ و چرا با اینکه ادای بدهی بر انجام وصیت تقدم دارد، وصیت را مقدم برشمرد؟

الف. تقدم و تاخر در ذکر مطالب همواره به معنای تقدم و تاخر خارجی نیست؛ بلکه گاه – از جمله در اینجا- مطلبی به قدری تقدمش واضح است که نیازی به تقدم دادن آن احساس نمی‌شود؛ و برای تاکید بر مطلب دیگر، که اهمیتش آن ناندازه واضح نیست – آن مطلب درجه دوم را مقدم ذکر می‌کنند، تا بیشتر بر آن تاکید شود؛ و افزودن تعبیر «یوصی بها» هم برای تاکید بر همین وصیت، و نیز چه‌بسا برای اشاره به اکرام و بزرگداشت میت و جدی گرفتن سفارشات او باشد؛ چنانکه در جای دیگر تغییر دادن وصیت میت را گناهی بزرگ و قابل تعقیب برشمرد: «فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ» (بقرة/۱۸۱) (المیزان، ج۴، ص۲۰۹)

ب. …

 

۱۱) «آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً»

مقصود از این جمله در پایان بحث تعیین سهم‌های ارث چیست؟

الف. شما نمی دانید که کدام از اینها در دنیا برای شما سودمندتر بوده است که از میراث خود آنچه واقعا مستحقش بوده قرار دهید؛ ولی خدا می‌داند و از این رو چنین سهامی را قرار داده است. (مجاهد، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۶)

ب. شما نمی دانید به واسطه کدام اینها به سعادت دین و دنیا می‌رسید؛ ولی خدا می‌داند و از این رو مطابق مصلحت این تقسیم را انجام داده است. (حسن، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۶)

ج. شما نمی‌دانید که بهره که شما به سبب تربیتی که پدرانتان در حق شما کردند بیشتر است یا بهره‌مندی شما به خاطر خدمت کردن شما در حق پدرانتان و اینکه در بزرگشالی آنان را تحت حمایت مالی خود قرار می دهید. (جبائی، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۶)

د. مطیعترین شما نسبت به خداوند بالاترین درجه را در میان شما روز قیامت خواهد داشت، چون در قیامت افراد از هم شفاعت می‌کنند و شما نمی‌دانید که در نسبت والدین و فرزندانتان شما از آنها برترید که شفاعتشان کنید یا آنان از شما که شفاعتتان کنند. (ابن‌عباس، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۶)

ه. شما نمی‌دانید که چه کسی زودتر می‌میرد که دیگری از او ارث ببرد، پس مرگ میراث‌گذارندگان را تمنا نکنید. (ابومسلم، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۶)

و. …

 

۱۲) «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ»

خداوند شما را در مورد فرزندان‌تان وصیت می‌کند: برای پسر همانند بهره دو دختر باشد؛ پس اگر آنان [=همه وارثان، فقط] دخترانی بیش از دو تن بودند، پس دو سوم آنچه باقیمانده، از آنِ آنهاست؛ و اگر [وارث، فقط] یک دختر بود، نیمی از آنِ او است.

این آیه با صراحت تمام اعلام می‌کند که اگر از شخصی تنها یک دختر باقی بماند حداقل نصف ماترک از آنِ اوست.

حکایت (غصب ارث حضرت زهرا)

با این حال، جای تعجب دارد که برخی از کسانی که به صحابیِ پیامبر بودن می‌نازیدند و ادعای جانشینی پیامبر اکرم ص را داشتند، تنها دختر بازمانده از پیامبر اکرم ص را برخلاف متن صریح این آیه، از سهم ارث خویش محروم نمودند؛ با تمسک به یک حدیث که ابوبکر مدعی آن شد که پیامبر ص فرموده باشد: «انا معاشر الانبیاء لا نورث ماترکناه صدقه: ما پیامبران ارث نمی‌گذاریم؛ آنچه باقی گذاریم صدقه است»

حضرت زهرا س در خطبه معروف به خطبه فدکیه دو پاسخ قاطع به این ادعا دادند:

الف. آیه ۱۱ سوره نساء، و نیز سایر آیاتی که دلالت بر ارث بودن خویشاوندان از همدیگر دارد، عام است و تخصیصی نخورده است. آیا آیه دیگری نزد آنان بوده که نزد هیچکس نیست؟ آیا معنی دارد آیه قرآن با حدیث نبوی تخصیص بخورد، [و به فرمایش ایشان این را هم می‌توان اضافه کرد که آیا به فرض هم که تخصیص بخورد، آیا پیامبر ص این را به کسانی که این تخصیص شامل حال آنها می‌شود نمی‌گوید و صرفا مخفیانه به یک نفر که از این تخصیص می‌خواهد ذینفع شود می‌گوید؟!]

ب. در آیات متعددی از قرآن از ارث بردن پیامبری از پیامبر دیگر سخن گفته است؛ و حتی حضرت زکریا دعا می‌کند که خداوند به او فرزندی بدهد که میراث‌برِ او باشد. پس پیامبران ارث می‌گذاشته‌اند و این سخن که «ما پیامبران ارث نمی‌گذاریم» قطعا سخن پیامبر ص نیست.

بلاغات النساء، ص۲۹[۳۱]؛ السقيفة و فدك، ص۱۱۳[۳۲]و۱۴۲[۳۳]؛ تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۵[۳۴]؛ الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏۱، ص۱۰۲[۳۵]؛

و می‌شود موارد دیگری در تایید استدلال حضرت زهرا س – که این آیه به هیچ وجه استثناء نخورده است- افزود:

ج. داستان زندگی بسیاری از پیامبران ص در دسترس مسلمانان بوده است. حتی یک مورد و در یک روایت ضعیف هم نقل نشده که وقتی پیامبری از دنیا رفته باشد، اموال وی را از فرزندانش دریغ کرده باشند، و تمام آنها را صدقه داده باشند!

د. خود عایشه، که جزء کسانی بود که به نفع ابوبکر شهادت داد که پیامبر ص فرموده که ما ارث نمی‌گذاریم، بعدها خانه پیامبر را به عنوان میراث خود از پیامبر ص تصاحب کرد و به بهانه اینکه این خانه من است نگذاشت که امام حسن مجتبی ع را در آن خانه دفن کنند! (البیت بیتی و لا آذن أن یدفن فیه احد؛ السنن بلاذری، ج۳، ص۲۹۷)

ه. …

جالب اینجاست که شمول این آیه نسبت به حضرت زهرا س چنان واضح است که حتی سنی متعصبی مثل فخر رازی در اوایل تفسیر این آیه، وقتی می‌خواهد توضیح دهد که چرا بیان ارث را از اولاد شروع کرد، از تعلق خاطر پیامبر ص به حضرت زهرا سخن می‌گوید و چنین توضیح می‌دهد «بدان که خداوند متعال ذکر میراث را با بحث اولاد شروع کرد بدین جهت که انسان بیشتری تعلق را به فرزند خویش دارد و از این رو بود که پیامبر اکرم ص فرمود: فاطمه پاره تن من است» (مفاتيح الغيب، ج‏۹، ص۵۱۰)[۳۶]

و عجیبتر این است که خود فخر رازی در ادامه بحث از همین آیه، به سراغ جمله حضرت زهرا در حطبه فدکیه می‌رود و سپس سه اشکال بر حدیثی که ابوبکر نقل کرده اشاره می‌کند:

یکی همین مخالفتش با آیات صریح در ارث گذاشتن پیامبران (بند ب)،

دوم نامعقول بودن اینکه پیامبر چنین تخصیصی را به کسانی که تخصیص شامل حالشان می‌شده (یعنی حضرت زهرا ص، امام علی ع و عباس، عموی پیامبر) نگفته باشد، و فقط آن را به شخصی که این تخصیص ربطی به او ندارد (ابوبکر) گفته باشد (بند الف)؛

و سوم اینکه حتی اگر پیامبر ص چنین جمله‌ای هم گفته باشد، با توجه به مخالفتش با آیات دیگر، ممکن است به لحاظ نحوی «لا نورث»، صله برای «ما ترکناه صدقة» بوده باشد، نه جمله مستانفه؛ یعنی مقصود آن باشد که «چیزهایی که به عنوان صدقه رها کرده‌ایم قابل ارث داده شدن نیست»؛ و توضیحی هم می‌دهد که این جمله لزوما بی‌خاصیت نیست؛

آنگاه با همه این احوال، برای پاسخ صرفا می‌گوید حضرت زهرا س در این گفتگو از ابوبکر راضی شد و اجماع این است که کار ابوبکر صحیح بوده است! پس سوال ساقط می‌شود!!!

درباره قسمت اول پاسخش باید گفت نه‌تنها حتی هیچ روایت ضعیفی هم وجود ندارد که از چنین رضایتی از جانب حضرت زهرا س سخن بگوید، بلکه در معتبرترین کتب اهل سنت، یعنی صحیح بخاری و صحیح مسلم از قول عایشه روایات کرده‌اند که حضرت زهرا تا آخر عمر از ابوبکر راضی نشد و با او قهر کرد و سخن نگفت و دستور داد شبانه دفنش کنند و حتی اجازه نداد که او برپیکرش نماز بخواند: «فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ ص، فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ، فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ» (صحیح بخاری، ج۳، ص۱۱۲۶)؛ «فَهَجَرَتْهُ فَاطِمَةُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى مَاتَتْ»، (صحیح بخاری، ج۶، ص۲۴۷۴؛ و نیز ج۴، ص۱۵۴۹؛ «فَهَجَرَتْهُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ … فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ لَيْلًا، وَلَمْ يُؤْذِنْ بِهَا أَبَا بَكْرٍ، وَصَلَّى عَلَيْهَا عَلِيٌّ»، صحیح بخاری، ج۵، ص۱۳۹ و و صحیح مسلم، ج۳، ص۱۳۸۰)]

و درباره پاسخ دومش هم وجود شیعه در طول تاریخ بر دروغین بودن چنین اجماعی کفایت می‌کند، بگذریم که این چه اجماعی است که مخالفان مهمی چون حضرت زهرا س، امام علی ع، عباس، عموی پیامبر و … داشته است! و حتی اگر واقعا اجماعی هم می‌بود، آیا خوردن حق تنها فرزند باقیمانده از پیامبر و جعل حدیث اموری هستند که اگر مسلمانان بر صحتش اجماع کنند موجه می‌شود؟!

 

۱۳) «يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً»

درباره نسبت این آیه با آیات قبل این تحلیل‌ها مطرح شده است:

الف. چون در آیات قبل از ضرورت دادن مال یتیم به وی و وظایف سرپرستان یتیمان سخن گفت، در این آیه سهم ارث بازماندگان، که در درجه اول همین یتیمان هستند)‌را به طور دقیق بیان فرمود. (مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۰۹)

ب. در آیه ۷ حکم ارث را به طور اجمالی با عبارت « لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً» بیان فرمود؛ و در این آیه در مقام تفصیل آن اجمال برآمد. (مفاتیح الغیب، ج۹، ص۵۰۹)

 

۱۴) «مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها»

حکایت وصیت امام کاظم

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفْوَانَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ‏ أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى ع بَعَثَ إِلَيْهِ بِوَصِيَّةِ أَبِيهِ وَ بِصَدَقَتِهِ مَعَ أَبِي إِسْمَاعِيلَ مُصَادِفٍ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* هَذَا مَا عَهِدَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ يَشْهَدُ أَنْ‏ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏ وَحْدَهُ‏ «لا شَرِيكَ لَهُ‏ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ»‏ بِيَدِهِ الْخَيْرُ «وَ هُوَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ» وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ‏ «وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ» عَلَى ذَلِكَ نَحْيَا وَ عَلَيْهِ نَمُوتُ وَ عَلَيْهِ نُبْعَثُ حَيّاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ وَ عَهِدَ إِلَى وُلْدِهِ أَلَّا يَمُوتُوا إِلَّا وَ هُمْ مُسْلِمُونَ وَ أَنْ يَتَّقُوا اللَّهَ وَ يُصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِهِمْ مَا اسْتَطَاعُوا فَإِنَّهُمْ لَنْ يَزَالُوا بِخَيْرٍ مَا فَعَلُوا ذَلِكَ وَ إِنْ كَانَ دَيْنٌ يُدَانُ بِهِ‏[۳۷] وَ عَهِدَ إِنْ حَدَثَ بِهِ حَدَثٌ وَ لَمْ يُغَيِّرْ عَهْدَهُ هَذَا وَ هُوَ أَوْلَى بِتَغْيِيرِهِ مَا أَبْقَاهُ اللَّهُ لِفُلَانٍ كَذَا وَ كَذَا وَ لِفُلَانٍ كَذَا وَ كَذَا وَ لِفُلَانٍ كَذَا وَ فُلَانٌ حُرٌّ وَ جَعَلَ عَهْدَهُ إِلَى فُلَانٍ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* هَذَا مَا تَصَدَّقَ بِهِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ بِأَرْضٍ بِمَكَانِ كَذَا وَ كَذَا وَ حَدُّ الْأَرْضِ كَذَا وَ كَذَا كُلِّهَا وَ نَخْلِهَا وَ أَرْضِهَا وَ بَيَاضِهَا وَ مَائِهَا وَ أَرْجَائِهَا وَ حُقُوقِهَا وَ شِرْبِهَا مِنَ الْمَاءِ وَ كُلِّ حَقٍّ قَلِيلٍ أَوْ كَثِيرٍ هُوَ لَهَا فِي مَرْفَعٍ أَوْ مَظْهَرٍ أَوْ مَغِيضٍ أَوْ مِرْفَقٍ أَوْ سَاحَةٍ أَوْ شُعْبَةٍ أَوْ مَشْعَبٍ أَوْ مَسِيلٍ أَوْ عَامِرٍ أَوْ غَامِرٍ[۳۸] تَصَدَّقَ بِجَمِيعِ حَقِّهِ مِنْ ذَلِكَ عَلَى وُلْدِهِ مِنْ صُلْبِهِ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ يَقْسِمُ وَالِيهَا مَا أَخْرَجَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ غَلَّتِهَا بَعْدَ الَّذِي يَكْفِيهَا مِنْ عِمَارَتِهَا وَ مَرَافِقِهَا وَ بَعْدَ ثَلَاثِينَ عَذْقاً يَقْسِمُ فِي مَسَاكِينِ أَهْلِ الْقَرْيَةِ بَيْنَ وُلْدِ مُوسَى‏ «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏» فَإِنْ‏ تَزَوَّجَتِ امْرَأَةٌ مِنْ وُلْدِ مُوسَى فَلَا حَقَّ لَهَا فِي هَذِهِ الصَّدَقَةِ حَتَّى تَرْجِعَ إِلَيْهَا بِغَيْرِ زَوْجٍ فَإِنْ رَجَعَتْ كَانَ لَهَا مِثْلُ حَظِّ الَّتِي لَمْ تَتَزَوَّجْ مِنْ بَنَاتِ مُوسَى وَ إِنَّ مَنْ تُوُفِّيَ مِنْ وُلْدِ مُوسَى وَ لَهُ وَلَدٌ فَوَلَدُهُ عَلَى سَهْمِ أَبِيهِ‏ «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏» عَلَى مِثْلِ مَا شَرَطَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ فِي وُلْدِهِ مِنْ صُلْبِهِ وَ إِنَّ مَنْ تُوُفِّيَ مِنْ وُلْدِ مُوسَى وَ لَمْ يَتْرُكْ وَلَداً رُدَّ حَقُّهُ عَلَى أَهْلِ الصَّدَقَةِ وَ إِنَّهُ لَيْسَ لِوُلْدِ بَنَاتِي فِي صَدَقَتِي هَذِهِ حَقٌّ إِلَّا أَنْ يَكُونَ آبَاؤُهُمْ مِنْ وُلْدِي وَ إِنَّهُ لَيْسَ لِأَحَدٍ حَقٌّ فِي صَدَقَتِي مَعَ وُلْدِي أَوْ وُلْدِ وُلْدِي وَ أَعْقَابِهِمْ مَا بَقِيَ مِنْهُمْ أَحَدٌ وَ إِذَا انْقَرَضُوا وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ أَحَدٌ فَصَدَقَتِي عَلَى وُلْدِ أَبِي مِنْ أُمِّي مَا بَقِيَ أَحَدٌ مِنْهُمْ عَلَى مَا شَرَطْتُهُ بَيْنَ وُلْدِي وَ عَقِبِي فَإِنِ انْقَرَضَ وُلْدُ أَبِي مِنْ أُمِّي فَصَدَقَتِي عَلَى وُلْدِ أَبِي وَ أَعْقَابِهِمْ مَا بَقِيَ مِنْهُمْ أَحَدٌ عَلَى مِثْلِ مَا شَرَطْتُ بَيْنَ وُلْدِي وَ عَقِبِي فَإِذَا انْقَرَضَ مِنْ وُلْدِ أَبِي وَ لَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ أَحَدٌ فَصَدَقَتِي عَلَى الْأَوَّلِ فَالْأَوَّلِ حَتَّى يَرِثَهَا اللَّهُ الَّذِي وَرَّثَهَا وَ هُوَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ تَصَدَّقَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ بِصَدَقَتِهِ هَذِهِ وَ هُوَ صَحِيحٌ صَدَقَةً حَبْساً بَتْلًا بَتّاً لَا مَشُوبَةَ فِيهَا وَ لَا رَدَّ أَبَداً «ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ‏» عَزَّ وَ جَلَّ وَ الدَّارِ الْآخِرَةِ لَا يَحِلُّ لِمُؤْمِنٍ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ أَنْ يَبِيعَهَا أَوْ شَيْئاً مِنْهَا وَ لَا يَهَبَهَا وَ لَا يُنْحِلَهَا وَ لَا يُغَيِّرَ شَيْئاً مِنْهَا مِمَّا وَضَعْتُهُ عَلَيْهَا حَتَّى يَرِثَ اللَّهُ الْأَرْضَ وَ مَا عَلَيْهَا وَ جَعَلَ صَدَقَتَهُ هَذِهِ إِلَى عَلِيٍّ وَ إِبْرَاهِيمَ فَإِنِ انْقَرَضَ أَحَدُهُمَا دَخَلَ الْقَاسِمُ مَعَ الْبَاقِي مِنْهُمَا فَإِنِ انْقَرَضَ أَحَدُهُمَا دَخَلَ إِسْمَاعِيلُ مَعَ الْبَاقِي مِنْهُمَا فَإِنِ انْقَرَضَ أَحَدُهُمَا دَخَلَ الْعَبَّاسُ مَعَ الْبَاقِي مِنْهُمَا فَإِنِ انْقَرَضَ أَحَدُهُمَا فَالْأَكْبَرُ مِنْ وُلْدِي فَإِنْ لَمْ يَبْقَ مِنْ وُلْدِي إِلَّا وَاحِدٌ فَهُوَ الَّذِي يَلِيهِ وَ زَعَمَ أَبُو الْحَسَنِ أَنَّ أَبَاهُ قَدَّمَ إِسْمَاعِيلَ فِي صَدَقَتِهِ عَلَى الْعَبَّاسِ وَ هُوَ أَصْغَرُ مِنْهُ.

الكافي، ج‏۷، ص۵۳-۵۴؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۲۵۰؛ تهذيب الأحكام، ج‏۹، ص۱۴۹

 

۱۵) «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»

حکایت قضاوت امیرالمومنین ع

قَيْسُ بْنُ الرَّبِيعِ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ تَمِيمِ بْنِ حِزَامٍ الْأَسَدِيِّ أَنَّهُ دَفَعَ إِلَى عُمَرَ مُنَازَعَةَ جَارِيَتَيْنِ تَنَازَعَتَا فِي ابْنٍ وَ بِنْتٍ فَقَالَ أَيْنَ أَبُو الْحَسَنِ مُفَرِّجُ الْكُرَبِ فَدُعِيَ لَهُ بِهِ فَقَصَّ عَلَيْهِ الْقِصَّةَ فَدَعَا بِقَارُورَتَيْنِ فَوَزَنَهُمَا ثُمَّ أَمَرَ كُلَّ وَاحِدَةٍ فَحَلَبَتْ فِي قَارُورَةٍ وَ وَزَنَ الْقَارُورَتَيْنِ فَرَجَحَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَالَ الِابْنُ لِلَّتِي لَبَنُهَا أَرْجَحُ وَ الْبِنْتُ لِلَّتِي لَبَنُهَا أَخَفُّ فَقَالَ عُمَرُ مِنْ أَيْنَ قُلْتَ ذَلِكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَقَالَ لِأَنَّ اللَّهَ جَعَلَ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ وَ قَدْ جَعَلَتِ الْأَطِبَّاءُ ذَلِكَ أَسَاساً فِي الِاسْتِدْلَالِ عَلَى الذَّكَرِ وَ الْأُنْثَى.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۲، ص۳۶۷

 

 


[۱] . برخی موارد دیگر از اختلاف قرائت در این آیه:

الف.  للذكر / أن للذكر

قال الكسائي: ارتفع مثل على حذف أن تقديره: أنّ للذكر. و به قرأ ابن أبي عبله (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۳۵)

قرأ ابن أبي عبلة «يوصيكم الله في أولادكم أن للذكر مثل…» بزيادة «أن» (معجم القراءات، ج۲، ص۲۶)

ب. فَلَهُنَّ /  فَلَهُنَّه

قرأ يعقوب في الوقف بهاء السكت، بخلاف عنه «فَلَهُنَّه» (معجم القراءات، ج۲، ص۲۶)

ج. ثُلُثا/ ثُلْثا ؛   السُدُس / السُدْس  ؛ ثُلُث/ ثُلْث

قرأ الحسن و نعيم بن ميسرة و الأعرج: ثلثا و ثلث و الربع و السدس و الثمن بإسكان الوسط، و الجمهور بالضم، و هي لغة الحجاز و بني أسد، قاله: النحاس من الثلث إلى العشر. و قال الزجاج هي لغة واحدة، و السكون تخفيف. (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۳۶)

در معجم القراءات (ج۲، ص۲۶) همین عبارات آمده و سپس قول زجاج را ادامه داده: وقال: «يقال ثُلُث و رُبُع و سُدُس، ويجوز تخفيف هذه الأشياء لثقل الضم فيقال:  ثلث و ربع و سدس، ومن زعم أن الأصل فيه التخفيف، وأنه ثقل فخطأ، لأن الكلام موضوع على الإيجاز والتخفيف.»

د. النِصف/ النُصف

قراءة الجماعة. «النِصف» بكسر النون.

وقرأ السلمي وعلي وزيد بن ثابت «النُصف» بضم النون، وذكر هذا ابن عطية عن علي وزيد في جميع القرآن.

[۲] . و قرأ الحسن و ابن أبي عبلة: يَوَصّيكم بالتشديد.

[۳] . قرأ أهل المدينة و إن كانت واحدة بالرفع و الباقون بالنصب … الاختيار في «واحِدَةً» النصب لأن التي قبلها لها خبر منصوب و هو قوله «فَإِنْ كُنَّ نِساءً» أي و إن كانت الورثة واحدة و وجه الرفع إن وقعت واحدة أوجدت واحدة أي إن حدث حكم واحدة لأن المراد حكمها لا ذاتها

[۴] . قراءة الجمهور «واحدةً» بالنصب خبر «كان»، وهي عند النحاس قراءة حسنة

و قرأ نافع وأبو جعفر «واحدةٌ» بالرفع، على جعل «كان» تامة، وواحدة: فاعل به.  قال الزجاج: «يجوز واحدةً وواحدةٌ ههنا، وقد قرئ بهما جميعا إلا أن النصب عندي أجود بكثير، لأن قوله: «فإن كن نساء فوق اثنتين»، قد بين أن المعنى: فإن كان الأولاد نساء، وكذلك، وإن كانت المولودة واحدة؛ فلذلك اخترنا النصب، وعليه أكثر القراءة»

[۵] . قرأ حمزة و الكسائي فلأمه و في إمها و نحوه بكسر الهمزة و الميم و حمزة بطون إمهاتكم و بيوت إمهاتكم بكسرهما و الكسائي بكسر الهمزة و فتح الميم و الباقون بضم الهمزة في الجميع … وجه قراءة حمزة و الكسائي فلإمه بكسر الهمزة إن الهمزة حرف مستثقل بدلالة تخفيفهم لها فأتبعوها ما قبلها من الكسرة و الياء ليكون العمل فيها من وجه واحد و يقوي ذلك أنها تقارب الهاء و قد فعلوا ذلك بالهاء في نحو عليه و به

[۶] . قرأ حمزة و الكسائي و الأعمش و على «فلإمه … فلإمه» بكسر الهمزة، وهي لغة حكاها سيبويه؛ وإذا ابتدأ حمزة بالهمزة قرأ بالضم في أمثالها.

والقراءة بالضم عن ابن كثير ونافع وحفص وعاصم وأبي عمرو وابن عامر وأبي جعفر ويعقوب «فلأمه … فلأمه»

وذكر سيبويه أن كسر الهمزة والميم من «أمك» لغة؛ وذكر الكسائي والفراء أنها لغة هوازن وهذيل؛ وقراءة حمزة في الوقف بتسهيل الهمزة وتحقيقها؛

وروي عن أبي البرهسم حذف الهمزة.

[۷] . و قرأ ابن عامر و ابن كثير و أبو بكر عن عاصم يوصى بفتح الصاد في الموضعين و قرأ حفص الأولى بكسر الصاد و الثانية بالفتح و الباقون بكسرهما… و من قرأ «يُوصِي» فلأن ذكر الميت قد تقدم في قوله «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ» و من قرأ يوصى فإنما يحسنه أنه ليس بميت معين إنما هو شائع في الجميع فهو في المعنى يؤول إلى «يُوصِي»

[۸] . قرأ نافع وأبو عمرو وحمزة والكسائي وحفص عن عاصم وأبو جعفر ويعقوب «يوصی» من «أوصى» الرباعي، وهي اختيار أبي عبيد وأبي حاتم

وقرأ ابن عامر وابن كثير وعاصم في رواية الأعشى والبرجمي عن أبي بكر وابن محيصن ومجاهد ويحيى وحماد والمفضل «يوصَى» على البناء للمفعول.

وقرأ الحسن «یُوَصّی» بالتشديد والبناء للفاعل من «وصّی» المضعف، على التكثير

وذكر ابن عطية هذه القراءة بفتح الصاد «يُوَصَّى»، كذا عن الحسن بالبناء للمفعول.

و ذكرها ابن خالويه قراءة لأبي الدرداء وأبي رجاء.

[۹] . درباره این ماده در جلسه ۲۹۷ http://yekaye.ir/al-maaarij-70-26/ و جلسه ۲۷۴ http://yekaye.ir/al-hegr-15-35/ نیز توضیحاتی گذشت.

[۱۰] . روى محمد بن المنكدر عن جابر بن عبد الله أنه قال مرضت فعادني رسول الله و أبو بكر و هما يمشيان فأغمي علي فدعا بماء فتوضأ ثم صبه علي فأفقت فقلت يا رسول الله كيف أصنع في مالي فسكت رسول الله فنزلت آية المواريث فيّ.

[۱۱] . أخبرنا أحمد بن محمد بن أحمد بن جعفر، أخبرنا الحسن بن أحمد المخلدي، أخبرنا المُؤَمَّل بن الحسن بن عيسى، قال: حدَّثنا الحسن بن محمد بن الصباح قال: حدَّثنا حجاج عن ابن جريج، قال: أخبرني ابن المُنْكَدِر، عن جابر قال: عادني رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم و أبو بكر في بني سلمة يمشيان، فوجدني لا أعقل، فدعا بماء فتوضأ ثم رش عليَّ منه فأفقت، فقلت: كيف أصنع في مالي يا رسول اللَّه؟ فنزلت: يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ الآية. رواه البخاري عن إبراهيم بن موسى، عن هشام. و رواه مسلم عن محمد بن حاتم، عن حجاج كلاهما عن ابن جريج.

[۱۲] . أخرج عبد بن حميد و البخاري و مسلم و أبو داود و الترمذي و النسائي و ابن ماجة و ابن جرير و ابن المنذر و ابن أبى حاتم و البيهقي في سننه من طرق عن جابر بن عبد الله قال عادني رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلم و أبو بكر في بنى سلمة ماشيين فوجدني النبي صلى الله عليه و [آله و] سلم لا أعقل شيأ فدعا بماء فتوضأ منه ثم رش علي فأفقت فقلت ما تأمرني ان أصنع في مالى يا رسول الله فنزلت يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏.

و أخرج عبد بن حميد و الحاكم عن جابر قال كان رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلم يعودني و أنا مريض فقلت كيف أقسم مالى بين ولدي فلم يرد على شيأ و نزلت يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ‏.

[۱۳] . رَوَی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَقِيلٍ عَنْ جَابِرٍ أَنَّ سَعْدَ بْنَ الرَّبِيعِ قُتِلَ يَوْمَ أُحُدٍ وَ أَنَّ النَّبِيَّ ص زَارَ امْرَأَتَهُ فَجَاءَتْ بِابْنَتَيْ سَعْدٍ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَبَاهُمَا قُتِلَ يَوْمَ أُحُدٍ وَ أَخَذَ عَمُّهُمَا الْمَالَ كُلَّهُ وَ لَا تُنْكَحَانِ إِلَّا وَ لَهُمَا مَالٌ فَقَالَ النَّبِيُّ ص سَيَقْضِي اللَّهُ فِي ذَلِكَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ حَتَّى خَتَمَ الْآيَةَ فَدَعَا النَّبِيُّ ص عَمَّهُمَا وَ قَالَ لَهُ أَعْطِ الْجَارِيَتَيْنِ الثُّلُثَيْنِ وَ أَعْطِ أُمَّهُمَا الثُّمُنَ وَ مَا بَقِيَ فَلَكَ.

[۱۴] . و أخرج ابن سعد و ابن أبى شيبة و أحمد و أبو داود و الترمذي و ابن ماجة و مسدد و الطيالسي و ابن أبى عمر و ابن منيع و ابن أبى اسامة و أبو يعلى و ابن أبى حاتم و الحاكم و ابن حبان و البيهقي في سننه عن جابر قال جاءت امرأة سعد بن الربيع إلى رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلم فقالت يا رسول الله هاتان ابنتا سعد بن الربيع قتل أبوهما معك في أحد شهيدا و ان عمهما أخذ مالهما فلم يدع لهما مالا و لا ينكحان الا و لهما مال فقال يقضى الله في ذلك فنزلت آية الميراث يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ الآية فأرسل رسول الله صلى الله عليه و [آله و] سلم إلى عمهما فقال أعط ابنتي سعد الثلثين و أمهما الثمن و ما بقي فهو لك

[۱۵] . أخبرنا أبو منصور محمد بن محمد المنصوري، قال: أخبرنا علي بن عمر بن مهدي قال: حدَّثنا يحيى بن صاعد، قال: حدَّثنا أحمد بن المقدام، قال: حدَّثنا بشر بن المفضل قال: حدَّثنا عبد اللَّه بن محمد بن عقيل، عن جابر بن عبد اللَّه، قال: جاءت امرأة [إلى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم‏] بابنتين لها فقالت: يا رسول اللَّه، هاتان بنتا ثابت بن قيس أو قالت سعد بن الرَّبيع قتل معك يوم أحد، و قد اسْتَفَاءَ عمهما مالهما و ميراثهما، فلم يدع لهما مالًا إلا أخذه، فما ترى يا رسول اللَّه؟ فو اللَّه ما ينكحان أبداً إلا و لهما مال. فقال: يقضي اللَّه في ذلك، فنزلت سورة النساء و فيها: يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ إلى آخر الآية، فقال لي رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم: ادع لي المرأة و صاحبها، فقال لعمهما: أعطهما الثلثين، و أعط أمهما الثمن، و ما بقي فلك.

[۱۶] . و قيل نزلت في عبد الرحمن أخي حسان الشاعر و ذلك أنه مات و ترك امرأة و خمسة إخوان فجاءت الورثة فأخذوا ماله و لم يعطوا امرأته شيئا فشكت ذلك إلى رسول الله فأنزل الله آية المواريث عن السدي.

[۱۷] . و أخرج ابن جرير و ابن أبى حاتم عن السدى قال كان أهل الجاهلية لا يورثون الجواري و لا الضعفاء من الغلمان لا يرث الرجل من والده الا من أطاق القتال فمات عبد الرحمن أخو حسان الشاعر و ترك امرأة له يقال لها أم كحة و ترك خمس جوار فجاءت الورثة فأخذوا ماله فشكت أم كحة ذلك إلى النبي صلى الله عليه و [آله و] سلم فانزل الله هذه الآية فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ ثم قال في أم كحة وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَإِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ‏.

[۱۸] . و قيل كانت المواريث للأولاد و كانت الوصية للوالدين و الأقربين فنسخ الله ذلك و أنزل آية المواريث فقال رسول الله إن الله لم يرض بملك مقرب و لا نبي مرسل حتى تولى قسم التركات و أعطى كل ذي حق حقه، عن ابن عباس.

[۱۹] . و أخرج عبد بن حميد و البخاري و ابن جرير و ابن المنذر و ابن أبى حاتم و البيهقي في سننه عن ابن عباس قال كان المال للولد و كانت الوصية للوالدين و الأقربين فنسخ الله من ذلك ما أحب فجعل لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ و جعل للأبوين لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مع الولد و جعل للزوجة الثمن و الربع و للزوج الشطر و الربع.

[۲۰] . این دو روایت هم در همین زمینه قابل توجه است:

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ عَنْ حَيْدَرٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ وَرِثَ رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ فَاطِمَةُ ع وَ وَرِثَتْهُ مَتَاعَ الْبَيْتِ وَ الْخُرْثِيَّ وَ كُلَّ مَا كَانَ لَهُ. (الكافي، ج‏۷، ص۸۶)

رَوَى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْحَنَّاطِ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ لَا وَ اللَّهِ مَا وَرِثَ رَسُولَ اللَّهِ ص الْعَبَّاسُ وَ لَا عَلِيٌّ ع وَ لَا وَرِثَتْهُ إِلَّا فَاطِمَةُ ع وَ مَا كَانَ أَخَذَ عَلِيٌّ ع السِّلَاحَ وَ غَيْرَهُ إِلَّا لِأَنَّهُ قَضَى عَنْهُ دَيْنَهُ ثُمَّ قَالَ ع- وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّه‏. (من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۲۶۱)

[۲۱] . این حدیث هم ناظر به همین مضمون است:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بَحْرٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا زُرَارَةُ مَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ تَرَكَ أَبَوَيْهِ وَ إِخْوَتَهُ مِنْ أُمِّهِ قَالَ قُلْتُ السُّدُسُ لِأُمِّهِ وَ مَا بَقِيَ فَلِلْأَبِ فَقَالَ مِنْ أَيْنَ قُلْتَ هَذَا قُلْتُ سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ» فَقَالَ وَيْحَكَ يَا زُرَارَةُ أُولَئِكَ الْإِخْوَةُ مِنَ الْأَبِ فَإِذَا كَانَ الْإِخْوَةُ مِنَ الْأُمِّ لَمْ يَحْجُبُوا الْأُمَّ عَنِ الثُّلُثِ. (الكافي، ج‏۷، ص۹۳)

[۲۲] . در کافی سند کاملتر است: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ أَوْ قَالَ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ» اما متن در فراز اول کاملا شباهت دارد غیر از جمله آخر که به جای «خمسة» «اربعه» آمده است؛ اما در فراز آخر کاملا متفاوت است:

أَقْرَأَنِي أَبُو جَعْفَرٍ ع صَحِيفَةَ كِتَابِ الْفَرَائِضِ الَّتِي هِيَ إِمْلَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَطُّ عَلِيٍّ ع بِيَدِهِ فَوَجَدْتُ فِيهَا رَجُلٌ تَرَكَ ابْنَتَهُ وَ أُمَّهُ لِلِابْنَةِ النِّصْفُ ثَلَاثَةُ أَسْهُمٍ وَ لِلْأُمِّ السُّدُسُ سَهْمٌ يُقْسَمُ الْمَالُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَسْهُمٍ فَمَا أَصَابَ ثَلَاثَةَ أَسْهُمٍ فَلِلِابْنَةِ وَ مَا أَصَابَ سَهْماً فَهُوَ لِلْأُمِّ

قَالَ وَ قَرَأْتُ فِيهَا رَجُلٌ تَرَكَ ابْنَتَهُ وَ أَبَاهُ فَلِلِابْنَةِ النِّصْفُ ثَلَاثَةُ أَسْهُمٍ وَ لِلْأَبِ السُّدُسُ سَهْمٌ يُقْسَمُ الْمَالُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَسْهُمٍ فَمَا أَصَابَ ثَلَاثَةَ أَسْهُمٍ فَلِلِابْنَةِ وَ مَا أَصَابَ سَهْماً فَلِلْأُمِّ؛

قَالَ مُحَمَّدٌ وَ وَجَدْتُ فِيهَا رَجُلٌ تَرَكَ أَبَوَيْهِ وَ ابْنَتَهُ فَلِلِابْنَةِ النِّصْفُ ثَلَاثَةُ أَسْهُمٍ وَ لِلْأَبَوَيْنِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ [لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا سَهْمٌ‏] يُقْسَمُ الْمَالُ عَلَى خَمْسَةِ أَسْهُمٍ فَمَا أَصَابَ ثَلَاثَةً فَلِلِابْنَةِ وَ مَا أَصَابَ سَهْمَيْنِ فَلِلْأَبَوَيْنِ

[۲۳] . به نظر می‌رسد این روایت جنجالی نهج‌البلاغه (که در کتابهای دیگری مانند إرشاد القلوب إلى الصواب (للديلمي)، ج‏۱، ص۱۹۲ هم آمده) باید در همین فضا تحلیل کرد:

قَالَ ع إِنَّ النِّسَاءَ نَوَاقِصُ الْإِيمَانِ وَ الْحُظُوظِ وَ نَوَاقِصُ الْعُقُولِ فَأَمَّا نُقْصَانُ إِيمَانِهِنَّ فَقُعُودُهُنَّ عَنِ الصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ أَيَّامَ حَيْضِهِنَّ وَ أَمَّا نُقْصَانُ حُظُوظِهِنَّ فَمَوَارِيثُهُنَّ عَلَى الْأَنْصَافِ مِنْ مَوَارِيثِ الرِّجَالِ لِقَوْلِهِ تَعَالَى لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ وَ أَمَّا نُقْصَانُ عُقُولِهِنَّ فَشَهَادَةُ الِامْرَأَتَيْنِ كَشَهَادَةِ الرَّجُلِ الْوَاحِدِ فَاتَّقُوا أَشْرَارَ النِّسَاءِ وَ كُونُوا مِنْ خِيَارِهِنَّ عَلَى حَذَرٍ وَ لَا تُطِيعُوهُنَّ فِي الْمَعْرُوفِ حَتَّى لَا يَطْمَعْنَ فِي الْمُنْكَرِ.

[۲۴] . البته دقیقا خلاف این مضمون از قول امام صادق ع در کتب اهل سنت روایت شده است:

روي أن جعفر الصَّادِقَ سُئِلَ عَنْ هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ فَقَالَ: إِنَّ حَوَّاءَ أَخَذَتْ حَفْنَةً مِنَ الْحِنْطَةِ وَأَكَلَتْهَا، وَأَخَذَتْ حَفْنَةً أُخْرَى وَخَبَّأَتْهَا، ثُمَّ أَخَذَتْ حَفْنَةً أُخْرَى وَدَفَعَتْهَا إِلَى آدَمَ، فَلَمَّا جَعَلَتْ نَصِيبَ نَفْسِهَا ضِعْفَ نَصِيبِ الرَّجُلِ قَلَبَ اللَّهُ الْأَمْرَ عَلَيْهَا، فجل نَصِيبَ الْمَرْأَةِ نِصْفَ نَصِيبِ الرَّجُلِ.

البته این عبارت در کتب شیعه یافت نشد؛ در کتب حدیثی اهل سنت هم یافت نشد فقط ابتدا در کتاب تفسير فخر رازي (متوفی ۶۰۶) (مفاتيح الغيب أو التفسير الكبير؛ ج۹، ص۵۱۲) و سپس در دو تفسیر دیگر که متاخر از وی است به همین صورت مرسل یافت شد؛ یکی در اللباب في علوم الكتاب (ج۶، ص۲۱۲)، نوشته أبو حفص سراج الدين عمر بن علي بن عادل الحنبلي الدمشقي النعماني (المتوفى: ۷۷۵هـ) و دیگر در تفسير النيسابوري (غرائب القرآن و رغائب الفرقان،  ج۲، ص۳۶۲) نوشته نظام الدين الحسن بن محمد بن حسين القمي النيسابوري (المتوفى: ۸۵۰هـ)

 

 

 

[۲۵] . این روایت اخیر، برگرفته از پرسش و پاسخی طولانی است که بین یک مرد شامی و امیرالمومین ع رخ داد و متن کامل آن [از جمله شامل این فراز] را شیخ صدوق با سند زیر در عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۱، (این فراز در ص۲۴۲) و علل الشرائع، ج‏۲ (این فراز در ص۵۹۳) آورده است:

حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِيُّ بِإِيلَاقَ‏ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَبَلَةَ الْوَاعِظُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِيُ‏ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع بِالْكُوفَةِ فِي الْجَامِعِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ‏ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ أَشْيَاءَ فَقَالَ‏ سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً فَأَحْدَقَ النَّاسُ بِأَبْصَارِهِمْ فَقَالَ أَخْبِرْنِي‏ …

 

[۲۶] . در تفسیر عیاشی بدین صورت روایت شده است:

عن محمد بن قيس قال سمعت أباجعفر ع يقول‏ في الدين و الوصية فقال: إن الدين قبل الوصية، ثم الوصية على إثر الدين ثم الميراث و لاوصية لوارث‏.

[۲۷] . این حدیث در الكافي، ج‏۷، ص۲۳ و من لا يحضره الفقيه، ج‏۴، ص۱۹۳ نیز در همین راستا قابل توجه است:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَوَّلُ شَيْ‏ءٍ يُبْدَأُ بِهِ مِنَ الْمَالِ الْكَفَنُ ثُمَّ الدَّيْنُ ثُمَّ الْوَصِيَّةُ ثُمَّ الْمِيرَاثُ.

[۲۸] . در علل الشرائع، ج‏۲، ص۳۲۴؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۱، ص۴۵۴؛ تهذيب الأحكام، ج‏۲، ص۱۱۴ ناظر به این آیه حدیثی درباره تشریع نماز مغرب و نافله‌هایش آمده است که چون بیان نوعی حقایق عرفانی است و ممکن است افراد در فهم آن دچار ظاهربینی و سوء تفاهم شوند در متن نیاوردم:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو مُحَمَّدٍ الْعَلَوِيُّ الدِّينَوَرِيُّ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَ الْحَدِيثَ إِلَى الصَّادِقِ ع قَالَ:

قُلْتُ لَهُ لِمَ صَارَتِ الْمَغْرِبُ ثَلَاثَ رَكَعَاتٍ وَ أَرْبَعاً بَعْدَهَا لَيْسَ فِيهَا تَقْصِيرٌ فِي حَضَرٍ وَ لَا سَفَرٍ؟

فَقَالَ ع: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَ عَلَى نَبِيِّهِ ص لِكُلِّ صَلَاةٍ رَكْعَتَيْنِ [فِي الْحَضَرِ] فَأَضَافَ إِلَيْهَا رَسُولُ اللَّهِ ص لِكُلِّ صَلَاةٍ رَكْعَتَيْنِ فِي الْحَضَرِ، وَ قَصَّرَ فِيهَا فِي السَّفَرِ، إِلَّا الْمَغْرِبَ وَ الْغَدَاةَ؛ فَلَمَّا صَلَّى الْمَغْرِبَ بَلَغَهُ مَوْلِدُ فَاطِمَةَ ع فَأَضَافَ إِلَيْهَا رَكْعَةً شُكْراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ فَلَمَّا أَنْ وُلِدَ الْحَسَنُ ع أَضَافَ إِلَيْهَا رَكْعَتَيْنِ شُكْراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ فَلَمَّا أَنْ وُلِدَ الْحُسَيْنُ ع أَضَافَ إِلَيْهَا رَكْعَتَيْنِ شُكْراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ فَقَالَ «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» فَتَرَكَهَا عَلَى حَالِهَا فِي الْحَضَرِ وَ السَّفَرِ.

[۲۹] . اگرچه تفصیل این طبقات بر اساس روایات تبیین شده، اما ریشه‌های قرآنی این طبقه‌طبقه کردن برای اهل فن کاملا آشکار است. مثلا از شواهدی که بخوبی نشان می‌دهد که تا فرزندان و والدین هستند، به خواهر و برادر ارثی نمی‌رسد تعبیر «فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُس‏» تعبیر «فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ» نشان می‌دهد که فرزندان و والدین با هم در یک طبقه هستند؛ و از طرف دیگر تعبیر «وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ» که وارثان را فقط پدر و مادر دانسته و در ادامه فرموده «فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ» که نشان می‌دهد متوفی خواهر و برادر هم داشته است بخوبی تقدم طبقه والدین و فرزندان بر خواهر و برادر را آشکار می‌سازد. (المیزان، ج۴، ص۲۰۹)

[۳۰] . وَ قَدْ تَكَلَّمَ النَّاسُ فِي أَمْرِ الِابْنَتَيْنِ مِنْ أَيْنَ جُعِلَ لَهُمَا الثُّلُثَانِ وَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ إِنَّمَا جَعَلَ الثُّلُثَيْنِ لِمَا فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَقَالَ قَوْمٌ بِإِجْمَاعٍ وَ قَالَ قَوْمٌ قِيَاساً كَمَا أَنْ كَانَ لِلْوَاحِدَةِ النِّصْفُ كَانَ ذَلِكَ دَلِيلًا عَلَى أَنَّ لِمَا فَوْقَ الْوَاحِدَةِ الثُّلُثَيْنِ وَ قَالَ قَوْمٌ بِالتَّقْلِيدِ وَ الرِّوَايَةِ وَ لَمْ يُصِبْ وَاحِدٌ مِنْهُمُ الْوَجْهَ فِي ذَلِكَ فَقُلْنَا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ حَظَّ الْأُنْثَيَيْنِ الثُّلُثَيْنِ بِقَوْلِهِ- لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ إِذَا تَرَكَ الرَّجُلُ بِنْتاً وَ ابْناً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ وَ هُوَ الثُّلُثَانِ فَحَظُّ الْأُنْثَيَيْنِ الثُّلُثَانِ وَ اكْتَفَى بِهَذَا الْبَيَانِ أَنْ يَكُونَ ذَكَرَ الْأُنْثَيَيْنِ بِالثُّلُثَيْنِ وَ هَذَا بَيَانٌ قَدْ جَهِلَهُ كُلُّهُمْ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ كَثِيرا

[۳۱] . ثم ساق الكلام على ما رواه زيد بن علي ع في رواية أبيه ثم قالت في متصل كلامها: «أ فعلى محمد تركتم كتاب الله و نبذتموه وراء ظهوركم إذ يقول: الله تبارك و تعالى «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» و قال الله عز و جل فيما قص من خبر يحيى بن زكريا رب «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا؛ يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» و قال عز ذكره: «وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ» و قال: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» و قال: «إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ» و زعمتم أن لا حق و لا إرث لي من أبي و لا رحم بيننا أ فخصكم الله بآية أخرج نبيه ص منها أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون أ و لست أنا و أبي من أهل ملة واحدة لعلكم أعلم بخصوص القرآن و عمومه من النبي ص «أ فحكم الجاهلية تبغون؟ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» أ أغلب على إرثي جورا و ظلما «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»

[۳۲] . حدثنا أبو زيد قال: حدثنا عمرو بن مرزوق، عن شعبة عن عمرو بن مرة، عن أبي البختري قال: قال لها أبو بكر لما طلبت فدك، بأبي أنت و أمي، أنت عندي الصادقة الأمينة، إن كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عهد اليك في ذلك عهدا، أو وعدك به وعدا، صدقتك و سلّمت اليك، فقالت: لم يعهد إليّ في ذلك بشي‏ء، و لكن اللّه تعالى يقول: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ» فقال: أشهد لقد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إنا معاشر الأنبياء لا نورث.

[۳۳] . ثم أنتم أولاء تزعمون أن لا أرث لي، أ فعلى عمد تركتم كتاب اللّه و نبذتموه وراء ظهوركم، يقول اللّه جلّ ثناؤه: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» اختص من خبر يحيى و زكريا اذ قال؛ ربّ‏ «فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» و قال تبارك و تعالى: «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»‏ فزعمتم أن لا حظ لي و لا أرث لي من أبيه‏ أ فحكم اللّه بآية أخرج أبي منها، أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثان؟ أم أنتم أعلم بخصوص القرآن و عمومه من أبي صلى اللّه عليه و آله و سلم؟ «أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏» أيها معاشر المسلمة او ابتز اريثه، أ أللّه أن ترث أباك و لا أرث ابيه، لقد جئتم‏ «شَيْئاً فَرِيًّا» فدونكها مرحولة محظومة مزمومة تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم اللّه، و الزعيم محمد، و الموعد القيامة، و عند الساعة «يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ‏» ما توعدون، «و لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‏ مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيمٌ».

[۳۴] . عن أبي جميلة المفضل بن صالح عن بعض أصحابه عن أحدهما قال‏ إن فاطمة س انطلقت إلى أبي بكر فطلبت ميراثها من نبي الله ص فقال: إن نبي الله لا يورث، فقالت: أ كفرت بالله و كذبت بكتابه قال الله «يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏».

[۳۵] . رَوَى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ‏ بِإِسْنَادِهِ عَنْ آبَائِهِ ع‏ أَنَّهُ لَمَّا أَجْمَعَ‏ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ عَلَى مَنْعِ‏ فَاطِمَةَ ع فَدَكاً وَ بَلَغَهَا ذَلِكَ‏ لَاثَتْ خِمَارَهَا عَلَى رَأْسِهَا وَ اشْتَمَلَتْ بِجِلْبَابِهَا وَ أَقْبَلَتْ فِي لُمَةٍ مِنْ حَفَدَتِهَا وَ نِسَاءِ قَوْمِهَا تَطَأُ ذُيُولَهَا مَا تَخْرِمُ مِشْيَتُهَا مِشْيَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ حَتَّى دَخَلَتْ عَلَى أَبِي بَكْرٍ- وَ هُوَ فِي حَشَدٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ غَيْرِهِم‏

… وَ أَنْتُمُ الْآنَ تَزْعُمُونَ أَنْ لَا إِرْثَ لَنَا أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ أَ فَلَا تَعْلَمُونَ؟ بَلَى قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ أَنِّي ابْنَتُهُ أَيُّهَا الْمُسْلِمُونَ أَ أُغْلَبُ عَلَى إِرْثِي‏ يَا ابْنَ أَبِي قُحَافَةَ أَ فِي كِتَابِ اللَّهِ تَرِثُ أَبَاكَ وَ لَا أَرِثُ أَبِي لَقَدْ جِئْتَ‏ شَيْئاً فَرِيًّا أَ فَعَلَى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ كِتَابَ اللَّهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ إِذْ يَقُولُ‏ وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قَالَ فِيمَا اقْتَصَّ مِنْ خَبَرِ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا إِذْ قَالَ- فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ‏ وَ قَالَ‏ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ‏ وَ قَالَ‏ يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏ وَ قَالَ‏ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ‏ – وَ زَعَمْتُمْ أَنْ لَا حُظْوَةَ لِي وَ لَا أَرِثَ مِنْ أَبِي وَ لَا رَحِمَ بَيْنَنَا أَ فَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِآيَةٍ أَخْرَجَ أَبِي مِنْهَا أَمْ هَلْ تَقُولُونَ إِنَّ أَهْلَ مِلَّتَيْنِ لَا يَتَوَارَثَانِ أَ وَ لَسْتُ أَنَا وَ أَبِي مِنْ أَهْلِ مِلَّةٍ وَاحِدَةٍ أَمْ أَنْتُمْ أَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْآنِ وَ عُمُومِهِ مِنْ أَبِي وَ ابْنِ عَمِّي فَدُونَكَهَا مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً تَلْقَاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ فَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ الزَّعِيمُ مُحَمَّدٌ وَ الْمَوْعِدُ الْقِيَامَةُ وَ عِنْدَ السَّاعَةِ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ‏ وَ لَا يَنْفَعُكُمْ إِذْ تَنْدَمُونَ وَ لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ‏ … مَنْ يَأْتِيهِ عَذابٌ يُخْزِيهِ وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقِيم‏.

[۳۶] . المسألة الخامسة: اعلم أنه تعالى بدأ بذكر ميراث الأولاد و إنما فعل ذلك لأن تعلق الإنسان بولده أشد التعلقات، و لذلك‏ قال عليه الصلاة و السلام: «فاطمة بضعة مني» فلهذا السبب قدم اللّه ذكر ميراثهم.

[۳۷] ( ۱) لعل« ان» مخففة من المثقلة اي ما ذكرت من اصلاح ذات البين كان دينا يتعبدون اللّه به لكن ينبغي أن يكون« دينا» بالنصب و يمكن ان يقره بفتح الدال اي ان كان على دين يعمل به و يؤدى و فيه أيضا بعد.( آت) و يمكن أن يكون« ان» شرطية و كان أول الكلام و ما بعده متعلق به.

[۳۸] ( ۲) المظهر ما ارتفع من الأرض، و المرفع: موضع البيدر، و المغيض: مجتمع الماء و مصب، و المرفق: المتوضأ و المطبخ و نحو ذلك، و الشعبة: المسيل في الرمل و ما صغر من التلعة و ما عظم من سواقى الاودية و المشعب- كمنبر-: الطريق و الغامر الخراب.( القاموس) و قال العلّامة المجلسيّ- رحمه اللّه-: يمكن أن يكون المراد بالمشعب المقسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*