۹۹۶) وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ

۲۸ رمضان- ۳ شوال ۱۴۴۱

ترجمه

و [درختان] موز خوشه‌خوشه روی هم؛

یا: و درختان ام غیلان [= مغیلان؛ خارشتر] خوشه‌خوشه روی هم؛

اختلاف قرائت

طَلْحٍ / طَلْعٍ

عموما این کلمه را به صورت «طَلْحٍ» قرائت کرده‌اند؛

اما بر اساس روایاتی از امیرالمومنین ع و عبدالله بن مسعود و امام صادق ع به صورت «طَلْعٍ» هم قرائت شده است.

مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۰[۱]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۸۱[۲]؛ معجم القراءات ج۹، ص۲۹۹[۳]

نکات ادبی

طَلْحٍ

برخی بر این باورند که ماده «طلح» در اصل در دو معنای متفاوت به کار می‌رود[۴] یکی کلمه «طَلْح» است که نام درختی است که مفرد آن به صورت «طلحة» می‌باشد[۵]؛ و دیگری در معنای لاغری و مانند آن است چنانکه به شتری که در اثر طی مسیر طولانی لاغر شده باشد «ناقةٌ طِلْح أسفارٍ» گویند و یا به رده‌ای از میمون‌های لاغر «طِلْح» گویند؛ واین ماده به صورت «طلاح» به عنوان نقطه مقابل «صلاح» به کار می‌رود گویی دلالت بر بدحالی و یک نوع لاغری دارد. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۴۱۸[۶]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۲۲[۷]). اما دیگران هردو را به همین معنای اخیر برگردانده‌اند؛ با این توضیح که آن درخت همان درخت معروف به أمّ‌غیلان (عامیانه: مغیلان؛ درخت بزرگى از گونه خارداران كه معمولًا خوراك شتران است و ظاهرا به همین مناسبت در فارسی به «خارشتر» معروف شده است) است که چون تنه و شاخه‌هایش با اینکه محکم است لاغر می‌باشد این ماده که دلالت بر لاغری و خفت و دارد بر آن اطلاق شده (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۱۰۶[۸]) و به تعبیر دیگر گفته‌اند معنای محوری این ماده دلالت دارد بر غلظت همراه با امتداد؛ چنانکه این مساله در این درخت (که درختی حجازی است با شاخه‌های بلند و سر به آسمان کشیده و برگهای اندک و ساقه بزرگی که به خاطر کثرت شاخه‌ها و تیغ‌هایش کسی نمی‌تواند بدان دست بزند؛ و البته سایه‌ای خنک و مرطوب دارد) نیز مشاهده می‌شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۳۴۵)

کلمه «طَلْح» در زبان عربی هم برای اشاره به باقیمانده آب کدری که در حوض می‌ماند اطلاق می‌شود و هم برای اشاره به نام یک درخت (لسان العرب، ج‏۲، ص۵۳۲) و اهل لغت و تفسیر تقریبا اتفاق نظر دارند که در آیه شریفه برای اشاره به یک درخت است؛ اما درباره اینکه آن درخت چیست اختلاف است. خلیل با اینکه ابتدا بیان می‌کند که این همان درخت «ام غیلان» است، اما تذکر داده که در این آیه به معنای درخت موز است (كتاب العين، ج‏۳، ص۱۷۰[۹]) و بسیاری از اهل لغت آن را در هر دو معنای درخت موز و ام غیلان معرفی کرده‌اند. امروزه درخت خارشتر در زیر رده درختان اقاقیا رده‌بندی می‌شود و غالبا آنچه به اسم خارشتر یا ام غیلان (که ظاهرا امروزه به آن السنط الصمغي گویند) برگهایش بسیار ریز و خارهایش نمایان‌تر است؛ اما اغلب درختانی که با نام اقاقیا معروفند اگرچه خارهای بزرگ و برگهای کوچکی دارند اما برگهایشان از خارها نمایان‌تر است؛ توضیحاتی که ابن منظور در توضیف «طلح» آورده نیز موید رده‌بندی اینها در یک رده است (لسان العرب، ج‏۲، ص۵۳۲[۱۰]) و در دایرة‌المعارف ویکی‌پیدای عربی نیز برای توضیح کلمه «طلح» هم کلمه «السَنْط» (که برای خارشتر و ام مغیلان به کار می‌رود) و هم کلمه «الأَكاسيا أو الأقاقيا» آمده است؛ اما درباره اینکه چرا این کلمه برای اشاره به درخت موز که اساسا خار ندارد وبرگهای بسیار بزرگی دارد و ظاهرا با این درختان بسیار متفاوت است به کار می‌رود توضیحی یافت نشد؛ و مرحوم مصطفوی هم فقط احتمال را داده که به خاطر معنای لاغری‌ای که در این ماده هست و حالت کشیده‌ای که میوه موز دارد شاید این کلمه برای این درخت هم به کار رفته باشد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۱۰۶[۱۱]) اما چیزی که شاید رواج معنای درخت موز را در خصوص این آیه جدی‌تر کرده توصیف آن به «منضود» است که این حالت خوشه‌خوشه روی هم که حتی مانع دیدن ساقه درخت می‌شود مشخصا در درخت موز خیلی نمود دارد.

ماده «طلح» تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

طَلْعٍ

درباره ماده «طلع» هم قبلا بیان شد که این ماده در اصل دلالت بر ظهور و بروز می‌کند و برخی تاکید کرده‌اند ظهوری است که همراه با بالا آمدن و علو است چنانکه «طلوع» خورشید زمانی است که خورشید بالا می‌آید و خود را نمایان می‌سازد؛ و «طَلع» به شکوفه‌های درخت خرما ویا اولین میوه‌های این درخت می‌گویند از این جهت که در بالای درخت واقع شده و بر کل درخت مشرف است: «وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَة» (انعام/۹۹) «نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ»‏(شعراء/۱۴۸) «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضيدٌ» (ق/۱۰) و ظاهرا به همین مناسبت در مورد شکوفه‌های درخت جهنمی نیز تعبیر «طلع» به کار برده شده است: «إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ في‏ أَصْلِ الْجَحيمِ؛ طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ» (صافات/۶۴-۶۵)

جلسه ۸۵۰ http://yekaye.ir/ale-imran-3-179/

مَنْضُودٍ

درباره ماده «نضد» قبلا بیان شد که در اصل دلالت دارد بر انضمام چیزی به چیز دیگر به نحو کاملا چسبیده و در کنار هم، خواه روی هم باشد یا در کنار هم؛ به تعبیر دیگر، ضمیمه و به هم ملحق کردن بین اجزای یک چیز ویا اشیای مختلف به نحوی که شبیه یک چیز واحد به نظر برسد. «النَّضَد» به تختی گویند که کالاها را روی آن قرار می دهند و احتمالا تعبیر «طلع نضید» [شکوفه‌های به‌هم‌پیوسته یا خوشه‏هاى روى هم چيده] از این کلمه استعاره گرفته شده است ویا «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» [موزِ روی هم چیده شده] (واقعة/۲۹) از باب تشبیه به ابر متراکم است. و بر اساس قرائتی از آیه ۲۹ سوره واقعه که به صورت «وَ طَلْعٍ مَنْضُودٍ» قرائت شده معنایش شبیه همین «طلع نضید» خواهد بود.

جلسه ۸۶۹ http://yekaye.ir/hood-11-82/

شأن نزول

الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۶[۱۲]

حدیث

۱) الف. از امیرالمومنین ع روایت شده است که شخصی نزد ایشان قرائت کردند: «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ». ایشان فرمودند: طلح (خار مغیلان) چه شأنی دارد.؟! بلکه همان «طلع» (شکوفه) است همانند آیه‌ای که می‌فرماید «درخت خرمایی که شکوفه‌هایش لطیف است» (شعراء/۱۴۸).

به ایشان عرض شد که آیا [متن مصحف را] تغییرش ندهیم؟!

فرمودند: خیر. امروزه نه تغییری داده شود و نه تحریکی شود (تحولی انجام شود).

مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۰

وَ رَوَتِ الْعَامَّةُ عَنْ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَرَأَ عِنْدَهُ رَجُلٌ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ.

فَقَالَ مَا شَأْنُ الطَّلْحِ إِنَّمَا هُوَ وَ طَلْعٍ كَقَوْلِهِ «وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ».

فَقِيلَ لَهُ أَ لَا نُغَيِّرُهُ؟

فَقَالَ إِنَّ الْقُرْآنَ لَا يُغَيَّرُ الْيَوْمَ وَ لَا يُحَرِّك [يُحَوَّلُ]. رَوَاهُ عَنْهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ ع وَ قَيْسُ بْنُ سَعْدٍ.

این روایت با سندهای متعدد در کتب اهل ست آمده است؛ از جمله در: الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۷[۱۳]؛ جامع البيان (طبری)، ج‏۲۷، ص۱۰۴[۱۴]؛ الكشف و البيان (ثعلبی)، ج‏۹، ص۲۰۷[۱۵]؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏۱۸، ص۲۰۸-۲۰۹[۱۶].

ب. یعقوب بن شعیب می‌گوید:

نزد امام صادق ع قرائت کردم: «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ: و موزهای خوشه‌خوشه روی هم»

فرمودند: خیر؛ وَ طَلْعٍ مَنْضُودٍ: و شکوفه‌های روی هم»

مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۰

وَ رَوَاهُ أَصْحَابُنَا عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ شُعَيْبٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ.

قَالَ لَا وَ طَلْعٍ مَنْضُودٍ.[۱۷]

تبصره:

برخی از این گونه روایات برداشت تحریف قرآن کرده‌اند؛ و عجیب‌تر اینکه با اینکه سندهای متعدد و اصلی این روایت عمدتا در کتب اهل سنت است اعتقاد به تحریف قرآن را به شیعه نسبت داده‌اند؛ که ان شاء الله در قسمت تدبر درباره اینکه اینها نوعی از اختلاف قرائت بوده توضیحات بیشتری خواهد آمد.

 

۲) روایت شده است که امام صادق ع به صورت «و طلع منضود» قرائت کردند و فرمودند [منضود]‌ یعنی روی هم انباشته شده.

تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۴۸

وَ قَرَأَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع «وَ طَلْعٍ مَنْضُودٍ» قَالَ بَعْضُهُ إِلَى بَعْضٍ.

تبصره:

در نسخه کنونی تفسیر قمی (و نیز در نقل و در تفسیر برهان کنونی (ج۵، ص۲۶۰) از تفسیر قمی) عبارت فوق به صورت «و طَلْحٍ مَنْضُودٍ» ثبت شده؛ اما در تمامی نقل‌های دیگری که از تفسیر قمی شده (بحار الأنوار، ج‏۸، ص۱۳۴؛ تفسير نور الثقلين، ج‏۵، ص۲۱۵؛ تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۲۹)

 

۳) از امیرالمومنین ع روایت شده است که درباره «و طَلْحٍ مَنْضُودٍ» فرمودند: مقصود همان موز است.

الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۷؛ جامع البيان (طبری)، ج‏۲۷، ص۱۰۴[۱۸]

و أخرج عبد الرزاق و الفريابي و هناد و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن مردويه عن على بن أبى طالب رضى الله عنه:

في قوله «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» قال هو الموز.[۱۹]

تدبر

۱) «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ»

درباره اینکه مقصود از «طلح» چیست دو معنای مشهورش یکی این است که درختان موزی باشد؛ و دوم درختان ام غیلان [= مغیلان؛ خارشتر] که ظاهرا گونه‌ای از درخت اقاقیا به حساب می‌آید (توضیح بیشتر در نکات ادبی)؛ به لحاظ لغت کاربرد کلمه این کلمه در زبان عربی بیشتر برای اشاره به دومی است؛ اما از صدر اسلام این آیه را بیشتر بر درخت موز تطبیق کرده‌اند؛ چنانکه هم از حضرت امیر ع (حدیث۳) و هم از ابن عباس و ابوسعید خدری و حسن بصری و قتاده این مطلب که مقصود در حت موز است نقل شده؛ و از ابن زید نقل شده که تسمیه درخت موز به طلح در میان اهل یمن رایج بوده است. (الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۷[۲۰]؛ جامع البيان (طبری)، ج‏۲۷، ص۱۰۴[۲۱]) چیزی که شاید رواج معنای درخت موز را در خصوص این آیه جدی‌تر کرده توصیف آن به «منضود» است که این حالت خوشه‌خوشه روی هم بودن و انباشته بودن در خصوص میوه موز معروف است؛ و اتفاقا در نقلی از ابن عباس و نیز از مجاهد بر همین مساله تاکید شده است (جامع البيان (طبری)، ج‏۲۷، ص۱۰۴[۲۲]؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۷[۲۳]) و اگر برای اشاره به برگ درخت (و نه میوه‌اش)‌باشد باز این حالت انباشته و متراکم بودن در برگهای درخت موز خیلی واضح است (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۰۵[۲۴]) و مرحوم طبرسی نیز بعد از اینکه روایتی از امام صادق ع را نقل کرده در جملاتی که بیشتر به نظر می‌رسد توضیحات خود وی باشد تا ادامه حدیث، توضیح داده که «منضود» یعنی انباشته بودن روی هم میوه‌هایش به نحوی که حتی مانع دیدن ساقه درخت ‌شود (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۰[۲۵]) که این نیز مشخصا در خصوص درخت موز (هم در مورد میوه‌اش و هم در مورد برگهایش) خیلی نمود دارد؛ هرچند تمایل اهل لغت (مانند ابوعبید و فراء و زجاج) بیشتر بر این بوده که آن را همان درخت ام غیلان (خارشتر؛ و در مجموع از رده درختان خاردار بزرگ که البته سایه دلپذیر و بوی دل‌انگیزی دارد) معرفی کنند؛ واین قول به معدودی از مفسران صدر اسلام مانند حسن بصری هم نسبت داده شده است (الجامع لأحكام القرآن، ج‏۱۸، ص۲۰۸[۲۶])  و البته به نظر می‌رسد که ذهنیتی که مانع پذیرش ام غیلان به عوان مصداق این کلمه بوده خاردار بودن این درخت است که احساس می‌کرده‌اند تناسبی با بهشتی بودنش ندارد و از این رو برخی از اهل لغت تاکید کرده‌اند که علی‌القاعده گونه بهشتی آن بدون خار خواهد بود؛ و مطلبی که در حدیث۵ جلسه قبل گذشت نیز می‌تواند موید این سخن باشد.

البته چنانکه در بحث از آیه قبل هم گذشت تعابیری مانند «سدر مخضود» و «طلح منضود» می‌تواند اشاره به برخی حقایق ماورایی باشد، نه صرف یک درخت مادی؛ چنانکه مرحوم مصطفوی بر این باور است که با توجه به اینکه ماده «طلح» دلالت بر یک حالت خفت و سبکی و لاغری دارد و «نضد» دلالت بر یک حالت تراکم و انبوهی دارد؛ ‌چه‌بسا این تعبیر دلالت دارد که آنان از سویی از بار گناه آسوده و سبکبارند و از سوی دیگر این سبکباری‌شان همراه است با غرق شدن در انبوهی از الطاف الهی که آنان را در حالی سبکبارانه دربرمی‌گیرد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۱۰۶-۱۰۷[۲۷])

 

۲) «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ»

کلمه «طلح» در برخی از قرائات نقل شده از امیرالمومنین ع، ابن مسعود و امام صادق ع به صورت «طلع» قرائت شده است. در حالی که باید توجه کرد که قرائت «طلع» به معنای نفی قرائت «طلح» نیست؛ و بهترین شاهد بر این مدعا آن است که اولا هم خود حضرت امیر ع و هم ابن مسعود  و هم امام صادق ع که قرائت «طلع» به ایشان نسبت داده شده، قرائت «طلح»  هم داشته‌اند (چنانکه هرسه نفر اینها در سند بسیاری از قرائات سبعه، که تک تک حروف و عبارتها را با دقت به نحو استاد و شاگردی از هم می‌گرفته‌اند و به نحو متواتر روایت شده‌اند وجود دارند؛ لااقل قرائت حفص از عاصم به حضرت امیر؛‌و قرائت شعبه از عاصم به ابن مسعود و قرائت حمزه از طریق امام صادق ع بوده است؛ و در تمام قرائات سبعه به صورت «طلح» قرائت شده است) و ثانیا در روایات دیگری که از این افراد نقل شده آنها در مقام توضیح معنای «طلح منضود» ‌برآمده‌اند مانند حدیث۳.

نکته تخصصی درباره اختلاف قرائات و مصاحف قرآن کریم

قبلا در جلسه ۶۶۰  و پیش از آن درباره اختلاف قرائات و مصاحف قرآن کریم توضیحاتی ارائه شد؛ و بیان شد که قرآن کریم با قرائات مختلفی بر پیامبر اکرم ص نازل شد و تفاوت این قرائات منحصر در اعراب و نقطه نبود؛‌ بلکه در بسیاری از اوقات حروف و کلمات و عبارات این قرائتها متفاوت بود؛ و بدین سان صحابه مصاحف متعددی نوشته بودند؛ و اقدام مهمی که در زمان عثمان با عنوان جمع‌آوری مصحف معروف است، بیش از اینکه جمع‌آوری باشد یکسان‌سازی مصاحف بود: متنی آماده شد که تا حدی ظرفیت برخی از قرائات را داشته باشد و همه‌جا توزیع شد؛ سپس با دستور حکومتی، سوزاندن و نابود کردن مصاحفی که مشتمل بر بقیه قرائات باشد آغاز گردید و مردم ملزم به کنار گذاشتن قرائات متفاوت با این متن شدند؛ که این موج اعتراضات مهمی را در بلاد اسلامی رقم زد (چنانکه یکی از مهمترین سرفصل‌های اعتراض به عثمان که نهایتا به قتل او منجر شد همین بود)؛ و البته با اهتمام برخی از اصحاب، بویژه عبدالله ابن‌مسعود و پیروانش و نیز در پی قتل عثمان، این پروژه در آن زمان ناموفق ماند؛‌ اما با فشارهای حکومتهای اموی و جریاناتی که رخ داد نهایتا این قرائاتِ غیرمطابق با مصحف عثمانی به عنوان قرائات شاذ معروف شدند؛ وبا اقدامات حکومتی ابن‌مجاهد در قرن چهارم (که نه‌تنها بر ترویج فقط این هفت قرائتی که وی پسندیده بود اصرار می‌ورزید و سایر قرائات مطابق با مصحف عثمانی را به عنوان قرائت شاذ معرفی می‌کرد؛‌ بلکه مطلقا اجازه قرائت مخالف مصحف عثمانی را نمی‌داد و حتی بسیاری از بزرگان سرشناس اهل سنت مانند ابن‌شنبوذ را که به قرائت قرآن بر اساس قرائات متفاوت با مصحف عثمانی اهتمام داشتند بشدت مجازات و وادار به نوشتن توبه‌نامه کرد؛ ر.ک: تاریخ بغداد، ج۲، ص۱۰۳[۲۸]) حذف اینها بسیار جدی‌تر و رواج آنها در میان طبقات قراء متوقف شد؛ ولی خوشبختانه بسیاری از آن قرائات در متون حدیثی ویا تفسیری‌ای که بویژه قبل از زمان ابن‌مجاهد نوشته شده بود، باقی مانده بود.

متاسفانه بعد از رواج صنعت چاپ و گسترش نسخه‌های واحد قرآن بر اساس قرائت حفص از عاصم در بلاد شرق جهان اسلام توجه به این قرائات مختلف در فضای عمومی جامعه و حتی در بسیاری از فضاهای عمومی اهل علم کم‌رنگ شد؛ و همین زمینه این را مهیا کرد که برخی از اخباریون شیعه مانند سید نعمت الله جزائری و محدث نوری که با اصل تعدد قرائات و سنت‌های جدی انتقال استاد-شاگردی قرائات ناآشنا بودند بر اساس برداشتی اشتباه از حدیثی در کتاب شریف کافی (که می‌فرمود قرآن بر حرف واحد نازل شده*) گمان کردند تنها یک قرائت توسط پیامبر اکرم ص به مردم عرضه شده؛ و خود این تعدد قرائات سبع و عشر را به مثابه تحریف قرآن قلمداد کردند؛ و بویژه اشاره به این قرائاتی که تفاوتهای بارزی با مصحف عثمانی داشت در روایات اهل بیت ع را مصداق بارز تذکر اهل بیت ع به تحریف قرآن قلمداد نمودند! غافل از اینکه خود اهل بیت ع، حتی در نمازهای واجبشان خود سوره حمد را هم به قرائت‌های مختلف قرائت می‌کردند (که قرائت «ملک» و «مالک» در آيه ۴ سوره حمد از معروفترین مصادیق آن است) که بخوبی نشان می‌دهد آنها که اینها را نازل شده از جانب خداوند متعال می‌دانستند و حتی یکبار کسی از ایشان نپرسید که کدام قرائت درست است (که بخوبی نشان می‌دهد که اصحاب اهل بیت ع هم همه قرائات را نازل شده از جانب خداوند می دانستند).

در واقع، روایات مذکور، برخلاف آنچه این اخباریون پنداشتند و دشمنان شیعه در بوق و کرنا کردند، عمدتا از باب تاکید بر حفظ قرائاتی بود که در جریان یکسان‌سازی مصاحف در شرف فراموش شدن قرار گرفته بود؛ ‌و این امری است که نه فقط توسط اهل بیت ع و جریان شیعه، بلکه توسط بسیاری از بزرگان صحابه و تابعین انجام می‌شد و کتب حدیثی و تفسیری معتبر نزد اهل سنت (از جمله صحیح بخاری و صحیح مسلم) مملو است از این قرائاتی که با مصحف عثمانی موافقت ندارد. (ترفندی که متاخرین اهل سنت در این موارد می‌زنند این است که اصطلاحی جعل کرده‌اند به نام منسوخ التلاوة؛ و می‌گویند اینها قرائاتی بوده که تلاوتش منسوخ شده است اما حکمش باقی است! بدون اینکه حتی یک مورد نشان دهند که آن تلاوت توسط پیامبر نسخ شده باشد (توضیح در جلسه ۵۶۱-۲)؛ و عجیب‌تر اینکه وقتی شبیه همین قرائات را در احادیث شیعه می‌بینند شیعه را متهم به تحریف قرآن می‌کنند).

البته‌ سخنان آن دسته از اخباریون درباره نسبت تحریف به قرآن توسط عموم علمای شیعه و حتی برخی دیگر از بزرگان اخباری مانند شیخ حر عاملی بشدت مورد انتقاد قرار گرفت، اما هرچه باشد بهانه‌ای به دست دشمنان شیعه داد که وجود این سخنان در کنار آن روایات در کتب شیعه را به عنوان اینکه شیعه معتقد به تحریف قرآن است برجسته کنند؛ در حالی که در اغلب موارد (همانند آیه محل بحث) سندهای متعدد و اصلی این روایت عمدتا در کتب اهل سنت بسیار بیشتر است تا در کتب شیعه.

یکی از اموری که موجب دامن زدن به تلقی تحریف از این روایات می‌شده این است که متن برخی از روایات (شبیه حدیث۱.الف) به گونه‌ای است که گویی امام معصوم ع قرائت رایج در مصحف عثمانی را تخطئه می‌کند؛ اما حقیقت این است که این مطلب در بسیاری از نقل‌هایی که در کتب خود اهل سنت هم آمده وجود دارد شبیه همین حدیث محل بحث (یعنی اگر لازمه این روایات تحریف قرآن باشد خود اهل سنت هم به چنین باوری متهم‌اند)؛ و حقیقت این است که مخصوصا در دوره‌های بعد از قرن چهارم که قرائات غیرمطابق با مصحف عثمانی مورد بی‌مهری قرار گرفته بود، تحلیل این گونه احادیث برای خود اهل سنت هم چالش‌آفرین بوده و انسان در آثار آنان نیز با انواع تحلیل‌های عجیب و غریبی مواجه می‌شود که هیچ سازگاری‌ای با متن حدیث ندارد ارائه شده است. (مثلا در خصوص تحلیل همین حدیث محل بحث؛ ر.ک: مفاتیح الغیب (فخر رازی)، ج۲۹، ص۴۰۵[۲۹]).

اما اگر کسی از وجود تعدد قرائات و تاریخ آن در سه چهار قرن صدر اسلام باخبر باشد و به تفاوت جریان یکسان‌سازی مصاحف، و به تعبیر دقیق تر، ترویج یک مصحف استاندارد (که با اعتراض مهمی از جانب اهل بیت ع مواجه نشد) با حذف سایر قرائات و احراق سایر مصاحف (که مورد اعتراض شدید اهل بیت ع و بسیاری از صحابه واقع شد) توجه کند وجه صدور این روایات را (که هم در کتب شیعه و هم در کتب اهل سنت وجود دارد) بسهولت متوجه می‌شود:

یکبار در فضای عمومی یک مصحف را به صورت استاندارد ترویج می‌کنند که آموزش اولیه قرآن (و به تبع آن عمده آموزش‌ها) بر اساس آن انجام شود، که این لزوما چیز بدی نیست؛ اما اینکه به این بهانه، برخی قرائت‌های دیگر را که افراد از خود پیامبر اکرم ص شنیده‌اند، حذف، و قرائت آن را ممنوع اعلام شود و مصحف‌هایی که مشتمل بر این قرائات بوده سوزانده واز دسترس همگان خارج شود هیچ توجیهی ندارد مگر مبارزه با برخی از آموزه‌های قرآن!

در این فضا بود که اهل بیت ع و بسیاری از صحابه معروف مانند ابن مسعود، عبدالله بن ابی، ابن عباس، و …، با اینکه خودشان جزء ‌معلمان و سلسله راویان همین قرائت‌های مطابق با مصحف عثمانی بوده‌اند (یعنی عملا به جریان رواج مصحف استاندارد کمک می‌کرده‌اند)، در موقعیت‌هایی بر قرائت برخی از آیات بر اساس قرائات دیگر اصرار می‌ورزیدند تا مردم قرآنِ نازل شده از سوی خداند متعال را در مصحفی که رایج شده و ظرفیت برخی از قرائات را ندارد، منحصر ندانند؛ و این قرائات متفاوت با متن مصحف عثمانی را هم به عنوان وحی نازل شده از جانب خداند متعال قبول کنند؛ هرچند مخاطبی که فقط با یک قرائت انس گرفته، گاه می‌پندارد که پس حتما قرائت متن مصحف رایج نادرست است‌ چنانکه گاهی درصدد برمی‌آمدند که متن مصحف رایج را تغییر دهند؛ که ائمه اطهار علیهم‌السلام با این کار هم بشدت مخالفت می‌کردند.

خلاصه کلام اینکه:

بعد از اینکه مصحفی که امیرالمومنین ع جمع کرد – که حاوی همه قرائات بود و اندک حرفی از قرائات نازل شده بر پیامبر ص، از آن فروگذار نشده بود- مورد بی‌اعتنایی واقع شد، اهل بیت علیهم‌السلام فرمودند جز علی ع کسی نمی‌تواند ادعا کند که کل قرآن [یعنی تمام قرائات آن] را جمع کرده است (ر.ک: جلسه ۳۷۵ http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-17/)؛ و تا زمانی که قائم ما قیام کند کسی آن مصحف جامع را نخواهد دید (الكافي، ج‏۲، ص۶۳۳[۳۰])؛ اما این بدان معنا نبوده که تحریف و دستکاری‌ای در این مصحف رایج رخ داده است؛ ‌از این رو خودشان غالبا همان قرائت منطبق بر مصحف عثمانی را می‌خواندند و تعلیم می‌دادند و تفسیر می‌کردند؛ و در حالی که اصرار داشتند همین مصحفی که به طور یکسان در دست همه قرار گرفته‌ به همین صورت باقی بماند و تا زمان قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف هیچ تغییری نکند، مواظب هم بودند که مبادا بقیه قرائات یکسر به فراموشی سپرده شود و گاه وبی‌گاه به مناسبت‌های مختلف، به برخی از قرائاتی که در این مصحف کنونی وجود ندارد اشاره می‌کردند؛ ‌قرائاتی که بسیاری از آنها نه فقط توسط ایشان، بلکه توسط صحابه دیگری همچون ابن مسعود و ابن عباس و … نیز تعلیم داده می‌شد و در کتب معتبر نزد اهل سنت هم موارد فراوانی از آنها یافت می‌شود.

* پی‌نوشت

در کتاب شریف کافی (ج۲، ص۶۳۰) حدیثی است که شخصی به امام صادق ع عرض می‌کند که «مردم می‌گویند که قرآن بر سبعة احرف نازل شده است؛ و امام ع پاسخ می‌دهند که دشمنان خدا دروغ می‌گویند، بلکه بر حرفی واحد از نزد خدایی واحد نازل شده است: كَذَبُوا أَعْدَاءُ اللَّهِ وَ لَكِنَّهُ نَزَلَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ مِنْ عِنْدِ الْوَاحِد[۳۱].

اگر کسی با تحولات اجتماعی‌ای که تا زمان امام صادق ع رخ داده بود، آشنا باشد، بین این حدیث و احادیث متعددی که از خود امام صادق ع و بلکه از شخص پیامبر اکرم ص درباره نزول قرآن به سبعة أحرف روایت شده (مثلا در خصال، ج۲، ص۳۵۹ احادیث۴۳ و ۴۴[۳۲]) منافاتی نمی‌بیند. در قرون اول و دوم هجری، این تلقی غلطی از حدیث معروف نبویِ «نزل القرآن علی سبعة أحرف» در میان بسیاری از مسلمانان رایج شده بود که مقصود از این حدیث این است که هرجا بیان عبارتی از عبارات قرآن برای شما دشوار بود، می‌توانید مترادف آن را بگویید؛ و این را به پیامبر ص نسبت می‌دادند، و روال برخی از صحابه هم همین بوده است! و در مقابل، همه قرائاتی را که با سند متصل به پیامبر می‌رسید «حرف واحد» قلمداد می‌کردند چنانکه مثلا از سفیان بن عیینة ( در قرن دوم) می پرسند: اختلاف قرائت مدنیین و عراقیین آیا از سبعة أحرف است؟ می گوید: خیر، سبعة أحرف این است که خودت برای کلمه قرآن، مرادف قرائت کنی (فتح الباري لابن حجر ج۹، ص۳۰: وَقد أخرج بن أَبِي دَاوُدَ فِي الْمَصَاحِفِ عَنْ أَبِي الطَّاهِرِ بن أبي السَّرْح قَالَ سَأَلت بن عُيَيْنَةَ عَنِ اخْتِلَافِ قِرَاءَةِ الْمَدَنِيِّينَ وَالْعِرَاقِيِّينَ هَلْ هِيَ الْأَحْرُفُ السَّبْعَةُ قَالَ لَا وَإِنَّمَا الْأَحْرُفُ السَّبْعَةُ مِثْلُ هَلُمَّ وَتَعَالَ وَأَقْبِلْ أَيَّ ذَلِكَ قلت أجزأك قَالَ وَقَالَ لي بن وَهْبٍ مِثْلَهُ). در چنین فضایی ائمه اطهار با این تلقی غلط از آن روایت نبوی درگیر می‌شوند، و اصرار دارند فقط همان حرف واحد (یعنی فقط مواردی که عینا از خود پیامبر ص نقل شده) قرآن است؛ و با تلاش ائمه ع و همراهی برخی از بزرگان اهل سنت، در قرون سوم و چهارم کم‌کم این فضا اصلاح می‌شود و دیگر کسی به خود اجازه نمی‌داده که با استناد به این روایت، چنان اقدام ناصوابی انجام دهد. در واقع، چون زمینه صدور این روایت از قرن چهارم به بعد منتفی شده بود، بسیاری از افراد در قرون بعدی این روایت را به اشتباه بر انکار قرائات متعدد حمل کردند؛ در حالی که اهل فن می‌دانند که در متواتر بودن ده‌تا ویا دست کم هفت‌تای از قرائات تا شخص پیامبر اکرم ص کوچکترین تردیدی وجود ندارد؛ و تفاوت قرائت ملک و مالک در سوره حمد از واضح‌ترین مصادیق رواج آنهاست.

 

 


[۱] . روت العامة عن علي (ع) أنه قرأ عنده رجل «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» فقال ما شأن الطلح إنما هو و طلع كقوله وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ فقيل له أ لا تغيره فقال إن القرآن لا يهاج اليوم و لا يحرك رواه عنه ابنه الحسن و قيس بن سعد؛ و رواه أصحابنا عن يعقوب بن شعيب قال قلت لأبي عبد الله (ع) «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» قال لا و طلع منضود.

[۲] . و عليّ و جعفر بن محمد و عبد اللّه: بالعين، قرأها على المنبر.

[۳] . قرأ الجمهور «وطلح» بالحاء. وقرأ علي بن أبي طالب وجعفر بن محمد وعبد الله بن مسعود «وطلعٍ» بالعين. قال ابن خالويه: «قرأها علي بن أبي طالب رضي الله عنه على المنبر، فقيل له: أفلا تغيره في المصحف، قال: ماينبغي للقرآن أن يهاج، أي لايغير…» والطلع: هو الموز، وقيل إن عليا أول من غرسه بالمدينة.

[۴] . البته برخی معنای «نعمت» هم برای این ماده ذکر کرده‌اند؛ و حتی مرحوم مصطفوی هم تلاش کرده ربطی بین معنای نعمت و ماده اصلی آن بیابد (و أمّا النعمة: فانّ الهزال و اللطف في البدن من أعظم الأسباب في حصول التوفيق و السلوك الى الخير و الصلاح و الشدّة في العمل و الاستقامة في سبيل الحق، إذا كان توأما بالصلابة و السلامة.فلطف البدن نعمة و توفيق في نفسه يوجب كثرة الثمر و يلازم العافية و السلامة و دوام العمل، و في قباله: السمن و الثقل، فانّ حمل الزائد على مقدار اللزوم و الحاجة تكلّف و زحمة. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۱۰۶) اما خلیل تذکر داده که این یک سوءبرداشت از یکی از اشعار جاهلی بوده که وی می‌خواسته به مکانی که دارای این درخت است اشاره کند نه خود نعمت: «و ذو طَلَح: موضع: قال: «و رأيت المرء عمرا بطَلَح‏» قال بعضهم: رأيته ينعم بنعمة، و هو غلط، إنما عمرو هذا بموضع يقال له: ذو طَلَح، و كان ملكا. (كتاب العين، ج‏۳، ص۱۷۰) و ابن منظور این نزاع را چنین شرح داده است: و الطَّلَحُ، بالفتح: النِّعْمةُ؛ قال الأَعشى: «كم رأَينا من أُناسٍ هَلَكوا / و رأَينا المَلْكَ عَمْراً بِطَلَحْ‏ / قاعداً يُجْبَى إِليه خَرْجُه / كلُّ ما بينَ عُمَانٍ فالمَلَحْ‏» قال ابن بري: يريد بعمرو هذا عمرو بن هند؛ حكى الأَزهري عن ابن السكيت أَيضاً قال: قيل طَلَحٌ في بيت الأَعشى موضع. قال و قال غيره: أَتى الأَعشى عمراً و كان مسكنه بموضع يقال له ذو طَلَحٍ، و كان عمرو ملكاً ناعما فاجتزأَ الشاعر بذكر طَلَحٍ دليلًا على النعمة، و على طَرْح ذي منه، قال: و ذو طَلَح هو الموضع الذي ذكره الحطيئة، فقال و هو يخاطب عمر بن الخطاب، رضي الله عنه: «ماذا تقول لأَفْراخٍ بذي طَلَحٍ / حُمْرِ الحواصِلِ، لا ماءٌ و لا شجرُ؟ / أَلْقَيْتَ كاسِبَهم في قَعْرِ مُظْلِمةٍ / فاغْفِرْ، عليك سلامُ الله، يا عُمَرُ» (لسان العرب، ج‏۲، ص۵۳۱-۵۳۲)

[۵] . البته به سیبویه منسوب است که درخت خار مغیلان که واحدش «طلحة» است جمعش «طلوح» می‌باشد: (واحدته طَلْحَة، و بها سمي الرجل؛ قال ابن سيدة: و جَمْعُها، عند سيبويه، طلُوح كصَخْرة و صُخُور، و طِلاحٌ؛ قال: شبهوه بقصْعَة و قِصاع يعني أن الجمع الذي هو على فِعال إِنما هو للمصنوعات كالجِرار و الصِّحافِ، و الاسم الدال على الجمع أَعني الذي ليس بينه و بين واحده إِلا هاء التأْنيث إِنما هو للمخلوقات نحو النخل و التمر، و إِن كان كل واحد من الحَيِّزَيْنِ داخلًا على الآخر؛ لسان العرب، ج‏۲، ص۵۳۲)

[۶] . الطاء و اللام و الحاء أصلانِ صحيحان، أحدهما جنس من الشجر، و الآخر بابٌ من الهزال و ما أشبهه. فالأوّل الطَّلْح، و هو شجرٌ معروف، الواحدةُ طلحة. و ذو طُلُوحٍ: مكان، و لعلَّ به طَلْحاً. و يقال إبلٌ طَلَاحَى و طَلِحة، إذا شكَتْ عن أكل الطَّلْح. و الثانى: قولهم ناقةٌ طِلْح أسفارٍ، إذا جهَدها السَّير و هَزَلَها؛ و قد طَلِحَتْ. و الطِّلْح: المهزول من القِرْدان. قال: «إذا نام طِلْحٌ أشعثُ الرّأس خلفَها / هداه لها أنفاسها و زفيرُها» و من الباب الطَّلاح: ضدُّ الصَّلاح، و كأنَّه من سوء الحال و الهُزَال.

[۷] . الطَّلْحُ شجرٌ، الواحدةُ طَلْحَةٌ. قال تعالى:وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ [الواقعة/۲۹]، و إبل طِلَاحِيٌّ: منسوبٌ إليه، و طَلِحَةٌ: مشتكية من أكله. و الطَّلْحُ و الطَّلِيحُ: المهزولُ المجهود، و منه: ناقة طَلِيحُ أسفارٍ، و الطَّلَاحُ منه، و قد يُقَابَلُ به الصّلاح.

[۸] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو الهزال و خفّة البدن و اللطف. و بهذه المناسبة قد أطلقت في موارد الكلال و العىّ.

[۹] . شجر أم غيلان، شوكه أحجن، من أعظم العظاة شوكا، و أصلبه عودا و أجوده صمغا، الواحدة طَلْحة. و الطَّلْح في القرآن الموز.

[۱۰] . و الطَّلْحُ، ما بقي في الحوض من الماءِ الكَدِرِ. و الطَّلْحُ: شجرة حجازية جَناتها كجَناةِ السَّمُرَةِ، و لها شَوْك أَحْجَنُ و منابتها بطون الأَودية؛ و هي أَعظم العِضاه شوكاً و أَصْلَبُها عُوداً و أَجودها صَمْغاً؛ الأَزهري: قال الليث: الطَّلْحُ شجرُ أُمِّ غَيْلانَ و وصفه بهذه الصفة، و قال: قال ابن شميل: الطَّلْحُ شجرة طويلة لها ظل يستظل بها الناس و الإِبل، و ورقها قليل و لها أَغصان طِوالٌ عِظامٌ تنادي السماء من طولها، و لها شوك كثير من سُلَّاء النخل، و لها ساق عظيمة لا تلتقي عليه يدا الرجل، تأْكل الإِبل منها أَكلًا كثيراً، و هي أُم غَيْلانَ تنبت في الجبل، الواحدة طَلْحَة؛ و أَنشد: «يا أُمَّ غَيْلانَ لَقِيتِ شَرَّا / لقد فَجَعْتِ أَمِناً مُغْبَرَّا / يَزُورُ بيتَ اللهِ فِيمَنْ مَرَّا / لاقَيْتِ نَجَّاراً يَجُرُّ جَرَّا / بالفأْسِ لا يُبْقِي على ما اخْضَرَّا» يقال: إِنه ليجرّ بفأْسه جرّاً إِذا كان يقطع كل شي‏ء مَرَّ به، و إِن كان واضعها على عُنُقِه؛ و قال: «يا أُمَّ غَيْلانَ، خُذِي شَرَّ القومْ / و نَبِّهِيهِ و امْنَعِي منه النَّوْم‏» و قال أَبو حنيفة: الطَّلْح أَعظم العِضاه و أَكثره ورقاً و أَشدَّه خُضْرة، و له شوك ضِخامٌ طِوالٌ و شوكه من أَقل الشوك أَذًى، و ليس لشوكته حرارة في الرِّجْل، و له بَرَمَةٌ طيبة الريح، ليس في العِضاه أَكثر صمغاً منه و لا أَضْخَمُ، و لا يَنْبُتُ الطَّلْحُ إِلا بأَرض غليظة شديدة خِصبَة، واحدته طَلْحَة، و بها سمي الرجل؛ قال ابن سيدة: و جَمْعُها، عند سيبويه، طلُوح كصَخْرة و صُخُور، و طِلاحٌ؛ قال: شبهوه بقصْعَة و قِصاع يعني أن الجمع الذي هو على فِعال إِنما هو للمصنوعات كالجِرار و الصِّحافِ، و الاسم الدال على الجمع أَعني الذي ليس بينه و بين واحده إِلا هاء التأْنيث إِنما هو للمخلوقات نحو النخل و التمر، و إِن كان كل واحد من الحَيِّزَيْنِ داخلًا على الآخر.

[۱۱] . و لعلّ اطلاق الطَّلْحِ على امّ غيلان بمناسبة اللطف و الهزال في ذلك الشجر مع كونه أصلب و أجود ثمرا. و هكذا شجر الموز بالنسبة الى ثمره.

[۱۲]. أخرج عبد بن حميد و ابن جرير و البيهقي في البعث من وجه آخر عن مجاهد قال كانوا يعجبون من وج و ظلاله من طلحه و سدره فانزل الله وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ.

[۱۳] . أخرج عبد بن حميد و ابن جرير و ابن أبى حاتم عن على بن أبى طالب رضى الله عنه انه قرأ و طلع منضود؛ و أخرج ابن جرير و ابن الأنباري في المصاحف عن قيس بن عباد قال قرأت على علي وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ فقال على ما بال الطلح أما تقرأ و طلع ثم قال طَلْعٌ نَضِيدٌ فقيل له يا أمير المؤمنين أ نحكها من المصاحف فقال لا يهاج القرآن اليوم.

[۱۴] . قوله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ أما الفراء فعلى قراءة ذلك بالحاء وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ و كذا هو في مصاحف أهل الأمصار. و روي عن علي بن أبي طالب رضي الله عنه أنه كان يقرأ” و طلع منضود” بالعين. حدثنا عبد الله بن محمد الزهري قال: ثنا سفيان، قال: ثنا زكريا، عن الحسن بن سعد، عن أبيه سعد رضي الله عنه قرأها طلح” و طلع منضود”.

حدثنا سعيد بن يحيى الأموي، قال: ثنى أبي، قال: ثنا مجاهد، عن الحسن بن سعد، عن قيس بن سعد، قال: قرأ رجل عند علي وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ فقال علي: ما شأن الطلح، إنما هو: و طلع منضود ثم قرأ طَلْعُها هَضِيمٌ فقلنا أولا نحولها فقال: إن القرآن لا يهاج اليوم و لا يحول.

[۱۵] . و أخبرني ابن فنجويه، حدّثنا ابن حيان، حدّثنا ابن مروان، حدّثنا أبي، حدّثنا إبراهيم بن عيسى، حدّثنا علي بن علي قال: زعم أبو حمزة الثمالي عن الحسن مولى الحسن بن علي أن عليا قرأ: و طلع منضود.

و أنبأني عقيل، أنبأنا المعافي محمد بن جرير، حدّثنا سعيد بن يحيى، حدّثنا أبي، حدّثنا مجالد عن الحسن بن سعد عن قيس بن سعد قال: قرأ رجل عند علي رضي اللّه عنه وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ فقال علي: «و ما شأن الطلح؟ إنما هو طلع منضود» ثم قرأ «طَلْعٌ [نَضِيدٌ] منضود». فقلت: إنها في المصحف بالحاء فلا تحوّلها؟ فقال: «إن القرآن لا يهاج [اليوم‏] و لا يحوّل».

[۱۶] . وقرا علي بن أبي طالب رضي عنه الله: (و طلع منضود) بالعين و تلا هذه الآية (وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ) و هو خلاف المصحف.

في رواية أنه قرئ بين يديه (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) فقال: ما شأن الطلح؟ إنما هو (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) ثم قال: (لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ) فقيل له: أفلا نحولها؟ فقال: لا ينبغي أن يهاج القرآن و لا يحول. فقد اختار هذه القراءة و لم ير إثباتها في المصحف لمخالفة ما رسمه مجمع عليه. قاله القشيري.

و أسنده أبو بكر الأنباري قال: حدثني أبي قال حدثنا الحسن بن عرفة حدثنا عيسى بن يونس عن مجالد عن الحسن بن سعد عن قيس بن عباد قال: قرأت عند علي أو قرئت عند علي – شك مجالد- (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) فقال علي رضي الله عنه: ما بال الطلح؟ أما تقرأ (وَ طَلْحٍ) ثم قال: (لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ) فقال له: يا أمير المؤمنين أ نحكها من المصحف؟ فقال: لا يهاج القرآن اليوم. قال أبو بكر: و معنى هذا أنه رجع إلى ما في المصحف و علم أنه هو الصواب، و أبطل الذي كان فرط من قول.

[۱۷] . در ادامه‌اش چنین آمده که ظاهرا شرح مرحوم طبرسی است نه بقیه روایت:

وَ الْمَنْضُودُ الَّذِي بَعْضُهُ عَلَى بَعْضٍ نُضِدَ بِالْحَمْلِ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ فَلَيْسَ لَهُ سُوقٌ بَارِزَةٌ فَمِنْ عُرُوقِهِ إِلَى أَفْنَانِهِ ثَمَرٌ كُلُّهُ.

[۱۸] . حدثنا ابن حميد قال: ثنا مهران، عن سفيان، عن الكلبي، عن الحسن بن سعيد، عن علي رضي الله عنه وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: الموز.

[۱۹] . در الدر المنثور، ج‏۶، ص۱۵۷ این روایت هم از رسول الله نقل شده است:

أخرج ابن مردويه عن أبى هريرة رضى الله عنه عن النبي صلى الله عليه و [آله و] سلم قال ان حائط الجنة لبنة من ذهب و لبنة من فضة وقاع الجنة ذهب و رضاضها اللؤلؤ و طينها مسك و ترابها الزعفران و خلال ذلك سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ‏

[۲۰] . و أخرج الفريابي و هناد سعيد بن منصور و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر من طرق عن ابن عباس رضى الله عنهما وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال الموز؛ و أخرج سعيد بن منصور و ابن المنذر و ابن أبى حاتم عن أبى سعيد الخدري رضى الله عنه وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال الموز و أخرج عبد بن حميد عن الحسن و قتادة مثله.

[۲۱] . أما الطلح فإن المعمر بن المثنى كان يقول: هو عند العرب شجر عظام كثير الشوك، و أنشد لبعض الجداة: «بشرها دليلها و قالا / غدا ترين الطلح و الحبالا» و أما أهل التأويل من الصحابة و التابعين فإنهم يقولون: إنه هو الموز. حدثنا حميد بن مسعدة، قال: ثنا بشر بن المفضل، قال: ثنا سليمان التيمي عن أبي سعيد، مولى بني رقاش، قال: سألت ابن عباس عن الطلح، فقال: هو الموز.

حدثني يعقوب، قال: ثنا هشيم، قال: أخبرنا سليمان التيمي، قال: ثنا أبو سعيد الرقاشي، أنه سمع ابن عباس يقول: الطلح المنضود: هو الموز.

حدثني يعقوب و أبو كريب، قالا: ثنا ابن علية، عن سليمان، قال: ثنا أبو سعيد الرقاشي، قال قلت لابن عباس: ما الطلح المنضود؟ قال: هو الموز.

حدثنا ابن عبد الأعلى، قال: ثنا المعتمر، عن أبيه، قال: ثنا أبو سعيد الرقاشي قال: سألت ابن عباس عن الطلح، فقال: هو الموز.

حدثنا ابن حميد، قال: ثنا مهران، عن سفيان، عن التيمي، عن أبي سعيد الرقاشي، عن ابن عباس وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: الموز.

حدثني يعقوب، قال: ثنا هشيم، قال: أخبرنا أبو بشر، عن رجل من أهل البصرة أنه سمع ابن عباس يقول في الطلح المنضود: هو الموز.

حدثني محمد بن عمرو، قال: ثنا أبو عاصم، قال: ثنا عيسى و حدثني الحارث، قال: ثنا الحسن، قال: ثنا ورقاء جميعا، عن ابن أبي نجيح، عن مجاهد، في قوله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: موزكم لأنهم كانوا يعجبون بوج و ظلاله من طلحه و سدره.

حدثنا محمد بن سنان، قال: ثنا أبو حذيفة، قال: ثنا سفيان، عن ابن أبي نجيح، عن عطاء، في قوله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: الموز.

حدثنا ابن بشار، قال: ثنا هوذة بن خليفة، عن عوف، عن قسامة، قال: الطلح المنضود: هو الموز.

حدثنا ابن بشار قال: ثنا سليمان، قال: ثنا أبو هلال، عن قتادة، في قول الله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: الموز.

حدثنا ابن عبد الأعلى، قال: ثنا ابن ثور، عن معمر، عن قتادة وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: الموز. حدثنا بشر، قال: ثنا يزيد، قال: ثنا سعيد، عن قتادة وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ كنا نحدث أنه الموز.

حدثني يونس، قال: أخبرنا ابن وهب، قال: قال ابن زيد، في قوله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال الله أعلم، إلا أن أهل اليمن يسمون الموز الطلح.

[۲۲] . و قوله: مَنْضُودٍ يعني أنه قد نضد بعضه على بعض، و جمع بعضه إلى بعض. و بنحو الذي قلنا في ذلك قال أهل التأويل. ذكر من قال ذلك: حدثني محمد بن سعد، قال: ثني أبي، قال: ثني عمي، قال: ثني أبي، عن أبيه أب جد سعد، عن ابن عباس، قوله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ قال: بعضه على بعض.

حدثني الحارث، قال: ثنا الحسن، قال: ثنا ورقاء، عن ابن أبي نجيح، عن مجاهد، في قوله: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ متراكم، لأنهم يعجبون بوج و ظلاله من طلحه و سدر

[۲۳] . و أخرج ابن جرير عن ابن عباس في قوله مَنْضُودٍ قال بعضه على بعض؛ و أخرج هناد و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر و البيهقي في البعث عن مجاهد رضى الله عنه في قوله فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ قال الموقر حملا وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ يعنى الموز المتراكم.

[۲۴] . المسألة الخامسة: ما المنضود؟ فنقول: إما الورق و إما الثمر، و الظاهر أن المراد الورق، لأن شجر الموز من أوله إلى أعلاه يكون ورقا بعد ورق، و هو ينبت كشجر الحنطة ورقا بعد ورق و ساقه يغلظ و ترتفع أوراقه، و يبقى بعضها دون بعض، كما في القصب، فموز الدنيا إذا ثبت كان بين القصب و بين بعضها فرجة، و ليس عليها ورق، و موز الآخرة يكون ورقه متصلا بعضه ببعض فهو أكثر أوراقا، و قيل: المنضود المثمر، فإن قيل: إذا كان الطلح شجرا فهو لا يكون منضودا و إنما يكون له ثمر منضود، فكيف وصف به الطلح؟ نقول: هو من باب حسن الوجه وصف بسبب اتصاف ما يتصل به، يقال: زيد حسن الوجه، و قد يترك الوجه و يقال: زيد حسن و المراد حسن الوجه و لا يترك إن أوهم فيصح أن يقال: زيد مضروب الغلام، و لا يجوز ترك الغلام لأنه يوهم الخطأ، و أما حسن الوجه فيجوز ترك الوجه.

[۲۵] . «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» قال ابن عباس و غيره هو شجر الموز و قيل ليس بالموز و لكنه شجر له ظل بارد رطب عن الحسن و قيل هو شجر يكون باليمن و بالحجاز من أحسن الشجر منظرا و إنما ذكر هاتين الشجرتين لأن العرب كانوا يعرفون ذلك فإن عامة أشجارهم أم غيلان ذات أنوار و رائحة طيبة و روت العامة عن علي (ع) أنه قرأ عنده رجل «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» فقال ما شأن الطلح إنما هو و طلع كقوله وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ فقيل له أ لا تغيره فقال إن القرآن لا يهاج اليوم و لا يحرك رواه عنه ابنه الحسن و قيس بن سعد؛ و رواه أصحابنا عن يعقوب بن شعيب قال قلت لأبي عبد الله (ع) «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» قال لا و طلع منضود؛ و المنضود الذي نضد بعضه على بعض نضد بالحمل من أوله إلى آخره فليست له سوق بارزة فمن عروقه إلى أفنانه ثمر كله.

و عین همین توضیح را ابوحیان هم آورده است: و المنضود: الذي نضد من أسفله إلى أعلاه، فليست له ساق تظهر (البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۸۲)

[۲۶] . قوله تعالى: (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ) الطلح شجر الموز واحده طلحة. قاله أكثر المفسرين علي و ابن عباس و غيرهم. و قال الحسن: ليس هو موز و لكنه شجر له ظل بارد رطب. و قال الفراء و أبو عبيدة: شجر عظام له شوك، قال بعض الحداة و هو الجعدي: «بشرها دليلها و قالا / غدا ترين الطلح و الاحبالا» فالطلح كل شجر عظيم كثير الشوك. الزجاج: يجوز أن يكون في الجنة وقد أزيل شوكه. و قال الزجاج أيضا: كشجر أم غيلان له نور طيب جدا فخوطبوا و وعدوا بما يحبون مثله، إلا أن فضله على ما في الدنيا كفضل سائر ما في الجنة على ما في الدنيا. و قال السدي: طلح الجنة يشبه طلح الدنيا لكن له ثمر أحلى من العسل.

[۲۷] . ما أَصْحابُ الْيَمِينِ فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ- ۵۶/ ۲۵ قلنا في سدر: انّه بمعنى التحيّر من دون مقدّمة. و هو حالة الهيمان. و الخضد الانعطاف و اللينة. فيكون الطَّلْحُ اشارة الى كونهم في لطف و هزال و خفّة و صلب من دون أن يكون فيهم ثقل و كلفة يوجب استرخاء و تسامحا و توانيا. و النضد هو التراكم و الانضمام، اشارة الى كونهم في حالة لطف و هزال مع كونهم في تراكم من لحوق الآلاء و الألطاف الإلهيّة الروحانيّة. و لا يخفى أنّ تفسير السدر و الطلح بالشجر أىّ شجر كان: لا يناسب مقام أصحاب اليمين، مع أنّ الاستراحة و الاستقرار تحت ظلّ هذه الأشجار ليس لها التذاذ و حظوظ روحانيّة لهم. مضافا الى أنّ هذه النعم قد ذكرت بعدها-. وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ و. فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ و ذكر جزئىّ من الفواكه و الظلّ غير مناسب. و في انتخاب كلمتي السدر و الطَّلْحِ: لطف آخر، و هو سوق ذهن المستمع العامىّ المحجوب الى معاني تناسب فهمه و تلائم إدراكه. و نظائر هذا كثيرة في كلمات القرآن الكريم. و هذا نهاية مرتبة في الفصاحة و البلاغة. ثمّ إنّ المراد من الهزال و اللطف في عالم المثال و القيامة: هو الخلوص عن أثقال الآثام و أوزار المعاصي و أحمال الذنوب و أوساخ الأعمال و أرجاس الأخلاق و الصفات الرذيلة. وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ.و التعبير بالحمل: فانّ الظلمة الحاصلة من الأعمال و الصفات تكون زائدة محمولة على النفس، بل تكون من أطوارها و هذا حمل معنوىّ، و فيها ثقل أكثر من الثقل المادّىّ. كما أنّ السمن و في البدن كذلك، و هو أمر زائد على البدن.

[۲۸] . أَخْبَرَنِي إبراهيم بن مخلد فيما أذن أن أرويه عنه، قَالَ: أخبرنا إسماعيل بن علي الخطبي في كتاب ” التاريخ “، قَالَ: اشتهر ببغداد أمر رجل يعرف بابن شنبوذ، يقرئ الناس ويقرأ في المحراب بحروف يخالف فيها المصحف، مما يروى، عن عبد الله بن مسعود، وأبي بن كعب، وغيرهما مما كان يقرأ به قبل جمع المصحف الذي جمعه عثمان بن عفان، ويتبع الشواذ فيقرأ بها، … فصنف أبو بكر ابن الأنباري وغيره كتبا في الرد عليه. ويجادل، حتى عظم أمره وفحش، وأنكره الناس. فوجه السلطان فقبض عليه يوم السبت لست خلون من ربيع الآخر سنة ثلاث وعشرين وثلاث مائة، وحمل إلى دار الوزير محمد بن علي، يعني: ابن مقلة، وأحضر القضاة والفقهاء والقراء وناظره، يعني: الوزير، بحضرتهم، فأقام على ما ذكر عنه ونصره، واستنزله الوزير عن ذلك فأبى أن ينزل عنه، أو يرجع عما يقرأ به من هذه الشواذ المنكرة التي تزيد على المصحف وتخالفه، فأنكر ذلك جميع من حضر المجلس، وأشاروا بعقوبته ومعاملته بما يضطره إلى الرجوع. فأمر بتجريده وإقامته بين الهنبازين وضربه بالدرة على قفاه، فضرب نحو العشرة ضربا شديدا فلم يصبر، واستغاث وأذعن بالرجوع والتوبة فَخُلِّيَ عنه، وأعيدت عليه ثيابه، واستتيب، وكتب عليه كتاب بتوبته، وأخذ فيه خطه بالتوبة.

[۲۹] . روي أن عليا عليه السلام سمع من يقرأ: وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ فقال: ما شأن الطلح؟ إنما هو (و طلع)، و استدل بقوله تعالى: لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ [ق: ۱۰] فقالوا: في المصاحف كذلك، فقال: لا تحول المصاحف، فنقول: هذا دليل معجزة القرآن، و غرارة علم علي رضي اللّه عنه. أما المعجزة فلأن عليا كان من فصحاء العرب و لما سمع هذا حمله على الطلع و استمر عليه، و ما كان قد اتفق حرفه لمبادرة ذهنه إلى معنى، ثم قال في نفسه: إن هذا الكلام في غاية الحسن، لأنه تعالى ذكر الشجر المقصود منه الورق للاستظلال به، و الشجر المقصود منه الثمر للاستغلال به، فذكر النوعين، ثم إنه لما اطلع على حقيقة اللفظ علم أن الطلح في هذا الموضع أولى، و هو أفصح من الكلام الذي ظنه في غاية الفصاحة فقال: المصحف بين لي أنه خير مما كان في ظني فالمصحف لا يحول!

[۳۰] . مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ عَنْ سَالِمِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ: قَرَأَ رَجُلٌ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا أَسْتَمِعُ حُرُوفاً مِنَ الْقُرْآنِ لَيْسَ عَلَى مَا يَقْرَأُهَا النَّاسُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كُفَّ عَنْ هَذِهِ الْقِرَاءَةِ اقْرَأْ كَمَا يَقْرَأُ النَّاسُ حَتَّى يَقُومَ الْقَائِمُ ع فَإِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع قَرَأَ كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى حَدِّهِ وَ أَخْرَجَ الْمُصْحَفَ الَّذِي كَتَبَهُ عَلِيٌّ ع وَ قَالَ أَخْرَجَهُ عَلِيٌّ ع إِلَى النَّاسِ حِينَ فَرَغَ مِنْهُ وَ كَتَبَهُ فَقَالَ لَهُمْ هَذَا كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ كَمَا أَنْزَلَهُ اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ ص وَ قَدْ جَمَعْتُهُ مِنَ اللَّوْحَيْنِ فَقَالُوا هُوَ ذَا عِنْدَنَا مُصْحَفٌ جَامِعٌ فِيهِ الْقُرْآنُ لَا حَاجَةَ لَنَا فِيهِ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا تَرَوْنَهُ بَعْدَ يَوْمِكُمْ هَذَا أَبَداً إِنَّمَا كَانَ عَلَيَّ أَنْ أُخْبِرَكُمْ حِينَ جَمَعْتُهُ لِتَقْرَءُوهُ.

[۳۱] . عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ فَقَالَ …

[۳۲] . شیخ صدوق در این صفحه بابی گشوده است به نام «نزل القرآن على سبعة أحرف‏» که دو حدیث آورده است:

حدیث۴۳: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الصَّيْرَفِيِّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ الْأَحَادِيثَ تَخْتَلِفُ عَنْكُمْ قَالَ فَقَالَ إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ وَ أَدْنَى مَا لِلْإِمَامِ أَنْ يُفْتِيَ عَلَى سَبْعَةِ وُجُوهٍ ثُمَّ قَالَ «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ».

حدیث۴۴: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عِيسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَتَانِي آتٍ مِنَ اللَّهِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَأْمُرُكَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ فَقُلْتُ يَا رَبِّ وَسِّعْ عَلَى أُمَّتِي فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَأْمُرُكَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ فَقُلْتُ يَا رَبِّ وَسِّعْ عَلَى أُمَّتِي فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَأْمُرُكَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى حَرْفٍ وَاحِدٍ فَقُلْتُ يَا رَبِّ وَسِّعْ عَلَى أُمَّتِي فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَقْرَأَ الْقُرْآنَ عَلَى سَبْعَةِ أَحْرُفٍ.

بازدیدها: ۸۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*