۸۶۸) قالُوا يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصيبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَريبٍ

۶ جمادی‌الاولی ۱۴۴۰

ترجمه

گفتند: ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند؛ پس به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، با خانواده‌ات کوچ کن، و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید؛ بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟

اختلاف قرائت[۱]

فَاسْرِ

همزه «اسر» در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و مدینه (نافع) و ابوجعفر (از قراء عشره) و ابن محیصن (از قراء اربعه عشر) به صورت همزه وصل (فَاسْرِ) قرائت شده است، که در این صورت، فعل امر ثلاثی مجرد (سری) خواهد بود؛

اما در قرائت اهل کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و بصره (ابوعمرو) و شام (ابن عامر) و یعقوب و خلف (از قراء عشره) و نیز در قرائات ابن مسعود و ابیّ بن کعب به صورت همزه قطع (فَأَسْرِ) قرائت شده است، که در این صورت، فعل امر ثلاثی مزید (أسری) است.

و از نظر ابوعبید به لحاظ معنای «سری» و «أسری» تفاوتی ندارد و هر دو به معنای حرکت در شب است ؛ اما از نظر لیث، «أسری» برای حرکت در اول شب به کار می‌رود و «سری» برای حرکت در آخر شب.

البته در یکی از قرائات غیرمشهور (الیمانی) به صورت «فَسِر» قرائت شده، که در این صورت، فعل امر از «سیر» می باشد.

مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۷۶[۲]؛ البحر المحيط، ج‏۶، ص۱۸۹-۱۹۱[۳]؛ معجم القراءات، ج۴، ص۱۱۴-۱۱۵

بِقِطْعٍ

عموما کلمه «قِطْعٍ» را به همین صورت (با سکون روی ط) قرائت کرده‌اند که به معنای ظلمت پایان شب می‌باشد؛

اما در برخی قراءات غیرمشهور (نبیح و ابوواقد و جراح) به صورت «بِقِطَعٍ» قرائت شده است، که جمع قطعه (قسمتی از چیزی) می‌باشد. (معجم القراءات، ج۴، ص۱۱۶)

إِلاَّ امْرَأَتكَ

«امراة» در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و اهل بصره (ابوعمرو) به صورت مرفوع قرائت شده است (إِلاَّ امْرَأَتُكَ) که در این صورت استثنا از «لایلتفت» است.

اما در بقیه قرائات به صورت منصوب قرائت شده است. (إِلاَّ امْرَأَتَكَ) که در این صورت، بهترین وجهش این است که آن را استثناء از «فاسر» بدانیم.

مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۷۶[۴]؛ البحر المحيط، ج‏۶، ص۱۸۹-۱۹۱[۵]

الصبح

عموما این کلمه را به همین صورت «الصُّبْحُ» قرائت کرده‌اند؛

اما در یکی از قرائات غیرمشهور (عیسی بن عمر) به صورت «الصُّبُحُ» قرائت شده است؛ که ادعا شده که این از باب اتباع [یک قرائتی که راوی از راوی تبعیت کرده و به پیامبر برگردد،] ‌نیست؛ بلکه اختلاف در لهجه است. (البحر المحيط، ج‏۶، ص۱۹۱)[۶]

نکات ادبی

فَأَسْرِ

ماده «سری» در اصل بر تلفیقی از دو معنای «سیر» (حرکت کردن) و «سرّ» (مخفی) دلالت دارد؛ و در واقع معنایش سیر و حرکتی است که بدون اعلام و آشکار شدن، و به صورت سرّی و مخفیانه باشد؛ خواه سیر مادی باشد: «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» (هود/۸۱؛ حجر/۶۵) [یا: وَ لَقَدْ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادی؛ طه/۷۷] یا معنوی و فراتر از روال مادی «سُبْحانَ الَّذي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی» (اسراء/۱) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۵، ص۱۱۵)

به همین مناسبت غالبا کلمه «سُرَى» را به معنای سیر شبانه دانسته‌اند که هم به صورت ثلاثی مجرد «سَرَى» و هم به صورت ثلاثی مزید «أَسْرَى» به کار می‌رود؛ هرچند احتمال اینکه کلمه «أسری» در آیه «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» از ماده «سرو» (نه از «سری») باشد (یعنی از سَرَاة» که به معنای «زمین گسترده» است) گرفته شده باشد، که در این صورت، مقصود از این تعبیر بردن پیامبر ص در عرصه گسترده‌ای از زمین می‌باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۰۸) و در آیه «وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ» (فجر/۴) نیز در اصل «یسری» بوده است به معنای «سوگند به شب هنگامی که می‌گذرد» (المصباح المنير، ج‏۲، ص۲۷۵) و این آیه می‌تواند موید نظر مرحوم مصطفوی باشد که کاربرد این ماده در معنای «سیر شبانه» را لازمه این معنا می‌داند؛ و اصل معنا را همان سیر مخفیانه معرفی می کند. (التحقيق، ج‏۵، ص۱۱۶)

«سَریّ» را به معنای رودی که جریان دارد دانسته اند «قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا» (مريم/۲۴) و البته در مورد این کلمه نیز این احتمال که از ماده «سرو» باشد، مطرح شده، که در این صورت، از کلمه «سَرو» به معنای رفعت گرفته شده و مقصود در آیه مذکور این می‌شود که «پایین خویش [شخصیت] رفیعی را دید، که اشاره است که حضرت عیسی ع و رفعتی که داشت. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۰۹) و برخی معنای رود را در این مورد بشدت انکار کرده و برگرفته شدن این کلمه از ماده «سرو» به معنای رفعت را ترجیح داده‌اند؛ و افزوده‌اند که اگر اصرار شود که از ماده «سری» است؛ اشاره دارد به شخصیتی که سیری معنوی خواهد داشت. (التحقيق، ج‏۵، ص۱۱۶)

برای حرکت کردن، کلماتی مانند «سير» ، «سلوك» ، «سیلان» ، «جري» و «مرور» هم استفاده می‌شود و در تفاوت اینها گفته‌اند:

«سير» برای مطلق حرکت کردن (و البته عموما حرکت مادی) استفاده می‌شود؛

«سلوك» به معنای سیر و حرکت در خط معین است؛

«سیلان» حرکت و جریان یافتن در مایع است؛

«جري» حرکت منظم دقیق در طول مکان است؛

«مرور» حرکتی است که در آن عبور از چیزی مد نظر باشد؛

و«سری» هم چنانکه بیان شد سیری است که مخفیانه و سرّی باشد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۵، ص۱۱۶)

در صورتی که دو کلمه «سَریّ» و «أسری» -که در بالا اشاره شد – را هم از ماده «سری» بدانیم، این ماده جمعاً ۸ مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

بِقِطْعٍ

ماده «قطع» در اصل بر بریده شدن و جدایی چیزی از چیز دیگر دلالت دارد. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۱۰۱). با تاکید بر این که بین آنها اتصال و ارتباطی بوده باشد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۲۹۳)

در قرآن کریم این ماده هم برای بریدن‌های مادی به کار رفته است؛ مانند «قطع اعضاء»: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما» مائدة/۳۸) ویا «وَ سُقُوا ماءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ»‏ (محمد/۱۵) [ویا «ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ» (حاقه/۴۶)]؛ و یا بریدن پیراهن «فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيابٌ مِنْ نارٍ» (حج/۱۹) [که اینجا بریدن پیراهن کنایه از آماده کردن لباس است، کاری که خیاط انجام می‌دهد] [ویا قطع درختان: ما قَطَعْتُمْ مِنْ لينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها؛ حشر/۵)]؛ و هم در قطع کردن روابط غیرمادی، مانند قطع رحم (بریدن پیوند خویشاوندی) که در اینجا «قطع» را به معنای «هجران» (دوری گزیدن) و خودداری از نیکی کردن دانسته‌اند: «وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ‏» (محمد/۲۲»، «وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ» (بقرة/۲۷ و رعد/۲۵). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸)

این کلمه متعدی است، از این رو، وقتی به باب تفعیل می‌رود ظاهرا برای تاکید و شدت بریدن است: «قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ» (رعد/۳۱) ، «قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» (یوسف/۳۱ و ۵۰) ، «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً» (اعراف/۱۶۰) ، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِک» (اعراف/۱۶۸) ، «لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ» (أعراف/۱۲۴ و شعراء/۴۹) ، «أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف» (مائده/۳۳)

تعبیر «قَطْعُ الطَّريقِ» به دو معنا به کار می‌رود: یکی پیمودن راه [وَ لا يَقْطَعُونَ وادِيا؛ توبه/۱۲۱] ؛ و دیگری به معنای «راهزنی» و حمله به مسافران و تصاحب دارایی‌های آنان «أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ»‏(عنكبوت/۲۹) و وجه تسمیه‌اش به «قطع طریق» این است که مایه بریده شدن پای مردم از عبور در آن راه می‌شود؛ گویی راه را بریده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸)

تعبیر «قطع» در آیه «فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغيظُ» (حج/۱۵) هم می‌تواند به معنای «بریدن طناب» باشد تا سقوط کند؛ و نیز گفته شده که به معنای «با خفه کردن اجل [مهلت عمر] خود را قطع کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸) و در واقع، منظور آنان «قطع شدن نَفَس» (یعنی خودش را حلق‌آویز و خفه کند) بوده است (ابن‌عباس، کلبی و مقاتل، به نقل از التفسیر الکبیر (فخر رازی)، ج۲۳، ص۲۱۰).

«قطعِ» پشتِ انسان، به معنای نابود کردن نوع بشر است؛ و اگر در مورد فرد یا گروهی به کار رفته، یعنی نابود و هلاک کردن آنان: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا» (أنعام/۴۵» یا «و أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ»‏(حجر/۶۶) و ظاهرا از همین باب است تعبیر «لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا» (آل عمران/۱۲۷) که یعنی «به هلاکت رساند جماعتی از آنان را» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸)

«قطعِ» یک امر، به معنای فیصله دادن آن و قطعی کردن مطلب می باشد؛ گویی بین امور و اشیاء مختلف جدایی می‌افکند؛ و از همین تعبیر، کلمه «قاطع بودن» ساخته شده است: «ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً» (نمل/۳۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۲۹۵)

تعبیر «قِطْعٌ من اللیل» به معنای قطعه‌ای از شب می باشد: «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» (هود/۸۱ و حجر/۶۵) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸) و برخی آن را به معنای قطعه بزرگی از شب؛ دانسته و احتمال اینکه به معنای «نیمه شب»‌باشد را نیز منتفی ندانسته اند از این باب که گویی شب را دو نیمه می‌کند. (مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۷۸)؛ و در هر صورت، جمعِ آن «قِطَع» می‌شود: «كَأَنَّما أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِما» (یونس/۲۷). اما برخی اساساً تعبیر «قِطَع» (و مفرد آن: «قِطْعٌ») را با توجه به عبارت امیرالمومنین ع «فِتَنٌ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِم‏» (نهج‌البلاغه، خطبه۱۰۲) به معنای «ظلمات» (جمع ظلمت) دانسته‌اند (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۷، ص۱۰۳)

این ماده وقتی به باب تفعل می‌رود، به معنای «قطع و جدایی را پذیرفتن» (جدا شدن) است: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام/۹۴) ، «وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» (بقره/۱۶۶) ، «وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ» (انبیاء/۹۳) ، «فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» (مومنون/۵۳) ؛ آنگاه «تَقَطَّعَ» در آیه «إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ‏» (توبة/۱۱۰) به معنای این دانسته‌اند که «بمیرند»؛ و نیز گفته شده به معنای این است که توبه‌ای کنند که با آن توبه دلهایشان از فرط پیشمانی بر کارهای خویش منقطع گردد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۷۸)

ماده «قطع» به لحاظ معنایی به کلماتی مانند «فصل» ، «فرق» ، «فلق» ، «قطّ» و «قرض» نزدیک است؛ تفاوتشان در این است که:

«فصل»‌ جدا شدن دو چیزی است که قبلا به هم وصل بوده‌اند؛

«فرق» در جایی است که دو چیز در کنار هم جمع شده باشند و سپس بین آنها تفرقه و جدایی بیفتد؛

«فلق» پارگی و انشقاق در یک چیز است به نحوی که جدایی‌ای در آن حاصل شود؛

«قطّ» انقطاع و برشی است که با حصول تعیّن و محدودیت باشد؛

و «قرض» قیچی کردن و جدا شدن به قطعات مختلف را گویند؛

اما «قطع» چنانکه اشاره شد مطلقِ ایجاد فاصله و جدایی در ارتباط و اتصال بین اجزاست. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۲۹۳)

البته در تفاوت بین «قطع» و «فصل‏» برخی توضیح داده‌اند که فصل جدا شدن آشکار است؛ اما قطع هم می‌تواند آشکار باشد و هم مخفی؛ از این رو، برای جدا کردن دو نفر که نزاع دارند تعبیر «فصل» به کار می‌رود، نه قطع؛ اما در خصوص مناظره و پیروزی در مناظره تعبیر «قطع» به کار می‌رود. (الفروق في اللغة، ص۱۴۴)

ماده «قطع» ومشتقات آن ۳۶ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لا يَلْتَفِتْ

ماده «لفت» در اصل به معنای پیچیدن و برگشتن چیزی از جهت مستقیمش است، چنانکه «لَفَتُّ الشّي‏ءَ» به معنای «آن را درهم‌پیچیدم» است، و «لفَتُّ فلاناً عن رأيه» یعنی او را از نظرش برگرداندم؛ و زن «لَفُوت» به زنی گویند که به شوهر فعلی‌اش توجه چندانی نمی‌کند و دائما توجهش به فرزندی است که از شوهر قبلی‌اش دارد. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۲۵۸) و در وصف پیامبر ص آمده است که «كان إذا التفت التفت معاً» یعنی هنگامی که می‌خواست به کسی توجه کند با تمام بدن به سوی او رو می‌کرد و این گونه نبود که فقط سرش را به سمت او بچرخاند. (مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۷۸) هرچند برخی اصل معنای آن را خم کردن و پیچیدن دانسته‌اند. (به نقل از البحر المحيط، ج‏۶، ص۱۹۱)[۷]

بدین ترتیب، آیه «قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا» (یونس/۸۷) بدین معناست که می‌خواهی ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، برگردانی و منصرف کنی. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۴۳).

به نظر می‌رسد ماده «لفت» در عین حال که به ماده «صرف» بسیار نزدیک است، اما تفاوتش این است که ماده «لفت»‌ به «لفّ» (به معنای پیچیدن) هم نزدیک است؛ و شاید بدین جهت بوده که است که برخی دلالت آن بر رویگردانی و از انجام کاری منصرف شدن را شدیدتر از ماده «صرف» دانسته‌ و گفته‌اند که به همین جهت در آیه فوق از تعبیر «لفت» استفاده شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۲۱۱) یعنی آن مشرکان می‌فهمیدند که پیامبر می‌خواهد آنان را کاملا از آن مسیری که می‌رفتند برگرداند.

وقتی این ماده به باب افتعال می‌رود (التفات) (وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَد؛ هود/۸۱ و حجر/۶۵) چون این باب دلالت بر مطاوعه و پذیرش چیزی دارد، دلالت بر رویگردان شدن اختیاری دارد (یعنی از روی اختیار روی خود را از چیزی برگرداندن) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۲۱۱)

ماده «لفت» تنها همین سه بار در قرآن کریم به کار رفته است. (توجه شود که فعل «الْتَفَّت» در آیه «وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ» (قیامت/۲۹) صیغه مفرد مونث غایب از ماده «لفف» است؛ و غیر از ماده «لفت» می‌باشد.)

مُصيبُها ، أَصابَهُمْ

درباره ماده «صوب» برخی بر این باورند» که در اصل دلالت دارد بر «نازل شدن چیزی و در جای خود مستقر شدنِ آن» و سخن و عمل «صواب» (قالَ صَواباً؛ نبأ/۳۸) ‌را هم از این بابت چنین گفته‌اند که در جای درست خود قرار گرفته است؛ و بدین جهت است که «صواب» نقطه مقابل «خطأ» می‌باشد. شاهد مهم این معنا هم کلمه «صَوْب» است که به معنای نزول باران می‌باشد و از آن کلمه «صَيِّب» (كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ؛ بقره/۱۹) به معنای ابر باران‌زا گرفته شده است؛ و برای هر امری هم که در جای خود مستقر می‌گردد، تعبیر «صاب» و «أصاب» به کار می‌رود. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۱۸)

اما دیگران مدار معنای این ماده را «درست» در مقابل خطا قرار داده‌اند؛ برخی چنین توضیح داده‌اند که «صواب» در مقابل «خطا» است و به معنای جریان یافتن امری بر وفق طبیعت و حق می‌باشد همان گونه که خطا انحراف و خروج از جریان حق و صحیح است؛ با این اضافه که در ماده «صوب» حدوث ( و نه استمرار) لحاظ شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۲۹۳) و برخی هم گفته‌اند معنای اصلی همین صواب و درست بودن است؛ آنگاه گاهی به اعتبار خود شیء مد نظر است و آن در جایی است که چیزی خودش خوب و پسندیده باشد، مانند اینکه بگویند «عدل صواب است»؛ و گاهی به اعتبار اینکه شخصی قصدی داشته و به حسب رسیدن او به مقصودش مورد توجه قرار گرفته که می‌گویند «أصاب کذا» یعنی بدانچه می خواست رسید؛[۸] چنانکه تعبیر «أصاب السهم» در جایی است که تیر به‌درستی به هدف برخورد کند. «صَوب» در معنای «نزول باران» هم بارانی که به مقدار نیاز باریده است، و از باب همان «اصاب السهم» است و «صیّب» هم به همین جهت ابر باران‌زا نام گرفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۹۴-۴۹۵)[۹]

«مصیبة» هم به نحو کنایی از مفهوم «اصاب السهم» اقتباس شده، گویی چیزی است که به سمت انسانها پرتاب می‌شود و به هدف می خورد؛ و تدریجا درباره هر بلایی که به انسان می‌رسد به کار رفته است «أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها» (آل عمران/۱۶۵)، «فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ» (نساء/۶۲)، «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (شورى/۳۰). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۹۵)

البته فعل «أصاب» هم در مورد خیر به کار می‌رود و هم در مورد شر: «إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ» (توبة/۵۰) ، «وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ»‏ (نساء/۷۳) ، «فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشاءُ» (نور/۴۳)؛ و گفته‌ شده اصابت خوبی از باب کلمه «صَوب» (نزول باران) است؛ و اصابت بدی از باب تعبیر «اصاب السهم» می‌باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۹۶)

این ماده در حالت ثلاثی مجرد (صَابَ يَصُوبُ صَوْباً) به معنای جریان یافتن بر مدار صحت و حق است؛ اما وقتی به باب افعال (أَصَابَ يُصِيبُ إِصَابَةً) می‌رود، نظر اصلی به فاعل است و حیثیت صدور فعل مد نظر است: «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» ‏(آل عمران/۱۶۶) [إِنَّهُ مُصيبُها ما أَصابَهُمْ؛ هود/۸۱] و وقتی به باب تفعیل (صَوَّبَ يُصَوِّبُ تَصْوِيباً) می‌رود جهت وقوع و تعلق امر مورد توجه قرار گرفته است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۲۹۳)

کلمات «صواب» و «اصابت» به کلمات «مستقیم» و «استقامت» نزدیک است؛ با این توضیح که

در تفاوت «مستقیم» و «صواب» گفته‌اند: «مستقیم» آن چیزی است که بر مدار سنتهای رایج باشد، خواه آن سنت خوب باشد یا بد؛ اما «صواب» فقط در جایی است که بر مدار حسن و صدق عمل شود؛ از این رو امر مستقیم قبیح معنی‌دار است اما صواب قبیح نداریم. (الفروق في اللغة، ص۴۵)

در تفاوت «استقامة» و «اصابة» هم گفته‌اند در اصابت به هدف رسیدن شرط است، اما استقامت به معنای در مسیر ماندن است و لزوما به هدف رسیدن شرط آن نیست. (الفروق في اللغة، ص۳۰۵)

ماده «صوب» و مشتقات آن ۷۶ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

إِنَّهُ مُصيبُها ما أَصابَهُمْ

به لحاظ نحوی دو گونه تحلیل از این جمله انجام شده است:

تحلیل رایج این است که «ه» را ضمیر شأن بدانیم؛ آنگاه کل جمله «مُصيبُها ما أَصابَهُمْ» به عنوان خبر آن قرار می‌گیرد؛ و آنگاه در این جمله اخیر «مُصيبُها» مبتدا و «ما أَصابَهُمْ» خبرش می‌شود؛ و چنین ترجمه می‌شود: «و همانا مطلب از این قرار است که به او اصابت می‌کند، آنچه بدانان اصابت کرد.»

تحلیل دوم که فقط بر مبنای علمای نحو کوفه مجاز است (و با مخالفت علمای نحو بصره همراه است) این است که «ه» را اسمِ «إنّ» و «مُصيبُها» را بتنهایی خبر«إنّ» بدانیم، که چون اسم فاعل است می‌تواند نقش فعل را بازی کند، و آنگاه «ما أَصابَهُمْ» را فاعلِ «مُصیبُ» بشمریم؛ که ترجمه‌اش می‌شود: و همانا آن بود اصابتِ آنچه بدانها اصابت کرد، به او.

(البحر المحيط، ج‏۶، ص۱۹۱)[۱۰]

حدیث

۱) در بحث از آیه ۷۸ روایتی از یکی از دو امام باقر ع یا صادق ع گذشت (حدیث۵). در ادامه اش فرمودند:

لوط «گفت: کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» در حالی که جبرئیل به او نگاه می کرد و [آهسته] گفت: کاش می دانست چه نیرویی برایش هست! سپس او را خواند و وی نزد او آمد؛ پس آنان در را گشودند و وارد شدند؛ جبرئیل به آنان با دستش اشاره ای کرد و کور برگشتند در حالی که با دستشان دیوار را لمس می کردند و هم سوگند می شدند که اگر صبح شود هیچیک از خاندان لوط را زنده نگذاریم!

وقتی جبرئیل گفت «همانا ما فرستادگان پروردگار توییم» لوط گفت: جبرئیل عجله کن!

او گفت: باشد!

گفت: جبرئیل عجله کن!

گفت: «بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟» سپس گفت: لوط! تو و فرزندانت بیرون روید تا به موقعیت چنین و چنان برسید!

لوط گفت: جبرئیل این الاغ های ما ضعیفند! [ظاهرا کنایه از اینکه نمی توانند تا قبل از صبح ما را بدانجا برسانند]

گفت: کوچ کنید و از اینجا بیرون روید.

پس او کوچ کرد تا اینکه وقت سحر که شد جبرئیل بر آن شهر فرود آمد و جناحش را زیر آن گذاشت و آن را زیر و رو کرد و دیوارهای شهر را با سنگهایی از سجّیل منضود [سنگْ گِلِ پخته شده و نُضج گرفته] مورد اصابت قرار داد؛ و زن لوط آن صدای مهیب را شنید و بدین سبب هلاک شد!

علل الشرائع، ج‏۲، ص۵۵۲؛ تفسير العياشي، ج‏۲، ص۱۵۶

أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ وَ غَيْرِهِ عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ: … فَقَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ قَالَ وَ جَبْرَئِيلُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ فَقَالَ لَوْ يَعْلَمُ أَيُّ قُوَّةٍ لَهُ ثُمَّ دَعَاهُ فَأَتَاهُ فَفَتَحُوا الْبَابَ وَ دَخَلُوا فَأَشَارَ إِلَيْهِمْ جَبْرَئِيلُ بِيَدِهِ فَرَجَعُوا عُمْيَاناً يَلْتَمِسُونَ الْجِدَارَ بِأَيْدِيهِمْ يُعَاهِدُونَ اللَّهَ لَئِنْ أَصْبَحْنَا لَا نَسْتَبْقِي أَحَداً مِنْ آلِ لُوطٍ قَالَ [فـ]لَمَّا قَالَ جَبْرَئِيلُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ قَالَ لَهُ لُوطٌ يَا جَبْرَئِيلُ عَجِّلْ قَالَ نَعَمْ [ثمَّ] قَالَ يَا جَبْرَئِيلُ عَجِّلْ قَالَ «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ» ثُمَّ قَالَ جَبْرَئِيلُ يَا لُوطُ اخْرُجْ مِنْهَا أَنْتَ وَ وُلْدُكَ حَتَّى تَبْلُغَ مَوْضِعَ كَذَا وَ كَذَا قَالَ يَا جَبْرَئِيلُ إِنَّ حُمُرِي [حمراتي حمرات] ضِعَافٌ قَالَ ارْتَحِلْ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَارْتَحَلَ حَتَّى إِذَا كَانَ السَّحَرُ نَزَلَ إِلَيْهَا جَبْرَئِيلُ فَأَدْخَلَ جَنَاحَهُ تَحْتَهَا حَتَّى إِذَا اسْتَعْلَتْ [استقلت] قَلَبَهَا عَلَيْهِمْ وَ رَمَى [جبرئيل] جُدْرَانَ الْمَدِينَةِ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ وَ سَمِعَتِ امْرَأَةُ لُوطٍ الْهَدَّةَ فَهَلَكَتْ مِنْهَا.

 

۲) در بحث از آیه قبل روایتی از امام صادق ع گذشت (حدیث۱). در ادامه‌اش فرمودند:

سپس جبرئیل گفت: «ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند» پس بر تو بشارت باد و اندوهگین مباش! پس آن قوم به او هجوم آوردند در حالی که می گفتند: «آیا مگر تو را از جهانیان منع نکرده بودیم؟» یعنی از اینکه به میهمانی پناه بدهی! پس جمال و خوش چهره بودنِ آن جماعت چشمشان را خیره کرد و خواستند به سراغ آنان بروند؛ اما خداوند چشمانشان را محو کرد و یکباره کورهایی شدند که چیزی نمی دیدند و صورتشان به رنگ کلاغ، سیاه شد. در حالی که که دور خود می چرخیدند و به در و دیوار می خوردند و این همان سخن خداوند است که فرمود «پس قصد میهمانان او کردند پس چشمانشان را محو کردیم پس بچشید عذاب من و هشدارها را» (قمر/۳۷) و در این موقع عده دیگری آنها را صدا زدند که شما که به مرادتان رسیدید بیرون بیایید که نوبت ماست! تا ما هم داخل شویم و به دلخواهمان برسیم!

آنان فریاد زد: ای مردم! لوط عده ای ساحر آورده که چشمان ما را جادو کردند. وارد شوید و دست ما را بگیرید و آنان وارد شدند و اینان را بیرون بردند و گفتند: لوط! وقتی صبح شد سراغت می آییم و نشانت می دهیم که چه چیزی دلت می خواهد!

لوط چیزی نگفت و آنان رفتند.

لوط گفتند: به چه کاری فرستاده شده اید؟

گفتند: برای هلاک کردن این قوم!

گفت: چه موقع؟

جبرئیل گفت «بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟» و جبرئیل گفت «پس به پاره‌ای از شب، با خانواده‌ات کوچ کن» یعنی آخر شب «و از شما هیچکس التفاتی نکند، جز زنت» که نامش قواب بود«بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید»

پس لوط فرزندان و خانواده و وسایلش را جمع کرد و جبرئیل آنان را از شهر بیرون برد و سپس جبرئیل گفت: لوط! «اینان صبحدم که شود پشت شان از زمین کنده می شود» زنش گفت: لوط: از خانه ات کجا داری که بروی؟ لوط وی را به هلاکت قوم و اینکه آنان فرستادگان الهی اند خبر داد.

او گفت: پروردگارت توانایی آن را ندارد که مردمان این هفت شهر عظیم را هلاک کند.

اما هنوز سخنش تمام نشده بود که سنگی از سنگهای سجیل آمد و بر سرش خورد و او را هلاک کرد.

تحفة الإخوان، ص۴۸ (نسخه خطی، به نقل از البرهان في تفسير القرآن، ج‏۴، ص۳۱۹)

ثم قال جبرئيل: «يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ‏» فأبشر، و لا تحزن علينا. فهجم القوم عليه، و هم يقولون: «أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ»‏، أي لا تؤوي ضيفا، فرأوا جمال القوم و حسن وجوههم، فبادروا نحوهم، فطمس الله على أعينهم، و إذا هم عمي لا يبصرون، و صارت وجوههم كالقار، و هم يدورون و وجوههم تضرب الحيطان، فذلك قوله تعالى: «وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ» قال و إذا نفر آخرون قد لحقوا بهم، و نادوهم: إن كنتم قضيتم شهوتكم منهم، فاخرجوا حتى ندخل و نقضي شهوتنا منهم. فصاحوا: يا قوم، إن لوطا أتى بقوم سحرة، لقد سحروا أعيننا، فادخلوا إلينا و خذوا بأيدينا. فدخلوا و أخرجوهم، و قالوا: يا لوط، إذا أصبح الصبح نأتيك و نريك ما تحب؛ فسكت عنهم لوط حتى خرجوا.

ثم قال لوط (عليه السلام) للملائكة: بماذا أرسلتم؟ فأخبروه بهلاك قومه، فقال: متى ذلك؟ فقال جبرئيل (عليه السلام): «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ». فقال جبرئيل (عليه السلام): اخرج الآن- يا لوط- «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ‏» يعني في آخر الليل‏ «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَكَ‏» قواب‏ «إِنَّهُ مُصِيبُها ما أَصابَهُمْ‏ من العذاب».

قال: فجمع لوط (عليه السلام) بناته و أهله و مواشيه و أمتعته، فأخرجهم جبرئيل (عليه السلام) من المدينة، ثم قال جبرئيل (عليه السلام): يا لوط قد قضى ربك أن دابر هؤلاء مقطوع مصبحين. فقالت له امرأته: إلى أين تخرج- يا لوط- من دورك؟ فأخبرها أن هؤلاء رسل ربي، جاءوا لهلاك المدن. فقالت: يا لوط، و ما لربك من القدرة حتى يقدر على هلاك هؤلاء المدائن السبع؟! فما استتمت كلامها حتى أتاها حجر من حجارة السجيل، فوقع على رأسها فأهلكها.[۱۱]

 

۳) در جلسه ۸۶۳ (حدیث۱) روایتی از امام باقر ع گذشت. در فرازی از ادامه آن روایت آمده است:

جبرئیل گفت: ای لوط «پس با خانواده‌ات کوچ کن» به اندازه‌ای که از امروز هفت شب و روز بگذرد «به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، و از شما هیچکس التفاتی نکند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید» و از امشب «به آنجایی که به شما دستور داده شده بروید» (حجر/۶۵).

علل الشرائع، ج‏۲، ص۵۵۰؛ تفسير العياشي، ج‏۲، ص۲۴۶؛

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْمُتَوَكِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَتَعَوَّذُ مِنَ الْبُخْل‏ …

قالَ … «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ» يَا لُوطُ إِذَا مَضَى لَكَ مِنْ يَوْمِكَ هَذَا سَبْعَةُ أَيَّامٍ وَ لَيَالِيهَا [بلياليها] «بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ‏» إِذَا مَضَى نِصْفُ اللَّيْلِ «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُها ما أَصابَهُمْ» وَ امْضُوا مِنْ تِلْكَ اللَّيْلَةِ «حَيْثُ تُؤْمَرُون‏».

 

توجه

۴) در بحث از آیه ۸۰ سوره اعراف (جلسه ۸۵۱، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-080/) روایتی طولانی گذشت که فرازی از آن درباره این آیه است.[۱۲]

۵) در بحث از آیه ۷۹ سوره هود (جلسه ۸۶۶، حدیث۱ http://yekaye.ir/hood-11-79/) نیز مطالبی ناظر به این آیه گذشت.

 

تدبر

۱)‌ «قالُوا يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ …»

درست آن موقعی که لوط از هر گونه کمکی ناامید شد، فرشتگان خدا به او اطمینان خاطر دادند که اینان به هیچ عنوان به تو دست نخواهند یافت.

نکته انسان‌شناسی

در نگاه قرآنی، هرگاه انسان از همه چیز و همه کس قطع امید کند، امدادهای الهی زمانی فرامی‌‌رسد.

این نکته‌ای است که قاعده کلی‌اش در آیه «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمينَ: تا آن گاه كه رسولان مأيوس شدند، و [مردم] گمان كردند كه به آنان دروغ گفته شده است؛ يارى ما به سراغ آنها آمد؛ پس آنان را كه خواستيم نجات يافتند؛ و شدت عمل ما از قوم بزهکار بازگردانده نمى‏شود!» (یوسف/۱۱۰) آمده است، و آیه حاضر درباره حضرت لوط را می توان مصداقی از این وعده خداوند دانست.

 

۲) «قالُوا يا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ»

با اینکه فرشتگان الهی به یاری حضرت لوط آمدند و وعده دادند که آنان هرگز به تو دست نمی‌یابند، اما این گونه نبود که دیگر لوط کاری نداشته باشد. بلکه او هم باید شبانه خانواده‌اش را حرکت دهد و از آن معرکه بیرون بَرَد.

یعنی: دریافت امداد الهی به معنای دست روی دست گذاشتن و کاری نکردن نیست.

 

۳) «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ»

در این عبارت هم تعبیر «أسرِ» دلالت بر سیر شبانه و مخفیانه دارد، و هم تعبیر «قطع» را برخی به معنای ظلمت دانسته‌اند، و هم خود تعبیر «لیل» حکایت از وضعیت تاریک و ظلمانی دارد. این اندازه اصرار بر وضعیت تاریک و ظلمانی چیست؟

الف. می خواند توصیه کنند کاملا مخفیانه از شهر بیرون روید. (موید این برداشت، مطلبی است که علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود آورده که در میان آن قوم مرد فهمیده‌ای بود و به آنان گفت: عذابی که حضرت لوط وعده می‌داد رسیده است. مواظب وی باشید و مگذارید که از میانتان خارج شود، چرا که مادامی که او در میان شما باشد عذاب نازل نخواهد شد. و بدین جهت کاملا خانه وی را محاصره کرده بودند و وی با یک امداد الهی خاص از منزل بیرون رفت. تفسير القمي، ج‏۱، ص۳۳۶)[۱۳]

ب. در عین حال چه‌بسا می‌خواهد به نحو استعاره‌ای اشاره کند که چه اندازه ظلمت آن شهر را فراگرفته بوده است، که حرکت وی در چنین ظلمات تودرتویی باید انجام شود.

ج. …

 

۴)‌ «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ»

مؤمن چنان سرعت عمل و آمادگى روحى دارد كه می‌تواند در مدّت زمان كوتاهى (يك شب)، با چابكى [همراه با خانواده‌اش] نقل و انتقال يابد. (تفسير نور، ج‏۴، ص۱۰۲)

 

۵) «إِلَّا امْرَأَتَكَ»

نظام ارزشى بايد بر اساس ضوابط باشد، نه بر محور روابط. (تفسير نور، ج‏۴، ص۱۰۲)

 

۶) «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَكَ»

حسابِ شخصيّت‏هاى مذهبى را از حساب خانواده و نزديكان آنها جدا كنيم؛ فاميل پيامبر بودن، وسيله نجات نيست. (تفسير نور، ج‏۴، ص۱۰۲)

 

۷) «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ»

مقصود از این «التفات نکنید» چه بود؟

الف. هیچکس به پشت سرش نگاه نکند؛ گویی یک امر تعبدی‌ای بوده که آنان ملزم به رعایتش بوده‌اند. (مجاهد، به نقل از مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۸۰)

ب. کنایه است از اینکه وقتی دارید همه چیزتان را می‌گذارید و می‌روید، کسی از شما دیگر التفات و توجهی به مال و اموالش که باقی می گذارد، نکند. (جبائی، به نقل از مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۸۰) در واقع، می خواهد بیاموزاند که براى انجام يك انقلاب و زير و رو كردن منطقه‏ى فساد، به مسائل جزئى چون مال و اثاثيه‏ى خود توجّه نكنيم. (تفسير نور، ج‏۴، ص۱۰۲)

ج. یعنی هیچکس از شما برجای نمانَد. (ابن‌عباس، ، به نقل از مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۸۱)

د. منظور این است که وقتی صدای شدید ناشی از نزول عذاب را شنیدید، کسی روی برنگردانَد. (مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۸۱)

ه. ..

 

۸) «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصيبُها ما أَصابَهُمْ»

در مورد زن حضرت لوط، صرفاً نفرمود که او هم به همان عذاب معذب می‌شود؛ بلکه ابتدا فرمود «و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت».

با آوردن این تعبیر چه نکته‌ای را می‌خواهد گوشزد کند؟

الف. با این تعبیر هم می‌خواهد بیان کند که علت گرفتار عذاب شدنِ زن حضرت لوط ع این بود که به آن قوم التفات داشت (یعنی از حضرت لوط ع رویگردانده و به آن قوم رو کرده بود). در واقع، هم نشان دهد که زن حضرت لوط ع چنین نبود که عمل قوم لوط را انجام دهد (چون اگر چنین می‌بود، باید همانجا می‌ماند و اصلا استثنا نمی‌شد) و در عین حال نشان دهد که او به خاطر اینکه ذهن و دلش با قوم لوط همراه بود به عذابِ قوم لوط معذب شد.

ثمره اجتماعی

اگر کسی خودش به عمل لواط روی نیاورد، اما با کسانی که رفتارهای همجنس‌گرایانه انجام می دهند همدل باشد، در زمره آنان محسوب می‌شود؛ و اگر عذابی برای آن اهل لواط در کار باشد، دامن وی را هم خواهد گرفت.

ب. نشان دهد اینکه حضرت لوط و برخی از اعضای خانواده‌اش از محدوده عذابی که نازل شد خارج شدند، از این باب بود که آنان دیگر التفاتی به قوم لوط نکردند و از مسیر حق به سمت آنان رویگردان نشدند.

ج. …

۹) «إِنَّهُ مُصيبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَريبٍ»

كارهاى خداوند بر اساس زمان‏بندى است؛ پس، در قهر خداوند عجله نكنيم. (تفسير نور، ج‏۴، ص۱۰۲)

در واقع،

گاه با اینکه وضعیت به حدی رسیده است که نزول عذاب کاملا قطعی شده است، اما عذاب بلافاصله آغاز نمی‌شود!

ثمره انسان‌شناسی

در مورد وضعیت‌های نابسامان اجتماعی، گاه به دلایلی که بر ما معلوم نیست، واقعه‌ای از زمانی که در ظاهر باید رخ دهد به تاخیر می‌افتد. طبق روایات، حضرت لوط ع از جبرئیل درخواست می‌کند که در نزول عذاب عجله کند، اما وی پاسخ می‌دهد که وعده ما صبح است. پس، با دیدن ناملایمات (حتی ناملایماتی که در بد بودن‌شان و ضرورت نزول عذاب الهی در این شرایط تردید نداریم) گمان نکنیم که کار انسان‌ها از دست خدا بیرون رفته ویا خداوند نمی‌خواهد کاری کند!

 

۱۰) «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ»

مقصود از «قطع»ی از شب چیست؟

الف. به معنای ظلمت شب است (ابن‌عباس، به نقل از مجمع‌البیان، ج۵، ص۲۸۰)؛ یعنی در وقتی از شب که بشدت ظلمانی شده است.

ب. به معنای پاره‌ای از شب است. (قتاده، به نقل از مجمع‌البیان، ج۵، ص۲۸۰)

ج. به معنای نیمه شب است. (جبائی، به نقل از مجمع‌البیان، ج۵، ص۲۸۰)

د. …

 


[۱] . فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَكَ

برای این عبارت، سه قرائت دیگر هم آمده است:

(۱) قرائت و مصحف ابن مسعود [ویا أبیّ] بدون عبارت «وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ» یعنی بدین صورت: «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ إِلاَّ امْرَأَتَكَ»

(۲) قرائتی از ابن مسعود به صورت «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ إِلاَّ امْرَأَتَكَ» (معجم القراءات، ج۴، ص۱۱۵-۱۱۶)

و زعموا أن في حرف عبد الله أو أبي: فأسير بأهلك بقطع من الليل إلا امرأتك و ليس فيه وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ (مجمع البيان، ج‏۵، ص۲۷۶)

و يتعين النصب على الاستثناء من أهلك في قراءة عبد اللّه، إذ سقط في قراءته و في مصحفه: و لا يلتفت منكم أحد. (البحر المحيط، ج‏۶، ص۱۸۹)

(۳) قرائتی از امیرالمومنین ع با کلمه اضافه «مظلماً»

عن علي بن أبي حمزة عن أبي عبد الله ع في قول الله: «إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ مظلما» قال: قال أبو عبد الله ع و هكذا قراءة أمير المؤمنين ع‏ (تفسير العياشي، ج‏۲، ص۱۵۸)

[۲] . و قرأ أهل الحجاز فاسر بأهلك و أن اسر موصولة الهمزة و الباقون فأسر و أن أسر بقطع الهمزة العامة حيث كان …

من قرأ فأسر بأهلك بإثبات الهمزة في اللفظ أو بغير الهمزة فإن سرى و أسرى معناهما سار ليلا قال النابغة: (أسرت عليه من الجوزاء سارية / تزجي الشمال عليه جامد البرد) و يروى سرت و قال امرؤ القيس: (سريت بهم حتى تكل مطيهم / و حتى الجياد ما يقدن بأرسان‏) و قال سبحانه «سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ»

[۳] . و قرأ الحرميان: فاسر، و ان أسر بوصل الألف من سرى، و باقي السبعة بقطعها.

[۴] . و قرأ ابن كثير و أبو عمرو إلا امرأتك بالرفع و الباقون بالنصب.

و من قرأ إلا امرأتك نصبا فإنه جعل الكلام قبله مستقلا بنفسه فنصب مع النفي كما ينصب مع الإيجاب و الوجه الأقيس الرفع على البدل من أحد لأن معنى ما أتاني أحد إلا زيد ما أتاني إلا زيد فكما اتفقوا فيما أتاني إلا زيد على الرفع و كان ما أتاني أحد إلا زيد بمنزلته و بمعناه اختاروا الرفع مع ذكر أحد و مما يقوي ذلك أنهم في الكلام و أكثر الاستعمال يقولون ما جاءني إلا امرأة فيذكرون حملا على المعنى و لا يكادون يؤنثون ذلك إلا في الشعر كما في قول الشاعر: (فما بقيت إلا الضلوع الجراشع) و قول ذي الرمة: (و ما بقيت إلا النحيرة و الألواح و العصب)

[۵] . و قرأ ابن كثير و أبو عمرو: إلا امرأتك بالرفع، و باقي السبعة بالنصب.

فوجه النصب على أنه استثناء من قوله بأهلك، إذ قبله أمر، و الأمر عندهم كالواجب. …و جوزوا أن يكون منصوبا على الاستثناء من أحد و إن كان قبله نهى، و النهي كالنفي على أصل الاستثناء، كقراءة ابن عامر: ما فعلوه إلا قليلا منهم بالنصب، و إن كان قبله نفي. و وجه الرفع على أنه بدل من أحد، و هو استثناء متصل. و قال أبو عبيد: لو كان الكلام و لا يلتفت برفع الفعل، و لكنه نهى. فإذا استثنيت المرأة من أحد وجب أن تكون المرأة أبيح لها الالتفات، فيفيد معنى الآية يعني أنّ التقدير يصير إلا امرأتك، فإنها لم تنه عن الالتفات. قال ابن عطية: و هذا الاعتراض حسن يلزم أنّ الاستثناء من أحد رفعت التاء أو نصبت، و الانفصال عنه يترتب بكلام محكي عن المبرد و هو أنّ النهي إنما قصد به لوط وحده، و الالتفات منفي عنهم، فالمعنى: أن لا تدع أحدا منهم يلتفت. و هذا كما تقول لرجل: لا يقم من هؤلاء أحد، و أولئك لم يسمعوك، فالمعنى: لا تدع من هؤلاء يقوم، و القيام في المعنى منفى عن المشار إليهم…

و قيل في الاستثناء من الأهل إشكال من جهة المعنى، إذ يلزم أن لا يكون سري بها، و لما التفتت كانت قد سرت معهم قطعا، و زال هذا الإشكال أن يكون لم يسر بها، و لكنها لما تبعتهم التفتت.

و قيل: الذي يظهر أن الاستثناء على كلتا القراءتين منقطع، لم يقصد به إخراجها من المأمور بالإسراء بهم، و لا من المنهيين عن الالتفات، و لكن استؤنف الإخبار عنها، فالمعنى: لكن امرأتك يجري لها كذا و كذا. و يؤيد هذا المعنى أن مثل هذه الآية جاءت في سورة الحجر، و ليس فيها استثناء البتة قال تعالى: فاسر بأهلك بقطع من الليل و اتبع أدبارهم و لا يلتفت منكم أحد و امضوا حيث تؤمرون، فلم تقع العناية في ذلك إلا بذكر من أنجاهم اللّه تعالى. فجاء شرح حال امرأته في سورة هود تبعا لا مقصودا بالإخراج مما تقدم، و إذا اتضح هذا المعنى علم أن القراءتين وردتا على ما تقتضيه العربية في الاستثناء المنقطع، ففيه النصب و الرفع. فالنصب لغة أهل الحجاز و عليه الأكثر، و الرفع لبني تميم و عليه اثنان من القرّاء انتهى.

و هذا الذي طول به لا تحقيق فيه، فإنه إذا لم يقصد إخراجها من المأمور بالإسراء بهم و لا من المنهيين عن الالتفات، و جعل استثناء منقطعا كان الاستثناء المنقطع الذي لم يتوجه عليه العامل بحال، و هذا النوع من الاستثناء المنقطع يجب فيه النصب بإجماع من العرب، و ليس فيه النصب و الرفع باعتبار اللغتين، و إنما هذا في الاستثناء المنقطع، و هو الذي يمكن توجه العامل عليه. و في كلا النوعين يكون ما بعد إلا من غير الجنس المستثنى منه، فكونه جاز فيه اللغتان دليل على أنه مما يمكن أن يتوجه عليه العامل، و هو قد فرض أنه لم يقصد بالاستثناء إخراجها عن المأمور بالإسراء بهم، و لا من المنهيين عن الالتفات، فكان يجب فيه إذ ذاك النصب قولا واحدا.

[۶] . قرأ عيسى بن عمر: الصبح بضم الباء. قيل: و هي لغة، فلا يكون ذلك اتباعا.

[۷] . و الظاهر أن قوله: و لا يلتفت، من التفات البصر.و قالت فرقة: من لفت الشي‏ء يلفته إذا ثناه و لواه، فمعناه: و لا يتثبط. و في كتاب الزهراوي أنّ المعنى: و لا يلتفت أحد إلى ما خلف بل يخرج مسرعا.

[۸] . راغب اصفهانی در ادامه این حالت دوم را به چهار قسم تقسیم می‌کند که به نظر می‌آید چندان تقسیم روایی نباشد و واقعا اطلاق «صواب» بر برخی از مصادیقی که برشمرده، قابل مناقشه است: و ذلك على أضرب:

الأوّل: أن يقصد ما يحسن قصده فيفعله، و ذلك هو الصَّوَابُ التّامُّ المحمودُ به الإنسان.

و الثاني: أن يقصد ما يحسن فعله، فيتأتّى منه غيره لتقديره بعد اجتهاده أنّه صَوَابٌ، و ذلك هو المرادبِقَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «كُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِيبٌ».ورُوِيَ «الْمُجْتَهِدُ مُصِيبٌ وَ إِنْ أَخْطَأَ فَهَذَا لَهُ أَجْرٌ» كماُروِيَ: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ».

و الثالث: أن يقصد صَوَاباً، فيتأتّى منه خطأ لعارض من خارج، نحو من يقصد رمي صيد، فَأَصَابَ إنسانا، فهذا معذور.

و الرّابع: أن يقصد ما يقبح فعله، و لكن يقع منه خلاف ما يقصده، فيقال: أخطأ في قصده، و أَصَابَ الذي قصده، أي: وجده.

[۹] . راغب اصفهانی در ادامه این حالت دوم را به چهار قسم تقسیم می‌کند که به نظر می‌آید چندان تقسیم روایی نباشد و واقعا اطلاق «صواب» بر برخی از مصادیقی که برشمرده، قابل مناقشه است: و ذلك على أضرب:

الأوّل: أن يقصد ما يحسن قصده فيفعله، و ذلك هو الصَّوَابُ التّامُّ المحمودُ به الإنسان.

و الثاني: أن يقصد ما يحسن فعله، فيتأتّى منه غيره لتقديره بعد اجتهاده أنّه صَوَابٌ، و ذلك هو المرادبِقَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «كُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِيبٌ».ورُوِيَ «الْمُجْتَهِدُ مُصِيبٌ وَ إِنْ أَخْطَأَ فَهَذَا لَهُ أَجْرٌ» كماُروِيَ: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ».

و الثالث: أن يقصد صَوَاباً، فيتأتّى منه خطأ لعارض من خارج، نحو من يقصد رمي صيد، فَأَصَابَ إنسانا، فهذا معذور.

و الرّابع: أن يقصد ما يقبح فعله، و لكن يقع منه خلاف ما يقصده، فيقال: أخطأ في قصده، و أَصَابَ الذي قصده، أي: وجده.

[۱۰] . و الضمير في أنه ضمير الشأن، و مصيبها مبتدأ، و ما أصابهم الخبر. و يجوز على مذهب الكوفيين أن يكون مصيبها خبر إن، و ما أصابهم فاعل به، لأنهم يجيزون أنه قائم أخواك. و مذهب البصريين أنّ ضمير الشان لا يكون خبره إلا جملة مصرحا بجزأيها، فلا يجوز هذا الإعراب عندهم.

[۱۱] . و قيل: إنها بقيت ممسوخة حجرا أسود عشرين سنة، ثم خسف بها في بطن الأرض».

[۱۲] . فرازی از پایان آن هم در بحث از آیه قبل (حدیث۲) گذشت.

[۱۳] . قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ لَوْ عَلِمَ مَا لَهُ مِنَ الْقُوَّةِ، فَقَالَ مَنْ أَنْتُمْ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ أَنَا جَبْرَئِيلُ، فَقَالَ لُوطٌ بِمَا ذَا أُمِرْتَ قَالَ بِهَلَاكِهِمْ فَسَأَلَهُ السَّاعَةَ قَالَ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ فَكَسَرُوا الْبَابَ وَ دَخَلُوا الْبَيْتَ فَضَرَبَ جَبْرَئِيلُ بِجَنَاحِهِ عَلَى وُجُوهِهِمْ فَطَمَسَهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ» فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ عَلِمُوا أَنَّهُمْ قَدْ أَتَاهُمُ الْعَذَابُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ يَا لُوطُ فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ اخْرُجْ مِنْ بَيْنِهِمْ أَنْتَ وَ وُلْدُكَ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَكَ إِنَّهُ مُصِيبُها ما أَصابَهُمْ وَ كَانَ فِي قَوْمِ لُوطٍ رَجُلٌ عَالِمٌ فَقَالَ لَهُمْ يَا قَوْمِ قَدْ جَاءَكُمُ الْعَذَابُ الَّذِي كَانَ يَعِدُكُمْ لُوطٌ فَاحْرُسُوهُ وَ لَا تَدَعُوهُ يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِكُمْ فَإِنَّهُ مَا دَامَ فِيكُمْ لَا يَأْتِيكُمُ الْعَذَابُ، فَاجْتَمَعُوا حَوْلَ دَارِهِ يَحْرُسُونَهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ يَا لُوطُ اخْرُجْ مِنْ بَيْنِهِمْ فَقَالَ كَيْفَ أَخْرُجُ وَ قَدِ اجْتَمَعُوا حَوْلَ دَارِي، فَوَضَعَ بَيْنَ يَدَيْهِ عَمُوداً مِنْ نُورٍ فَقَالَ لَهُ اتَّبِعْ هَذَا الْعَمُودَ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ فَخَرَجُوا مِنَ الْقَرْيَةِ مِنْ تَحْتِ الْأَرْضِ فَالْتَفَتَتِ امْرَأَتُهُ فَأَرْسَلَ اللَّهُ عَلَيْهَا صَخْرَةً فَقَتَلَتْهَا، فَلَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ صَارَتِ الْمَلَائِكَةُ الْأَرْبَعَةُ كُلُّ وَاحِدٍ فِي طَرَفٍ مِنْ قَرْيَتِهِمْ فَقَلَعُوهَا مِنْ سَبْعِ أَرَضِينَ إِلَى تُخُومِ الْأَرْضِ ثُمَّ رَفَعُوهَا فِي الْهَوَاءِ حَتَّى سَمِعَ أَهْلُ السَّمَاءِ نُبَاحَ الْكِلَابِ وَ صُرَاخَ الدِّيَكَةِ ثُمَّ قَلَبُوهَا عَلَيْهِمْ وَ أَمْطَرَهُمُ اللَّهُ حِجارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ وَ ما هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*