۷۵۷) وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ

۱۱ رمضان ۱۴۳۹

ترجمه

و یکسان است بر آنان، چه انذارشان بدهی یا ندهی، ایمان نمی‌آورند.

نکات ادبی

سَواءٌ

قبلا بیان شد که ماده «سوی»[۱] در اصل دلالت بر استقامت و اعتدال بین دو چیز می‌کند و از این ماده، مشتقات متعددی در قرآن کریم به کار رفته است. هم کلمه «مساوی» و «متساوی» معروف است (به معنای برابری و هم‌اندازه بودن)؛ که در قرآن به صورت فعل (ساوی، کهف/۹۶) و نیز به صورت مصدر (سواء، آل‌عمران/۶۴) به کار رفته است؛ و هم کلمه «استوی» در قرآن زیاد به کار رفته، که این دومی در حالت عادی در همان معنای برابری به کار رفته «لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ‏» (التوبة/ ۱۹)، اما وقتی با حرف «علی» متعدی شود به معنای استیلاء، تسلط و اشراف پیدا کردن است مانند «الرحمن علی العرش استوی» (طه/۵) (که گفته شده استفاده کلمه «استوی» در معنای «استیلاء»، بدین جهت است که نسبت همه آنچه تحت سیطره اوست، با او یکسان است).

کلمه «تسویه» نیز به معنای برابر و یکسان قرار دادن اجزای یک شیء و درواقع، طراحی حکیمانه و نظام‌مند و متعادل یک مخلوق است.

جلسه ۱۳۴ http://yekaye.ir/ash-shams-091-07/

أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ

همزه ابتدای این جمله را «همزه تسویه» گویند [که یکی از اقسام همزه استفهام است] و تسویه [= مساوی قلمداد کردن] با دو حرف «أ» و «أم» انجام می‌شود که روی هم شبیه حرف «أیّ» [کدامیک] عمل می‌کنند و اگرچه در فارسی ما تعبیر «این یا آن» را به کار می‌بریم اما در اینجا به جای «أم» نمی‌تواند حرف «أو» را گذاشت. (مجمع البيان، ج‏۱، ص۱۲۷)[۲]

درباره معنای کلمه «انذار» و ماده «نذر» نیز در آیه ۶ همین سوره توضیحاتی گذشت:

جلسه ۷۵۳ http://yekaye.ir/ya-seen-36-6/

اختلاف قرائت

در قرائت ابن‌محیصن (از قراء اربعه عشر) و برخی قرائتهای غیرمشهور (مانند قرائت زهری) «أنذرتهم» (با یک همزه) آمده که گفته‌اند به لحاظ معنایی تفاوتی نمی‌کند و در این قرائت همزه استفهام برای تخفیف در کلام ساقط شده است. (مجمع البيان، ج‏۸، ص۶۴۸-۶۴۹)[۳]

لا يُؤْمِنُونَ

عبارت «سَواءٌ» خبر مقدم، و عبارت «أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ» که به تاویل مصدر می‌رود (= انذرک و عدم انذارک) مبتدای آن است، ؛ اما درباره نقش نحوی جمله «لا يُؤْمِنُونَ»، چند حالت متصور است:

جمله استینافیه باشد که مضمون جمله قبل را تاکید می‌کند؛

جمله حالیه باشد برای تاکید مضمون جمله قبل؛

بدل باشد از جمله قبل. (إعراب القرآن و بيانه، ج‏۸، ص۱۷۹)[۴]

حدیث

۱) در جلسه ۷۵۵ شأن نزولی برای این آیات گذشت که ابوجهل و عده‌ای از قریش قصد اهانت به پیامبر را داشتند و موفق نشدند. این مطلب در روایتی از امام باقر ع آمده است[۵] و در پایان آن اشاره شده است:

و فرمود «و یکسان است بر آنان، چه انذارشان بدهی یا ندهی، ایمان نمی‌آورند» و هیچیک از آن جماعت از بنی‌مخزوم ایمان نیاورد، و منظورش فرزند مغیره بود.

تفسير القمي، ج‏۲، ص۲۱۲

و قوله: سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ فلم يؤمن من أولئك الرهط من بني مخزوم أحد يعني ابن المغيرة.

 

۲) ذیل آیه قبل حدیث۲، روایتی از امام صادق ع گذشت. در ادامه آن روایت آمده است:

سپس فرمود: ای محمد! «و یکسان است بر آنان، چه انذارشان بدهی یا ندهی، ایمان نمی‌آورند» به خدا و به ولایت علی ع و کسانی که بعد از اویند …

الكافي، ج‏۱، ص۴۳۲؛ تأويل الآيات الظاهرة، ص۴۷۶

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع … ثُمَّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ» بِاللَّهِ وَ بِوَلَايَةِ عَلِيٍّ وَ مَنْ بَعْدَهُ …

ادامه روایت ذیل آیه بعد خواهد آمد، ان‌شاءالله.

 

۳) ابن اذینه می‌گوید: به امام صادق ع عرض کردم: فدایت شوم؛ درباره قضا و قدر چه می‌فرمایید؟

فرمود: می‌گویم همانا خداوند تبارک و تعالی هنگامی که بندگان را در روز قیامت جمع می‌کند از آنان از آنچه با آنان عهد کرده سوال می‌کند اما از آنچه بر آنان مقدر کرده است [= در تحقق آن اختیاری نداشته‌اند] سوال نمی کند.

التوحيد (للصدوق)، ص۳۶۵؛ الإرشاد (المفید)، ج‏۲، ص۲۰۴[۶]

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ دُرُسْتَ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا تَقُولُ فِي الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ؟

قَالَ أَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِذَا جَمَعَ الْعِبَادَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ سَأَلَهُمْ عَمَّا عَهِدَ إِلَيْهِمْ وَ لَمْ يَسْأَلْهُمْ عَمَّا قَضَى عَلَيْهِم.

تدبر

۱) «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

گاه انسان بقدری در کفر و لجاجت در برابر حق جلو می‌رود که دیگر انذار کردن و انذار نکردنش، هیچ تفاوتی ندارد و حتی خود پیامبر ص هم بیاید واو را انذار کند، اثری در او ندارد.

ثمره اجتماعی

این گونه نیست که روشی برای هدایت دیگران وجود داشته باشد که روی هر انسانی موثر باشد.

در جامعه همواره افرادی هستند که هر کاری بکنیم هدایت نخواهند شد.

 

۲) «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

برای اینکه هدایت موثر باشد، باید ظرفیتی در مخاطب باقی باشد و اصطلاحا هنوز نور فطرت کاملا خاموش باشد.

وگرنه برخی به وضعیتی رسیده‌اند که خود پیامبر هم هم انذارشان بدهد یا ندهد، ایمان نمی‌آورند.

به قول سعدی

با سیه دل چه سود گفتن وعظ

نرود میخ آهنین در سنگ

https://ganjoor.net/saadi/golestan/gbab2/sh19/

 

۳) «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

شبهه

اینکه خداوند خبر داده که آنان در هیچ صورتی ایمان نخواهند آورد آیا مستلزم جبر نیست؟

و اگر همچنان امکان ایمان آوردن برای آنان وجود دارد آیا به معنای این نیست که علم خداوند قطعیت ندارد؟

و اگر خدا می‌داند که اینان ایمان نمی‌آورند آنگاه اینکه پیامبر ص موظف است آنان را  – مانند همه مردم دیگر – به ایمان آوردن دعوت می‌کند به معنای جواز «تکلیف ما لا یطاق» [= تکلیف فوق توانایی و طاقت] نیست؟

پاسخ

خبر دادن به وقوع یا عدم وقوع چیزی، منافاتی با قدرت بر انجام آن کار ندارد (مرآة العقول ، ج‏۵، ص۱۳۱)[۷]

به تعبیر دیگر، علم [و از جمله علم خدا] هر چیزی را آن گونه که هست، بیان می‌دارد؛ نه اینکه موجب شود آن چیز را آن گونه که هست قرار دهد [یعنی موجب شود که آن چیز به آن نحو خاصی که الان هست واقع شود] پس محال نیست که علم به چیز کاملا خاصی پیدا شود هرچند که آن چیز مقدور نباشد. (مجمع‌البیان، ج۱، ص۱۲۸)[۸]

تبیین فلسفی عدم منافات «علم قبلی خداوند به اشیاء» با «اختیار»

علم خداوند به امور علم ذهنی و تصوری نیست، بلکه اصطلاحاً علم حضوری است؛ یعنی خود هر چیزی عین علم خداوند به آن چیز است (از باب تمثیل: اگر ما آدمی را در ذهن خود ایجاد کنیم، علم ما به او عین وجود خود اوست]

قبلیت علم خداوند نسبت به اشیاء و عالم، قبلیت زمانی نیست؛ چرا که خداوند فوق زمان است؛ و از منظر فوق زمان، امروز و فردا یکسان است؛ پس وقتی می‌گوییم که مثلا خداوند از قبل می‌داند که اینان ایمان نمی‌آورند، این قبل و بعد از منظر ما و برای ماست. گویی همه عالم یکجا در محضر او حاضرند.

پس علم او، هر چیزی را آن گونه که خود آن چیز در عالم رخ می‌دهد بیان می‌کند، نه اینکه علم او عاملی بیرونی باشد که وضعیت آن چیز را به نحو خاص رقم بزند که این سوالات فوق مطرح شود.

تفصیل این بحث را قبلا در کتاب «خدا» (جلد اول از مجموعه پرسش‌ها و پاسخهای دینی، ص۸۴-۸۹) توضیح داده‌ام. فایل PDF آن را از لینک زیر می‌توانید دانلود کنید:

http://www.souzanchi.ir/wp-content/uploads/2016/10/God.rar

 

۴) «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

با اینکه بحث درباره عدم تاثیر اقدام پیامبر ص (یکسان بودن انذار دادن یا ندادن توسط پیامبر ص) است، چرا نفرمود «سَواءٌ عَلَيْکَ» و فرمود «سَواءٌ عَلَيْهِمْ»؟

الف. شاید می‌خواهد تذکر دهد که مساله را از زاویه آنان مورد توجه قرار داده، نه از زاویه وظیفه پیامبر ص. یعنی مقام بحث توصیف حال و روز آنان است، نه بیان وظایف پیامبر؛ چرا که مثلا شاید پیامبرص از باب اتمام حجت، همچنان موظف به انذار آنان باشد.[۹]

ب. …

 

۵) «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

با اینکه پیامبر هم برای انذار فرستاده شده و هم برای تبشیر (بشارت دادن)، چرا فقط از بی‌تفاوت بودن انذار برای آنان سخن گفت و اشاره‌ای به تبشیر نکرد؟

الف. چون انذار و هشدار اثرش در جان انسان شدیدتر است، زیرا که دقع ضرر برای انسان از جلب منفعت مهمتر است . (مرآة العقول ، ج‏۵، ص۱۳۱)[۱۰] و اگر انذار و هشدار در انسان اثر نكند، بشارت و وعده‏ها نيز اثر نخواهند كرد. (تفسیر نور، ج۱، ص۴۹)

ب. معنای انذار به گونه‌ای عام است که عملا بشارت و سایر مسئولیتهای پیامبر ص را هم دربرمی‌گیرد.

(توضیح بیشتر در جلسه ۷۲۳ تدبرهای ۳ و ۴ http://yekaye.ir/al-fater-35-23/)

ج. …

 

۶)‌ «وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ»

این سخن خداوند که عده‌ای هستند که «یکسان است بر آنان، چه انذارشان بدهی یا ندهی، ایمان نمی‌آورند.» مورد اذعان برخی از منکران انبیاء نیز بوده است چنانکه خداوند از قول قوم عاد نقل می‌کند که به حضرت هود گفتند:

«قالُوا سَواءٌ عَلَيْنا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْواعِظين‏:  گفتند: براى ما يكسان است چه پند و اندرز دهى يا از پنددهندگان نباشى» (شعراء/۱۳۶)

و خداوند این تعبیر را به نحو خاص،

هم برای کافران به کار برده است:

« إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُون‏: همانا در مورد کافران یکسان است بر آنان، چه انذارشان بدهی یا ندهی، ایمان نمی‌آورند.» (بقره/۶)

و هم برای مشرکان:

«أَ يُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُون …  وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَتَّبِعُوكُمْ سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ: آيا موجوداتى را شريك قرار مى‏دهند كه هيچ چيزى را نمى‏آفرينند و خودشان آفريده مى‏شوند؟ … و اگر آنها را به سوى راه راست فرا خوانيد از شما پيروى نمى‏كنند، بر شما يكسان است كه آنها را فرا خوانيد يا خاموش بمانيد» (اعراف/۱۹۱-۱۹۳)

(تفسير نور، ج‏۹، ص۵۲۵)

 


[۱] . البته بر اساس برخی از قرائتها می‌تواند از ماده «سوو» ویا حتی «سوء» باشد:

سواء اسم بمعنى استواء مصدر استوى، و وصف به بمعنى مستو، فتحمل الضمير. قالوا: مررت برجل سواء، و العدم قالوا: أصله العدل، قال زهير: يستوي بينها فيها السواء. و لإجرائه مجرى المصدر لا يثني، قالوا: هما سواء استغنوا بتثنية سي بمعنى سواء، كقي بمعنى قواء، و قالوا: هما سيان. و حكى أبو زيد تثنيته عن بعض العرب. قالوا: هذان سواءان، و لذلك لا تجمع أيضا، قال: ((و ليل يقول الناس من ظلماته / سواء صحيحات العيون و عورها) و همزته منقلبة عن ياء، فهو من باب طويت.

و قال صاحب اللوامح: قرأ الجحدري سواء بتخفيف الهمزة على لغة الحجاز، فيجوز أنه أخلص الواو، و يجوز أنه جعل الهمزة بين بين، و هو أن يكون بين الهمزة و الواو. و في كلا الوجهين لا بد من دخول النقص فيما قبل الهمزة الملينة من المد، انتهى.

فعلى هذا يكون سواء ليس لامه ياء بل واوا، فيكون من باب قواء.

و عن الخليل: سوء عليهم بضم السين مع واو بعدها مكان الألف، مثل دائرة السوء على قراءة من ضم السين، و في ذلك عدول عن معنى المساواة إلى معنى القبح و السب، و لا يكون على هذه القراءة له تعلق إعراب بالجملة بعدها بل يبقى. أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ إخبار بانتفاء إيمانهم على تقدير إنذارك و عدم إنذارك، و أما سواء الواقع في الاستثناء في قولهم قاموا سواك بمعنى قاموا غيرك، فهو موافق لهذا في اللفظ، مخالف في المعنى، فهو من باب المشترك، و له أحكام ذكرت في باب الاستثناء. (البحر المحيط، ج‏۱، ص۷۵)

[۲] .  و قوله «أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ» لفظه لفظ الاستفهام و معناه الخبر و هذه الهمزة تسمى ألف التسوية و التسوية آلتها همزة الاستفهام و أم تقول أ زيد عندك أم عمرو تريد أيهما عندك و لا يجوز في مكانها أو لأن أو لا يكون معادلة الهمزة و تفسير المعادلة أن تكون أم مع الهمزة بمنزلة أي فإذا قلت أ زيد عندك أو عمرو كان معناه أحد هذين عندك و يدل على ذلك أن الجواب مع زيد أم عمرو يقع بالتعيين و مع أ زيد أو عمرو يقع بنعم أو لا و إنما جرى عليه لفظ الاستفهام و إن كان خبرا لأن فيه التسوية التي في الاستفهام أ لا ترى أنك إذا قلت سواء علي أ قمت أم قعدت فقد سويت الأمرين عليك كما إنك إذا استفهمت فقلت أ قام زيد أم قعد فقد استوى الأمران عندك في الاستفهام و عدم علم أحدهما بعينه فلما عمتهما التسوية جرى على هذا الخبر لفظ الاستفهام لمشاركته له في الإبهام فكل استفهام تسوية و إن لم يكن كل تسوية استفهاما و قال النحويون إن نظير سواء في هذا قولك ما أبالي أقبلت أم أدبرت لأنه وقع موقع أي فكأنك قلت ما أبالي أي هذين كان منك و ما أدري أحسنت أم أسأت و ليت شعري أ قام أم قعد

و قال حسان: (ما أبالي أنب بالحزن تيس       أم لحاني بظهر غيب لئيم‏)

و مثله في أنه في صورة الاستفهام و هو خبر قول جرير: (أ لستم خير من ركب المطايا    و أندى العالمين بطون راح‏ )

و لو كان استفهاما لم يكن مدحا و قول الآخر: (سواء عليه أي حين أتيته       أ ساعة نحس تتقي أم بأسعد)

[۳] . و قراءة ابن محيصن و الزهري أنذرتهم بهمزة واحدة. …أما من قرأ أنذرتهم بهمزة واحدة فإنه حذف الهمزة التي للاستفهام تخفيفا و هو يريدها كما قال الكميت:

طربت و ما شوقا إلى البيض أطرب / و لا لعبا مني و ذو الشيب يلعب‏

و المعنى أو ذو الشيب يلعب تناكرا لذلك و كبيت الكتاب:

لعمرك ما أدري و إن كنت داريا / شعيث بن سهم أو شعيث بن منقر.

[۴] . و سواء خبر مقدم و عليهم متعلقان بسواء و الهمزة للاستفهام و هي همزة التسوية و هي مع الفعل بعدها في تأويل مصدر مبتدأ مؤخر أي مستو عندك إنذارك إياهم و عدمه، … و جملة لا يؤمنون استئناف مؤكد لما قلبه أو حال مؤكدة له أو بدل منه.

[۵] . فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ: وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ يَقُولُ: فَأَعْمَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ الْهُدَى أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَهُمْ وَ أَبْصَارَهُمْ وَ قُلُوبَهُمْ فَأَعْمَاهُمْ عَنِ الْهُدَى، نَزَلَتْ فِي أَبِي جَهْلِ بْنِ هِشَامٍ وَ نَفَرٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَ ذَلِكَ أَنَّ النَّبِيَّ ص قَامَ يُصَلِّي، وَ قَدْ حَلَفَ أَبُو جَهْلٍ لَئِنْ رَآهُ يُصَلِّي لَيَدْمَغَنَّهُ، فَجَاءَ وَ مَعَهُ حَجَرٌ وَ النَّبِيُّ قَائِمٌ يُصَلِّي، فَجَعَلَ كُلَّمَا رَفَعَ الْحَجَرَ لِيَرْمِيَهُ أَثْبَتَ اللَّهُ يَدَهُ إِلَى عُنُقِهِ وَ لَا يَدُورُ الْحَجَرُ بِيَدِهِ، فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى أَصْحَابِهِ سَقَطَ الْحَجَرُ مِنْ يَدِهِ، ثُمَّ قَامَ رَجُلٌ آخَرُ وَ هُوَ مِنْ رَهْطِهِ أَيْضاً فَقَالَ أَنَا أَقْتُلُهُ فَلَمَّا دَنَا مِنْهُ فَجَعَلَ يَسْمَعُ قِرَاءَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَأُرْعِبَ فَرَجَعَ إِلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ: حَالَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ كَهَيْئَةِ الْعِجْلِ يَخْطِرُ بِذَنَبِهِ فَخِفْتُ أَنْ أَتَقَدَّم‏.

[۶] خود شیخ صدوق درإعتقادات الإمامية (للصدوق)، ص۳۴ این مطلب را بدون سند ولی از قول زراره نقل کرده است:

قَوْلُ الصَّادِقِ- عَلَيْهِ السَّلَامُ- لِزُرَارَةَ حِينَ سَأَلَهُ فَقَالَ: مَا تَقُولُ يَا سَيِّدِي  فِي الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ؟ قَالَ: أَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى إِذَا جَمَعَ الْعِبَادَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ …

و شیخ ارشاد هم در مفید ظاهرا همین را مبنا قرار داده است:

وَ مِمَّا حُفِظَ عَنْهُ ع مِنْ مُوجِزِ الْقَوْلِ فِي الْعَدْلِ قَوْلُهُ لِزُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ رَحِمَهُ اللَّهُ: يَا زُرَارَةُ أُعْطِيكَ جُمْلَةً فِي الْقَضَاءِ وَ الْقَدَرِ قَالَ لَهُ زُرَارَةُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ لَهُ إِنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ جَمَعَ اللَّهُ الْخَلَائِقَ سَأَلَهُمْ عَمَّا عَهِدَ إِلَيْهِمْ وَ لَمْ يَسْأَلْهُمْ عَمَّا قَضَى عَلَيْهِمْ.

و همین طور کراجکی در کنزالفوائد، ج۱، ص۳۶۷ و ابن شهر آشوب در متشابه القرآن و مختلفه، ج‏۱، ص۱۹۶ و …

[۷] . و الآية مما احتج به من جوز تكليف ما لا يطاق، و الحق أن التكليف بالممتنع لذاته و إن جاز عقلا لكنه غير واقع للاستقراء، و الإخبار بوقوع الشي‏ء أو عدمه لا ينفي القدرة عليه كإخباره تعالى عما يفعله هو أو العبد باختياره.

[۸] . و الصحيح أن نقول إن العلم يتناول الشي‏ء على ما هو به و لا يجعله على ما هو به فلا يمتنع أن يعلم حصول شي‏ء بعينه و إن كان غيره مقدورا.

[۹] . نکته فوق به این معنا که اینکه انذار در آنان تاثیر می‌گذارد یا نمی‌گذارد موجب نمی‌شود که پیامبر [و به تَبَعِ ایشان، مبلغان دین] وظیفه‌ای در قبال انذار آنان نداشته باشند؛ بلکه اینان باید انذار کنند تا حجت بر آنان تمام شود، از ظاهر کلام مرحوم مجلسی برداشت می‌شود (مرآة العقول ، ج‏۵، ص۱۳۱: و فائدة الإنذار بعد العلم بأنه لا ينجع إلزام الحجة و حيازة الرسول فضل الإبلاغ، و لذا قال: «سَواءٌ عَلَيْهِمْ» و لم يقل: «سواء عليك».)

و آقای قرائتی نیز ذیل همین آیه نوشته‌اند:

حساب اتمام حجّت، از حساب تأثيرگذارى سخن و تأثيرپذيرى مردم جداست. (با اين كه در مورد گروهى، احتمال تأثير نيست ولى بايد پيامبر با آنان اتمام حجت كند و هشدار دهد.) (تفسير نور، ج‏۹، ص۵۲)

اگرچه این نکات به خودی خود می‌تواند درست باشد اما اینکه این آیه در مقام این نکته باشد چندان قابل قبول نیست چرا که ظاهر آیه بعد این است که محدوده ای که پیامبر موظف به انذار است را بیان می‌کند: إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ.

[۱۰] . و إنما اقتصر عليه دون البشارة لأنه أوقع في القلب و أشد تأثيرا في النفس من حيث أن دفع الضر أهم من جلب النفع‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*