۵۹) وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم

ترجمه

و خدا مَثَلی زده: دو مردی را که یکی از آنها گنگ مادرزاد [عاجز از هرگونه ارتباط کلامی] است، کاری نمی‌تواند انجام دهد و سر بار ولیّ خویش است، او را به هر سمتی متوجه کند [= برای هر كارى بفرستد] خیری [به بار] نمی‌آورد؛ آیا او با کسی که به عدل فرمان می‌دهد و خود بر راه مستقیم است، برابرند؟

توضیح برخی کلمات

«أبکم» از ریشه «بُکم» است؛ به معنای کسی است که لال به دنیا می‌آید؛ اما به هر لالی نمی‌گویند بلکه لال توام با ناتوانی و ابلهی (لسان العرب ۱۲/ ۵۳)؛ یعنی ناتوانی‌اش در ارتباط کلامی، ریشه در ضعف عقلی او هم داشته باشد (مفردات/۱۴۱). یعنی کسی که نه فقط از سخن گفتن، بلکه از هرگونه تفهیم و تفهم کلامی عاجز باشد (مجمع البيان‏۶ /۵۶) (المیزان۱۲ /۳۰۰) با توجه به وزن «أفعل»، ظاهرا «أبکم» نشان‌دهنده اوج و شدت «بُکم» بودن است.

«کَلّ» به معنای ناتوانی و زحمت (عیّ) (لسان العرب۱۱ /۵۹۱) و ثقل و سنگینی نامطلوب (مجمع البيان‏۶ /۵۶) است و به شخص ناتوانی که وجودش باری بر دوش دیگران است (سر بار جامعه است) گفته می‌شود.

حدیث

۱) حَمْزَةُ بْنُ عَطَاءٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ «هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ» قَالَ:

هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ

وَ رَوَى نَحْواً مِنْهُ أَبُو الْمَضَا عَنِ الرِّضَا [۱]

مناقب آل أبي‌طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏۲، ص۱۰۷

امام باقر ع (و در جایی دیگر: امام رضا ع) درباره آیه «کسی که به عدل فرمان می‌دهد و …» فرمودند:

او علی بن ابی‌طالب است که به عدل فرمان می‌دهد و خود بر راه مستقیم است.

۲) أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع[۲]… قَال:

وَ الْقُرْآنُ ضُرِبَ فِيهِ الْأَمْثَالُ لِلنَّاسِ وَ خَاطَبَ اللَّهُ نَبِيَّهُ بِهِ وَ نَحْنُ، فَلَيْسَ يَعْلَمُهُ غَيْرُنَا.

تفسير القمي، ج‏۲، ص۴۲۵

امام باقر ع فرمود:

و قرآن [کتابی است که] در آن برای مردم مثلها زده شده است؛ و خداوند با آنها پیامبرش و ما را خطاب قرار داده است؛ پس [حقیقت نهایی] آن را غیر از ما کسی نمی‌داند.

۳) حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

مَا كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْعِبَادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.

الكافي، ج‏۸، ص۲۶۸

امام صادق ع فرمود: رسول خدا ص هیچگاه با کنه عقل خود با مردم سخن نگفت و رسول خدا می‌فرمود: ما جماعت انبیا دستور داده شده‌ایم که با مردم به اندازه عقلشان سخن بگوییم.

مقدمه‌ای برای تدبر در آیات حاوی مَثَل

«مَثَل» ظرفیت‌های معنایی متعددی دارد و می‌تواند اشاره به معانی مختلفی باشد.

در تمثیل به کار رفته در این آیه حداقل وجوه زیر می تواند مد نظر باشد.

۱) تمثیلی باشد از بتها (خدایان دروغین) و خدای واقعی. شاهد این مدعا این است که اولاً هم تعبیر «یامر بالعدل» (نحل/۹۰) و هم تعبیر «علی صراط مستقیم» (هود/۵۶) در مورد خود خداوند آمده است و ثانیا این وجه، با سیاق آیات قبل و بعد سازگار است (المیزان۱۲ /۳۰۲) و مقایسه است بین خدایی که همه خیرها از او انتظار می‌رود و بتهایی که کاری از دستشان برنمی‌آید (مجمع البيان‏۶/ ۵۶)

۲) تمثیلی است برای انسان‌ها، که شاهد این وجه، سیاق خود آیه (به ویژه قسمت اول تمثیل و استفاده از تعبیر «رجلین») است؛ که همین وجه لااقل دو معنا برایش گفته شده است:

۲-۱) تمثیلی است از مومن (که درصدد عدالت است) و کافر (که مانند انسان گنگ است) (مجمع البيان‏۶/ ۵۶)[۳]؛

۲-۲) تمثیل امام حق و امام باطل می‌باشد (حدیث۱)

تدبر

۱) چرا خدا همین نکته را مستقیم نگفت که «دونفر را در نظر بگیرید و…» و ابتدایش گفت «خدا مثل می‌زند» شاید می‌خواهد توجه ما را علاوه بر محتوای تمثیل، به این روش خاص برای تفهیم حقایق جلب کند. برخی از مفسران (مثلا: فیض کاشانی، تفسير صافي‏۱ /۳۰) [۴]  چرایی استفاده از مَثَل‌ها در قرآن را این دانسته‌اند که این گونه می‌توان معارف عمیق را به زبان ساده گفت تا هرکس در حد خود بفهمد (حدیث۲ و ۳) و جا برای اشاره به مصادیق ویژه بماند (حدیث ۱)

۲) انسانی که «ابکم» (عاجز از تفهیم و تفهم کلامی) است، از همه چیز عاجز است و در همه چیز سر بار دیگران، و هیچ کاری را نمی‌تواند درست انجام دهد.

(دلیل نحوی این استنباط: بعد از «ابکم» حرف عطف (و) نیامد؛ پس همه تعابیر بعدی وصف «ابکم» است. جمله «هُوَ كَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ» نیز یا عطف یا حال برای «لایقدر» است، نه عطف به «ابکم» (الجدول في إعراب القرآن‏۱۴ /۳۵۸).

نتیجه: ظاهرا نقش زبان در تحلیل خلقت انسان – چه گفتار (الرحمن/۴) و چه نوشتار (علق/۴)‌ – و نقش آفرینی‌اش در جامعه (همین آیه) بسیار اساسی است که ما در مباحث انسان‌شناسی اسلامی رایج کمتر بدان توجه کرده‌ایم. (در وصف فرد ایده‌آل هم نفرمود: «خودش عدالت دارد» یا حتی نفرمود «در مورد دیگران عدالت می‌ورزد»؛ بلکه فرمود: «دستور به عدالت می‌دهد»)

۳)‌ اینکه بلافاصله بعد از «به عدل دستور می‌دهد» اضافه کرد «در حالی که خودش در راه مستقیم است» نشان می‌دهد اولا دستور دادنش به دیگران، این گونه نیست که فقط برای دیگران باشد و خودش این گونه نباشد؛ و ثانیا این دستور به عدل، یک امر عارضی بر او نیست؛ بلکه این لازمه ذات خودش است و چون خودش اهل صراط مستقیم است، نسبت به اینکه دیگران هم عدالت بورزند، حساسیت دارد. (المیزان۱۲ /۳۰۲) (ترجمه المیزان۱۲ /۴۳۷)

۴) قرآن کریم در اوج ظرافت بین نگاه واقع‌بینانه (که نگاه طیفی، یا به اصطلاح امروزی: خاکستری) به افراد، و نگاه آرمان‌گرایانه (که قائل به حق و باطل در جامعه است) جمع کرده است. تقابل در این مَثَل، در عین‌حال که تقابلی از جنس تقابل حق و باطل است، اما نگاهش صفر و یکی نیست، بلکه طیفی است. زیرا دو گزینه مطرح شده در آیه («گنگ ناتوان از همه کار» و «آمر به عدل بر روی صراط مستقیم») تقابلشان در یک طیف معنی دارد (هیچکدام مقابل مستقیم دیگری نیست) در عین حال یکی مظهر حق است و دیگری مظهر باطل.

این الگویی است برای اینکه چگونه در تحلیل‌های اجتماعی بین نگاه واقع‌بینانه و نگاه آرمان‌گرایانه جمع کنیم. در حالی که اغلب افراد جامعه را خاکستری می‌بینیم، تحلیل مبتنی بر حق و باطل را حفظ کنیم.

شما هم تدبر کنید

۵) در مورد فرد ایده‌آل، در توصیف رابطه‌اش با دیگران فرمود: «دستور به عدالت می‌دهد» اما در توصیف خودش فرمود «خودش بر صراط مستقیم است» چرا این دو را در یک سیاق نیاورد؛ یعنی مثلا در اولی نفرمود: «دیگران را به صراط مستقیم می‌آورد» یا در دومی نفرمود «خودش هم عادل است»؟

این مورد آخر را در کانال نگذاشتم:

۶) در این آیه در وصف کنش فرد ایده‌آل فرمود: «دستور به عدالت می‌دهد». اولا دست روی ویژگی «ارتباطی» این کنش گذاشت (نه صرف عادل بودن فرد یا حتی عدالت ورزیدنش با دیگران)؛ و ثانیا مهمترین ویژگی این کنش ارتباطی را نه «صحت، صداقت و صراحت» (ویژگی‌های کنش در الگوی مطلوب کنش ارتباطی هابرماس)، بلکه «امر به عدالت» معرفی کرد.

آیا این آیه نمی‌تواند الهام‌بخش الگویی از کنش ارتباطی اسلام در قبال الگوهای غربی باشد؟


[۱] . احادیث زیر هم با طرق دیگری همین مطلب را بیان کرده‌اند:

۱) تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۲۶۲

و أما الذي يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ فهو أمير المؤمنين ع‏ لِمَا رَوَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنُ بْنُ جُبَيْرٍ فِي كِتَابِهِ نُخَبِ الْمَنَاقِبِ حَدِيثاً مُسْنَداً عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَطَاءٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ تَعَالَى هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ قَالَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ.

۲) نهج الحق و كشف الصدق، ص۲۰۵

هل يستوي هو و من يأمر بالعدل و هو على صراط مستقيم عن ابن عباس أنه علي ع.

۳) مشارق أنوار اليقين في أسرار أمير المؤمنين عليه السلام، ص۹۱

و روى السديّ … أيضا قوله تعالى: يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ قال: شيعة علي على الصراط المستقيم و هو حب علي، و يأمرون به و هو العدل.

۴) البته مرحوم طبرسی وجوه مختلف دیگری هم برای این آیه برشمرده است:

مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏۶، ص۵۶

و فيه أيضا وجهان أحدهما أنه مثل ضربه الله تعالى فيمن يؤمل الخير من جهته و من لا يؤمل منه و أصل الخير كله من الله فكيف يسوى بينه و بين شي‏ء سواه في العبادة. و الآخر أنه مثل للكافر و المؤمن فالأبكم الكافر و الذي يأمر بالعدل المؤمن عن ابن عباس و قيل إن الأبكم أبي بن خلف و مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ حمزة و عثمان بن مظعون عن عطاء و قيل إن الأبكم هاشم بن عمرو بن الحارث القرشي و كان قليل الخير يعادي رسول الله ص

[۲] . (مطلبی که حذف شده چنین است) عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشى‏» قَالَ اللَّيْلُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ فُلَانٌ غَشِيَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فِي دَوْلَتِهِ الَّتِي جَرَتْ لَهُ عَلَيْهِ- وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يَصْبِرُ فِي دَوْلَتِهِمْ حَتَّى تَنْقَضِيَ، قَالَ: «وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّى» قَالَ النَّهَارُ هُوَ الْقَائِمُ ع مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ، إِذَا قَامَ غَلَبَ دَوْلَتُهُ الْبَاطِلَ

[۳] . سخن مرحوم طبرسی چنین است: «و قيل في معنى هذا المثل أيضا قولان (أحدهما) أنه مثل ضربه الله تعالى فيمن يؤمل الخير من جهته و من لا يؤمل منه و أصل الخير كله من الله تعالى فكيف يستوي بينه و بين شي‏ء سواه في العبادة (و الآخر) أنه مثل للكافر و المؤمن فالأبكم الكافر و الذي يأمر بالعدل المؤمن عن ابن عباس؛ و قيل إن الأبكم أبي بن خلف و من يأمر بالعدل حمزة و عثمان بن مظعون عن عطاء و قيل إن الأبكم هاشم بن عمر بن الحارث القرشي و كان قليل الخير يعادي رسول الله ص عن مقاتل»

[۴] . سخن فیض درباره چرایی استفاده قرآن از تمثیل:

مرحوم فیض کاشانی در مقدم چهارم تفسیرش (که درباره معاني وجوه آيات و تحقيق درباره متشابهات و تأويله‏ آنهاست) پس از ذکر احادیثی در این باب توضیحی داده که درباره کاربرد مثل در قرآن مفید است:

و تحقيق القول في المتشابه و تأويله يقتضي الإتيان بكلام مبسوط من جنس اللباب و فتح باب من العلم ينفتح منه لأهله الف باب. فنقول و باللَّه التوفيق: إن لكل معنى من المعاني حقيقة و روحا و له صورة و قالب و قد يتعدد الصور و القوالب لحقيقة واحدة و إنما وضعت الألفاظ للحقائق و الأرواح و لوجودهما في القوالب تستعمل الألفاظ فيهما على الحقيقة لاتحاد ما بينهما، مثلا لفظ القلم إنما وضع لآلة نقش الصور في الألواح من دون أن يعتبر فيها كونها من قصب أو حديد أو غير ذلك بل و لا أن يكون جسماً و لا كون النقش محسوساً أو معقولًا و لا كون اللوح من قرطاس أو خشب بل مجرد كونه منقوشاً فيه و هذا حقيقة اللوح وحده و روحه فإن كان في الوجود شي‏ء يستطر بواسطة نقش العلوم في ألواح القلوب فأخلق به أن يكون هو القلم فان اللَّه تعالى قال: (عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ) بل هو القلم الحقيقي حيث وجد فيه روح القلم و حقيقته و حدّه من دون أن يكون معه ما هو خارج عنه و كذلك الميزان مثلًا فإنه موضوع لمعيار يعرف به المقادير و هذا معنى واحد هو حقيقته و روحه و له قوالب مختلفة و صور شتّى بعضها جسماني و بعضها روحاني كما يوزن به الأجرام و الأثقال مثل ذي الكفتين و القبان و ما يجري مجراهما و ما يوزن به المواقيت و الارتفاعات كالأسطرلاب و ما يوزن به الدواير و القسي كالفرجار و ما يوزن به الأعمدة كالشاقول و ما يوزن به الخطوط كالمسطر و ما يوزن به الشعر كالعروض و ما يوزن به الفلسفة كالمنطق و ما يوزن به بعض المدركات كالحس و الخيال و ما يوزن به العلوم و الأعمال كما يوضع ليوم القيامة و ما يوزن به الكل كالعقل الكامل إلى غير ذلك من الموازين.

و بالجملة: ميزان كل شي‏ء يكون من جنسه و لفظة الميزان حقيقة في كل منها باعتبار حدّه و حقيقته الموجودة فيه و على هذا القياس كل لفظ و معنى.

و أنت إذا اهتديت إلى الأرواح صرت روحانياً و فتحت لك أبواب الملكوت و أهلت لمرافقة الملأ الأعلى و حسن أولئك رفيقاً فما من شي‏ء في عالم الحس و الشهادة الا و هو مثال و صورة لأمر روحاني في عالم الملكوت و هو روحه المجرد و حقيقته الصرفة و عقول جمهور الناس في الحقيقة أمثلة لعقول الأنبياء و الأولياء فليس للأنبياء و الأولياء أن يتكلموا معهم إلا بضرب الأمثال لأنهم أُمروا أن يكلموا الناس على قدر عقولهم و قدر عقولهم انهم في النوم بالنسبة إلى تلك النشأة و النائم لا ينكشف له شي‏ء في الأغلب إلا بمثل، و لهذا من كان يعلم الحكمة غير أهلها رأى في المنام أنه يعلق الدر في أعناق الخنازير، و من كان يؤذن في شهر رمضان قبل الفجر رأى أنه يختم على أفواه الناس و فروجهم. و على هذا القياس و ذلك لعلاقة خفية بين النشآت فالناس نيام فإذا ماتوا انتبهوا و علموا حقائق ما سمعوه بالمثال و عرفوا أرواح ذلك و عقلوا أن تلك الأمثلة كانت قشوراً، قال اللَّه سبحانه: (أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً) فمثّل العلم بالماء و القلوب بالأودية و الضلال بالزبد ثم نبه في آخرها فقال: (كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ) فكل ما لا يحتمل فهمك فإن القرآن يلقيه إليك على الوجه الذي كنت في النوم مطالعاً بروحك للوح المحفوظ ليتمثل لك بمثال مناسب ذلك يحتاج إلى التعبير فالتأويل يجري مجرى التعبير فالمفسر يدور على القشر و لما كان الناس إنما يتكلمون على قدر عقولهم و مقاماتهم فما يخاطب به الكل يجب أن يكون للكل فيه نصيب فالقشرية من الظاهريين لا يدركون إلا المعاني القشرية كما أن القشر من الإنسان و هو ما في الإهاب و البشرة و من البدن لا ينال الا قشر تلك المعاني و هو ما في الجلد و الغلاف من السواد و الصور و أما روحها و سرها و حقيقتها فلا يدرك الا أولوا الألباب و هم الراسخون في العلم و إلى ذلك أشار النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم في دعائه لبعض أصحابه حيث قال اللهم فقهه في الدين و علمه التأويل و لكل منهم حظ قل أم كثر و ذوق نقص أو كمل و لهم درجات في الترقي إلى أطوارها و أغوارها و أسرارها و أنوارها و أما البلوغ للاستيفاء و الوصول إلى الأقصى فلا مطمع لأحد فيه و لو كان البحر مداداً لشرحه و الأشجار اقلاماً (قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً) و مما ذكر يظهر سبب اختلاف ظواهر الآيات و الأخبار الواردة في أصول الدين و ذلك لأنها مما خوطب به طوائف شتّى و عقول مختلفة فيجب أن يكلم كل على قدر فهمه و مقامه و مع هذا فالكل صحيح غير مختلف من حيث الحقيقة و لا مجاز فيه أصلًا.

و اعتبر ذلك بمثال العميان و الفيل و هو مشهور و على هذا فكل من لم يفهم شيئاً من المتشابهات من جهة أن حمله على الظاهر كان مناقضاً بحسب الظاهر لأصول صحيحة دينية و عقائد حقة يقينية عنده فينبغي أن يقتصر على صورة اللفظ لا يبدلها و يحيل العلم به إلى اللَّه سبحانه و الراسخين في العلم ثم يرصد لهبوب رياح الرحمة من عند اللَّه تعالى و يتعرض لنفحات أيام دهره الآتية من قبل اللَّه‏ تعالى لعل اللَّه يأتي له بالفتح أو أمر من عنده و يقضي اللَّه أمراً كان مفعولا فان اللَّه سبحانه ذم قوماً على تأويلهم المتشابهات بغير علم فقال سبحانه: (فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ). تفسير الصافي، ج‏۱، ص۲۹-۳۴

One Reply to “۵۹) وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيم”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*