۹۸۳) مُتَّكِئینَ عَلَیها مُتَقابِلینَ

۹-۱۲ شعبان ۱۴۴۱

ترجمه

تکیه‌زنان بر آنها، رو به روی همدیگر؛

اختلاف قرائت

مُتَّكِئينَ /مُتَّكِينَ

در عموم قرائات به همین صورت «مُتَّكِئينَ» قرائت شده؛ اما در یکی از قرائات عشر (ابوجعفر) این کلمه در کل قرآن  بدون همزه و به صورت «مُتَّكِينَ» قرائت شده است. (معجم القراءات ج۹، ص۲۹۳[۱])

مُتَقابِلينَ

در مصحف کنونی و قرائات رایج به صورت «مُتَقابِلينَ» است اما در قرائت [و مصحف] ابن‌مسعود به صورت «ناعمين» بوده، ودر واقع، قرائت وی ازاین آیه «متكئين عليها ناعمين» بوده است. (معجم القراءات ج۹، ص۲۹۳[۲]؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۵[۳])

درباره تفاوت در قرائات در حد کلمه و اینکه همه اینها نازل شده از جانب فرسته وحی است قبلا در جلسه ۶۶۰ http://yekaye.ir/al-kahf-18-79/ توضیحاتی ارائه شد.

 

نکات ادبی

مُتَّكِئینَ

چنانکه خلیل تصریح کرده (كتاب العين، ج‏۵، ص۳۹۸) و اغلب اهل لغت هم با وی همراهی کرده‌اند (مثلا: المحيط في اللغة، ج‏۶، ص۳۰۸؛ أساس البلاغة، ص۶۸۷؛ لسان العرب، ج‏۱، ص۴۰و۲۰۰؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۸۷) کلمه «اتکاء» و (و مشابهاتش مانند تُكَأَة) از ماده «وکأ» است که جایگزینی حرف «ت» در آن به جای «و» چنان رایج شده که همانند حرف اصلی عمل می‌کند؛ و به ویژه این قلب واو به تاء و ادغام آن در معتل واوی در باب افتعال بسیار رایج است مانند «اتحاد» که از وحدت گرفته شده است. هرچند ظاهرا ابن‌فارس آن را از ماده «وکی» (معجم المقاييس اللغة، ج‏۶، ص۱۳۷) دانسته و راغب اصفهانی هم آن را هم ذیل «وکأ» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۸۳) و هم ذیل «تکأ» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۶۷) بحث کرده است. شاید بهترین شاهد بر مدعای خلیل، وقتی است که این ماده به باب تفعل می‌رود و این واو ظاهر می‌شود (تَوَکّؤ) «قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها» (طه/۱۸)  که به معنای تکیه کردن بر عصا در هنگام راه رفتن است (كتاب العين، ج‏۵، ص۴۲۲[۴])

اصل ماده «وکأ» را به معنای محکم کردن و محکم بستنی که مانع جاری و روان شدن چیزی شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۸۵۷) در واقع، بویژه با توجه به کلمه «وکاء» که به معنای محکم بستن (ویا طنابی که با آن چیزی را محکم می‌بندند) است، بر این باورند که این ماده در اصل دلالت دارد بر شدت و محکم کردن؛ و اینکه برای تکیه کردن بر عصا «قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها» (طه/۱۸) و یا هرگونه تکیه کردن به جای محکمی به کار می‌رود بدین مناسبت است که با این تکیه کردن انسان در موقعیت مستحکمی قرار می‌گیرد و قوت و شدت پیدا می‌کند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۶، ص۱۳۷[۵]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۸۳[۶])

هرچند برخی ظاهرا معنای رایجی که در فارسی «تکیه کردن» تعبیر می‌شود را محور اصلی این ماده دانسته و بر این باورند که اصل این ماده دلالت بر استقرار و تمکن در تکیه دادن به چیزی دارد، خواه تکیه دادن به دست باشد مانند تکیه بر عصا یا به تمکن و نشست باشد مانند تکیه بر تخت، یا تکیه دادن به پهلو باشد مانند تکیه بر بساط یا  تکیه دادن سر بر متکایی باشد که زیر سر می‌گذارند؛ و فرقش با «تمکن» و «رکون» و«اعتماد» و «استناد» در این است که در تمکن مطلق استقرار مد نظر است؛ و در «رکون» متمایل شدن همراه با سکون مد نظر است؛ و در «اعتماد» اتکای درونی و اختیار کردن تمایل و قصد همراه با رکون مد نظر است؛ و در استناد» مطلق تکیه کردن، اعم از مادی و معنوی، مد نظر است؛ اما در «اتکاء» تمکن همراه با استناد لحاظ شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۸۷[۷])

«مُتَّكَأ» به معنای مکانی است که به آن تکیه می‌زنند؛ هرچند در آیه «وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً» (يوسف/۳۱)  برخی گفته‌اند به معنای ترنج و خوردنی هم به کار رفته از باب تعبیر «اتكأ على كذا فأكله» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۶۷) اما اغلب با این مخالفت کرده و ابوعبیده بر این باوراست که تفسیر «مُتَّكَأ» به ترنج باطل‌ترین باطل بر روی زمین است، بلکه ممکن است محلی برای تکیه زدن و خوردن آنان مهیا شده باشد و آنان به ترنج خوردن مشغول بوده‌اند و مفسران این را با معنای لغت خلط کرده‌اند (مجاز القرآن، ج‏۱، ص[۸]۳۰۹؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۸۵۹)

از کلمان رایج در این ماده کلمه «مُتَّكِئ» است که عرب برای هرکسی که بر یک مکانی با حالت متمکنانه بنشیند به کار می‌برد و البته این تعبیر را به کار نمی برند مگر اینکه شخص در نشستنش به یک طرف متمایل شود [اصطلاحا با حالتی متکبرانه لم دهد] (لسان العرب، ج‏۱، ص۲۰۰[۹])

این ماده در قرآن در دو باب افتعال و تفعل به کار رفته است. تنها کاربرد باب  تفعل آن همین تعبیر تکیه کردن بر عصاست:  «قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها» (طه/۱۸)؛ اما در باب تفعل برای  تکیه کردن بر اریکه‌ها و سریرها – چه در دنیا (وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً، یوسف/۳۱؛ وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ، زخرف/۳۴) و چه در آخرت (مُتَّكِئينَ عَلى‏ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ، طور/۲۰؛ مُتَّكِئينَ عَلى‏ فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ، الرحمن/۵۴؛ مُتَّكِئينَ عَلى‏ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ، الرحمن/۷۶؛ مُتَّكِئينَ عَلَيْها مُتَقابِلينَ، واقعه/۱۶؛ مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الْأَرائِک، کهف/۳۱؛ انسان/۱۳) – به کار رفته است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند که باب تفعل چون مطاوعه تفعیل است، به معنای قبول در مقابل تاثیر است؛ یعنی چیزی اثر گذاشته و این هم آن تاثیر را پذیرفته؛ گویی شخص به خاطر مشکلاتی مجبور شده عصا بردارد و اکنون به عصا تکیه زده است؛ اما باب افتعال مطاوعه اختیاری است؛ یعنی انجام کار از روی قبول و اختیار خود شخص است نه الزام بیرونی؛ واین بویژه در مورد تکیه زدن بهشتیان بر اریکه‌هایشان بسیار معنی‌دار است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۸۹-۱۹۰[۱۰])

ماده «وکأ» و مشتقات آن ۱۱  بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مُتَقابِلینَ

ماده «قبل»[۱۱] در اصل به معنای «مواجهه چیزی با چیز دیگر» (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۵۲[۱۲]) آن هم مواجهه‌ای که در آن به نحوی تمایل وجود داشته باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۶[۱۳]) دانسته‌اند؛ به تعبیر دقیقتر، معنای محوری این ماده، جلوی چیزی است که از آن ناحیه مواجهه با آن (به منظور ملاقات آن ویا ورود در آن) ‌صورت می‌گیرد. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۷۲۹)

این ماده حوزه استعمالی بسیار گسترده‌ای دارد، برخی از اشتقاقات این ماده که در قرآن کریم به کار رفته بدین قرار است:

در مورد کلمه «قبیل» در زبان عربی ضرب‌المثلی هست به این تعبیر که «ما يعرِف قَبِيلًا من دَبِير» و برای «قبیل» در این ضرب‌المثل بیش از ۱۵ معنا برشمرده‌اند (لسان العرب، ج‏۱۱، ص۵۳۹[۱۴])؛ این کلمه دوبار در قرآن کریم به کار رفته است: «إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ» (اعراف/۲۷) «أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبيلاً» (اسراء/۹۲) برخی بر این باورند که چون «قبیل» صفت مشبهه است دلالت بر ثبوت می‌کند و مراد از آن کسی است که ذاتا متمایل و روی به سوی چیزی دارد؛ آنگاه «ة» در «قبیلّ» می‌تواند تاء تأنیث و افراد باشد؛ که در این صورت جهت اسمی این کلمه مد نظر است؛ و می‌تواند علامت جمع باشد که در این صورت وقتی در مورد جماعتی به کار برده می‌شود از این جهت است که بین افراد آن جماعت نوعی رو به سوی هم کردن و مواجهه و انس برقرار است و در این آیه هم به لشکر شیطان از این جهت «قبیلُه» گفته شده که همگی رو به سوی او دارند؛ که خود »قبیلة» هم به «صورت «قبائل» جمع بسته می‌شود «جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ» (حجرات/۱۳) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۷[۱۵]). برخی آن را جمع «قبیله» دانسته‌اند؛ که «قبیله» به جماعت‌ی که با هم جمع شده باشند اطلاق می‌شود از این جهت که به همدیگر روی می‌آورند [و به هم کمک می کنند]؛ و البته این احتمالات را هم در اینجا مطرح کرده‌اند که «قبیل» به معنای «کفیل» و یا به معنای «مقابله» (معاینه؛ دیدن) باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۴[۱۶]) البته برخی بر این باورند که اصل «قبائل» به معنای قطعه‌های منحنی توخالی‌ای بوده که با اتصال آنها به همدیگر قدح و ظروف مختلف درست می‌کرده‌اند؛ چنانکه تعبیر «قبائل القدح و الجَفنة و الغَرب» رایج است و از همینجا تعبیر «قبائل الرأس» به معنای استخوان‌های جمجمه (از این جهت که قطعاتی بوده‌اند که درهم فرو می‌رفتند تا جمجمه تشکیل شود) نیز رایج بوده؛ و بعید نیست که کاربرد این تعبیر در خصوص قبائل عرب هم از باب تشبیه به قبائل الرأ س باشد از حیث شدت ارتباطی که هریک با دیگری دارد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۷۲۹)

«قُبُل» [و نیز «قُبْل»ُ به ترتیب هم‌وزن جُنُب و صُلب] به معنای جهتی که از آن جهت مواجهه انجام می‌شود، دانسته‌اند (المعجم الإشتقاقي المؤصل، ص۱۷۳۰) و برخی تاکید کرده‌اند که اینها دو صفتی است به معنای آن چیزی که متصف به وضعیت قبول و مواجهه و مقابله می‌شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۸) و معادل فارسی «پیش رو» که در مقابل «دُبُر» (پشت سر) «إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل» (یوسف/۲۶) است؛ (استعمال این دو کلمه به نحو استعاری در خصوص عورتین انسان نیز در زبان عربی متداول است، (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۳)؛ و البته کلمه «قُبُل» عموما برای عورت زن به کار می‌رود (لسان العرب، ج‏۱۱، ص۵۳۶) و البته هیچیک از این کلمه به این معنا در قرآن کریم به کار نرفته است)؛ البته در خصوص کلمه «قُبُل» در آیه «حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلاً» (انعام/۱۱) و آیه «يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً» (کهف/۵۵) اگرچه همین معنای «روبرو» که دلالت بر عیان و آشکار شدن است کاملا معنی‌دار است (المعجم الإشتقاقي المؤصل، ص۱۷۳۰) و راغب اصفهانی آن را جمع «قابل« (به معنای چیزی که مقابل حواس است) و به همین معنا دانسته: اما احتمالات دیگری در خصوص معنای آن نیز مطرح شده است؛ مانند اینکه آن را به معنای جمعِ «قبیل» ویا به معنای قبیله قبیله (گروه گروه) دانسته‌اند؛ و البته آیه ۵۵ سوره کهف به صورت « قِبَلًا» نیز قرائت  شده که آن را فقی به معنای «بالعیان و آشکار» دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۳-۶۵۴[۱۷]؛ کتاب العین، ج۵، ص۱۶۶[۱۸]).

این ماده به صورت فعل ثلاثی مجرد باشد ظاهرا هم در ماضی و هم در مضارعش به همه وزن‌ها به کار رفته؛ که البته معنایش متفاوت می‌شود چنانکه مثلا در وزن «قَبَلَ [في الجَبَل] يَقْبَلُ» به معنای صعود کردن آمده است (المحيط في اللغة، ج‏۵، ص۴۳۱) ویا با دو وزن «قَبَل و قَبِل» در ماضی و سه وزن «يَقْبُلُ و يَقْبَلُ و يَقْبِلُ» و مصدر «قَبَالةً» به معنای کفالت و ضمانت کردن کسی می‌باشد (لسان العرب، ج‏۱۱، ص۵۴۴[۱۹]؛ تاج العروس، ج‏۱۵، ص۵۹۹[۲۰]) ویا در بر وزن «قَبَلَ یَقبَلُ» به معنای چیزی را در قبال چیز دیگر قرار دادن است (تاج العروس، ج‏۱۵، ص۵۹۶[۲۱])

البته تنها حالتی از این فعل به صورت ثلاثی مجرد که در قرآن کریم به کار رفته بر وزن «يَقْبِلُ» و به معنای «پذیرفتن» با روی باز و متمایل به شیء مورد نظر است: «هُوَ الَّذي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ» (شوری/۲۵) است که گاه به صورت مجهول هم به کار رفته «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ» (آل عمران/۸۵) و «لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُم» (آل‌عمران/۹۰)؛ و نیز اسم فاعل (قبول کننده) به کار رفته است: «قابِلِ التَّوْب» (غافر/۳). که مصدر آن »قبول» است؛ و فرق «قبول» با «طاعت» در این است که «طاعت» از روی شوق و خوف انجام می‌شود اما «قبول» مانند «اجابت» است که بر اساس مصلحت و حکمت انجام می‌شود؛ و  از این جهت خدا را می توان به قبول و اجابت متصف کرد؛ اما به اطاعت (که بگوییم خدا مطیع است) خیر؛ و فرق «قبول» با «اجابت» در این است که قبول را برای اعمال به کار می‌برند اما اجابت را برای درخواست و دعا. (الفروق في اللغة، ص۲۱۷[۲۲])

اما در خصوص ورود این ماده در ابواب ثلاثی مزید، «إِقْبَال» به معنای صرف توجه به سمت مقابل (روی آوردن به چیزی) است؛ مثلا: «أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ» (صافات/۲۷ و ۵۰؛ طور/۲۵) ، «فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ» (صافات/۹۴) ، «فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ» (قلم/۳۰)، «يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنينَ» (قصص/۳۱) ، «قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ» (یوسف/۷۱) ، «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتي‏ كُنَّا فيها وَ الْعيرَ الَّتي‏ أَقْبَلْنا فيها» (یوسف/۸۲) ، «فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ في‏ صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَه» (ذاریات/۲۹)؛ و تقاوتش با »اتیان» در این است که اقبال آمدن از روبرو است؛ اما اتیان هرگونه آمدنی (ولو از پشتباشد) شامل می‌شود (الفروق في اللغة، ص۳۰۲) و برخی «استقبال» (فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ؛ احقاف/۲۴) را نیز هم ‌معنای آن دانسته‌؛ و از آن سو توضیح داده‌اند که «تَقَبّل» هم به همان معنای «قبول» به کار می‌رود و البته غالبا قبول کردنی به نحوی که در قبال آن رضایتی در کار باشد، و اقتضای پاداشی دارد: «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا» (بقره/۱۲۷) ، «رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ» (ابراهیم/۴۰) ، إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِيَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ (مائده/۳۶) ، «أُولئِكَ الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا» (أحقاف/۱۶) ، «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ» (مائده/۲۷) ، «قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ» (توبه/۵۳) ، و به همین مناسبت هم به کفالت کسی را پذیرفتن «قُبَالَة» گویند و مادر حضرت مریم هم به همین مناسبت از خداوند خواست که فرزندش را تقبل نماید « إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي»‏ (آل عمران/۳۵). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۳[۲۳]) و البته معنای «قَبُول» و «تَقَبّل» بقردی به هم نزدیک است که گاه یکی به جای دیگری به کار رفته است. «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا» (آل عمران/۳۷)[۲۴]

«مقابله» و «تقابل» به معنای رو در روی هم قرار گرفتن است که یا تقابل بالذات است و یا رو در روی هم بودنی است که همراه با عنایت و خوش‌برخوردی و مودت است، چنانکه در وصف بهشتیان آمده است: «وَ نَزَعْنا ما في‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ‏» (حجر/۴۷) «عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلينَ» (صافات/۴۴) «يَلْبَسُونَ مِنْ سُندُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلينَ» (دخان/۵۳) «مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ»‏ (واقعة/۱۶) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۴[۲۵])

«قبلَة» هم در اصل اسم برای حالتی بوده که شخصی که می‌خواهد به جایی روی کند آن گونه قرار می گیرد (شبیه «جلسه» که به معنای حالت خاصی از نشستن است) و کم‌کم به معنای مکانی که افراد در هنگام نماز بدان رو می‌کنند به کار رفته است. «وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي‏ كُنْتَ عَلَيْها … فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها … ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ» (بقره/۱۴۳-۱۴۵) و ظاهرا علت اینکه به باد صبا «قَبُول» می‌گویند این است که به سمت قبله می‌وزد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۴[۲۶]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۷[۲۷])

«قِبَل» که احتمالا مصدر یا اسم مصدر باشد به معنای «جانب مقابل» است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۸[۲۸]) و در  خصوص مواجهه (تلقاء) با چیزی [«در قبال چیزی» قرار گرفتن] به کار می‌رود (ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذاب، حدید/۱۳؛ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِب، بقره/۱۷۷) و هم به معنای قوت و طاقت (کتاب العین، ج۵، ص۱۶۶؛ المحيط في اللغة، ج‏۵، ص۴۲۹) که برخی این معنای دوم را از این جهت دانسته‌اند به طور استعاری برای جایی که قوت و قدرتی برای مقابله کردن باشد به کار می‌رود: «فَما لِلَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ‏» (معارج/۳۶)، و تعبیر «لا قِبَلَ لي به» که به معنای طاقت نداشتن است از این باب است که امکان اقبال و روی نمودن به آن چیز و دفاع از خود در مواجهه با آن چیز را ندارد: «فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها» (نمل/۳۷) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۵۴[۲۹]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۴[۳۰])

اما شاید پرچالش‌ترین کلمه در این میان کلمه «قَبْل» (در مقابل «بعد») باشد که ۲۴۳ مورد در قرآن کریم به کار رفته است. در مورد اینکه این کلمه چگونه به همان معنای «مواجهه» برمی‌گردد یا خیر، بحث‌هایی بین اهل لغت وجود دارد: برخی بر این باورند که این کلمه ناظر به اموری است که امتدادی دارند (زمان و مکان) که هر امر ممتد جاری‌ای دو طرف دارد: یک طرف در مواجهه و مقابله و طرف دیگر که محل مواجهه نیست بلکه منتظر وقوعش هستند و هنوز نیامده و به این لحاظ بدان قبل گویند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۹[۳۱]) برخی هم این گونه توضیح داده‌اند که احتمالا «قبل» در معنای ظرف از تعبیر «قَبَلَت الماشیة قَبلاً» (= دامها به آنجا روی آوردند) گرفته شده که از همان معنای جهت‌گیری به سمت چیزی است؛ و چون جهت‌گیری به سمت چیزی، قبل از وصول بالفعل  به آن است این لفظ برای معنای تقدم و سابق بودن به کار رفته و سپس  به معنای زمانی‌اش منتقل شده است «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخيهِ» (یوسف/۷۶) «وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ» (بقره/۴) و برخی هم احتمال داده‌اند و برخی هم با اینکه این احتمال را مطرح کرده‌اند که وجه تسمیه «قبل» از این بابت باشد که آنچه قبلا بوده در زمان دارد روی می‌آورد، اما این که این کلمه یک حالت شاذ از این لفظ باشد را قویتر دانسته‌اند. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۵۴[۳۲]).

نکته قابل توجه در این زمینه این است که اگرچه در زبان عربی «قبل» را در چهار مورد مکان و زمان و منزلت و بلکه هرگونه ترتیب [مثلا ۳ قبل از ۴ است] به کار می‌برند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۵۳[۳۳])، اما در قرآن کریم تمامی کاربردهایش فقط در خصوص قبل زمانی است (که البته ممکن است برخی از مصادیقش را به لحاظ مبنای فلسفی، تقدم رتبی قلمداد کنیم؛ مانند اینکه چون آخرت محیط بر دنیاست، قبلیت اعمال نسبت به جزای اخروی را قبلیت زمانی ندانیم؛ اما همانها هم ظهور  اولیه‌شان در قبلیت زمانی است)[۳۴] (درباره تفاوت «قبل» با «اول» هم در آیه ۱۳ (جلسه ۹۸۰) توضیحاتی گذشت.)

ماده «قبل» و مشتقات آن ۲۹۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مُتَّكِئینَ عَلَیها مُتَقابِلینَ

هم کلمه «مُتَّكِئینَ» و هم کلمه  «مُتَقابِلینَ» هر دو حال برای آیه قبل هستند.

حدیث

۱) نامه‌ای را که امیرالمومنین ع به محمد بن ابی‌بکر و مردم مصر نوشته، با این جملات به پایان رسانده است:

همانا خداوند دوستی ما و شما را دوستی تقواپیشگان قرار دهد و بین ما و شما در سرای رضوان جمع کند «به عنوان برادرانی که بر تخت‌هایی روی در روی‌هم‌اند» (حجر/۴۷) ان شاء الله؛ ‍س ای اهل مصر در همراهی با محمد [بن ابی‌بکر]‌نیکویی بورزید و بر طاعتتان ثابت قدم بمانید تا بر حوض پیامبرتان وارد شوید.

الغارات، ج‏۱، ص۱۵۹؛ الأمالي (للمفيد)، ص۲۶۹؛ الأمالي (للطوسي)، ص۳۱

حدّثني يحيى بن صالح عن مالك بن خالد عن الحسن بن إبراهيم عن عبد اللّه بن الحسين بن الحسن [عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ] عَنْ عَبَايَةَ قَالَ: كَتَبَ عَلِيٌّ ع إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ مِصْرَ: …

…جَعَلَ اللَّهُ خُلَّتَنَا وَ إِيَّاكُمْ خُلَّةَ الْمُتَّقِينَ وَ وُدَّ الْمُخْلَصِينَ وَ جَمَعَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فِي دَارِ الرِّضْوَانِ «إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ» إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛ أَحْسِنُوا يَا أَهْلَ مِصْرَ مُؤَازَرَةَ مُحَمَّدٍ وَ اثْبُتُوا عَلَى طَاعَتِكُمْ تَرِدُوا حَوْضَ نَبِيِّكُمْ ص‏.

 

۲) حنان‌بن‌سَدیر صیرفی گوید: خدمت امام صادق (علیه السلام) مشرّف شدم و آن حضرت ردایی از خز بر شانه داشت.

عرض کردم: «یا ابن رسول الله! چه چیز شیعیان شما را در محبّت شما اهل بیت ع ثابت قدم می‌دارد»؟

فرمود: «مگر دلت ایمان نیاورده»؟

گفتم: «چرا آقا، مختصر عقده‌ای در قلبم هست».

حضرت به خادم‌شان فرمودند: یک تخم‌مرغ سفید بیاورد؛ و آن را روی آتش گذاشت تا کاملا پخت. آنگاه پوست تخم‌مرغ را در آتش افکند و فرمود: «پدرم از قول جدّم به من خبر داد که در روز قیامت، دشمن ما همچون این پوست تخم‌مرغ به آتش افکنده شود».

سپس زرده‌ی آن را خارج کرد، آن را در کف دست راست خود قرار داد و فرمود: «به خدا سوگند! ما خلاصه‌ی ممتاز انتخاب شده‌ی خداییم. چنانچه این زرده، خلاصه ممتاز تخم مرغ است».

سپس درخواست کردند که  یک انگشتر نقره آوردند و سفیده را با زرده و زرده را با سفیده مخلوط کردند و فرمودند: «پدرم از قول پدرانم، از قول جدم، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت کرده که ایشان فرمودند: هنگامی که روز قیامت شود، شیعیان ما این چنین با ما مخلوط هستند. حضرت انگشتان خویش را میان هم برد و آنگاه فرمود: إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ: برادرانی بر روی تخت‌هایی رو به روی هم. (حجر/۴۷)

تفسير فرات الكوفي، ص۲۲۷

فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيٍّ الْكِسَائِيُّ مُعَنْعَناً عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع وَ عَلَى كَتِفِهِ مِطْرَفٌ مِنْ خَزٍّ فَقُلْتُ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا يُثَبِّتُ اللَّهُ شِيعَتَكُمْ عَلَى مَحَبَّتِكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ؟

فَقَالَ [قَالَ‏] أَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ قَلْبُكَ؟

قَالَ بَلَى [إلا] إِنَّ فِي قَلْبِي قَرْحَةً [فَرْحَةً]. ثُمَّ قَالَ لِخَادِمٍ لَهُ ائتني [آتِنِي‏] بَيْضَةً [فَأَتَاهُ بِبَيْضَةٍ] بَيْضَاءَ فَوَضَعَهَا عَلَى النَّارِ حَتَّى نَضِجَتْ ثُمَّ أَهْوَى بِالْقِشْرِ فِي النَّارِ [وَ] قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي أَنَّهُ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ هَوَى مُبْغِضُونَا فِي النَّارِ هَكَذَا؛ ثُمَّ أَخْرَجَ صُفْرَةً فَأَخَذَهَا [فَوَضَعَهَا] عَلَى كَفِّهِ الْيُمْنَى. ثُمَّ قَالَ: وَ اللَّهِ إِنَّا لَصَفْوَةُ اللَّهِ كَمَا هَذِهِ الصُّفْرَةُ صُفْرَةُ هَذِهِ الْبَيْضَةِ؛ ثُمَّ دَعَا بِخَاتَمِ فِضَّةٍ فَخَالَطَ الصُّفْرَةَ مَعَ الْبَيَاضِ وَ الْبَيَاضَ مَعَ الصُّفْرَةِ. ثُمَّ قَالَ: أَخْبَرَنِي أَبِي عَنْ آبَائِي عَنْ جَدِّي عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ شِيعَتُنَا هَكَذَا بِنَا مُخْتَلِطِينَ وَ شَبَّكَ بَيْنَ أَصَابِعِهِ ثُمَّ قَالَ «إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ».

 

۳) در بحث از آیه «وَ نَزَعْنا ما في‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلينَ» (حجر/۴۷) (جلسه ۲۸۶) نیز احادیث متعددی گذشت که به این بحث مرتبط است.[۳۵]

تدبر

۱) «عَلى‏ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ؛ مُتَّكِئینَ عَلَیها مُتَقابِلینَ»

در آیات قبل اشاره کرد که مقربان درگاه الهی در بهشت بر تخت‌هایی مرصع‌اند؛ در این آیه دو وصف برای آنها آمده که هر دو به لحاظ نحوی حال است؛ یعنی حال و روز آنان را در آن موقعیت شرح می‌دهد: بر آن تخت‌ها تکیه زده‌اند و رو به روی همدیگرند.

تعبیر آیه قبل بر جایگا رفیع و زیبایی خیره کننده آنان در بهشت‌های نعیم دلالت داشت؛ و این آیه ظاهرا بر راحتی حداکثری آنان (تکیه زدن بر تخت، راحت‌ترین حالتی است که انسان می‌تواند در آن موقعیت قرار گرفته باشد) و نیز اوج صفا و صمیمیتی که بین این بهشتیان برقرار است.

یعنی ظاهرا این آیه می‌خواهد بفرماید که هم به لحاظ شخصی، و هم به لحاظ ارتباطات اجتماعی اینان در بهترین حالت ممکن بسر خواهند برد.

 

۲) «مُتَّكِئینَ عَلَیها مُتَقابِلینَ»

توصیف انسانها به این عنوان که آنان بر جایی تکیه زده باشند ۸ بار در قرآن کریم آمده است؛ یکبار آن به صورت فعل است که ناظر به وضعیت دنیوی است[۳۶] که در آن می‌فرماید بهره دنیا بقدری نزد خداوند کم‌اهمیت و بلکه بی‌ارزش است که اگر بیم آن نبود که همه کافر شوند، کافران را در این بهره‌های دنیوی غرق می کردیم که یکی از این بهره‌ها این است که در خانه‌هایشان تخت‌هایی داشته باشند که بر آن تکیه زنند:

«وَ لَوْ لا أَنْ يَكُونَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَيْها يَظْهَرُون؛ وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ؛ وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقينَ» (زخرف/۳۳-۳۵)

اما ۷ مورد دیگر آن همه در وصف نحوه نشستن بهشتیان است که همگی به صورت اسم فاعل (نه فعل) آمده است:

أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الْأَرائِكِ نِعْمَ الثَّوابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً (کهف/۳۱)

هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ في‏ ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِكِ مُتَّكِؤُنَ (یس/۵۶)

وَ إِنَّ لِلْمُتَّقينَ لَحُسْنَ مَآبٍ؛ جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ؛ مُتَّكِئينَ فيها يَدْعُونَ فيها بِفاكِهَةٍ كَثيرَةٍ وَ شَرابٍ (ص/۴۹-۵۱)

إِنَّ الْمُتَّقينَ في‏ جَنَّاتٍ وَ نَعيمٍ؛ فاكِهينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ وَ وَقاهُمْ رَبُّهُمْ عَذابَ الْجَحيمِ؛ كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنيئاً بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ مُتَّكِئينَ عَلى‏ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عينٍ (طور/۱۷-۲۰)

وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ … مُتَّكِئينَ عَلى‏ فُرُشٍ بَطائِنُها مِنْ إِسْتَبْرَقٍ وَ جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ (رحمن/۴۶-۵۴)

وَ مِنْ دُونِهِما جَنَّتان‏ … مُتَّكِئينَ عَلى‏ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسانٍ (رحمن/۶۲-۷۶)

أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ؛ في‏ جَنَّاتِ النَّعيمِ؛ ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلينَ؛ وَ قَليلٌ مِنَ الْآخِرينَ؛ عَلى‏ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ؛ مُتَّكِئينَ عَلَيْها مُتَقابِلينَ (واقعه/۱۱-۱۶)

وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريراً؛ مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الْأَرائِكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْساً وَ لا زَمْهَريراً (انسان/۱۲-۱۳)

دقت در این آیات نکاتی را درباره این تکیه زدن آشکار می‌سازد؛ از جمله:

الف. با توجه به تفاوت فعل و اسم فاعل (که اولی صرفا بر وقوع دلالت دارد اما دومی بر استمرار) انسان ممکن است در دنیا بر اریکه قدرت تکیه بزند؛ اما تکیه زدنی که برای انسان باقی باشد و دوام داشته باشد، در بهشت است؛ نه در دنیا.

ب. چنین تکیه زدنی اگرچه از ویژگی‌های مقربان است؛ اما اصحاب یمین هم از این موقعیت برخوردارند. (در آیات فوق، آیات سوره کهف و یس و ص و طور عام است و معلوم نیست که ناظر به کدام دسته از بهشتیان است؛ آیات سوره واقعه به صراحت ناظر به مقربان است؛ و آیات سوره انسان هم ظهور در مقربان دارد[۳۷]؛ ولی آیات سوره الرحمن هم درباره مقربان است و هم اصحاب یمین[۳۸]؛ پس این وصف شامل اصحاب یمین هم می‌شود)

ج. …

 

۳) «عَلى‏ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ؛ مُتَّكِئینَ عَلَیها …»

تکیه کردن بر سریر می‌تواند همین معنای جسمانی و ظاهری‌اش باشد که دلالت بر یک جایگاه رفیع ظاهری برای آنان داشته باشد؛ و می تواند اشاره به یک مقام معنوی هم باشد؛ آنگاه آن معنای معنوی:

الف. چه‌بسا اشاره است به سرائر و صفات باطنی نورانی مومن؛ که تکیه‌گاه او در زندگی‌اش بوده است؛ چرا که عیش حقیقی نیست مگر با تکیه بر این سراپر نورانی. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۸۸[۳۹])

ب. …

 

۳) «مُتَّكِئینَ عَلَیها مُتَقابِلینَ»

مقصود از اشاره به «متقابل» بودن آنان چیست؟

الف. اینکه آنان در عرض همدیگر نشسته‌اند (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۵) که شاید کنایه باشد از اینکه اینان هم‌رتبه یکدیگرند؛ و چه‌إسا می خواهد اشاره کند که از حیث ارتباطات با دیگران هرکسی که هست یا هم‌رتبه آنان است؛ یا در رتبه پایین‌تر (چنانکه از آیه بعد معلوم می‌شود کسان دیگری که با اینان ارتباط دارند در موقعیت خادم آنان‌اند.)

ب. این بالاترین حالت در سرور و شادمانی است (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۵) برخی بر این باورند که این تعبیر از این باب است که از بالاترین لذات برای انسانها این است که با دوستان خالص و بی‌غل و غش در یکجا بنشینند و با هم باشند (النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص۱۸۰[۴۰])

ج. اینکه آنان رو در روی یکدیگرند چه‌بسا اشاره دارد به اینکه پشت سر هم نمی‌نگرند؛ که این کنایه از حسن معاشرت و عدم غیبت و عیب‌جویی اینان از همدیگر دارد. (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۲۵[۴۱]؛ الميزان، ج‏۱۹، ص۱۲۲[۴۲])

د. با توجه به اینکه ماده «قبل» دلالت بر یک مواجهه‌ای دارد که با تمایل همراه باشد چه‌بسا آوردن کلمه «تقابل» در اینجا می خواهد از وجود انس و رفاقت تام بین آنان حکایت کند که دلالت بر کمال رحمت و عیش روحانی بر آنان دارد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۳۵[۴۳])

ه. شاید اشاره‌ای باشد به اینکه حتی در بالاترین مقامات قرب الهی نیز ارتباطات انسانی و وجود کسی که در مقابل و در عرض انسان باشد محفوظ است؛ و هر انسانی، در اوج مقام قرب هم که باشد، باز با قرینی همراه است و یک نحوه نیاز به مقابل و انیسی هم‌عرض خود دارد؛ تنها کسی که تنهای محض است و کفو همتا و مقابلی ندارد و این تنهایی کمال خاص اوست خداوند تبارک و تعالی است.

و. …

 


[۱] . تقدمت قراءة أبي جعفر فيه «متكين» من غيرهمز، كما تقدم وقف حمزة.

[۲] . قراءة الجماعة «متقابلين». وقرأ عبد الله بن مسعود «ناعمين»، وتكون قراءته «متكئين عليها ناعمين».

[۳] . أخرج ابن جرير عن ابن اسحق قال في قراءة عبد الله متكئين عليها ناعمين.

[۴] . أَوْكَأْتُ فلانا إِيكَاءً: نصبت له مُتَّكَأً. و أَتْكَأْتُهُ: حملته على المُتَّكَإِ و الاتِّكَاءِ. و المَوَاكِئُ: جمع المُتَّكَإِ. و أصل المُتَّكَإِ من الواو، و أصله: مُوتَكَأ، فحولوا الواو تاء و أدغموها في التاء فشددوها و ثقلوها. و التَّوَكُّؤُ: التحامل على العصا، قال الله عز و جل، حكاية عن موسى: «أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها». و تَوَكَّأَتِ الناقةُ: و هو تصلقها عند مخاضها.

[۵] . الواو و الكاف و الحرف المعتل: أُصَيلٌ يدلُّ على شَدِّ شى‏ء و شِدَّة. منه الوِكَاء: الذى يُشَدُّ به. وفى الحديث: «احفَظْ عِفاصَها و وِكاءَها».و تقول: سألته فأوكى عَلَىَّ، أى بَخِلَ، كأنَّه قد شَدَّ، و إنَّ فُلاناً لَوِكاءٌ ما يَبِضُّ بشَى‏ء. قال أبو عبُيدٍفى حديث الزُّبير: «أنَّه كانَ يُوكِى بينَ الصَّفا و المَرْوَة».قال: أى يَملَأُ ما بَينَهما سَعياً، كما يُوكىَ السِّقاءُ بعد المَلْ‏ء. و من الباب تَوَكَّأتُ على كذا، أى اتَّكَأتُ، لأنَّه يتشدَّدُ به و يتقوّى به. و أوكأت فلاناً إبكاءً: نصَبْتُ له مُتَّكَأً.

[۶] . الْوِكَاءُ: رباط الشي‏ء، و قد يجعل الْوِكَاءُ اسما لما يجعل فيه الشي‏ء فيشدّ به، و منه أَوْكَأْتُ فلاناً: جعلت له مُتَّكَأً، و تَوَكَّأَ على العصا: اعتمد بها و تشدّد بها. قال تعالى: هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها [طه/۱۸]، وفِي الْحَدِيثِ: «كَانَ يُوكِي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ». قال معناه: يملأ ما بينهما سعيا كما يُوكَى السِّقَاءُ بعد المل‏ء، و يقال:أَوْكَيْتُ السِّقَاءَ و لا يقال أَوْكَأْتُ.

[۷] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو استقرار و تمكّن في استناد الى شي‏ء.سواء كان الاستناد باليد كما في الأستاد على العصا و غيره، أو بتمكّن و جلوس كما في الاتكاء على السرر، أو باستناد جنب كما في الاتكاء على بساط، أو باستناد الرأس كما في المتّكأ الّذى يوضع تحت الرأس أو الجنب. و قد اختلطت مفاهيم اللغتين الوكى و الوكأ مهموزا و ناقصا في كتب اللغة، و بينهما اشتقاق أكبر، و الوكى بمعنى الشدّ. و سبق في سند: الفرق بين موادّ الاستناد و الاعتماد و الركون و التمكّن. فانّ التمكّن: يلاحظ فيه مطلق الاستقرار. و في الركون: يلاحظ ميل مع سكون. و في الاعتماد يلاحظ اتكاء في النفس و اختيار التمايل و القصد مع ركون. فظهر أنّ تفسير المادّة بالشدّ أو بالاعتماد: ليس على الحقّ الدقيق. و الأحسن التفسير المذكور: بأنّه تمكّن مع استناد الى شي‏ء، فانّ الاستناد هو الاتكاء بطور مطلق مادّيّا أو معنويّا.

[۸] . «وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً» أفعلت من العتاد، و معناه: أعدّت له متكئا، أي نمرقا تتكئ عليه، و زعم قوم أنه الأترج، و هذا أبطل باطل فى الأرض و لكن عسى أن يكون مع المتكاء أترج يأكلونه، و يقال: ألق له متكئا.

[۹] . المُتَّكِئُ في العَرَبِيَّةِ كُلُّ مَن اسْتَوَى قاعِداً على وِطاءٍ مُتَمَكِّناً، و العامّةُ لا تعرف المُتَّكِئَ إلّا مَنْ مالَ في قُعُودِه مُعْتَمِداً على أَحَدِ شِقَّيْه؛ و التاءُ فيه بدل من الواو، و أَصله من الوِكاءِ، و هو ما يُشَدُّ به الكِيسُ و غيره، كأَنه أَوْكَأَ مَقْعَدَتَه و شَدَّها بالقُعود عَلى الوِطاءِ الذي تحْتَه.

[۱۰] . فالاتكاء هو استناد الى أىّ شي‏ء مع حصول استقرار. ثمّ إنّ التّوكؤ تفعّل و يدلّ على مطاوعة التفعيل، أى مطاوعة في قبال التعدية و التأثير، فيقال: صرّفته فتصرّف، أى طاوع التصريف. و الاتّكاء افتعال و يدلّ على مطاوعة أصل الفعل مجرّدا، أى المطاوعة في قبال نسبة الفعل المجرّد، فيقال: وصلته فاتّصل، أى طاوع الوصل، و معنى المطاوعة هو الموافقة، و هذا غير القبول. و التعبير في أخذ العصا بالتوكّؤ (أَتَوَكَّؤُا): إشارة الى أنّ استناد موسى (ع) الى العصا كان لمطاوعة جعله ذا عصا. بخلاف التعبير في مورد الاستناد الى السرر و الأرائك بالاتكاء، فيدلّ على اختيار أصل الفعل لأهل الجنّة، فانّ الجنّة لا تناسب وقوع الفعل فيها في أثر تأثير و تعدية، بل إنّهم مختارون في جريان العيش فيها.

[۱۱] . قبلا در جلسه ۲۴۷ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-27/ درباره این ماده بحث شد که اکنون تکمیل می‌شود.

[۱۲] .  القاف و الباء و اللام أصلٌ واحدٌ صحيحٌ تدلُّ كلمهُ كلُّها على مواجهةِ الشَّي‏ء للشَّي‏ء … فأمَّا قَبْلُ الذي هو خلافُ بعد، فيمكن أن يكون شاذًّا عن الأصل الذي ذكرناه، و قد يُتَمحَّل له بأن يقال هو مقبلٌ على الزّمان. و هو عندنا إلى الشُّذوذ أقرب.

[۱۳] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو مواجهة في تمايل، و يلازمه وجود خلف له متّصلا أو منفصلا. و هذا المعنى ينطبق على جميع موارد استعمال المادّة.

[۱۴] . يريد القُبُل و الدُّبُر، و قيل: القَبِيل طاعة الرب تعالى، و الدَّبِير معصيته، و قيل: معناه لا يعرف الأَمر مُقبِلًا و لا مُدْبِراً، و قيل: هو ما أَقبلت به المرأَة من غَزْلها حين تَفْتِله و أَدْبَرت، و قيل: القَبِيل من الفَتْل ما أُقبِل به على الصدْر و الدَّبِير ما أُدْبِرَ به عنه، و قيل: القَبِيل باطِن الفَتْل و الدَّبِير ظاهره، و قيل: القَبِيل و الدَّبِير في فَتْل الحبل، فالقَبِيل الفَتْل الأَوَّل الذي عليه العامة، و الدَّبِير الفَتْل الآخر، و بعضهم يقول: القَبِيل في قُوى الحبل كلُّ قوة على قُوَّة، وجهُها الداخل قَبِيل و الخارج دَبِير، و قيل: القَبِيل ما أَقبل به الفاتِل إِلى حِقْوِه، و الدَّبِير ما أَدْبَر به الفاتِل إِلى ركبته، و قال المفضل: القَبِيل فَوْز الْقِدح في القِمار، و الدَّبِير خَيْبة القِدْح، و قال جماعة من الأَعراب: القَبِيل أَن يكون رأْس ضِمْن النَّعْل إِلى الإِبهام، و الدَّبِير أَنْ يكون رأْس الضِّمْن إِلى الخِنْصَر، المحكم: و قيل القَبِيل أَسفل الأُذُن و الدَّبِير أَعلاها، و قيل: القَبِيل القُطْن و الدَّبِير الكَتَّان، و قيل: ما يعرف مَن يُقبِل عليه، و قيل: ما يعرِف نسَب أُمِّه من نسَب أَبيه، و الجمع من كل ذلك قُبُل و دُبُر. و ما يعرِف ما قَبِيلُ هذا الأَمر من دَبِيره و ما قِبَالُه من دِبارِه‏.

[۱۵] . أمّا القَبِيلُ و القَبِيلَةُ و القَبَائِلُ: فهو صفة كالشريف، و يدلّ على ثبوت الصفة في ذات، فالقبيل هو المتّصف بكونه مواجها و متمايلا في ذاته. و القبيلة إن كان التاء للتأنيث و الإفراد: فظاهر، و يكون النظر الى جهة الاسميّة. و إن كان وصفا للجماعة، كما في جماعة كثيرة: فيكون معناه أفراد يتحقّق فيما بينها مواجهة و تمايل و محبّة و انس:. أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا- ۱۷/۹۲ أى أن يكون كلّ منها مواجها راضيا و متمايلا الى آخرين، أو باعتبار أكثرها، أو الجنس من الملائكة، و في الآية المتقدّمة منها- فَأَبى‏ أَكْثَرُ النَّاسِ …. لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ …. إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ‏- ۷/۲۷ يراد من يواجه و يتمايل الى الشيطان، و هم من أعوانه و جنوده و من‏ المتوجّهين اليه.. وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا- ۴۹/۱۳ جمع قبيلة، أى طائفة مواجهة متمايلة متحابّة فيما بينهم، و يقال إنّهم بنو أب واحد، كالطائفة و طوائف، فتطلق على الجماعة بهذا الاعتبار.

[۱۶] . و الْقَبِيلُ: جمع قَبِيلَةٍ، و هي الجماعة المجتمعة التي يقبل بعضها على بعض. قال تعالى: وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ‏ [الحجرات/۱۳]، وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا [الإسراء/۹۲]، أي: جماعة جماعة. و قيل: معناه كفيلا. من قولهم: قَبَلْتُ فلانا و تَقَبَّلْتُ به، أي: تكفّلت به، و قيل مُقَابَلَةً، أي:معاينة، و يقال: فلان لا يعرف قَبِيلًا من دبير، أي: ما أَقْبَلَتْ به المرأة من غزلها و ما أدبرت به.

[۱۷] . و الْقُبُلُ و الدّبر يكنّى بهما عن السّوأتين،.. و قوله: كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلًا [الأنعام/۱۱۱] قيل: هو جمع قَابِلٍ، و معناه: مُقَابِلٌ لحواسهم، و كذلك قال مجاهد: جماعة جماعة، فيكون جمع قَبِيلٍ، و كذلك قوله:أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلًا [الكهف/۵۵] و من قرأ قِبَلًا فمعناه: عيانا.

[۱۸] . و قوله تعالى: «وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ قُبُلًا» أي قبيلا قبيلا، و يقال: عيانا أي يستقبلون كذلك فكل جيل من الجن و الإنس قُبْل

[۱۹] . قد قَبَل [قَبِل‏] به يَقْبُلُ و يَقْبَلُ و يَقْبِلُ قَبَالةً: كَفَله.

[۲۰] . و قد قَبلَ به، كنَصَرَ و سَمِعَ و ضَرَبَ، الثانِيَةُ نَقَلَها الصَّاغانيُّ يَقْبُل و يَقْبَل قَبالَةً بالفتْحِ: كَفَلَه و ضَمِنَه.

[۲۱] . و يقالُ: جَلَسَ فلانٌ قُبالَتُه، بالضَّمِّ، أَي تُجاهُه، و هو اسْمٌ يكونُ ظَرْفاً، كما في الصِّحاحِ، و كَذلِكَ القِبالُ. و قِبالُ النَّعْلِ، ككِتابٍ: زِمامٌ يكونُ بين الإصْبَعِ الوُسْطَى و التي تَلِيها؛ و قيلَ: هو مثْلُ الزِّمامِ يكونُ في الإصْبَعِ الوُسْطَى و التي تَلِيها. و قيلَ: هو ما كانَ قدَّام عقدِ الشِّراكِ.و قد قَبَلَها، كمَنَعَها، قبلًا، و قابَلَها مُقابَلَةً، و أَقْبَلَها: جَعَل لها قِبالَيْنِ؛ أَو مُقابَلَتُها: أَنْ تُثْنَى ذُؤَابَةُ الشِّراكِ إلى العُقْدَةِ، أَو قَبَلَها: شَدَّ قِبالَها، و أَقْبَلَها: جَعَلَ لها قِبالًا. و في الحَديْثِ: «قابِلُوا النِّعالَ.أَي اعْمَلُوا لها قِبالًا.

[۲۲] . (الفرق) بين الطاعة و القبول‏: أن الطاعة انما تقع رغبة أو رهبة، و القبول مثل الاجابة يقع حكمة و مصلحة و لذلك حسنت الصفة لله تعالى بأنه مجيب و قابل و لا تحسن الصفة له بأنه مطيع.

(الفرق) بين الإجابة و القبول‏: و بين قولك أجاب و استجاب أن القبول يكون للاعمال، يقال: قبل الله عمله، و الاجابة للأدعية، يقال: أجاب الله دعاءه و قولك أجاب معناه فعل الاجابة و استجاب طلب أن يفعل الاجابة لأن أصل الاستفعال لطلب الفعل و صلح استجاب بمعنى أجاب لأن المعنى فيه يؤول الى شي‏ء واحد و ذلك ان استجاب طلب الاجابة بقصده اليها و أجاب أوقع الاجابة بفعلها.

[۲۳] . و الْإِقْبَالُ: التّوجّه نحو الْقُبُلِ، كَالاسْتِقْبَالِ. قال تعالى: فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ [الصافات/۵۰]، وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ‏ [يوسف/۷۱]، فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ‏ [الذاريات/۲۹]

… و قَبِلْتُ عذره و توبته و غيره، و تَقَبَّلْتُهُ كذلك. قال:وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ‏ [البقرة/۱۲۳]، وَ قابِلِ التَّوْبِ‏ [غافر/۳]، وَ هُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ‏ [الشورى/۲۵]. و التَّقَبُّلُ: قَبُولُ الشي‏ء على وجه يقتضي ثوابا كالهديّة و نحوها. قال تعالى: أُولئِكَ الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا [الأحقاف/۱۶]، و قوله: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‏ [المائدة/۲۷]، تنبيه أن ليس كل عبادة مُتَقَبَّلَةً، بل إنّما يتقبّل إذا كان على وجه مخصوص. قال تعالى:إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي‏ [آل عمران/۳۵]. و قيل للكفالة: قُبَالَةٌ فإنّ الكفالة هي أوكد تَقَبُّلٍ، و قوله: فَتَقَبَّلْ مِنِّي‏ [آل عمران/۳۵]، فباعتبار معنى الكفالة، و سمّي العهد المكتوب: قُبَالَةً، و قوله:فَتَقَبَّلَها [آل عمران/۳۷]، قيل: معناه قبلها، و قيل: معناه تكفّل بها، و يقول اللّه تعالى:كلّفتني أعظم كفالة في الحقيقة و إنما قيل:فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ‏ [آل عمران/۳۷]، و لم يقل بتقبّل للجمع بين الأمرين: التَّقَبُّلِ الذي هو التّرقّي في القَبُولِ، و القَبُولِ الذي يقتضي‏ الرّضا و الإثابة. و قيل: الْقَبُولُ هو من قولهم:فلان عليه قَبُولٌ: إذا أحبّه من رآه.

[۲۴] . مرحوم مصطفوی (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۸۶-۱۸۷) بین دو مصدر ثلاثی مجرد، یعنی «قَبُول» و «قَبُول» فرق گذاشته و یکی را با تقبل و دیگری را با اقبال همانند کرده است که با توجه به آیه ۳۷ آل عمران این تفکیک قابل قبول به نظر نمی‌رسد:

أمّا القَبُولُ و الإِقْبَالُ: فهو مواجهة متمايلا الى تلك الجهة، و يلازمه الإدبار:. فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ‏- ۳۷/۵۰. يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ‏- ۲۸/۳۱. وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها- ۱۲/۸۲ و أمّا التَّقَبُّلُ و القُبُولُ: مواجهة بشي‏ء متمايلا راضيا في قباله، و يقابله الإدبار و الردّ-. وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً- ۲۴/۴. أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ‏- ۹/۱۰۴. غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ‏- ۴۰/۳. فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ‏- ۳/۳۷. وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ‏- ۳/۸۵. إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‏- ۵/۲۷. رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ‏- ۲/۱۲۷ و التمايل و الرضا في التقبّل أشدّ و أزيد من القبول، فانّه يدلّ على مطاوعة و أخذ و تحقّق الفعل، و على هذا قد استعمل في موارد يراد فيها التحقّق و الوقوع و التأكّد:. قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ‏- ۹/۵۳

و دیگران هم «قَبُول» و «قَبُول» را در یک معنا دانسته‌اند؛ مثلا: قَبِلَ الشي‏ءَ قَبُولًا و قُبُولًا، و الأَخيرة عن ابن الأَعرابي، و تَقَبَّلَه، كِلاهما: أَخذه. و اللَّه عز و جل يَقْبَلُ الأَعمال من عباده و عنهم و يَتَقَبَّلها. و في التنزيل العزيز. أُولئِكَ الَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا، و قال اللحياني: قَبِلْت الهديةَ أَقْبَلُها قَبُولًا و قُبُولًا. و يقال: عليه قَبُول إِذا كانت العين تَقْبَله، و على قَبولٍ أَي تقْبَله العين. ابن الأَعرابي: يقال قَبِلته قَبُولًا و قُبُولًا، و على وجهه قَبُول لا غير، و قَبِلَه بقَبُول حَسَن، و كذلك تقبَّله بقَبُول أَيضاً. و في التنزيل العزيز: فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ‏، و لم يقل بتقبُّل، قال الزجاج: الأَصل في العربية تَقَبَّلها ربها بقَبُول حسَن أَي بتقبُّل حسَن، و لكن قَبُولًا محمول على قوله قَبِلَها قَبُولًا حسَناً، يقال: قَبِلْت الشي‏ءَ قَبُولًا إِذا رَضِيته، و تَقَبَّلْت الشي‏ءَ و قَبِلْته قَبُولًا، بفتح القاف، و هو مصدر شاذ، و حكى اليزيدي عن أبي عمرو بن العلاء: القَبُول، بالفتح، مصدر، قال: و لم أَسمع غيره. قال ابن بري: و قد جاء الوَضُوء و الطَّهُور و الوَلُوع و الوَقُود و عِدَّتُها مع القَبُول خمسة، يقال: على فلان قَبُول إِذا قَبِلَتْه النفس، وفي الحديث: ثم يُوضَع له القَبُول في الأَرض.و هو بفتح القاف المحبة و الرِّضا بالشي‏ء و مَيْلُ النفس إِليه. (لسان العرب، ج‏۱۱، ص۵۴۰)

[۲۵] . و الْمُقَابَلَةُ و التَّقَابُلُ: أن يُقْبِلَ بعضهم على بعض، إمّا بالذّات، و إمّا بالعناية و التّوفّر و المودّة. قال تعالى: مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ‏ [الواقعة/۱۶]، إِخْواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ‏ [الحجر/۴۷].

[۲۶] . و الْقِبْلَةُ في الأصل اسم للحالة التي عليها الْمُقَابِلُ نحو: الجلسة و القعدة، و في التّعارف صار اسما للمكان الْمُقَابَلِ المتوجّهِ إليه للصلاة.نحو: فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها [البقرة/۱۴۴]، و الْقَبُولُ: ريح الصّبا، و تسميتها بذلك لِاسْتِقْبَالِهَا القِبْلَةَ، و قَبِيلَةُ الرأس: موصل الشّؤن.

[۲۷] . أمّا القِبْلَةُ: فهو فعلة لبناء النوع كالجلسة، و يدلّ على نوع خاصّ من المواجهة و التمايل، و هو توجّه مع ميل الى جانب الكعبة و بيت اللَّه الحرام-. وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها …. فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها …. وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ‏- ۲/۱۴۳

[۲۸] . و أمّا القِبَلَ: اسم بمعنى الجانب المقابل، و لا يبعد كونه في الأصل مصدرا أو اسم مصدر-. لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ‏- ۲/۱۷۷. فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها- ۲۷/۱۳. وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ‏- ۵۷/۱۳ يراد الجانب المواجه.

[۲۹] . فأمّا قولهم: لا قِبَلَ لي به، أي لا طاقَة، فهو من الباب، أي ليس هو كما يمكِّنني الإقبال.

[۳۰] .  و لي قِبَلَ فلانٍ كذا، كقولك:عنده. قال تعالى: وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قِبَلَهُ‏ [الحاقة/۹]، فَما لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ‏ [المعارج/۳۶]، و يستعار ذلك للقوّة و القدرة على الْمُقَابَلَةِ، أي: المجازاة، فيقال: لا قِبَلَ لي بكذا، أي: لا يمكنني أن أُقَابِلَهُ، قال:فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها [النمل/۳۷]، أي: لا طاقة لهم على اسْتِقْبَالِهَا و دفاعها.

[۳۱] . و أمّا قَبْلُ و بعد: فيلاحظ فيه معنى المقابلة و المواجهة و ما بعدها، و هذا التعبير يستعمل في موارد يلاحظ فيها الامتداد، حتّى يكون لها وجه مقابل، و عقب آخر بعده. لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ- ۳۰/۴ و هكذا إذا كان في مورد يشار الى امتداد أو جريان ممتدّ في أمر، كما في:. كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏- ۲/۱۸۳. وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ‏- ۳۵/۴ و لا يخفى أنّ الأمر الممتد الجاري لا بدّ أن يكون له طرفان: طرف في مواجهة و مقابلة، و طرف آخر لم يواجه به بل يتوقّع و ينتظر وقوعه أو كالمتوقّع إذا لم يثبت تحقّقه في نظر المخاطب و إن وجد في الخارج، كما أنّ المناط في المواجهة أيضا تحقّقه و المقابلة به و إن كان في زمان سابق، إذا كان مسلّما واقعا في نظر المخاطب-. سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا- ۳۳/۶۲ و قد يكون في أمر لم يقع و لم يتحقّق و لكنّه كالأمر المتحقّق الواقع-. وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَ‏- ۲/۲۳۷. أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ‏- ۲/۲۵۴

[۳۲] . فأمَّا قَبْلُ الذي هو خلافُ بعد، فيمكن أن يكون شاذًّا عن الأصل الذي ذكرناه، و قد يُتَمحَّل له بأن يقال هو مقبلٌ على الزّمان. و هو عندنا إلى الشُّذوذ أقرب.

[۳۳] . (قَبْلُ) يستعمل على أوجه:

الأوّل: في المكان بحسب الإضافة، فيقول الخارج من أصبهان إلى مكّة: بغداد قبل الكوفة، و يقول الخارج من مكّة إلى أصبهان: الكوفة قبل بغداد.

الثاني: في الزّمان نحو: زمان عبد الملك قبل المنصور، قال: فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ‏ [البقرة/۹۱].

الثالث: في المنزلة نحو: عبد الملك قبل الحجّاج.

الرابع: في الترتيب الصّناعيّ. نحو تعلّم الهجاء قبل تعلّم الخطّ،

و قوله: ما آمَنَتْ قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْيَةٍ [الأنبياء/۶]، و قوله: قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها [طه/۱۳۰]، قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ‏ [النمل/۳۹]، أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ‏ [الحديد/۱۶]، فكلّ إشارة إلى التّقدّم الزّمانيّ.

[۳۴] . چند نکته نحوی درباره «قبل»:

قال الخليل: من قَبْلُ و من بَعْدُ غايتان بلا تنوين، (و هما مثل قولك: ما رأيت مثله قط) «۱» فإذا أضفته إلى شي‏ء نصبته إذا وقع موقع الصفة، تقول: جاء قَبْلَ عبدِ الله، و هو قَبْلَ زيدٍ قادم. و إذا ألقيت عليه مِنْ صار في حد الأسماء نحو قولك: من قَبْلِ زيدٍ، فصارت من صفة و خفض قبل ب من فصار قبل منقادا ب من، و تحول من وصفيته إلى الاسمية، لأنه لا تجتمع صفتان. و غلبه من لأن من صار في صدر الكلام فغلب. (كتاب العين، ج‏۵، ص۱۶۶)

[۳۵] . همچنین در کتاب النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص۱۸۰ حدیثی از امیرالمومنین ع روایت شده و سپس تفسیری برای این آیه آمده که معلوم نیست آن تفسیر از امیرالمومنین ع است یا از خود مولف:

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع لَوْ لَا هَوْلُ الْمُطَّلَعِ وَ فِرَاقُ الْأَحِبَّةِ لَطَلَبْنَا الْمَوْتَ‏. وَ فِي تَفْسِيرِ قَوْلِهِ تَعَالَى عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ أَنَّهُ أَعْظَمُ لَذَّاتِ الْجَنَّةِ يَجْلِسُ الْأَحِبَّةُ فِي الْمَكَانِ الْوَاحِدِ كُلُّ وَاحِدٍ عَلَى سَرِيرٍ مِنْ سُرُرِ الْجَنَّة.

جمله اول هم که ایشان به امیرالمومنین ع نسبت داده‌اند در کتب روایی‌ای که اکنون در دست ماست یافت نشد؛ بلکه قریب به این جمله عبارتی از ابوذر نقل شده که بعد از مرگ پسرش بالای قبر او رفت و گفت اگر هَوْلُ الْمُطَّلَعِ نبود از خدا می خواستم که من جای تو می‌مردم. (وَ لَوْ لَا هَوْلُ الْمُطَّلَعِ لَسَرَّنِي أَنْ أَكُونَ مَكَانَك‏؛ الکافی، ج۳، ص۲۵۰)

[۳۶] . البته یکبار از آماده کردن «متکا» برای زنان شهر زلیخا (وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً؛ یوسف/۳۱) و یکبار هم از تکیه کردن حضرت موسی ع بر عصایش (قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها؛ طه/۱۸) سخن به میان آمده که ظاهرا با این تکیه زدن‌ها بر تخت و اریکه متفاوت باشد.

[۳۷] . اگر با توجه به آیات ۵-۶ سوره انسان (إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً؛ عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً)  و تطبیق این دو گروه بر گرو‌های مذکور در سوره واقعه، ابرار را همان اصحاب یمین و عباد الله را همان مقربان بدانیم؛ شاید کسی چنین برداشت کند که آیات ۷ به بعد درباره ابرار است؛ اما با توجه به اینکه می‌دانیم این سوره در وصف اقدام اصحاب کساء رخ داد و کاملا می‌توان اوصاف بعد را ناظر به عباد الله دانست و تردیدی نیست که اصحاب کساء برترین مصادیق مقربان‌اند پس وصفهایی که در ادامه آمده است علی‌القاعده ناظر به مقربان است.

[۳۸] .البته در آنجا نیز از این دو گروه سخن گفته نشده اما بوضوح دو مرتبه مختلف از بهشت توصیف می‌شود که علی‌القاعده بر این دو گروه منطبق می‌گردد.

[۳۹] . و الاتكاء على السرر: فكما في:. وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَيْها يَتَّكِؤُنَ‏- ۴۳/۳۴. مُتَّكِئِينَ عَلى‏ سُرُرٍ مَصْفُوفَةٍ- ۵۲/۲۰. عَلى‏ سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ‏- ۵۶/۱۶ السرر جمع السرير: بمعنى ما يستقرّ عليه جسمانيّا أو روحانيّا، باعتبار كون السرير الجسمانىّ مستورا بالفرش و النمارق و الزرابيّ، و هي كما في السرر الروحانيّة الأصيلة في المورد: في باطن هذه الفرش و تحتها، و سبق أنّ المراد من السرر الروحانيّة: هي الصفات و السرائر الباطنيّة، و هذه السرائر النورانيّة هي الّتى يستند اليها المؤمن و يتّكئ عليها في عوالم ما وراء المادّة، و ليس العيش فيها إلّا مستندا على هذه السرائر.

[۴۰] . درباره مطلب ایشان در آخرین پاورقی احادیث همین جلسه نکته‌ای گذشت.

[۴۱] . «مُتَّكِئِينَ عَلَيْها» أي مستندين جالسين جلوس الملوك «مُتَقابِلِينَ» أي متحاذين كل واحد منهم بإزاء الآخر و ذلك أعظم في باب السرور و المعنى أن بعضهم ينظر إلى وجه بعض لا ينظر في قفاه لحسن معاشرتهم و تهذب أخلاقهم.

[۴۲] . «مُتَقابِلِينَ» حال آخر منه أو من ضمير «مُتَّكِئِينَ» و تقابلهم كناية عن بلوغ أنسهم و حسن عشرتهم و صفاء باطنهم فلا ينظرون في قفاء صاحبهم و لا يعيبونه و لا يغتابونه.

[۴۳] . قلنا إنّ السُرُر عبارة في عالم ما وراء المادّة: عن السرائر و الصفات القلبيّة الخالصة الّتى يطمأنّ عليها النفس و يزول عنه الاضطراب و الوحشة و يعلو مقامه الروحانىّ… و أمّا هذه الآية الكريمة: فهي في رابطة المقرّبين الّذين هم في طمأنينة و في مقام مستقرّ عند ربّهم، و صفاتهم راسخة ثابتة، و نفوسهم فانية في قبال نور الحقّ، و باقية بالحقّ و على الحقّ، فهم متّكئون على سرر مستحكمة مطمئنّة موضونة. و التقابل: هو حصول مواجهة مع تحقّق تمايل بينهم، و هذا إشارة الى وجود المؤانسة و المصاحبة و المرافقة التامّة بينهم، و هذا المعنى يوجب تكميل الرحمة و النعمة و العيشة الروحانيّة التامّة في حقّهم.

بازدیدها: ۷۸

One Reply to “۹۸۳) مُتَّكِئینَ عَلَیها مُتَقابِلینَ”

  1. بازتاب: 247) يا بَني‏ آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما س

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*