۱۱۸۱) أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ وَلَاتُضَارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ وَإِنْ كُنَّ أُولَـٰتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَئاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَأْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَإِنْ تَعَاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَى

۲۵ جمادی‌الثانی – ۶ رجب ۱۴۴۷

ترجمه

آنان را سکنی دهید از همان گونه مسکنی که در حد توانایی‌تان در آن سکونت دارید و آزارشان ندهید تا آنان را در مضیقه قرار دهید؛ و اگر باردارند نفقه‌شان را بدهید تا آنکه وضع حمل کنند؛ پس اگر برای شما نوزاد را ‌شیر دادند اجرتشان را به آنان بدهید؛ و بین خودتان امرها را بخوبی قبول کنید؛ و اگر کارتان با همدیگر به سختی کشید پس [زن‏] ديگرى او را شير خواهد داد.

اختلاف قراءات

أَسْكُنُوهُنَّ / أَسْكُنُوهُنَّه[۱]
أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ / أَسْكِنُوهُنَّ حَيْثُ

در قراءات رایج این عبارت را به صورت «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ» قرائت کرده‌اند؛

اما در قرائتی غیرمشهور (زید بن علی) حرف «من» را نمی‌خواند و به صورت «أَسْكِنُوهُنَّ حَيْثُ» قرائت شده است.

المغني في القراءات، ص۱۸۰۳-١٨٠٤[۲]

مِنْ حَيْثُ سَكَنتُم / مِنْ حَيْث سَّكَنتُم

در قراءات اغلب بلاد به همین صورت «مِنْ حَيْثُ سَكَنتُم» قرائت شده است؛

اما در قرائت اهل بصره (هم در قرائت سبع: ابوعمرو؛ و هم در قراءت عشر: یعقوب) هم به صورت فوق (یعنی اظهار حرف «ث») و هم با ادغام کبیر حرف «ث» در حرف «س» و به صورت «مِنْ حَيْث سَّكَنتُم» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠۷[۳]

مِنْ حَيْثُ سَكَنَتُم مِّن وُجدكُمْ / مِنْ حَيْثُ سَكَنَتُم وَ أنْفِقوا عَلَيْهِنَّ مِن وُجدكُمْ

در عموم قراءات مطابق با مصحف عثمانی بین دو عبارت «مِنْ حَيْثُ سَكَنَتُم» و «مِّن وُجدكُمْ» عبارتی وجود ندارد؛

اما در قرائت ابن مسعود بین این دو عبارت «وَ أنْفِقوا عَلَيْهِنَّ» قرائت می‌شود و به صورت «مِنْ حَيْثُ سَكَنَتُم وَ أنْفِقوا عَلَيْهِنَّ مِّن وُجدكُمْ» قرائت شده است. (معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠۷[۴]). یادآوری می‌شود یکی از وجوه اختلاف قراءات که مورد توجه و تأکید بزرگان شیعه همچون شیخ طوسی و مرحوم طبرسی بوده است، اختلاف به زیادت و نقصان در قراءات نازل شده از جانب خداوند است (التبيان في تفسير القرآن، ج‏۱، ص۹[۵]؛ مجمع‌البیان، ج۱، ص۳۸[۶]) که در این باره قبلا به تفصیل توضیح داده شد؛ ر.ک: جلسه ۱۰۹۹ https://yekaye.ir/ababsa-80-13/

وُجْدِكُمْ / وَجْدِكُمْ / وِجْدِكُمْ / وَجِدْكُمْ

در اغلب قراءات مشهور این کلمه به همین صورت «وُجْدِكُمْ» قرائت شده است که مشهورترین تلفظ این کلمه در لغت است که به معنای همان وُسع و ثروت است.

اما در روایت کمتر معروفی از قرائت اهل مدینه (نافع) و برخی قراءات اربعه عشر (حسن) و برخی قراءات غیرمعروف (أعرج و ابن أبي عبلة و أبو حيوة و زهري و أبو البرهسم و يحيى بن يعمر و سعيد بن جبير و طاووس) به صورت «وَجْدِكُمْ» قرائت شده که این نوع تلفظ در لهجه بنی تمیم شایع است و گفته‌اند «وَجْد» در اندوه و غضب و محبت استفاده می‌شود و اینجا معنایش همان وُسع و ثروت است.

و در روایتی (روح) از برخی قراء عشره (يعقوب)[۷] و روایات کمتر معروفی از قرائت اهل بصره (روایات هارون عتکی و أبو العباس الليثي از ابوعمرو [از قراء سبعه] و روایات زجاج از قرائت يعقوب [از قراء عشره]) و برخی قراءات اربعه عشر (حسن در مختار دیگرش) و برخی قراءات غیرمعروف دیگر (قرائت دیگری از أعرج و نیز قراءات فياض بن غزوان و عمرو بن ميمون و أبو رزين و أبو هريرة و ابن إدريس و طلحة و سلمي و عيسى بن عمر و قتادة و زيد بن علي و ابن أبي ليلى) به صورت «وِجْدِكُمْ» قرائت شده است که معنای این را هم همان وسع دانسته‌اند.

مرحوم طبرسی توضیح داده است که کلمه «جدة» به عنوان مصدر فعل «وجد» و در معنای ثروت و گشایش در اموال است به صورت «وجد» با هر سه حرکت به کار رفته است (وجدت في المال جِدَةً و وُجدا و وَجدا و وِجدا).

همچنین در برخی قراءات اربعه عشر (اعمش) این کلمه به صورت «وَجِدْكُمْ» (یعنی با فتح واو و کسر جیم) قرائت شده است.

مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۲[۸]؛ التبيان في تفسير القرآن، ج‏۱۰، ص۳۵[۹]؛ معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠۷[۱۰]؛ جامع القراءات للروذباري، ص۳۷۰[۱۱]؛ المغني في القراءات، ص۱۸۰۳-١٨٠٤[۱۲]

وَلَا تُضَارُوهُنَّ / وَلَا تُضَارُوهُنَّه[۱۳]
عَلَيْهِنَّ / عليهُنّ / عليهُنّه[۱۴]
حَمْلَهُنَّ

در قراءات معروف به همین صورت «حَمْلَهُنّ» یعنی کلمه «حمل» به صیغه مفرد قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات غیرمعروف (ضحاک) به صورت «أحمالَهُنَّ» (یعنی با صیغه جمع) ‌قرائت شده است؛ که وی کلمه «أجلهن» را هم به صورت «آجالهن» قرائت کرده بود.

ضمنا در برخی قراءات عشر (یعقوب) در هنگام وقف بر این کلمه با هاء سکت (به صورت حَمْلَهُنّه) قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠٨ [۱۵]؛ المغني في القراءات، ص١٨٠٣[۱۶]

فَتَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ/ فَتَاتُوهُنَّه أُجُورَهُنَه[۱۷]
وأتَمِرُوا

در اغلب قراءات این کلمه را با همزه و به همین صورت «وأتَمِرُوا» قرائت کرده‌اند؛

اما در برخی از قراءات عشر (یعقوب) و روایتی از قرائت ابوعمرو (بصره) و طریقی (اصبهانی) از روایت ورش از قرائت نافع (مدینه) و طریقی (محمد بن حبيب شموني از أعشى) از روایت شعبه از عاصم (کوفه) هنگام وصل همزه به یاء تبدیل می‌شود و به صورت «وَایْتَمِرُوا» قرائت کرده‌اند. و در قرائت حمزه هم هنگام توقف بر این کلمه به همین صورت قرائت می‌شود

معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠٨[۱۸]

أُخْرَی[۱۹]

نکات ادبی

أَسْكِنُوهُنَّ / سَكَنْتُمْ

قبلا بیان شد که ماده «سکن» نقطه مقابل «حرکت» و «اضطراب» می‌باشد و «سکینه» به معنای «وقار» هم از همین باب است و «سُکّان» کشتی را هم از این جهت سکان گفته‌اند که کشتی را از اضطراب و حرکتهای نامتعارف حفظ می‌کند. در واقع، این ماده دلالت بر استقرار در مقابل حرکت دارد اعم از استقرار مادی ویا معنوی؛ و کاربرد این ماده در خصوص کسی که جایی را برای توطن و زندگی برمی‌گزیند بسیار رایج است و اسم مکان «مسکن» از همین باب است و «سکن» به معنای سکونت و آرامش پیدا کردن در جایی است. همچنین به فرد بشدت نیازمند نیز «مسکین» می‌گویند، چرا که قدرت هر حرکتی از او سلب شده است.

جلسه ۹۳۳ http://yekaye.ir/an-nesa-4-8/

أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ

به لحاظ نحوی حرف «من» در عبارت فوق می‌تواند:

الف. تبعیضیه باشد که عاملش محذوف است؛ و معنایش این بوده است که «أسكنوهن مكانا من حيث سكنتم» یعنی جزیی از مکانی که مسکن شماست (الكشاف، ج‏۴، ص۵۵۸[۲۰]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۲۰۱[۲۱])

ب. ابتدای غایت باشد، یعنی اقدام به اسکان آنها کنید از همان جایی که خودتان ساکنید (ابوالبقاء و حوفی، به نقل از البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۲۰۱[۲۲]؛ التبيان في إعراب القرآن، ص۳۷۲[۲۳]؛ إعراب القرآن و بيانه، ج‏۱۰، ص۱۲۳[۲۴])

ج. صله باشد و «حیث» ظرف متعلق به اسکنوهن است یعنی: « أسكنوهنّ حيث سكنتم: همانجایی که ساکن هستید آنها را سکنی دهید» (کسائی و رازی، به نقل از إعراب القرآن و بيانه، ج‏۱۰، ص۱۲۳).

د. …

مِنْ وُجْدِكُمْ

درباره اینکه ماده «وجد» در اصل بر چه چیزی دلالت می‌کند ابن فارس بر این باور است که دلالت دارد بر چیزی که چیز دیگری را می‌یابد و با آن مواجه می‌شود (معجم مقاييس اللغه، ج‏۶، ص۸۶[۲۵]). مرحوم مصطفوی هم با اشاره به نظر وی معنای محوری این ماده را عبارت می‌داند از ادراک چیزی بر یک حالت جدید؛ یعنی بر دو قید «ادراک» و «حصول حالت جدید» اصرار دارد که اگر یکی از این دو قید نباشد کاربرد را مجازی می‌داند و بر همین اساس معتقد است که اصل این ماده دو مفعولی («چیزی را» و «در حالتی مخصوص») است [مثلا: «وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَياة» (بقره/۹۶)، «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرا» (آل عمران/۳۰)، «فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصيراً» (نساء/۵۲)] و گاه یکی یا هر دو به قرینه حذف می‌شود لذا وقتی می‌گویند «وجدت الحزن» یعنی «أدركت نفسي حزينا له» یا «وجدت الضالّة» یعنی «أدركت الضالّة حاضرة» یا «وجدت الغضب» یعنی «و أدركت نفسي غضوبا عليه» و فقط در کاربردهای مجازی‌اش است که واقعا یک مفعولی یا بدون مفعول است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۳۳[۲۶]).

حسن جبل هم معنای محوری این ماده را عبارت می‌داند از به دست آوردن چیز مهمی در یک عرصه‌ای که از آن خالی بوده است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۸۶[۲۷])، حرف «ج» دلالت بر جرم بزرگ و غیرصلب دارد و حرف «د» دلالت بر فشار دادنی ممتد که از آن حبس و گرفتگی حاصل می‌شود و ترکیب این دو یک نحوه فشردگی در جسم و امتداد و صلب آن را نشان می دهد «و» هم یک نحوه اشتمال را نشان می‌دهد و روی هم دلالت می‌کند بر یک چیز‌ی که اصلش مادی (قوی یا صلب) است در یک جایی، که معنای کلمه «وجود» هم همین است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۸۲[۲۸]).

راغب هم توضیح این ماده را از کلمه «وجود» شروع می‌کند که انواعی دارد؛ هم آن چیزهایی که با حواس پنجگانه یافت می‌شود؛ و هم چیزی که با قوای درونی (شهوت و غضب) یافت می‌شود (مانند وجود گرسنگی و سیری و غم و خشم) و چیزی که با عقل با با واسطه عقل یافت می‌شود مانند معرفت خداوند متعال و نبوت؛ و از همین باب است کاربرد آن در آیاتی نظیر: «وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ»‏ (أعراف/۱۰۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۵۴[۲۹]).

مرحوم مصطفوی در خصوص کاربرد «وجود» در معنای «هستی» (کائن و متکون) که در عرف و نیز در بحثهای کلامی و فلسفی رایج است خرده می‌گیرد و توضیح می‌دهد که معنای حقیقی کلمه «وجود» ادراک بر حالتی خاص است» و اطلاقش بر «هستی» اطلاق مجازی است؛ و به نظر وی به همین جهت است که قرآن کریم هیچگاه این لفظ را در مورد خداوند به کار نبرده است و ماده را همواره در همان معنای ادراک و یافتن در حالتی جدید به کار برده است؛ و آیه ۱۰۲ سوره اعراف (که در چند سطر قبل اشاره شد) و آیات «أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى؛‏ وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى؛‏ وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى» (ضحی/۶-۸) را شاهد بر این مدعا در خصوص کاربرد آن به عنوان فعل خداوند می‌آورد و آیات «فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ» (قصص/۱۵)، «فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ‏» (کهف/۶۵)، «إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ» (نمل/۲۳)، «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏» (توبه/۵)، «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا» (نساء/۸۸ و ۱۴۳) را شاهد بر این مدعا در خصوص کاربرد آن به عنوان فعل انسانها؛ و تحلیل مفصلی می‌دهد که ای کاش برای آن معنایی که امروزه با کلمه «موجود» و «هستی» بدان اشاره می‌کنیم از کلمه قرآنی «نور» استفاده می‌کردیم (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۳۴-۳۷[۳۰])؛ و عسکری هم در تفاوت «کائن» با «موجود» بر این تأکید دارد که در موجود یک نحوه تأثیر و تأثر شرط است، در حالی که «کائن» صرفا اشاره به بودن چیزی دارد (الفروق في اللغة، ص۱۱۰-۱۱۱[۳۱]).

همچنین قبلا در تفاوت «جسم» و «شیء» و «وجود» بیان شد که ماده «جسم» بر هر چیزی که دارای ابعاد فیزیکی و جرم باشد اطلاق می‌گردد و از این جهت اخص از «موجود» و «شیء» ‌است. یک کلمه «موجود» را داریم که از ماده «وجد» گرفته شده و در اصل برای اطلاق بر هر چیزی بود که در ادراکات جزیی و مشاعر ما حاضر می‌شود، که در این معنا بود که این کلمه در احادیث از خداوند نفی شده است: «أَنْتَ الَّذِي لَا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُوداً، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُوداً» (صحیفه سجادیه، دعای۴۷) و البته بتدریج این کلمه توسعه پیدا کرد و بر هر چیزی که تعین خارجی و عینی داشته باشد و خودش یا آثارش متعلق ادراک قرار بگیرد اطلاق شد که در این معنا بر خداوند هم اطلاق شده است: «هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُودُ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ» (الكافي، ج‏۱، ص۱۰۰) یا «فَلَيْسَ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ شَيْ‏ءٌ يُمْكِنُ لِلْمَخْلُوقِ أَنْ يَعْرِفَهُ مِنَ الْخَالِقِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غَيْرُ أَنَّهُ مَوْجُودٌ فَقَطْ» (توحيد المفضل، ص۱۷۹)؛ و یک کلمه «شیء» داریم که بر هر چیزی که بتوان از آن خبری داد و درباره‌اش سخنی گفت اطلاق می‌شود خواه جسم و موجود باشد یا خیر.

جلسه ۱۱۳۴  https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-04-2/

راغب بر این باور است که گاه ماده «وجد» برای تمکن یافتن بر چیزی به کار می‌رود و برخی از آيات فوق همچون «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏» (توبة/۵)، «فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ»‏ (قصص/۱۵)، «فَلَمْ تَجِدُوا ماءً» (نساء/۴۳) و «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ» را شاهد بر مدعای خود می‌آورد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۵۴-۸۵۵[۳۲])؛ که انصافا اگر بتوان سخن وی را در بسیاری از اینها پذیرفت، اما در برخی موارد (مثلا «فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ»‏) تکلف‌آمیز است و ظاهرا نظر مرحوم مصطفوی قابل دفاع‌تر باشد.

البته در خصوص «وُجْدِكُمْ»، تقریبا عموم اهل لغت، آن را به معنای «تمکن» دانسته‌اند؛ از جمله خود مرحوم مصطفوی آن را اسم مصدر به معنای «ما يتحصّل من الوجدان» (آنچه از چیزی که یافت می‌شود حاصل است) گرفته و گفته اینجا به معنای «آن تمکنی که برای شما حاصل است» می‌باشد (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۳۷[۳۳]) و حسن جبل نیز کوشیده این را هم به همان تحلیل خویش برگرداند و گفته معنای وسع و طاقت که غالبا برای این کلمه به کار برده‌اند به معنای آن حوزه و عرصه‌‌ای است که در محدوده تملک شما یافت می‌شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۸۷)؛‌ والبته چنانکه راغب و دیگران هم تصریح کرده‌اند گاه از «غنی» (ثروتمندی) به «وِجْدَان» و «جِدَةِ» تعبیر می‌شود، که برخی «وجد» ‌را هم از همین باب دانسته‌اند و بسیاری از اهل لغت نیز توضیح داده‌اند که کلمه «جدة» به عنوان مصدر فعل «وجد» و در معنای ثروت و گشایش در اموال است به صورت «وجد» با هر سه حرکت به کار رفته است (وجدت في المال جِدَةً و وُجدا و وَجدا و وِجدا) ولی وقتی در خصوص پیدا کردن باشد مصدر آن به صورت «وجدان» است (وجدت الضالة وجدانا) و وقتی در معنای احساس حالت نفسانی غم و اندوه باشد به صورت «وَجد» (وجدت من الحزن وَجدا) و وقتی در معنای احساس غضب باشد به صورت «موجدة» و «وجدان» (وجدت من الغضب موجدة و وجدانا) به کار می‌رود (كتاب العين، ج‏۶، ص۱۶۹[۳۴]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۵۵[۳۵]؛ الصحاح، ج‏۲، ص۵۴۷[۳۶]؛ مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۲[۳۷]).

اشاره شد که ماده «وجد» در معنای بی‌نیازی و ثروت به کار برده می‌شود؛ در تفاوت آن با «غنی» و «یسار» گفته‌اند: «جِدَه» صرفا به کثرت مال گفته می‌شود مثلا وقتی می‌گویند «رجل واجد» یعنی «کثیر المال» اما «غنی» می‌تواند هم با مال و هم امور دیگری همچون قدرت و یار و هر چیزی که منافی نیازمندی باشد حاصل شود، و «یسار» مقدار اموالی است که معیشت مطلوب با آن براحتی حاصل است و لزوما دلالت بر کثرت ندارد (الفروق في اللغة، ص۱۶۹[۳۸]).

همچنین دیدیم که برخی یک رکن معنایی مهم «وجد» را «درک» می‌دانند؛ در تفاوت «وجدان» و «ادراک» گفته‌اند: وجدان در اصل لغت در جایی است که چیزی به خاطر ندانستن جایگاهش ضایع شده ویا در معرض ضایع شدن بوده است و با وجدان این امر مرتفع می‌گردد؛ اما ادراک لزوما چنین نیست؛ از این رو برای یافتن گمشده تعبیر «وجدت» به کار می‌رود اما تعبیر «ادرکت» خیر؛ و اصل ادراک به مقصود و نهایت مطلوب رسیدن چیزی است که از همین باب است ادراک الثمره و وقتی کسی غایتی را می‌خواهد و بدان می‌رسد تعبیر «ادرک» به کار می‌رود و البته کم‌کم هردوی اینها توسعه یافته‌اند و به جای هم به کار می‌روند (الفروق في اللغة، ص۸۳[۳۹]).

ماده «وجد» و مشتقات آن ۱۰۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مِنْ وُجْدِكُمْ

این عبارت از نظر زمخشری، عطف بیان و تفسیر برای «مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ» است (الكشاف، ج‏۴، ص۵۵۸[۴۰]؛

اما ابوحیان این را قبول نکرده است با این توضیح که در عطف بیان، عامل (من) تکرار نمی‌شود و لذا به تبع ابوالبقاء (التبيان في إعراب القرآن، ص۳۷۲[۴۱])، آن را بدل از عبارت مذکور دانسته است (البحر المحيط في التفسير، ج‏۱۰، ص۲۰۱[۴۲]).

لَاتُضَارُّوهُنَّ

قبلا بیان شد که ماده «ضرر» در اصل بر سه معنا به کار رفته است؛ یکی نقطه مقابل «نفع»، دومی جمع شدن چیزی (چنانکه به جمع شدن شیر در پستان «ضرَّة» گویند) و سوم به معنای قوت است (چنانکه «ضریر» ‌به معنای قوت نفس است و تعبیر «فلانٌ ذوضریر علی شیءٍ» یعنی او بر انجام این کار تواناست). البته این معنای سوم را برخی نه مطلق توانایی، بلکه توانایی در مقام غیور بودن و بلکه خود غیرت به خرج دادن دانسته‌اند که در این صورت می‌توان آن را به همان معنای اول برگرداند؛ و در هر صورت، ظاهر در قرآن کریم فقط همان معنای اول به کار رفته است.

«ضرر» نقطه مقابل نفع است، و در قرآن کریم ۱۷ بار این دو در مقابل هم مطرح شده‌اند: «وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ» (بقره/۱۰۲) «ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً» (مائده/۷۶) از آنجا که نفع به معنای خیری است که به انسان می‌رسد، ضرر هم به معنای نقصی است که متوجه انسان می‌شود.

در تفاوت «ضُرّ» (مثلا: وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ؛‌یونس/۱۲) و «ضَرّ» (مثلا: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي‏ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا؛ اعراف/۱۸۸) گفته‌اند وقتی ضرر و نفع را با هم به کار می‌برند به صورت «ضَرّ» می‌آید اما وقتی تنها به کار می‌رود به صورت «ضُرّ» تعبیر می‌شود و نیز در معنای «ضُرّ» مفهوم بدحالی نیز نهفته است و دیگر اینکه مفهوم «ضُرّ» بلیغ‌تر و شدیدتر از «ضَرّ»است، زیرا «ضَرّ» مصدر است و بر اصل وقوع فعل دلالت می‌کند، اما «ضُرّ» صیغه مبالغه‌ای بوده که از وزن اصلی‌اش خارج شده و معدوله است.

«ضراء» چیزی است که به ضرر متصف شود و در تفاوت «ضرّ» با «ضرّاء» گفته‌اند که «ضرّ» در مقابل نفع است اما «ضرّاء» (زحمت و دردسر) در مقابل «سَرَّاء» و «نعماء» (خوشی و در نعمت بودن) است: «الَّذينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ» (آل‌عمران/۱۳۴) «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ» (هود/۱۰).

این ماده به صورت فعل علاوه بر حالت ثلاثی مجرد «ضَرَّ یَضُرُّ ضرر» (وَ لا تَضُرُّونَهُ شَيْئاً، ‌هود/۵۷؛ َ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ، نساء/۹۵) در باب مفاعله «ضارّ یُضارّ مضارّة / ضِرار» (وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهيد، بقره/۲۸۲؛ ْ وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ، طلاق/۶؛ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا، بقره/۲۳۱؛ وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْريقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنينَ، توبه/۱۰۷) نیز به کار رفته است و غالبا اینها را به یک معنا دانسته‌اند، اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که وقتی به باب مفاعله می‌رود نوعی استمرار و تداوم در ضرر را می‌رساند…

تفاوت «ضرر» با «سوء» (=بدی) در این است که تعبیر «سوء» را تنها در مورد بدی‌هایی که ریشه و منشأش را می‌شناسیم به کار می‌برند اما «ضرر» را در مورد هر بدی‌ای که به انسان برسد ولو ریشه‌اش را نداند و «سوء» در مقابل «حسن» است؛ اما «ضرر» در مقابل «نفع»

جلسه ۹۳۷ https://yekaye.ir/an-nesa-4-12/

لِتُضَيِّقُوا

قبلا بیان شد که ماده «ضیق» به معنای تنگنا و نقطه مقابل «سِعَه» و گشایش است. این کلمه به همین مناسبت در مورد فقر، بخل، غم و مانند اینها به کار می‌رود، چنانکه «وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» (هود/۷۷) به معنای این است که به خاطر [حضور] آنان احساس عجز کرد، ویا «وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ»‏ (نحل/۱۲۷) اشاره به اندوهی است که گریبانگیر او شده بود.

مصدر این ماده هم به صورت «ضَيق» و هم به صورت «ضِيق‏» آمده است. در تفاوت این دو گفته‌اند که«ضَيق» در مورد سینه و مکان به کار می‌رود اما «ضِيق‏» در مورد بخل و تنگدستی. برخی هم تفاوت آنها را تفاوت مصدر و اسم دانسته‌اند.

وقتی این ماده به باب تفعیل می‌رود متعدی می‌شود و به معنای «در مضیقه و تنگنا قرار دادن» است: «وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ» (طلاق/۶)

جلسه ۸۶۴ https://yekaye.ir/hood-11-77/

فَأَنْفِقُوا

قبلا بیان شد که ماده «نفق» در اصل در دو معنا به کار می‌رود: یکی در معنای از بین رفتن و منقطع شدن، و دیگری در معنای مخفی کردن؛ هر چند که اغلب این دو معنا را به یک معنا ارجاع داده‌اند و گفته‌اند اصل این ماده به معنای سپری شدن ویا از بین رفتنی که ناشی از جریان یافتن و تمام شدن چیزی باشد. بدین ترتیب، وجه تسمیه «انفاق» (خرج کردن) آن است که پول انسان با خرج کردن تمام می‌شود. و «نفقه» (= خرجی) اسم چیزی است که انفاق و خرج می‌شود…

جلسه ۴۰۸  http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-11/

يَضَعْنَ

درباره ماده «وضع» به ذیل آیه ۴ همین سوره مراجعه شود. جلسه ۱۱۷۹ https://yekaye.ir/at-talaq-65-04/

حَمْلَهُنَّ

درباره ماده «حمل» ذیل آیه ۴ همین سوره توضیحاتی گذشت. جلسه ۱۱۷۹ https://yekaye.ir/at-talaq-65-04/

أَرْضَعْنَ / فَسَتُرْضِعُ

قبلا بیان شد که ماده «رضع» در اصل به معنای «شیر خوردن از پستان» می‌باشد که در مورد انسان و حیوان [= پستانداران] به کار می‌رود. وقتی این ماده به باب إفعال می‌رود معنایش متعدی می‌شود (شیر دادن). در زبان عربی هم «مُرضِع» به کار می‌رود و هم «مُرضِعة»، با توجه به اینکه تنها زنان هستند که شیر می‌دهند، در تفاوت این دو گفته‌اند که «مُرضِع» به «زن شیرده» به طور کلی گفته می‌شود (جمعِ آن: مَراضِع، قصص/۱۲)؛ اما «مُرضِعة» به زن شیردهنده در حالتی که در حال شیر دادن به بچه است و پستانش در دهان اوست، گفته می‌شود.

این ماده علاوه بر حالت اسم فاعل و فعل، در قرآن کریم به صورت مصدر «الرَّضاعَة» نیز به کار رفته است. تعبیر «برادر ویا خواهر رضاعی» که در زبان فارسی هم رایج شده، به معنای دو نفری است که هر دو از سینه یک زن شیر خورده باشند، که خواهر و برادر رضاعی، از افرادی‌اند که طبق قرآن کریم به هم محرم می‌باشند: «أَخَواتُكُمْ مِنَ الرَّضاعَة: خواهران رضاعی شما» (نساء/۲۳)

جلسه ۳۰۷ http://yekaye.ir/al-hajj-22-2/

أُجُورَهُنَّ

درباره ماده «حمل» ذیل آیه ۵ همین سوره توضیحاتی گذشت.  جلسه ۱۱۸۰ https://yekaye.ir/at-talaq-65-05/

وَأْتَمِرُوا

درباره کلمه «أمر» ذیل آیه اول همین سوره بحث شد. فقط یادآوری می‌کنیم که «ائْتِمَار» (إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ‏؛ قصص/۲۰) به معنای «قبول امر و دستور» است و به مشورت و مشاوره بدین جهت «ائتمار» گفته می‌شود که افراد مطلب همدیگر را قبول می‌کنند.

جلسه۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01-2/

بِمَعْرُوفٍ

درباره ماده «عرف» و کلمه «معروف» ذیل آیه ۲ همین سوره توضیحاتی گذشت.  جلسه ۱۱۷۷ https://yekaye.ir/at-talaq-65-02/

تَعَاسَرْتُمْ

قبلا بیان شد که ماده «عسر» در اصل بر شدت و سختی و تنگنا دلالت دارد و «عُسر» نقطه مقابل «یُسر» است که توضیح یسر هم قبلا گذشت. (جلسه ۵۶۷ http://yekaye.ir/al-lail-92-7/)

وقتی ماده «عسر» بر وزن «عَسُرَ يَعْسُرُ» باشد مصدر آن «عُسْر» «سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً» (طلاق/۷) خواهد بود؛ اما اگر بر وزن  «عَسِرَ يَعْسَرُ» باشد، مصدر آن «عَسَر» و یا «عَسِر» خواهد بود، هرچند که «عَسِر» (يَقُولُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ؛ قمر/۸) می‌تواند صفت مشبهه و هم‌معنای «عسیر» نیز به کار رود. «عُسْرَةُ» را هم به معنای دشواری و تنگنای مالی دانسته‌اند: «فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ» (توبة/۱۱۷) و «وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ» (بقرة/۲۸۰).

وقتی این ماده به باب افعال می‌رود (اَعْسَرَ) به معنای «به زحمت انداختن» است، اما وقتی به باب تفاعل می‌رود (وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى‏؛ طلاق/۶) به معنای «مطاوعه» [قبول کردن و تن دادن] ای است که مداوم باشد؛ یعنی گویی شخص به وضعیت سخت و دشواری که ادامه دارد، تن داده و مبتلا شده است؛ چنانکه در این آیه سوره طلاق اشاره به وضعیتی است که شیر دادن توسط مادر مستلزم عسر و حرج طولانی و غیرقابل تحمل می‌شود و آیه می فرماید در این صورت زن شیرده دیگری شیر دادن طفل را برعهده بگیرد. البته یک احتمال هم هست که در باب تفاعل، طرفینی بودن مساله مهم‌تر باشد؛ یعنی بیش از اینکه مفهوم تداوم در کار باشد، مساله آیه این است که طرفین به عسرت و زحمت نیفتند…

جلسه ۵۷۰ https://yekaye.ir/al-lail-92-10/

حدیث

الف. أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ

۱) ذیل آیه ۴ حدیثی (حدیث ۱۸) از امام صادق ع از پدرانشان از حضرت علی (علیه السلام) روایت شد. ادامه آن حدیث چنین است:

حضرت علی (علیه السلام) فرمودند:

زن مطلقه در مدت عده، نفقه‌اش در حد وسع شوهرش است به طور متعارف. پس چون عده‌اش تمام شود، «[سزاوار است از سوى شوهران‏] به طور شايسته و متعارف، كالا و وسايل زندگى‌ای به آنان پرداخت شود، كه اين حقّى بر عهده تقواپیشگان است.» (بقره/۲۴۱) پس زن مطلقه تا زمانی که در عده است، چه باردار باشد چه نباشد، حق دارد مسکن و نفقه داشته باشد، مادامی که شوهر حق رجوع به او را داشته باشد.

دعائم الإسلام، ج‏۲، ص۲۸۹

رُوِّينَا عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ص أَنَّهُ قَالَ: …

قَالَ عَلِيٌّ ع: لِلْمُطَلَّقَةِ نَفَقَتُهَا بِالْمَعْرُوفِ مِنْ سَعَةِ زَوْجِهَا فِي عِدَّتِهَا فَإِذَا حَلَّ أَجَلُهَا فَ«مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ‏ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ» فَالْمُطَلَّقَةُ لَهَا السُّكْنَى وَ النَّفَقَةُ مَا دَامَتْ فِي عِدَّتِهَا كَانَتْ حَامِلًا أَوْ غَيْرَ حَامِلٍ مَا دَامَتْ لِلزَّوْجِ عَلَيْهَا رَجْعَةٌ.

 

۲) روایت شده است که فاطمه بنت قیس همسر ابوعمرو بن حفص بن مغیره مخزومی بود. هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت علی ع را به یمن فرستاد ابوعمرو هم همراه ایشان رفت و به همسرش پیام داد که آخرین طلاقی را که مانده بود در خصوص وی اجرا کرده است [یعنی برای بار سوم وی را طلاق داده است]؛ و از عیاش بن ابی ربیعه و حارث بن هشام خواست تا از طرف او، نفقه همسرش را [در ایام عده] بدهند.

آنها به فاطمه بنت قیس گفتند: «به خدا قسم، تو حق نفقه نداری!»

وی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و آنچه را که آنها گفته بودند به او گفت.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم تایید کرد که وی حق نفقه ندارد مگر اینکه باردار باشد.

پس از او اجازه خواست که دیگر در خانه ابوعمرو نماند؛ و حضرت هم اجازه داد؛‌ و او هم گفت پس من از این خانه می‌روم.

راوی می‌گوید: وی به خانه ابن ام مکتوم [که ظاهرا نسبت خویشاوندی با هم داشتند] رفت؛ که وی مردی نابینا بود و از این رو، او حجابش را در خانه او از سر برمی‌داشت چون او وی را نمی‌دید. وی تا پایان مدت عده‌اش در آنجا ماند و سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به ازدواج اسامه بن زید درآورد.

راوی می‌گوید: مروان بن حکم، قبیصه بن ذؤیب را نزد این خانم فرستاد و در این مورد از او پرسید و او واقعه را تعریف کرد.

مروان گفت: ما این حدیث را جز از این زن نشنیده‌ایم و به روشی که مردم را بر آن یافته‌ایم، پایبند خواهیم بود.*

وقتی فاطمه سخن مروان را شنید، گفت: قرآن بین من و توست. خداوند متعال فرموده است. سپس آیه ۱ سوره طلاق را خواند که «آنها را از خانه‌هایشان بیرون نکنید» تا اینکه فرمود: «شاید خداوند پس از آن امر جدیدی ایجاد کند.» و بعد توضیح داد: [واضح است که با توجه به این فراز پایانی آیه،] اینکه مرد وظیفه دارد زن را در خانه‌اش نگه دارد، در خصوص مردی است که حق رجوع دارد. ولی پس از سه طلاقه کردن، چه امر جدیدی رخ خواهد داد؟!

* پی‌نوشت: اشاره مروان به کاری است که عمر بن خطاب انجام داد (یعنی مرد را ملزم می‌کرد که حتی در صورت سه‌طلاقه دادن، زن را در خانه‌اش نگه دارد) و بعد از وی ظاهرا عثمان و معاویه هم همین را ادامه دادند که به صورت یک روش عمومی شود. در میان اهل سنت، حنبلی‌ها با استناد به همین حدیث و سنت معروف پیامبر ص، همانند شیعه همین نظر را دارند که چنین زنی نه حق نفقه دارد نه مسکن؛ در فقه شافعی و مالکی (ظاهرا به استناد سخن عمر، که فقط درباره مسکن نقل شده) برای چنین زنی حق مسکن قبول دارند اما نفقه قبول ندارند؛ و در فقه حنفی هم حق نفقه و هم حق مسکن برای چنین زنی قائلند. توجه شود بحث فوق در جایی است که زن باردار نباشد وگرنه اگر باردار باشد همگان معتقدند که تا زمان وضع حمل (که عده‌اش پایان می‌یابد)‌ نفقه و مسکنش برعهده شوهرش است.

مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۴

و روى الزهري عن عبد الله أن فاطمة بنت قيس كانت تحت أبي عمرو بن حفص بن المغيرة المخزومي و أنه خرج مع علي بن أبي طالب (ع) إلى اليمن حين أمره رسول الله ص‏ على اليمن. فأرسل إلى امرأته فاطمة بنت قيس بتطليقة كانت بقيت لها من طلاقها. فأمر عياش ابن أبي ربيعة و الحرث بن هشام أن ينفقا عليها.

فقالا: و الله ما لك من نفقة!

فأتت النبي ص فذكرت له قولهما. فلم يجعل لها نفقة إلا أن تكون حاملا. فاستأذنته في الانتقال. فأذن لها. فقالت: إني أنتقل يا رسول الله. قال: عند ابن أم مكتوم و كان أعمى تضع ثيابها عنده و لا يراها. فلم تزل هناك حتى مضت عدتها فأنكحها النبي ص أسامة بن زيد.

قال: فأرسل إليها مروان بن الحكم قبيصة بن ذؤيب فسألها عن هذا الحديث.

ثم قال مروان: لم نسمع هذا الحديث إلا من امرأة و سنأخذ بالعصمة التي وجدنا الناس عليها.

فقالت فاطمة حين بلغها قول مروان: بيني و بينكم القرآن قال الله تعالى: «لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ» إلى قوله« لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً» قالت: هذا لمن كانت له مراجعة، و أي أمر يحدث بعد الثلاث‏؟![۴۳]

این حدیث نبوی با اندک اختلافی در عبارات در بسیاری از منابع اهل سنت به عنوان حدیث صحیح آمده است، مثلا ر.ک: صحيح مسلم، ج۴، ص۱۹۷[۴۴]؛ موطأ مالك، ج۱، ص۶۴۰[۴۵]؛ مسند الشافعي، ص۲۷۰[۴۶]؛ مصنف عبد الرزاق، ج۶، ص۵۳۶[۴۷]؛ مسند أحمد، ج۴۵، ص۳۰۳[۴۸]

 

۳) الف. روایت شده است که امام باقر (علیه السلام) فرمودند:

زن سه طلاقه شده نفقه‌اش [در ایام عده] برعهده شوهرش نیست، و آن برای کسی است که شوهر حقّ رجوع به او را داشته باشد.

الكافي، ج‏۶، ص۱۰۴؛ تهذيب الأحكام، ج‏۸، ص۱۳۳؛ الإستبصار، ج‏۳، ص۳۳۴

أَبُو الْعَبَّاسِ الرَّزَّازُ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ وَ أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ وَ حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ كُلِّهِمْ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ الْمُطَلَّقَةَ ثَلَاثاً لَيْسَ لَهَا نَفَقَةٌ عَلَى زَوْجِهَا إِنَّمَا هِيَ لِلَّتِي لِزَوْجِهَا عَلَيْهَا رَجْعَةٌ.

ب. ابوبصیر روایت کرده است که از امام صادق ع درباره زنی که طلاق سومش داده شده سوال کردم که آیا حق مسکن و نفقه دارد؟

فرمودند: آیا باردار است؟

گفتم: خیر.

فرمودند: خیر.

الكافي، ج‏۶، ص۱۰۴؛ تهذيب الأحكام، ج‏۸، ص۱۳۳؛ الإستبصار، ج‏۳، ص۳۳۴

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى أَوْ رَجُلٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْمُطَلَّقَةِ ثَلَاثاً أَ لَهَا سُكْنَى وَ نَفَقَةٌ؟

قَالَ: حُبْلَى هِيَ؟

قُلْتُ: لَا.

قَالَ: لَا.

مرحوم کلینی در الكافي (ج‏۶، ص۱۰۴) بابی باز کرده است با عنوان «بَابُ أَنَّ الْمُطَلَّقَةَ ثَلَاثاً لَا سُكْنَى لَهَا وَ لَا نَفَقَةَ» و در آنجا علاوه بر دو حدیث فوق سه حدیث دیگر آورده است که همین مضمون را بیان می‌کند[۴۹] و این گونه مضامین در کتب حدیثی دیگر هم آمده است.[۵۰]

ج. از ابن سنان روایت شده است که:

از امام صادق ع درباره زنی که طلاق سومش داده شده سوال کردم که آیا در زمان عده‌اش حق مسکن و نفقه دارد؟

فرمودند: بله.

تهذيب الأحكام، ج‏۸، ص۱۳۳؛ الإستبصار، ج‏۳، ص۳۳۴

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمُطَلَّقَةِ ثَلَاثاً عَلَى الْعِدَّةِ لَهَا سُكْنَى أَوْ نَفَقَةٌ؟

قَالَ: نَعَمْ.

شیخ طوسی در هر دو کتاب خویش حدیث فوق را در کنار احادیث قبل آورده است و توضیح داده که این حدیث را یا باید بر استحباب حمل کرد یا ناظر به زن حامله بوده است.[۵۱]

ب. وَلَاتُضَارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ

۵) مرحوم کلینی با دو سند از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمودند:

مرد هنگامی‌که زن خویش را طلاق داد، به او ضرر نرساند که عرصه بر وی تنگ گردد تا اینکه قبل از به اتمام‌رساندن عدّه‌ی خویش از خانه وی برود؛ همانا خداوند عزّوجلّ از این امر نهی کرده و فرموده است: «و آزارشان ندهید تا آنان را در مضیقه قرار دهید.» (طلاق/۶)

الكافي، ج‏۶، ص۱۲۳

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَا يُضَارَّ الرَّجُلُ امْرَأَتَهُ إِذَا طَلَّقَهَا فَيُضَيِّقَ عَلَيْهَا حَتَّى تَنْتَقِلَ قَبْلَ أَنْ تَنْقَضِيَ عِدَّتُهَا فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ نَهَى عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ: «وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ».

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مِثْلَهُ.

ج. وَإِنْ كُنَّ أُولَـٰتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَئاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ

موضوع محل بحث در این فراز از آیه قبلا در سوره بقره به صورت زیر نازل شده بود: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصير» (بقره/۲۳۳) و ان شاء الله هم بحث تفصیلی و هم بسیاری از احادیث در آنجا خواهد آمد.[۵۲] در اینجا فقط برخی احادیث که با این فراز تناسب بیشتری دارد تقدیم می‌شود.

۱۰) از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

امّا سخن خداوند متعال که: «و اگر باردارند نفقه‌شان را بدهید تا آنکه وضع حمل کنند؛ پس اگر برای شما نوزاد را ‌شیر دادند اجرتشان را به آنان بدهید؛ و خواسته‌های همدیگر را بخوبی قبول کنید؛ و اگر کارتان با همدیگر به سختی کشید» یعنی اگر زن راضی شد، که خودش بچّه را شیر می‌دهد، و اگر مرد راضی نشد که فرزندش نزد وی بماند، می‌فرماید: «پس [زن‏] ديگرى او را شير خواهد داد. باید کسی که وسعت مالی دارد از وسعت خویش هزینه کند و کسی که روزی بر او تنگ گرفته شده از آن [= در حد همان] چیزی که خدا به او داده است هزینه کند» (طلاق/۶-۷).

تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۷۴

وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع:

وَ أَمَّا قَوْلُهُ «وَ إِنْ كُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ» يَقُولُ: إِنْ تَرْضَى الْمَرْأَةُ فَتُرْضِعُ الْوَلَدَ، وَ إِنْ لَمْ يَرْضَ الرَّجُلُ أَنْ يَكُونَ وَلَدُهَا عِنْدَهَا يَقُولُ «فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى؛ لِیُنفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّن سَعَتِهِ وَ مَن قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ فَلْیُنفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ»

تبصره: چنانکه ذیل آیه ۱ (حدیث۱۱ در جلسه ۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01/) و آیه ۴ (حدیث۱ در جلسه ۱۱۷۹ https://yekaye.ir/at-talaq-65-04/) هم اشاره شد ظاهرا مصححین این کتاب (یا تدوین‌کنندگان نرم‌افزار جامع احادیث) نظرشان این بوده است که از آیه «وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ» و عبارت «وَ ذَلِكَ أَنْ تَدَعَهَا حَتَّى تَحِيضَ …» توضیحات خودم مرحوم قمی است؛ اما هم مرحوم بحرانی (البرهان في تفسير القرآن، ج‏۵، ص ۴۰۵) و هم مرحوم مجلسی (بحار الأنوار، ج‏۱۰۱، ص۱۴۸) و هم مرحوم حویزی (تفسير نور الثقلين، ج‏۵، ص۳۴۷) و هم مرحوم قمی مشهدی (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۲۹۲) این را به عنوان ادامه سخنان امام باقر ع نقل کرده‌اند؛ و در خصوص این فراز برداشت صاحب مستدرک هم به این افراد اضافه می‌شود.

 

۱۱) از امام علی (علیه السلام) و امام صادق ع روایت شده که فرموده‌اند:

هرگاه مردی زنش را طلاق داد و زن ادّعا کرد که باردار است، [زن] باید نُه ماه انتظار بکشد. اگر بچّه را به دنیا آورد [عدّه‌اش تمام است] و درغیراین‌صورت باید سه ماه عدّه نگه دارد و پس از آن است که از او [شوهر] کاملا جدا شده است. این [حکم] زمانی است که بارداربودن او معلوم نباشد؛ ولی اگر معلوم شد او باردار است مرد باید تا زمانی که وضع حمل کند نفقه او را بدهد، همان‌گونه که خداوند تعالی فرمود: «و اگر باردارند نفقه‌شان را بدهید تا آنکه وضع حمل کنند» (طلاق/۶).

دعائم الإسلام، ج‏۲، ص۲۹۰

وَ عَنْ عَلِيٍّ وَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ص أَنَّهُمَا قَالا:

إِذَا طَلَّقَ الرَّجُلُ امْرَأَتَهُ فَادَّعَتْ أَنَّهَا حُبْلَى انْتَظَرَتْ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ فَإِنْ وَلَدَتْ وَ إِلَّا فَاعْتَدَّتْ ثَلَاثَةَ أَشْهُرٍ ثُمَّ قَدْ بَانَتْ مِنْهُ.

فَهَذَا إِذَا لَمْ يَكُنْ يَتَبَيَّنُ حَمْلُهَا فَأَمَّا إِنْ تَعَيَّنَ أَنَّهَا حَامِلٌ أَنْفَقَ عَلَيْهَا حَتَّى تَضَعَ حَمْلَهَا كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى- «وَ إِنْ كُنَّ أُولاتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُن‏».

 

۱۲) الف و ب. از امام باقر و امام صادق ع روایت شده که فرمودند:

عده زن باردار تا زمان وضع حمل است و مرد موظف است تا زمان وضع حمل، نفقه او را به طور متعارف تأمین کند.

الكافي، ج‏۶، ص۱۰۳

الف. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

الْحَامِلُ أَجَلُهَا أَنْ تَضَعَ حَمْلَهَا وَ عَلَيْهِ نَفَقَتُهَا بِالْمَعْرُوفِ حَتَّى تَضَعَ حَمْلَهَا.

ب. مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ:

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي الرَّجُلِ يُطَلِّقُ امْرَأَتَهُ وَ هِيَ حُبْلَى قَالَ: أَجَلُهَا أَنْ تَضَعَ حَمْلَهَا وَ عَلَيْهِ نَفَقَتُهَا حَتَّى تَضَعَ حَمْلَهَا.

 

۱۳) از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

اگر مرد، زن را درحالی‌که باردار باشد، طلاق دهد، تا زمانی‌که وضع حمل کند، باید نفقه‌ی او را بدهد. هرگاه وضع حمل نمود، اجرتش [اجرت شیر دادن] را هم بدهد و به او ضرر نرساند [ظاهرا یعنی اجرت او را کم نگذارد]، مگر آنکه زنی را بیابد که اجرت کمتری برای شیر دادن بخواهد. دراین‌صورت، اگر زن به آن اجرت، راضی شود، همچنان نسبت به شیردادن به فرزند خویش سزاوارتر است تا زمانی که وی را از شیر بگیرد.

الكافي، ج‏۶، ص۱۰۳ و ص۴۵

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِذَا طَلَّقَ الرَّجُلُ الْمَرْأَةَ وَ هِيَ حُبْلَى أَنْفَقَ عَلَيْهَا حَتَّى تَضَعَ حَمْلَهَا. فَإِذَا وَضَعَتْهُ أَعْطَاهَا أَجْرَهَا وَ لَا يُضَارَّهَا إِلَّا أَنْ يَجِدَ مَنْ هُوَ أَرْخَصُ أَجْراً مِنْهَا فَإِنْ هِيَ رَضِيَتْ بِذَلِكَ الْأَجْرِ فَهِيَ أَحَقُّ بِابْنِهَا حَتَّى تَفْطِمَهُ.

د. وَأْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَإِنْ تَعَاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَى

۱۵) الف. از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

زن را نباید برای شیر دادن به فرزندش مجبور کرد و جز با رضایتش نمی‌شود بچه‌اش را از او جدا کرد، و در صورتی که زن دیگری با شرایطی [= با اجرتی] حاضر به شیر دادن بچه شد، خود مادر با آن شرایط سزاوارتر است برای شیر دادن بچه‌اش؛ ‌و البته بیش از دو سال حق ندارد برای شیر دادن اجرت بگیرد.

دعائم الإسلام، ج‏۲، ص۲۹۰

وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ:

لَا تُجْبَرُ الْمَرْأَةُ عَلَى رَضَاعِ وَلَدِهَا وَ لَا يُنْزَعُ مِنْهَا إِلَّا بِرِضَاهَا وَ هِيَ أَحَقُّ بِهِ تُرْضِعُهُ بِمَا تَقْبَلُهُ بِهِ امْرَأَةٌ أُخْرَى وَ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَأْخُذَ فِي رَضَاعِهِ فَوْقَ حَوْلَيْنِ.

 

۱۶) الف. روایت شده است که از امام صادق ع درباره شیر دادن بچه سوال شد؟

فرمودند: زن آزاد را نمی‌توان برای شیر دادن به بچه مجبور کرد.

الكافي، ج‏۶، ص۴۱؛ تهذيب الأحكام، ج‏۸، ص۱۰۷؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۳، ص۴۸۰

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَوْهَرِيِ‏ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ قَالَ:

سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّضَاعِ؟

فَقَالَ: لَا تُجْبَرُ الْحُرَّةُ عَلَى رَضَاعِ الْوَلَدِ.[۵۳]

ب. شیخ صدوق روایت فوق را نقل کرده و در ادامه توضیحی داده است که برخی گمان کرده‌اند نظر خود اوست؛ اما عین همان عبارات، در حدیث دیگری از امام صادق ع در الكافي (ج‏۶، ص۴۵) آمده است، و بر این اساس، برخی احتمال داده‌اند که فقط استشهاد پایانی به آیه محل بحث که در آن حدیث وجود ندارد، سخن اوست؛ که ان شاء الله آن حدیث کافی ذیل آیه ۲۲۳ سوره بقره خواهد آمد.[۵۴] نقل شیخ صدوق بدین صورت است:

زن آزاد را نمی‌توان برای شیر دادن به بچه مجبور کرد… و اگر پدر کسی را پیدا کند که مثلا کودک را به چهار درهم شیر دهد و مادر بگوید: «من او را جز به پنج درهم شیر نمی‌دهم»، پس حق دارد او را از او بگیرد، مگر اینکه مادر برای بچه بهتر و مهربان‌تر باشد که در این صورت او را نزد مادرش بگذارد. و خداوند متعال فرمود: «و اگر کارتان با همدیگر به سختی کشید پس [زن‏] ديگرى او را شير خواهد داد» (طلاق/۶).

من لا يحضره الفقيه، ج‏۳، ص۴۸۰

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا تُجْبَرُ الْحُرَّةُ عَلَى إِرْضَاعِ الْوَلَدِ …[۵۵] وَ مَتَى وَجَدَ الْأَبُ مَنْ يُرْضِعُ الْوَلَدَ بِأَرْبَعَةِ دَرَاهِمَ وَ قَالَتِ الْأُمُّ لَا أُرْضِعُهُ إِلَّا بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ فَإِنَّ لَهُ أَنْ يَنْزِعَهُ مِنْهَا إِلَّا أَنَّ الْأَصْلَحَ لَهُ وَ الْأَرْفَقَ بِهِ أَنْ يَتْرُكَهُ مَعَ أُمِّهِ؛ وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى‏».

تدبر

۱) «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ وَلَاتُضَارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ وَإِنْ كُنَّ أُولَـٰتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَئاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَأْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَإِنْ تَعَاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرَى»

در آیه اول سوره بر اینکه زنان باید در طلاق عده نگه دارند اشاره شد و اینکه در ایام عده نباید زن خانه و زندگی شوهر را رها کند و شوهر هم حق ندارد او را از خانه‌اش بیرون کند. در این آیه درباره این ایام توضیحات بیشتری می‌دهد. برخی گفته‌اند: این آیه بیان و توضیحی است برای عبارت «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ» در آیه قبل؛ گویی کسی پرسیده باشد چگونه تقوی را در حد زنان مطلقه رعایت کنیم، و آیه پاسخ می‌دهد چنین و چنان کنید (الكشاف، ج‏۴، ص۵۵۸[۵۶]):

ابتدا اشاره به مسکن آنها در این ایام می‌کند که در حد همان خانه‌هایی که خودتان در آن سکونت دارید باید برای آنها تهیه کنید و به مردان تأکید می‌کند مبادا وی را اذیت کنید تا زندگی بر او سخت شود که از خانه شما زودتر برود.

سپس سراغ موردی می‌رود که زن مطلقه، باردار است؛ ابتدا به حکم کلی چنین زنی اشاره می‌کند که ایام عده، و به تبع آن، حق نفقه و مسکن‌اش، تا زمانی است که وضع حمل کند؛‌ اما چون اینجا با یک فرد جدید سر و کار داریم (= نوزاد) که به هر دو طرف (پدر و مادر)‌ نیاز دارد، برخلاف سایر موارد طلاق، که با پایان عده، جدایی کامل حاصل می‌شد، اینجا نمی‌گذارد بلافاصله آن جدایی کامل رقم بخورد: از طرفی هزینه‌های نوزاد برعهده پدر است، پس او باید تکفل و مخارج وی را عهده‌دار شود؛ و از سوی دیگر، مهمترین نیاز وی، شیر خوردن است که مهمترین کسی که می‌تواند این نیاز را رفع کند مادرش است. پس با اینکه ظاهرا ایام عده به پایان رسیده و زن و شوهر در حالت عادی می‌توانستند کاملا از هم جدا شوند و هریک سراغ زندگی خود با کس دیگری برود، اما از آنجا که علی‌القاعده مادر به خاطر حس مادری‌اش مایل است خودش به بچه‌اش شیر دهد، خداوند این تمایل را جدی می‌گیرد و به پدر توصیه می‌کند که اگر او آماده این کار بود، نه‌تنها مانع او نشو، بلکه هزینه‌ای هم به او بده.

در زندگی‌های عادی، همه می‌دانند که زنی که بچه شیر می‌دهد نیازهای بیشتری دارد و از این رو عرف انسانها برای چنین زنی بیش از زن عادی هزینه می‌دهند و اسلام این سنت عقلای را امضا کرده است: اگر مرد خسیسی پیدا شد که حاضر نبود برای همسرش که به بچه شیر می‌دهد بیشتر هزینه کند، شرعا این زن می‌تواند از او هزینه‌ای به عنوان اجرت شیر دادن دریافت کند. حالا در خصوص جایی که زن و شوهر از هم جدا می‌شوند شریعت سراغ بچه‌ای که به دنیا آمده می‌رود که از طرفی نیاز به شیر مادر دارد، و از طرف دیگر، طبیعتا چون تکفل بچه همچنان برعهده مرد است پس با اینکه زنش را طلاق داده اما باید هزینه‌های مربوط به ایام شیردهی بچه را هم عهده‌دار شود.

با توجه به اینکه علی‌القاعده ناسازگاری‌ای بین زن و شوهر بوده که طلاق رخ داده است، حالا اگر به خاطر امتداد آن وضعیت در خصوص شیر دادن هم با هم مشکل داشته باشند و هرکس بخواهد از موقعیت خودش در این زمینه سوءاستفاده کند (زن بخواهد بابت شیر دادن بیش از وضعیت متعارف از شوهر طلب کند؛ یا مرد بخواهد مانع از زنش شود که به بچه‌اش شیر بدهد)، خداوند راه اشکال‌تراشی را برای طرفین می‌بندد:

از سویی، اگر زن دلش بخواهد به بچه‌اش شیر بدهد حق اوست و مرد نمی‌تواند مانع شود، و حتی اگر زن بابت این اقدام اجرت بخواهد اگر تقاضایش معقول و در حد متعارف باشد (در حدی باشد که دیگرانی که حاضرند به بچه شیر بدهند همانقدر طلب می‌کنند)، همچنان اولویت با وی است و شوهر نمی‌تواند بچه را از مادرش بگیرد و برای شیر دادن به کس دیگری بسپارد؛ و از سوی دیگر، اگر زن بخواهد بچه را بهانه‌ای برای تصفیه حساب با شوهر قرار دهد و بابت شیر دادن بیش از آنچه متعارف است طلب کند، خداوند به مرد اجازه می‌دهد که شیر دادن بچه را به زن دیگری واگذار کند.

آیه این سیر را در سه جمله بیان کرده است:

ابتدا وضعیت را در حالت متعارف در نظر می‌گیرد که مادر مایل به شیر دادن است و تصریح می‌کند که در این صورت، مرد وظیفه دارد هزینه‌ای به این مادر بدهد و می‌فرماید: «پس اگر برای شما نوزاد را ‌شیر دادند اجرتشان را به آنان بدهید»؛‌

سپس توصیه می‌کند به اینکه هر دوی شما حتی که اگر با هم اختلاف داشته‌اید که کارتان به طلاق انجامیده، اما دست کم در مسأله شیر دادن بچه را بهانه نکنید و با همدیگر کنار بیایید و می‌فرماید: «خواسته‌های همدیگر را بخوبی قبول کنید»؛

و چون در فراز قبل، این قبول خواسته زن را به عنوان وظیفه مرد توضیح داد (که باید بگذارد مادر به بچه شیر بدهد و هزینه متعارف وی را بدهد) اکنون سراغ قبول خواسته مرد به عنوان وظیفه زن می‌رود که اگر زن بخواهد بچه را بهانه‌ای برای تحت فشار قرار دادن مرد بکند و بیش از حد متعارف از مرد هزینه طلب کند بداند که مرد در این صورت می‌تواندن بچه را برای شیر دادن به زن دیگری بدهد و می‌فرماید: «اگر کارتان با همدیگر به سختی کشید پس [زن‏] ديگرى او را شير خواهد داد».

 

۲) «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ»

مسكن زن مطلقه بايد در همان مكانى باشد كه مرد در آن سكونت دارد و جدايى و طلاق نبايد سبب جدايى مسكن شود (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۰).

 

۳) «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ»

چنانکه در نکات ادبی توضیح داده شد کلمه «مسکن» دلالت بر یک نحوه سکینه و آرامش دارد و محل سکینه و آرامش است. چرا برای تدارک سرپناه زندگی برای زن از این کلمه استفاده کرد؟

الف. می‌خواهد توجه دهد که در انتخاب مسكن، بايد به سكينه و آرامش زن توجّه شود، نه آنكه فقط سرپناه داشته باشد (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۰).

ب. شاید اگر توجه شود که تعبیری که اول بار خطاب به حضرت آدم برای شروع زندگی‌اش (که اتفاقا زندگی مشترک با همسرش بود)‌به کار رفت از همین ماده «سکن» بود (يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ؛ بقره/۳۵؛‌اعراف/۱۹) بتوان نکات جدیدی در خصوص نوع نگاه اسلام به زندگی مشترک زوجین، حتی در جایی که قرار است کم‌کم برای همیشه از هم جدا شوند، استنباط کرد.

ج. …

 

۴) «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ»

درباره اینکه مسکن و نفقه زن مطلقه‌ای که طلاقش رجعی است، بر مرد واجب است هیچ اختلافی وجود ندارد، اما در خصوص زنی که طلاقش بائن است و مرد امکان رجوع ندارد (که در سه حالت رخ می‌دهد: ‌زنی که توسط شوهرش برای بار سوم طلاق داده شده باشد، زن یائسه و زنی که پیش از سن بلوغ بنا به مصلحتی وی را به عقد مردی درآورده باشند) اختلاف است (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۴[۵۷]) و ریشه اختلاف ظاهرا در این است که علی‌رغم احادیث نبوی‌ای که اهل سنت هم صحت آنها را قبول دارند (حدیث۲) این است که عمر بن خطاب در زمان خلافت خویش مرد را ملزم می‌کرد که حتی در صورت سه‌طلاقه دادن، زن را در خانه‌اش نگه دارد. در میان اهل سنت، حنبلی‌ها با استناد به همین حدیث و سنت معروف پیامبر ص، همانند شیعه همین نظر را دارند که چنین زنی نه حق نفقه دارد نه مسکن؛ در فقه شافعی و مالکی (ظاهرا به استناد سخن عمر، که فقط درباره مسکن نقل شده) برای چنین زنی حق مسکن قبول دارند اما نفقه قبول ندارند؛ و در فقه حنفی هم حق نفقه و هم حق مسکن برای چنین زنی قائلند. توجه شود بحث فوق در جایی است که زن باردار نباشد وگرنه اگر باردار باشد همگان معتقدند که تا زمان وضع حمل (که عده‌اش پایان می‌یابد)‌ نفقه و مسکنش برعهده شوهرش است.

 

۵) «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ»

مقصود از «مِنْ وُجْدِكُمْ» چیست؟

الف. مِلک خود و آنچه بر آن توانایی دارید (سدی و ابومسلم، به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۳)

ب. از «وجدان» به معنای یافتن است، یعنی آن مسکنی که می‌توانید بیابید (حسن و جبایی، به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۳)

ج. یعنی در حد وسعت و طاقت‌تان، یعنی اگر وسعت در اموال دارید منزلی موسع، و اگر فقیرید در حدی که می‌توانید (فراء به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۳)[۵۸]

د. …

 

۶) «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ»

در کنار هم آوردن دو تعبیر «مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ» و «مِنْ وُجْدِكُمْ» چه‌بسا یک دلالت دوگانه برای زن و مرد دارد، یعنی هریک له یکی و علیه دیگری است و یک توازنی را در حقوق متقابل آنها ایجاد می‌کند:

از طرفی با  تعبیر «مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ» چه‌بسا می‌خواهد به مرد بگوید که حق ندارد براى صرفه جويى، انتقام، تحقير، ویا هر توجیه دیگری جاى نامناسبى را براى سكونت زن انتخاب كند و همسر مطلّقه را مجبور به سكونت در آن محل كند؛

و از طرف دیگر با تعبیر «مِنْ وُجْدِكُمْ» چه‌بسا می‌خواهد به زن بگوید: ملاك در انتخاب مسكن از نظر كميّت و كيفيّت، مقدار توانايى مرد است، نه ميزان توقّع و تقاضاى زن (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۰).

 

۷) «وَلَاتُضَارُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ»

مرد حق ندارد به همسرى كه طلاق داده هيچ ضررى برساند و او را در هيچ گونه تنگنايى قرار دهد (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱)؛ پس به طریق اولی نباید در زندگی مشترک به همسرش ضرر برساند و او را در تنگنا قرار دهد؛ و البته واضح است که وقتی زندگی مشترک در جریان است این مساله از هر دو سو قابل تذکر می‌باشد.

 

۸) «لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ»

مقصود از تنگنا قرار دادن زن چیست؟

الف. وضعیت زندگی را چنان بر او دشوار کند که وی ناچار شود هرچه سریعتر از آن خانه‌ شوهرش برود (الوافي، ج‏۲۲، ص۶۹۸؛ تفسير الصافي، ج‏۵، ص۱۹۰[۵۹])

ب. وضعیت زندگی را چنان بر او دشوار کند که وی بخواهد با بخشیدن مهریه و مانند آن خود را هرچه سریعتر از شر شوهرش رها کند (الوافي، ج‏۲۲، ص۶۹۸[۶۰]). لازم به ذکر است که در طلاق‌های خُلع و مبارات، که زن مقداری یا کل مهریه را می‌بخشد و با این کار شوهرش را ترغیب به طلاق دادن می‌کند، دیگر شوهر حق رجوع ندارد، و چون حق رجوع ندارد زن نیز حق نفقه و مسکن ندارد؛ در واقع، مرد با اذیت کردن و در تنگنا قرار دادن زن می‌خواهد هم مهریه (یا مقداری از آن) را که داده پس بگیرد و هم از حق نفقه و مسکن زن در این ایام خودداری کند.

ج. …

 

۹) «وَإِنْ كُنَّ أُولَـٰتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ»

زن باردار، تا زمانی که وضع حمل نکرده، هزینه‌هایش برعهده شوهرش هست؛ حتی اگر طلاق داده باشد و حتی اگر طلاقش طلاق بائن باشد که شوهر امکان رجوع نداشته باشد.

 

۱۰) «فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»

اگرچه زنان مطلقه در شير دادن مختارند اما شير مادر حتّى در صورتى كه از شوهر مزد دريافت كند، بهتر از شير دايه است. (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱).

 

۱۱) «وَإِنْ كُنَّ أُولَـٰتِ حَمْلٍ فَأَنْفِقُوا عَلَيْهِنَّ حَتَّى يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَكُمْ فَئاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ»

در تصميم‏گيرى‏هاى خانوادگى بايد حقوق نوزاد و كودك حفظ شود:

الف) تا مادامى كه كودك در شكم است، پدر هزينه او را بدهد.

ب) بعد از تولد مادر به او شير بدهد.

ج) پدر هزينه شيربها را به مادر بپردازد (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱).

 

۱۲) «وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ»

مقصود از این تعبیر چیست؟

الف. بر اساس اینکه «ایتمار» به معنای قبول امر است، آنگاه مقصود این است که:

الف.۱. هر یک از زن و مرد امر خدا که در بین آنها در خصوص شیردادن نوزاد مطرح شد و امر طرف مقابلش را با روی باز پذیرا شود و بدان عمل کند (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۴[۶۱]).

الف.۲. در خصوص مسأله شیر دادن نوزاد، هم زن و مرد به نحو زیبایی امر و خواسته خود را با دیگری مطرح کند و طرف مقابل هم این امر را با روی خوش پذیرا باشد، به طوری که هم اجرت زن به نحو شایسته‌ای داده شود و هم از حد متعارف بیشتر نباشد و هم شیر دادن بچه به نحو احسن انجام شود. (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۴[۶۲]).

الف.۳. …

ب. کسائی با استناد به اشعار جاهلی نشان داده است که تعبیر «ایتمار» برای مشورت کردن طرفینی به کار می‌رود، آنگاه مقصود این است که در نحوه تدبیر شیر دادن نوزاد با هم به نحو شایسته مشورت کنید و به جمع‌بندی‌ای برسید که هم رضایت طرفین را داشته باشد و هم نوزاد به بهترین وجه شیر داده شود. (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۴[۶۳]).

ج. …

 

۱۳) «وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ»

مشورت زن و مرد در زندگی مشترک به قدرى ارزش دارد كه حتّى در شرايط جدايى، اسلام به آن سفارش كرده است (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱).

 

۱۴) «فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ … وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ‏»

اگرچه خداوند هم در خصوص نحوه باقی ماندن بر زندگی مشترک و هم در خصوص نحوه جدا شدن همیشگی و هم در خصوص نحوه شیر دادن بچه دستورات واضحی داده است، اما در همه اینها تعبیر «بالمعروف» اضافه کرده است. چرا؟

الف. در همه مسايل خانوادگى، ملاك پذيرش عرف و عقل است (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱).

ب. قوانین مربوط به نظام خانوادگی را نباید همچون قوانین مربوط به سایر نظامات زندگی اجتماعی دید که برای تحقق عدالت، گاه نیاز به رعایت سختگیرانه و خشک قانون لازم است؛ بلکه آن را همراه با ضمیمه‌ای از درک عرفی و عقلایی اجرا کرد.

نکته تخصصی خانواده‌شناسی: تفاوت بنیادین حقوق خانواده و جامعه

غلبه نگاه غربی به زندگی انسان، موجب شده است که این ذهنیت که «خانواده» یک واحد اجتماعی است، بر اذهان غلبه کند که به نظر می‌رسد نه‌تنها بسیاری از اشکالاتی که افراد در خصوص قوانین اسلام درباره خانواده مطرح می‌کنند ناشی از این ذهنیت نارواست، بلکه بسیاری از قوانینی که در کشور ما تصویب می‌شود (حتی بسیاری از آنها که در ظاهر برای حمایت از نهاد خانواده است) چون مبتنی بر این ذهنیت نادرست است، عملا دردی دوا نمی‌کند بلکه بر مشکلات می‌افزاید. استاد مطهری دو دلیل مهم بر تفاوت بنیادین نظام خانواده با سایر نظامات اجتماعی می‌آورد: دوجنسی بودن دو رکن اصلی خانواده، و توالی نسلی (نظام حقوق زن در اسلام، ص۱۳) که هردو موجب می‌شود برخلاف تمام نظامات اجتماعی دیگر، جایگاه‌ها تاحدودی از پیش تعیین شده و غیرقابل تغییر باشد (مثلا زن نمی‌تواند مادر یا شوهر یکی دیگر از اعضاء باشد، و مرد نمی‌تواند در جایگاه پدر یا مادر برای پدر یا برادر خود باشد).

علاوه بر این، وضع مطلوب و آرمان جامعه از آن جهت که جامعه است، «عدالت» است و در منطق اجتماعی، عدل بهتر از جود است (وَ سُئِلَ ع أَيُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ؟ فَقَالَ ع: الْعَدْلُ يَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ الْجُودُ يُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا وَ الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۴۳۷)؛ اما در خانواده چطور؟ آیا ما خانواده‌ای را مطلوب می‌دانیم که صرفا عدالت بین افراد برقرار باشد و کسی به حق دیگری تجاوز نکند؛ یا این حداقلی‌ترین وضع برای بقای خانواده است؛ و خانواده مطلوب آن است که رابطه عشق و محبت، و به تعبیر قرآنی، مودت و رحمت: «خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً» (روم/۲۱) برقرار باشد.

اگرچه درک عموم انسانهای عادی از قانون، صرفا ذیل «عدالت» فهم می‌شود و از نظر عرف حقوق رایج هم مهمترین ضابطه قانونگذاری این است که حقوق افراد را از هم متمایز و خط‌کشی‌های حقوقی را پررنگ کند تا عدالت به طور دقیق پیاده شود، اما شاهکار اسلام در قوانین مربوط به خانواده در این است که توانسته است برای عرصه‌ای که اقتضایش تحقق عشق و برداشته شدن حد و مرزهاست، قانونگذاری کند؛ و اساسا معنای قانون را بسیار عمیق‌تر و متفاوت با این درک ساده‌انگارانه در نظر گرفته است. یعنی همان طور که قوانین مربوط به عرصه مسائل اجتماعی محض را با ضابطه تحقق عدالت سامان‌دهی می‌کند، قوانین مربوط به روابط خانوادگی را با ضابطه تحقق مودت و رحمت ساماندهی می‌کند، و البته به نحوی طراحی کرده است، که اگر رابطه عاشقانه بین اعضا حاصل نشد، دست کم طوری باشد که از عدالت فروتر نیایند؛ قید زدن کلمه «معروف» که در قوانین مربوط به خانواده زیاد دیده می‌شود یکی از مولفه‌هایی است که می‌خواهد از خشکی قانون بکاهد.

در هر صورت، غفلت اندیشه غربی از این حقیقت مهم موجب گردیده علوم انسانی در غرب یا ناظر به فرد باشد (همانند دانشهای روانشناسی و اخلاق) یا ناظر به جامعه (همانند دانش‌های جامعه‌شناسی و سیاست)، و مساله خانواده همواره ذیل یکی از این دو فضا دیده شود (مانند روانشناسی خانواده و جامعه‌شناسی خانواده)؛ در حالی که در میراث تمدن اسلامی برای عرصه مسائل انسانی (حکمت عملی) از ابتدا سه شاخه مستقل در نظر می‌گرفتند: اخلاق (شاخه فردی)، تدبیر منزل (شاخه خانوادگی)، و سیاست مدن (شاخه اجتماعی). اما متاسفانه این فهم امروز در فضای عمومی تحلیلگران ما، چه در دانشگاههای حقوق و چه در مجلس و مقام قانونگذاری غایب است؛ و از این رو، همواره قوانین ناظر به خانواده صرفا با افق عدالت (آن هم عدالت فمینسیتی‌مسلک، که تفاوتهای زن و مرد در عرصه‌های مختلف زندگی انسان را تا حد امکان بی‌اهمیت می‌شمارد و سعی در حذف آنها دارد) طراحی می‌شود، گویی دارد برای بهبود وضعیت افراد یک کارخانه یا یک بنگاه اقتصادی برنامه‌ریزی می‌شود؛ و واضحی است که خانواده‌ای که قرار باشد در آن بجای روابط گرم و نرم عاشقانه، روابط سرد و خشک عادلانه برقرار باشد، خانواده‌ای است که «محل آرامش» و پناهگاه زندگی عمیق انسانی نیست؛ و این گونه است که «خانه» به جای اینکه «مسکن» (محل سکینه و آرامش) ‌باشد صرفا خوابگاهی برای انسانی است که همه هویت خود را در بیرون از خانواده جستجو می‌کند؛ و با این منطق آیا می‌شود امیدی به تقویت خانواده داشت؟

اگرچه چندی پیش این ایده که باید جدای از دانشکده‌های روانشناسی و جامعه‌شناسی دانشکده مستقلی به نام دانشکده خانواده داشته باشیم، و چنین سازمانی هم تأسیس شد، اما وقتی به برنامه‌ها و سیاست‌های آن نگاه می‌کنیم درمی‌یابیم که اصلا به عنوان یک ساحت مستقل درک نشده و باز آنچه محوریت دارد نگاههای فردگرایانه و جامعه‌گرایانه به نهاد خانواده است.

تبیین این بحث، نیاز به مجال بسیار گسترده‌تری دارد، که از معدود کسانی که این نگاه عمیق اسلامی به خانواده را درک کرده و در آثار خویش کوشیده قوانین اسلام را با این منطق ببیند استاد مرتضی مطهری است، که خصوصا این نگاه را در دو کتاب «نظام حقوق زن در اسلام» و :نظام زندگی خانوادگی» بسط داده است؛ و بنده نیز کوشیده‌ام ذره‌ای از طرافتهای کتاب اول را در جلد سوم کتاب روایت مطهر توضیح دهم؛ که علاقمندان می‌توانند بدان مراجعه کنند.

 

۱۵) «وَأْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ وَإِنْ تَعَاسَرْتُمْ»

مشورت لازم است، گرچه هميشه و همه جا نتيجه نمى‏دهد (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱).

 

۱۶) «وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى‏»

اگر زن و مرد به توافق نرسيدند، نبايد حقوق طفل معطل بماند (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۱).

 

۱۷) «وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْرى‏»

شير مادر براى طفل اولويّت دارد و انصراف از آن در صورتى است كه انسان در تنگنا قرار گيرد.

 

 


[۱] . قراءة يعقوب في الوقف بهاء السكت بخلاف عنه «أسكنوهنَّه» (معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠۶)

[۲] . القراءة المعروفة : «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ».

زيد بن علي: «أسكنوهن حيثُ»، بحذف: (مِن)

[۳] . . قرأ أبو عمرو ويعقوب بإدغام الثاء في السين وبالإظهار.

[۴] . قرأ عبد الله بن مسعود «من حيث سكنتم وأنفقوا عليهن من وجدكم»

[۵] . و روى المخالفون لنا عن النبي (ص) انه قال: (نزل القرآن على سبعة أحرف كلها شاف كاف.) و في بعضها: (على سبعة أبواب) و كثرت في ذلك رواياتهم. و لا معنى للتشاغل بإيرادها. و اختلفوا في تأويل الخبر، فاختار قوم ان معناه … و قال بعضهم: وجه الاختلاف في القراءات سبعة: أولها- اختلاف اعراب الكلمة او حركة بنائه … السابع- الاختلاف بالزيادة و النقصان نحو قوله: «و ما عملت أيديهم» «و ما عملته» بإسقاط الهاء و إثباتها. و نحو قوله: «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» و «ان الله الغني الحميد» في سورة الحديد. و هذا الخبر عندنا و ان كان خبراً واحداً لا يجب العمل به فالوجه الأخير أصلح الوجوه على ما روي عنهم عليه السلام من جواز القراءة بما اختلف القراءة فيه.

[۶] . قالوا: وإنما اجتمع الناس على قراءة هؤلاء، واقتدوا بهم فيها لسببين. أحدهما: إنهم تجردوا لقراءة القرآن، واشتدت بذلك عنايتهم مع كثرة علمهم، ومن كان قبلهم، أو في أزمنتهم، ممن نسب إليه القراءة من العلماء، وعدت قراءتهم في الشواذ. لم يتجرد لذلك تجردهم، وكان الغالب على أولئك الفقه، أو الحديث، أو غير ذلك من العلوم. والآخر: إن قراءتهم وجدت مسندة لفظا، أو سماعا، حرفا حرفا، من أول القرآن إلى آخره، مع ما عرف من فضائلهم، وكثرة علمهم بوجوه القرآن.

فإذ قد تبينت ذلك فاعلم أن الظاهر من مذهب الإمامية أنهم أجمعوا على جواز القراءة بما تتداوله القراء بينهم من القراءات، إلا أنهم اختاروا القراءة بما جاز بين القراء، وكرهوا تجريد قراءة مفردة، والشائع في أخبارهم أن القرآن نزل بحرف واحد،

وما روته العامة عن النبي صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: نزل القرآن على سبعة أحرف كلها شاف كاف، اختلف في تأويله، فأجرى قوم لفظ الأحرف على ظاهره، ثم حملوه على وجهين.

أحدهما: إن المراد سبع لغات مما لا يغير حكما في تحليل، ولا تحريم، مثل هلم، واقبل، وتعال. وكانوا مخيرين في مبتدأ الاسلام في أن يقرأوا بما شاءوا منها، ثم أجمعوا على أحدها، وإجماعهم حجة، فصار ما أجمعوا عليه مانعا مما أعرضوا عنه،

والآخر: إن المراد سبعة أوجه من القراءات، وذكر أن الاختلاف في القراءة على سبعة أوجه أحدها: اختلاف إعراب الكلمة مما لا يزيلها عن صورتها في الكتابة، ولا يغير معناها نحو قوله (فيضاعفه) بالرفع والنصب. والثاني: الاختلاف في الإعراب مما يغير معناها، ولا يزيلها عن صورتها نحو قوله: (إذ تلقونه وإذا تلقونه). والثالث: الاختلاف في حروف الكلمة دون إعرابها، مما يغير معناها، ولا يزيل صورتها، نحو قوله: (كيف ننشزها وننشرها) بالزاء والراء. والرابع: الاختلاف في الكلمة مما يغير صورتها، ولا يغير معناها نحو قوله: (إن كانت إلا صيحة، وإلا زقية)، والخامس: الاختلاف في الكلمة مما يزيل صورتها ومعناها نحو: (طلح منضود وطلع)، والسادس: الاختلاف بالتقديم والتأخير نحو قوله: (وجاءت سكرة الموت بالحق وجاءت سكرة الحق بالموت)، والسابع: الاختلاف بالزيادة والنقصان نحو قوله: (وما عملت أيديهم وما عملته أيديهم).

وقال الشيخ السعيد أبو جعفر الطوسي، قدس الله روحه: هذا الوجه أملح لما روي عنهم عليه السلام، من جواز القراءة بما اختلف القراء فيه.

[۷] .  طریق هبة الله از روایت روح از قرائت یعقوب، هم به این صورت و هم به صورت قرائت معروف (وُجدکم) را دارد.

[۸] . القراءة: قرأ روح عن يعقوب مختلفا عنه من وجدكم بكسر الواو و القراءة بضم الواو

الحجة: يقال وجدت في المال جدة و وجدا و وجدا و وجدا بتعاقب الحركات الثلاث على الواو و وجدت الضالة وجدانا و وجدت من الحزن وجدا و من الغضب موجدة و وجدانا

[۹] . قرأ (من وجدكم) بكسر الواو، روح. الباقون بضمها، و هما لغتان. و حكى الفراء- فتح الواو- لغة و لم يحك الكسر. و حكى الزجاج: الكسرة و لم يحك بالفتحة.

[۱۰] . قرأ الجمهور «من وجدكم» بضم الواو ، وذكروا أن الضم هو الأفصح والأكثر والأشهر في اللغة، وهو عند الفراء إجماع من القراء ومعناه الوسع والغنى

. وقرأ الحسن، والأعرج وابن أبي عبلة وأبو حيوة والزهري وأبو البرهسم ويحيى بن يعمر وسعيد بن جبير وطاووس ونافع في رواية «وَجْدكم» بفتح الواو، وهي لغة تميم، وهو بالفتح يستعمل في الحزن والغضب والحب، ومعناه هنا الوسع والغنى.

. وقرأ الفياض بن غزوان وعمرو بن ميمون والأعرج وأبو رزين وروح ابن عبد المؤمن عن يعقوب وأبو هريرة وابن إدريس وطلحة والسلمي وعيسى بن عمرو الحسن وقتادة وزيد بن علي وهارون عن أبي عمرو «وِجْدكم» بكسر الواو ، ومعناها الوسع.

[۱۱] . «من وِّجدِكُمْ» بكسر الواو، حميد بن قيس، وهارون العتكي، وأبو العباس الليثي كلاهما عن أبي عمرو، والزجاج عن يعقوب، والمعدل عن روح عنه، وابن أبي ليلى، بالوجهين، هبة الله عن روح.

[۱۲][۱۲] . القراءة المعروفة : «مِن وُجْدِكُمْ» بضم الواو

أبو حيوة، وابن أبي عبلة، والأعرج: بفتح الواو.

روح عن يعقوب، وحميد، وطلحة، وابن أبي ليلى: بكسر الواو.

وكلهم سكنوا الجيم، غير الأعمش، فإنَّه فتح الواو، وكسَر الجيم.

[۱۳] . قراءة يعقوب في الوقف بهاء السكت بخلاف عنه «ولاتضارّوهُنَّه» (معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠٨)

[۱۴] . . قراءة يعقوب بضم الهاء «عليهُنّ» وهو الأصل.

وقراءة الجماعة بكسر الهاء لمناسبة الياء «عليهِن».

. وقراءة يعقوب بهاء السكت في الوقف بخلاف عنه «عليهُنَّة» . (معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠٨)

[۱۵] . تقدمت القراءة فيه في الآية ۴ من هذه السورة

[۱۶] . زاد الضَّحَّاکُ: (أحمالهن) على الجمع

[۱۷] . قرأهما يعقوب في الوقف بهاء السكت بخلاف عنه «فأتوهُنّه» و «أجورهُنّه» (معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠٨).

[۱۸]. قرأ أبو جعفر وأبو عمرو بخلاف عنه وورش من طريق الأصبهاني والأزرق ومحمد بن حبيب الشموني عن الأعشى عن أبي بكر عن عاصم بإبدال الهمزة ياءً بحركة همزة الوصل «وايْتمروا» كذا. وكذلك قراءة حمزة في الوقف.

[۱۹] . . قرأه بالإمالة حمزة والكسائي وأبو عمرو وخلف وابن ذكوان برواية الصوري. وورش والأزرق بالتقليل. وقرأ الباقون بالفتح ، وهي رواية الأخفش عن ابن ذكوان (معجم القراءات، ج۹، ص ٥٠٨)

[۲۰] . فإن قلت: من في مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ ما هي؟ قلت: هي من التبعيضية مبعضها محذوف معناه: أسكنوهن مكانا من حيث سكنتم، أى بعض مكان سكناكم، كقوله تعالى يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ أى بعض أبصارهم.

[۲۱] . و من في مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ للتبعيض: أي بعض مكان سكناكم. و قال قتادة: إن لم يكن له إلا بيت واحد أسكنها في بعض جوانبه، قاله الزمخشري.

[۲۲] . و قال الحوفي: من لابتداء الغاية، و كذا قال أبو البقاء.

[۲۳] . أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ: من هاهنا لابتداء الغاية و المعنى: تسبّبوا في اسكانهنّ من الوجه الذي تسكنون، و دلّ عليه قوله تعالى: مِنْ وُجْدِكُمْ.

[۲۴] . و من حيث متعلقان بأسكنوهنّ فتكون من لابتداء الغاية و قال الزمخشري «هي من التبعيضية مبعضها محذوف معناه أسكنوهنّ مكانا من حيث سكنتم أي بعض مكان سكناكم كقوله تعالى: يغضّوا من أبصارهم أي بغضّ أبصارهم، قال قتادة: إن لم يكن إلا بيت واحد فأسكنها في بعض جوانبه» و قال الرازي و الكسائي: «من صلة و المعنى أسكنوهنّ حيث سكنتم» فيكون الظرف متعلقا بأسكنوهنّ و لكن زيادة من في الموجب لا تتمشى مع مذهب البصريين.

[۲۵] . الواو و الجيم و الدال: يدلُّ على أصلٍ واحد، و هو الشى‏ء يُلفيه. و وَجَدْتُ الضَّالَّةَ وِجْداناً. [و حكَى بعضُهم: وجَدتُ فى الغضَب وِجداناً]. و أنشد: «كِلانا ردَّ صاحبَهُ بيأْسٍ / على حَنَقٍ و وِجدانٍ شديد»

[۲۶] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو إدراك شي‏ء على حالة حادثة. و يذكر الفعل في جملة أفعال القلوب الّتى تنصب اسمين. و قريب منه لفظ الإلفاء، كما في مقا. فيلاحظ في الأصل قيدان: الإدراك، و حصول حالة حادثة.

و من مصاديق الأصل: إدراك الحزن إذا استعمل باللام. و إدراك الغضب في نفسه إذا استعمل بحرف على الدالّ على الاستعلاء. و الإصابة إذا كان القيدان ملحوظين. و هكذا مفهوم العلم و الإحساس و التعقّل. و إذا لم يلاحظ القيدان فيكون تجوّزا.

ثمّ إنّ مفهوم الأصل يقتضى وجود مفعولين، حتّى يدرك شي‏ء على حالة مخصوصة. و قد يحذف المفعولان أو أحدهما عند وجود قرينة، (و حذف ما يعلم جائز) كما في قولنا- وجدت الضالّة، وجدت عليه، وجدت له و به: فانّ المعنى- أدركت الضالّة حاضرة، و أدركت نفسي غضوبا عليه. و أدركت نفسي حزينا له. إلّا إذا أريد معنى مجازىّ لا يحتاج الى وجود مفعولين.

[۲۷] . تحصیل شیء ‌ذی‌ بال فی حوزة کانت خالیة منه کالمال و الضالة و تحقق مادی عن عدم.

[۲۸] . الجیم للجرم الکبیر غیر الصلب و الدال للضغط الممتد الذی یتولد منه الحبس و من صورة استواء السطح و الفصل منهما یعبر عن کثافة الجرم و استوائه کأنه ضغط فکثف وامتد وصلب واستوی کالجدد من الارض … و فی (وجد) تبسق الواو بمعنی الاشتمال، و یعبر الترکیب عن وقوع ما هو مادی اصلا (قوی أو صلب) فی الحوزة، و هو معنی الوجود، و کونه فی الحوزة اشتمال.

[۲۹] . الْوُجُودُ أضرب: وجود بإحدى الحواسّ الخمس. نحو: وَجَدْتُ زيدا، و وَجَدْتُ طعمه و وجدت صوته، و وجدت خشونته. و وجود بقوّة الشّهوة نحو: وَجَدْتُ الشّبع. و وجود بقوّة الغضب كوجود الحزن و السّخط. و وجود بالعقل، أو بواسطة العقل كمعرفة اللّه تعالى، و معرفة النّبوّة، و ما ينسب إلى اللّه تعالى من الوجود فبمعنى العلم المجرّد، إذ كان اللّه منزّها عن الوصف بالجوارح و الآلات. نحو: وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ‏ [الأعراف/ ۱۰۲]. و كذلك المعدوم يقال على هذه الأوجه. فأمّا وُجُودُ اللّه تعالى للأشياء فبوجه أعلى من كلّ هذا. …

و قال بعضهم: الموجودات ثلاثة أضرب: موجود لا مبدأ له و لا منتهى، و ليس ذلك إلا الباري تعالى، و موجود له مبدأ و منتهى كالنّاس في النّشأة الأولى، و كالجواهر الدّنيويّة، و موجود له مبدأ، و ليس له منتهى، كالنّاس في النّشأة الآخرة.

[۳۰] . و الْإِيجَادُ: جعل شي‏ء واجدا و مدركا، فهو مَوْجُودٌ بالنسبة الى الموجد، أى موجد، و واجد بالنسبة الى شي‏ء يدركه. فالإيجاد في العرف بمعنى التكوين و جعل شي‏ء موجودا، كما أنّ الوجود في العرف و في اصطلاح المتكلّمين: هو الكائن و المتكوّن. فظهر أنّ المعنى الحقيقىّ لكلمة الوجود: هو الإدراك على حالة، و إطلاقه على مفهوم الكائن و الكينونة المطلقة: تجوّز. و على هذا لم يستعمل لفظ الوجود في رابطة الربّ المتعال، بل لم تستعمل هذه المادّة في القرآن المجيد إلّا في المعنى الّذى ذكرناه، و هذا يدلّ على أنّ الأصل في المادّة هو الّذى قلناه، فانّ الاستعمال في كلامه تعالى دليل الحقيقة.

و قد استعملت المادّة في القرآن الكريم منتسبة الى اللّه المتعال، كما في: أَ لَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى‏ وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى‏ وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى‏- ۹۳/ ۶. وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقِينَ‏- ۷/ ۱۰۲. فهذه الكلمات مستعملة في رابطة الربّ المتعال و منتسبة اليه عزّ و جلّ، و لا يصحّ تفسيرها إلّا على الأصل الّذى ذكرناه من الإدراك على حالة.

و تستعمل أيضا منتسبة الى الناس، كما في: فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ‏- ۲۸/ ۱۵. فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ‏ – ۱۸/ ۶۵. إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ‏- ۲۷/ ۲۳. فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏- ۹/ ۵. وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا- ۴/ ۸۸. فيراد إدراكهم أمرا على حالة جديدة حادثة.

فالمادّة في جميع موارد استعمالها مستعملة في الحقيقة المذكورة، و أمّا المعاني غيرها فمجازيّة أو مستحدثة.

و قد سبق في ظلم و غيره: أنّ اللّه عزّ و جلّ هو النور الحقّ، و اطلاق الوجود عليه تعالى غير مناسب، فانّ مفهوم الوجود بمعناه الأصيل عبارة عن الإدراك بشي‏ء على حالة حادثة، و هو بالفارسيّة بمعنى- يافتن چيزى تازه باشد نه بمعنى هستى و بودن. مضافا الى أنّ مفهوم الوجود المصطلح و العرفىّ: إنّما هو من العوارض العامّة للشي‏ء، و يقابله العدم، فيقال إنّ الشي‏ء موجود أو معدوم، و إنّ للشي‏ء وجودا أو عدما، فالوجود إنّما يعرض للذات من حيث هو. و هو كالشيئيّة و الذاتيّة و غيرها من الأعراض العامّة. و نعم ما قال الحكيم المتألّه الشيخ السهروردي: إنّ الوجود أمر اعتبارىّ، و ليس ذاتيّا لشي‏ء. و هذا قول حقّ، فانّ الهويّة و الذات إذا تحقّقت في الخارج: فيقال إنّها موجودة و قد وجدت، فالوجود هنالك انتزاعىّ و اعتبارىّ. و قد سبق في النور: إنّ اللّه عزّ و جلّ نور مطلق غير محدود و لا تناهى فيه، و هويّة نوره روحانيّة صرفة مجرّدة لا حدّ فيها في ذاتها و لذاتها.

و لمّا كان اللّه تعالى هو الحقّ المطلق و الثابت بذاته و في ذاته: يصحّ أن ينتزع منه مفهوم اعتبارىّ و هو الوجود. فالوجود عنوان انتزاعىّ و عرض من الأعراض العامّة، كالشى‏ء و غيره. اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. راجع النور. و أوضح تعبير عن مقام نوريّته: ما في الجوشن الكبير عن الامام السجّاد عليه السّلام عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله في الفصل السابع و الأربعين منه: يا نور النور يا منوّر النور يا خالق النور يا مدبّر النور يا مقدّر النور يا نور كلّ نور يا نورا قبل كلّ نور يا نورا بعد كلّ نور يا نورا فوق كلّ نور يا نورا ليس كمثله نور. و هذا يصرّح بأنّه تعالى نور غير متناه و هو مبدأ الأنوار و الإفاضات و كلّ نور في أىّ مرتبة إنّما يتجلّى منه و هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ و هو المحيط القيّوم على كلّ مخلوق. و لا يخفى أنّ مبدأ القول بمفهوم الوجود: هو سهولة التفاهم به، و صعوبة الوصول الى حقيقة النور و فهم النور الحقّ بذاته، و لعلّ مرادهم في حاقّ النظر من الوجود هو النور.

و ممّا يجب أن يتوجّه اليه: أنّ التكوين و الخلق من اللّه عزّ و جلّ، ليس كما نتصوّر في أذهاننا و نرى في الخارج من معاني الإيجاد و الصنع و تهيئة المقدّمات من الميل و التصميم و الارادة كما سبق في النور و الرود، يقول تعالى: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ- ۳۶/ ۸۲. فخلقه تعالى هو إفاضة النور التكوينىّ، و لا يحتاج الى تصوّر أو حصول تمايل أو تصميم أو تقدير في التكوين كما في المخلوق.

و تكوينه قريب من التجلّي الإرادي المنبعث من الصفات الذاتيّة غير المتناهيّة، من العلم المحيط و القدرة التامّة و الارادة النافذة، كما روى عنهم عليهم السّلام: إنّ اللّه خلق الأشياء بالمشيّة. و كما أنّ مفهوم الوجود فيه تعالى: أمر اعتبارىّ انتزاعىّ، كذلك في المخلوقات و الممكنات، فانّ تحقّقها و تكوّنها في الخارج بتجلّي النور و بسطه: ينتزع منه الوجود في قبال العدم. و الهويّة الحقّة للموجودات: هي النور و الفيض التكوينىّ المتجلّى المنبسط في الخارج بأمر منه تعالى و إرادة نافذة تامّة. و قد أوضحنا هذا الأمر في باب ۳۸ من شرح الأحاديث الصعبة الرضويّة.

[۳۱] . (الفرق) بين الموجود و الكائن‏: أن الموجود من صح له تأثير فتأثير القديم صحة الفعل منه و تأثير الجسم شغله للحيز و تأثير العرض تغييره للجسم و صفة الموجود من الوجود على التقدير و كذلك صفة القديم من القدم و صفة الحادث من الحدوث و انما جرت الصفات على البيان بأصل رجع اليه إما محقق و اما مقدر و قد يكون الكلام المقدر أبلغ منه بالمحقق ألا ترى أن قول امرئ القيس «بمنجرد قيد الأوابد هيكل‏» أبلغ من مانع الأوابد و هو مقدر تقدير المانع، و الكائن على أربعة أوجه أحدها بمعنى الموجود و يصح ذلك في القديم كما يصح في المحدث، و الناس يقولون إن الله لم يزل كائنا، و الثاني بمعنى وجود الصنع و التدبير و هو قول الناس ان الله تعالى كائن بكل مكان و المراد أنه صانع مدبر بكل مكان و انه عالم بذلك غير غائب عن شي‏ء من أحواله فيكون من هذا الوجه في حكم من هو كائن منه، و الثالث قولنا للجوهر إنه كائن بالمكان و معناه أنه شاغل للمكان، و الرابع قولنا للعرض أنه كائن في الجسم فالمراد حلوله.

[۳۲] . و يعبّر عن التّمكّن من الشي‏ء بِالْوُجُودِ. نحو: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ‏ [التوبة/ ۵]، أي: حيث رأيتموهم، و قوله تعالى: فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ‏ [القصص/ ۱۵] أي: تمكّن منهما، و كانا يقتتلان، و قوله: وَجَدْتُ امْرَأَةً إلى قوله: يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ [النمل/ ۲۳-۲۴] فوجود بالبصر و البصيرة، فقد كان منه مشاهدة بالبصر، و اعتبار لحالها بالبصيرة، و لو لا ذلك لم يكن له أن يحكم بقوله: وَجَدْتُها وَ قَوْمَها الآية، و قوله: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً [النساء/ ۴۳]، فمعناه: فلم تقدروا على الماء، و قوله: مِنْ وُجْدِكُمْ‏ [الطلاق/ ۶]، أي: تمكّنكم و قدر غناكم

[۳۳] . و أمّا الوجد بالضمّ كالغسل: فهو اسم مصدر بمعنى ما يتحصّل من الوجدان، و يفسّر بمعنى التمكّن و الغنى: أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ وَ لا تُضآرُّوهُنَ‏- ۶۵/ ۶. أى ما يتحصّل لكم من التمكّن.

[۳۴] . الوَجْد: من الحُزْن و المَوْجِدَة من الغَضَب. و الوِجْدان و الجِدَة من قولك: وَجَدْت الشي‏ء، أي: أصبته.

[۳۵] . و قد يعبّر عن الغنى بِالْوِجْدَانِ و الْجِدَةِ، و قد حكي فيه الْوَجْدُ و الْوِجْدُ و الْوُجْدُ، و يعبّر عن الحزن و الحبّ بِالْوَجْدِ، و عن الغضب بِالْمَوْجِدَةِ، و عن الضالّة بِالْوُجُودِ.

[۳۶] . وَجَدَ مطلوبه يَجِدُهُ وُجُوداً، و يَجُدُهُ أيضاً بالضم، لغةٌ عامريةٌ لا نظير لها فى باب المثال. قال لبيدٌ و هو عامرىّ: «لَوْ شِئْتِ قَدْ نَقَعَ الفُؤادُ بِشَرْبَةٍ / تَدَعُ الصَوَادِىَ لا يَجُدْنَ غَلِيلَا» و وَجَدَ ضالّته وِجْدَاناً. و وَجَدَ عليه فى الغضب مَوْجِدَةً، و وِجْدَاناً أيضاً، حكاها بعضهم. و أنشد «كِلَانَا رَدَّ صَاحِبَهُ بغَيْظٍ / على حَنَقٍ و وِجْدَانٍ شَدِيدِ» و وَجَدَ فى الحزن وَجْداً بالفتح، و وَجَدَ فى المال وُجْداً و وَجْداً و وِجْداً و جِدَةً، أى استغنى. و أَوْجَدَهُ اللَّهُ مطلوبَه، أى أظفره به. و أَوْجَدَهُ، أى أغناه. يقال: الحمد للَّه الذى أَوْجَدَنِي بعد فقرٍ، و آجَدَنِي بعد ضعفٍ، أى قوّانى. و وُجِدَ الشى‏ءُ عَنْ عدمٍ فهو موجُودٌ، مثل حُمَّ فهو محمومٌ. و أَوْجَدَهُ اللَّه؛ و لا يقال وَجَدَهُ، كما لا يقال حَمَّهُ. و تَوَجَّدْتُ لفلانٍ، أى حزِنْت له.

[۳۷] . القراءة: قرأ روح عن يعقوب مختلفا عنه من وجدكم بكسر الواو و القراءة بضم الواو

الحجة: يقال وجدت في المال جدة و وجدا و وجدا و وجدا بتعاقب الحركات الثلاث على الواو و وجدت الضالة وجدانا و وجدت من الحزن وجدا و من الغضب موجدة و وجدانا

[۳۸] . (الفرق) بين الغنى و الجدة و اليسار: أن الجدة كثرة المال فقط يقال رجل واجد أي كثير المال، و الغنى يكون بالمال و غيره من القوة و المعونة و كل ما ينافي الحاجة، و قد غني يغني غنى، و استغنى طلب الغنى، ثم كثر حتى استعمل بمعنى غنى، و الغناء ممدودا من الصوت لامتاعه النفس كإمتاع الغنى، و المغاني المنازل للاستغناء بها في نزولها، و الغانية الجارية لاستغنائها بجمالها عن الزينة، و أما اليسار فهو المقدار الذي تيسر معه المطلوب من المعاش فليس ينبى‏ء عن الكثرة، ألا ترى أنك تقول فلان تاجر موسر و لا تقول ملك موسر لأن أكثر ما يملكه التاجر قليل في جنب ما يملكه الملك.

[۳۹] . (الفرق) بين الإدراك و الوجدان‏: أن الوجدان في أصل اللغة لما ضاع أو لما يجري مجرى الضائع في أن لا يعرف موضعه، و هو على‏ خلاف النشدان فأخرج على مثاله يقال نشدت الضالة اذا طلبتها نشدانا فاذا وجدتها قلت وجدتها وجدانا فلما صار مصدره موافقا لبناء النشدان استدل على أن وجدت ههنا انما هو للضالة، و الادراك قد يكون لما يسبقك ألا ترى أنك تقول وجدت الضالة و لا تقول أدركت الضالة و انما يقال أدركت الرجل اذا سبقك ثم اتبعته فلحقته، و أصل الادراك في اللغة بلوغ الشي‏ء و تمامه و منه ادراك الثمرة و ادراك الغلام و ادراكك من تطلب يرجع الى هذا لانه مبلغ مرادك و منه قوله تعالى (قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ) و الدرك الحبل يقرن بحبل آخر ليبلغ ما يحتاج الى بلوغه، و الدرك المنزلة لأنها مبلغ من تجعل له، ثم توسع في الادراك و الوجدان فأجريا مجرى واحدا فقيل أدركته ببصري و وجدته ببصري و وجدت حجمه بيدي و أدركت حجمه بيدي و وجدته بسمعي و أدركته بسمعي و أدركت طعمه بفمي و وجدت طعمه بفمي و أدركت ريحه بأنفي و وجدت ريحه بأنفي، و حد المتكلمون الادراك فقالوا هو ما يتجلى به المدرك تجلي الظهور، ثم قيل يجد بمعنى يعلم و مصدره الوجود و ذلك معروف في العربية و منه قول الشاعر: «وجدت اللّه أكبر كل شي‏ء / محاولة و أكثرهم جنودا» أي علمته كذلك الا أنه لا يقال للمعدوم موجود بمعنى أنه معلوم و ذلك أنك لا تسمى واجدا لما غاب عنك فان علمته في الجملة فذلك في المعدوم أبعد و قال الله تعالى (يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً) أي يعلمه كذلك و قيل يجدونه حاضرا فالوجود هو العلم بالموجود، و سمي العالم بوجود الشي‏ء واجدا له لا غير و هذا مما جرى على الشي‏ء اسم ما قاربه و كان من سببه، و من ههنا يفرق بين الوجود و العلم.

[۴۰] . فإن قلت: من في مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ ما هي؟ … فإن قلت: فقوله مِنْ وُجْدِكُمْ؟ قلت: هو عطف بيان لقوله مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ و تفسير له، كأنه قيل: أسكنوهن مكانا من مسكنكم مما تطيقون

[۴۱] . و الوجد: الغنى. و يجوز فتحها و كسرها، و من وجدكم: بدل من «من حيث»

[۴۲] . و مِنْ وُجْدِكُمْ. قال الزمخشري: فإن قلت: فقوله: مِنْ وُجْدِكُمْ. قلت: هو عطف بيان، كقوله: مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ و تفسير له، كأنه قيل: أسكنوهن مكانا من مسكنكم مما تطيقونه، و الوجد: الوسع و الطاقة. انتهى. و لا نعرف عطف بيان يعاد فيه العامل، إنما هذا طريقة البدل مع حرف الجر، و لذلك أعربه أبو البقاء بدلا من قوله: مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ.

و قرأ الجمهور: مِنْ وُجْدِكُمْ بضم الواو و الحسن و الأعرج و ابن أبي عبلة و أبو حيوة: بفتحها و الفياض بن غزوان و عمرو بن ميمون و يعقوب: بكسرها، و ذكرها المهدوي عن الأعرج، و هي لغات ثلاثة بمعنى: الوسع. و الوجد بالفتح، يستعمل في الحزن و الغضب و الحب، و يقال: وجدت في المال، و وجدت على الرجل وجدا و موجدة، و وجدت الضالة وجدانا و الوجد بالضم: الغنى و القدرة، يقال: افتقر الرجل بعد وجد.

[۴۳] . در همانجا در صفحه قبلش این واقعه به صورت مختصرتر هم آمده است:

يجب السكنى و النفقة للمطلقة الرجعية بلا خلاف فأما المبتوتة ففيها خلاف … و ذهب الحسن و أبو ثور إلى أنه لا سكنى لها و لا نفقة و هو المروي عن أئمة الهدى (ع) و ذهب إليه أصحابنا و يدل عليه‏ ما رواه الشعبي قال دخلت على فاطمة بنت قيس بالمدينة فسألتها عن قضاء رسول الله ص فقالت طلقني زوجي البتة فخاصمته إلى رسول الله ص في السكنى و النفقة فلم يجعل لي سكنى و لا نفقة و أمرني أن أعتد في بيت ابن أم مكتوم‏.

[۴۴] . حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، وَعَبْدُ بْنُ حُمَيْدٍ – وَاللَّفْظُ لِعَبْدٍ – قَالَا: أَخْبَرَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ ، أَخْبَرَنَا مَعْمَرٌ ، عَنِ الزُّهْرِيِّ ، عَنْ عُبَيْدِ اللهِ بْنِ عَبْدِ اللهِ بْنِ عُتْبَةَ، « أَنَّ أَبَا ‌عَمْرِو ‌بْنَ ‌حَفْصِ بْنِ الْمُغِيرَةِ خَرَجَ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِلَى الْيَمَنِ، فَأَرْسَلَ إِلَى امْرَأَتِهِ ‌فَاطِمَةَ ‌بِنْتِ ‌قَيْسٍ بِتَطْلِيقَةٍ كَانَتْ بَقِيَتْ مِنْ طَلَاقِهَا، وَأَمَرَ لَهَا الْحَارِثَ بْنَ هِشَامٍ، وَعَيَّاشَ بْنَ أَبِي رَبِيعَةَ بِنَفَقَةٍ، فَقَالَا لَهَا: وَاللهِ مَا لَكِ نَفَقَةٌ إِلَّا أَنْ تَكُونِي حَامِلًا، فَأَتَتِ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم فَذَكَرَتْ لَهُ قَوْلَهُمَا فَقَالَ: لَا نَفَقَةَ لَكِ. فَاسْتَأْذَنَتْهُ فِي الِانْتِقَالِ، فَأَذِنَ لَهَا، فَقَالَتْ: أَيْنَ يَا رَسُولَ اللهِ؟ فَقَالَ: إِلَى ابْنِ أُمِّ مَكْتُومٍ، وَكَانَ أَعْمَى، تَضَعُ ثِيَابَهَا عِنْدَهُ وَلَا يَرَاهَا، فَلَمَّا مَضَتْ عِدَّتُهَا أَنْكَحَهَا النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا مَرْوَانُ، قَبِيصَةَ بْنَ ذُؤَيْبٍ يَسْأَلُهَا عَنِ الْحَدِيثِ، فَحَدَّثَتْهُ بِهِ، فَقَالَ مَرْوَانُ: لَمْ نَسْمَعْ هَذَا الْحَدِيثَ إِلَّا مِنِ امْرَأَةٍ سَنَأْخُذُ بِالْعِصْمَةِ الَّتِي وَجَدْنَا النَّاسَ عَلَيْهَا. فَقَالَتْ فَاطِمَةُ حِينَ بَلَغَهَا قَوْلُ مَرْوَانَ: فَبَيْنِي وَبَيْنَكُمُ الْقُرْآنُ، قَالَ اللهُ عز وجل: {لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ} الْآيَةَ. قَالَتْ: هَذَا لِمَنْ كَانَتْ لَهُ مُرَاجَعَةٌ، فَأَيُّ أَمْرٍ يَحْدُثُ بَعْدَ الثَّلَاثِ؟ فَكَيْفَ تَقُولُونَ: لَا نَفَقَةَ لَهَا إِذَا لَمْ تَكُنْ حَامِلًا؟ فَعَلَامَ تَحْبِسُونَهَا؟

[۴۵] . «أخبرنا أَبُو مُصْعَبٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مَالِكٌ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ مَوْلَى الأَسْوَدِ بْنِ سُفْيَانَ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ ‌فَاطِمَةَ ‌بِنْتِ ‌قَيْسٍ أَنَّ أَبَا ‌عَمْرِو ‌بْنَ ‌حَفْصٍ طَلَّقَهَا الْبَتَّةَ، وَهُوَ غَائِبٌ بِالشَّامِ، فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا وَكِيلُهُ بِشَعِيرٍ، فَسَخِطَتْهُ، فَقَالَ: وَاللَّهِ مَا لَكِ عَلَيْنَا مِنْ شَيْءٍ، فَجَاءَتْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم، فَذَكَرَتْ ذَلِكَ لَهُ، فَقَالَ لها: لَيْسَ لَكِ عَلَيْهِ نَفَقَةٌ، وَأَمَرَهَا: أَنْ تَعْتَدَّ فِي بَيْتِ أُمِّ شَرِيكٍ، ثُمَّ قَالَ: تِلْكَ امْرَأَةٌ يَغْشَاهَا أَصْحَابِي، فاعْتَدِّي عِنْدَ ابْنِ أُمِّ مَكْتُومٍ، فَإِنَّهُ رَجُلٌ أَعْمَى، تَضَعِينَ ثِيَابَكِ، فَإِذَا حَلَلْتِ فَآذِنِينِي، قَالَتْ: فَلَمَّا حَلَلْتُ ذَكَرْتُ لَهُ: أَنَّ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ، وَأَبَا جَهْم خَطَبَانِي، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم: أَمَّا أَبُو جَهْمٍ، فَلَا يَضَعُ عَصَاهُ عَنْ عَاتِقِهِ، وَأَمَّا مُعَاوِيَةُ فَصُعْلُوكٌ، لا مَالَ لَهُ، فانْكِحِي أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، قَالَتْ: فَكَرِهْتُهُ، ثُمَّ قَالَ: انْكِحِي أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، فَنَكَحْتُهُ، فَجَعَلَ اللَّهُ فِيه خَيْرًا، وَاغْتَبَطْتُ بِهِ.»

[۴۶] . أَخْبَرَنَا مَالِكٌ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زَيْدٍ، مَوْلَى الْأَسْوَدِ بْنِ سُفْيَانَ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ قَيْسٍ، أَنَّ أَبَا عَمْرِو بْنَ حَفْصٍ، طَلَّقَهَا الْبَتَّةَ وَهُوَ غَائِبٌ بِالشَّامِ، فَبَعَثَ إِلَيْهَا وَكِيلَهُ بِشَعِيرٍ فَسَخِطَتْ، فَقَالَ: وَاللَّهِ مَالَكِ عَلَيْنَا مِنْ شَيْءٍ، فَجَاءَتِ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم فَذَكَرَتْ ذَلِكَ لَهُ فَقَالَ: «لَيْسَ لَكِ عَلَيْهِ نَفَقَةٌ.

[۴۷] . «عبد الرزاق، عَنِ ابْنِ جُرَيْجٍ، قَال: حَدَّثَنِي ابْنُ شِهَابٍ، عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، قَالَ: حَدَّثَتْنِي ‌فَاطِمَةُ ‌بِنْتُ ‌قَيْسٍ أَنَّهَا كَانَتْ عِنْدَ أَبِي ‌عَمْرِو ‌بْنِ ‌حَفْصِ بْنِ الْمُغِيرَةِ، فَطَلَّقَهَا آخِرَ ثَلَاثِ تَطْلِيقَاتٍ، فَزَعَمَتْ أَنَّهَا جَاءَتْ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم، فَاسْتَفْتَتْهُ فِي خُرُوجِهَا مِنْ بَيْتِهَا، فَأَمَرَهَا، زَعَمَتْ أَنْ تَنْتَقِلَ إِلَى ابْنِ أُمِّ مَكْتُومٍ الْأَعْمَى، فَأَبَى مَرْوَانُ إِلَّا أَنْ يَتَّهِمَ حَدِيثَ فَاطِمَةَ فِي خُرُوجِ الْمُطَلَّقَةِ مِنْ بَيْتِهَا.»

عبد الرزاق، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، قَالَ: أَخْبَرَنِي عُبَيْدُ اللهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُتْبَةَ، أَنَّ أَبَا ‌عَمْرِو ‌بْنَ ‌حَفْصِ بْنِ الْمُغِيرَةِ خَرَجَ مَعَ عَلِيٍّ إِلَى الْيَمَنِ *، وَأَرْسَلَ إِلَى امْرَأَتِهِ ‌فَاطِمَةَ ‌بِنْتِ ‌قَيْسٍ بِتَطْلِيقةٍ كَانَتْ قَدْ بَقِيَتْ مِنْ طَلَاقِهَا، وَأَمَرَ لَهَا الْحَارِثُ بْنُ هِشَامٍ، وَعَيَّاشُ بْنُ أَبِي رَبِيعَةَ بِنَفَقَةٍ، فَاسْتَقَلَّتْهَا، فَقَالَا لَهَا: وَاللَّهِ مَا لَكِ نَفَقَةٌ إِلَّا أَنْ تَكُونِي * حَامِلًا، فَأَتَتِ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم، فَذَكَرَتْ لَهُ أَمْرَهَا، فَقَالَ لَهَا النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم: “لَا نَفَقَةَ لَكِ”، فَاسْتَأْذَنَتْهُ فِي الانْتِقَالِ، فَأَذِنَ لَهَا، فَقَالَتْ: أَيْنَ يَا رَسُولَ اللهِ، قَالَ: “إِلَى ابْنِ أُمِّ مَكْتُومٍ”، وَكَانَ أَعْمَى، تَضَعُ ثِيَابَهَا عِنْدَه وَلَا يَرَاهَا، فَلَمَّا مَضَتْ عِدَّتُهَا أَنْكَحَهَا النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم أسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ، فَأَرْسَلَ إِلَيْهَا مَرْوَانُ قَبِيصَةَ بْنَ ذُؤَيْبٍ يَسْأَلُهَا عَنْ ذَلِكَ، فَحَدَّثَتْهُ، فَأَتَى مَرْوَانَ، فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ مَرْوَانُ: لَمْ أَسْمَعْ بِهَذَا الْحَدِيثِ إِلَّا مِنِ امْرَأَةٍ، سَنَأْخُذُ بِالْعِصْمَةِ ألَّتِي وَجَدْنَا النَّاسَ عَلَيْهَا، فَقَالَتْ فَاطِمَةُ حِينَ بَلَغَهَا قَوْلُ مَرْوَانَ: بَيْنِي وَبَيْنَكُمُ الْقُرْآنُ، قَالَ اللَّهُ عز وجل: {وَلَا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَلِكَ أَمْرًا} [الطلاق: ۱]، قَالَتْ: هَذَا لِمَنْ كَانَتْ لَهُ مُرَاجَعَةٌ، فَأَيُّ أَمْرٍ يَحْدُثُ بَعْدَ الثَّلَاثِ، فَكَيْفَ تَقُولُونَ: لَا نَفَقَةَ لَهَا إِذَا لَمْ تَكُنْ حَامِلًا، فَعَلَامَ تَحْبِسُونَهَا.

قال عبد الرزاق: وَحَدَّثَنَا مَعْمَرٌ بِهَذَا الْحَدِيثِ أَوَّلًا، ثُمَّ حَدَّثَنَا بِهَذَا الْآخَرِ بَعْدُ

[۴۸] . حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مَهْدِيٍّ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُفْيَانُ، عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ أَبِي الْجَهْمِ، قَالَ: سَمِعْتُ فَاطِمَةَ بِنْتَ قَيْسٍ، تَقُولُ: أَرْسَلَ إِلَيَّ زَوْجِي أَبُو عَمْرِو بْنُ حَفْصِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَيَّاشَ بْنَ أَبِي رَبِيعَةَ بِطَلَاقِي، وَأَرْسَلَ إِلَيَّ خَمْسَةَ آصُعِ تَمْرٍ وَخَمْسَ آصَعٍ شَعِيرٍ (۲)، فَقُلْتُ: مَا لِي نَفَقَةٌ إِلَّا هَذَا؟ وَلَا أَعْتَدُّ إِلَّا فِي بَيْتِكُمْ (۱)؟! قَالَ: لَا. فَشَدَدْتُ عَلَيَّ ثِيَابِي، ثُمَّ أَتَيْتُ النَّبِيَّ صلى الله عليه وسلم، فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لَهُ، فَقَالَ: ” كَمْ طَلَّقَكِ؟ ” قُلْتُ: ثَلَاثًا، قَالَ: ” صَدَقَ، لَيْسَ لَكِ نَفَقَةٌ، وَاعْتَدِّي فِي بَيْتِ ابْنِ عَمِّكِ ابْنِ أُمِّ مَكْتُومٍ، فَإِنَّهُ ضَرِيرُ الْبَصَرِ، تُلْقِينَ ثِيَابَكِ عَنْكِ، فَإِذَا انْقَضَتْ عِدَّتُكِ فَآذِنِينِي “. قَالَتْ: فَخَطَبَنِي خُطَّابٌ، فِيهِمْ مُعَاوِيَةُ وَأَبُو الْجَهْمِ (۲)، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: ” إِنَّ مُعَاوِيَةَ تَرِبٌ خَفِيفُ الْحَالِ، وَأَبُو الْجَهْمِ (۳) يَضْرِبُ النِّسَاءَ – أَيْ (۴) فِيهِ شِدَّةٌ عَلَى النِّسَاءِ – وَلكِنْ عَلَيْكِ بِأُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ “. أَوْ قَالَ: ” انْكِحِي أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ.

[۴۹] آن سه بدین صورتند:

۲- حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ سَمَاعَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمُطَلَّقَةِ ثَلَاثاً عَلَى السُّنَّةِ هَلْ لَهَا سُكْنَى أَوْ نَفَقَةٌ قَالَ لَا.

۳- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى أَوْ رَجُلٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ شُعَيْبٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنِ الْمُطَلَّقَةِ ثَلَاثاً أَ لَهَا سُكْنَى وَ نَفَقَةٌ قَالَ حُبْلَى هِيَ قُلْتُ لَا قَالَ لَا.

۵- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قُلْتُ الْمُطَلَّقَةُ ثَلَاثاً أَ لَهَا سُكْنَى أَوْ نَفَقَةٌ فَقَالَ حُبْلَى هِيَ فَقُلْتُ لَا قَالَ لَيْسَ لَهَا سُكْنَى وَ لَا نَفَقَةٌ.

[۵۰]. مثلا: عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: الْمُطَلَّقَةُ الْبَائِنُ لَيْسَ لَهَا نَفَقَةٌ وَ لَا سُكْنَى (دعائم الإسلام، ج‏۲، ص۲۹۰).

[۵۱] . عبارت وی در تهذیب:

فَإِنَّهُ مَحْمُولٌ عَلَى الِاسْتِحْبَابِ وَ يَحْتَمِلُ أَنْ يَكُونَ الْمُرَادُ بِهِ إِذَا كَانَتِ الْمَرْأَةُ حَامِلَةً… فَإِذَا كَانَتِ الْمَرْأَةُ حُبْلَى لَزِمَتْهُ نَفَقَتُهَا عَلَى كُلِّ حَالٍ.

عبارت وی در استبصار:

فَالْوَجْهُ فِي هَذَا الْخَبَرِ أَحَدُ شَيْئَيْنِ أَحَدُهُمَا أَنْ يَكُونَ مَحْمُولًا عَلَى الِاسْتِحْبَابِ دُونَ الْإِيجَابِ وَ الثَّانِي أَنْ يَكُونَ الْمُرَادُ بِهِ إِذَا كَانَتْ حَامِلًا يَدُلُّ عَلَى ذَلِك‏

[۵۲] . مانند احادیث زیر

عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: الْحُبْلَى الْمُطَلَّقَةُ يُنْفَقُ عَلَيْهَا حَتَّى تَضَعَ حَمْلَهَا وَ هِيَ أَحَقُّ بِوَلَدِهَا إِنْ تُرْضِعْهُ بِمَا تَقْبَلُهُ امْرَأَةٌ أُخْرَى إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» قَالَ كَانَتِ الْمَرْأَةُ مِنَّا تَرْفَعُ يَدَهَا إِلَى زَوْجِهَا إِذَا أَرَادَ مُجَامَعَتَهَا فَتَقُولُ لَا أَدَعُكَ لِأَنِّي أَخَافُ أَنْ أَحْمِلَ عَلَى وَلَدِي وَ يَقُولُ الرَّجُلُ لَا أُجَامِعُكِ إِنِّي أَخَافُ أَنْ تَعْلَقِي فَأَقْتُلَ وَلَدِي فَنَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ تُضَارَّ الْمَرْأَةُ الرَّجُلَ وَ أَنْ يُضَارَّ الرَّجُلُ الْمَرْأَةَ وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَإِنَّهُ نَهَى أَنْ يُضَارَّ بِالصَّبِيِّ أَوْ يُضَارَّ أُمُّهُ فِي رَضَاعِهِ وَ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَأْخُذَ فِي رَضَاعِهِ فَوْقَ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ وَ إِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما قَبْلَ ذَلِكَ كَانَ حَسَناً وَ الْفِصَالُ هُوَ الْفِطَامُ (الكافي، ج‏۶، ص۱۰۳).

وَ عَنْ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَالَ: فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» الْآيَةَ قَالَ: نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُضَارَّ بِالصَّبِيِّ أَوْ يُضَارَّ بِأُمِّهِ فِي رَضَاعِهِ وَ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَأْخُذَ فِي رَضَاعِهِ فَوْقَ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ «فَإِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما» كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ كَانَ ذَلِكَ إِلَيْهِمَا وَ الْفِصَالُ الْفِطَامُ وَ لَا يَنْبَغِي لِلْوَارِثِ أَنْ يُضَارَّ الْمَرْأَةَ فَيَقُولَ لَا أَدَعُ وَلَدَهَا يَأْتِيهَا قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ» قَالَ هُوَ فِي النَّفَقَةِ (دعائم الإسلام، ج‏۲، ص۲۹۰).

مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ: قَضَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي رَجُلٍ تُوُفِّيَ وَ تَرَكَ صَبِيّاً وَ اسْتُرْضِعَ لَهُ قَالَ أَجْرُ رَضَاعِ الصَّبِيِّ مِمَّا يَرِثُ مِنْ أَبِيهِ وَ أُمِّهِ. (الكافي، ج‏۶، ص۴۱؛ تهذيب الأحكام، ج‏۷، ص۴۴۷)

عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَضَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي رَجُلٍ تُوُفِّيَ وَ تَرَكَ صَبِيّاً فَاسْتُرْضِعَ لَهُ فَقَالَ أَجْرُ رَضَاعِ الصَّبِيِّ مِمَّا يَرِثُ مِنْ أَبِيهِ وَ أُمِّهِ. (الكافي، ج‏۶، ص۴۱؛ تهذيب الأحكام، ج‏۷، ص۴۴۷؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۳، ص۴۸۰)

عَنْهُ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي خَلَفٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَضَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي رَجُلٍ تُوُفِّيَ وَ تَرَكَ صَبِيّاً فَاسْتُرْضِعَ لَهُ قَالَ أَجْرُ رَضَاعِ الصَّبِيِّ مِمَّا يَرِثُ مِنْ أَبِيهِ وَ أُمِّهِ وَ إِنَّهُ حَظُّهُ. (تهذيب الأحكام، ج‏۸، ص۱۰۶)

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ فَضْلٍ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ أَحَقُّ بِوَلَدِهِ أَمِ الْمَرْأَةُ قَالَ لَا بَلِ الرَّجُلُ فَإِنْ قَالَتِ الْمَرْأَةُ لِزَوْجِهَا الَّذِي طَلَّقَهَا أَنَا أُرْضِعُ ابْنِي بِمِثْلِ مَا تَجِدُ مَنْ تُرْضِعُهُ فَهِيَ أَحَقُّ بِهِ‏ . (الكافي، ج‏۶، ص۴۴)

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِيِّ عَمَّنْ ذَكَرَهُ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يُطَلِّقُ امْرَأَتَهُ وَ بَيْنَهُمَا وَلَدٌ أَيُّهُمَا أَحَقُّ بِالْوَلَدِ قَالَ الْمَرْأَةُ أَحَقُّ بِالْوَلَدِ مَا لَمْ تَتَزَوَّجْ. (الكافي، ج‏۶، ص۴۵)

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ امْرَأَةٍ حُرَّةٍ نَكَحَتْ عَبْداً فَأَوْلَدَهَا أَوْلَاداً ثُمَّ إِنَّهُ طَلَّقَهَا فَلَمْ تُقِمْ مَعَ وُلْدِهَا وَ تَزَوَّجَتْ فَلَمَّا بَلَغَ الْعَبْدَ أَنَّهَا تَزَوَّجَتْ أَرَادَ أَنْ يَأْخُذَ وُلْدَهُ مِنْهَا وَ قَالَ أَنَا أَحَقُّ بِهِمْ‏ مِنْكِ إِنْ تَزَوَّجْتِ فَقَالَ لَيْسَ لِلْعَبْدِ أَنْ يَأْخُذَ مِنْهَا وُلْدَهَا وَ إِنْ تَزَوَّجَتْ حَتَّى يُعْتَقَ هِيَ أَحَقُّ بِوُلْدِهَا مِنْهُ مَا دَامَ مَمْلُوكاً فَإِذَا أُعْتِقَ فَهُوَ أَحَقُّ بِهِمْ مِنْهَا. (الكافي، ج‏۶، ص۴۵)

[۵۳] . وَ تُجْبَرُ أُمُّ الْوَلَدِ.

[۵۴] . أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْحُصَيْنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَ»‏ قَالَ: مَا دَامَ الْوَلَدُ فِي الرَّضَاعِ فَهُوَ بَيْنَ الْأَبَوَيْنِ بِالسَّوِيَّةِ  فَإِذَا فُطِمَ فَالْأَبُ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْأُمِّ فَإِذَا مَاتَ الْأَبُ فَالْأُمُّ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَصَبَةِ فَإِنْ وَجَدَ الْأَبُ‏ مَنْ‏ يُرْضِعُهُ بِأَرْبَعَةِ دَرَاهِمَ وَ قَالَتِ الْأُمُّ لَا أُرْضِعُهُ إِلَّا بِخَمْسَةِ دَرَاهِمَ فَإِنَّ لَهُ أَنْ يَنْزِعَهُ مِنْهَا إِلَّا أَنَّ ذَلِكَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَرْفَقُ بِهِ أَنْ يُتْرَكَ مَعَ أُمِّهِ.

[۵۵] . وَ تُجْبَرُ أُمُّ الْوَلَد

[۵۶] . أَسْكِنُوهُنَّ و ما بعده: بيان لما شرط من التقوى في قوله وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ كأنه قيل: كيف نعمل بالتقوى في شأن المعتدات؟ فقيل: أسكنوهن.

[۵۷] . و يجب السكنى و النفقة للمطلقة الرجعية بلا خلاف فأما المبتوتة ففيها خلاف فذهب أهل العراق إلى أن لها السكنى و النفقة معا و روي ذلك عن عمر بن الخطاب و ابن مسعود و ذهب الشافعي إلى أن لها السكنى بلا نفقة و ذهب الحسن و أبو ثور إلى أنه لا سكنى لها و لا نفقة و هو المروي عن أئمة الهدى (ع) و ذهب إليه أصحابنا و يدل عليه‏ …

[۵۸] . ثم بين سبحانه حال المطلقة في النفقة و السكنى فقال «أَسْكِنُوهُنَّ» أي في بيوتكم «مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ» من المساكن «مِنْ وُجْدِكُمْ» أي من ملككم و ما تقدرون عليه عن السدي و أبي مسلم و قيل هو من الوجدان أي مما تجدونه من المساكن عن الحسن و الجبائي و قيل من سعتكم و طاقتكم من الوجد الذي هو المقدرة قال الفراء يعول على ما يجد فإن كان موسعا وسع عليها في المسكن و النفقة و إن كان فقيرا فعلى قدر ذلك

[۵۹] . أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ اي مكاناً من سكناكم مِنْ وُجْدِكُمْ من وسعكم وَ لا تُضآرُّوهُنَّ في السّكنى لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ فتلجئوهن الى الخروج.

[۶۰] . ،” أَسْكِنُوهُنَّ” نزلت في العدة الرجعية و لكنها تشمل حال الزوجية،” مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ” من الأمكنة التي تسكنوها،” مِنْ وُجْدِكُمْ” من وسعكم مما تطيقونه،” وَ لا تُضآرُّوهُنَّ” في السكنى،” لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ” فيلجأن إلى الخروج المحرم عليهن أو طلب الطلاق بالفداء

[۶۱] . «وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ» هذا خطاب للرجل و المرأة و الائتمار قبول الأمر و ملاقاته بالتقبل أمر الله تعالى المرضعة و المرضع له بالتلقي لأمره عز و جل و لأمر صاحبه إذا كان حسنا

[۶۲] . و قيل معناه و ليأمر بعضكم بعضا بالجميل في إرضاع الوالد أي بتراضي الوالد و الوالدة بعد وقوع الفرقة في الأجرة على الأب و إرضاع الولد بحيث لا يضر بمال الوالد و لا بنفس الولد و لا يزاد على الأجر المتعارف و لا ينقص الولد عن الرضاع المعتاد.

[۶۳] . قال الكسائي أصله التشاور و منه يَأْتَمِرُونَ بِكَ أي يتشاورون و الأقوى عندي أن يكون المعنى دبروا بالمعروف بينكم في أمر الولد و مراعاة أمه حتى لا يفوت الولد شفقتها و غير ذلك و يدل عليه قول امرئ القيس: «أ حار بن عمرو كأني خمر / و يعدو على المرء ما يأتمر» يعني ما يدبره في نفسه لأن الرجل بما دبر أمرا ليس برشد فيعدو عليه و يهلكه.

بازدیدها: ۱۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*