۱۱۸۴) فَذَاقَتْ وَبَالَ أَمْرِهَا وَكَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِهَا خُسْرًا

۱۱-۱۴ شعبان ۱۴۴۷

ترجمه

پس وبال کار خود را چشید و سرانجام کارش خسارت بود.

اختلاف قراءات

خُسْرًا / خُسُراً

در عوم قراءات رایج به صورت «خُسْرًا» قرائت شده است؛

اما در قرائتی شاذ به صورت «خُسُراً» (با سین مضموم) قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص ٥١١[۱]

نکات ادبی

فَذَاقَتْ

ماده «ذوق» که معادل فارسی آن «چشیدن» است تقریبا معنای واضحی دارد؛ اغلب همین را معنای اصلی آن قلمداد کرده و کاربردهای متنوعش را کاربرد مجازی آن معنا دانسته‌اند؛ مثلا ابن فارس آن را «امتحان کردن چیزی از جهت طعمش» دانسته است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۳۶۴[۲])؛ راغب معنای آن را «وجود طعمی که با دهان درک می‌شود» دانسته و گفته این در خصوص مواردی است که مقدارش اندک باشد و اگر مقدارش زیاد باشد تعبیر «خوردن» به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۳۲[۳])؛‌ و حسن جبل نیز معنای محوری این ماده را معرفت طعم چیزی دانسته، یعنی وقوع آن بر حس با تناول کردن آن (یا داخل کردنش در منفذهای باطن) (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۱۵[۴]).

در واقع همه اینها متفق‌اند که معنای حقیقی‌اش همین چشیدن مرسومی است که با دهان انجام می‌شود: «فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (اعراف/۲۲)، وحداکثر مانند حسن جبل آن را به مطلق درک‌های مادی‌ای که به نحو کاملا مباشر انجام می‌شود دانسته‌اند، مانند «لا يَذُوقُونَ فيها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/۲۴) و مدعی‌اند که عمده کاربردهای آن در قرآن به نحو مجازی است که خصوصا برای امتحان کردن چیزی از این تعبیر استفاده می‌شود (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۳۶۴؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۱۵).

اما مرحوم مصطفوی سعی کرده اصل آن را معنایی بگیرد که جامع همه این کاربردهایی باشد که دیکران مجازی دانسته‌اند؛ وی اصل واحد در این ماده را احساس نمونه‌ای از خصوصیات چیزی برای کسی که آن را حس می‌کند دانسته است و توضیح داده که این یک احساس عملی است اعم از اینکه با حس چشایی باشد یا لامسه، یا حواس باطنی، و اعم از اینکه آن خصوصیت مطلوب و دلپسند باشد یا نامطلوب، نعمت باشد یا نقمت. حس چشایی مانند: «فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (اعراف/۲۲)؛ حس لامسه مانند «لا يَذُوقُونَ فيها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/۲۴)؛ در جایی که خود نفس چیزی را می‌چشد مانند: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» و «لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى»؛ و در خصوص مطلق چنین احساسی مانند: «وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِها… وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ‏» (هود/۹-۱۰)، «فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها» (طلاق/۹) و … که رحمت یا عذاب با هر مصداقی از آن (شنیدنی باشد یا دیدنی یا لمس کردنی یا چشیدنی یا بوییدنی یا هرگونه وضعیت معنوی خوب یا بد) ‌را شامل می‌شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۳، ص۳۴۹-۳۵۱[۵]).

با توجه به اینکه غالبا چشیدن (خصوصا در عرصه خوراکی‌ها) در مقیاس اندک انجام می‌شود درباره اینکه چرا در قرآن درباره عذاب (مانند: لِيَذُوقُوا الْعَذابَ‏، نساء/۵۶؛ وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ، سجدة/۲۰؛ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ، أنفال/۳۵؛ ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ‏، دخان/۴۹؛ إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ‏، صافات/۳۸؛ ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ‏، أنفال/۱۴؛ وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى‏ دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ، سجدة/۲۱) و رحمت (مانند: وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَة، یونس/۲۱ و روم/۳۶؛ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً، هود/۹ و شوری/۴۸؛ ثُمَّ إِذا أَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً، روم/۳۳؛ لِيُذيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ روم/۴۶؛ وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ، فصلت/۵۰) این ماده زیاد به کار رفته است، راغب، که بر کم بودن مقدار آن (در مقابل «أکل») اصرار داشت این گونه توضیح می‌دهد که عذاب هرچقدر هم که اندک باشد باز برای انسان زیاد است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۳۲[۶]) و مرحوم مصطفوی بر این باور است که چون هم رحمت خداوند بسیار واسع است و هم عذاب وی دردناک، چشیدن اندکی از آن هم برای انسان بسیار زیاد و فوق تحمل اوست؛ و گاه هم از باب نفی به طریق اولویت است: «لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولى‏» (دخان/۵۶)، «لا يَذُوقُونَ فيها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/۲۴)،‌ یعنی وقتی این مقدار اندکش را نمی‌چشد به طریق اولی کامل آن را هم درک نمی‌کند. وی همچنین بر این باور است که گاه این تعبیر برای اشاره به ابتدای اقدام است، یعنی می‌خواهد تأکید کند که بر آن لحظه‌ای که چشیدن شروع شد، هرچند که ادامه داشته باشد و به حد خوردن کامل یا عذاب کاملی برسد، مانند «فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (اعراف/۲۲) یا «كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا …» (انعام/۱۴۸) ویا گاهی نگاه به آن جهت حدوث و شروع است صرف نظر از اینکه با تداومش آن عذاب کامل می‌شود مانند: «ثُمَّ قيلَ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْد» (یونس/۵۲)، «وَ مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذاباً كَبيرا» (فرقان/۱۹) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۳، ص۳۵۰-۳۵۱[۷])؛ در حالی که تکلف‌آمیز بودن این تحلیل (خصوصا در این دو آیه که بر «جاودانگی» و «بزرگ» بودن عذاب تأکید شده است، بسیار واضح است؛ و به نظر می‌رسد در این گونه موارد می‌خواهد شدت تماس عذاب با افراد را به چشیدن تشبیه کند که در میان حواس پنچکانه انسان (بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی)، شدیدترین ارتباط حسی و وجودی را امر خارجی دارد: در بینایی شیء مبصر کاملا بیرون است؛ در شنوایی فقط امواجی از او به انسان می‌رسد در بویایی ذراتی از او به انسان می‌رسد، در لامسه تماس بیرونی بین آن شیء و انسان برقرار می‌شود؛ ولی چشایی جایی  است که شیء مورد نظر از دهان وارد محدوده بدن انسان شده و در روی زبان حل می‌شود تا با هضم و جذب شدنش طعمش برای انسان معلوم شود؛ و در عذاب و رحمت هم خداوند چه‌بسا می‌خواهد شدت اثرگذاری آن بر انسان را اشاره کند.

همچنین در مورد کاربرد تعبیر «ذوق» با لباس در آیه «فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ»‏(لنحل/۱۱۲) راغب دو احتمال را مطرح کرده است؛ یکی اینکه اینجا از مصادیق کاربرد ذوق در مقام امتحان و بررسی کردن باشد و دوم اینکه بنا بر تقدیر محذوف باشد یعنی آیه می‌فرماید که طعم جوع و خوف را به آنان چشاند و لباس این دو را بر تن آنان پوشاند» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۳۳۲-۳۳۳[۸]) و یک احتمال دیگر همان است که شدت تماس است، یعنی لابس وضعیتی است که فقط با لامسه (از بیرون بدن) با انسان ارتباط برقرار می‌کند اما آیه با تشبیهی مضاعف ابتدا گرسنگی و ترس را به لباسی که بر تن افراد می‌کنند تشبیه کرده و بعد چنان این در وجود آنها وارد شده که گویی این لباس را می‌چشند.

چنانکه اشاره شد ماده «ذوق» و چشیدن ارتباط وثیقی با درک طعام دارد، درباره ماده «طعم» و ارتباط آن با دو ماده «أکل» و «ذوق» قبلا در جلسه ۱۱۱۰ https://yekaye.ir/ababsa-80-24/ توضیحاتی گذشت[۹]؛ در اینجا فقط می‌افزاییم که ذوق ارتباط برقرار کردنی است که با آن طعم حس می‌شود؛ اما ضرورت ندارد حتما طعمی در نتیجه حاصل باشد، چنانکه گفته می‌شود: « ذقته فلم أجد له طعما: آن را چشیدم اما طعمی برایش نیافتم» یا طعمش را متوجه نشدم (الفروق في اللغة، ص۳۰۵[۱۰]).

ماده «ذوق» که معنای متعدی دارد، در قرآن کریم علاوه بر کاربرد فراوانش در حالت ثلاثی مجرد (مثلا: ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ، حشر/۱۵؛ لِيَذُوقُوا الْعَذاب، نساء/۵۶؛ ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ، دخان/۴۹) که در این باب به حالت اسم فاعل هم به کار رفته است: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» (آل عمران/۱۸۵ و انبیاء/۳۵؛ ‌عنکبوت/۵۷) «إِنَّا لَذائِقُون‏» (صافات/۳۱)؛ برای تعدی به دو مفعول به باب افعال برده شده است: «أَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَة» (روم/۳۳)، «أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ» (هود/۱۰)، «يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض» (انعام/۶۵) هرچند در این باب، گاه بر مفعول دومش حرف «من» وارد شده است: «وَ لَنُذيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى‏ دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ» (سجده/۲۱)، که در آیه «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ … لَنُذيقَنَّهُمْ مِنْ عَذابٍ غَليظٍ» (فصلت/۵۰) هر دو نوع استفاده به کار رفته است.

ماده «ذوق» و مشتقات آن ۶۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

وَبَالَ

قبلا بیان شد که ماده «وبل» در اصل دلالت دارد بر «شدت» و «انباشتگی» (تجمع)؛ ویا «شدت» همراه با ثقل و سنگینی.

«وَبْل» و «وَابِل» به باران رگباری شدید (فَأَصابَهُ وابِلٌ‏، بقرة/۲۶۴) گفته می‌شود.

«وَبالِ» یک کار، به نتیجه شدید و سنگین و ناخوشایندِ مترتب بر آن اقدام گفته می‌شود «ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ‏» (تغابن/۵).

«وَبِيل» (فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبيلاً؛ مزمل/۱۶) هر مطلب شدید و سنگین و ناخوشایندی است، که وبال آن جای ترس و نگرانی دارد. از ابن‌عباس نقل شده است که «أَخْذاً وَبيلاً» گرفتن شدیدی است که هیچ پناهگاهی برای شخص نگذارد.

در زبان‌های عبری و سریانی نیز «وبال» به معنای سوق دادن با شدت و غلظت، و نیز باران شدید به کار رفته است.

جلسه ۴۶۲ https://yekaye.ir/al-muzzammil-73-16/

أَمْرِهَا

درباره کلمه «أمر» ذیل آیه اول همین سوره بحث شد. جلسه۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01-2/

عَاقِبَةُ

قبلا بیان شد که ماده «عقب» از مواردی است که مشتقات بسیار زیادی دارد تا حدی که ابن فارس نتوانسته همه را ذیل یک اصل گرد آورد و بر این باور است که این ماده در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای اینکه چیزی عقب بماند و بعد از چیز دیگر بیاید؛ و دیگری در معنای بلندی و شدت و صعوبت ، که مثال بارز دومی را عَقَبَه: «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ؛ وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَة» (بلد/۱۱-۱۲) (راه صعب‌العبور در کوه که بالا رفتن از آن پرمشقت است) دانسته است که از نظر وی برای هر چیزی که در آن علو و شدتی باشد به کار می‌رود؛ و کلماتی مانند عُقاب (هم به معنای مواد سختی که وقتی چاهی را حفر می‌کنند برای محکم شدن جداره چاه بین آجرها می‌گذارند؛ و هم به معنای پرنده شکاری معروف) و … را به این دومی برگردانده است.

اما بسیاری از اهل لغت معنایی نزدیک به معنای اول را مبنا قرار داده و کوشیده‌اند این چند مورد را هم به آن برگردانند:

راغب که بر مفهوم پشت چیزی بودن در این ماده تأکید دارد، عَقَبَة را به معنای مسیر پردست‌انداز (وعر) در کوه معرفی کرده است [که ظاهرا اشاره به اینکه کوهنورد پشت سر هم با فراز و نشیب مواجه می‌شود] و وجه تسمیه عُقاب را این می‌داند که برای شکار پشت سر هم فرود می‌آید.

مرحوم طبرسی هم که اصل معنای این ماده را از همان کلمه «عقب» (به معنای قسمت پشت پا؛ پاشنه پا) دانسته و همین پشت هم بودن را محور معنای این ماده دانسته، در خصوص وجه تسمیه عَقَبَة توضیح می‌دهد که راهی است که بالا رفتن از آن دشوار است و نیار به آن است که شدت در پی ضیق و مخاطره بیاید و و این احتمال را هم از دیگران مطرح کرده که در اصل یک گذرگاه خیلی تنگ در قله کوه بوده که مردم ناچار بوده‌اند پشت سر هم [یکی یکی] از آن عبور کنند.

مرحوم مصطفوی اصل این ماده را وقوع چیزی در پشت سر چیزی و متصل به آن دانسته و تفاوتش را با «خَلف» در این می‌داند که «خلف» پشت سر بودنی است اعم از اینکه متصل باشد یا منفصل؛ و همچون اغلب اهل لغت مثال بارز این مفهوم را کاربردش در خصوص پاشنه پا دانسته و وجه تسمیه عَقَبَة را هم این دانسته که شبیه پاشنه پا در قسمت انتهایی و اطراف کوه واقع شده است. وی در جای دیگر مطلب را این گونه توضیح می دهد که «عَقَبَة» آن چیزی است که از وجود راههای ممتد صعب‌العبور در کوه حاصل می‌آید و معنای امتداد از فتحه‌های پشت سر هم این کلمه درمی‌آید و صعوبت هم به اقتضای کوه است زیرا چیزی که در کوه به نحو متعاقب حاصل می‌شود در زمین هموار رخ نمی‌دهد.

حسن جبل هم اصل این ماده را ملحق شدن غلیظ به آخر چیزی یا پشت سر آن دانسته به نحوی که در آن فروروند و آن را امتداد دهد و وجه تسمیه عَقَبَة را هم این دانسته که کوه بلند و صعب‌العبوری است که بر مسیری که افراد در حال گذر از آن است واقع شده و برای پیمودن مسیر افراد ناچارند از آن عبور کنند.

کلمات عقب (با سه وزن: عَقِب و عُقْب و عُقُب) و «عقبى» و «عقبان» و «عاقبة» و «عقبة» و «عَقَب» همگی به معنای پشت و چیزی که در پشت قرار گرفته، می‌باشند. …

خلیل و ابن فارس بر این باورند که «عاقبة» هر چیزی پایان آن است، که خلیل توضیح می‌دهد گاه این کلمه بدون «ة» (به صورت:‌ عاقب) می‌آید و به صورتهای عَواقِب‏ و عُقُبا‏ و عُقَّب جمع بسته می‌شود؛ اما مرحوم مصطفوی بیان می‌کند که کلمه «عاقبت» به معنای چیزی است که در عقب چیزی حاصل می‌شود و «عقبی» (مونث معنوی کلمه عقبان) اسم یا صفت مونثی است که مذکر ندارد (شبیه حبلی). راغب بر این باور است که کلمات مانند «عُقْب» و «عُقبی» برای عاقبت خوب به کار می‌رود: «خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً» (كهف/۴۴)، «أُولئِكَ لَهُمْ‏ عُقْبَى‏ الدَّارِ» (رعد/۲۲) «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» (رعد/۲۴) و کلمه «عاقبة» اگر به صورت مطلق بیاید برای عاقبت خوب: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» (اعراف/۱۲۸؛ قصص/۸۸)، و اگر به صورت مضاف بیاید، برای عاقبت بد است: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّه‏» (روم/۱۰)، «فَكانَ‏ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ» (حشر/۱۷). باید گفت اگرچه این ادعا (خصوصا دومی) شواهد قرآنی فراوانی دارد، مثلا: «انْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمينَ» (یونس/۳۹؛ قصص/۴۰)، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ» (آل عمران/۱۳۷؛ انعام/۱۱؛ نحل/۳۶؛ زخرف/۲۵)، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمينَ» (اعراف/۸۴؛ نمل/۶۹)، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ» (اعراف/۸۶ و ۱۰۳)، «قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلُ كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ» (روم/۴۲)، «أَ وَ [ف‍َ] لَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ …» (روم/۹؛ فاطر/۴۴؛ غافر/۲۱ و ۸۲؛ محمد/۱۰)، «فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعينَ» (نمل/۵۱)، «فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً» (طلاق/۹)، اما موارد خلاف این هم وجود دارد؛ هم در خصوص «عقبی» که علاوه بر عاقبت خوب برای عاقبت بد هم به کار رفته است، مانند «وَ لا يَخافُ عُقْباها» (شمس/۱۵) و «تِلْكَ عُقْبَى الَّذينَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكافِرينَ النَّارُ» (رعد/۳۵)؛ و هم در خصوص «عاقبت» به نحو مضاف که آن هم علاوه بر عاقبت بد، برای عاقبت خوب نیز به کار رفته است: «الَّذينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» (حج/۴۱)، «وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» (لقمان/۲۲). البته کلمه «العاقبة» به نحو مطلق فقط در مورد عاقبت خوب استفاده شده است؛ هرچند عسکری در همین مورد هم معتقد است که ضرورت ندارد که حتما برای عاقبت خوب به کار رود و توضیح می‌دهد که اگر با حرف «ل» بیاید عاقبت خوب است که له شخص است و اگر با حرف «علی» بیاید برای عاقبت بد است که علیه شخص است؛ و در قرآن همه موارد که مثبت آمده چون با حرف «ل» است.

اشاره شد که «عاقبت» به معنای پایان کار است؛ تفاوتش با «انتهاء» [و نهایت] و «حد» در این است که «انتهاء» به محلی که چیزی به تمام می‌شود گویند و نقطه مقابل ابتداء است و «حد» چیزی است که محدود را از غیر خودش متمایز می‌کند، در حالی که عاقبت چیزی است که از سبب مقدم بر خویش حاصل آمده است و به یک معنا امتداد و برآیند حاصل از خود شیء است…

جلسه ۱۱۴۱ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-11/

خُسْرًا

قبلا بیان شد که ماده «خسر» در اصل دلالت بر «نقص» می‌کند؛ و نه هر نقصی، بلکه نقصی که بر سرمایه انسان وارد شود؛ خواه سرمایه مادی (مال التجاره) ویا سرمایه وجودی و جان خود آدمی؛ و در قرآن کریم از ۶۵ مورد استفاده از مشتقات این ماده، تنها سه موردش در معنای ضرر مادی به کار رفته است (أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرينَ؛، شعرا/۱۸۱؛ وَ أَقيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْميزان، الرحمن/۹؛ وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُون، مطففین/۳).

معادل فارسی آن، «زیان» و در نقطه مقابل «سود» (ربح) است و از این جهت با «ضرر» که در مقابل «نفع» است، متفاوت می‌باشد.

برخی توضیح داده‌اند که در زبان عربی برای از دست دادن سرمایه دو تعبیر به کار می‌رود: وقتی مقدار محدودی از سرمایه را از دست داده باشد «وضیعة» می‌گویند و وقتی کل سرمایه را ضرر کرده باشد «خسران» می‌گویند (هرچند بعدا خسران در مورد مقداری از سرمایه هم به کار رفته است)؛ و بر این اساس تعبیر «خسروا أنفسهم» هم بدین معناست که آنها چنان جان و هستی و تمام سرمایه وجودی خود خود را هدر داده‌اند که گویی هلاک شده‌اند و ظاهرا به همین جهت ست که اصل خسران را هلاکت هم دانسته‌اند.

جلسه ۲۴۳ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-22-2/

حدیث

۱) از امام سجاد ع دعایی برای روز سیزدهم ماه رمضان روایت شده است که شروعش چنین است:

خداوندا، همانا ستمگران آیات تو را انکار کردند، به کتاب تو کافر شدند، پیامبران تو را تکذیب کردند، از پرستش تو سر باز زدند، از آیین دوست تو (ابراهیم) روی گرداندند، آنچه پیامبرت آورده بود را تغییر دادند، غیر از دین تو قانون وضع کردند، غیر از هدایت تو را پیروی نمودند، غیر از سنت تو را پذیرفتند، از حدود تو تجاوز کردند، در نابودی آیات تو کوشیدند و برای خاموش کردن نور تو همکاری کردند و راه تو را سد کردند، نعمت‌های تو را کفران کردند، از والیان امر تو جدا شدند و به ولایت دشمنان تو تن دادند و با اولیای تو دشمنی کردند. نعمت‌های تو را شناختند و انکار کردند، و بخشش‌های تو را به یاد نیاوردند، خود را از تدبیر تو ایمن دانستند و دل‌هایشان از یاد تو سخت شد. حرامت را حلال شمردند و حلالت را حرام کردند، بر نافرمانی تو جرأت ورزیدند، از خشم تو نترسیدند، عذاب تو را فراموش کردند، از انتقام تو حذر نکردند و به نعمتت مغرور شدند.

خدایا، خشم خود را بر آنها فرو ریز، و عذاب خود را بر آنها نازل کن، و نفوذشان را ریشه‌کن، و نسلشان را قطع، و عزت و جبروتشان را زمین بزن، و پایه‌هایشان را متزلزل کن، و قدم‌هایشان را بلغزان،  و  دلهایشان را بترسان.

خدایا، آنها دین تو را وسیله فریب، و ثروت تو را منبع قدرت، و بندگانت را برده خود قرار داده‌اند؛ خدایا، قدرت آنها را مهار، و شمشیرشان را کُند، و نقشه‌هایشان را خنثی،  و دشمنانشان را شاد کن و سینه‌هایهای مؤمنان را التیام بخش.

خدایا، یاورانشان را پراکنده، و ستمگرانشان را مغلوب ساز، و اوضاع را به ضررشان تغییر ده، و بناهایشان را ویران کن، و در میانشان تفرقه بیفکن، و جمع‌شان را پراکنده، و امرشان را پریشان کن، و قدرتشان را علیه خودشان به کار گیر، و از بالای سرشان و پایین پایشان عذابی بر آنها بفرست، و به دست مؤمنان خونشان را بریز و مومنان را وارث زمین‌ها و دیار و اموالشان گردان.

خدایا، اعمالشان را به بیراهه بینداز، امیدشان را قطع کن، دلایلشان را سست فرما، و از جایی که گمان نمی‌برند آن را به تدریج زمین‌گیر فرما، و از جایی که انتظارش را ندارند عذابی سراغشان بفرست، و از آنچه می‌ترسند بر سرشان نازل کن، و از آن حسابی سخت بکش و به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابشان کن، و سرانجام کارشان را خسارت قرار بده. …

إقبال الأعمال، ج‏۱، ص۱۴۵

دعاء آخر في اليوم الثالث عشر (من ایام شهر رمضان‏) من مجموعة مولانا زين العابدين ص‏

اللَّهُمَّ إِنَّ الظَّلَمَةَ جَحَدُوا آيَاتِكَ وَ كَفَرُوا بِكِتَابِكَ وَ كَذَّبُوا رُسُلَكَ وَ اسْتَنْكَفُوا عَنْ عِبَادَتِكَ وَ رَغِبُوا عَنْ مِلَّةِ خَلِيلِكَ وَ بَدَّلُوا مَا جَاءَ بِهِ رَسُولُكَ وَ شَرَّعُوا غَيْرَ دِينِكَ وَ اقْتَدَوْا بِغَيْرِ هُدَاكَ وَ اسْتَنُّوا بِغَيْرِ سُنَّتِكَ وَ تَعَدَّوْا حُدُودَكَ وَ سَعَوْا مُعَاجِزِينَ فِي آيَاتِكَ وَ تَعَاوَنُوا عَلَى إِطْفَاءِ نُورِكَ وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِكَ وَ كَفَرُوا نَعْمَاءَكَ وَ شَاقُّوا وُلَاةَ أَمْرِكَ وَ وَالَوْا أَعْدَاءَكَ وَ عَادَوْا أَوْلِيَاءَكَ وَ عَرَفُوا ثُمَّ أَنْكَرُوا نِعْمَتَكَ وَ لَمْ يَذْكُرُوا آلَاءَكَ وَ أَمِنُوا مَكْرَكَ وَ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ ذِكْرِكَ وَ اسْتَحَلُّوا حَرَامَكَ وَ حَرَّمُوا حَلَالَكَ وَ اجْتَرَءُوا عَلَى مَعْصِيَتِكَ وَ لَمْ يَخَافُوا مَقْتَكَ وَ نَسُوا نَقِمَتَكَ وَ لَمْ يَحْذَرُوا بَأْسَكَ وَ اغْتَرُّوا بِنِعْمَتِكَ؛

اللَّهُمَّ فَاصْبُبْ [فَانْتَقِمْ‏] مِنْهُمْ وَ اصْبُبْ عَلَيْهِمْ عَذَابَكَ وَ اسْتَأْصِلْ شَأْفَتَهُمْ وَ اقْطَعْ دَابِرَهُمْ وَ ضَعْ عِزَّهُمْ وَ جَبَرُوتَهُمْ وَ انْزِعْ أَوْتَارَهُمْ وَ زَلْزِلْ أَقْدَامَهُمْ وَ أَرْعِبْ قُلُوبَهُمْ.

اللَّهُمَّ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا دِينَكَ دَغَلًا وَ مَالَكَ دُوَلًا وَ عِبَادَكَ خَوَلًا؛ اللَّهُمَّ اكْفُفْهُمْ بَأْسَهُمْ وَ افْلُلْ حَدَّهُمْ وَ أَوْهِنْ كَيْدَهُمْ وَ أَشْمِتْ عَدُوَّهُمْ وَ اشْفِ صُدُورَ الْمُؤْمِنِينَ

اللَّهُمَّ افْتُتْ أَعْضَادَهُمْ وَ اقْهَرْ جَبَابِرَتَهُمْ وَ اجْعَلِ الدَّائِرَةَ عَلَيْهِمْ وَ اقْضُضْ بُنْيَانَهُمْ وَ خَالِفْ بَيْنَ كَلِمَتِهِمْ وَ فَرِّقْ جَمْعَهُمْ وَ شَتِّتْ أَمْرَهُمْ وَ اجْعَلْ بَأْسَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ ابْعَثْ عَلَيْهِمْ عَذَاباً مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ اسْفِكْ بِأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ دِمَاءَهُمْ وَ أَوْرِثِ الْمُؤْمِنِينَ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ

اللَّهُمَّ أَضِلَّ أَعْمَالَهُمْ وَ اقْطَعْ رَجَاءَهُمْ وَ أَدْحِضْ حُجَّتَهُمْ وَ اسْتَدْرِجْهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ وَ ائْتِهِمْ بِالْعَذَابِ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ وَ أَنْزِلْ بِسَاحَتِهِمْ مَا يَحْذَرُونَ وَ حَاسِبْهُمْ حِساباً شَدِيداً وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً نُكْراً وَ اجْعَلْ عَاقِبَةَ أَمْرِهِمْ خُسْرا…

 

۲) به نقل از دو تن از نواب اربعه از امام حسن عسکری ع از پدرشان (امام هادی ع) زیارتی برای امیرالمومنین ع در روز غدیر روایت شده است که در فرازی از آن آمده است:

و هنگامی که آن دو پیمان‌شکن [طلحه و زبیر] علیه تو نیرنگ کردند و گفتند: « عمره می‌خواهیم [برویم]»، تو به آنها گفتی: «به جان خودم سوگند، شما عمره نمی‌خواهید، بلکه خیانت می‌خواهید.» و تو از آنها بیعت گرفتی و عهد را تجدید کردی، پس آنها بر نفاق خود اصرار ورزیدند. پس هنگامی که آنها را از کارشان آگاه کردی، خود را به غفلت زدند و دشمنی ورزیدند، ولی سودی به دست نیاوردند، و «سرانجام کارشان خسارت بود»…

المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص۲۷۶؛ المزار (للشهيد الاول)، ص۸۲

زيارة اخرى لمولانا أمير المؤمنين علي بن ابي طالب صلوات الله عليه مختصة بيوم الغدير

أَخْبَرَنِي بِهَذِهِ الزِّيَارَةِ الشَّرِيفُ الْأَجَلُّ الْعَالِمُ أبي [أَبُو] جَعْفَرٍ مُحَمَّدٌ الْمَعْرُوفُ بِابْنِ الْحَمْدِ النَّحْوِيِّ، رَفَعَ الْحَدِيثَ عَنِ الْفَقِيهِ الْعَسْكَرِيِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فِي شُهُورِ سَنَةِ إِحْدَى وَ سَبْعِينَ وَ خَمْسِمِائَةٍ.

وَ أَخْبَرَنِي الْفَقِيهُ الْأَجَلُّ أَبُو الْفَضْلِ شَاذَانُ بْنُ جَبْرَئِيلَ الْقُمِّيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، عَنِ الْفَقِيهِ الْعِمَادِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ الطَّبَرِيِّ، عَنْ أَبِي عَلِيٍّ، عَنْ وَالِدِهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ، عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ قُولَوَيْهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ بْنِ رُوحٍ وَ عُثْمَانَ بْنِ سَعِيدٍ الْعَمْرِيِّ، عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيِّ، عَنْ أَبِيهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا، وَ ذَكَرَ أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ زَارَ بِهَا فِي يَوْمِ الْغَدِيرِ فِي السَّنَةِ الَّتِي أَشْخَصَهُ الْمُعْتَصِمُ.

تَقِفُ عَلَيْهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ تَقُولُ: …

وَ إِذْ مَاكَرَكَ النَّاكِثَانِ فَقَالا: نُرِيدُ الْعُمْرَةَ، فَقُلْتَ لَهُمَا: لَعَمْرِي لَمَا [/ ما] تُرِيدَانِ الْعُمْرَةَ لَكِنِ [تُرِيدَانِ] الْغَدْرَةَ، وَ [/ ف‍َ] أَخَذْتَ الْبَيْعَةَ عَلَيْهِمَا، وَ جَدَّدْتَ الْمِيثَاقَ فَجَدَّا فِي النِّفَاقِ، فَلَمَّا نَبَّهْتَهُمَا عَلَى فِعْلِهِمَا أَغْفَلَا وَ عَادَا، وَ مَا انْتَفَعَا، وَ كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِهِمَا خُسْراً…

تدبر

۱) «فَذَاقَتْ وَبَالَ أَمْرِهَا وَكَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِهَا خُسْرًا»

در آیه قبل سراغ عبرت گرفتن از شهرهایی که از دستورات خداوند سرپیچی کردند رفت و فرمود که آنان را مورد محاسبه‌ای سخت‌گیرانه و عذابی باورنکردنی قرار دادیم. در این آیه اشاره به این می‌کند که اولا آن محاسبه و عذاب صرفا نتیجه کار و وبال امر خودشان بود که دامن‌گیرشان شد؛ و ثانیا این عاقبتی که بدان گرفتار آمدند سرتاپایش زیان و خسارت دیدن بود.

ما غالبا برای اثبات ضرورت شریعت الهی و پیروی از پیامبران، سراغ ادله از بالا به پایین می‌رویم؛ یعنی توضیح می‌دهیم که اگر خداوندی در کار است پس به دلایل متعدد برای هدایما اقدام خواهد کرد. در عین اینکه این منطق درستی است و قرآن هم در موارد متعدد از این منطق بهره جسته، اما به نظر می‌رسد این آیات در مقام این است که با یک نحوه استدلال از پایین به بالا نیاز به شریعت را برای مخاطب جدی کند؛‌ یعنی می‌گوید ببین عاقبت کسانی که دستورات خدا را جدی نگرفتند و همین باید مایه عبرت تو شود.

در واقع، هر فرد یا جامعه‌ای که از انجام هر امری از دستورات الهی سرپیچی می‌کند از نظر خودش دنبال یک وضعیت بهتر است که به نتایجی بهتر منجر شود و سود بیشتری ببرد. این در حالی است که اگر کسی خدا را به خدایی‌اش بشناسد براحتی می‌فهمد که خداوند نیازی ندارد و از این دستورات نفعی نمی‌برد و تمامی دستورات خداوند، حتی در جایی که انجامش برای انسان سخت به نظر می‌رسد، صرفا برای تأمین منافع حقیقی خود شخص یا جامعه‌ای است که بدانها دستوری داده شده است.

این دو آیه هشدار می‌دهد که مگر وقتی در مقام تخلف از دستورات خداوند برمی‌آیید مگر دنبال وضع بهتر و سود بیشتر نیستید. خوب ببینید که اینهایی که تخلف کردند وبال کارشان چه شد و سرانجام امورشان جز خسارت و ضرر نبود؟!

جالب اینجاست که این آیات در فضای بحث از وظابف متعارف خانوادگی مطرح شده است؛‌ یعنی جدی نگرفتن و سرپیچی از همین دستورات ساده مربوط به طلاق و عده نگه داشتن و …، می‌تواند چه سرانجام تلخی را برای انسان رقم بزند.

 

۲) «فَذَاقَتْ وَبَالَ أَمْرِهَا»

در دستگاه الهی هر شدت عمل و عذابی که به انسان می‌رسد ثمره و وبال و نتیجه کار خودش بوده است. در واقع، این فراز بسیار شبیه است به آیه: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثير: و آنچه از مصيبت‏ها به شما برسد به خاطر آن چیزی است كه خود كسب كرده‏ايد، و از بسيارى نيز درمى‏گذرد» (شوری/۳۰).

 

۳) «عَذَّبْناها … فَذَاقَتْ وَبَالَ أَمْرِهَا»

عذاب دنيا، هرچه هم شديد باشد، به اندازه چشيدنى بيش نيست. عذاب مهمّ در قيامت است (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۴).

 

۴) «… قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ … كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِهَا خُسْرًا»

سرانجام سرپيچى از فرمان خدا و رسول، خسارت است (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۴).

 

۵) «كَانَ عَاقِبَةُ أَمْرِهَا خُسْرًا»

به كاميابى‏هاى زودگذر نينديشيم، پايان كار را در نظر بگيريم (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۴).

 

 


[۱] . قراءة الجماعة «خُسْراً» بضم فسكون. . وقرئ «خُسُراً» بضم السين.

[۲] . الذال و الواو و القاف أصلٌ واحد، و هو اختبار الشى‏ء من جِهَةِ تَطَعُّمٍ، ثم يشتق منه مجازاً فيقال: ذُقْت المأكولَ أذُوقه ذَوْقاً. و ذُقْت ما عند فلانٍ: اختبرتُه. و فى كتاب الخليل: كلُّ ما نزَلَ بإنسانٍ مِن مكروه فقد ذَاقَه. و يقال ذاقَ القوسَ، إذا نظَرَ ما مقدارُ إعطائها و كيف قُوّتُها. قال: «فذَاق فأعطَتْهُ من اللَّينِ جانبا / كَفَى، و لَهَا أن يُغْرِق السَّهْمُ حاجزُ»

[۳] . الذَّوْقُ: وجود الطعم بالفم، و أصله فيما يقلّ تناوله دون ما يكثر، فإنّ ما يكثر منه يقال له: الأكل.

[۴] . معرفة طعم الشیء أی وقعه علی الحس بالتناول منه (أی ادخاله منفذ الباطن)

[۵] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو احساس نموذج من خصوصيّات شي‏ء لمّا يحسّها، و يكون إحساسا عمليّا، سواء كان بحاسّة الذائقة او اللامسة أو الحاسّة الباطنة، و سواء كانت تلك الخصوصيّات مطلوبة محمودة أو مكروهة غير مطلوبة، نعمة أو نقمة. فظهر أنّ الذوق لغة أعمّ من احساس الذائقة المصطلحة بوسيلة اللسان، فالذوق بالفم و اللسان كما في- فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ، … لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً- بناء على ما هو الظاهر من الشجرة و الشراب.

و الذوق باللامسة كما في- لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً، … بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ‏، … ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ، … ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ، … نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ- فانّ الحرارة و البرودة و اللينة و الخشونة تدرك باللمس.

و ذوق النفس كما في- كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ، … لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى‏- فانّ مدرك الموت هو النفس الإنساني.

و الذوق المطلق كما في-. وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِها …،. وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ‏ …،. فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها …،. حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا …. ذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ‏- فان الرحمة يتحقّق في الخارج بأىّ مصداق منه من مسموع أو ملموس أو مبصر أو مشموم أو مذوق أو من امور روحانيّة. و كذلك الوبال و البأس بأىّ نوع و بأىّ صنف يتصوّر. و نظيرهما ما ينعكس ممّا يكسب فان العمل و الكسب من الإنسان يعمّ ما يجترح بالبصر أو باللسان أو باليد أو بالفم أو بالشمّ أو بالسمع أو بالنيّة السيّئة….

فظهر أنّ مفهوم الذوق أعمّ من أن يكون بحواسّ جسمانيّة أو روحانيّة، فانّ لروح الإنسان أيضا قوى و حواسّا بها تدرك الروحانيّات، تبصرها و تسمعها و تلمسها و تذوقها و تشمّها- صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ.و ظهر أيضا لطف التعبير بالمادّة في مواردها.

[۶] . و اختير في القرآن لفظ الذَّوْقِ في العذاب، لأنّ ذلك- و إن كان في التّعارف للقليل- فهو مستصلح للكثير، فخصّه بالذّكر ليعمّ الأمرين، و كثر استعماله في العذاب، نحو: لِيَذُوقُوا الْعَذابَ‏ [النساء/ ۵۶]، وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ [السجدة/ ۲۰]، فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ [الأنفال/ ۳۵]، ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ‏ [الدخان/ ۴۹]، إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ‏ [الصافات/ ۳۸]، ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ‏ [الأنفال/ ۱۴]، وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى‏ دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ [السجدة/ ۲۱]،

و قد جاء في الرّحمة نحو: وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً [هود/ ۹]، وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ‏ [هود/ ۱۰]، و يعبّر به عن الاختبار، فيقال: أَذَقْتُهُ كذا فَذَاقَ، و يقال: فلان ذَاقَ كذا، و أنا أكلته، أي: خبرته فوق ما خبر،…

و قوله:وَ إِنَّا إِذا أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً [الشورى/ ۴۸]، فإنه استعمل في الرّحمة الإذاقة، و في مقابلتها الإصابة، فقال: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ [الشورى/ ۴۸]، تنبيها على أنّ الإنسان بأدنى ما يعطى من النّعمة يأشر و يبطر، إشارة إلى قوله:كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى‏* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏ [العلق/ ۶- ۷].

[۷] . و أمّا التعبير في موارد الرحمة و العذاب بالذوق و الإذاقة: فانّ الزائد على الذوق منهما لا يمكن للإنسان ان يتحمّله فانّ رحمة اللّه وسعت أركان كلّ شي‏ء، و عذابه اليم عظيم،- بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ‏، … ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ، … فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ.

و قد يكون التعبير به اشارة الى نفى أمر بالكليّة على طريق الأولويّة- لا يَذُوقُونَ‏ فِيهَا الْمَوْتَ، … لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً- أى لا يذوقونها ذوقا، فيكون الإدراك الكامل للموت و الشرب للشراب: منتفيين بطريق اولى.

و قد يكون التعبير به للاشارة الى أوّل مرتبة من الأمر، من تخلّف كما في- فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ، و من ابتداء جزاء كما في- حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا- أى فلمّا ابتدءا بأكل الشجرة و تحقّق منهما الذوق: بدت سوءاتهما، و كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ الى ان انتهى تكذيبهم بابتداء ظهور البأس و ذوقه.و قد يكون التعبير به للدلالة على تحقّق أمر و شروعه و حدوثه، فيكون النظر الى جهة الحدوث و تبدّل الحالة السابقة، من دون حاجة الى ذكر جهة البقاء كما في-. أَ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذابَ‏ …،. ثُمَّ قِيلَ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ …،. وَ مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذاباً كَبِيراً.و هذا بخلاف ما إذا كان النظر الى مطلق العذاب شدّة و حدوثا و بقاء و جهات اخرى: فيقال- ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِيمٍ، … وَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيمٌ، … وَ وَيْلٌ لِلْكافِرِينَ مِنْ عَذابٍ شَدِيدٍ، … أُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ.

[۸] . و قوله: فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ‏ [النحل/ ۱۱۲]، فاستعمال الذّوق مع اللّباس من أجل أنه أريد به التّجربة و الاختبار، أي:فجعلها بحيث تمارس الجوع و الخوف، و قيل:إنّ ذلك على تقدير كلامين، كأنه قيل: أذاقها طعم الجوع و الخوف، و ألبسها لباسهما.

[۹] . به نظر می‌رسد حق با مرحوم مصطفوی باشد که اصل ماده «طعم» را خوردن یا نوشیدن همراه با اشتها و چشیدن می‌داند و بر این تاکید دارد که هر دو مولفه «أکل: خوردن» و «ذوق:‌ چشیدن» در آن مدخلیت دارد و تفاوتش با «أکل» و «شرب» و «ذوق» در همین است که «أکل» صرف خوردنی است که شکل و صورت شیء مورد نظر را کاملا زایل کند و به هاضمه بفرستد چه چشیدن در آن مدخلیت داشته باشد یا خیر، و «شرب» مخصوص مایعات است؛ و «ذوق: چشیدن» هم احساس خاصی است که ذائقه انسان آن را در مواجهه با اشیاء ‌درک می‌کند؛ و به عنوان شاهد بر اینکه «طعم» غیر از «أکل» و غیر از «ذوق» است (یعنی هر دو معنا در آن دخیل است، به ترتیب آیات «وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُه‏» (محمد/۱۵) و «الَّذي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ» (قریش/۴) و «فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقيرَ» (حج/۲۸) را می‌آورد که در اولی بوضوح حاوی معنای ذوق است و «أکل» تنها بر‌آن صادق نیست؛ و در دومی و سومی بوضوح حاوی معنای «أکل» است و «ذوق» تنها بر آن صادق نیست (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۷۸)؛ و علی‌رغم آن جمله‌ای که از خلیل نقل شد به نظر می‌رسد که خود خلیل هم به این رای متمایل باشد چرا که در ابتدای توضیح این ماده، و پیش از جمله‌ای که حسن جبل از او ذکر کرد، گفته است: «طعم هر چیزی چشیدن اوست و طعم همان خوردن است» (كتاب العين، ج‏۲، ص۲۵).

[۱۰] . (الفرق) بين الذوق و ادراك الطعم‏: أن الذوق ملابسة يحس بها الطعم و ادراك الطعم يتبين به من ذلك الوجه و غير تضمين ملابسة الحبل و كذلك يقال ذقته فلم أجد له طعما.

بازدیدها: ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*