۹۸۱) وَ قَلیلٌ مِنَ الْآخِرینَ

۳-۶ شعبان ۱۴۴۱

ترجمه

و اندکی از بعدی‌ها [متأخران]

نکات ادبی

الْآخِرینَ

ماده «أخر»[۱] را در اصل به معنای تخلف و عقب ماندن چیزی از مقارن خویش (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۵۴۳) و نقطه مقابل «تقدم» (= پیشی گرفتن) (كتاب العين، ج‏۴، ص۳۰۳؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۷۰) و دانسته‌اند؛ که کلمه تأخیر در فارسی کلمه‌ای آشناست.

از این ماده دو کلمه «آخَر» و «آخِر» معروف است که در فارسی به ترتیب، به معنای «آخری، پایانی» و «دیگر» به کار می‌رود.

درباره تفاوت این دو اغلب صرفا به این اشاره کرده‌اند که «آخَر» (مونث آن: «أخری») در مقابل «واحد» است (مفردات ألفاظ القرآن/۶۹) و «آخِر» (مونث آن: «آخِرة») در مقابل «اول» (مونث آن: «أولی») است (عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا، مائده/۱۱۴؛ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ، واقعه/۴۹؛ وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولی‏، ضحی/۴) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۹[۲]).

برخی تفاوت را با توجه به وزن و صیغه آنها چنین توضیح داده‌اند که «آخَر» بر وزن «أفعل» صیغه تفضیل است و دلالت بر شدت تاخر دارد، ولی «آخِر» بر وزن «فاعل» به معنای به صرف متاخر بودن از چیزی که ماقبل آن بوده دلالت دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۴۴-۴۵[۳]) البته به نظر می‌رسد توضیح ایشان و مصادیقی که به عنوان شاهد برمی‌شمرند، بویژه در خصوص «آخَر» با تکلف همراه باشد؛ و به نظر می‌رسد بالعکس باشد بویژه که اقتضای اولیه معنای تفضیلی در «آخَر» و مونث آن: «أخری» – چنانکه در ادامه خواهد آمد – بیشتر اقتضای این را دارد که صرفا به بعدیت اشاره کند.

اما برخی توضیح داده‌اند که «آخَر» («أُخری»، دیگر) به معنای «دوم» در جایی به کار می‌رود که علاوه بر «مورد اول» و این گزینه، سوم و چهارم و .. هم برایش فرض داشته باشد؛ اما «آخِر» در جایی به کار می‌رود که گزینه دیگری در کار نباشد، مثلا در مقابل ربیع‌الاول، ربیع‌الآخِر گفته می‌شود[۴] (الفروق في اللغة، ص۲۹۰[۵])

این سخن مویدات فراوانی در قرآن کریم دارد؛ مثلا:

هم کلمه آخَر عموما در مواردی است که گزینه‌های سوم و چهارم و … هم برایش محتمل است؛ چنانکه همواره کلمه خدایان دروغین با «آخَر» تعبیر شده (۹ مورد تعبیر «إِلهاً آخَر» آمده، مثلا: لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَر، اسراء/۲۲ و ۳۹؛ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَر، شعراء/۲۱۳؛ قصص/۸۸) ویا تعابیری مانند «خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً» (توبه/۱۰۲) ، «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَر» (مومنون/۱۴) ، «وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْواجٌ» (ص/۵۸) ، «ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ» (مائده/۱۰۶) ، «آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَی الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ» (آل عمران/۷۲) «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ» (بقره/۱۸۴ و ۱۸۵) ، «سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ» (یوسف/۴۳ و۴۶) ، «إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی‏ أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ في‏ أُخْراكُمْ» (آل‌عمران/۱۵۳) ، «قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ … وَ قالَتْ أُولاهُمْ لِأُخْراهُمْ« (اعراف/۳۸-۳۹) و مواردی که که محنصر در یک مورد شده، به خاطر قرائن لفظی و مقامی است: «إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ» (مائده/۲۷)

و هم کلمه «أخری» چنین است؛ مثلا: «أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللَّهِ آلِهَةً أُخْری»‏ (انعام/۱۹) ، «لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری»‏ (انعام/۱۶۴ِ؛ اسراء/۱۵؛ فاطر/۱۸؛ زمر/۷؛ نجم/۳۸) ، «تارَةً أُخْری»‏ (اسراء/۶۹) «قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلی‏ غَنَمي‏ وَ لِيَ فيها مَآرِبُ أُخْری»‏ (طه/۱۸) ، «وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلی‏ جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْری»‏ (طه/۲۲) ، «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْری»‏ (طه/۳۷) ، «وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری»‏ (طلاق/۶)ِ ویا اگر هم فقط دوتا باشند، انحصارش در دوتا ضرورتی ندارد؛ مثلا: «فِئَةٌ تُقاتِلُ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ أُخْری‏ كافِرَةٌ» (آل‌عمران/۱۳) «و لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْری«‏ (نساء/۱۰۲)

و از آن سو، کلمه «آخِر» نیز عموما در مواردی به کار رفته که گزینه دیگری بین اول و آخر، در کار نیست؛ مثلا «تَكُونُ لَنا عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا» (مائده/۱۱۴) «آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَی الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ» (آل عمران/۷۲) ، «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ» (حدید/۱) (که با توجه به این نکتهُ نکته ظریفی در خصوص آیه «دَعْواهُمْ فيها سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فيها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ» (یونس/۱۰) می‌توان استنباط کرد که تسبیح و حمد، آغاز وپایان بهشتیان است)

و در مورد تعبیرهای جمع این دو نیز،  «آخَرينَ» به معنای مطلقِ «دیگران» است: «عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضی‏ وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ» (مزمل/۲۰) «ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرينَ … ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرينَ (مومنون/۳۱ و۴۲) ، «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرينَ» (نساء/۱۳۳) و اگر گاه مانند دو تعبیر «ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرينَ» (شعراء/۶۶؛ صافات/۸۲) و «ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرينَ» (شعراء/۱۷۲؛ صافات/۱۳۶) که به ترتیب درباره قوم فرعون و قوم لوط است، منحصر در یک گروه دیگر می‌شود به خاطر قرائن مقامی، و نه اقتضای خود لفظ است؛

در حالی که کاربردهای کلمه (آخِرينَ) بخوبی نشان می‌دهد که اینها تنها گروه در مقابل «اولین» و … هستند: «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلينَ؛ وَ قَليلٌ مِنَ الْآخِرينَ» (واقعه/۱۳-۱۴) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ» (واقعه/۴۹) ، «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلين‏؛ ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرينَ» (مرسلات/۱۶-۱۷) «وَ اجْعَلْ لي‏ لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرينَ» (شعراء/۸۴)

اما شاید درباره این تحلیل مناقشه شود، زیرا:

اولا (اگر «آخِرة» را مونث «آخِر» بگیریم) در مقابل «أولی» ، هم تعبیر «أخری» به کار رفته و هم تعبیر «آخرة»: (فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی،‏نجم/۲۵؛ قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُم، اعراف/۳۸) پس «آخِر» و «آخَر» (که مذکر همین دو است) لزوما چنین تقابلی با هم ندارند.

و ثانیا! درمقابل عالم دنیا که بر آن «النشأة الأولی» اطلاق شده (وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَكَّرُون‏؛ واقعه/۶۲)، برای آخرت هم تعبیر «النَّشْأَةَ الْأُخْری‏» (وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْری؛ نجم/۴۷) ‌اطلاق شده و هم تعبیر «النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ» (قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ؛ عنکبوت/۲۰) آمده است.

اما حق این است که در قبال ۱۱۵ مورد کاربرد کلمه «الآخِرَة» در قرآن کریم – که تنها ۳ مورد آن در غیرِ عالم آخرت به کار رفته است: «الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ» (ص/۷) «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ» (اسراء/۷) «وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَني‏ إِسْرائيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفيفاً» (اسراء/۱۰۴)[۶] – و نیز ۲۶ مورد کاربرد تعبیر «الْيَوْمَ الْآخِر»، فقط یکبار تعبیر «النَّشْأَةَ الْأُخْری» (نجم/۴۷) برای اشاره به عالم آخرت آمده، آن هم در حالی که تعبیر «أُخْری» ۲۶ بار در قرآن کریم به کار رفته است (که مواردی در بالا اشاره شد)؛ و تقریبا در همه آنها «أُخْری»، «دیگری»ای است که سومی و چهارمی هم برایش فرض دارد؛ از این رو کاملا محتمل است که تحلیل مذکور درست باشد و فقط در تعبیر «النَّشْأَةَ الْأُخْری» ملاحظه دیگری در کار باشد (مانند این ملاحظه که «النَّشْأَةَ برای اشاره به مراتب وجود است؛ واگر به عنوان عالم بنگریم، در برابر دنیا فقط یک عالم آخرت داریم؛ اما اگر به لحاظ مراتب وجودی بنگریم، مرتبه دنیا و مرتبه آخرت دو مرتبه  از مراتب وجودند، که مراتب دیگری هم غیر از آنها فرض دارد)؛ با این بیان، «آخِرت» به نحوی در مقابل «دنیا» به کار می‌رود که حالت سومی ندارد؛ و اینکه در اصطلاحات فنی، عالم برزخ (از مردن تا نفخ صور) را از عالم آخرت (از نفخ صور به بعد) متمایز می‌کنند؛ تعبیر دقیقی نیست، چنانکه در ادبیات دینی، دوره حیات برزخی را هم جزیی از عالم آخرت قرار داده‌اند؛ و به این لحاظ، برزخ، در وضعیت بینابین دنیا و آخرت قرار داشتن است، نه سومیِ دنیا و آخِرت. بله، اینکه عالم برزخ، یک مرتبه وجودی غیر از مرتبه طبیعت (دنیا) و مرتبه مجرد تام (عالم عقل، عالم قیامت) باشد و مراتب وجودی حتی به این سه‌تا نیز منحصر نباشد، با توجه به کاربرد «النَّشْأَةَ الْأُخْری» هیچ مشکلی ندارد.[۷]

همینجا خوب است که یادآوری شود که اگرچه کلمه «آخرت» وصف است و در موارد متعددی با موصوف‌هایی نظیر «النَّشْأَةَ» یا «الدار» آمده، اما در ادبیات قرآن، این وصف به عنوان اسم در مقابل «دنیا» (که آن هم وصف است و به صورت اسم رایج شده) و بدون موصوف رایج شده است (مثلا: آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً، بقره/۲۰۱؛ منکم مَنْ يُريدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الْآخِرَةَ، آل عمران/۱۵۲؛ خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ، حج/۱۱). در مورد چرایی مونث بودنش ظاهرا به خاطر مونث بودنِ موصوف محذوف آن است، (زیرا وقتی موصوف مذکور داشته، مانند تعبیر «الیوم الآخر»، آن هم مذکر آمده)؛ و آن محذوف می‌تواند «النشأة» (النشأة الآخرة، عنکبوت/۲۰) یا «الدار» (الدار الآخرة، بقره/۹۴) و مانند آن باشد. (جالب اینجاست که در قرآن کریم با اینکه سرای آخرت را خود حیات و زندگی خوانده «إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ» و بارها از تقابل «حیات دنیا« و «آخرت» سخن گفته [مثلا: َ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ، بقره/۸۶؛ أَ رَضيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ قَليلٌ، توبه/۳۸؛ لَهُمُ الْبُشْری‏ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ، یونس/۶۴] با این حال اصلا ترکیب «الْحَياة الْآخِرَة» به کار نرفته است.)

نکته دیگر اینکه ترکیب «سرای آخرت» گاهی به صورت موصوف و وصفت و گاهی به صورت مضاف و مضاف الیه می‌آید «وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ‏» (أنعام/۳۲)، «وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا» (يوسف/۱۰۹) و گفته‌اند وقتی به صورت مضاف الیه می‌آید موصوفش در تقدیر است و مثلا «دار الحياة الآخرة» بوده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۹[۸]).[۹]

تفاوت «آخر» و «بعد» – همان طور که در مورد تفاوت «اول» و «قبل» در جلسه قبل بیان شد – در این است که وقتی به صورت مجموعی نگاه کنیم، «آخر» خودش جزء آن مجموعه‌ای که وی آخرینش است، می‌باشد؛ اما «بعد» لزوما چنین نیست و غالبا بیرون از آن مورد یا مجموعه‌ای است که این بعد از آنها بوده است (الفروق في اللغة، ص۱۱۲-۱۱۳)[۱۰]

کلمه «اُخَر» (آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ؛ آل عمران/۵) را هم معدول از کلمه «الآخَر» دانسته‌اند با این توضیح وزن «أفعل» گاهی با حرف  «مِن» (لفظا یا تقدیرا) می‌آید که در این صورت نه تثنیه و جمع دارد و نه مونث؛ و گاهی حرف «من» از آن حذف می‌شود و به جایش الف و لام می‌آید، به صورت «الآخَر»؛ و این حالت بینابین فقط در مورد کلمه «اُخَر» به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۹[۱۱])

این ماده وقتی به باب تفعیل برود متعدی می‌شود و دلالت بر عقب انداختن (به تاخیر انداختن) دارد و نقطه مقابل «تقدیم» (جلو انداختن) است: «بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ» (قيامة/۱۳)، «ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ» (فتح/۲)، «إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ» (إبراهيم/۴۲)، «رَبَّنا أَخِّرْنا إِلی‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ‏» (إبراهيم/۴۴) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۹).

و وقتی به باب تفعل می‌رود دلالت بر قبول این حالت تاخیر (متاخر شدن، دچار تاخیر شدن) دارد «فَمَنْ تَعَجَّلَ في‏ يَوْمَيْنِ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ وَ مَنْ تَأَخَّرَ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ لِمَنِ اتَّقی‏» (بقره/۲۰۳) ، «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ» (فتح/۲) «لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ» (مدثر/۳۷).

و وقتی به باب استفعال (استأخر، یستأخر) می‌آید بسیاری گفته‌اند که در همان معنای باب تفعُّل (تأخر) می‌باشد (لسان العرب، ج‏۴، ص۱۲؛ تاج العروس، ج۶، ص۱۵). اما ظاهرا از آنجا که باب استفعال به نحوی دلالت بر «خواستن» دارد برخی گفته‌اند معنای « فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ» (اعراف/۳۴؛ یونس/۴۲؛ نحل/۶۱) آن است که «نه تقدمی “می‌خواهند” و نه تاخری» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۶۱). یعنی فرق استیخار و تأخر در این است که تأخر صرفا دلالت بر مطاوعه (پذیرش) دارد اما در استیخار علاه بر این دلالت بر طلبی در درون خویش دارد گویی که استیخار قبل از تأخر است، آنگاه این آیه بدین معناست که وقتی اجل آنان فرامی‌رسد دیگر اقتضایی برای جلو یا عقب افتادن زمان مرگ نمی‌ماند که میل و طلب تاخر و تقدم در کار باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۴۶-۴۷[۱۲])؛ و این در کاربرد اسم فاعل این تعبیر معنا : « وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمينَ مِنْكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرينَ» (حجر/۲۴) مناسب است؛ و اگر چنین باشد در خصوص آیه قُلْ لَكُمْ ميعادُ يَوْمٍ لا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَسْتَقْدِمُونَ (سبأ/۳۰) نیز حاوی معنای ظریفی خواهد بود؛ یعنی وقتی که آن میعاد برسد چنان حقیقت بر شما آشکار می‌گردد که دیگر تمایلی به جلو و عقب افتادن آن نخواهید داشت.

ماده «أخر» و مشتقات آن ۲۵۰ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

در جلسه قبل حدیثی گذشت که مصداق بارز این آیه را امیرالمومنین ع دانست. همچنین در ذیل آیه ۱۰ (جلسه ۹۷۷ احادیث۲۰-۲۱) احادیثی درباره قلیل بودن اصحاب واقعی اهل بیت ع گذشت که می‌تواند به این آیه هم مربوط باشد. اما احادیث دیگر ناظر به این آیه:

۱) از کمیل بن زیاد روایت شده است که یکبار امیرالمومنین ع دست مرا گرفت و به بیابان [گورستان] برد و فرمود

ای كميل! اين دلها ظروفی است، و بهترين آنها نگاهدارنده‏ترين آنهاست. پس آنچه تو را می‏گويم از من به خاطر دار:

مردم سه دسته‏اند: عالم ربانی، و متعلمی که در راه نجات و رستگاری است، و فرومايگانی که روی هم می‌لولند، پیروان هر بانگی، که به هر بادی به سويی روند. نه از روشنی دانش فروغی يافتند و نه به سوی پناهگاهی استوار شتافتند.

كميل! علم بهتر از مال است؛ علم كه دانش تو را پاسبان است و تو مال را نگهبان. مال با انفاق کاسته شود؛ و ‍رورده شده با مال، با رفتن مال، برود.

ای كميل بن زیاد! شناخت علم، دينی است كه باید بدان گردن نهاد. با آن است که انسان در زندگی‌اش طاعت کسب کند و برای پس از مرگ نام نيك اندوزد؛ و علم حاکم است و مال فرمانبردار.

ای كميل بن زياد، ثروت‌اندوزان مرده‏اند گر چه زنده‏اند؛ و عالمان پاينده‏اند چندان كه‏ روزگار پايد؛ خودشان مفقودند و نشانه‏هاشان در دلها موجود.

آه! بدان كه در اينجا [و به سينه خود اشارت فرمود] علمی است انباشته، اگر حاملانی برای آن می‏يافتم. آری! يافتم آن را كه تيزدريافت بود، اما از او ایمن نبودم، ابزار دين را برای اندوختن دنيا طلب می کرد و با تکیه بر نعمت‌های خدا بر بندگانش برتری می‏جست، و با حجّت‌های او بر اولیای خدا بزرگی می‏فروخت. يا آن كس را كه در برابر حاملان حق تسلیم بود، اما در نكته‏های باريك آن بصیرتی نداشت؛ به اولين شبهه‏ای كه عارضش می‏گشت آتش شك در دلش افروخته می‏شد. بدان که نه اين در خور است و نه آن. يا كسی كه سخت در پی لذت است و رام شهوت راندن، يا شيفته فراهم آوردن و مالی را بر مال نهادن؛ که این دو نیز هيچ نسبتی با آنکه باید پ‍اسبان دین باشد ندارد؛ و بيشتر به چارپای چرنده ماند. این گونه است که علم با مرگ حامل آن می میرد.

خداوندا، آری زمين تهی نماند از كسی كه حجّت برپای خداست، يا آشکار و مشهور است و يا ترسان و پنهان؛ تا حجّت‌های خدا باطل نشود و نشانه‏هايش از ميان نرود، و اينان چندند، و كجا جای دارند؟ به خدا سوگند اندك به شمارند، و نزد خدا بزرگ‏مقدار. به آنان است که خداوند حجتها و نشانه‏های خود را حفظ می‌کند، تا به همانندهای خويش بسپارند و در دلهای افراد شبیه خود بكارند. علم با حقيقت بصيرت به آنان روی نموده، و با روح يقين درآميخته‏اند، و آنچه را نازپروردگان دشوار ديده‏اند آسان پذيرفته؛ و بدانچه جاهلان از آن رميده‏اند خو گرفته. و در دنیا با بنده‌هایی همنشين شده‌اند که روح‌هایش به ملأ اعلی آویخته. اينان خلیفّ الله در زمین و دعوت‌کنندگان به دین اویند. آه! آه! كه چه آرزومند ديدار آنانم!

كميل! اگر می‌خواهی بازگرد.

نهج البلاغة، حکمت۱۴۷؛ الغارات، ج‏۱، ص۱۴۹-۱۵۴؛ تحف العقول، ص۱۶۹-۱۷۱؛ الإرشاد، ج‏۱، ص۲۲۷-۲۲۸

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ ع لِكُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَأَخْرَجَنِي إِلَی الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ:

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ.

النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ.

يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ وَ صَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ.

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ الْعِلْمُ حَاكِمٌ وَ الْمَالُ مَحْكُومٌ عَلَيْهِ.

يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.

هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلَی [أُصِيبُ‏] أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِيَائِهِ‏ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ؛ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ.

اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ. وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ؟! أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً؛ يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّی يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ. هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی. أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِينِهِ.

آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْيَتِهِمْ! انْصَرِفْ يَا كُمَيْلُ إِذَا شِئْتَ.

این حدیث، علاوه بر منابعی که ذکر شد، با یک سند  در الكافي (للکلینی، م۳۲۹)، ج‏۱، ص۳۳۵ و ۳۳۹[۱۳]

و با همین سند، و سندی دیگر در الغيبة (للنعماني م۳۶۰)، ص۱۳۷[۱۴]

و با سندی دیگر در الخصال (للصدوق م۳۸۱)، ج‏۱، ص۱۸۶[۱۵]

و با ۱۴ سند دیگر در كمال الدين (للصدوق)، ج‏۱، ص۲۹۰-۲۹۴[۱۶] آمده است و جالب اینکه شیخ صدوق بعد از این سندهای متعدد می‌گوید «و لهذا الحديث طرق كثيرة». البته متن آن در این سندها اندک تفاوت‌هایی دارد.

 

۲) امیرالمومنین ع  در خطبه ای فرمودند:

بندگان خدا شما را به تقوای الهی سفارش می‌کنم که همانا آن حق خدا بر شماست و و آن است که حق شما را بر خدا لازم می‌آورد؛ و اینکه از خدا بر انجام آن یاری جویید و با انجام آن به استعانت خدا دست  یابید؛ که همانا تقوا در امروز پناهگاه و سپر است؛ و فردا راهش به بهشت آشکار است و رونده اش سودبردار؛ و کسی را که درپناهش بوده پ‍اسبان. همواره خود را بر همگان عرضه کرده، چه بر گذشتگان و چه بر بازماندگان، به خاطر نياز آنان در فردا بدان. روزی كه خدا آنچه را آغاز كرد بازگرداند، و آنچه داد بستاند، و در آنچه بخشيد مؤاخذت راند، [معلوم می‌شود که] چه اندكند آنان كه بدان تن دادند و بار آن را چنانكه بايد بر داشتند.آنان در شمار اندکند و همان‌هایند که خداوند چنین توصیفشان فرمود: «و اندک‌اند بندگان شکرگزار من» (سبأ/۱۳) …

نهج‌البلاغه، خطبه۱۹۱

… عِبَادَ اللَّهِ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَی اللَّهِ فَإِنَّهَا حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ الْمُوجِبَةُ عَلَی اللَّهِ حَقَّكُمْ وَ أَنْ تَسْتَعِينُوا عَلَيْهَا بِاللَّهِ وَ تَسْتَعِينُوا بِهَا عَلَی اللَّهِ فَإِنَّ التَّقْوَی فِي الْيَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ وَ فِي غَدٍ الطَّرِيقُ إِلَی الْجَنَّةِ مَسْلَكُهَا وَاضِحٌ وَ سَالِكُهَا رَابِحٌ وَ مُسْتَوْدَعُهَا حَافِظٌ لَمْ تَبْرَحْ عَارِضَةً نَفْسَهَا عَلَی الْأُمَمِ الْمَاضِينَ مِنْكُمْ وَ الْغَابِرِينَ لِحَاجَتِهِمْ إِلَيْهَا غَداً إِذَا أَعَادَ اللَّهُ مَا أَبْدَی وَ أَخَذَ مَا أَعْطَی وَ سَأَلَ عَمَّا أَسْدَی فَمَا أَقَلَّ مَنْ قَبِلَهَا وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَمْلِهَا أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ هُمْ أَهْلُ صِفَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِذْ يَقُولُ وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ …

 

۳) روایت شده است که شخصی بر امام صادق ع وارد شد . حضرت پرسید کیستی؟

گفت: از دوستداران و موالیان شما.

فرمودند: خداوند بنده ای را دوست نمی‌دارد مگر اینکه ولایت او را برعهده می‌گیرد و ولایت کسی را برعهده نمی‌گیرد مگر اینکه بهشت را بر او واجب می‌گرداند. س‍پس فرمودند: از کدام دوستداران ما؟

وی ساکت شد؛ اما سدیر پرسید: یا ابن رسول الله! دوستداران شما چند دسته‌اند؟

فرمودند: سه دسته. دسته‌ای که در آشکارا ما را دوست دارند اما در سرّ و باطن ما را دوست ندارند؛ و دسته ای که در سرّ و باطن ما را دوست دارند اما درآشکار ما را دوست ندارند؛ و دسته ای که در سرّ و آشکار ما را دوست دارند. اینان‌اند که آن نمط اعلی [جماعت بلندمرتبه]‌اند؛ از آب گوارا نوشیده‌اند و تاویل قرآن و فصل‌الخطات و سبب اسباب را دانسته‌اند؛ اینان‌اند که آن جماعت بلندمرتبه‌اند؛ فقر و تنگدستی و انواع بلا سریعتر از تاختن اسبها به سوی آنان می شتابد؛ سختیها و ضررها بدانها می‌رسد و تکانهای شدید می‌خورند و به فتنه‌ها گرفتار می‌شوند؛‍ پس یکی به خون خود غلطیده است و دیگری سرش ز تن جدا افتاده؛ در سرزمین‌های دور از هم پراکنده‌اند؛ به واسطه آنان است که خداوند مریض را شفا می‌دهید و فقیر را ثروت می‌بخشد و به خاطر آنان است که شما یاری می‌شوید و به آنان است که بر شما باران می‌بارد و روزی داده می‌شویدِ و آنان به لحاظ شماره اندک ولی به لحاظ قدر و قیمت نزد خداوند عظیم‌اند.

و دسته دوم، پ‍ست‌ترینِ این سه‌تاست؛ همانان که [فقط] در آشکار ما را دوست می‌‌دارند و به سبک شاهان زندگی می‌کنند؛‌زبانهایشان با ماست و شمشیرهایشان علیه ما؛

و دسته سوم، در میانه‌اند؛ همانان که در سرّ ما را دوست دارند اما درآشکار ما را دوست ندارند؛ به جانم سوگند که آنان که فقط در سرّ – و نه درآشکارا- ما را دوست دارند همانان‌اند که روزها روزه و شبها به عبادت ایستاده‌اند و اثر رهبانیت را در چهره‌هایشان می‌بینِ همانها که اهل تسلیم و پذیرش حق هستند.

آن شخص گفت: من از آنانم که دوستدار شما در سرّ و آشکارند.

امام صادق ع فرمود: همانا دوستداران ما در سر و آشکار را نشانه‌هایی‌ای است که بدان شناخته می‌شوند.

وی پرسید: آن نشانه‌ها چیست؟

فرمود: فراوان است؛ اولینش این است که توحید را آن گونه که حق توحید است شناخته‌اند و علم توحیدش را محکم کرده‌اند و بعد از آن، ایمان است به اینکه او چیست و چه وصفی دارد؛‌سپس حدود ایمان و حقایق و شروط و تأویل آن را دانسته‌اند.

سدیر گفت: یا ابن رسول الله! تاکنون نشنیده بودم که ایمان را چنین توصیف کنید.

فرمودند: بله، سدیر! سوال کننده‌ای را نرسد که از اینکه ایمان چیست بپرسد مگر اینکه بدان ایمان به کیست.

سدیر گفت: یا ابن رسول الله! اگر صلاح می دانید، آنچه فرمودید را برایم تفسیر بفرمایید.

امام صادق ع شروع کردند به تفسیر حقیقت توحید؛ بقیه متن را می‌توانید از اینجا (http://lib.eshia.ir/15139/1/326) مطالعه کنید.

تحف العقول، ص۳۲۵-۳۲۶

روي عن الإمام الصادق‏ في وصف المحبة لأهل البيت و التوحيد و الإيمان و الإسلام و الكفر و الفسق‏

دَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ ع لَهُ مِمَّنِ الرَّجُلُ؟

فَقَالَ مِنْ مُحِبِّيكُمْ وَ مَوَالِيكُمْ.

فَقَالَ لَهُ جَعْفَرٌ ع لَا يُحِبُّ اللَّهَ عَبْدٌ حَتَّی يَتَوَلَّاهُ وَ لَا يَتَوَلَّاهُ حَتَّی يُوجِبَ لَهُ الْجَنَّةَ. ثُمَّ قَالَ لَهُ مِنْ أَيِّ مُحِبِّينَا أَنْتَ؟

فَسَكَتَ الرَّجُلُ؛ فَقَالَ لَهُ سَدِيرٌ:  وَ كَمْ مُحِبُّوكُمْ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟

فَقَالَ: عَلَی ثَلَاثِ طَبَقَاتٍ طَبَقَةٌ أَحَبُّونَا فِي الْعَلَانِيَةِ وَ لَمْ يُحِبُّونَا فِي السِّرِّ وَ طَبَقَةٌ يُحِبُّونَا فِي السِّرِّ وَ لَمْ يُحِبُّونَا فِي الْعَلَانِيَةِ وَ طَبَقَةٌ يُحِبُّونَا فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ هُمُ النَّمَطُ الْأَعْلَی‏  شَرِبُوا مِنَ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَ عَلِمُوا تَأْوِيلَ الْكِتَابِ‏  وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ سَبَبَ الْأَسْبَابِ فَهُمُ النَّمَطُ الْأَعْلَی الْفَقْرُ وَ الْفَاقَةُ وَ أَنْوَاعُ الْبَلَاءِ أَسْرَعُ إِلَيْهِمْ مِنْ رَكْضِ الْخَيْلِ‏  مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا وَ فُتِنُوا فَمِنْ بَيْنِ مَجْرُوحٍ وَ مَذْبُوحٍ مُتَفَرِّقِينَ فِي كُلِّ بِلَادٍ قَاصِيَةٍ بِهِمْ يَشْفِي اللَّهُ السَّقِيمَ وَ يُغْنِي الْعَدِيمَ‏  وَ بِهِمْ تُنْصَرُونَ وَ بِهِمْ تُمْطَرُونَ وَ بِهِمْ تُرْزَقُونَ وَ هُمُ الْأَقَلُّونَ‏ عَدَداً الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً وَ خَطَراً وَ الطَّبَقَةُ الثَّانِيَةُ النَّمَطُ الْأَسْفَلُ أَحَبُّونَا فِي الْعَلَانِيَةِ وَ سَارُوا بِسِيرَةِ الْمُلُوكِ فَأَلْسِنَتُهُمْ مَعَنَا وَ سُيُوفُهُمْ عَلَيْنَا  وَ الطَّبَقَةُ الثَّالِثَةُ النَّمَطُ الْأَوْسَطُ أَحَبُّونَا فِي السِّرِّ وَ لَمْ يُحِبُّونَا فِي الْعَلَانِيَةِ وَ لَعَمْرِي‏ لَئِنْ كَانُوا أَحَبُّونَا فِي السِّرِّ دُونَ الْعَلَانِيَةِ  فَهُمُ الصَّوَّامُونَ بِالنَّهَارِ الْقَوَّامُونَ بِاللَّيْلِ تَرَی أَثَرَ الرَّهْبَانِيَّةِ فِي وُجُوهِهِمْ أَهْلُ سِلْمٍ وَ انْقِيَاد.

قَالَ الرَّجُلُ: فَأَنَا مِنْ مُحِبِّيكُمْ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ.

قَالَ جَعْفَرٌ ع: إِنَّ لِمُحِبِّينَا فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ علَامَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا.

قَالَ الرَّجُلُ: وَ مَا تِلْكَ الْعَلَامَاتُ؟

قَالَ ع تِلْكَ خِلَالٌ أَوَّلُهَا أَنَّهُمْ عَرَفُوا التَّوْحِيدَ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ وَ أَحْكَمُوا عِلْمَ تَوْحِيدِهِ وَ الْإِيمَانُ بَعْدَ ذَلِكَ بِمَا هُوَ وَ مَا صِفَتُهُ ثُمَّ عَلِمُوا حُدُودَ الْإِيمَانِ وَ حَقَائِقَهُ وَ شُرُوطَهُ وَ تَأْوِيلَهُ.

قَالَ سَدِيرٌ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا سَمِعْتُكَ تَصِفُ الْإِيمَانَ بِهَذِهِ الصِّفَةِ.

قَالَ نَعَمْ يَا سَدِيرُ لَيْسَ لِلسَّائِلِ أَنْ يَسْأَلَ عَنِ الْإِيمَانِ مَا هُوَ حَتَّی يَعْلَمَ الْإِيمَانَ بِمَنْ.

قَالَ سَدِيرٌ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُفَسِّرَ مَا قُلْتَ؟!

قَالَ الصَّادِقُ ع‏ … (http://lib.eshia.ir/15139/1/326)

 

۴) در برخی از تفاسیر اهل سنت روایتی به پیامبر نسبت داده‌اند که ایشان می‌فرماید: دو فرقه در امت من هست: ‍س سبقت‌گیرندگان اول امت، ثله [جماعت و پاره‌ای] است و سبقت‌گیرندگان از بقیه آن تا روز قیامت اندکی است.

المحرر الوجيز (تفسير ابن عطية) ج۵ ،ص۲۴۱؛ الجواهر الحسان (تفسير الثعالبي)، ج۵ ص۳۶۲

وقال النبيّ صلّی الله عليه و [آله و] سلّم فيما روي عنه: «الفِرْقَتَانِ في أُمَّتِي، فَسَابِقُ أَوَّلِ الأُمَّةِ ثُلَّةٌ، وَسَابِقُ سَائِرِهَا إلَی يَوْمِ الْقِيَامَةِ قليلٌ».[۱۷]

تدبر

دو تدبر اول در جلسه قبل، ناظر به این آیه هم هستِ از این رو، بحث را از تدبر ۳ آغاز می‌کنیم:

۳) «السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ؛ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ؛ في‏ جَنَّاتِ النَّعيمِ … قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ»

کم بودن دلیل بر ناحق و نامطلوب بودن نیست.

آنان که بر همه سبقت گرفته و مقرب درگاه خداوند و در اوج نعمتهای الهی‌اند، تعدادشان کم است.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

انسان مدرن، مدعی اصالت بشر (اومانیسم) بود؛ اما مهمترین زیربنای چنین اصالتی (روح و حقیقت ماورایی خود) را انکار کرد؛ و این انکار تدریجا او را به انکار مطلق دست‌یابی به حقیقت کشاند و در وادی شکاکیت انداخت، تا جایی که در کمال تعجب انسانهایی که خود را روشنفکر می‌خوانند امروزه به شکاکیت و در حیرت و جهل بودن خود افتخار می‌کنند و چون دست خود را از حقیقت کوتاه می‌بینند،  منکر حقانیت هرکسی که به حقیقت راه برده باشد می‌شوند؛ و چون در این  آشفته بازارِ شکاکیت، مدعیان دروغین حقیقت هم زیاد شده‌اند، بسیاری از مردم عامی را هم در این ناممکن بودن رسیدن به حقیقت با خود همراه کرده‌اند.

در چنین شرایطی است که مراجعه به نظر اکثریت ملاک حق و حقیقت بودن قلمداد می‌شود؛ سخن سخیفی که جز با ترویج پایه سستی مثل شکاکیت نمی‌توان آن را ترویج داد!

رواج اکثریت به عنوان تنها معیار حقیقت، شاید از مهمترین علل رواج بسیاری از معضلات اجتماعی بشر معاصر باشد؛ از پدیده سخیف مدپرستی گرفته، تا در جایگاه الگو قرار گرفتن بازیگران و سلبریتی‌ها در جامعه. (بسیار عجیب است: بازیگر، یعنی کسی که هویتی از خود ندارد و هرچه دارد بازی و ادای دیگران را درآوردن است؛ آنگاه چنین کسی الگو می‌شود و سخن و رفتارش معیار قرار می‌گیرد)

اما مومنی که خدا، که سرسلسله حقایق و اصل حق و حقیقت است را باور دارد، هیچگاه نه معیارش اکثریت خواهد بود و نه از در اقلیت قرار گرفتن هراسی به خود راه می‌دهد. در چنین فضایی است که امیرمومنان می‌فرماید: «لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِه‏: در راه هدایت از کمی تعداد اهل آن، وحشت به خود راه ندهید» (نهج‌البلاغه، حکمت۲۰۱)

تبصره

معیار ندانستن اکثریت در مسائل اصیل زندگی، منافاتی ندارد با اینکه در مسائل سلیقه‌ای و یا در جایی که حقیقت واضح نیست و محل اختلاف نظر است، نظر اکثریت معیار عمل قرار گیرد. شاید مهمترین تفاوت مردم‌سالاری دینی با دموکراسی‌های غربی در همین است که در مردم‌سالاری دینی، معیار اصلی دین و هدایت الهی است؛ و البته چون از طرفی بسیاری از مسائل اجتماعی در زمره امور سلیقه‌ای است و از طرف دیگر اساسا حکومت واقعا دینی با مشارکت مردم است که حاصل می‌شود و حرکت می‌کند، حضور، نظر و نقش‌آفرینی مردم بسیار جدی گرفته می‌شود؛ اما در دموکراسی‌های غربی معیار همه چیز را ظاهرا نظر اکثریت قرار می‌دهند؛ و در حقیقت سرمایه‌داران صاحبان رسانه این نظر را آن گونه که خودشان دلشان می‌خواهند رقم می‌زنند و جلوه می‌دهند.

 

۴) «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ؛ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ»

چه نکته‌ای در اولین و آخرین بودن هست که مقیاس دسته‌بندی سابقون (و بعدا اصحاب یمین) را این دو قرار داد؟

به تعبیر دیگر، اینکه بدانیم گروهی از اینان از اولین بودند و اندکی از اینان از آخرین هستند چه ثمره‌ای دارد؟

الف. شاید یک نکته‌اش همان است که در تدبر ۲ (جلسه قبل) گذشت که این نگاه را که حتما ما از گذشتگان برتریم، به چالش می‌کشد.

ب. شاید یک نکته‌اش همان است که توجه کنیم که حقانیت به قلت و کثرت نیست (تدبر۳)؛ خصوصا در دوره ما که سابقون و مقربان اندکند.

ج. …

 


[۱] . درباره این ماده با تاکید بر کلمه «آخرت» در جلسه ۱۶۳ http://yekaye.ir/al-isra-017-019/ و با تاکید بر کلمه «يَسْتَأْخِرُونَ» در جلسه ۲۵۴ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-34/ توضیحاتی ارائه شد که اکنون کامل می‌شود.

[۲] . آخِرٌ يقابل به الأوّل، و آخَرُ يقابل به الواحد

[۳] . أنّ الأصل في هذه المادّة: هو التأخّر و هو ما يقابل التقدّم. و اختلاف المعاني في مشتقّاتها ليس إلّا من جهة اختلاف الصيغ و الهيئات فقط. فآخر كفاعل، و أخير كفعيل، و أخر كحسن، و الآخر كأفعل، و أخری كفعلی، و اخر جمع اخری كصغری و صغر و كبری و كبر، و تفصيل عدم انصراف اخر مذكور في الكتب النحويّة. و إطلاق أخر علی المطرود من جهة تأخّره عن مقامه. و الظاهر أنّ صيغ الفعل المجرّد و كذا باب الإفعال من هذه المادّة غير مستعملة، و لم نر صيغة علی وزانها.

خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً … يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ … أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ…. وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ‏ … وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ. فذكر هذه الكلمة (آخر) في هذه الموارد يشير الی زيادة التأخّر فيها رتبة، كما في الآيتين الأوليين. أو تكوّنا و من جهة شدّة الامتياز و الفصل، كما في الآية الثالثة، أو من جهة خصوصيّات ظاهريّة كما في الأخيرتين. و هذا المعنی محفوظ في صيغ التأنيث و التثنيّة و الجمع منها- ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ‏. إشارة الی زيادة تأخّر رتبة من ليس بعادل و انحطاط مقامه بالنسبة إلی العادل. فَإِنْ عُثِرَ عَلی‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرانِ‏ … وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏.التأخّر في هاتين الآيتين في جهة الارتفاع و العلوّ. وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا- التأخّر من جهة الانحطاط في الرتبة. و قد يكون التأخّر في الزمان: كما في- ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ‏… وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ‏. و قد يكون التأخّر من جهة مجرّد الارتباط و النسبة: كما في- وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری … وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْری‏ … هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ‏ … ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْری‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ‏.

و الآخِر: كفاعل، بمعنی المتأخّر المطلق بالنسبة الی ما قبله، و هذا المعنی محفوظ في جميع موارد استعماله كما في- اليوم الآخر- بالنسبة الی يوم الدنيا المتقدّم.وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ‏- ۱۰/ ۱۰٫بالنسبة الی قولهم أوّلا- دَعْواهُمْ فِيها سُبْحانَكَ، و إشارة الی كونهم شاكرين حامدين راضين ما داموا في الجنّة.عِيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا.أی لمبتدأ حياتنا و بقيّتها ما داموا في الدنيا.هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ‏- ۵۷/ ۳٫أی هو البدء في عالم الوجود و المتأخّر المطلق أی ما يكون بعده، فلا فصل بين الأوّل و الآخر كالنقيضين، فالآخر يشمل جميع المراحل لما بعد الأوّل، كما أنّ الباطن في مقابل الظاهر و يشمل جميع المراحل و المراتب الّتی هي دون الظاهر. فلا يطلق الآخر [بصيغة أفعل التفضيل‏] علی اللّه المتعال، إذ لا معنی لكونه أشدّ تأخّرا. و أيضا لا يستعمل اسم الآخر إلّا مع اسم الأوّل، فانّه يدلّ علی امتداد مفهوم الوجود فيما بعد الأوّل، فهو مفهوم إضافی، كما أنّ الباطن له مفهوم إضافی في مقابل الظاهر.

[۴] . البته شاید در این شاهد بتوان مناقشه کرد که در مقابل ربیع‌الاول و جمادی الاولی نیز تعبیر ربیع الثانی و جمادی الثانی به کار می‌رود.

[۵] . (الفرق) بين الآخَر و الآخِر: أن الاخَر بمعنی ثان و كل شي‏ء يجوز أن يكون له ثالث و ما فوق ذلك يقال فيه آخَر و يقال للمؤنث أخری و ما لم يكن له ثالث فما فوق ذلك قيل الأول و الآخِر و من هذا ربيع الأول و ربيع الآخِر.

[۶] . البته سه مورد دیگر هم هست که احتمال آن می رود که منظور عالم آخرت نباشد:

  • وَ هُوَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولی‏ وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (قصص/۷۰)
  • الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْآخِرَةِ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْخَبيرُ (سبأ/۱)
  • فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولی‏ (نازعات/۲۵)

اما به قرینه دو آیه دیگر، که ظهور بیشتری در مورد عالم آخرت دارد (فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی،‏نجم/۲۵؛ وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولی‏، ضحی/۴) احتمالا این سه مورد را هم باید ناظر به عالم آخرت دانست.

[۷] . مرحوم مصطفوی نیز از کسانی است که از کاربرد «النَّشْأَةَ الْأُخْری‏» (وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْری؛ نجم/۴۷) غفلت ورزیده، و به نحوی بحث کرده که گویی اشاره به آخرت صرفا بر اساس تعبیر «آخِر» بوده و نه با تعبیر «آخَر»؛ که البته چون توجیه ایشان در اصل تفکیک این دو را ن‍ذیرفتیم، اینجا نیز به طریق اولی کنار گذاشته شد. متن ایشان بدین قرار است:

و الآخرة: مؤنّث الآخر، و قد ذكرت في تسعة موارد في القرآن الكريم، مقيّدة بالدار، صفة أو مضافة اليها.إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ … وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ‏ … وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ و في مورد واحد مقيّدة بالنشأة- يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ.

و في خمسة موارد مقابلة بالأوّلی- فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولی‏ … فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی‏

و في ثمانية و أربعين موردا مقابلة بالدنيا- فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ … فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً … مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمی‏ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمی‏ … اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ.

و قد ذكر الآخر مذكّرا صفة لليوم في ستّة و عشرين موردا- آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ … لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ.

فظهر أنّ معنی الآخر و الآخرة: هو المراحل المتأخّرة و المنازل المتعقّبة بعد انقضاء أيّام الدنيا، فيعبّر عنها بالدار الآخرة و النشأة الآخرة و اليوم الآخر و الآخرة (المطلقة) فالآخرة ممتدّة في طول الحياة الدنيا، فتشمل مرحلة القبر و البرزخ و الحشر و النشر و الحساب و الجنّة و الجحيم و غيرها. و ممّا قلنا يظهر لطف التعبير بهذه الكلمة دون كلمة الآخر بالفتح أو كلمة الاخری: فانّ الواقع و الحقّ اتّصال مرحلة تلك الدار بالحياة الدنيا و ترتّبها عليها من دون فصل، فلا معنی في التعبير بصيغة أفعل الدالّة علی البعد و الفصل، و هذا من إعجاز كتاب اللّه المبين. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۴۵-۴۶)

[۸] . و يعبّر بالدار الْآخِرَةِ عن النشأة الثانية، كما يعبّر بالدار الدنيا عن النشأة الأولی نحو: وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ‏ [العنكبوت/ ۶۴]، و ربما ترك ذكر الدار نحو قوله تعالی: أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ [هود/ ۱۶].و قد توصف الدار بِالْآخِرَةِ تارةً، و تضاف إليها تارةً نحو قوله تعالی: وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ‏ [الأنعام/ ۳۲]، وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا «۱» [يوسف/ ۱۰۹].و تقدير الإضافة: دار الحياة الآخرة.

[۹] . درباره این ترکیب اضافی یا وصفی دار آخرت این توضیح عسکری هم قابل توجه است:

و قيل الدار الآخرة كما قيل مسجد الجامع و المراد مسجد اليوم الجامع و دار الساعة الآخرة، و أما حق اليقين فهو كقولك محض اليقين و من اليقين و ليس قول من يقول هذه اضافة الشي‏ء الی نعته بشي‏ء لأن الاضافة توجب دخول الأول في الثاني حتی يكون في ضمنه، و النعت تحلية و انما يحلی بالشي‏ء الذي هو بالحقيقة و يضاف الی ما هو غيره في الحقيقة تقول هذا زيد الطويل فالطويل هو زيد بعينه و لو قلت زيد الطويل وجب أن يكون زيد غير الطويل و يكون في تلك الطويل، و لا يجوز اضافة الشي‏ء الا الی غيره أو بعضه فغيره نحو عبد زيد و بعضه نحو ثوب حرير و خاتم ذهب أي من حرير و من ذهب، و قال المازني عام الأول انما هو عام زمن الأول. (الفروق في اللغة، ص۲۸۹-۲۹۰)

[۱۰] . درباره تفاوت آخر و نهایت (آخر فلان چیز و نهایت فلان چیز) گفته‌اند:

(الفرق) بين آخر الشي‏ء و نهايته‏: أن آخر الشي‏ء خلاف أوله و هما اسمان، و النهاية مصدر مثل الحماية و الكفاية الا أنه سمي به منقطع الشي‏ء فقيل هو نهايته أي منتهاه، و خلاف المنتهی المبتدأ فكما أن قولك المبتدأ يقتضي ابتداء فعل من جهة اللفظ و قد انتهی الشي‏ء اذا بلغ مبلغا لا يزاد عليه و ليس يقتضي النهاية منتهی اليه و لو اقتضی ذلك لم يصح أن يقال للعالم نهاية و قيل الدار الآخرة لأن الدنيا تؤدي اليها و الدنيا بمعنی الأول. (الفروق في اللغة، ص۲۸۹-۲۹۰)

[۱۱] . و «أُخَرُ» معدول عن تقدير ما فيه الألف و اللام، و ليس له نظير في كلامهم، فإنّ أفعل من كذا، إمّا أن يذكر معه «من» لفظا أو تقديرا، فلا يثنّی و لا يجمع و لا يؤنّث. و إمّا أن يحذف منه «من» فيدخل عليه الألف و اللام فيثنّی و يجمع. و هذه اللفظة من بين أخواتها جوّز فيها ذلك من غير الألف و اللام.

[۱۲] . أمّا الفرق بين التأخّر و الاستيخار في قولهم- أخّرته فتأخّر و استأخر:فالتأخّر للمطاوعة الصرفة، و في الاستيخار مضافة الی المطاوعة: دلالة علی الطلب المكنون في باطنه، فكأنّه يحبّ الاستيخار قبل أن يتأخّر: لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْكُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ‏- ۱۵/ ۲۴٫أی من كان يحبّ التقدّم و يطلبه ثمّ تقدّم، و من كان يحبّ التأخّر و تأخّر: فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ- ۷/ ۳۴٫أی لا يتأخّرون و لا يتقدّمون و لا يوجد منهم ميل أو طلب الی التأخّر و التقدّم أيضا، و هذا التعبير يدلّ علی كمال اللطف و الرحمة من اللّه المتعال بحيث لا يبقی حين حلول الأجل اقتضاء في تقدّمه و تأخّره حتّی يوجب الطلب و الميل الی خلافه. ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ- ۱۵/ ۵٫ إشارة الی كمال النظم و نهاية التدبير في خلق اللّه تعالی بحيث لا يمكن السبق فيها و لا طلب التأخير منهم بأی سبب كان.

[۱۳] . عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ عَنْ هِشَامٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ قَالَ حَدَّثَنِي الثِّقَةُ مِنْ أَصْحَابِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنَّهُمْ سَمِعُوا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ فِي خُطْبَةٍ لَهُ اللَّهُمَّ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّ الْعِلْمَ لَا يَأْرِزُ كُلُّهُ وَ لَا يَنْقَطِعُ مَوَادُّهُ وَ أَنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ لَكَ عَلَی خَلْقِكَ- ظَاهِرٍ لَيْسَ بِالْمُطَاعِ أَوْ خَائِفٍ مَغْمُورٍ كَيْلَا تَبْطُلَ حُجَجُكَ وَ لَا يَضِلَّ أَوْلِيَاؤُكَ بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَهُمْ بَلْ أَيْنَ هُمْ وَ كَمْ أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ قَدْراً الْمُتَّبِعُونَ لِقَادَةِ الدِّينِ الْأَئِمَّةِ الْهَادِينَ الَّذِينَ يَتَأَدَّبُونَ بِآدَابِهِمْ وَ يَنْهَجُونَ نَهْجَهُمْ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَهْجُمُ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِيقَةِ الْإِيمَانِ فَتَسْتَجِيبُ أَرْوَاحُهُمْ لِقَادَةِ الْعِلْمِ وَ يَسْتَلِينُونَ مِنْ حَدِيثِهِمْ مَا اسْتَوْعَرَ عَلَی غَيْرِهِمْ وَ يَأْنَسُونَ بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْمُكَذِّبُونَ وَ أَبَاهُ الْمُسْرِفُونَ أُولَئِكَ أَتْبَاعُ الْعُلَمَاءِ صَحِبُوا أَهْلَ الدُّنْيَا بِطَاعَةِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی وَ أَوْلِيَائِهِ وَ دَانُوا بِالتَّقِيَّةِ عَنْ دِينِهِمْ وَ الْخَوْفِ مِنْ عَدُوِّهِمْ فَأَرْوَاحُهُمْ مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی فَعُلَمَاؤُهُمْ وَ أَتْبَاعُهُمْ خُرْسٌ صُمْتٌ فِي دَوْلَةِ الْبَاطِلِ مُنْتَظِرُونَ لِدَوْلَةِ الْحَقِّ وَ سَ يُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ يَمْحَقُ الْبَاطِلَ هَا هَا طُوبَی لَهُمْ عَلَی صَبْرِهِمْ عَلَی دِينِهِمْ فِي حَالِ هُدْنَتِهِمْ وَ يَا شَوْقَاهْ إِلَی رُؤْيَتِهِمْ فِي حَالِ ظُهُورِ دَوْلَتِهِمْ وَ سَيَجْمَعُنَا اللَّهُ وَ إِيَّاهُمْ فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ.

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی وَ غَيْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع مِمَّنْ يُوثَقُ بِهِ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع تَكَلَّمَ بِهَذَا الْكَلَامِ وَ حُفِظَ عَنْهُ وَ خَطَبَ بِهِ عَلَی مِنْبَرِ الْكُوفَةِ اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَا بُدَّ لَكَ مِنْ حُجَجٍ فِي أَرْضِكَ حُجَّةٍ بَعْدَ حُجَّةٍ عَلَی خَلْقِكَ يَهْدُونَهُمْ إِلَی دِينِكَ وَ يُعَلِّمُونَهُمْ عِلْمَكَ كَيْلَا يَتَفَرَّقَ أَتْبَاعُ أَوْلِيَائِكَ ظَاهِرٍ غَيْرِ مُطَاعٍ أَوْ مُكْتَتَمٍ يُتَرَقَّبُ إِنْ غَابَ عَنِ النَّاسِ شَخْصُهُمْ فِي حَالِ هُدْنَتِهِمْ فَلَمْ يَغِبْ عَنْهُمْ قَدِيمُ مَبْثُوثِ عِلْمِهِمْ وَ آدَابُهُمْ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ مُثْبَتَةٌ فَهُمْ بِهَا عَامِلُونَ وَ يَقُولُ ع فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ فِيمَنْ هَذَا وَ لِهَذَا يَأْرِزُ الْعِلْمُ إِذَا لَمْ يُوجَدْ لَهُ حَمَلَةٌ يَحْفَظُونَهُ وَ يَرْوُونَهُ كَمَا سَمِعُوهُ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ يَصْدُقُونَ عَلَيْهِمْ فِيهِ اللَّهُمَّ فَإِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّ الْعِلْمَ لَا يَأْرِزُ كُلُّهُ وَ لَا يَنْقَطِعُ مَوَادُّهُ وَ إِنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ لَكَ عَلَی خَلْقِكَ ظَاهِرٍ لَيْسَ بِالْمُطَاعِ أَوْ خَائِفٍ مَغْمُورٍ كَيْلَا تَبْطُلَ حُجَّتُكَ وَ لَا يَضِلَّ أَوْلِيَاؤُكَ بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَهُمْ بَلْ أَيْنَ هُمْ وَ كَمْ هُمْ أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً.

[۱۴] . وَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ ابْنُ عُقْدَةَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُفَضَّلِ وَ سَعْدَانُ بْنُ إِسْحَاقَ وَ أَحْمَدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِكِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْقَطْوَانِيُّ قَالُوا حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ‏ السَّبِيعِيِّ قَالَ سَمِعْتُ مَنْ يُوثَقُ بِهِ مِنْ أَصْحَابِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي خُطْبَةٍ خَطَبَهَا بِالْكُوفَةِ طَوِيلَةٍ ذَكَرَهَا اللَّهُمَّ فَلَا بُدَّ لَكَ مِنْ حُجَجٍ فِي أَرْضِكَ حُجَّةٍ بَعْدَ حُجَّةٍ عَلَی خَلْقِكَ يَهْدُونَهُمْ إِلَی دِينِكَ وَ يُعَلِّمُونَهُمْ عِلْمَكَ لِكَيْلَا يَتَفَرَّقَ أَتْبَاعُ أَوْلِيَائِكَ‏  ظَاهِرٍ غَيْرِ مُطَاعٍ أَوْ مُكْتَتِمٍ خَائِفٍ يُتَرَقَّبُ إِنْ غَابَ عَنِ النَّاسِ شَخْصُهُمْ فِي حَالِ هُدْنَتِهِمْ فِي دَوْلَةِ الْبَاطِلِ فَلَنْ يَغِيبَ عَنْهُمْ مَبْثُوثُ عِلْمِهِمْ وَ آدَابُهُمْ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ مُثْبَتَةٌ وَ هُمْ بِهَا عَامِلُونَ يَأْنَسُونَ بِمَا يَسْتَوْحِشُ مِنْهُ الْمُكَذِّبُونَ وَ يَأْبَاهُ الْمُسْرِفُونَ بِاللَّهِ كَلَامٌ يُكَالُ بِلَا ثَمَنٍ‏  لَوْ كَانَ مَنْ يَسْمَعُهُ بِعَقْلِهِ فَيَعْرِفُهُ وَ يُؤْمِنُ بِهِ وَ يَتَّبِعُهُ وَ يَنْهَجُ نَهْجَةً فَيُفْلِحُ بِهِ‏  ثُمَّ يَقُولُ فَمَنْ هَذَا وَ لِهَذَا يَأْرِزُ الْعِلْمُ إِذْ لَمْ يُوجَدْ حَمَلَةٌ يَحْفَظُونَهُ وَ يُؤَدُّونَهُ كَمَا يَسْمَعُونَهُ مِنَ الْعَالِمِ‏  ثُمَّ قَالَ بَعْدَ كَلَامٍ طَوِيلٍ فِي هَذِهِ الْخُطْبَةِ اللَّهُمَّ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّ الْعِلْمَ لَا يَأْرِزُ كُلُّهُ وَ لَا يَنْقَطِعُ مَوَادُّهُ فَإِنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ عَلَی خَلْقِكَ إِمَّا ظَاهِرٍ يُطَاعُ‏  أَوْ خَائِفٍ‏ مَغْمُورٍ لَيْسَ بِمُطَاعٍ لِكَيْلَا تَبْطُلَ حُجَّتُكَ وَ يَضِلَّ أَوْلِيَاؤُكَ بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَهُمْ ثُمَّ تَمَامُ الْخُطْبَةِ.

[۱۵] . حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الشَّاهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ الْخَوَّاصُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يُونُسَ الْكُدَيْمِيُّ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ وَكِيعٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ قَال‏: خَرَجَ إِلَيَّ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَأَخَذَ بِيَدِي وَ أَخْرَجَنِي إِلَی الْجَبَّانِ‏  وَ جَلَسَ وَ جَلَسْتُ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَيَّ فَقَالَ يَا كُمَيْلُ احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُو عَلَی الْإِنْفَاقِ يَا كُمَيْلُ مَحَبَّةُ الْعَالِمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ تُكْسِبُهُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ‏  فَمَنْفَعَةُ الْمَالِ تَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلُ مَاتَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ  هَاهْ وَ إِنَّ هَاهُنَا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ لَعِلْماً جَمّاً لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً  بَلَی أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ يَسْتَعْمِلُ آلَةَ الدِّينِ فِي الدُّنْيَا وَ يَسْتَظْهِرُ بِحُجَجِ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ بِنِعَمِهِ عَلَی عِبَادِهِ لِيَتَّخِذَهُ الضُّعَفَاءُ وَلِيجَةً مِنْ دُونِ وَلِيِّ الْحَقِّ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْعِلْمِ لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ‏  يُقْدَحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ بِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ‏  فَمَنْهُومٌ بِاللَّذَّاتِ سَلِسُ الْقِيَادِ أَوْ مُغْرًی‏  بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ أَقْرَبُ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ ظَاهِرٍ  أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ وَ أَيْنَ أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً  الْأَعْظَمُونَ خَطَراً بِهِمْ يَحْفَظُ اللَّهُ حُجَجَهُ حَتَّی يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقَائِقِ الْأُمُورِ فَبَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی يَا كُمَيْلُ أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِينِهِ هَايْ هَايْ شَوْقاً إِلَی رُؤْيَتِهِمْ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ.

[۱۶] . حَدَّثَنَا أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي الْقَاسِمِ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ الْقُرَشِيِّ الْمُقْرِي عَنْ نَصْرِ بْنِ مُزَاحِمٍ الْمِنْقَرِيِّ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ  عَنْ فُضَيْلِ بْنِ خَدِيجٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِ‏؛

و حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ وَ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَی‏ وَ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ جَمِيعاً عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِ‏؛

و حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْوَهَّابِ بْنِ نَصْرِ بْنِ عَبْدِ الْوَهَّابِ الْقُرَشِيُّ قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ دَاوُدَ بْنِ سُلَيْمَانَ النَّيْسَابُورِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ إِسْحَاقَ الْأَنْصَارِيُّ الْقَاضِي بِالرَّيِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ ضِرَارُ بْنُ صُرَدَ التَّيْمِيُ‏  قَالَ حَدَّثَنَا عَاصِمُ بْنُ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطُ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِ؛‏

وَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِ‏؛

وَ حَدَّثَنَا الشَّيْخُ أَبُو سَعِيدٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الصَّلْتِ الْقُمِّيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ الْهَرَوِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ سَعِيدٍ السَّعْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو حَاتِمٍ مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ الْحَنْظَلِيُّ الرَّازِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُوسَی الْفَزَارِيُّ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ؛

وَ اللَّفْظُ لِفُضَيْلِ بْنِ خَدِيجٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ قَالَ:

أَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع بِيَدِي فَأَخْرَجَنِي إِلَی ظَهْرِ الْكُوفَةِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ ثُمَّ قَالَ يَا كُمَيْلُ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ يَا كُمَيْلُ الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُو  عَلَی الْإِنْفَاقِ يَا كُمَيْلُ مَحَبَّةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ بِهِ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ وَ صَنِيعُ‏  الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ يَا كُمَيْلُ مَاتَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ هَاهْ إِنَّ هَاهُنَا وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ لَعِلْماً جَمّاً  لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً بَلْ أَصَبْتُ لَقِناً  غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ يَسْتَعْمِلُ آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا وَ مُسْتَظْهِراً بِحُجَجِ اللَّهِ‏  عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی خَلْقِهِ وَ بِنِعَمِهِ عَلَی أَوْلِيَائِهِ‏  لِيَتَّخِذَهُ الضُّعَفَاءُ وَلِيجَةً دُونَ وَلِيِّ الْحَقِّ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْعِلْمِ‏  لَا بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ‏  يَنْقَدِحُ الشَّكُّ فِي قَلْبِهِ بِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاكَ‏  أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّاتِ سَلِسَ الْقِيَادِ لِلشَّهَوَاتِ أَوْ مُغْرَماً  بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْ‏ءٍ أَقْرَبُ شَيْ‏ءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ كَذَلِكَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ خَطَراً بِهِمْ يَحْفَظُ اللَّهُ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّی يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقَائِقِ الْأُمُورِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی يَا كُمَيْلُ أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِينِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْيَتِهِمْ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ.

– وَ فِي رِوَايَةِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ‏ انْصَرِفْ إِذَا شِئْتَ.

وَ حَدَّثَنَا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَبُو أَحْمَدَ الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ السَّرَّاجُ الْهَمَدَانِيُّ بِهَمَدَانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ الْقَاسِمُ بْنُ أَبِي صَالِحٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ إِسْحَاقَ الْقَاضِي الْأَنْصَارِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ ضِرَارُ بْنُ صُرَدَ قَالَ حَدَّثَنَا عَاصِمُ بْنُ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطُ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ: أَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع بِيَدِي فَأَخْرَجَنِي إِلَی نَاحِيَةِ الْجَبَّانَةِ فَلَمَّا أَصْحَرَ جَلَسَ ثُمَّ قَالَ يَا كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ الْقُلُوبُ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا وَ ذَكَرَ الْحَدِيثَ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ فِيهِ اللَّهُمَّ بَلَی لَنْ تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ لَمْ يَذْكُرْ فِيهِ ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ وَ قَالَ فِي آخِرِهِ إِذَا شِئْتَ فَقُمْ.

وَ أَخْبَرَنَا بِهَذَا الْحَدِيثِ الْحَاكِمُ أَبُو مُحَمَّدٍ بَكْرُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَضْلِ الْحَنَفِيُّ الشَّاشِيُّ بِإِيلَاقَ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْبَزَّازِ الشَّافِعِيُ‏  بِمَدِينَةِ السَّلَامِ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ إِسْحَاقَ الْقَاضِي قَالَ حَدَّثَنَا ضِرَارُ بْنُ صُرَدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ: أَخَذَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع بِيَدِي فَأَخْرَجَنِي إِلَی نَاحِيَةِ الْجَبَّانَةِ فَلَمَّا أَصْحَرَ جَلَسَ ثُمَّ تَنَفَّسَ ثُمَّ قَالَ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ احْفَظْ مَا أَقُولُ لَكَ الْقُلُوبُ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا النَّاسُ ثَلَاثَةٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ وَ ذَكَرَ الْحَدِيثَ بِطُولِهِ إِلَی آخِرِهِ.

وَ حَدَّثَنَا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَسْوَارِيُّ بِإِيلَاقَ قَالَ حَدَّثَنَا مَكِّيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ سَعْدَوَيْهِ الْبَرْذَعِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَشْرِقِيُ‏  قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ أَبُو حَاتِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُوسَی‏ الْفَزَارِيُّ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ ثَابِتِ بْنِ أَبِي صَفِيَّةَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ قَالَ: أَخَذَ بِيَدِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَأَخْرَجَنِي إِلَی نَاحِيَةِ الْجَبَّانَةِ فَلَمَّا أَصْحَرَ جَلَسَ ثُمَّ تَنَفَّسَ ثُمَّ قَالَ يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ الْقُلُوبُ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا وَ ذَكَرَ الْحَدِيثَ بِطُولِهِ إِلَی آخِرِهِ مِثْلَهُ.

– وَ حَدَّثَنَا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الصَّقْرِ الصَّائِغُ الْعَدْلُ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ إِسْحَاقَ الْقَاضِي عَنْ ضِرَارِ بْنِ صُرَدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ الْفَزَارِيِّ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِ‏ وَ ذَكَرَ الْحَدِيثَ بِطُولِهِ إِلَی آخِرِهِ.

وَ حَدَّثَنَا بِهَذَا الْحَدِيثِ الْحَاكِمُ أَبُو مُحَمَّدٍ بَكْرُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَضْلِ الْحَنَفِيُّ الشَّاشِيُّ بِإِيلَاقَ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الْبَزَّازُ الشَّافِعِيُّ بِمَدِينَةِ السَّلَامِ قَالَ حَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ مُوسَی أَبُو عَلِيٍّ الْأَسَدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْهَيْثَمِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو يَعْقُوبَ إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ النَّخَعِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي الْهَيَّاجِ‏  بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ قَالَ حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ مُحَمَّدٍ السَّائِبُ أَبُو مُنْذِرٍ الْكَلْبِيُّ عَنْ أَبِي مِخْنَفٍ لُوطِ بْنِ يَحْيَی عَنْ فُضَيْلِ بْنِ خَدِيجٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ: أَخَذَ بِيَدِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع بِالْكُوفَةِ فَخَرَجْنَا حَتَّی انْتَهَيْنَا إِلَی الْجَبَّانَةِ وَ ذَكَرَ فِيهِ اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضِ مِنْ قَائِمٌ بِحُجَّةٍ ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ بَاطِنٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ قَالَ فِي آخِرِهِ انْصَرِفْ إِذَا شِئْتَ.

– وَ حَدَّثَنِي أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ بْنِ عِيسَی‏  عَنْ عَبْدِ اللَّهِ النَّوْفَلِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ هِشَامٍ الْكَلْبِيِّ عَنْ أَبِي مِخْنَفٍ لُوطِ بْنِ يَحْيَی عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ لَهُ فِي كَلَامٍ طَوِيلٍ اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَا تُخْلِي الْأَرْضَ مِنْ قَائِمٍ‏ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ خَائِفٍ‏  مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ.

– حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي عَمِّي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ نَصْرِ بْنِ مُزَاحِمٍ عَنْ أَبِي مِخْنَفٍ لُوطِ بْنِ يَحْيَی الْأَزْدِيِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ: قَالَ لِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي كَلَامٍ لَهُ طَوِيلٍ اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ ظَاهِرٍ مَشْهُورٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ وَ قَالَ فِي آخِرِهِ انْصَرِفْ إِذَا شِئْتَ.

– حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ الْأَحْمَرِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيّاً ع يَقُولُ فِي آخِرِ كَلَامٍ لَهُ‏ اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَا تُخْلِي الْأَرْضَ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ ظَاهِرٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُكَ وَ بَيِّنَاتُكَ.

– وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الْبَرْمَكِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو زُهَيْرٍ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُوسَی الْبَرْقِيُ‏  قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الزَّيَّاتِ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنْ كُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي كَلَامٍ طَوِيلٍ‏ اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَا تُخْلِي الْأَرْضَ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِرٍ أَوْ خَافٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُكَ وَ بَيِّنَاتُكَ.

[۱۷] . در منابع اهل سنت روایتی آورده‌اند که گویی وقتی این آیه نازل شد، عده‌ای از اصحاب ناراحت شدند و خداوند به خاطر ناراحتی آنان این آیه را نسخ کرد و در مورد آخرین هم تعبیر «ثله» به جای «قلیل» آورد؛ مثلا در الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۴-۱۵۵ آمده است:

و أخرج أحمد و ابن المنذر و ابن أبی حاتم و ابن مردويه عن أبی هريرة قال لما نزلت ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ شق ذلك علی أصحاب رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم فنزلت ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ فقال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم انی لأرجو أن تكونوا ربع أهل الجنة ثلث أهل الجنة بل أنتم نصف أهل الجنة أو شطر أهل الجنة و تقاسمونهم الشطر الثاني.

و أخرج ابن مردويه و ابن عساكر من طريق عروة بن رويم عن جابر بن عبد الله قال لما نزلت إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ ذكر فيها ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ قال عمر يا رسول الله ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ فقال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم يا عمر تعال فاستمع ما قد أنزل الله ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ الا و ان من آدم إلی ثلة و أمتي ثلة و لن نستكمل ثلتنا حتی نستعين بالسود ان من رعاه الإبل ممن يشهد أن لا اله الا الله وحده لا شريك له و أخرجه ابن أبی حاتم من وجه آخر عن عروة بن رويم مرسلا.

و أخرج ابن مردويه عن أبی هريرة قال لما نزلت ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ حزن أصحاب رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم و قالوا إذا لا يكون من أمة محمد الا قليل فنزلت نصف النهار ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ و تقابلون الناس فنسخت الآية وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِي.

اما این کاملا اشتباه به نظر می‌رسد زیرا آیه‌ای که درباره «آخرین» هم تعبیر«ثله» به جای «قلیل» آورده، ناظر به اصحاب یمین است؛ ولی این آیه ناظر به سابقون است؛ و اصلا نسخ درباره یک واقعیت خارجی که از آن حکایت شده، معنا ندارد؛ و بزرگانی از اهل سنت نیز این چنین قولی را به ادله مختلف بسیار ضعیف شمرده‌اند. مثلا فخر رازی در مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۳۹۲ می‌گوید:

المسألة الثانية: الْأَوَّلِينَ من هم؟ نقول: المشهور أنهم من كان قبل نبينا صلی اللّه عليه و [آله و] سلم و إنما قال: ثُلَّةٌ و الثلة الجماعة العظيمة، لأن من قبل نبينا من الرسل و الأنبياء من كان من كبار أصحابهم إذا جمعوا يكونون أكثر بكثير من السابقين من أمة محمد صلی اللّه عليه و [آله و] سلم، و علی هذا قيل: إن الصحابة لما نزلت هذه الآية صعب عليهم قلتهم، فنزل بعده: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ [الواقعة: ۱۳]، وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ [الواقعة: ۴۰] هذا في غاية الضعف من وجوه أحدها: أن عدد أمة محمد صلی اللّه عليه و [آله و] سلم إذا كان في ذلك الزمان بل إلی آخر الزمان، بالنسبة إلی من مضی في غاية القلة فماذا كان عليهم من إنعام اللّه علی خلق كثير من الأولين و ما هذا إلا خلف غير جائز و ثانيها: أن هذا كالنسخ في الأخبار و أنه في غاية البعد ثالثها: ما ورد بعدها لا يرفع هذا لأن الثلة من الأولين هنا في السابقين من الأولين و هذا ظاهر لأن أمة محمد صلی اللّه عليه و [آله و] سلم كثروا و رحمهم اللّه تعالی فعفا عنهم أمورا لم تعف عن غيرهم، و جعل للنبي صلی اللّه عليه و [آله و] سلم الشفاعة فكثر عدد الناجين و هم أصحاب اليمين، و أما من لم يأثم و لم يرتكب الكبيرة من أمة محمد صلی اللّه عليه و [آله و] سلم فهم في غاية القلة و هم السابقون و رابعها: هذا توهم و كان ينبغي أن يفرحوا بهذه الآية لأنه تعالی لما قال: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ دخل فيهم الأول من الرسل و الأنبياء، و لا نبي بعد محمد صلی اللّه عليه و [آله و] سلم، فإذا جعل قليلا من أمته مع الرسل و الأنبياء و الأولياء الذين كانوا في درجة واحدة، يكون ذلك إنعاما في حقهم و لعله إشارة إلی قوله عليه الصلاة و السلام: «علماء أمتي كأنبياء بني إسرائيل

بازدیدها: 26

۲ Replies to “۹۸۱) وَ قَلیلٌ مِنَ الْآخِرینَ”

  1. بازتاب: 163) وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعى‏ لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً -

  2. بازتاب: 254) وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*