۴۷۶) وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ

ترجمه

و اطاعت مکن از هیچ بسیارسوگندخوارِ فرومایه‌ای،

نکات ترجمه

«حَلاّف»

از ماده «حلف» است که اصل این ماده به معنای «سوگند»ی بوده که برای التزام به عهد انجام می‌شده و بتدریج در مورد هر سوگند خوردنی به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۵۲)[۱] «حَلاّف» صیغه مبالغه است و به معنای کسی است که زیاد سوگند می‌خورد ولی پای‌بند به سوگندش نیست. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۶۹)

غیر از مورد فوق، تمامی کاربردهای این ماده در قرآن کریم، فعل ثلاثی مجرد (حَلَفَ، یَحلِفُ) بوده است و جمعا ۱۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

«مَهين»

این کلمه از ماده «مهن»، و نه «هون»، می‌باشد (درباره ماده «هون» در جلسه ۵۴۵ توضیحات بیشتر خواهد آمد[۲]) و ماده «مهن» در اصل به معنای «حقارت» و حقیر شمرده شدن است. «مَهین» [بر وزن فعیل، که می‌تواند صفت مشبهه یا صیغه مبالغه باشد] به معنای کسی که حقارتش کاملا آشکار است. (معجم مقاييس اللغة، ج‏۵، ص۲۸۳).

از آنجا که یکی از کاربردهای متداول کلمه «ماهن» و «مهین» ‌در مورد خدمتکار و برده است (الإفصاح فى فقه اللغة، ج‏۱، ص۳۲۰)، برخی «مهین» را به معنای «مستضعف: ضعیف نگه داشته شده» دانسته‌ (الفروق فى اللغة، ص۲۴۷) و در تفاوت «هون» و «مهن» گفته‌اند که «هون» حقارتی است که به خود شیء برمی گردد و ریشه‌اش در خود شیء است، اما «مهن» حقارتی است ناشی از این است که چیزی تحت اختیار دیگری قرار بگیرد و خودش بدون اختیار باشد. (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۱، ص۲۱۱)

از این ماده اخیر تنها کلمه «مهین» و آن هم ۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است (مِنْ ماءٍ مَهينٍ، سجده/۸ و مرسلات/۲۰؛ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذي هُوَ مَهينٌ، نازعات/۵۲؛ وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ، قلم/۱۰).[۳]

شأن نزول[۴]

حدیث

۱) از امام صادق ع روایت شده است که پیامبر خدا ص فرمودند:

کسی خدا را أجلّ از آن بداند که به او سوگند بخورد [به خاطر حرمت نهادن به خدا، از حق خود، که می‌تواند با سوگند خوردن، آن را به دست آورد، صرف نظر کند] خداوند بهتر از آنچه از دست داده به او اعطاء فرماید.

الكافي، ج‏۷، ص۴۳۴

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ أَجَلَّ اللَّهَ أَنْ يَحْلِفَ بِهِ أَعْطَاهُ اللَّهُ خَيْراً مِمَّا ذَهَبَ مِنْهُ.

 

۲) از امام صادق ع روایت شده است که حواریون بر حضرت عیسی گرد آمدند و گفتند: ای معلم خوبی‌ها ! ما را ارشاد کن ! فرمود: همانا حضرت موسای پیامبر ص به شما دستور داده بود که به خداوند سوگند دروغ نخورید؛ و من به شما می‌گویم که اصلا به خدا سوگند نخورید راست باشد یا دروغ.

الكافي، ج‏۷، ص۴۳۴

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

اجْتَمَعَ الْحَوَارِيُّونَ إِلَى عِيسَى ع فَقَالُوا لَهُ يَا مُعَلِّمَ الْخَيْرِ أَرْشِدْنَا فَقَالَ لَهُمْ إِنَّ مُوسَى نَبِيَّ اللَّهِ أَمَرَكُمْ أَنْ لَا تَحْلِفُوا بِاللَّهِ كَاذِبِينَ وَ أَنَا آمُرُكُمْ أَنْ لَا تَحْلِفُوا بِاللَّهِ كَاذِبِينَ وَ لَا صَادِقِينَ.[۵]

 

۳) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

کسی که خود را خوار دانست، امیدی به خیرش نداشته باش!

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص۲۶۳؛ حدیث۵۶۵۷

مَنْ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَرْجُ خَيْرَه‏.

و از امام هادی ع روایت شده است:

کسی که خود را خوار دانست، از شرش ایمن مباش!

تحف العقول، ص۴۸۳

و روي عن الإمام الراشد الصابر أبي الحسن علي بن محمد ع‏

وَ قَالَ ع مَنْ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ

 

۴) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

عیب خویش نمایانده، کسی كه طمع را شعار خود گردانده [یا: جان را با طمع‌ورزى پوشانده] ؛

و به ذلت رضایت داده، آن كه راز سختى خويش بر هر كس گشوده؛

و خود را خوار كرده، کسی كه زبانش را بر خویش امارت داده است.

نهج‌البلاغه، حکمت۲

وَ قَالَ ع أَزْرَى بِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِيَ بِالذُّلِّ مَنْ كَشَفَ عَنْ ضُرِّهِ وَ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ مَنْ أَمَّرَ عَلَيْهَا لِسَانَهُ.[۶]

تدبر

۱) «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ»

افراد پرادعا و فرومایه نباید در پست‌های حکومتی – که دیگران باید از آنان اطاعت کنند – قرار گیرند. (اقتباس از تفسیر نور، ج۱۰، ص۱۷۷)

 

۲) «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ»

کسانی که زیاد سوگند می‌خورند سوگندشان اعتباری ندارد و نباید از سخن آنان پیروی کرد.

تاملی در جامعه‌شناسی جامعه دینی

سوگند خوردن غالبا جایی رخ می‌دهد که می‌خواهیم خدا را به عنوان شاهدی بر مدعای خود ویا شاهدی بر عهدی که با دیگران بسته‌ایم، بیاوریم. درواقع سوگند، یک عمل اجتماعی و بشدت ناظر به مخاطب است؛ یعنی مخاطب باید قداست آن چیزی را که به او سوگند خورده می‌شود باور داشته باشد تا آن سوگند را ضمانتی برای آن مدعا قلمداد نماید.

کسی که خدا را جدی باور دارد، حرمت و جلالت خدا را هم جدی می‌داند؛ چنین کسی می‌کوشد تا آنجا که ممکن است، سوگند نخورد (حدیث۲) – و چه بسا حاضر است از حقش صرف نظر کند اما خدا را در معرض سوگند خود قرار ندهد (حدیث۱).

پس

کسی که زیاد سوگند می‌خورد؛

اولا حرمت و جلالت خدا چندان در چشمش بزرگ نیست؛ و

ثانیا درصدد است از باورهای دینی مخاطب برای جلب اعتماد او به خود مایه گذارد و می‌توان گفت از باورهای دینی مخاطب سوءاستفاده می‌کند.

شاید بدین جهت است که در قرآن بارها این «بسیار سوگند خوردن» را از ویژگی‌های منافق برشمرده است. (از ۱۳ مورد استعمال ماده «حلف» در قرآن کریم، غیر از آیه فوق و آیه۸۹ سوره مائده، همه موارد دیگر مشخصا درباره منافقان است. (نساء/۶۲؛ توبه/۴۲، ۵۶، ۶۲، ۷۴، ۹۶، ۹۶، ۱۰۷؛ مجادله/۱۴، ۱۶)

 

۳) «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ»

از کسی که زیاد سوگند می‌خورد و فرومایه است نباید پیروی کرد.

در آیات بعدی صفات دیگر این انسانی را که نباید از او پیروی کرد آورده است. مطالبی که در آیات بعدی آمدی همگی بوضوح از رذایل اخلاقی است: عیب‌جویی، سخن‌چینی، مانع خیر بودن، تجاوزگری، گناهکاری و … . با این حال، مقدم بر همه آنها صفت «بسیار سوگند خوردن» را آورد و فرومایگی را.

اما چرا چنین صفاتی را مقدم بر همه ذکر کرد؟

الف. شاید بدین جهت که رذیله بودن «زیاد سوگند خوردن» بر اغلب مردم آشکار نیست و این زمینه بیشتری برای فریب مردم را دارد.

ب. شاید چون مساله در درجه اول ناظر به «اطاعت کردن» است تا «بد بودن». یعنی ممکن است برخی رذایل اخلاقی باشند که بخودی خود بسیار بدتر باشند؛ اما در مقام اطاعت کردن، این رذیله است که طبق توضیح فوق، بسیار زمینه منحرف کردن دیگران را دارد.

ج. …

 

۲) «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ»

یکی از مهمترین خصلت‌هایی که در شخصی که قرار است مورد پیروی واقع شود نباید وجود داشته باشد، خصلت «فرومایگی» (مهین) است.

چرا؟

الف. کسی که فرومایه است و خود را خوار می‌بیند، هر بدی‌ای ممکن است انجام دهد و نمی‌توان به خوبی‌اش امید بست (حدیث۳)

ب. کسی که حقیر و فرومایه است، افق دیدش کوچک است، و پیروی از وی ما را محدود و کوته‌بین خواهد کرد. (حدیث۴)

ج. …

نکته تخصصی انسان‌شناسی

خداوند از روح خود در انسان دمید و به انسان شرافت و منزلتی بخشید که او را مسجود همه ملائکه قرار داد؛ یعنی اگر در مسیری که خداوند تعیین کرده درست قدم بردارد همه عالَم در اختیار اوست. اگر کسی این روح الهی خود را باور کند، به ارزش خود پی می‌برد و خود را بزرگ می‌بیند، پس می کوشد این حقیقت عظیم را در امور مبتذل خرج نکند، به هر پَستی‌ای دل نمی بندد و عمر خود را در هر جایی هدر نمی‌دهد. چنین کسی در مواجهه با دیگران هم دنبال ارتقای روح خود است و لذا هیچگاه درصدد سوءاستفاده دنیوی از دیگران برنمی‌آید؛ لذا اگر ما را به کاری بخواند، خیری حقیقی را در نظر گرفته است و می توان از او پیروی نمود.

اما کسی که این بزرگی خود را باور ندارد و خود را در افق زندگی مادی و صرفا اندکی پیشرفته‌تر از حیوان می‌بیند، برای همین زندگی برنامه می‌ریزد و برای رسیدن به منافع مادی خویش حاضر است هر کاری بکند؛ پس نه از شر او می‌توان ایمن بود و نه به خیر او می توان امید بست.


[۱] . البته برخی اصل این ماده را از «سیف حلیف: شمشیر تیز و برنده» دانسته و گفته‌اند از این جهت به سوگند حلف گفته می‌شود که نزاع را قطع می‌کند و فیصله می‌دهد (الفروق فی اللغة، ص۴۷) در مقابل برخی تعبیر «سیف حلیف» را از موارد شاذ این ماده دانسته‌اند که از معنای اصلی فاصله گرفته؛ و اصل معنای این ماده را «ملازم بودن» معرفی کرده‌ و گفته‌اند از این جهت به سوگند خوردن حلف گفته می‌شود که انسان را ملازم و ملتزم به مطلبی که بر آن سوگند خورده، می‌سازد. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۹۸)

[۲] . توجه: در تاریخ ۲۲/۴/۱۳۹۶ که این مطالب را می‌نوشتم، به اشتباه نوشته بودم “«مَهین» از ماده «هون» است که به معنای سهل و آسان، و حقیر و ذلیل بودن است. «هُون» به معنای «خوار» و «مهین» شخص خوار و حقیر، ویا به معنای وضعیت خوارکننده (عذاب مهین) است‏ …” که در تاریخ ۲۹/۶/۱۳۹۶ هنگام بحث از تعبیر «عَذاباً مُهیناً» (احزاب/۵۶) متوجه اشنباه فوق شدم و هم متن اینجا اصلاح شدو هم توضیحات ماده «هون» با اصلاحاتی به جلسه۵۴۵ منتقل گردید.

[۳] . اما به نظر نمی‌رسد این ضابطه درست باشد زیرا ظاهرا در آیه «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهينٍ» (قلم/۱۰) اتفاقا بیشتر معنای حقارت و پستی خود شخص مد نظر است؛ هرچند مرحوم مصطفوی این را چنین توجیه کرده است که حقارت او ناشی از این است که تحت هوای نفس قرار گرفته و از خود برنامه‌ای ندارد؛ اما اگر معنای «تحت اختیار دیگری قرار گرفتن را این اندازه توسعه دهیم، دیگر حقارتی که به خود شخص برگردد بی‌معنا خواهد بود.

[۴] . در مجمع‌البیان مورد شان نزول این آیه گفته است : قيل يعني الوليد بن المغيرة قال عرض على النبي ص المال ليرجع عن دينه و قيل يعني الأخنس ابن شريق عن عطاء و قيل يعني الأسود بن عبد يغوث عن مجاهد؛ و در الدر المنثور في تفسير المأثور، ج‏۶، ص۲۵۱ در دو مورد آخر با وی اتفاق نظر دارد: أخرج ابن مردويه عن أبى عثمان النهدي قال قال مروان بن الحكم لما بايع الناس ليزيد سنة أبى بكر و عمر فقال عبد الرحمن بن أبى بكر انها ليست بسنة أبى بكر و عمر و لكنها سنة هرقل فقال مروان هذا الذي أنزلت فيه وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما قال فسمعت ذلك عائشة فقالت انها لم تنزل في عبد الرحمن و لكن نزلت في أبيك وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ‏؛ و أخرج ابن مردويه عن ابن عباس وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ الآية قال يعنى الأسود بن عبد يغوث؛ و أخرج عبد بن حميد عن عامر الشعبي وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ الآية قال هو رجل من ثقيف يقال له الأخنس بن شري.

اما در برخی منابع شیعی مطلب دیگری ذکر شده که شاید از باب تطبیق باشد نه شان نزول:

رُوِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حُسَيْنِ بْنِ مُخْتَارٍ عَنْهُمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ، الثَّانِي‏. (تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۶۸۷)

این مطلب در تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۸۰ چنین توضیح داده شده است: وَ قَوْلُهُ: فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ قَالَ فِي عَلِيٍّ ع وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ أَيْ أَحَبُّوا أَنْ تَغُشَّ فِي عَلِيٍّ فَيَغُشُّونَ مَعَكَ وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ قَالَ الْحَلَّافُ فُلَانٌ حَلَفَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ لَا يَنْكُثُ عَهْدا. در تفسیر برهان، ج۵، ص۴۵۸ در نقل این مطلب از تفسیر قمی، به جای «فلانٌ» ، «الثاني» نوشته شده است.

[۵] . چون موضوع آیه مذمت کثرت سوگند بود، این احادیث را آوردم که درباره مذمت سوگند بود وگرنه مذمت سوگند دروغ که بسیار فراوان است که تیمنا و تبرکا به حدیثی در اینجا اشاره می‌شود: عَنِ النَّبِيِّ ص قَالَ: مَنْ حَلَفَ عَلَى يَمِينٍ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ كَاذِبٌ فَقَدْ بَارَزَ اللَّهَ بِالْمُحَارَبَةِ وَ إِنَّ الْيَمِينَ الْكَاذِبَةَ تَذَرُ الدِّيَارَ بَلَاقِعَ مِنْ أَهْلِهَا وَ تُورِثُ الْفَقْرَ فِي الْعَقِبِ وَ إِنَّهُ لَا يَعْرِفُ عَظَمَةَ اللَّهِ مَنْ يَحْلِفُ بِهِ كَاذِباً. (أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص۴۰۲)

[۶] . در مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، ص۱۳۹ و مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر، ج‏۵، ص۱۹۹ حدیثی از امام باقر ع روایت شده است درباره اینکه فقط انسان است که سوگند دروغ به امامت می‌خورد چون حلاف مهین است. این حدیث بدون اشاره به «حلاف مهین بودن انسان» در بسیاری از مجامع روایی (مثلا الكافي، ج‏۱، ص۴۷۱؛ بصائر الدرجات، ج‏۱، ص۳۴۲؛ دلائل الإمامة، ص۲۲۳؛ الهداية الكبرى، ص۲۴۲؛ و …) آمده است؛ اما فقط نقل دو کتاب فوق را به ترتیب می‌آوریم که اشاره‌ای به این آیه دارد (البته دومی از الهدایة الکبری» نقل کرده اما در متن هدایة الکبری (ص۲۴۲) این حدیث بدون این آیه آمده است)‌ :

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ ع إِذْ وَقَعَ عَلَيْهِ وَرَشَانَانِ ثُمَّ هَدَلَا فَرَدَّ عَلَيْهِمَا فَطَارَا فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا هَذَا فَقَالَ هَذَا طَائِرٌ ظَنَّ فِي زَوْجَتِهِ سُوءاً فَحَلَفَتْ لَهُ فَقَالَ لَهَا لَا أَرْضَى إِلَّا بِمَوْلَايَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع فَجَاءَتْ فَحَلَفَتْ لَهُ بِالْوَلَايَةِ أَنَّهَا لَمْ تَخُنْهُ فَصَدَّقَهَا وَ مَا مِنْ أَحَدٍ يَحْلِفُ بِالْوَلَايَةِ إِلَّا صَدَقَ إِلَّا الْإِنْسَانُ فَإِنَّهُ حَلَّافٌ مَهِين‏

الحسين بن حمدان الحضيني في هدايته: باسناده عن محمد بن مسلم الثقفي، عن أبي جعفر- عليه السلام- قال: كنت عنده ذات‏ يوم، إذ وقع عليه‏  ورشانان و هدلا هديلهما، فردّ (عليهما)  أبو جعفر- عليه السلام- بمثله، فلمّا طارا على الحائط هدل الذكر على الانثى، فرد عليه ابو جعفر- عليه السلام- هديلا لا تعرفه الناس، ثم نهضا، فقلت له: جعلت فداك! ما قال هذا الطائر؟ قال: يا ابن مسلم كل شي‏ء خلقه اللّه من بهيمة أو طائر و ما فيه الروح أسمع لنا و أطوع من بني آدم، إنّ هذا الورشان أتاني و شكا لي من زوجته و قد كان ظنّ منها  ظنّ سوء، فحلفت له فلم يقبل. فقالت له: بمن ترضى؟ فقال: بمحمد بن عليّ، فقالت‏  رضيت، فأقبلا إليّ فأخبراني بقصتهما فسألتها  عما ذكر، فحلفت لي بالولاية أنها ما خانته، فصدقتها فنهيته عن تهمة زوجته و أعلمته أنه ظالم لها، فانه ليس من بهيمة و لا طائر يحلف بولايتنا (إلّا)  أبر إلّا بني آدم، فانّه حلّاف‏ مهين‏ لا يعرفنا حقّ معرفتنا إذا حلف بحقّنا كاذبا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*