۱۱۸۶) رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَـٰلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا

 ۱۸ شعبان-۱ رمضان ۱۴۴۷

ترجمه

پیامبری که آیات روشنگر خداوند را [یا: آیات خداوند را به روشنی] بر شما تلاوت می‌کند تا کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند از ظلمت‌ها به سوی نور بیرون بَرَد و کسی که به خدا ایمان آورد و کار شایسته‌ای انجام دهد او را در بهشت‌هایی وارد کند که از زیرش نهرها جاری است، ابداً در آن جاودانه‌اند، به یقین خداوند برایش روزی‌ را خوش کرده است.

اختلاف قراءات

رَسُولًا / رسولٌ

پر عموم قراءات به همین صورت منصوب قرائت شده است؛

اما در قرائت شاذی به صورت مرفوع هم قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص ۵۱۲[۱]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۲۰۴[۲]

مُبَيِّنَـٰتٍ  / مُبَيَّنَـٰتٍ

این کلمه در قراءات اهل شام (ابن عامر) و اغلب قراءات اهل کوفه (حمزه و کسائی، و عاصم به روایت حفص) و برخی از قراءات عشر (خلف) و اربعه عشر (اعمش و حسن) و برخی قراءات غیرمعروف (عیسی) به صورت اسم فاعل «مُبَيِّنَاتٍ» قرائت شده است؛

اما در قراءات اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن کثیر) و بصره (ابوعمرو) و برخی قراءات اهل کوفه (عاصم به روایت شعبه) و بقیه قراءات عشر (ابوجعفر و یعقوب) و اربعه عشر (یزیدی و ابن محیصن) و برخی قراءات غیرمعروف (ابن عباس و ابوعبید و ابوحاتم) به صورت اسم مفعول «مُبَيَّناتٍ» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص ۵۱۲[۳]؛ الکامل المفصل فی القراءات الاربعة‌عشر، ص۵۵۹[۴]

يُؤْمِنْ / يُومِنْ

معجم القراءات، ج۹، ص ۵۱۲[۵]

يُدْخِلْهُ / نُدْخِلْهُ

این کلمه در قراءات اهل مکه (ابن کثیر) و بصره (ابوعمرو) و کوفه (حمزه و کسائی و روایات معروف از عاصم) و اغلب قراءات عشر و اربعه عشر به همین صورت فعل مضارع غایب «يُدْخِلْهُ» قرائت شده است؛

اما در قراءات اهل مدینه (نافع) و شام (ابن عامر) و روایتی غیرمشهور از برخی قراءات اهل کوفه (عاصم به روایت مفضل) و برخی قراءات عشر (ابوجعفر) و برخی قراءات غیرمشهور (مطوعی) به صورت فعل مضارع متکلم مع الغیر (معظم لنفسه) «نُدْخِلْهُ» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص ۵۱۲-۵۱۳[۶]؛ مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۶[۷]

نکات ادبی

رَسُولًا

درباره ماده «رسل» و کلمه «رسول» ‌ذیل آیه ۸ توضیح داده شد. جلسه ۱۱۸۳ https://yekaye.ir/at-talaq-65-08/

درباره اعراب این کلمه به حالت منصوب، احتمالا متعددی ارائه شده است ؛ که با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا همگی می‌تواند مد نظر بوده باشد. اهم آنها بدین قرار است:

۱. بدل از کلمه «ذکر» در آیه قبل باشد؛ که برای همین حالت وجوه مختلفی مطرح شده است:

۱.۱. بدل کل از کل (بدل اشتمال) باشد، که باز چند حالت برایش فرض دارد:

۱.۱.۱. مقصود از رسول حضرت محمد ص باشد؛ و بر همین اساس گفته‌اند ذکر اسمی از اسامی ایشان در قرآن است (علاوه بر اینکه این قول در میان کتابهای تفسیری در انتها خواهد آمد به عنوان یک قول در تحلیل نحوی مطرح شده است، احادیث ۲-۵ ذیل آیه قبل نیز بر این دلالت داشت).

۱.۱.۲. مقصود از رسول جبرئیل باشد. (زمخشری این قول را مطرح کرده است، ابوحیان آن را نادرست دانسته زیرا از نظر وی نه می‌تواند بدل جزء از کل باشد نه بدل اشتمال، اما مرحوم طبرسی که معاصر زمخشری است آن را ذیل بدل کل از کل (بدل اشتمال) مطرح کرده است).

۱.۱.۳. مقصود از ذکر قرآن باشد، و مقصود از رسول، رسالت باشد؛ که آنگاه ادامه آیه «یتلوا علیکم» مجاز می‌شود.

۱.۲. بدل به نحو حذف مضاف باشد، که خود این را هم دو گونه توضیح داده اند:

۱.۲.۱. مضاف خود رسول حذف شده باشد، که خود ذکر است؛ یعنی نازل کردیم ذکر را، [ذکر] رسول را.

۱.۲.۲. مضاف «ذکر» حذف شده باشد، و رسول، بدل برای آن محذوف باشد، یعنی ذا ذکرٍ رسولاً.

۱.۳. مقصود از ذکر، شرف باشد، به قرینه آیه «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ» (زخرف/۴۴)؛ و رسول بدل از آن ویا عطف بیان باشد.

۲. مفعول فعل محذوف باشد که تقدیر کلام این بوده باشد: «أرسل رسولا» که جمله قبل (قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً) برا ین تقدیر دلالت کند؛ که در این حالت مقصود از «رسول» حضرت محمد ص می‌شود.

۳. عامل نصب در آن خود «ذکر» باشد؛ که این را هم چند گونه توضیح داده‌اند:

۳.۱. رسولا مفعول برای »ذکر» باشد، یعنی خداوند ذکر و تذکری برای شما فرستاده که تذکرش این است که رسولی را فرستاده است؛ که در اینجا هم رسول می‌تواند جبرئیل یا حضرت محمد ص باشد (طبرسی).

۳.۲. «ذکر» مصدری است مقدر به حرف «إنّ» یعنی در اصل این طور بوده است: «إن ذکرٌ رسولاً» (ابوحیان).

۴. نعت (صفت) باشد، که این هم چند حالت برایش مطرح شده است:

۴.۱. نعت ذکر باشد و ذکر را هم در معنای مصدری بدانیم، یعنی نازل کرده است ذکری که رسالتی است.

۴.۲. رسول، نعت به حذف مضاف باشد، یعنی ذکرا ذا رسول.

۴.۳. آن محذوف، مربوط به ذکر باشد، و رسول نعت آن محذوف باشد، یعنی ذا ذکرٍ رسولاً.

مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۶[۸]؛ التبيان فى تفسير القرآن، ج‏۱۰، ص۴۰[۹]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۲۰۴[۱۰]

يَتْلُوا

قبلا بیان شد که ماده «تلو» – که مصدر آن «تلاوة» است – در اصل بر «تبعیت کردن» و «پشت سر هم آمدن» دلالت دارد، و به همین مناسبت برخی گفته اند وجه تسمیه قرائت قرآن به تلاوت این است که آیه ای بعد از آیه دیگر خوانده می‌شود؛ بویژه که تفاوت تلاوت و قرائت را در این دانسته‌اند که قرائت بر خواندن یک کلمه هم اطلاق می‌شود اما در تلاوت باید دو کلمه و بیشتر باشد که پشت سر هم خواندن صدق کند.

البته برخی در این وجه تسمیه مناقشه کرده و گفته اند اینکه معنای ماده «تلو» آن است که چیزی بعد از چیز دیگر بیاید بدین ترتیب است که او را جلوی خود قرار دهد و خودش پشت سر او بیاید، و «تلاوت» هم به معنای آن است که شخص آیات قرآن را پیش روی خود قرار دهد و از آنها پیروی کند و این توضیح با بسیاری از کاربردهای این ماده نیز سازگارتر است (أَ فَمَنْ كانَ عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ؛ هود/۱۳) و موارد فراوانی هم که این ماده صرفا به معنای قرائت کردن به کار رفته است (بویژه در مواردی که با حرف «علی» آمده است، مثلا «نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَق» قصص/۳) ظاهرا از این جهت بوده که شخص تلاوت کننده مو به مو از قرائت آنچه آمده تبعیت می‌کند.

برخی هم بین دو سخن فوق جمع کرده‌اند که ماده «تلو» عبارت است از پیروی‌ و پشت سر هم آمدنی که چیزی که از جنس آنها نیست بین آن دو فاصله نیندازد: «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» (شمس/۲) و تلاوت در مورد کتب آسمانی گاه به معنای قرائت و پشت سر هم خواندن کلمات و آیات است، مانند «قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ‏» (يونس/۱۶) و گاه به معنای آن را پیشوای خود قرار دادن و در مقام علم و عمل از آن پیروی کردن، مانند « يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» ‏(بقرة/۱۲۱)

جلسه ۷۲۹ http://yekaye.ir/al-fater-35-29/

آيَـٰتِ

درباره کلمه «آية» ذیل آیه ۸ همین سوره نکاتی گذشت: جلسه ۱۱۸۳ https://yekaye.ir/at-talaq-65-08/

مُبَيِّنَـٰتٍ

درباره ماده «بین» و کلمه «مبیّنة» ذیل آیه ۱ توضیحاتی ارائه شد: جلسه ۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01-2/

لِيُخْرِجَ

درباره ماده «خرج» قبلا بحث شد: جلسه ۶۷۶ https://yekaye.ir/al-kahf-18-94/

ءامَنُوا / يُؤْمِنْ

درباره ماده «أمن» و ایمان قبلا به تفصیل بحث شد: جلسه ۸۴۸ http://yekaye.ir/ale-imran-3-177/

الصَّـٰلِحَـتِ / صَـٰلِحًا

قبلا بیان شد که ماده «صلح» در اصل دلالت دارد بر آن چیزی که از فساد سالم مانده باشد؛ و در واقع، «صلاح» نقطه مقابل «فساد» می‌باشد، چنانکه این تقابل در بسیاری از آیات قرآن مد نظر قرار گرفته است؛ مثلا: «الَّذِینَ یفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یصْلِحُونَ‏» (شعراء/۱۵۲) «وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ‏» (اعراف/۱۴۲) «إِنَّ اللَّهَ لا یصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ‏» (یونس/۸۱) «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (شعراء/۵۶) «وَ اللهُ یعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِح‏» (بقره/۲۲۰) و البته راغب مدعی است که اگرچه غالبا «صلاح» در مقابل «فساد» است؛ اما گاه در مقابل «سیئة» هم به کار می‌رود: «خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیئاً» (توبه/۱۰۲) و مرحوم مصطفوی هم بر این باور است که نسبت «صلاح» و «فساد» نسبت نقیضین است؛ یعنی با تحقق فساد، صلاح منتفی است؛ و بالعکس؛ اما «صلاح» و «سیئه» ضد همدیگرند؛ یعنی اگرچه با هم جمع نمی‌شوند؛ اما رفع هر دو ممکن است (یعنی ممکن است عملی نه مصداق عمل صالح باشد و نه عمل سیئه).

در واقع، «صلاح» را یک نحوه استقامت ناشی از حکمت، دانسته‌اند؛ خواه همراه با نفع باشد یا ضرر؛ البته کاربرد کلمه «صلاح» در جایی که ضرری در کار باشد (مثلا می‌گویند این بیماری به صلاح تو بوده است) مخصوص به مواردی است که نهایتا نفعی برای شخص داشته باشد؛ همچنین گفته شده که «صلاح» تغییر حالت به وضعیتی است که آن وضعیت استقامت داشته باشد و «صالح» کسی است که حال خود را به چنین وضعی تغییر می‌دهد و لذاست که در مورد خود خداوند تعبیر «صالح» به کار نمی‌رود.

«صلاح»، تاحدودی به مفاهیم «صحت» (سلامتی) و «خیر» (خوبی) نزدیک است؛ تفاوتش با «صحت» این است که صلاح را غالبا در مورد ذات (انسان صالح) و فعل (عمل صالح) به کار می‌برند؛ اما «صحت» را غالبا در مورد جسم؛ و تفاوت «صلاح» با «خیر» در این است که خیر بیشتر دلالت بر حُسن و سرور دارد (البته جایی که سرور باشد اما کار نیکویی محسوب نشود، «خیر» گفته نمی‌شود) لذا مثلا ممکن است در مورد «بیماری» تعبیر اینکه «صلاحش در این است» به کار رود، اما اینکه بیماری «خیر» است به کار نمی‌رود؛ مگر به صورت «افعل تفضیل» و در مقام مقایسه (که مثلا بگویند الان بیماری برای او بهتر (=خیر) از سلامتی است) که اینجا در همان معنای «صلاح» به کار رفته است.

این ماده وقتی در معنای ثلاثی مجرد به کار می‌رود، در سه وزن «صَلَحَ یصْلُحُ» «صَلُحَ یصْلُحُ» و «صَلَحَ یصْلَحُ» به کار می‌رود که مصدر آن «صلاح» است:‌ «جَنَّاتُ عَدْنٍ یدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیاتِهِمْ» (رعد/۲۳) و «صُلح» اسم مصدر از همین ماده، و به معنای زدودن نفرت و دشمنی بین دو نفر (یا دو گروه) است.

در واقع، دو کاربرد برای این فعل شایع است: یکی به معنای کار صالح انجام دادن، و دیگری به معنای صلح کردن و با مسالمت با دیگری زندگی کردن؛ هرچند اسم فاعل آن (صالح) تنها در معنای اول رایج است؛ البته هم به عنوان وصف عمل «الْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُه» (فاطر/۱۰)، «كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ» (توبه/۱۲۰) (بقدری این کاربرد رایج است که در بسیاری از موارد موصوف این کلمه حذف می‌شود و با تعابیری همچون «عَمِلُوا الصَّالِحات» (۵۲ بار) «قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ» (طه/۷۵) «یعْمَلْ مِنَ الصَّالِحات» (طه/۱۱۲؛ انبیاء/۹۴) «الَّذینَ یعْمَلُونَ الصَّالِحات» (اسراء/۹؛ کهف/۲) به کار می‌رود) و «وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» (کهف/۴۶؛ مریم/۷۶)؛ و هم به عنوان وصف انسان ویا گروهی از انسانها: «إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحینَ» (بقره/۱۳۰)، «الَّذینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ» (نساء/۶۹)، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ» (اعراف/۱۶۸)، «أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُونَ» (انبیاء/۱۰۵) و «وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ» جن/(۱۱) …

جلسه ۴۰۶ http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-9/

الظُّلُمَـٰتِ

قبلا بیان شد که ماده «ظلم» در اصل بر دو معنا دلالت می‌کند: یکی ظلمت و تاریکی در مقابل نور و روشنایی؛ و دیگری قرار دادن چیزی در غیر جایگاه اصلی خود، که ظلم و ستم از این معنای دوم است؛ و این معنای دوم آن (قرار ندادن چیزی در جای خود) بقدری عام است که حتی در مورد زمینی که در محصول مناسب نمی‌دهد هم به کار رفته است: «كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَيْئاً» (کهف/۳۳). برخی همچون مرحوم مصطفوی معتقدند معنای اول هم به این معنای دوم برمی‌گردد، با این توجیه که اصل در عالم بر نور و روشنایی است و ظلمت و تاریکی، نبودن این اصل در جایگاه خود است.

«ظُلْمَة» که جمع آن «ظلمات» می‌شود را خداوند برای اشاره به جهل و شرک و فسق به کار برده است؛ همان گونه که برای مقابلات اینها از تعبیر «نور» استفاده کرده است. و گاه تعبیر «در ظلمات بودن» و «کوری» به جای هم به کار می‌رود چنانکه در جایی می‌فرماید «كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ»‏(أنعام/۱۲۲) و در جای دیگر می‌فرماید «كَمَنْ هُوَ أَعْمی»‏ (رعد/۱۹) و یا در جایی می‌فرماید «وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي الظُّلُماتِ»‏(أنعام/۳۹) و در جای دیگر می‌فرماید «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ» (بقرة/۱۸) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۳۷) …

جلسه ۷۲۰ http://yekaye.ir/al-fater-35-20/

النُّورِ

قبلا بیان شد که همگان متفق‌اند که ماده «نور» در اصل بر «روشنایی» دلالت می‌کند، و البته برخی با توجه به برخی از مشتقات این ماده بر این باورند که در این ماده نوعی اضطراب و کم ثباتی هم نهفته است.

در تفاوت «نور» و «ضوء: روشنایی» مرحوم مصطفوی بر این باور است که کلمه «ضوء» از حیث روشنایی‌بخشی و اشراق مورد توجه است؛ اما در «نور» خود نورانیت و روشن بودن. اما از نظر عسکری «ضوء و ضیاء» آن اجزای نور است که در هوا وارد می‌شود و هوا را روشن می‌کند و شاهدش هم این است که تعبیر «ضیاء النهار: روشناییِ روز» را به کار می‌برند، اما تعبیر «نور النهار: نور روز» را به کار نمی‌برند مگر اینکه مقصودشان «نور خورشید». نظر راغب هم این است که «نور» ضوء و روشنایی‌ای است که چشم را بر دیدن توانا می‌سازد، اعم از دیدنهای مادی یا معنوی. اما هیچیک از این تفاوت‌ها با این مقدار از توضیحات، چندان قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد، چرا که اگر در آیه‌ای از آیات قرآن، ظاهرا نوعی دوگانگی بین این مشاهده می‌شود که یکی درباره خورشید و دیگری درباره ماه به کار رفته است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُورا» (یونس/۵) اما در دو آیه دیگر، به نظر می‌رسد که این دو به جای همدیگر هم به کار رفته‌اند: «الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ» (بقره/۱۷) و «يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی‏ نُورٍ» (نور/۳۵).

با توجه به خصلت روشنایی‌بخشی نور، این کلمه در معنای حسی محدود نشده، و در امور معنوی هم به کار رفته است و تعابیری مانند نور ایمان و نور عقل و نور قرآن و … در ادبیات دینی بسیار رایج است…

جلسه ۷۲۰ http://yekaye.ir/al-fater-35-20/

يُدْخِلْهُ

درباره ماده «دخل» قبلا بحث شد: جلسه ۹۵۰ https://yekaye.ir/an-nesa-4-23/

جَنَّـٰتٍ

قبلا بیان شد که ماده «جنن» در اصل به معنای «پوشش» (ستر) و مخفی شدن (تستّر) می‌باشد که مشتقات فراوانی از آن ساخته شده و در قرآن کریم به کار رفته است؛ از جمله: «جِنّ» …، «جنين» …، «جُنَّةً» و … .

«جَنَّة» (جمع آن: «جنّات») به بوستان پردرخت می‌گویند از این جهت که با درختان پوشیده شده است (سبأ/۱۵-۱۶)؛ و به بهشت هم «جنت» گفته شده (آل‌عمران/۱۳۳)، یا به خاطر تشبیه به باغ و بوستان های زمینی؛ ویا از این جهت است که پاداشی است که فعلا از دیدگان ما پوشیده و مستور است.

جلسه ۲۵۶ http://yekaye.ir/al-hegr-15-27/

الْأَنْهَارُ

ماده «نهر» در سه تعبیر بسیار به کار رفته است که اهل لغت غالبا آن سه را در مقام تحلیل مد نظر قرار داده‌اند: یکی کلمه «نهر» (جمع آن: أنهار) به معنای رودخانه و جویبار: «إِنَّ اللَّهَ مُبْتَليكُمْ بِنَهَر» (بقره/۲۴۹)، «جَعَلَ فيها رَواسِيَ وَ أَنْهاراً» (رعد/۳)، «جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهار» (که ۳۴ بار این مضمون در قرآن آمده است)؛ دوم کلمه «نهار» به معنای روز (به معنای از طلوع فجر تا غروب آفتاب، و در مقابل «شب» – اعم از «لیل»، مثلا: «اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» (بقره/۱۶۴، یونس/۶) و «بیات»، مثلا: «إِنْ أَتاكُمْ عَذابُهُ بَياتاً أَوْ نَهاراً» (یونس/۵۰)- که جمع آن «نُهُر» است؛ و سوم در معنای با شدت و حدت بازداشتن از انجام کاری: «فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما (اسراء/۲۳)، «وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» (ضحی/۱۰).

ابن فارس اصل این ماده را بازشدن یا باز کردن چیزی می‌داند، چنانکه تعبیر «أنهَرْتُ الدّم» وقتی گفته می‌شود که محل خون باز شود و خون جاری شود؛ و نهر را هم به نظر وی بدین جهت نهر نامیده‌اند که زمین را می‌شکافد و پیش می‌رود؛ و روز را هم به این جهت «نهار» گویند که با نور خود پرده ظلمت شب را می‌شکافد و باز می‌کند (معجم مقاييس اللغه، ج‏۵، ص۳۶۲[۱۱]).

اما مرحوم مصطفوی اصل این ماده را یک نحوه جریان یافتنی می داند که با تدافع و قوت و حدت همراه باشد؛ چنانکه وقتی می‌گویند «نَهَرَ الدمُ» یعنی خون با قوت و شدت جاری شد؛ و نهر و رودخانه هم سیلان آبی است که با تدافع و قوت جریان می‌یابد؛ و روز هم وقتی است که نور خورشید و حرارتش از طلوع تا غروب با نفوذ و حدت جریان پیدا می‌کند؛ و «نهر» و «انتهار» به معنای نهی کردنی که با تندی انجام می‌شود نیز از این جهت چنین است که در آن کلام با تندی و حدت و شدت جریان می‌یابد؛ یعنی چون کلامی مشتمل بر جملاتی است که با تندی و پیاپی ایراد می‌گردد چنین نامیده شده است. وی در ادامه توضیح داده است که اصل کلمه «نهار» هم «نَهَر» بوده است که صفت بوده است (همانند حسن) و به معنای «آن چیزی است که متصف به جریان می‌شود از حیث تدافع و قوت، و حرف «ا» هم که بدان اضافه شده دلالت بر توسع و امتداد می‌کند، چنانکه در روز یک نحوه جریان و امتدادی را شاهدیم؛ و خود کلمه «نهار» هم در اصل صفت است (همانند جَبان) و بر جریان یافتن نور و حرارتی که از خورشید ساطع می‌شود اطلاق می‌گردد؛ و به خاطر این ویژگیهاست که اسم خاص برای دو کلمه «نهر» و «نهار» شده است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۲۸۸[۱۲] و ۲۹۱[۱۳]).

حسن جبل هم معنای محوری این ماده را جریان یافتن چیزی مایع (یا رقیق) با گسترش یافتن و رها شدنی که یک نحوه شکافتن ایجاد می کند دانسته است، همانند آبی که در نهر جریان دارد. وی کاربردش را در خصوص «نهار» از این بابت می‌داند که نور خورشید همچون یک امر لطیف و رقیقی است که تاریکی شب را می‌شکافد و کم‌کم جاری و گسترده می‌شود و همه آسمان و زمین را دربرمی‌گیرد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۲۷۲[۱۴]).

برخی همچون راغب تلاشی برای برگرداندن این معانی به معنای واحد به خرج نداده و صرفا با اشاره به آیه «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً» (كهف/۳۳) ‌گفته‌اند: «نهر» محل جریان یافتن آبی است که حالت جوش و خروش و فیضان داشته باشد و توضیح داده‌اند که احتمالا به خاطر این حالت فیضانش است که خداوند در قرآن بارها از وجود «انهار» در بهشت سخن گفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۲۵-۸۲۶[۱۵]). این نکته را مرحوم مصطفوی بسط داده و توضیح داده است که «نهر» می‌تواند جسمانی باشد که از مایع جسمانی درست شده، و می‌تواند روحانی و ماورایی باشد که با جریان یافتن معنویات و فیوضات و انوار و جذبات الهی محقق می‌شود چنانکه خداوند فرموده است: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ، فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ» (قمر/۵۴-۵۵)، چرا که نهری که در مقام قرب خداوند (عند ملیک مقتدر) باشد علی‌القاعده نمی‌تواند امری فیزیکی باشد. [جالب است که در قرآن کریم علاوه بر اینکه بارها درباره وجود نهرهایی که در بهشت‌ جاری است سخن گفته شده (۳۳ بار) چندین بار خود این نهرها گاه در عرض بهشت (و نه صرفا به عنوان یک نعمت بهشتی) مطرح شده است، مانند همین آیه فوق و یا: «إِنَّ الْمُتَّقينَ في‏ جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ» (قمر/۵۴)، و حتی گاه جنات به جای خود همین نهرهای جاری به کار رفته است مانند: «وَ نَزَعْنا ما في‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ … وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (اعراف/۴۳)].

مرحوم مصطفوی در ادامه با اشاره به آیه «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِم»‏ (محمد/۱۵) این چهار نهر را ناظر به چهار مرحله سلوک می داند که سالک وقتی در مرتبه تقوا قرار گرفت و از تعلقات دنیوی پست همچون اعمال حرام و صفات رذیله جدا شد ابتدا با نوشیدن از نهرهای آب صاف و خالص و طیبی، اولین مرتبه از حیات روحانی برایش حاصل می‌شود. سپس همان گونه که شیر غذای طفل برای ادامه حیات و تقویت است، فیوضات معارف الهی که غذایی برای روح او و مایه ادامه حیات و تقویت روحانی‌اش است همچون نهرهایی از شیر بر او جلوه می‌کند که از آن شیر می‌نوشد و به مراتب بالاتر می‌رود و در مرتبه بعد با تثبیت در معارف حقه جذبه‌های غیبی‌ای از اسماء‌و صفات الهی بر او ریزش می کند که همچون نهرهایی از شراب وی را سرمست می‌سازد و نهایتا با چشیدن شیرینی روحانی‌ای از عسل صاف مصفی از همه کدروت‌ها و آمیختگی‌ها کاملا آزاد و در آن مرحله محبت راسخ و ثایت‌قدم می گردد؛ و در واقع این مراحل سلوک به صورت‌ نهرهایی با ویژگی‌های آب و شیر و شراب و عسل برای وی جاری می‌گردد که اینها قابل انطباق با همان مراحل سلوک عرفانی است: مرحله اول نهر آب است که کاملا صاف و خالص شدن از هرچه تعلقات دنیوی است، سپس نهر شیر است که همان مرحله تهذیب و ترکیه است؛ سپس فیضان شراب است که مرحله محو و فناء از خویش است، سپس فیضان عسل است که آماده شدن برای برگشت و خدمت و تبلیغ حقایق به دیگران است و لذا ادامه این را تعبیر کرد که اینجا دیگر مقام بهره‌مندی از ثمرات آن سلوک است: «وَ لَهُمْ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ» (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۲۸۹-۲۹۰[۱۶]).

قبلا ذیل ماده «عین» به تفاوت «نهر» و «عین» هم اشاره شد که در «نهر»‌ تاکید اصلی بر جاری بودن و سیلان است؛ اما در «عین» تاکید اصلی بر اتصال آن به یک منبع و حالت جوشش و بیرون آمدن از آن منبع؛ و جالب اینکه برای بهشتیان هم از «أنهار» بارها استفاده شده (چنانکه فقط تعبیر «تَجْري مِنْ تَحْتِهَا [یا: تَحْتِهِمُ] الْأَنْهار» ۳۴ بار در قرآن در وصف بهشت به کار رفته است[۱۷]، و هم از تعبیر «عین» (مانند: فيها عَيْنٌ جارِيَةٌ (غاشیه/۱۲)، فِیهِما عَینانِ تَجْرِیانِ‏ (رحمن/۵۰)، فِیهِما عَینانِ نَضَّاخَتانِ‏ (رحمن/۶۶)، عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجيراً (انسان/۶)، عَیناً فِیها تُسَمَّى سَلْسَبِیلًا (إنسان/۱۸)، عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ (مطففین/۲۸)، و همان طور که گاه «نهر» در عرض «جنت» آمده بود، گاه «عیون» هم در عرض جنات آمده است: «إِنَّ الْمُتَّقينَ في‏ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ» (حجر/۴۵)، ولی برای جهنمیان فقط تعبیر «عین» آمده: «تُسْقى‏ مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ (غاشیه/۵)، و نه هیچگاه تعبیر «نهر». جلسه ۹۸۹ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-22/

در پایان خوب است اشاره‌ای هم به تفاوت «نهار» و «یوم» که در فارسی به هر دو «روز» می‌گوییم داشته باشیم: «نهار» اسمی است برای نوری که با بالا آمدن خورشید گسترده می‌شود و در حقیقت اسم یک زمان نیست بلکه اسم این گسترانیده شدن نور خورشید در عالم است که چون محدوده‌اش از طلوع تا غروب خورشید است عملا به این بازه زمانی اطلاق شده است؛ اما «یوم» اساسا ناظر به یک بازه زمانی است؛ از این رو اگر کسی بگوید «سرت یوما» یا «سرت الیوم» کاملا اشاره دارد به حرکت کردنش در مدت زمانی معین یا در تاریخ خاصی، ولی کسی که بگوید «سرت نهارا» می خواهد اشاره کند به اینکه در روشنایی حرکتم را انجام دادم و از این روست که گاهی یوم را به نهار اضافه می‌کنند و مثلا می‌گویند «سرت نهار یوم الجمعه». (الفروق في اللغة، ص۲۶۶[۱۸]).

ماده «نهر» و مشتقات آن ۱۱۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

خَـٰلِدِينَ

قبلا بیان شد که ماده «خلد» در اصل دلالت دارد بر ثبات و همراهی همیشگی با چیزی. ابن فارس با توجه به کاربرد کلمه «خَوَالِد» در خصوص اموری مانند سنگ پایه‌ی اجاق یا کوهها و صخره‌هایی که مدتهای طولانی باقی می‌مانند، گفته‌ است که این ماده دلالت دارد بر دوام و بقای چیزی بدین نحو که آن وضعیت و حالتش مدتی طولانی باقی بماند در حالی که امور شبیه آن در چنین مدتی نابود شوند؛ ولی مرحوم مصطفوی بر این باور است که معنای اصلی‌اش همان دوام و بقاست؛ لیکن دوام هر چیزی به حسب خودش است: دوام در دنیا و امور دنیوی (که در این مصادیق یافت می‌شود) به معنای ماندگاری طولانی مدت است و دوام در آخرت به معنای جاودانگی. البته در کاربردهای قرآنی این کلمه هماره به معنای بقای ابدی در نظر گرفته شده است زیرا از سویی کلمه «خالد» فقط در وصف و حال بهشتیان (أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ، بقره/۸۲ و اعراف/۴۲ و یونس/۲۶ و…؛ ُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها، آل‌عمران/۱۹۸و مائده/۱۱۹و توبه/۸۹) و جهنمیان (َ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ، بقره/۳۹ و ۸۱ و ۲۱۷ و ۲۵۷ و …؛ فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها، نساء/۹۳؛ كَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِي النَّار، محمد/۱۵) آمده است و از سوی دیگر تاکید شده که کسی در دنیا خالد نخواهد بود؛ خواه انسانهای بدی باشند: «وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ» (انبیاء/۳۴)، خواه انسانهای خوب: « وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي‏ إِلَيْهِمْ … وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ ما كانُوا خالِدينَ» (انبیاء/۷-۸)؛ در حالی که وجود انسانهایی که عمری بسیار طولانی داشته‌اند (مانند حضرت نوح ع که فقط دعوتش ۹۵۰ سال طول کشید؛ عنکبوت/۱۴) مورد تصریح قرآن کریم است…

چنانکه اشاره شد ماده «خلد» به ماده‌های «بقی» و «دوم» بسیار نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند: «بقاء» صرف ادامه یافتن حالت سابق است و نقطه مقابل آن «نفاد» (پایان و زوال) است؛ «دوام» به معنای استمرار بقاء در جمیع اوقات (همیشگی بودن) است؛ اما «خلود» استمرار جاودانه‌ای است که ابتدا داشته باشد و از وقت معینی آغاز شده باشد و به همین دلیل است که در مورد خود خداوند تعبیر «دائم» به کار برده می‌شود اما تعبیر «خالد» خیر…

جلسه ۹۸۴ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-17/

أَبَدًا

قبلا بیان شد که درباره ماده «أبد» با توجه به دو کاربرد کاملا متفاوت آن (أبَد به معنای همیشگی، که به صورت آباد جمع بسته می‌شود؛ و أبِد به معنای توحش و حیوان وحشی، که به صورت أوابد جمع بسته می‌شود)،

برخی بر این باورند که این ماده بر دو اصل کاملا متمایز با همین دو معنا دلالت دارد: ‌یعنی یکی به معنای توحش است؛ و دیگری را ابن فارس می‌گوید به معنای طول مدت است، و راغب می‌گوید عبارت است از مدت زمانی ممتدی که همانند زمان تجزیه نمی‌شود (یعنی می‌گوییم زمان فلان؛ اما نمی‌گوییم ابدِ فلان)، و مرحوم مصطفوی آن را مطلق امتداد و طول زمان می‌داند و تاکید می‌کند که در مفهوم آن هیچ قید و حدی وجود ندارد و این حد از متعلقات و امور مربوط به آن فهمیده می‌شود چنانکه مثلا در آیه «إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها» (مائده/۲۴) امتداد زمان را تا آخر دوام آنها در آن شهر دانسته‌اند و به همین سان ایشان در آیات دیگر نیز این امتداد را تا زمانی می‌داند که از مضمون آیه فهمیده می‌شود؛ ‌لذا در خصوص آیه «لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً» (توبه/۸۳) این امتداد عدم خروج آنها را تا زمانی که زنده‌اند معرفی کرده، یا در آیه «لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً» (توبه۹/۱۰۸) مادام که وی زنده است و آن مسجد باقی است، و در آیه «لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» (کهف/۲۰) مادام که آنها موجودند، و در آیه «وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً» مادام که طرفین باقی هستند، و در آیات مربوط به خلود در جهنم «خالِدِينَ فِيها أَبَداً» به مقدار خلودشان، معرفی کرده است [که تکلف‌آمیز بودن تحلیل وی در خصوص سه مورد اخیر بسیار واضح است]. محققان فوق درباره اینکه این دو اصل چه نسبتی با هم دارند سکوت کرده‌اند، فقط مرحوم مصطفوی نظرش این است که مفهوم وحشی‌گری و تنفر ماخوذ از ماده عبری است.

اما حسن جبل بر این باور است که یک اصل واحد و معنای محوری در این ماده وجود دارد و آن عبارت است از: بقای دائم و اقامت بی‌حدی که همراه با عدم الفت و انس باشد. تطبیق آن در مفهوم ابد که واضح است ودر خصوص مفهوم توحش، ایشان می‌گوید آن معنای عدم الفت و انس پررنگ است چنانکه تعبیر «أبدت البهیمة» به چارپایی می‌گویند که از صاحبش فرار می‌کند و همراه با حیوانات وحشی که با انسان انس نمی‌گیرند در بیابان زندگی می‌کند و «أبد الرجل» جایی است که شخصی دچار وحشت می‌شود و «تأبّد الرجل» ‌جایی است که مجرد ماندن شخص طولانی می‌شود که مجرد ماندن یک نوع تنها ماندن، و انس و الفت نگرفتن است. نکته‌ای که این تحلیل را مقداری تضعیف می‌کند این است که تعبیر «أبد» نه فقط برای خلود در جهنم، بلکه برای خلود در بهشت هم به کار رفته است: «وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» (توبه/۱۰۰) و این با اینکه در آن مفهوم عدم انس و الفت نهفته باشد سازگار نیست؛ مگر اینکه بگوییم آن نکته در اصل معنا بوده و کم‌کم توسعه معنایی پیدا کرده است بر هر امتداد زمانی بی‌نهایتی.

از این ماده تنها کلمه «أبد» در قرآن کریم به کار رفته است و راغب نکته‌ای را درباره این کلمه دارد و آن اینکه اقتضای این معنا (امتداد زمانی تجزیه‌ناپذیر) آن است که تثنیه و جمع بسته نشود (چون ابد دیگری نیست که به آن اضافه شود) و علت اینکه به صورت آباد جمع بسته می‌شود ظاهرا شبیه تخصیص اسم جنس است در برخی از اقسام خودش؛ و در هر صورت این کلمه برای اشاره به وضعیت دائمی است که گاه [مجازا] برای چیزی که مدتی بسیار طولانی باقی می‌ماند هم به کار می‌رود؛ چنانکه وقتی گفته می‌شود «من این کار را ابدا انجام می‌دهم» مقصود یک زمان بسیار طولانی است.

این کلمه در قرآن در تمام موارد به صورت منصوب آمده است و مرحوم مصطفوی وجه آن را این بیان کرده که در تمام موارد به عنوان ظرف زمان بوده است.

کلمه «أبد» به کلمات «أمد» و «دهر» نزدیک است:

در نسبت آن با «أمد» باید گفت هر دو در مورد زمان به کار می‌روند، با این تفاوت که ابد در جایی به کار می‌رود که زمان حد نهایت نداشته باشد؛ اما أمد در جایی است که آن زمان حدی داشته باشد که غالبا به صورت نکره می‌آید که دلالت دارد که آن پایانش مجهول است، و وقتی به صورت مضاف بیاید (أمدِ کذا) محدوده‌اش مشحص است؛ و تفاوت «أمد» با «زمان» هم در این است که «أمد» را فقط برای پایان زمان می‌گویند اما کلمه زمان عام است و در مورد ابتدای زمان هم به کار می‌رود.

تفاوت آن با «دهر» هم در این است که دهر دال بر وقتهای متوالی‌ متفاوتی است که غیرمتناهی است؛ اما أبد مدت زمانی است که حد محدودی ندارد و ناظر به آینده است، نقطه مقابل «قط» که ناظر به گذشته است؛ و از این جهت از حیث اشتقاق کبیر نسبتش با «بدأ» هم جالب است؛ یعنی وقتی همزه در ابتدا قرار می‌گیرد دلالت بر امتداد زمان در آینده دارد و وقتی در انتها قرار می‌گیرد دلالت بر نقطه شروع زمان دارد.

جلسه ۱۱۳۴ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-04-2/

أَحْسَنَ

قبلا بیان شد که درباره ماده «حسن» که در فارسی غالبا با واژه‌های خوب و نیکو از آن یاد می‌شود، برخی همچون راغب گفته‌اند که بر هر امر بهجت‌زا و شادی‌آفرینی که مورد رغبت واقع می‌گردد، اطلاق می‌گردد. دیگرانی همچون ابن فارس و مرحوم مصطفوی در معرفی این ماده صرفا به آنچه نقطه مقابل آن است اشاره کرده‌اند؛ و آن را هم در نقطه مقابل ماده «قبح» و هم در مقابل ماده «سوء» دانسته‌اند، چنانکه نقطه مقابل «حُسن» ، «قُبح»؛ و نقطه مقابل «محاسن»، «مساوی» است. البته در قرآن کریم همواره تقابل آن با «سوء» رایج است: «وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» (رعد//۲۲؛ قصص/۵۴) یا «فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ» (فرقان/۷۰)) و تقابل آن با قبح به کار نرفته، و اساساً ماده قبح تنها یکبار در قرآن کریم به کار رفته است: «وَ أَتْبَعْناهُمْ في‏ هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحينَ» (قصص/۴۲). اما حسن جبل بر این باور است که اصل آن دلالت دارد بر پاکی و صفای چیزی به اینکه هر امر خشن و غلیطی، که با آن آمیخته شده و رقت آن را مشوب کرده، از آن خارج شود و به همین مناسبت بوده که بر چهره زیبا هم اطلاق «حُسن» شده است: «وَ لَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ» (احزاب/۵۲)، و به مناسبت به زیباسازی معنوی نیز اطلاق گردیده است: «صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» (غافر/۶۴؛ تغابن/۳) و از شواهد این معنا حدیثی است که در وصف حورالعین آمده که «یُری مُخّ سوقهن من الحُسن» یعنی از فرط حُسن، مغز پاهایشان هم دیده می‌شود؛ که حُسن را کاملا حکایتگر از شدت خلوص و صفا و پاکی از هر امر آغشته شده‌ای معرفی کرده است؛ و بر این اساس، احادیثی هم که کلمه «إحسان» در آیه «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان‏» را به معنای اخلاص معرفی کرده‌اند نیز توجیه کاملا لغوی پیدا می‌کند…

«حَسَن» صفت آن چیزی است که فعل «حَسُنَ» در آن واقع شده است (= نیکو)؛ البته از اخفش نقل شده است که گاه «حُسن» (که مصدر است) به معنای «حَسَن» (یعنی به معنای صفت) هم به کار می‌رود و بعید نیست برخی از موارد – که مرحوم مصطفوی آنها را از باب مبالغه دانسته – از این باب باشد؛ چنانکه با اینکه جمع عادی «حُسن»‌ را «حسان» دانسته‌اند، در عین حال، جوهری «مَحاسن»‌ [=نیکویی‌ها؛ که بوضوح بر معنای وصفی، و نه مصدری دلالت دارد] را نیز جمعِ «حُسن» (البته جمع غیرقیاسی) دانسته است.

کلمات «حُسن» و «حَسَن» با کلمات دیگری نزدیک است و همانجا به تفاوت این دو کلمه با «مباح» و «عدل» و «بهجت» و نیز تفاوت «حُسن» که برای زیبایی به کار می‌رود با کلمات «جمال» ، «وسامه» ، «وضاءة» ، «قسامه» ، «صباحة» «ملاحت» نیز اشاره شد.

جلسه ۹۶۶ https://yekaye.ir/an-nesa-4-36/

رِزْقًا

ذیل آیه ۳ همین سوره درباره این ماده بحث شد. جلسه ۱۱۷۸ https://yekaye.ir/at-talaq-65-03/

حدیث

الف. رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ

تعبیر «کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند از ظلمت‌ها به سوی نور بیرون می‌بَرَد» در آیه ۲۵۷ سوره بقره آمده است:‌ « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُون‏» ذیل این آیه احادیث فراوانی است که ان شاء الله ذیل آن تقدیم خواهد شد. این تعبیر غیر از آیه حاضر در ۵ آیه دیگر نیز آمده است که ان شاء‌الله در قسمت تدبر بدانها خواهیم پرداخت. با توجه به اینکه ان شاء الله عمده احادیث ناظر به این موضوع ذیل آیه ۲۵۷ سوره بقره خواهد آمد در اینجا تنها دو سه مورد که ذیل آیات دیگر آمده، اشاره می‌شود:

۱) از امام باقر ع و امام صادق ع روایت شده است که درباره آیه «تا شما را از ظلمت‌ها به سوی نور بیرون بَرَد» (احزاب/۴۳؛ حدید/۹) آمده است:

از ظلمات به نور یعنی از کفر به ایمان، یعنی به ولایت حضرت علی علیه السلام.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۳، ص۸۰

أَبُو جَعْفَرٍ وَ جَعْفَرٌ ع فِي قَوْلِهِ «لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور»ِ يَقُولُ:

مِنَ الْكُفْرِ إِلَى الْإِيمَانِ يَعْنِي إِلَى الْوَلَايَةِ لِعَلِيٍّ ع.

 

۲) از امام صادق ع حدیثی درباره آفرینش حضرت آدم و بحث طینت مومن و کافر روایت شده است که متن کامل آن در جلسه ۸۲۰، حدیث۳ گذشت: https://yekaye.ir/ya-seen-36-70/ . در فرازی از آن آمده بود:

و خداوند فرمود «زنده را از مرده بیرون می‌آورد، و بیرون آورنده‌ی مرده است از زنده» (انعام/۹۵)؛ پس زنده، آن مومنی است که طینتش از طینت کافر بیرون می‌آید؛ و مرده‌ای که از زنده بیرون می‌آید، کافری است که از طینت مومن خارج می‌شود؛ پس زنده، مومن است؛ و مرده، کافر؛ و این همان سخن خداوند عز و جل است که فرمود «آیا پس کسی را که مرده بود و زنده‌اش گرداندیم …» (انعام/۱۲۲) پس مرگش مخلوط شدن طینتش با طینت کافر بود و زندگانی‌اش آن هنگام بود که خداوند عز و جل بین آن دو با کلمه خویش فاصله انداخت؛

این چنین است که خداوند عز و جل مومن را در هنگام تولد از ظلمت به سوی نور بیرون می‌آورد بعد از آنکه در آن ظلمت داخل شده بود، و کافر را از نور به ظلمت می‌برد بعد از آنکه در نور داخل شده بود؛ و این همان سخن خداوند عز و جل است که فرمود: «تا انذار دهد هر کسی را که زنده باشد و سخنِ [خداوند] بر کافران محقق گردد.» (یس/۷۰)

الكافي، ج‏۲، ص۵

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ ع …

وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ» فَالْحَيُّ الْمُؤْمِنُ الَّذِي تَخْرُجُ طِينَتُهُ مِنْ طِينَةِ الْكَافِرِ وَ الْمَيِّتُ الَّذِي يَخْرُجُ مِنَ الْحَيِّ هُوَ الْكَافِرُ الَّذِي يَخْرُجُ مِنْ طِينَةِ الْمُؤْمِنِ فَالْحَيُّ الْمُؤْمِنُ وَ الْمَيِّتُ الْكَافِرُ؛ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ» فَكَانَ مَوْتُهُ اخْتِلَاطَ طِينَتِهِ مَعَ طِينَةِ الْكَافِرِ وَ كَانَ حَيَاتُهُ حِينَ فَرَّقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَيْنَهُمَا بِكَلِمَتِهِ.

كَذَلِكَ يُخْرِجُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمُؤْمِنَ فِي الْمِيلَادِ مِنَ الظُّلْمَةِ بَعْدَ دُخُولِهِ فِيهَا إِلَى النُّورِ وَ يُخْرِجُ الْكَافِرَ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلْمَةِ بَعْدَ دُخُولِهِ إِلَى النُّورِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرِين‏».

ب. وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَـٰلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا

۳) از امام باقر ع درباره فرموده خداوند متعال: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ: کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته‌ای انجام دهند» روایت شده که فرمودند:

«ایمان آوردند» به امیرالمومنین ع «و کارهای شایسته‌ای انجام دادند» بعد از این معرفت.

تأويل الآيات الظاهرة، ص۳۰۲

قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ رَحِمَهُ اللَّهُ؛ رَوَى فَضَالَةُ بْنُ أَيُّوبَ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» قَالَ:

«آمَنُوا» بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ «وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ.

 

۴) از امام صادق علیه السلام روایت شده است که درباره فرموده خداوند متعال: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: همانا کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته‌ای انجام دادند برایشان بهشت‌هایی است که از زیرش نهرها جاری است» فرمودند:

مراد امیرالمؤمنین و شیعیان اویند.

تأويل الآيات الظاهرة، ص۷۵۹

مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ مُقَاتِلٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ صَبَّاحٍ الْأَزْرَقِ قَالَ:

سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»: هُوَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ شِيعَتُهُ.

 

۵) الف. از امام صادق ع روایت شده است که از پدرانشان روایت شده که رسول الله ص در بین سخنانشان فرمودند:

همانا تنها اعمال شماست که به شما بازگردانده می‌شود. پس هر که نیکی یافت، خدا را ستایش کند و هر که جز آن یافت، جز خود را سرزنش نکند.

الحكايات في مخالفات المعتزلة من العدلية (للمفید)، ص۸۵

أَخْبَرَنِي أَبُو مُحَمَّدٍ سَهْلُ بْنُ أَحْمَدَ الدِّيبَاجِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ قَاسِمُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ يَحْيَى الْمِصْرِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو يُوسُفَ يَعْقُوبُ بْنُ عَلِيٍّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ حَجَّاجِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبِي يَقُولُ: سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ قَالَ …

وَ قَالَ: قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ أَبِيهِ [عَلِيِّ بْنِ] الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ‏ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي بَعْضِ كَلَامِهِ:

إِنَّمَا هِيَ أَعْمَالُكُمْ تُرَدُّ إِلَيْكُمْ فَمَنْ وَجَدَ خَيْراً فَلْيَحْمَدِ اللَّهَ وَ مَنْ وَجَدَ غَيْرَ ذَلِكَ فَلَا يَلُومَنَّ إِلَّا نَفْسَهُ.

ب. روایت شده که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «بهشت، عرصه‌ای بی‌آب و علف است و در آنجا هیچ عمارتی وجود ندارد. پس در دنیا زیاد کِشت و زرع بهشت داشته باشید!

پرسیده شد: «ای رسول خدا! کِشت و زرع بهشت ​​چیست؟»

فرمودند: «این بهشت است، آنچه از درختان، نهر‌ها، میوه‌ها و چیزهای دیگرش، از جمله حوریان بهشتی، کاخ‌ها، غلامان و کودکان در آن هست، همان اعمال و اخلاقیات و مقامات و حالات آنهاست. تمثل پیدا کرده و در تمثل‌ها و صورتهای متناسب با آنها به تصویر درآمده است؛ سپس به آنها بازگردانده شده‌ است.»

تفسير كنز الدقائق، ج‏۱، ص۲۸۴

عن النبي- صلى اللّه عليه و آله-: ان الجنة قاع صفصف. ليس فيها عمارة. فأكثروا من غراس الجنة في الدنيا.

قيل: يا رسول اللّه! و ما غراس الجنة؟

قال- صلى اللّه عليه و آله-: فهذه الجنة، ما فيها من الأشجار و الأنهار و الثمرات و غيرها، من الحور و القصور و الغلمان و الولدان، هي أعمالهم و أخلاقهم و مقاماتهم و أحوالهم. مثّلت و صوّرت في أمثلة و صور مناسبة. ثم ردت اليهم.

 

۶) از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

همانا پرودرگار تبارک و تعالی می‌فرماید: به رحمت من وارد بهشت شوید و با عفو من از آتش جهنم نجات یابید و با اعمال خودتان سهم تان از بهشت را بردارید؛ که به عزتم سوگند شما را در سرای جاودانگی و سرای کرامت پیاده خواهم کرد …

الإختصاص، ص۳۵۶

حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى قَالَ حَدَّثَنِي سَعِيدُ بْنُ جَنَاحٍ عَنْ عَوْفِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَزْدِيِّ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ الرَّبَّ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يَقُولُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِي وَ انْجُوا مِنَ النَّارِ بِعَفْوِي وَ تَقْسِمُوا الْجَنَّةَ بِأَعْمَالِكُمْ فَوَ عِزَّتِي لَأُنْزِلَنَّكُمْ دَارَ الْخُلُودِ وَ دَارَ الْكَرَامَةِ …[۱۹]

ب. از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«نهر‌های بهشت جاری هستند ​​بدون اینکه در شیار و کانال‌هایی باشند، سفیدتر از برف، شیرین‌تر از عسل و نرم‌تر از کره. گِل و لای رودخانه از مشک خوشبو، و سنگریزه‌های آن از مروارید و یاقوت است. آنها هر جایی که ولیّ خدا میل داشته باشد و در بهشت‌هایش اراده کند، در چشمه‌ها و نهر‌های آن جاری می‌شوند. اگر تمام جن و انسی که در دنیا هستند میهمان او شوند غذا، نوشیدنی، و زیورآلات برایشان هست و چیزی از آن کم نمی‌شود.

الإختصاص، ص۳۵۷

عَنْهُ عَنْ عَوْفٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ أَنْهَارَ الْجَنَّةِ تَجْرِي فِي غَيْرِ أُخْدُودٍ أَشَدُّ بَيَاضاً مِنَ الثَّلْجِ وَ أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ وَ أَلْيَنُ مِنَ الزُّبْدِ، طِينُ النَّهَرِ مِسْكٌ أَذْفَرُ وَ حَصَاهُ الدُّرُّ وَ الْيَاقُوتُ تَجْرِي فِي عُيُونِهِ وَ أَنْهَارِهِ حَيْثُ يَشْتَهِي وَ يُرِيدُ فِي جَنَّاتِهِ وَلِيُّ اللَّهِ. فَلَوْ أَضَافَ مَنْ فِي الدُّنْيَا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَأَوْسَعَهُمْ طَعَاماً وَ شَرَاباً وَ حُلَلًا وَ حُلِيّاً لَا يَنْقُصُهُ مِنْ ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ.

 

ج. قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا

۱۰) الف. از ابوجعفر (علیه السلام) روایت شده که:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خداوند عزوجل می‌فرماید: از مورد غبطه‌ترین اولیایم نزد من، مردی است که کم‌مؤونه است، ولی بهره وافری از نماز دارد، پروردگارش را در نهان نیک عبادت کند، و در میان مردم ناشناس باشد، روزی‌اش فقط به اندازه کفاف داده شده و او بر آن صبر می‌کند، مرگ به سوی او می‌شتابد، پس میراثش کم، و گریه‌کنندگان بر او اندک باشند.

الكافي، ج‏۲، ص۱۴۰؛ الأصول الستة عشر، ص۱۵۸-۱۵۹[۲۰]؛ التحصين في صفات العارفين، ص۱۰

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَذَّاءِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: إِنَّ مِنْ أَغْبَطِ أَوْلِيَائِي عِنْدِي رَجُلًا [رجل] خَفِيفَ الْحَالِ ذَا [ذو] حَظٍّ مِنْ صَلَاةٍ، أَحْسَنَ عِبَادَةَ رَبِّهِ بِالْغَيْبِ [فِي الْغَيْبِ]، وَ كَانَ غَامِضاً فِي النَّاسِ، جُعِلَ رِزْقُهُ كَفَافاً فَصَبَرَ عَلَيْهِ، فَعَجَّلَتْ بِهِ الْمَنِيَّة فَقَلَّ تُرَاثُهُ وَ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ.

ب. همین مطلب با اندک تفاوتی از امام صادق ع هم روایت شده است که:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خداوند عزوجل می‌فرماید: از مورد غبطه‌ترین اولیایم نزد من، بنده مومنی است که بهره وافری از صلاح دارد، عبادت پروردگارش نیک است و خداوند را در نهان عبادت کند، و در میان مردم ناشناس باشد به طوری که انگشت‌نما نیست، روزی‌اش فقط به اندازه کفاف است و او بر آن صبر می‌کند، آنگاه مرگ به سوی او می‌شتابد، پس میراثش کم، و گریه‌کنندگان بر او اندک باشند. [سه بار این را تکرار کردند].

الكافي، ج‏۲، ص۱۴۱؛ قرب الإسناد، ص۴۰؛ التحصين في صفات العارفين، ص۹

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَزْدِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ؛

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «إِنَّ مِنْ أَغْبَطِ أَوْلِيَائِي عِنْدِي عَبْداً مُؤْمِناً [عَبْدٌ مُؤْمِنٌ] ذُو [ذا] حَظٍّ مِنْ صَلَاحٍ، أَحْسَنَ عِبَادَةَ رَبِّهِ، وَ عَبَدَ اللَّهَ فِي السَّرِيرَةِ، وَ كَانَ غَامِضاً فِي النَّاسِ فَلَمْ يُشَرْ إِلَيْهِ بِالْأَصَابِعِ، وَ كَانَ رِزْقُهُ كَفَافاً فَصَبَرَ عَلَيْهِ، فَعَجَّلَتْ بِهِ الْمَنِيَّةُ فَقَلَّ تُرَاثُهُ وَ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ. [ثَلَاثاً].

 

۱۱) [وَ رَوَى جَابِرٌ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ] عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع‏ مَنْ عَمِلَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ الدُّعَاءَ بَعْدَ الظُّهْرِ:

از امام سجاد علیه السلام این دعا جزء اعمال روز جمعه بعد از ظهر جمعه روایت شده است، که فراز به فراز آن همراه با ترجمه تقدیم می‌شود:

اللَّهُمَّ اشْتَرِ مِنِّي نَفْسِيَ الْمَوْقُوفَةَ عَلَيْكَ الْمَحْبُوسَةَ لِأَمْرِكَ بِالْجَنَّةِ مَعَ مَعْصُومٍ مِنْ عِتْرَةِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَخْزُونٍ لِظُلَامَتِهِ مَنْسُوبٍ بِوِلَادَتِهِ تَمْلَأُ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً وَ لَا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ تَقَدَّمَ فَمَرَقَ‏ أَوْ تَأَخَّرَ فَمُحِقَ‏. وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ لَزِمَ فَلَحِقَ وَ اجْعَلْنِي شَهِيداً سَعِيداً فِي قَبْضَتِكَ:

خدایا، جان مرا در حالی که وقف تو شده و خود را ملتزم به فرمان تو کرده، ​​از من به قیمت بهشت بخر، به همراه [امام] معصومی از خاندان پیامبرت صلی الله علیه و آله، که او را بخاطر ستمی که بر او می‌رود مخفی نگه داشته‌ای، همان که به نحوی متولد شد که آشکارا نَسب او به پیامبر ص می‌رسد، همان که به وسیله او زمین را پر از عدل و داد می‌کنی، همانطور که پر از ظلم و ستم شده است. و مرا از کسانی قرار ده که پیش افتادند و گمراه شدند، یا عقب ماندند و نابود شدند. و مرا از کسانی قرار ده که همراهی کردند و به مقصد رسیدند و مرا شهیدی سعادتمند در قبضه خودت قرار ده.

يَا إِلَهِي!‏ سَهِّلْ لِي نَصِيباً جَزْلًا وَ قَضَاءً حَتْماً لَا يُغَيِّرُهُ شَقَاءٌ وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ هَدَيْتَهُ فَهَدَى وَ زَكَّيْتَهُ فَنَجَا وَ وَالَيْتَ فَاسْتَثْنَيْتَ‏ [فَاسْتَثْبَيْتَ / فَاسْتَثْبَتَ‏] فَلَا سُلْطَانَ لِإِبْلِيسَ عَلَيْهِ وَ لَا سَبِيلَ لَهُ إِلَيْهِ:

خدایا! نصیبی نیکو و تقدیری حتمی که هیچ شقاوتی آن را تغییر ندهد، برای من میسر گردان، و مرا از کسانی قرار ده که هدایتشان کردی و هدایت شدند، و پاکشان کردی و نجات یافتند، و آنها را دوست داشتی و استثنا کردی [یا: ثابت قدمشان ساختی]، تا شیطان بر او تسلطی نداشته باشد و برایش راهی به سوی او نباشد.

وَ مَا اسْتَعْمَلْتَنِي فِيهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَاجْعَلْ فِي الْحَلَالِ مَأْكَلِي وَ مَلْبَسِي وَ مَنْكَحِي. وَ قَنِّعْنِي‏ يَا إِلَهِي بِمَا رَزَقْتَنِي. وَ مَا رَزَقْتَنِي مِنْ رِزْقٍ‏ فَأَرِنِي فِيهِ عَدْلًا حَتَّى أَرَى قَلِيلَهُ كَثِيراً وَ أَبْذُلَهُ فِيكَ (بَذْلًا) وَ لَا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ طَوَّلْتَ (لَهُ) فِي الدُّنْيَا أَمَلَهُ وَ قَدِ انْقَضَى أَجَلُهُ وَ هُوَ مَغْبُونٌ عَمَلُهُ:

و هر چه که استفاده از آن را به من واگذار کرده‌ای، اعم از خوراک و پوشاک و ازدواجم را از مسیر حلال قرار ده. و خدایا مرا به آنچه روزی‌ام داده‌ای، قانع گردان. و هر روزی که به من داده‌ای، عدالت [= انصاف] خویش را در آن به من بنما تا اندک آن را فراوان ببینم و آن را در راه تو خرج کنم. و مرا از کسانی که در دنیا آرزویشان را طولانی کرده‌ای و زمانشان گذشته و اعمالشان بیهوده هدر رفته، قرار مده.

أَسْتَوْدِعُكَ يَا إِلَهِي غُدُوِّي وَ رَوَاحِي وَ مَقِيلِي وَ أَهْلَ وَلَايَتِي مَنْ كَانَ مِنْهُمْ أَوْ هُوَ كَائِنٌ. زَيِّنِّي وَ إِيَّاهُمْ بِالتَّقْوَى وَ الْيُسْرِ، وَ اطْرُدْ عَنِّي وَ عَنْهُمُ الشَّكَّ وَ الْعُسْرَ، وَ امْنَعْنِي وَ إِيَّاهُمْ مِنْ ظُلْمِ الظَّلَمَةِ وَ أَعْيُنِ الْحَسَدَةِ، وَ اجْعَلْنِي وَ إِيَّاهُمْ مِمَّنْ حَفِظْتَ وَ اسْتُرْنِي وَ إِيَّاهُمْ فِي مَنْ‏ سَتَرْتَ:

خدایا، صبح و شام و عصرم را و همه افرادی که رابطه ولایی [= خویشاوندی و دوستی] با آنها دارم، چه آنها که الان هستند و چه آنها که خواهند بود، به تو می‌سپارم. مرا و آنها را به تقوا و آسان‌بودن اوضاع زینت ده، و شک و گرفتاری را از من و آنها دور کن. مرا و آنها را از ستم ستمگران و چشم‌زخم حسودان در امان دار. مرا و آنها را در زمره کسانی که حفظشان کرده‌ای، قرار ده و مرا و آنها را در عداد کسانی که پرده ستاریت خود را بر آنان افکندی کرده‌ای، پرده‌پوش باش.

وَ اجْعَلْ آلَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ أَئِمَّتِي وَ قَادَتِي وَ آمِنْ رَوْعَتَهُمْ وَ رَوْعَتِي وَ اجْعَلْ حُبِّي وَ نُصْرَتِي‏ وَ دِينِي فِيهِمْ وَ لَهُمْ، فَإِنَّكَ إِنْ وَكَلْتَنِي إِلَى نَفْسِي زَلَّتْ قَدَمِي.

و خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم را امامان و پیشوایان من قرار ده، و آنها و مرا از بیم و نگرانی  امینت بخش، و دوستی و یاوری کردن و دین مرا در آنها و برای آنها قرار ده، که اگر مرا به خودم واگذار کنی، پایم می‌لغزد.

مَا أَحْسَنَ‏ مَا صَنَعْتَ بِي يَا رَبِّ إِذْ هَدَيْتَنِي لِلْإِسْلَامِ وَ بَصَّرْتَنِي مَا جَهِلَهُ غَيْرِي وَ عَرَّفْتَنِي مَا أَنْكَرَهُ غَيْرِي وَ أَلْهَمْتَنِي مَا ذَهِلُوا عَنْهُ وَ فَهَّمْتَنِي قَبِيحَ مَا فَعَلُوا وَ صَنَعُوا حَتَّى شَهِدْتُ مِنَ الْأَمْرِ مَا لَمْ يَشْهَدُوا وَ أَنَا غَائِبٌ فَمَا نَفَعَهُمْ قُرْبُهُمْ وَ لَا ضَرَّنِي بُعْدِي. وَ أَنَا مِنْ تَحْوِيلِكَ إِيَّايَ عَنِ الْهُدَى وَجِلٌ، وَ مَا تَنْجُو نَفْسِي إِنْ نَجَتْ إِلَّا بِكَ، وَ لَنْ يَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ إِلَّا عَنْ بَيِّنَةٍ:

پروردگارا، چه نیکو به من کردی آنگاه که مرا به اسلام هدایت نمودی و مرا بدآنچه دیگران ندانستند آگاه ساختی و آنچه دیگران انکار می‌کردند به من شناساندی و آنچه را که از آن غافل بودند به من الهام کردی و زشتی آنچه را که انجام می‌دادند و می‌کردند به من فهماندی، تا اینکه من شاهد [=گواه] بر امری شدم که آنها بدان شهادت ندادند در حالی که من غایب بودم. پس نه نزدیکی آنها به آنها سودی بخشید و نه دوری من به من ضرری رساند. و من از اینکه مرا از این هدایت برگردانی می‌ترسم و اگر جانم نجات یابد، جز به تو نجات نخواهد یافت و «کسی که هلاک شود جز با دلیل روشن هلاک نخواهد شد» (انفال/۴۲).

رَبِّ نَفْسِي غَرِيقُ خَطَايَا مُجْحِفَةٍ، وَ رَهِينُ ذُنُوبٍ مُوبِقَةٍ، وَ صَاحِبُ عُيُوبٍ جَمَّةٍ، فَمَنْ حَمِدَ عِنْدَكَ نَفْسَهُ فَإِنِّي عَلَيْهَا زَارٍ، وَ لَا أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ‏ بِإِحْسَانٍ، وَ لَا فِي جَنْبِكَ سَفْكُ دَمِي، وَ لَمْ يُنْحِلِ الصِّيَامُ وَ الْقِيَامُ جِسْمِي، فَبِأَيِّ ذَلِكَ أُزَكِّي نَفْسِي وَ أَشْكُرُهَا عَلَيْهِ وَ أَحْمَدُهَا بِهِ؟

پروردگارا، نفس من غرق در اشتباهات خانمان‌برانداز است و دربند گناهان هلاکت‌بار و دارای عیوب تلنبار؛ پس هر کس خودش را در پیشگاه تو بستاید [کاری داشته باشد که بتواند در پیشگاه تو بدان افتخار کند]، من بر نفسم زار می‌زنم [= من هیچ چیزی ندارم که بدان افتخار کنم و فقط باید بر حال خود بگریم]. نه کار نیکی کرده‌ام که بدان به تو توسل جویم و نه در راه تو اندکی از خونم ریخته‌ شده است، و نه چنان اهل روزه و نماز بوده‌ام که بدنم ضعیف و لاغر شود. پس با کدام یک از اینها می‌توانم خود را پاک بشمارم و بابت آن به خود دلخوش باشم، و خود را بستایم؟

بَلِ الشُّكْرُ لَكَ اللَّهُمَّ لِسَتْرِكَ عَلَيَّ مَا فِي قَلْبِي، وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ عَلَيَّ فِي دِينِي، وَ قَدْ أَمَتَّ مَنْ كَانَ مَوْلِدُهُ مَوْلِدِي، وَ لَوْ شِئْتَ لَجَعَلْتَ مَعَ نَفَادِ عُمُرِهِ عُمُرِي. مَا أَحْسَنَ مَا فَعَلْتَ بِي يَا رَبِّ لَمْ تَجْعَلْ سَهْمِي فِيمَنْ لَعَنْتَ وَ لَا حَظِّي فِيمَنْ أَهَنْتَ، إِلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ مِلْتُ بِهَوَايَ وَ إِرَادَتِي وَ مَحَبَّتِي:

بلکه خدایا، همه سپاس‌ها از آن توست که پرده ستاریت خویش را بر آنچه در دلم هست افکندی و نعمت‌بخشیدنت بر مرا در دینم [= با دینی که به من دادی] به نهایت رساندی، و این در حالی بود کسی را که تولدش همزمان با تولد من بود، از دنیا بردی و اگر می‌خواستی، می‌توانستی زندگی مرا هم با پایان زندگی او به پایان برسانی. چه نیکوست آنچه با من کردی، پروردگارا! سهم مرا در میان کسانی قرار نداده‌ای که آنها را لعنت کرده‌ای و حظ و بهره مرا در میان کسانی نگذاشته‌ای که پست و خوارشان کرده‌ای، بلکه دلخواه و ارادت و محبت مرا متمایل به محمد و آل محمد، که درود خدا بر او و ایشان باد، نمودی.

فَفِي مِثْلِ سَفِينَةِ نُوحٍ ع فَاحْمِلْنِي، وَ مَعَ الْقَلِيلِ فَنَجِّنِي، وَ فِيمَنْ زَحْزَحْتَ عَنِ النَّارِ فَزَحْزِحْنِي، وَ فِيمَنْ أَكْرَمْتَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ فَأَكْرِمْنِي، وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُكَ وَ رَحْمَتُكَ وَ رِضْوَانُكَ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّارِ فَأَعْتِقْنِي[۲۱]:

پس مرا در چیزی همچون کشتی نوح سوار کن و همراه با همان افراد اندک نجاتم ده و در میان کسانی که آنان را از آتش دور نگهداشتی دورم بدار، و در میان کسانی که به خاطر محمد و آل محمد، که درود خدا بر آنها باد، آنان را کرامت بخشیده‌ای، مرا هم کرامت ببخش. پس به حق محمد و آل محمد که درود و رحمت و خشنودی تو بر ایشان باد، مرا از آتش جهنم آزاد کن.

مصباح المتهجد، ج‏۱، ص۳۷۵-۳۷۷؛ جمال الأسبوع، ص۴۳۳-۴۳۶

 

۱۲) از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که فرمودند:

«هنگامی که خداوند سبحان برای بنده‌ای خیر بخواهد، او را بر گذراندن عمرش در بهترین اعمال موفق می‌دارد و رزق او را این قرار می‌دهد که پیش از آنکه دیر شود، از فرصت خود در راه اطاعتش بهره ببرد.»

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص۱۸۱ (غرر الحكم و درر الكلم، ص۲۳۷)

عن امیرالمومنین ع قال:

إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْراً وَفَّقَهُ لِإِنْفَاذِ [لإنفاد] أَجَلِهِ فِي أَحْسَنِ عَمَلِهِ وَ رَزَقَهُ مُبَادَرَةَ مَهَلِهِ فِي طَاعَتِهِ قَبْلَ الْفَوْتِ (۵۶۷/ ۲).

 

۱۳) الف. روایت شده است که مردی از امام کاظم (علیه السلام) خواست دعای مختصری برای توسعه در روزی به او بیاموزد.

حضرت به او فرمودند: هر روز پس از خواندن نماز صبح، بگو:

«سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ: منزه است خداوند عظیم و او را حمد می‌گویم؛ از خداوند طلب مغفرت می‌کنم و از فضلش از او درخواست دارم».

پس آن مرد آن را آموخت و با آن دعا می کرد. دیری نپایید که میراثی به او رسید که از یکی از بستگانش که او را نمی‌شناخت و انتظارش را نداشت؛ و پس از آنکه بدحال و روز‌ترین فرد در میان خاندان خود بود، از بهترین [مرفه‌ترین] آنها شد.

المقنعة، ص۱۳۷

رُوِيَ أَنَّ رَجُلًا سَأَلَ الْعَبْدَ الصَّالِحَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع أَنْ يُعَلِّمَهُ دُعَاءً مُوجَزاً يَدْعُو بِهِ لِسَعَةِ الرِّزْقِ.

فَقَالَ لَهُ: إِذَا صَلَّيْتَ الْغَدَاةَ فِي كُلِّ يَوْمٍ فَقُلْ فِي دُبُرِهَا: «سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ».

فَتَعَلَّمَ ذَلِكَ الرَّجُلُ وَ دَعَا بِهِ فَمَا كَانَ بِأَسْرَعَ مِنْ أَنْ جَاءَهُ مِيرَاثٌ لَمْ يَكُنْ يَرْجُوهُ مِنْ جِهَةِ قَرِيبٍ لَهُ لَمْ يَكُنْ يَعْرِفُهُ فَصَارَ مِنْ أَحْسَنِ أَهْلِ بَيْتِهِ حَالًا بَعْدَ أَنْ كَانَ أَسْوَأَهُمْ حَالا.

ب. ظاهرا همین حکایت است که مرحوم کلینی و شیخ صدوق به صورت زیر در کتاب خویش روایت کرده‌اند که:

هلقام بن ابی هلقام روایت کرده است:

نزد امام کاظم (علیه السلام) آمدم و به او گفتم: فدایت شوم، دعایی جامع دنیا و آخرت به من بیاموز و البته خیلی مختصر و مفید باشد.

فرمود: بعد از فجر تا طلوع آفتاب بگو: «سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ: منزه است خداوند عظیم و او را حمد می‌گویم؛ از خداوند طلب مغفرت می‌کنم و از فضلش از او درخواست دارم».

هلقم گفت: من در میان اقوامم بدحال و روزترین فرد بودم. اما نفهمیدم که چطور شد میراثی از مردی که فکر نمی‌کردم با من خویشاوند باشد به من رسید. و امروز من از ثروتمندترین افراد اقوامم هستم و این نبود مگر به خاطر آنچه مولایم، امام کاظم ع به من آموخت.

الكافي، ج‏۲، ص۵۵۰؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۱، ص۳۲۸

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو جَعْفَرٍ الشَّامِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي رَجُلٌ بِالشَّامِ يُقَالُ لَهُ هِلْقَامُ بْنُ أَبِي هِلْقَامٍ قَالَ:

أَتَيْتُ أَبَا إِبْرَاهِيمَ ع فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ عَلِّمْنِي دُعَاءً جَامِعاً لِلدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَوْجِزْ.

فَقَالَ: قُلْ فِي دُبُرِ الْفَجْرِ إِلَى أَنْ تَطْلُعَ الشَّمْسُ: «سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ»

قَالَ هِلْقَامٌ: لَقَدْ كُنْتُ مِنْ أَسْوَإِ أَهْلِ بَيْتِي حَالًا فَمَا عَلِمْتُ حَتَّى أَتَانِي مِيرَاثٌ مِنْ قِبَلِ رَجُلٍ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ قَرَابَةً وَ إِنِّي الْيَوْمَ لَمِنْ أَيْسَرِ أَهْلِ بَيْتِي [مَالًا] وَ مَا ذَلِكَ إِلَّا بِمَا عَلَّمَنِي مَوْلَايَ الْعَبْدُ الصَّالِحُ ع.

ج. مرحوم کلینی در قسمت «نوادر» در پایان کتاب المعیشه، حکایت فوق را با سند دیگری نقل می‌کند با این تفاوت که حضرت به وی توصیه می‌کند این ذکر را ده بار بگو. متن این روایت بدین شرح است:

از دو نفر از جعفریین* نقل شده است که گفته‌اند:

در مدینه مردی بود معروف به ابوالقمقام که کسب و کارش کفاف زندگی‌اش را نمی‌داد. نزد امام کاظم علیه السلام رفت و از کسب و کارش به او شکایت کرد که جوابگوی نیازم نیست.

امام کاظم علیه السلام به او فرمود: در پایان دعایت در نماز صبح ده بار بگو:

«سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ بِحَمْدِهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ: منزه است خداوند عظیم و او را حمد می‌گویم؛ از خداوند طلب مغفرت می‌کنم و از فضلش از او درخواست دارم».

ابوالقمقام گفت: پس من به این پایبند شدم. به خدا سوگند، دیری نپایید که چند نفر از صحرانشینان نزد من آمدند و به من گفتند که مردی از خویشاوندانم وفات کرده و وارثی جز من برای او نمی‌شناسند. پس رفتم و میراث او را تصاحب کردم و اکنون من کاملا بی‌نیازم.

*پی‌نوشت:

مقصود از «جعفریَین» ظاهرا اشاره به دو نفر از نوادگان عبدالله بن جعفر بن ابی طالب باشد، که احتمالا جعفر بن صالح بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر و معاوية بن عليّ بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر باشند؛ چنانکه شیخ صدوق در حدیثی که ناظر به وصیت حضرت امام کاظم ع است از این دو نفر با تعبیر «جعفریین» یاد می‌کند. رک: عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۱، ص۳۳[۲۲]

الكافي، ج‏۵، ص۳۱۵

سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُبَارَكِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ صَالِحٍ عَنْ رَجُلٍ مِنَ الْجَعْفَرِيِّينَ قَالَ:

كَانَ بِالْمَدِينَةِ عِنْدَنَا رَجُلٌ يُكَنَّى أَبَا الْقَمْقَامِ وَ كَانَ مُحَارَفاً فَأَتَى أَبَا الْحَسَنِ ع فَشَكَا إِلَيْهِ حِرْفَتَهُ وَ أَخْبَرَهُ أَنَّهُ لَا يَتَوَجَّهُ فِي حَاجَةٍ فَيُقْضَى لَهُ.

فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ ع: قُلْ فِي آخِرِ دُعَائِكَ مِنْ صَلَاةِ الْفَجْرِ: «سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِيمِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ أَسْأَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ» عَشْرَ مَرَّاتٍ.

قَالَ أَبُو الْقَمْقَامِ: فَلَزِمْتُ ذَلِكَ. فَوَ اللَّهِ مَا لَبِثْتُ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى وَرَدَ عَلَيَّ قَوْمٌ مِنَ الْبَادِيَةِ فَأَخْبَرُونِي أَنَّ رَجُلًا مِنْ قَوْمِي مَاتَ وَ لَمْ يُعْرَفْ لَهُ وَارِثٌ غَيْرِي فَانْطَلَقْتُ فَقَبَضْتُ مِيرَاثَهُ وَ أَنَا مُسْتَغْنٍ.

 

۱۴) از معاویه بن عمار روایت شده که:

از امام صادق (علیه السلام) خواستم دعایی برای رزق و روزی به من بیاموزد، و ایشان دعایی به من آموختند که هرگز چیزی مؤثرتر از آن در جلب روزی ندیده‌ام. فرمودند: بگو:

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلَالِ الطَّيِّبِ رِزْقاً وَاسِعاً حَلَالًا طَيِّباً بَلَاغاً لِلدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ صَبّاً صَبّاً هَنِيئاً مَرِيئاً مِنْ غَيْرِ كَدٍّ وَ لَا مَنٍّ مِنْ أَحَدِ خَلْقِكَ إِلَّا سَعَةً مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ فَإِنَّكَ قُلْتَ: «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»، فَمِنْ فَضْلِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ عَطِيَّتِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ يَدِكَ الْمَلْأَى أَسْأَلُ: خدایا، از فضل و کرم گسترده و حلال و پاک خود، رزقی فراوان و حلال و پاک به من عطا فرما که برای دنیا و آخرت کافی باشد، به طور فراوان و پیاپی بر من فرو ریزد گوارای گوارا، بدون زحمت و هیچ منتی بر از آفریدگانت، مگر به گستره فضل و کرم گسترده‌ات، زیرا تو فرموده‌ای: «و از خدا از فضلش بخواهید» (نساء/۳۲). پس، از فضل تو می‌خواهم، از عطای تو می‌خواهم، و از دست پر و پیمانت درخواست دارم.

الكافي، ج‏۲، ص۵۵۰

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ جَمِيعاً عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع أَنْ يُعَلِّمَنِي دُعَاءً لِلرِّزْقِ، فَعَلَّمَنِي دُعَاءً مَا رَأَيْتُ أَجْلَبَ مِنْهُ لِلرِّزْقِ.

قَالَ: قُلِ: اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلَالِ الطَّيِّبِ رِزْقاً وَاسِعاً حَلَالًا طَيِّباً بَلَاغاً لِلدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ صَبّاً صَبّاً هَنِيئاً مَرِيئاً مِنْ غَيْرِ كَدٍّ وَ لَا مَنٍّ مِنْ أَحَدِ خَلْقِكَ إِلَّا سَعَةً مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ فَإِنَّكَ قُلْتَ: «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»، فَمِنْ فَضْلِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ عَطِيَّتِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ يَدِكَ الْمَلْأَى أَسْأَلُ.[۲۳]

 

۱۵) از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

وضو گرفتن پیش و پس از غذا، روزی را زیاد می کند.

الخصال، ج‏۱، ص۲۳

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مَتِّيلٍ الدَّقَّاقُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي عَوْفٍ الْعِجْلِيِّ قَالَ:

سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ: الْوُضُوءُ قَبْلَ الطَّعَامِ وَ بَعْدَهُ يَزِيدُ فِي الرِّزْقِ.

 

۱۶) الف. از امام باقر علیه السلام روایت شده است که فرمودند:

خداوند منادی‌ای دارد که ندا می‌دهد: «هر بنده‌ای که خداوند به او نیکی کرده و روزی‌اش را فراوان گردانیده است، اما او هر پنج سال یک بار به نزد خداوند کوچ نمی کند [= حج نمی رود] که از او نعمتهای افزونش را طلب کند، چنین کسی واقعاً محروم است.»

الكافي، ج‏۴، ص۲۷۸

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ حُمْرَانَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ لِلَّهِ مُنَادِياً يُنَادِي: أَيُّ عَبْدٍ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ أَوْسَعَ عَلَيْهِ فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَفِدْ إِلَيْهِ فِي كُلِّ خَمْسَةِ أَعْوَامٍ مَرَّةً لِيَطْلُبَ نَوَافِلَهُ إِنَّ ذَلِكَ لَمَحْرُومٌ.

ب. از حازم بن حبیب روایت شده که نزد امام صادق (علیه السلام) رفتم و به او گفتم: «خداوند کار شما را به صلاح آورد، پدر و مادرم بدون انجام حج از دنیا رفته‌اند و خداوند به من روزی داده و در حق من نیکی کرده است. نظر شما در مورد انجام حج به جای آنها چیست؟»

فرمود: «این کار را انجام دهید، زیرا این کار برای آنها خنکی [= آسایش و راحتی] در پی دارد.»

سپس به من فرمود: ای حازم، صاحب این امر دو غیبت دارد و در غیبت دوم ظهور خواهد کرد. پس هر کس نزد تو آید و بگوید که دست از خاک قبر او برداشته [= کنایه از اینکه وی را در قبر گذاشته و دفن کرده]، حرفش را باور نکن.

الغيبة للنعماني، ص۱۷۲

أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ مِنْ كِتَابِهِ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْسُ بْنُ هِشَام‏ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ جَنَاحٍ عَنْ حَازِمِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ لَهُ: أَصْلَحَكَ اللَّهُ إِنَّ أَبَوَيَّ هَلَكَا وَ لَمْ يَحُجَّا وَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ رَزَقَ وَ أَحْسَنَ فَمَا تَقُولُ فِي الْحَجِّ عَنْهُمَا؟

فَقَالَ: افْعَلْ فَإِنَّهُ يُبَرِّدُ لَهُمَا.

ثُمَّ قَالَ لِي: يَا حَازِمُ إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَتَيْنِ يَظْهَرُ فِي الثَّانِيَةِ فَمَنْ جَاءَكَ يَقُولُ إِنَّهُ نَفَضَ يَدَهُ مِنْ تُرَابِ قَبْرِهِ فَلَا تُصَدِّقْهُ.

تدبر

۱) «رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَـٰلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا»

در آیات قبل، ابتدا توصیه‌هایی درباره نحوه اقدام به طلاق و رعایت حق و حقوق طرفین بعد از طلاق داشت. سپس از مخاطب خواست که وضعیت کسانی که بخاطر سرکشی از دستور خداوند گرفتار عذاب دنیوی و اخروی شدند عبرت بگیرند، و خردمندان مومن به در پیش گرفتن تقوا توصیه کرد و به آنان فرمود خداوند «ذکری» را بر شما نازل کرده است.

در این آیه ادامه می‌دهد که: رسولی را که آیات شما را به صورت واضح بر شما می‌خواند تا کسانی را که اهل ایمان و عمل صالح هستند از تاریکی‌ها به نور درآورد و کسی را که این چنین باشد خداوند او را در بهشت‌های آنچنانی به نحو جاودانه وارد می‌کند و این روزی نیکویی است که خداوند برای چنین کسی قرار داده است.

در واقع، در سه آیه قبل، توضیح داد که سرپیچی از دستور خداوند هم حسابرسی شدید و عذاب دنیوی در پی دارد و هم عذاب اخروی، و در این آیه نقطه مقابل آن سرپیچی‌کنندگان را کسانی می‌داند که به دو وصف برخورداری از ایمان و عمل صالح متصف می‌شوند، آنگاه در قبال حسابرسی و عذاب نامتعارفی که برای آن سرپیچی‌کنندگان در دنیا رخ داد برای این مومنان اهل عمل صالح، خروج از ظلمتها به سوی نور رخ می دهد؛ و اگر برای آنان از آماده شدنِ عذاب شدید در آخرت سخن گفت، برای اینان، نه صرفا از آماده شدن، بلکه از وارد شدن به بهشت‌هایی سخن گفت که از زیرش رودها جاری است و در آن جاودانه‌اند، یعنی برخورداری از یک روزی کاملا نیک از جانب خداوند.

 

۲) «قَدْ أَنْزَلَ الله إِلَيْكُمْ ذِكْرًا؛ رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ»

کلمه «رسولا» در ابتدای این آیه منصوب آمده است؛ پس مبتدا نیست و به چیزی قبل از خود وابسته است. درباره اینکه آن چیز چیست، در نکات ادبی، چند احتمال مطرح شد. یک احتمال این بود که فعلی محذوف (مانند «أرسل») در تقدیر باشد، اما عمده احتمالات ناظر به این بود که این کلمه «رسولا» یک نسبت جدی با «ذکرا» پیدا می‌کند، که دست کم سه گونه تحلیل نحوی برایش مطرح شد، که «رسولا» بدل یا معمول [تحت عاملیت] یا صفت «ذکرا» باشد؛ که هریک معنایی را افاده می‌کرد که بر اساس قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا همگی می‌توانست مد نظر باشد.

شاید معروفترین احتمالات برای این آیه همان بدل بودن رسول به جای ذکر است، که از زمان خود پیامبر ص توسط صحابه (مانند ابن عباس؛ر.ک: مناقب آل أبي طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏۳، ص۹۸[۲۴]) و تابعین و تابعین تابعین (مانند سدي و سفیان ثوري و وكيع و جابر جعفي و محمد بن مسلم و أبي ذرعة و يوسف قطان و زيد بن علي؛ ر.ک متشابه القرآن (لابن شهر آشوب)، ج‏۲، ص۴۹[۲۵]) مطرح شده، و در ادبیات اهل بیت ع هم مکرر مورد استفاده قرار گرفته است (دست کم از قول امیرالمومنین ع و امام سجاد ع و امام باقر ع و امام صادق ع و امام رضا ع؛ ر.ک: ذیل آیه قبل، احادیث۲-۵). و این نشان می‌دهد که:

الف. خود وجود مقدس پیامبر اکرم ص «ذکر» نازل شده از سوی خداوند است؛

ب. با توجه به اینکه ذکر در آیات مختلف آشکارا برای اشاره به خود قرآن به کار رفته است: «يا أَيُّهَا الَّذي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْر» (حجر/۶)، «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون‏» (حجر/۹)، «أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِم‏» (نحل/۴۴)، «أَ أُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنا» (ص/۸؛ قمر/۲۸)، این بدل بودن رسول به جای ذکر، نشان می‌دهد وجود مقدس پیامبر اکرم ص عین قرآن کریم است؛ و این مضمون کاملا مطابق با حدیث متواتر ثقلین است که قرآن و عترت پیامبر ص از هم جدایی‌ناپذیرند، با توجه به اینکه کل اهل بیت (پیامبر ص و امامان پس از وی) از نور واحدی آفریده شده‌اند (كفاية الأثر، ص۷۱[۲۶]؛ الغيبة للنعماني، ص۹۳[۲۷]؛ معاني الأخبار، ص۵۶[۲۸]؛ و …).

ج. همان گونه که همه می‌فهمند که قرآن کریم (ذکر) یک حقیقت نازل شده از جانب خداوند است «قَدْ أَنْزَلَ الله إِلَيْكُمْ ذِكْرًا» به همین ترتیب، شخص پیامبر ص هم آیات خداوند را بر ما تلاوت می‌کند حقیقتی نازل شده از جانب خداوند است: ««قَدْ أَنْزَلَ الله إِلَيْكُمْ ذِكْرًا؛ رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ …»؛ و این شاهد خوبی است بر صدق احادیث فراوانی که از مقامات پیامبر اکرم ص در پیش از خلقت عادی انسانها سخن می‌گوید؛ یعنی اگر قرآن کریم یک حقیقت ملکوتی اعلا دارد که از آن مقام اعلا نازل شده است، شخص پیامبر اکرم ص هم یک حقیقت املکوتی اعلا دارد که این شخصی که در میان ما انسانها زیست و آیات قرآن را به گوش ما رساند نازل شده آن حقیقت است.

د. …

 

۳) «ذِكْراً رَسُولًا»

انسان مى‏تواند به جايى برسد كه وجودش سراپا ذكر خدا باشد (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۶).

 

۴) «رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ»

چنانکه در اختلاف قراءات اشاره شد کلمه «مُبَيِّناتٍ» در قراءات متواتری که همگی به رسول الله ختم می‌شود هم به صورت اسم فاعل قرائت شده است و هم به صورت اسم مفعول؛ و این تعبیر با همین دو قرائت در دو جای دیگر هم آمده است:

وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ (نور/۳۴)

لَقَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (نور/۴۶)

در واقع این آیات الهی هم «تببین‌گر» هستند و امور مشتبه و عرصه‌های ناشناخته را برای انسانها تبیین و آشکار می‌کنند و هم «تبیین‌شده» هستند، یعنی این گونه نیست که اگر کسی در فهم مراد آنها بماند همین طور سرگردان خواهد ماند، بلکه خداوند وظیفه تبیین آنها را در درجه اول بر شخص پیامبر (أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‏؛ نحل/۴۴) و در درجه بعد بر عهده اهل بیت ایشان (لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ، نساء/۸۳؛ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏، نحل/۴۳ و انبیاء/۷) قرار داده است؛ که اگر کسی به نحو صحیح بدانها مراجعه کند حتما خواهد دید که هیچ آیه‌ای تبیین‌نشده رها نشده است.

پرسش:

اگر همه آیات تبیین‌شده‌اند پس این همه اختلاف بین مفسران در چیست؟ و چگونه است که گاه در خصوص برخی آیات هرچه به تفاسیر مراجعه می‌کنیم، به پاسخ قطعی نمی‌رسیم؟

پاسخ:

در متن بالا اشاره شد که پیامبر ص و اهل بیت ع او هستند که همه را تببین‌کرده و می‌توانند تبیین کنند نه مفسران دیگر. با این مقدمه برای پاسخ به سوال فوق کافی است به چند نکته توجه شود:

الف. مفسرانی که با هم اختلاف دارند در محل اختلافشان چه اندازه سراغ اهل بیت رفته‌ و بر اساس معارف رسیده از آنها حکم کرده اند و چه اندازه به فهم خود اکتفا نموده‌اند. واضح است که اختلافی که ناشی از اظهارنظرهای دسته دوم است (که عمدتا از این باب است، حتی در میان مفسران شیعه) ربطی به ادعای فوق ندارد.

ب. همان کسانی که که در ظاهر سراغ اهل بیت ع رفته‌اند چه اندازه جدی رفته‌اند و چه اندازه واقعا سوال کرده‌اند؟ آیا انتظار داریم حتما حدیثی مستقیم ذیل آیه بیاید تا آن را قبول کنیم یا اهل بیت در بسیاری از معارفی که برای ما باقی گذاشته‌اند به وجوه معنایی بسیاری از آیات اشاره کرده‌اند که کلامشان کمتر از این زاویه مورد توجه واقع شده است. (در تفسیر حاضر بنا را بر این گذاشته‌ایم که ذیل هر آیه‌ای احادیثی از اهل بیت بیاوریم که کسانی که تاکنون پیگیر بحثها بوده‌اند اطلاع دارند که ذیل بسیاری از آیات حتی یک حدیث در تفاسیر روایی نیاورده‌اند در حالی که در این تفسیر گاه ذیل یک آیه دهها حدیث آمده است).

ج. علامه طباطبایی ذیل آیه ۷ سوره آل عمران بحث جالبی دارند درباره چرایی وجود آیات متشابه و اینکه چرا همه قرآن فقط به صورت آیات محکم نازل نشده است. یک نکته محوری در توضیحات ایشان آن است که قرآن کتابی است که برای هدایت همگان نازل شده است ولی انسانها در مقام فهم و درک متفاوتند و همین تفاوت اقتضایی در کلام دارد که به طور طبیعی کلامی برای شخصی محکم و برای دیگری متشابه می‌شود (الميزان، ج‏۳، ص۵۶-۶۷). بر همین اساس، کسی که در روایات اهل بیت ع کار کرده برایش واضح می‌شود که اهل بیت معارف فراوانی از قرآن را شرح داده‌اند (و اساسا سخن اهل بیت این است که هرچه ما می‌گوییم بر اساس قرآن است و هرکس از ما بپرسد مستندش را در قرآن به او می‌گوییم؛ الكافي، ج‏۱، ص۶۰[۲۹])، اما چون سطح درک ما پایین است غالبا کلام برای ما در سطح متشابه باقی می‌ماند.

د. رجوع و گرفتن از اهل بیت ع منحصر در رجوه حسی و فیزیکی نیست، که آن را منحصر در مراجعه به کتابهای حدیثی‌ای بدانیم که امروز در دستمان است. پیامبر اکرم ص و امامان اهل بیت ع حجت بر بندگان خدا هستند که مهمترین وظیفه‌شان تعلیم حقیقت قرآن بود به هرکسی که طالب باشد. نکته مهم این است که در باور شیعه زمین هیچگاه خالی از حجت نیست، و آنچه در خصوص شخص امام زمان ع هم رخ داده، این است که برای حفظ جانشان خداوند مقدر کرده که مخفی باشند و دور از دسترسی‌پذیری عمومی قرار گیرند. در عین حال تردیدی نیست که ایشان همچنان حجت خدا بر بندگان‌اند. و آیا می‌شود کسی حجت خدا بر بندگان باشد و بنده‌ای واقعا سوالی از معارف دین داشته باشد که بدون رسیدن به پاسخ آن، حجت بر او تمام نشود، و ایشان وظیفه‌اش را در خصوص اتمام حجت انجام ندهند؟! بله، اگر توجه کنیم که راه اتمام حجت، تنها پاسخگویی رودررو و فیزیکی نیست، آنگاه درمی‌یابیم که اگر ما از محل او بی‌خبریم اما او که به نص آیه قرآن: «قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون‏» (توبه/۱۰۵) از ما خبر دارد و شاهد احوالات ماست، و خودشان در توقیع معروفشان به شیخ مفید فرمودند که ما شما را به حال خود رها نکرده‌ایم و اینکه توفیق مشاهده ندارید تقصیر خودتان است: «وَ إِنَّا غَيْرُ مُهْمَلِينَ لِمُرَاعَاتِكُمْ وَ لَا نَاسِينَ لِذِكْرِكُمْ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللَّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَكُمُ الْأَعْدَاءُ؛ وَ لَوْ أَنَّ أَشْيَاعَنَا -وَفَّقَهُمُ اللَّهُ لِطَاعَتِهِ‏- عَلَى اجْتِمَاعِ الْقُلُوبِ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا فَمَا يُحْبَسُ عَنْهُمْ مُشَاهَدَتُنَا إِلَّا لِمَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُه‏» (الخرائج و الجرائح، ج‏۲، ص۹۰۳؛ الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏۲، ص۴۹۷و ۴۹۹) همین امروز هم راه پاسخ دادن امام زمان به ما بسته نیست و اگر امام زمان ع در میان ماست و حجت بر ماست، هیچ آیه‌ای را تبیین‌نشده رها نکرده و نخواهد کرد، و «گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست»؟

تبصره:

این توصیه به رجوع مستقیم به اهل بیت ع، اصلا به معنای مجوز دادن برای ادعاهای ارتباط با امام زمان ع نیست. در دوره غیبت، به ما دستور داده‌اند هرکس ادعای مشاهده (به معنای امکان ارتباط مستقیم و خبر بردن و آوردن از امام زمان ع) داشته باشد، دروغگوست و نباید به سخن چنین کسی اعتماد کرد. (وَ سَيَأْتِي [إلی] شِيعَتِي مَنْ يَدَّعِي الْمُشَاهَدَةَ أَلَا فَمَنِ ادَّعَى الْمُشَاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيَانِيِّ وَ الصَّيْحَةِ، فَهُوَ كَاذِبٌ مُفْتَرٍ. كمال الدين و تمام النعمة، ج‏۲، ص۵۱۶) آن دسته از علمای ربانی هم که توفیق مشاهده حضرت را داشته‌اند این را جار نزده‌اند و عموما خبر این ارتباط بعد از رحلتشان منتشر شده است:

«هرکه را اسرار حق آموختند           قفل کردند و دهانش دوختند»

کسانی که در فضای عمومی ادعای چنین ارتباطی می‌کنند عموما افراد شیادی هستند که قصدشان سوءاستفاده از احساسات پاک انسانهای متدین است و از این روست که خود امام زمان ع در آن توقیع معروفش از ما خواسته که چنین مدعیانی را صریحا دروغگو و افترازننده بدانیم.

 

۵) «يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ»

دعوت بايد روشن و شفاف باشد. «آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ» (واژه «مبين» بيش از صد بار در قرآن به كار رفته است همچون: «الْبَلاغُ الْمُبِينُ» (مائده/۹۲)، «قُرْآنٍ مُبِينٍ» (حجر/۱)، «سُلْطاناً مُبِيناً» (نساء/۹۱) (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۶).

 

الف. «رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ»

درباره خارج کردن انسانها از ظلمات به سوی نور قبلا در جلسه ۵۳۲، https://yekaye.ir/al-ahzab-33-43/) ذیل آیه «هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» (احزاب/۴۳) بحث‌هایی مطرح شد. نکاتی که از این حیث در آ»جا مطرح شده ذیل تدبرهای بعد مورد توجه قرار گرفته؛‌ و برخی از بحث‌های اینجا می‌توان تکمیل آن قلمداد شود.

۶) «رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ»

در قرآن کریم درباره خارج کردن انسانها از ظلمات به سوی نور این آیات آمده است:

اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ‏ (بقره/۲۵۷)

يَهْدي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْديهِمْ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ‏ (مائده/۱۶)

الر كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى‏ صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ (إبراهيم/۱)

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (إبراهيم/۵)

هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيماً (احزاب/۴۳)

هُوَ الَّذي يُنَزِّلُ عَلى‏ عَبْدِهِ آياتٍ بَيِّناتٍ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ إِنَّ اللَّهَ بِكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ‏ (حدید/۹)

رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقا (طلاق/۱۱)

نکته تخصصی انسان‌شناسی: خروج از ظلمات به نور

ظاهرا انس و جن تنها موجوداتی هستند که اختیار دارند و از این رو، نیازمند هدایتی ورای هدایت غریزی و طبیعی هستند. همین امر موجب می‌شود نقطه آغاز حرکات اختیاری انسان از ظلمات محض باشد؛ و حکایت زندگی دنیا، برای او یا حکایت خروج از این ظلمات به سمت نور است یا ماندن در ظلمات و همان ظرفیت‌های نورانیت در وجود خود را نابود کردن، که این در قبال این ۷ مورد، تنها در همان آیه ۲۵۷ سوره بقره از خروج انسان از نور به ظلمات یاد شده است؛ که چه‌بسا می‌خواهد بفرماید فقط با قرار کردن تحت ولایت طاغوت چنین امری برای انسان رخ می‌دهد.

درواقع انسان از وقتی هبوط کرد و به اسفل سافلین رانده شد در ظلمات قرار گرفت و تمام تلاش‌های علمی بشر بریا این است که در این ظلمات راه نجات و سعادت خویش را بیابد، و در همان موقع هبوط به وی گفته شد که باید هدایتی ویژه از جانب خداوند بیاید تا از این وضعیت رها شوید. در قبال این هدایت انسانها یا به آن تن می دهند و نجات می‌یابند و و در موقعیتی قرار خواهند گرفت که جای هیچ ترس و نگرانی نباشد؛ ویا در مقابل آیات هدایتگر الهی رویه کفر و تکذیب در پیش می‌گیرند و در ظلمات جهنم جاودانه می‌شوند: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ» (بقره/۳۸-۳۹).

کنار هم گذاشتن آیات فوق نکات ظریفی را درباره ابعاد مختلف خروج انسان از ظلمات به سوی نور آشکار می‌سازد:

الف. چه‌کسی می‌تواند بيرون برنده از ظلمت باشد؟

در چهار مورد فاعل این اخراج بوضوح خداوند است (بقره/۲۵۷؛ مائده/۱۶؛ احزاب/۴۳) و در دو مورد فاعلش بوضوح پیامبر است (ابراهیم/۱ و ۵) و در دو مورد اخیر (حدید/۹؛ طلاق/۱۱) هم خدا می‌تواند باشد هم رسول، که در اولی ظهور اولیه خداست و در دومی ظهور اولیه رسول. چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که بیرون آوردن انسانها از ظلمت به سمت نور، عملی است کاملا الهی، که انجام دهنده آن یا خداوند است، که این را یا مستقیم به خود نسبت داده یا به کسی که خود وی را برای این کار فرستاده باشد؛ ودر جای دیگر حتی تأکید می‌کند که وقوع و حصول این هدایتگری به دست خود پیامبر هم نیست: «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدين‏» (قصص/۵۶)، یعنی پیامبر ص صرفا از این جهت که خداوند این توانایی را در او قرار داده، بیرون‌برنده انسانها از ظلمات است؛ و هر مدعی دیگری تنها آن مقدار که خود را در این پیام‌رسانی فانی کند و هیچ شأنی برای خودش قائل نشود، می‌تواند در این زمینه نقشی ایفا کند؛ وگرنه هرکس با هر سطح تحلیلی هر راهی را برای خروج از ظلمات به سوی نور پیشنهاد دهد بیراهه خواهد بود: «وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه‏» (انعام/۱۵۳)

ب. وسيله بيرون رفتن از ظلمت چيست؟

در این آیات، در چهار مورد، آنچه به وسیله آن این بیرون آوردن از ظلمت به سوی نور انجام می‌شود، کتاب خدا و آیات الهی است (ابراهیم/۱ و ۵؛ حدید/۹؛ طلاق/۱۱)، در سه مورد دیگر، خود ولایت الهی (بقره/۲۵۷)، پیروی از رضوان خداوند (مائده/۱۶) و صلوات خداوند (احزاب/۴۳)؛ چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که تنها عنایت ویژه خداوند (ولایت و صلوات الهی) که از طریق هدایت تشریعی او (کتاب و آیاتش) به انسانی می‌رسد که اینها را در زندگی جدی می‌گیرد (پیروی از رضوان خدا) می‌تواند انسان را از ظلمات به نور ببرد.؛ و انسانی که بخواهد جدای از هدایت دین قدم بردارد ممکن است اندک لحظاتی آتشی هم روشن کند ویا از برخی بارقه‌های الهی که در هرحال رخ می‌دهد اندک استفاده‌ای هم بکند اما در مجموع در ظلمات خویش سرگردان باقی خواهد ماند: «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في‏ ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ … يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا» (بقره/۱۷-۲۰). به تعبیر دیگر، کسی که با کفر ورزیدن به آیات الهی خود را از نور خداوند محروم سازد همه داشته‌هایش یا همچون سرابی است که هیچ واقعیتی ندارد ویا ظلماتی تودرتو است که که هیچ نوری در آن راه ندارد: «وَ الَّذينَ كَفَرُوا أَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً … أَوْ كَظُلُماتٍ في‏ بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُور» (نور/۳۹-۴۰).

ج. بيرون‌روندگان از ظلمت چه کساني‌اند؟

اگرچه نزول کتاب آسمانی و آیات آن برای این است که همه مردم مخاطب پیامبران‌ (ناس، قومک، کُم) را از این ظلمات بیرون آورد (ابراهیم/۱ و ۵؛ احزاب/۴۳؛ حدید/۹)، اما کسانی واقعا از این فرصت استفاده می‌کنند که ایمان داشته باشند (بقره/۲۵۷) و البته ایمان هم زمانی واقعا ایمان است که با پیروی از رضوان خداوند (مائده/۱۶) که همان عمل صالح است همراه باشد (طلاق/۱۱). پس تنها کسانی از ظلمات خارج می‌شوند که اهل ایمان باشند و با عمل صالح، خود را تحت این ولایت خاصه الهی قرار دهند. و بقیه هر گونه آتشی هم برافروزند که اندکی دور و برشان را برایشان روشن کند خداوند سراب و توهمی بودن آن نور دروغینشان را برملا می‌سازد و آنان در ظلمات باقی خواهند ماند: «مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في‏ ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُون‏» (بقره/۱۷).

به تعبیر دیگر، بیرون آوردن انسانها از ظلمات، اگرچه نیازمند امداد و عنایتی از عالم بالاست، اما در عین حال کاملا به اختیار و اراده خود آنها بستگی دارد؛ خداوند و پیامبران تنها کسانی را از ظلمات بیرون می‌آورند که خودشان ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند؛ وگرنه هرچقدر هم پیامبر دلش بخواهد کسی را به سوی نور هدایت کند تا خود او نخواهد هدایت حاصل نخواهد شد: «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدين‏» (قصص/۵۶)

تبصره:

اینکه در این آیه اخیر فرمود «لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ» دلالت بر همان اراده خود شخص دارد. در واقع مشیت خداوند در خصوص هدایت و ضلالت انسانها کاملا به خواست خود انسانها برمی‌گردد؛ و خداوند وقتی به انسان اختیار داده است، معنایش این است که اگر انسان چیزی را برای خود خواست خدا هم همان را برای او بخواهد، از این روست که در جایی که فرمود خداوند هرکه را بخواهد هدایت و هرکه را بخواهد گمراه می‌کند بلافاصله توضیح داد که این گمراه کردن (یعنی اینکه خدا بخواهد او گرماه شود) تنها در مورد کسانی است که خودشان ابتدا راه فسق و گمراهی را در پیش گرفته باشند: «يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ» (بقره/۲۶).

 

۷) «رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ»

مكتب به تنهايى كافى نيست، وجود رهبر لازم است (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۶).

به تعبیر دقیق‌تر، «قرآن» و متن پیام الهی به‌تنهایی کافی نیست، کسی که آن پیام را آن طور که باید و شاید بر مردم تلاوت کند و آنها را با عمق آن آشنا نماید و جلوی سوءبرداشتها و سوءاستفاده‌ها از قرآن را بگیرد به نحوی که سخن او مرجعیت نهایی در فهم متن الهی داشته باشد، و بدین وسیله انسانها را در عمل از ظلمات به سمت نور بیرون ببرد، لازم است.

 

۸) «رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ»

درست است که آیات مبینات الهی رهنمای مسیر هدایت است اما فاعل «یخرج» رسول است، یعنی پیامبر است که انسانها را از ظلماتها به سوی نور بیرون می‌برد؟ پس پیامبر صرفا یک ضبط صوتی که پیام خدا را منتقل می‌کند نیست.

بحثی درباره جايگاه شخص نبی در هدايتگری انسانها

برداشت برخی از ظاهرگرایان و روشنفکرمآبان این است که شخصیت خود پیامبر ص هیچ مدخلیتی در پیامبر شدن او ندارد. اینان گاه با استناد به آیاتی که پیامبران خودشان را بشری مانند بقیه می‌دانند (قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُريدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبينٍ؛ قالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ‏، ابراهیم/۱۰-۱۱؛ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ، کهف/۱۱۰؛ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقيمُوا إِلَيْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ،‌ فصلت/۶) هرگونه امتیاز و ویژگی خاص برای پیامبران را نفی می‌کنند و پیامبران را صرفا همچون طوطی ویا ضبط صوتی قلمداد می‌کنند که خودش هیچ ارزش خاصی ندارد و صرفا و صرفا پیامی که منتقل می‌کند مهم است.

این در حالی است که اگر قرآن را با دقت می‌خواندند می‌دیدند که اتفاقا مهمترین کسانی که در زمره مخالفان پیامبران بوده‌اند همین کسانی هستند که بر همانندی پیامبر با سایرین تأکید می‌کردند و می‌گفتند وقتی آنان همانند ما هستند چرا باید از دستورات آنها اطاعت کنیم و اصلا چرا وحی فقط بر آنها نازل شود (فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا … وَ ما نَرى‏ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ، هود/۲۷؛ قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُريدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا، ابراهیم/۱۰؛ وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ، انبیاء/۳؛ فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُريدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً، مومنون/۲۴؛ وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْناهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ، وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ مومنون/ ۳۳-۳۴؛ فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ، مومنون/۴۷؛ ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ، شعراء/۱۵۴؛ وَ ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ إِنْ نَظُنُّكَ لَمِنَ الْكاذِبينَ، شعراء/۱۸۶؛ قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ، یس/۱۵).

در واقع، اگر قرآن تنها ۳بار بر اینکه پیامبران مثل بقیه‌اند تأکید کرد، اما دست کم ۱۰ بار اشاره کرد که یک عامل بهانه‌جویی مهم افراد برای ایمان نیاوردن، همین بوده که بر همین همانندی پیامبران با خودشان اصرار می‌کردند، که اگر در همان ۳ مورد نخست هم خوب دقت شود، می‌بینیم در همه آنها سخن این است که درست است که از جهاتی مثل شما هستیم اما خداوند در میان بندگانش بر ما یک منت خاص گذاشته است (ابراهیم/۱۱) و آن همین است که ما مخاطب وحی قرار گرفتیم (کهف/۱۱۰؛ فصلت/۶)؛ و این دریافت وحی، صرفا یک وضعیتی طوطی‌منشانه نیست که فرقی بین آنها و دیگران نباشد و اعتراض آنها وارد باشد که چرا به جای آنها وحی به شخص دیگری که از نظر آنها مهمتر است داده نشد (وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‏ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم‏، زخرف/۳۱).

بر همین اساس است که خداوند اساسا شأن بیرون بردن از ظلمات به سوی نور را که شأن اختصاصی خودش بود، به پیامبران نسبت می‌دهد، یعنی کسی که پیامبر می‌شود صرفا منتقل کننده یک پیام نیست، بلکه انسان به نور رسیده‌ای است که راه خروج از ظلمت را یاد گرفته و قرار است دست افراد را بگیرد و آنها را از ظلمات به سمت نور بیرون
آورد. از این روست که مومنانی که در قرآن نیک تدبر کنند درمی‌یابند که عصمت پیامبران فراتر از مصونیت صرفا در انتقال فیزیکی پیام است؛ یعنی انسان باید به مرتبه‌ای از قدسیت و طهارت در عالم رسیده باشد تا ظرفیت دریافت و انتقتال این پیام را پیدا کند، چرا که وظیفه پیامبر و نبی، صرفا کار یک ضبط صوت و یا کاغذ نیست که اگر هیچ درکی از مفاد پیامی که در او هست نداشته باشد باز بتواند انتقال پیام را انجام دهد. بلکه اول باید او چنان طهارتی داشته باشد که تناسبی با محتوای این پیام در ملکوت اعلا پیدا کند: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَريمٌ؛ في‏ كِتابٍ مَكْنُونٍ؛ لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُون‏» و نه فقط آن را بر آنها تلاوت کند بلکه باید تمام این پیام چنان در دل و جان او نشسته باشد که بتواند وظیفه تعلیم آن و تزکیه انسانها به وسیله آن را انجام دهد (رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ، بقره/۱۲۹؛ لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ (آل عمران/۱۶۴؛ هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ، جمعه/۲).

در چنین فضایی است که خداوند همان گونه که درباره نزول قرآن از کتاب مکنون سخن می‌گوید درباره نزول ذکر که همان رسول است سخن می‌گوید و بیرون بردن انسانها از ظلمات به سوی نور را کار و شأن این رسول معرفی می‌کند. لذا تعبیر واسطه فیض بودن معصومین که در احادیث فراوان آمده و مورد توجه بسیاری از علمای دین بوده، نه‌تنها غلو نیست، بلکه لازمه منطقی معرفی‌ای است که خداوند از پیامبران و هدایتگران الهی انسانها ارائه کرده است.

 

۹) «يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ»

براى نجات و خروج مردم از ظلمات به نور، بهترين راه، بيان و رساندن آيات الهى است [به طور واضح و روشن] (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۶).

 

۱۰) «لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا … مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ»

گرچه هدف انبيا خارج كردن تمام مردم از تاريكى‏ها به نور است، «لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» (ابراهیم/۱) ولى اين هدف تنها در مورد مؤمنان محقق‏ مى‏شود (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۶).

 

۱۱) «لِيُخْرِجَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»

با توجه به اینکه مومن از آن جهت که مومن است علی‌القاعده در نور بسر می‌برد، این آیه (و ۶ آیات مشابه آن که در تدبر ۶ اشاره شد، یعنی آیات: بقره/۲۵۷؛ مائده/۱۶؛ احزاب/۴۳؛ ابراهیم/۱ و ۵؛ حدید/۹؛ طلاق/۱۱) چه می‌خواهد بگوید؛ و به تبع آن، مقصود از «ظلمات»ی که مومنان در آن هستند و از آن خارج می‌شوند و «نور»ی که مومنان بدان وارد می‌شوند چیست؟[۳۰] در اینجا چند وجه می‌شود به آیه نگاه کرد که بر اساس هریک معانی متعددی قابل برداشت است:

الف. این ظلمت را از جنس ظلمت وی در پیش از ورود به دنیا بگیریم، که خود این چند وجه می تواند داشته باشد:

الف.۱. ظلمت مربوط به والدین و پیشینیان وی، که به یک معنا به طینت وی برمی‌گردد (حدیث۲)، یعنی به طور خاص ناظر است به کسانی که از پدران و مادران کافر و مشرک و … به دنیا می‌آیند و خداوند آنان را از این پیشینه کفر به نور ایمان وارد می‌کند.

الف.۲. ظلمات عالم ماده که خود این وجوه متعددی می‌تواند داشته باشد مانند:

الف.۲.۱. بالاخره غوطه‌ور شدن هر انسانی در عالم ماده ظلمات و کدورتها و حجاب‌هایی برای وی پیش می‌آورد که مومن دائما در حال بیرون رفتن از این حجابها به سمت ماورایی است که هیچ ظلمت و کدورتی در آن راه ندارد.

الف.۲.۲. ناظر به ظلمات مراحل جنینی و … است، که انسان قبل از تولد در این ظلمات بوده است، چنانکه فرمود: «يَخْلُقُكُمْ في‏ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ في‏ ظُلُماتٍ ثَلاثٍ» (زمر/۶).

ب. این ظلمت را از همان جنس ظلمت معنوی (که فقدان نور ایمان است)‌ بگیریم، که در این حالت مقصود از ظلمت (و در مقابل آن، نور) می‌تواند عبارت باشد از:

ب.۱. ظلمت ضلالت و کفر و نور هدایت و ایمان (مجمع البيان، ج‏۲، ص۶۳۲[۳۱]؛ ج۶، ص۴۶۵؛ ج۸، ص۵۶۹)، و آنگاه چرا ضلالت و کفر، ظلمت؛ و هدایت و ایمان، نور معرفی شده است توضیحات متعددی است که شاید به طور خلاصه در دو قول بگنجد:

ب.۱.۱. این یک تشبیه مجازی است، و وجه تشبیه ایمان به نور، و کفر به ظلمت این است که ایمان به نور در قبر و قیامت و بهشت منجر می‌شود و کفر به ظلمت در قبر و جهنم (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۶[۳۲]).

ب.۱.۲. این یک بیان حقیقی است [ولی حقیقت «نور» صرفا «نور مادی و فیزیکی» نیست] که اینها لازمه باطنی اعتقادات و اعمال ماست (الميزان، ج‏۲، ص۳۴۶[۳۳])

آنگاه درباره اینکه چگونه چنین چیزی به مومنان نسبت داده شده چند وجه دارد:

ب.۱.۲.۱. از باب حالت مفروض آنها قبل از ایمان است، همان طور که مثلا کسی که پدرش زنده است گلایه می‌کند که «پدرم را از ارث محروم کرد» در حالی که هنوز نمرده است که ارث به وی تعلق بگیرد» یا شبیه اینکه حضرت یوسف فرمود: «إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّه‏: من آیین قومی را ترک کرده‌ام که به خدا ایمان نمی‌آورند» (یوسف/۳۷) در حالی که او هیچگاه قبلش در آیین این قوم نبوده است (مجمع البيان، ج‏۲، ص۶۳۳).[۳۴]

ب.۱.۲.۲. درست است که انسان به حسب فطرت خود یک نور اجمالی دارد ولی از حیث وضعیت تفصیلی معارف و اعمال صالحِ برحق هنوز در ظلمت است و مومن با ایمانش از این ظلمت به آن نور تفصیلی وارد می‌شود (الميزان، ج‏۲، ص۳۴۶[۳۵]).

ب.۲. ظلمات فراموشی و غفلت، و نور یاد خدا. (المیزان، ج۱۶، ص۳۲۹[۳۶])

ب.۳. ظلمات جهل نسبت به خدا و نور معرفت به او؛ چرا که معرفت و جهل است که انسان را به سوی بهشت و جهنم می‌برد. (مجمع‌البیان، ج۸، ص۵۶۹)

ب.۴.  …

ج. انسان حتّى بعد از ايمان در ظلماتى به سر مى‏برد كه بايد از آن خارج شود (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۷) که این هم چند وجه می‌تواند داشته باشد:

ج.۱. هر انسان غیرمعصومی در عین حال که اعمال صالحی دارد چه‌بسا گناهان (یا دست کم کارهای مکروه و ترک اولی و …) هم دارد که همانها ظلمتی را در او رقم زده‌اند که باید از آنها خارج شود.

ج.۲. در واقع، ایمان امری ذومراتب است که در بسیاری از مراتبش با شرک آمیخته، چنانکه فرمود: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُون‏» (یوسف/۱۰۶). پس بسیاری از مومنان علی‌رغم اینکه ایمان آورده‌اند هنوز ظلمتهایی از شرک در وجودشان باقی است که خداوند آنها را بتدریج از این ظلمات خارج می‌کند و بتدریج آنان را به مرتبه مخلصین می‌رساند.

ج.۳. در طی مراتب کمال، هر مرتبه‌ای نسبت به مرتبه بالاتر ظلمت است؛ پس خروج از ظلمات به سوی نور، یعنی به دست آوردن رشد و کمال وجودی؛ یعنی حرکت در مسیر قرب الهی. (ایستاده در باد، ص۳۸۲-۳۸۴)

ج.۴. …

 

۱۲) «مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»

چرا ظلمات را متکثر و نور را واحد آورد (نفرمود از ظلمت به نور، یا از ظلمات به انوار)؟[۳۷]

الف. در قرآن کریم همواره «ظلمات» به صورت جمع و «نور» به صورت مفرد آمده است (یعنی در قرآن کریم یکبار هم تعبیر «ظلمة» یا «أنوار» به کار نرفته است). ظلمت برای اشاره به امور باطل است و نور برای اشاره به حق، و می‌دانیم که حق واحد است و تکثر و اختلافی در آن راه ندارد، در حالی که باطل همواره متشتت است و وحدتی در آن راه ندارد (اقتباس از المیزان، ج۲، ص۳۴۶[۳۸]).

و این امر به تبع خود حق و باطل، در آثار و پیروان آنها هم بروز می‌کند، به به قول ملای رومی:

مستان خدا گر چه هزارند یکی اند             مستان هوا جمله دوگانه‌ست و سه گانه‌ست

https://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh332/

ب. راههاى باطلِ شرك و كفر متعدّد است ولى راه حق، يكى بيشتر نيست (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۶). چنانکه در جای دیگر فرمود: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ» (أنعام/۱۵۳)[۳۹].

ج. انسان که در عالی‌ترین خمیرمایه ساخته شده بود با هبوط در دنیا به اسفل سافلین رانده شده است: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ أَحْسَنِ تَقْويم‏؛ ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلين‏» (تین/۱۳-۱۴)؛ و این دنیا عالم کثرت ظلمانی است؛ و باید به سمت توحید حرکت کند. حرکت از ظلمات به نور حرکت از کثرات دنیا و دلمشغولی‌های متکثر به سوی وحدت محض ربوبی و کنار گذاشتن همه اغیار است (سیر از کثرت به وحدت)؛ لذا تا رسیدن به فنای محض همواره از ظلمات متکثری به سوی نورانیت واحدی در حرکت است. و البته این منحصر به سفر اول از اسفار اربعه عرفانی نیست؛‌ زیرا در سفرهای بعدی هم سالک هیچگاه از این وحدت و نورانیت محض بیرون نمی‌رود. در واقع، کثرات بعدی که سالک با آنها مواجه می‌شود همگی در ادامه مقام فنای او و به تعبیری، بقای بعد از فناست، و حضور او در کثرات، حضوری ذیل وحدت و نور است، نه بازگشت دوباره به کثرات ظلمانی.

د. انسانی که در دنیا هنوز از هدایت بهره‌مند نشده، در زندگی‌اش دائما در سرگردانی و دوراهی‌هایی است که نمی‌داند کدام برایش بهتر است؛ و این کثرت گزینه‌ها، که وی را سرگردان و حیران می‌کند برای او ظلمات است. وقتی ایمان می‌آورد و عمل صالح انجام می‌دهد فرقان [جداکننده حق از باطل] پیدا می‌کند و لذا در مواجهه با دوراهی‌ها تکلیفش با خودش معلوم است و همه چیز برایش روشن است. لذا انسان مومن دائما دارد از ظلمات متکثر به سمت نور واحد حرکت می‌کند.

ثمره اخلاقی:

آیت الله بهجت توصیه‌ای دارند که شاید بهترین دستورالعمل سلوکی برای هر انسانی در هر موقعیتی است که با وجود آن هیچ دستورالعمل دیگری نیاز نیست:

آدم باید اختیاراً آنچه را که می‌داند عمل بکند، وگرنه پشیمان می‌شود. آن چیزی را که نمی‌داند به این و آن نگاه نکند، به دفتر[شرع] نگاه کند. اگر بازهم ندانست توقف و احتیاط کند تا روشن بشود، گفته‌اند به آن چیزهایی که می‌دانی اگر عمل بکنی، «أورثه اللهُ علمَ ما لا یَعلم». https://bahjat.ir/fa/content/13440

در جای دیگر فرموده‌اند:

به آن‌چه می‌دانید عمل کنید،‌ و آن‌چه نمی‌دانید احتیاط کنید تا روشن شود و اگر روشن نشد، بدانید که بعض معلومات را زیر پا گذاشته‌اید. (دفتر آفتاب، رضا باقی‌ زاده، ص۱۹۵)  https://ahlolbait.com/content/6712

احتیاطی که ایشان توصیه می‌کند ناشی از قرار گرفتن در ظلمات جهل است: انسان در برابر دوراهی‌های متکثر قرار گرفته و چون ظلمات است راه درست را نمی‌داند؛ ‌پس اقتضای احتیاط این است که در اینجا توقفی می‌کند و وارد هیچیک از مسیرهایی که برایش واضح [= نورانی]‌ نیست نمی‌شود، تا آن نور هدایت الهی که با ایمان و اعمال صالح قبلی‌اش کسب کرده، راه را برای او روشن کند. وقتی روشن شد از ظلمات به نور درآمده، و اکنون می‌داند گزینه درست کدام است و با انتخاب صحیح خود بر ایمان و عمل صالح خود می‌افزاید و دوباره این نوری می‌شود برای دوراهی ناشناخته [= ظلمانی و تاریک] بعدی‌ای که در پیش‌روی او خواهد بود.

 

ب. وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَـٰلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا

۱۵) «وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ»

در قرآن کریم یکی از مهمترین توصیف‌های بهشت که پاداش مومنان و صالحان است «ورود در باغ‌هایی است که از زیرش نهرها جاری است».

نکته تخصصی آخرت‌شناسي: تعبير «باغ‌هايی که از زيرش نهرها جاری است» در قرآن کريم و دلالت‌های آن

این تعبیر جمعا ۳۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است که غیر از یک مورد، همگی در توصیف بهشت است. (آن یک مورد در توصیف یک باغ دنیوی فرضی است: أَ يَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَ أَعْنابٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ لَهُ فيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ فَأَصابَها إِعْصارٌ فيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ؛ بقره/۲۶۶).

از این ۳۷ مورد که ناظر به آخرت است:

  • الف. در ۳۳ مورد از تعبیر «تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهار» استفاده شده است؛
    • ۱ مورد بدون حرف «من» آمده است:

وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ … وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ (توبه/۱۰۰)

  • و ۳ مورد به جای «من تحتها» تعبیر «من تَحْتِهم» آمده است:

وَ نَزَعْنا ما في‏ صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ … وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (اعراف/۴۳)

إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ بِإيمانِهِمْ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ في‏ جَنَّاتِ النَّعيمِ (یونس/۹)

أُولئِكَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ … (کهف/۳۱)

یعنی  ۳۴ مورد ناظر به جاری شدن نهر از پایین باغها یا غرفه‌های بهشتی است و ۳ موردش ناظر به جاری شدن از زیر خود بهشتیان است.

  • ب. در ۳۲ مورد کلمه «جنات» (به صورت جمع نکره) موصوف صریح این وصف قرار گرفته است. البته در کل قرآن، یکبار کلمه «الجنات» (شوری/۲۲[۴۰]) و ۶۶ بار کلمه جنات (با یا بدون اشاره به اینکه رودی از زیرش جاری باشد) استفاده شده، که ۱۲ مورد آنها ناظر به دنیاست (انعام/۹۹[۴۱] و ۱۴۱[۴۲]؛ رعد/۴[۴۳]؛ مومنون/۱۹[۴۴]؛ شعراء/۵۷ و ۱۳۴ و ۱۴۷[۴۵]؛ یس/۳۴[۴۶]؛ دخان/۲۵[۴۷]؛ ق/۹[۴۸]؛‌نوح/۱۲[۴۹]؛ نبأ/۱۶[۵۰]) یعنی جمعا ۵۵ بار در قرآن کریم به صورت جمع برای اشاره به بهشت به کار رفته است.
  • و در ۲ مورد کلمه «الجنة» در آیه مربوطه به کار رفته است (کلمه «الجَنَّة» جمعا ۵۱ بار[۵۱] به کار رفته که تنها ۱ مورد آن مربوط به دنیاست، که «ال» آن «ال»‌عهد است (قلم/۱۷[۵۲])؛ هرچند بدون حرف تعریف (خواه مفرد یا مثنی) بارها به کار رفته که از بحث ما خارج است)؛ که:
    • ۱ مورد تعبیر «الجنة» (به صورت مفرد معرفه) موصوف صریح این وصف قرار گرفته است؛

مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْكَ عُقْبَى الَّذينَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكافِرينَ النَّارُ (رعد/۳۵)

  • ۱ موردش می‌تواند وصف خود «الجنة» باشد و می‌تواند وصف «غرفه‌های بهشتی» باشد:

وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلينَ (عنکبوت/۵۸)

  • و ۱ موردش وصف غرفه‌های بهشتی است:

لكِنِ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِيَّةٌ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ الْميعادَ (زمر/۲۰)

  • و اشاره شد که ۳ مورد «جاری شدن نهرها از زیرشان» وصف خود بهشتیان است، که از این زاویه:
    • ۲ موردش قبل یا بعدش گزارش شده که آنها با این وصف در «جنات» هستند: (یونس/۹) (کهف/۳۱)
    • ۱ موردش در ادامه‌اش گزارش شده که این وصف «الجنة» (به صورت مفرد معرفه) است: (اعراف/۴۳)

یعنی اولا از حیث اینکه «جنات» (جمع نکره) باشد یا «الجنة» مفرد معرفه)، ۳۳ مورد ناظر به «جنات» است، ۳ مورد ناظر به «الجنة» و یک مورد هم با اینکه واضح است کلام ناظر به بهشت است، نه اسمی از جنات برده شده و نه از الجنة.

و ثانیا ۳ مورد به جاری شدن نهرها از زیر خود بهشتیان اشاره شده، و در ۳۲ مورد بصراحت اشاره به جاری شدن از زیر باغهاست و ۱ مورد به صراحت از زیر غرفه‌هاست و ۱ مورد ظرفیت هردو احتمال اخیر را دارد.

***

جمع‌بندی تصویر قرآنی از جاری شدن رودها در بهشت:

۱) عموما تأکید شده که این رودها از پایین باغها ویا منزل‌های بهشتیان جاری است اما در سه آیه تصریح شده که از زیر خود اهل بهشت (تحتهم) جاری است.

۲) غالبا از تعبیر «جنات» استفاده شده که ظهورش در این است برای هر انسان بهشتی کثرتی از این باغها هست؛ و در معدود مواردی که با لفظ مفرد آمده، حرف «ال»‌ بر رویش آمده است، که با توجه به اینکه بسیار بعید است که «ال» تعریف باشد، احتمال اینکه «ال» جنس باشد زیادتر از سایر گزینه‌هاست؛ که در این صورت، باز بر همان کثرت باغها دلالت دارد. این کثرت شاید اشاره به وجود تنوعی از این باغها برای هرکس باشد.

***

‌در اینکه واقعا در بهشت باغ‌هایی هست و نهرهایی از پایین آن جاری باشد، بحثی نیست؛ اما می‌دانیم اشاره به هر حقیقتی در آخرت دلالت‌هایی دارد؛ ‌یعنی واقعا فرق است بین باغ و میوه، بین نهر و دریا، و …؛ و هر نعمت بهشتی‌ای تمثل و تجسم حقیقتی است. با این توضیح، درباره اینکه این توصیف از بهشت چه ویژگی خاصی دارد که این اندازه مورد توجه و تأکید قرار گرفته است و مقصود از این پاداش چیست، احتمالات مختلفی قابل طرح است، از جمله:

الف. این تعبیر «باغهایی که رودها زیر آن جاری باشد» یک توصیف بسیار دل‌انگیز از یک وضعیت دلچسب و زبا در طبیعت است؛ چنانکه هم‌اکنون از جذاب ترین تصاویر طبیعیت جنگل‌هایی است مملو از رودخانه‌ها و آبشارها؛ و این تعابیر قرار است با ارائه تقریبا دل‌انگیز و جذاب‌ترین وضعیت مکانی در پیرامون ما، شدت جذابیت و دل‌انگیز بودن جایگاه انسانها در بهشت را به مخاطب منتقل کند.

ب. در دنیا رودخانه آب جاری‌ای است که به خاطر جمع بین «آب» (که مظهر پاکی و پاک‌کنندگی است) و «حرکت»، پاکی و طهارت را گسترش می‌دهد و هرگونه آلودگی‌ای را می‌زداید. شاید این تعابیر دلالت دارد بر شدت پاکی مستمر بهشت، که همه‌جا این ویژگی طاهر و مطهر بودن را دائما دارد گسترش می‌دهد. آنگاه وقتی علاوه بر جریان رود از زیر درختان به جریان رود از زیر خود انسانها (تحتهم) اشاره می‌کند چه‌بسا می‌خواهد بگوید که این پاک‌کنندگی و طهارت نه فقط ناظر به اشیای پیرامون انسانها بلکه ناظر به خود انسانها هم هست.

ج. از ویژگی‌های آب، زلال بودن است که زلال بودن در ذهن ما با خلوص و خالص بودن پیوند دارد؛ آب جاری زلال می‌تواند تجسم خالص‌سازی مستمری باشد که در بهشت برای انسانها واقع می‌شود: انسانها با ورود به بهشت از تعلقات دنیوی رها می‌شوند و همگی غرق در توحید می‌گردند و این زلال فضای توحیدی مانع وقوع هر ناخالصی‌ای در آنها می‌شود.

د. اگر توجه کنیم که در قرآن کریم این نهرها منحصر به نهر آب نیستند بلکه نهرهای متنوعی از شراب و شیر و عسل هم در بهشت جاری است: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِم»‏ (محمد/۱۵)؛ آنگاه مساله ابعاد بسیار متنوعی می‌یابد؛ که نمونه‌ای از تفسیر این چهار نهر از قول مرحوم مصطفوی در نکات ادبی اشاره شد؛ که نهر آب خالص و پاک‌کننده از هرگونه رذایل و زشتی‌هاست؛ نهر شیر فیوضات معنوی‌ای است که اولین تغذیه‌های جان از آن است (همانند شیر برای طفل)، نهر شراب جذبات معنوی‌ای است که انسانها را سرمست از حضور خداوند می‌کند و نهر عسل هم ثابت و راسخ کننده انسانها در آن محبت الهی است همان گونه که عسل هم شیرینی‌اش مهم است و هم خصلت قوی تغذیه‌ایش (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۲۸۹-۲۹۰).

ه. …

 

۱۶) «وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَـٰلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا»

چرا کلمه خالدین جمع آمده است با اینکه قبلش (َمَنْ يُؤْمِنْ … َيَعْمَلْ … يُدْخِلْهُ) و بعدش (لَهُ) مفرد است؟

قبل از پاسخ به سوال زیر خوب است توجه کنیم که در قرآن کریم:

اولا: کلمه «خالدین» به صورت جمع دست کم ۴۵ بار در قرآن کریم آمده و غالبا صفت یا حال برای کلمات جمع بوده (مانند: أُولئِك، الَّذينَ اتَّقَوْا، ُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفَّار، و …) بوده است و تنها در ۴ مورد (غیر از اینجا در دو مورد دیگر در بهشت، و یک مورد در جهنم) مرجعش «مَن» است که ظاهرا مفرد است: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها» ‏ (نساء/۱۳)، «يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ ذلِكَ يَوْمُ التَّغابُنِ وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً‏» (تغابن/۹)، «إِلاَّ بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَ رِسالاتِهِ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أَبَدا» (جن/۲۳). جالب اینجاست که کلمه «خالدون» ۲۵ بار در قرآن کریم و همواره برای اشاره به جمع آمده است و دو موردی هم که با کلمه «مَن» آمده، باز همانند «خالدون» که جمع است، ضمایری هم که به «مَن» برگشت کرده همگی جمع بوده است: «وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُون‏» (بقره/۲۷۵)، «وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ في‏ جَهَنَّمَ خالِدُون‏» (مومنون/۱۰۳)

ثانیا: کلمه «خالد» به صورت جمع تنها در مورد جهنمیان و آن هم در ۴ مورد به کار رفته است: «وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فيها وَ لَهُ عَذابٌ مُهينٌ‏» (نساء/۱۴)، «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً» (نشاء/۹۳)، «أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يُحادِدِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِداً فيها ذلِكَ الْخِزْيُ الْعَظيم‏» (توبه/۶۳)، «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتي‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ … كَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِي النَّارِ وَ سُقُوا ماءً حَميماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُم‏» (محمد/۱۵). جالب اینجاست که در آخرین مورد ضمیرهای بعدی به صورت جمع آمده است (سُقُوا … أَمْعاءَهُم).

یک توجیه متعارف این است که کلمه «مَن» که اسم موصول است، اگرچه به صورت مفرد است اما معنای جمع دارد و به این مناسبت کلمه جمع می‌تواند بدان ارجاع داده شود؛ اما آنچه در خصوص این آیه (و سه آیه دیگری که اشاره شد، جای تأمل دارد این است که در همه اینها دست کم یکبار با ضمیر مفرد «ه» به کلمه «مَن» ارجاع داده شده است؛ آنگاه این سوال پررنگ‌تر می‌شود که با توجه به اینکه قبلش (و در آیه محل بحث، بعدش) از ضمیر مفرد استفاده شده چرا اکنون «خالدین» به صورت جمع آمده است؟

الف. چه‌بسا در این آیات می‌خواهد تأکید کند که خلود اینها در بهشت (یا خلود جهنمیان در جهنم) با یک وصف جمعی است؛ یعنی درست است که هرکس جداگانه محشور و مورد حسابرسی قرار می‌گیرد: « وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏ كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ» (انعام/۹۴)، در عین حال، زندگی انسانی چنان در پیوند با دیگران رقم خورده است که خلود او هم جمعی خواهد بود. آنگاه این سه موردی که کاملا فردی آمده، چون تآکید بر عذاب بوده و بخاطر خصلت بازدارندگی و انذار بر عذاب و خلود خود شخص اصرار شده است.

ب. …

 

۱۷) «قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً، رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ وَمَنْ يُؤْمِنْ بِالله وَيَعْمَلْ صَـٰلِحًا يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَـٰلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا»

تعبیر «قَدْ أَحْسَنَ الله لَهُ رِزْقًا» که در پایان آیه آمده است، در نگاه اول به نظر می‌رسد ناظر به پاداش عظیمی است که با ورود به بهشتی‌ این‌چنین به وی داده می‌شود (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۶[۵۳])؛ و حداکثر اشاره کرده اند این توفیق ایمان و عمل صالح در دنیا و ورود به بهشت در آخرت است (الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۵[۵۴]

اما به نظر می‌رسد در خود متن آیه بیش از این مورد توجه باشد؛ یعنی این رزق نیکویی که خداوند برای این شخص قرار داده، ابعاد متنوعی دارد، که هریک از اینها بُعدی از ابعاد نیکو شدن رزق اوست؛ به‌ویژه اگر توجه کنیم که در آیات قبل از «عذاب نکر» برای عذاب دنیوی آن قریه سرکش، و از «عذاب شدید»‌ برای عذاب اخروی اهل آن قریه سخن گفت؛ اینجا نیز درباره ابعادی از وضعیت دنیوی و اخروی مطیعان سخن می‌گوید؛ که این می‌تواند در مقابل آن وضعیت عذاب نکر و عذاب شدید باشد:

الف. از حیث زندگی او در دنیا، این است که

الف.۱. «ذکرا»، خداوند به او بی‌اعتنا نیست و او را به حال خود رها نرکده و چنان به یاد اوست که اساسا «ذکر» [= یاد] بر او نازل کرده است؛

الف.۲. «رسولا»، خداوند چنان به وی توجه داشته فرستاده‌ای از جانب خودش به سوی او فرستاده است، و او را شایسته گفتگوی با خویش قرار داده است.

الف.۳. «يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَـٰتِ الله مُبَيِّنَـٰتٍ»، آیاتی که واضح و آشکار شده بر او تلاوت می‌شود؛ خود همین آیات مبینات، روزی گرانقدری برای بقا و رشد روح و بعد معنوی انسان است، که کمتر، از این حیث، مورد توجه قرار می‌گیرد.

الف.۴. «لِيُخْرِجَ الَّذِينَ ءامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّـٰلِحَـتِ» توفیق ایمان و عمل صالح در دنیا پیدا کرده است؛ که هرکسی این توفیق را ندارد؛ و اگر خداوند این توفیق را به کسی ندهد و زمینه را برای ایمان وی و انجام عمل صالح وی مهیا نکند، از هیچکس هیچ خوبی‌ای صادر نمی‌شود؛ که در جای دیگر فرمود: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِك‏» (نساء/۷۹)، و فرمود: «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكى‏ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ» (نور/۲۱)

الف.۵. «مِنَ الظُّلُمَـٰتِ إِلَى النُّورِ» او را به طور مستمر از ظلمات به نور بیرون می‌برد. از بزرگترین روزی‌های مومن این است که اگرچه مرتب در فتنه‌های مختلف قرار می‌گیرد اما به توفیق الهی و با نور ایمان و عمل صالح از این فتنه‌ها سربلند بیرون می‌آید، و هربار به مرحله بالاتری از گذشته و عرصه‌ای نورانی‌تر و روشن‌تر وارد می‌شود؛ و شاید به همین جهت ورود در نورانیت‌های مکرر است که توان درکی از اوضاع پیدا می‌کند که هیچ نابغه‌ای به خودی‌خود چنین توانی ندارد و شاید بدین جهت است که پیامبر اکرم ص هشدار دادند که از زیرکی مومن برحذر باشید که او با نور خدا می‌بیند: «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‏» (الكافي، ج‏۱، ص۲۱۸[۵۵]؛ بصائر الدرجات، ج‏۱، ص۳۵۵[۵۶] و ۳۵۷[۵۷]؛ تفسير العياشي، ج‏۲، ص۲۴۷[۵۸]. این حدیث با توضیحات مکملی از امام صادق ع [معاني الأخبار، ص۳۵۰[۵۹]؛ الإختصاص، ص۱۴۳[۶۰]] و امام رضا ع [المحاسن، ج‏۱، ص۱۳۱[۶۱]؛ بصائر الدرجات، ج‏۱، ص۸۰؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۲، ص۲۰۰[۶۲]] نیز روایت شده است.)

ب. از حیث زندگی اخروی او، این است که:

ب.۱. «يُدْخِلْهُ جَنَّـٰتٍ» خود ورورد به بهشت، که غالبا با تعبیر جمع (جنات) آمده که دلالت بر یک تنوعی از وضعیت بهشتها دارد؛

ب.۲. «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» اینکه رودهایی از زیر آن جاری است، که احتمالات متعددی برای این تعبیر بیان شد (تدبر۱۵) که همگی می‌تواند تا حدودی نیکو بودن این رزق را معنا کند.

ب.۳. «خَـٰلِدِينَ فِيهَا» جاودان بودن در آنجا؛ که خود این شیرینی‌ نعمتها را مضاعف می‌کند؛ یعنی این وضعیت مطلوبی است که دیگر هیچ نگرانی‌ای برای از دست رفتن آن نیست، چنانکه یکی از خوشحالی‌های بهشتیان این است که دیگر هیچگاه نخواهند مرد: «أَ فَما نَحْنُ بِمَيِّتينَ» (صافات/۵۸).

ب.۴. «أَبَدًا» آیا افزودن این کلمه صرفا برای تأکید است، یا دلالتی اضافه دارد؟ در نکات ادبی اشاره‌ای شد که برخی در ماده «أبد» یک نحوه عدم انس و الفت در آن نهفته است؛ شاید این کلمه می‌خواهد دلالت کند بر اینکه این حضور جاودانه در بهشت به هیچ عنوان آنجا را برایشان عادی و تکراری نمی‌کند که مایه دلزدگی آنها شود، چون وضعیت آنجا به طوری است که نه‌تنها هرچه بخواهند برایشان مهیا می‌شود: «وَ لَكُمْ فيها ما تَشْتَهي‏ أَنْفُسُكُمْ وَ لَكُمْ فيها ما تَدَّعُون‏» (فصلت/۳۱)، « وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فيها خالِدُون‏» (زخرف/۷۱)، بلکه اموری اضافه بر آنچه در مخیله‌شان می‌گنجد و می خواهند برایشان مهیا می‌شود «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُن‏» (سجده/۱۷)، «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنا مَزيد» (ق/۳۵)  چنانکه در جای دیگر کلمه »أبد» را نیاورد و بجایش فرمود که دلشان هیچگونه تغییر و تحولی نمی‌خواهد: «خالِدينَ فيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلا» (کهف/۱۰۸).

 

 

 


[۱] . قرأ الجمهور بالنصب «رسولا» على تقدير: أنزل إليهم ذكراً ورسولاً ؛

وقيل هو منصوب بفعل محذوف أي بعث أو أرسل رسولا ، وحذف الفعل لدلالة «أنزل» عليه.

وذهب الزجاج والفارسي إلى أنه يجوز أن يكون معمولاً للمصدر الذي هو الذكر.

وذهب بعضهم إلى أنه منصوب على الإغراء بإضمار «عليكم».

– وقرئ «رسول» بالرفع، على إضمار «هو».

در المغني في القراءات، ص ١٨٠٥ نوشته است:‌ «القراءة المعروفة : «رَسُولًا يَتْلُوا» بنصب اللَّامِ وتنوينها» اما از قرائت دیگری سخن به میان نیاورده است!.

[۲] . و قرى‏ء: رسول بالرفع على إضمار هو ليخرج، يصح أن يتعلق بيتلو و بأنزل.

[۳] . قرأ نافع وابن كثير وأبو عمرو وأبو بكر عن عاصم وأبو جعفر ويعقوب واليزيدي وابن عباس وابن محيصن «مُبَيَّناتٍ» بفتح الياء اسم مفعول، وهي اختيار أبي عبيد وأبي حاتم

. وقرأ ابن عامر وحفص عن عاصم وحمزة والكسائي وخلف والأعمش والحسن وعيسى «مُبَيِّنَاتٍ» بكسر الياء اسم فاعل.

[۴] . قرأ ابن كثير و نافع وأبو عمرو وشعبة وأبو جعفر ويعقوب «مُبَيَّناتٍ» بفتح الياء التحتیة المشدد، و وافقهم ابن محيصن و اليزيدي بخلف عنه، و قرأ الباقون «مُبَيِّنَاتٍ»

[۵] . . تقدمت القراءة فيه مراراً بإبدال الهمزة الساكنة واوا. وانظر الآية / ۸۸ من سورة البقرة، والآية / ١٨٥ من سورة الأعراف.

[۶] . قرأ نافع وابن عامر والمفضل عن عاصم وأبو جعفر والمطوعي «نُدْخِلْهُ» بنون العظمة.

. وقرأ الباقون «يدخله» بياء الغيب. وتقدم مثل هذا في الآية / ١٣ من سورة النساء.

[۷] . قرأ أهل المدينة و الشام ندخله بالنون و الباقون بالياء لتقدم الاسم على لفظ الغيبة و النون معناها معنى الياء.

[۸] . رسولا ينتصب على ثلاثة أوجه (أحدها) أن يكون بدلا من ذكرا بدل الكل من الكل فعلى هذا يجوز أن يكون الرسول جبرائيل (ع) و يجوز أن يكون محمدا ص (و الثاني) أن يكون مفعول فعل محذوف تقديره أرسل رسولا و يدل على إضماره قوله قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً فعلى هذا يكون الرسول معناه محمدا ص (و الثالث) أن يكون مفعول قوله ذِكْراً و يكون تقديره أنزل الله إليكم إن ذكر رسولا و يكون الرسول يحتمل الوجهين.

[۹] . قيل في انتصاب قوله (رسولا) وجهان:

أحدهما- أن يكون بدلا من ذكر، و هو بدلا الاشتمال، و يكون الذكر القرآن، كأنه قال رسولا ذكراً.

الثاني- ان يكون الذكر بمعنى الشرف، [كأنه قال: أنزل اللَّه إليكم شرفاً.] فيكون الذكر هو الرسول، كما قال (وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ).

و فيه وجه ثالث و هو أنه لما قال: انزل ذكراً دل على انه جعل رسولا، و كأنه قيل و بعث رسولا كما قال الشاعر: «يا رب غير آيهن مع البلى / إلا رواكد جمرهن هباء / و مشجج اما سواء قذاله / فبدا و غيب ساره المغراء» لأنه لما قال: إلا رواكد دل على ان بها رواكد فحمل مشجج على المعنى.

و قال الزجاج: يحتمل ان يكون نصباً بذكر، كأنه قال ذكر رسول، بمعنى أن ذكراً رسولا، يكون ذكر مصدر، و الذي انزل جبرائيل لقوله «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ»

[۱۰] . لما ذكر ما حل بهذه القرية العاتية، أمر المؤمنين بتقوى اللّه تحذيرا من عقابه، و نبه على ما يحض على التقوى، و هو إنزال الذكر. و الظاهر أن الذكر هو القرآن، و أن الرسول هو محمد ص. فإما أن يجعل نفس الذكر مجازا لكثرة يقدر منه الذكر، فكأنه هو الذكر، أو يكون بدلا على حذف مضاف، أي ذكر رسول. و قيل: رَسُولًا نعت على حذف مضاف، أي ذكرا، ذا رسول. و قيل: المضاف محذوف من الأول، أي ذا ذكر رسولا، فيكون رسولا نعتا لذلك المحذوف أو بدلا. و قيل: رسول بمعنى رسالة، فيكون بدلا من ذكر، أو يبعده قوله بعده يَتْلُوا عَلَيْكُمْ، و الرسالة لا تسند التلاوة إليها إلا مجازا. و قيل: الذكر أساس أسماء النبي صلّى اللّه عليه و سلّم. و قيل: الذكر: الشرف لقوله: وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ، فيكون رسولا بدلا منه و بيانا له. و قال الكلبي: الرسول هنا جبريل عليه السلام، و تبعه الزمخشري فقال: رسولا هو جبريل صلوات اللّه و سلامه عليه، أبدل من ذكرا لأنه وصف بتلاوة آيات اللّه، فكان إنزاله في معنى إنزال الذكر، فصح إبداله منه.انتهى. و لا يصح لتباين المدلولين بالحقيقة، و لكونه لا يكون بدل بعض و لا بدل اشتمال، و هذه الأعاريب على أن يكون ذكرا و رسولا لشي‏ء واحد. و قيل: رسولا منصوب بفعل محذوف، أي بعث رسولا، أو أرسل رسولا، و حذف لدلالة أنزل عليه، و نحا إلى هذا السدي، و اختاره ابن عطية. و قال الزجاج و أبو علي الفارسي: يجوز أن يكون رسولا معمولا للمصدر الذي هو الذكر. انتهى. فيكون المصدر مقدرا بأن، و القول تقديره: إن ذكر رسولا و عمل منونا كما عمل، أو إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ يَتِيماً، كما قال الشاعر: «بضرب بالسيوف رءوس قوم/ أزلنا هامهن عن المقيل‏»

[۱۱] . النون و الهاء و الراء أصل صحيح يدلّ على تفتّح شي‏ء أو فتحه. و أنهَرْتُ الدّم: فتحته و أرسلته. و سمّي النّهر لأنّه ينهر الأرض أي يشقّها. و المَنْهَرة: فضاء يكون بين بيوت القوم يلقون فيها كناستهم. و جمع النّهر أنهار و نُهُر. و اسْتَنْهَرَ النَّهرُ: أخذ مجراه. و أنْهَر الماء: جرى. و نهر نهر: كثير الماء. قال أبو ذؤيب: «أقامت به فابتنت خيمة / على قصب و فرات نَهِر» و منه النَّهار: انفتاح الظّلمة عن الضّياء ما بين طلوع الفجر إلى غروب الشّمس. و يقولون: إنّ النّهار يجمع على نُهُر. و رجل نَهِر: صاحب نهار كأنّه لا ينبعث ليلا. قال: «لست بليلىّ و لكنّي نهر» و أمّا قولهم: النهار: فَرخ بعض الطّير، فهو مما [لا] يعرّج على مثله، و لا معنى له.

[۱۲] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو جريان في تدافع و قوّة و حدّة. يقال نَهَرَ الدمُ: سال بقوّة.

و من مصاديقه: سيلان الماء بتدافع و قوّة في المجرى. و جريان ضياء الشمس و حرارتها من طلوعها الى أن تغرب بنفوذ و حدّة. و الحدّة في إظهار كلام يشعر بالزجر و المنع. و فيضان الرحمة و الفيض متتابعا من جانب اللّه المتعال و جريانها كالنهر. و أمّا مفاهيم- الفتح و الشقّ و الإلقاء و السعة و النشر و الإرسال: فان لوحظت فيها قيود الأصل: فتكون من مصاديقه. و إلّا فتجوّز.

فظهر أنّ النهر بمعنى الماء الجاري المتدافع بقوّة. و أمّا إطلاقه على المجرى للماء فمجاز. و كذلك النَّهَارُ: فانّه عبارة عن جريان الضياء و انتشار الحرارة من طلوع الشمس الى أن تغرب، و هذا الجريان يزيد آنا فآنا الى نصف النهار، و هذا المعنى يناسب كلمة النهار، بزيادة ألف على كلمة النهر، فانّ الألف يدلّ على التوسّع و الامتداد، و في النهار جريان و ازدياد و توسّع.

و حدود الزمان و المكان في النهار و النهر: من لوازم المعنيين.

و يدلّ على ما ذكرنا من المفهومين قوله تعالى: جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- ۳/ ۱۹۸.وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ- ۲/ ۷۴.تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ‏- ۳/ ۲۷.وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ- ۳۶/ ۳۷.فانّ الجريان و التفجّر إنّما يتحقّقان في الماء السائل. كما أنّ الولوج و الانسلاخ إنّما يتصوّران في الضياء و الظلمة.

[۱۳] . و أمّا النَّهَارُ: قلنا إنّه الضياء في قبال الظلمة، و زيدت فيه الألف و أصله النَّهَرُ، و هو صفة كحسن، بمعنى ما يتّصف بالجريان في تدافع و قوّة. و النَّهَارُ أيضا كجبان صفة في الأصل، و يطلق على جريان في الضياء و الحرارة الفائضتين من الشمس. فالكلمتان صارتا بالغلبة اسمين للنهر المعروف و النهار في قبال الليل. تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ ۳/ ۲۷. ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً ۷/ ۵۴. ولوج الليل و غشيانه النهار لا يصحّان في الوقت و الزمان، فانّ امتداد الليل في طول امتداد النهار، و لا يمكن الولوج و الغشيان في الليل على النهار بمعناهما الزمانىّ.

و أمّا النَّهْرُ و الِانْتِهَارُ بمعنى الزجر و اختيار الزجر: ففيه جريان كلام مع تدافع و قوّة وحدّة، فيكون من مصاديق الأصل. قال تعالى: فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً – ۱۷/ ۲۳. فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ- ۹۳/ ۱۰. النهر في القول عبارة عن كلام و جملات متتابعة جارية فيها تدافع وحدّة و شدّة و لو كان في لحن القول فقط دون معناه. و هذا يقابله اللين في القول مع طمأنينة. فظهر أنّ النهر ليس بمعنى الزجر كما في اللغة و التفاسير، بل جملات فيها تدافع وحدّة و شدّة و لو في لحن الكلام.

[۱۴] . جریان مائع – أو رقیق نحوه – باتساع و استرسال من شق (یشقه و یحتفره) – کماء النهر فی مجراه و کاللبن فی الأخلاف

[۱۵] . النَّهْرُ: مَجْرَى الماءِ الفَائِضِ، و جمْعُه: أَنْهَارٌ، قال تعالى: وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً [الكهف/ ۳۳]، وَ أَلْقى‏ فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلًا [النحل/ ۱۵] و جعل اللّهُ تعالى ذلك مثلا لما يَدِرُّ من فَيْضِهِ و فَضْلِهِ في الجنَّة على‏ الناس. قال تعالى: إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ [القمر/ ۵۴]، وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً [نوح/ ۱۲]، جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ [المائدة/ ۱۱۹].و النَّهَرُ: السّعة تشبيها بنهر الماء، و منه: أَنْهَرْتُ الدَّمَ. أي: أسلته إسالة، و أَنْهَرَ الماء: جرى، و نَهْرٌ نَهِرٌ: كثير الماء، قال أبو ذؤيب: «أقامت به فابتنت خيمة / على قصب و فرات نَهِرٍ» و النَّهَارُ: الوقت الذي ينتشر فيه الضّوء، و هو في الشرع: ما بين طلوع الفجر إلى وقت غروب الشمس، و في الأصل ما بين طلوع الشمس إلى غروبها. قال تعالى: وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً [الفرقان/ ۶۲] و قال:أَتاها أَمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً [يونس/ ۲۴] و قابل به البيات في قوله: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُهُ بَياتاً أَوْ نَهاراً [يونس/ ۵۰] و رجل نَهِرٌ:صاحب نهار، و النَّهَارُ: فرخ الحبارى، و الْمَنْهَرَةُ:فضاء بين البيوت كالموضع الذي تلقى فيه الكناسة، و النَّهْرُ و الِانْتِهَارُ: الزّجر بمغالظة، يقال: نَهَرَهُ و انْتَهَرَهُ، قال: فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما [الإسراء/ ۲۳]، وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ [الضحى/ ۱۰].

[۱۶] . ثمّ أنّ الْأَنْهَارَ إمّا جسمانيّة تتشكّل من المائعات الجسمانيّة، و إمّا روحانيّة و تتحقّق بجريان امور معنويّة كالفيوضات و التوجّهات و الأنوار و الجذبات الإلهيّة، كما قال تعالى:إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ- ۵۴/ ۵۴. فالمراد من الجنّة و النهر بقرينة كونهم عند مليك مقتدر: الجنّة و النهر الروحانيّين، إذ لا معنى في كون شي‏ء جسمانىّ عنده تعالى، إلّا أن يكون النظر الى جهة الروحانيّة و من هذه الحيثيّة.

و يدلّ عليه أيضا قوله تعالى: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ‏- ۴۷/ ۱۵.

فانّ السالك إذا تحقّق فيه مرتبة التقوى و اتّقى عن الأعمال المحرّمة و عن كلّ خلاف، و عن الصفات الرذيلة النفسانيّة، و عن التعلّقات المادّيّة الدنيويّة: تتحصّل له الحياة الروحانيّة الباطنيّة بشرب من أنهار الماء الصافي الظاهر الخالص الطيّب.

ثمّ تتحصّل له بعد الحياة الروحانيّة: فيوضات المعارف الإلهيّة و العلوم الربّانيّة بشرب من أنهار اللبن الخالص الطاهر، و هذه المعارف تكون غذاء له في إدامة الحياة و تقوية الروح، كما يكون اللبن غذاء للطفل في إدامة حياته المادّيّة.

ثمّ تتحصّل له بعد التثبّت و التقوّى بالمعارف الحقّة: جذبات غيبيّة من الصفات العليا و الأسماء الحسنى، و ارتباطات و لذّات روحانيّة بشرب الخمر الروحانىّ من أنهاره الجارية المتوجّهة اليه.

ثمّ تتحصّل له بعد هذه الجذبات و الارتباطات: تعلّق ثابت و حبّ راسخ و ارتباط دائمىّ، و هذا بتذوّق الحلاوة الروحانيّة من أنهار العسل الصافي المصفّى من جميع أنواع الكدورات و ألوان الأخلاط الذاتيّة و العرضيّة.

و هذه مراتب خمس للسلوك الى اللقاء، من جهة نتائج المراتب و الأنهار الجارية الفائضة في كلّ مرتبة.

و ليراجع في توضيح المراتب الى رسالة اللقاء. فينطبق فيضان الماء على المرتبة الثانية، بعد التوجّه و الاعتقاد. و فيضان اللبن على المرتبة الثالثة، و هي التزكية و التهذيب. و فيضان الخمر على الرابعة، و هي محو الأنانيّة و حصول الفناء. و فيضان العسل على الخامسة، و هي التهيّؤ في الخدمة و التبليغ و الهداية. و في إدامة هذه المراحل تتحقّق التجلّيات المتنوّعة المشار اليها بقوله تعالى: وَ لَهُمْ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ.

لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها- ۳/ ۱۵. مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ‏ – ۱۳/ ۳۵. الأنهار المذكورة بعد موضوع التقوى: تشمل أنواع النهر من الماء و اللبن‏ و الخمر و العسل، كما قلنا.

[۱۷] . البته از این ۳۴ مورد یک موردش هست که شاید کسی بگوید ناظر به دنیاست: «تَبارَكَ الَّذي إِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ يَجْعَلْ لَكَ قُصُورا» (فرقان/۱۰)

[۱۸] . (الفرق) بين النهار و اليوم‏: أن النهار اسم للضياء المنفسح الظاهر لحصول الشمس بحيث ترى عينها أو معظم ضوئها و هذا حد النهار و ليس هو في الحقيقة اسم للوقت، و اليوم اسم لمقدار من الأوقات يكون فيه هذا السنا و لهذا قال النحويون: اذا قلت سرت يوما فأنت مؤقت تريد مبلغ ذلك و مقداره و اذا قلت سرت اليوم أو يوم الجمعة فأنت مؤرخ فاذا قلت سرت نهارا أو النهار فلست بمؤرخ و لا بمؤقت و انما المعنى سرت في الضياء المنفسح و لهذا يضاف النهار الى اليوم فيقال سرت نهار يوم الجمعة، و لهذا لا يقال للغلس و السحر نهار حتى يستضي‏ء الجو.

[۱۹] . فَإِذَا دَخَلُوهَا صَارُوا عَلَى طُولِ آدَمَ سِتِّينَ ذِرَاعاً وَ عَلَى مَلَدِ مِيلَادِ عِيسَى ثَلَاثاً وَ ثَلَاثِينَ سَنَةً وَ عَلَى لِسَانِ مُحَمَّدٍ الْعَرَبِيَّةِ وَ عَلَى صُورَةِ يُوسُفَ فِي الْحُسْنِ ثُمَّ يَعْلُو وُجُوهَهُمُ النُّورُ وَ عَلَى قَلْبِ أَيُّوبَ فِي السَّلَامَةِ مِنَ الْغِل‏

[۲۰] . حَدَّثَنِي أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَيُّوبَ الْقُمِّيُّ- أَيَّدَهُ اللَّهُ- قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى بْنِ أَحْمَدَ التَّلَّعُكْبَرِيُّ- أَيَّدَهُ اللَّهُ- قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ الْكَاتِبُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ حُمَيْدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ هَوَارَا فِي سَنَةِ ۳۰۹ تِسْعٍ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ، عَنْ مُسَاوِرٍ وَ سَلَمَةَ، عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطِ

وَ ذَكَرَ أَبُو مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي بِهَذَا الْكِتَابِ أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ‏ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْعَلَوِيُّ الْمُوسَائِيُ‏ بِمِصْرَ سَنَةَ إِحْدَى وَ أَرْبَعِينَ وَ مِائَتَيْنِ‏ ، قَالَ: حَدَّثَنِي الشَّيْخُ‏ الصَّالِحُ أَبُو الْعَبَّاسِ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ نَهِيكٍ عَنْ مُسَاوِرٍ وَ سَلَمَةَ جَمِيعاً عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ الْحَنَّاطِ، …

وَ عَنْهُ، عَنْ ْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَذَّاءِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: إِنَّ مِنْ أَغْبَطِ أَوْلِيَائِي‏ عِنْدِي‏ رَجُلٌ‏ خَفِيفُ‏ الْحَالِ ذُو حَظٍّ مِنْ صَلَاةٍ، أَحْسَنَ‏ عِبَادَةَ رَبِّهِ فِي الْغَيْبِ، وَ كَانَ غَامِضاً فِي النَّاسِ، جُعِلَ رِزْقُهُ كَفَافاً فَصَبَرَ، عُجِّلَتْ عَلَيْهِ مَنِيَّتُهُ، مَاتَ فَقَلَّ تُرَاثُهُ، وَ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ.

[۲۱] . ثُمَّ اسْجُدْ سَجْدَةَ الشُّكْرِ الَّتِي بَعْدَ الظُّهْرِ فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ قُلْ فِيهَا مَا تَقَدَّمَ ذِكْرُهُ مِنَ الدُّعَاءِ.

[۲۲] . حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي الصُّهْبَانِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَجَّالِ أَنَّ إِبْرَاهِيمَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْجَعْفَرِيَّ حَدَّثَهُ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ أَنَّ أَبَا إِبْرَاهِيمَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع أَشْهَدَ عَلَى وَصِيَّتِهِ إِسْحَاقَ بْنَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ إِبْرَاهِيمَ بْنَ مُحَمَّدٍ الْجَعْفَرِيَّ وَ جَعْفَرَ بْنَ صَالِحٍ وَ مُعَاوِيَةَ بن الْجَعْفَرِيَّيْنِ وَ يَحْيَى بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْد و …

[۲۳]. مرحوم کلینی در اینجا بابی گشوده است با عنوان « بَابُ الدُّعَاءِ لِلرِّزْقِ‏» که حدیث فوق اولین حدیث آن است و وی ۱۲ حدیث دیگر در اینجا آورده است.

[۲۴] . وَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فِي قَوْلِهِ ذِكْراً رَسُولًا النَّبِيُّ ذِكْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ عَلِيٌّ ذِكْرٌ مِنْ مُحَمَّدٍ كَمَا قَالَ وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ.

[۲۵] . قوله سبحانه- فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ فأمر سبحانه بسؤال أهل الذكر و لم يخص ذلك بشي‏ء يسألون عنه معصومين فيما يفتون به يقبح الأمر بمسألة الجاهل أو من يجوز عليه الخطأ عن قصد أو سهو و إذا ثبت كون المسئولين بهاتين الصفتين ثبت إمامة الاثني عشر لأنه لا أحد أثبت الصفتين لأحد عداهم و كل من أثبتهما للمذكورين قال بإمامتهم لأن فتياهم إذا كان موجبا للعلم وجب الاقتداء به بحصول الأمان من زللهم و هذا الوجوب برهان إمامتهم فأما من زعم أن المعني بها القراء أو الفقهاء أو اليهود أو النصارى فقولهم باطل لانتفاء الصفتين الثابتتين لأهل الذكر ثم إن الله تعالى سمى نبيه الذكر قوله قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولًا فأهل الذكر أولاده المعصومون و قد روي هذا المعنى عن السدي و الثوري و وكيع و جابر الجعفي و محمد بن مسلم و أبي ذرعة و يوسف القطان و هو المروي عن الباقر و الصادق و الرضا و زيد بن علي ع.

[۲۶] . حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ سَنَةَ إِحْدَى وَ ثَمَانِينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنِي عَامِرُ بْنُ كَثِيرٍ الْبَصْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي شُعَيْبٍ الْحَرَّانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مِسْكِينُ بْنُ بُكَيْرٍ أَبُو بِسْطَامَ عَنْ‏ سَعْدِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ هِشَامِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ هَارُونُ وَ حَدَّثَنَا حَيْدَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ نَعِيمٍ السَّمَرْقَنْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو النَّصْرِ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ الْعَيَّاشِيُّ عَنْ يُوسُفَ بْنِ المشحت [السُّخْتِ‏] الْبَصْرِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ الْحَارِثِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْبَشَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ هِشَامِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: كُنْتُ أَنَا وَ أَبُو ذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ زَيْدُ بْنُ ثَابِتٍ وَ زَيْدُ بْنُ أَرْقَمَ عِنْدَ النَّبِيِّ ص إِذْ دَخَلَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ع فَقَبَّلَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَامَ أَبُو ذَرٍّ فَانْكَبَّ عَلَيْهِمَا وَ قَبَّلَ أَيْدِيَهُمَا ثُمَّ رَجَعَ فَقَعَدَ مَعَنَا فَقُلْنَا لَهُ سِرّاً رَأَيْتَ رَجُلًا شَيْخاً مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص يَقُومُ إِلَى صَبِيَّيْنِ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ فَيَنْكَبُّ عَلَيْهِمَا وَ يُقَبِّلُ أَيْدِيَهُمَا فَقَالَ نَعَمْ لَوْ سَمِعْتُمْ مَا سَمِعْتُ فِيهِمَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ لَفَعَلْتُمْ بِهِمَا أَكْثَرَ مِمَّا فَعَلْتُ قُلْنَا وَ مَا ذَا سَمِعْتَ يَا أَبَا ذَرٍّ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ لِعَلِيٍّ وَ لَهُمَا يَا عَلِيُّ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ رَجُلًا صَلَّى وَ صَامَ حَتَّى يَصِيرَ كَالشِّنِ الْبَالِي إِذًا مَا نَفَعَ صَلَاتُهُ وَ صَوْمُهُ إِلَّا بِحُبِّكُمْ يَا عَلِيُّ مَنْ تَوَسَّلَ إِلَى اللَّهِ بِحُبِّكُمْ فَحَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ لَا يَرُدَّهُ يَا عَلِيُّ مَنْ أَحَبَّكُمْ وَ تَمَسَّكَ بِكُمْ فَقَدْ تَمَسَّكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى قَالَ ثُمَّ قَامَ أَبُو ذَرٍّ وَ خَرَجَ وَ تَقَدَّمْنَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبَرَنَا أَبُو ذَرٍّ عَنْكَ بِكَيْتَ وَ كَيْتَ قَالَ صَدَقَ أَبُو ذَرٍّ صَدَقَ وَ اللَّهِ مَا أَظَلَّتِ الْخَضْرَاءُ وَ لَا أَقَلَّتِ الْغَبْرَاءُ عَلَى ذِي لَهْجَةٍ أَصْدَقَ مِنْ أَبِي ذَرٍّ قَالَ ثُمَّ قَالَ ع خَلَقَنِيَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ أَهْلَ بَيْتِي مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَ آدَمَ بِسَبْعَةِ آلَافِ عَامٍ ثُمَّ نَقَلَنَا إِلَى صُلْبِ آدَمَ ثُمَّ نَقَلَنَا مِنْ صُلْبِهِ فِي أَصْلَابِ الطَّاهِرِينَ إِلَى أَرْحَامِ‏ الطَّاهِرَات‏…

[۲۷] . حَدَّثَنَا أَبُو الْحَارِثِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ سَهْلٍ الطَّبَرَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى الْبَغْدَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ الرَّقِّيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِيسَى بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الدَّسْتُوَائِيُّ «۲» قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْبَاقِرِ ع عَنْ سَالِمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِيهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَى إِلَيَّ لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي يَا مُحَمَّدُ مَنْ خَلَّفْتَ فِي الْأَرْضِ فِي أُمَّتِكَ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِذَلِكَ قُلْتُ يَا رَبِّ أَخِي قَالَ يَا مُحَمَّدُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ قُلْتُ نَعَمْ يَا رَبِّ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي اطَّلَعْتُ إِلَى الْأَرْضِ اطِّلَاعَةً فَاخْتَرْتُكَ مِنْهَا فَلَا أُذْكَرُ حَتَّى تُذْكَرُ مَعِي فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَ أَنْتَ مُحَمَّدٌ ثُمَّ إِنِّي اطَّلَعْتُ إِلَى الْأَرْضِ اطِّلَاعَةً أُخْرَى فَاخْتَرْتُ مِنْهَا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَجَعَلْتُهُ وَصِيَّكَ فَأَنْتَ سَيِّدُ الْأَنْبِيَاءِ وَ عَلِيٌّ سَيِّدُ الْأَوْصِيَاءِ ثُمَّ شَقَقْتُ لَهُ اسْماً مِنْ أَسْمَائِي فَأَنَا الْأَعْلَى وَ هُوَ عَلِيٌّ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي خَلَقْتُ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ نُورٍ وَاحِد …

[۲۸] . حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ أَحْمَدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ عُبَيْدِ النَّيْسَابُورِيُّ الْمَرْوَانِيُّ بِنَيْسَابُورَ وَ مَا لَقِيتُ أَحَداً أَنْصَبَ مِنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مِهْرَانَ السَّرَّاجُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَرَفَةَ الْعَبْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا وَكِيعُ بْنُ الْجَرَّاحِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْرَائِيلَ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنْ أَبِي ذَرٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ هُوَ يَقُولُ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِيٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ نُسَبِّحُ اللَّهَ يَمْنَةَ الْعَرْشِ قَبْلَ أَنْ خَلَقَ آدَمَ بِأَلْفَيْ عَامٍ …

[۲۹] . عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِذَا حَدَّثْتُكُمْ بِشَيْ‏ءٍ فَاسْأَلُونِي مِنْ كِتَابِ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ فِي بَعْضِ حَدِيثِهِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَهَى عَنِ الْقِيلِ وَ الْقَالِ وَ فَسَادِ الْمَالِ وَ كَثْرَةِ السُّؤَالِ فَقِيلَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَيْنَ هَذَا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ» وَ قَالَ وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً «۲» وَ قَالَ لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ».

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا مِنْ أَمْرٍ يَخْتَلِفُ فِيهِ اثْنَانِ إِلَّا وَ لَهُ أَصْلٌ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَكِنْ لَا تَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجَالِ.

[۳۰] . این سوال قبلا در جلسه ۵۳۲، https://yekaye.ir/al-ahzab-33-43/) ذیل آیه «هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» (احزاب/۴۳) مطرح شده بود که در دو تدبر ۴ و ۶ به ترتیب پاسخ‌های زیر عنوان شده بود،

تدبر۴) مقصود از ظلمات و نور چیست؟

الف. ظلمات فراموشی و غفلت، و نور یاد خدا. (المیزان، ج۱۶، ص۳۲۹)

ب. ظلمات جهل نسبت به خدا و معرفت او؛ چرا که معرفت و جهل است که انسان را به سوی بهشت و جهنم می‌برد. (مجمع‌البیان، ج۸، ص۵۶۹)

ج. ظلمت ظلالت و نور هدایت (مجمع‌البیان، ج۸، ص۵۶۹)

د. نور منشأ ظهور است و ظهور تنها با وجود محقق می‌شود؛ پس خروج از ظلمات به سوی نور، یعنی به دست آوردن رشد و کمال وجودی؛ یعنی حرکت در مسیر قرب الهی. (ایستاده در باد، ص۳۸۲-۳۸۴)

تدبر۶) با اینکه مخاطبین آیه «مومنان» هستند سخن از خارج کردن آنها از «ظلمات» به سوی نور مطرح کرد؛ این نشان می‌دهد که مومنان هم در ظلمتند. در حقیقت در طی مراتب کمال، هر مرتبه‌ای نسبت به مرتبه بالاتر ظلمت است.

اینک با مراجعه به احادیث بحث که ارائه شد و نیز تمام مواردی که این تعبیر اخراج از ظلمات به نور در دو تفسیر مجمع البیان و المیزان آمده، مطالب فوق تکمیل می‌شود.

[۳۱] . «يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» أي من ظلمات الضلالة و الكفر إلى نور الهدى و الإيمان لأن الضلال و الكفر في المنع من إدراك الحق كالظلمة في المنع من إدراك المبصرات و وجه إخراج الله تعالى المؤمنين من ظلمات الكفر و الضلال إلى نور الإيمان و الطاعة هو أنه هداهم إليه و نصب الأدلة لهم عليه و رغبهم فيه و فعل بهم من الألطاف ما يقوي به دواعيهم إلى فعله لأنا قد علمنا أنه لو لا هذه الأمور لم يخرجوا من الكفر إلى الإيمان فصح إضافة الإخراج إليه تعالى لكون هذه الأمور التي عددناها من جهة الله تعالى كما يصح من أحدنا إذا أشار إلى غيره بدخول بلد من البلدان و رغبة فيه و عرفه ما له فيه من الصلاح أن يقول أنا أدخلت فلانا البلد الفلاني و أنا أخرجته من كذا و كذا …

[۳۲] . «لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ» أي من ظلمات الكفر «إِلَى النُّورِ» أي نور الإيمان و قيل من ظلمات الجهل إلى نور العلم و إنما شبه الإيمان بالنور لأنه يؤدي إلى نور القبر و القيامة و الجنة و شبه الكفر بالظلمة لأنه يؤدي إلى ظلمة القبر و ظلمة جهنم‏.

[۳۳] . و الحق في‏ ذلك أن هذه الأمور التي أخبر الله سبحانه بإيجادها و فعلها عند الطاعة و المعصية إنما هي أمور حقيقية واقعية من غير تجوز غير أنها لا تفارق أعمالنا و عقائدنا بل هي لوازمها التي في باطنها، و قد مر الكلام في ذلك، و هذا لا ينافي كون قوله تعالى: يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ، و قوله تعالى: يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ، كنايتين عن هداية الله سبحانه و إضلال الطاغوت، لما تقدم في بحث الكلام أن النزاع في مقامين: أحدهما كون النور و الظلمة و ما شابههما ذا حقيقة في هذه النشأة أو مجرد تشبيه لا حقيقة له، و ثانيهما: أنه على تقدير تسليم أن لها حقائق و واقعيات هل استعمال اللفظ كالنور مثلا في الحقيقة التي هي حقيقة الهداية حقيقة أو مجاز؟

[۳۴] . البته مرحوم طبرسی این را در توضیح کافرانی که یخرجون من النور الی الظلمات است بیان می‌کند ولی به نظر می‌رسد استدلال وی در این طرف هم قابل ارائه باشد. متن توضیح ایشان ذیل سوره بقره بدین قرار است:

«يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ» أي من نور الإيمان و الطاعة و الهدى إلى ظلمات الكفر و المعصية و الضلالة و أضاف إخراجهم من النور إلى الظلمات إلى الطواغيت على ما تقدم ذكره من أنهم يغوونهم و يدعونهم إلى ذلك و يزينون فعله لهم فصح إضافته إليهم و هذا يدل على بطلان برهان قول من قال إن الإضافة الأولى تقتضي أن الإيمان من فعل الله تعالى بالمؤمن لأنه لو كان كذلك لاقتضت الإضافة الثانية أن الكفر من فعل الشيطان و عندهم لا فرق بين الأمرين في أنهما من فعله تعالى عن ذلك و أيضا فلو كان الأمر على ما ظنوا لما صار الله تعالى وليا للمؤمنين و ناصرا لهم على ما اقتضته الآية و الإيمان من فعله لا من فعلهم و لما كان خاذلا للكفار و مضيفا لولايتهم إلى الطاغوت و الكفر من فعله فيهم و لم يفصل بين الكافر و المؤمن و هو المتولي لفعل الأمرين فيهما و مثل هذا لا يخفى على منصف فإن قيل كيف يخرجونهم من النور و هم لم يدخلوا فيه قلنا قد ذكر فيه وجهان (أحدهما) أن ذلك يجري مجرى قول القائل أخرجني والدي من ميراثه فمنعه من الدخول فيه إخراج و مثله قوله في قصة يوسف إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ

[۳۵] . و على أي حال فالجملتان أعني: قوله تعالى: يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ، و قوله تعالى: يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ، كنايتان عن الهداية و الإضلال و إلا لزم أن يكون لكل من المؤمن و الكافر نور و ظلمة معا، فإن لازم إخراج المؤمن من الظلمة إلى النور أن يكون قبل الإيمان في ظلمة و بالعكس في الكافر، فعامة المؤمنين و الكفار- و هم الذين عاشوا مؤمنين فقط أو عاشوا كفارا فقط- إذا بلغوا مقام التكليف فإن آمنوا خرجوا من الظلمات إلى النور، و إن كفروا خرجوا من النور إلى الظلمات، فهم قبل ذلك في نور و ظلمة معا و هذا كما ترى.

لكن يمكن أن يقال: إن الإنسان بحسب خلقته على نور الفطرة، هو نور إجمالي يقبل التفصيل، و أما بالنسبة إلى المعارف الحقة و الأعمال الصالحة تفصيلا فهو في ظلمة بعد لعدم تبين أمره، و النور و الظلمة بهذا المعنى لا يتنافيان و لا يمتنع اجتماعهما، و المؤمن بإيمانه يخرج من هذه الظلمة إلى نور المعارف و الطاعات تفصيلا، و الكافر بكفره يخرج من نور الفطرة إلى ظلمات الكفر و المعاصي التفصيلية،

[۳۶] . و من هنا يظهر أن قوله: «هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ» إلخ، في مقام التعليل لقوله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً» و تفيد التعليل أنكم إن ذكرتم الله كثيرا ذكركم برحمته كثيرا و بالغ في إخراجكم من الظلمات إلى النور و يستفاد منه أن الظلمات إنما هي ظلمات النسيان و الغفلة و النور نور الذكر.

[۳۷] . این سوال قبلا در دوجا مطرح شده بود و الان تکمیل می‌شود.

در جلسه ۵۳۲، https://yekaye.ir/al-ahzab-33-43/) ذیل آیه «هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ» (احزاب/۴۳) آمده بود:

الف. حق واحد است و اختلافی در آن راه ندارد، در حالی که باطل همواره متشتت است و وحدتی در آن راه ندارد (المیزان، ج۲، ص۳۴۶)

مستان خدا گر چه هزارند یکی اند             مستان هوا جمله دوگانه‌ست و سه گانه‌ست

ب. حرکت از ظلمات به نور حرکت از کثرات دنیا به سوی خداوندی است که واحد محض است؛ و هر چیزی غیر از او متکثر است.

و در جلسه ۷۲۰ ذیل آیه «وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ» http://yekaye.ir/al-fater-35-20/  در تدبر۲ بدین صورت آمده بود:

الف. راه حقّ يكی بيش نيست؛ ولی راه‏های انحرافی و شرک زياد است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۹۱؛ مفاتيح الغيب (فخر رازی)، ج‏۲۶، ص۲۳۳)

ب. «منیت» و خودپسندی که افراد را در مقابل هم قرار می‌دهد و موجب تکثر می‌شود، مربوط به فضای ظلمت است، کسانی که در نورند و نورانی، دوئیت و کثرتی بین خود نمی‌بینند. مستان خدا گر چه هزارند یکی‌اند    مستان هوا جمله دوگانه‌ست و سه‌گانه‌ست.

[۳۸] . و الإتيان بالنور مفردا و بالظلمات جمعا في قوله تعالى: يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ، و قوله تعالى: يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ، للإشارة إلى أن الحق واحد لا اختلاف فيه كما أن الباطل متشتت مختلف لا وحدة فيه، قال تعالى: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ:» الأنعام- ۱۵۳.

[۳۹] . تفاوتش با قبلی در این است که اولی ناظر به خود حق بود، دومی ناظر به راه حق؛ هرچند علامه این آیه را برای بحث قبل آورده است و در ذهن او ظاهرا اینها یکی بوده.

[۴۰] . تَرَى الظَّالِمينَ مُشْفِقينَ مِمَّا كَسَبُوا وَ هُوَ واقِعٌ بِهِمْ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ في‏ رَوْضاتِ الْجَنَّاتِ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبير.

[۴۱]  . وَ هُوَ الَّذي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ نَباتَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراكِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ انْظُرُوا إِلى‏ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ إِنَّ في‏ ذلِكُمْ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ.

[۴۲] . وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ.

[۴۳] . وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى‏ بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى‏ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ.

[۴۴] . فَأَنْشَأْنا لَكُمْ بِهِ جَنَّاتٍ مِنْ نَخيلٍ وَ أَعْنابٍ لَكُمْ فيها فَواكِهُ كَثيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ.

تَبارَكَ الَّذي إِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ يَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً (فرقان/۱۰

[۴۵] . فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (۵۷)

وَ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (۱۳۴)

في‏ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ (۱۴۷)

[۴۶] . وَ جَعَلْنا فيها جَنَّاتٍ مِنْ نَخيلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فيها مِنَ الْعُيُونِ.

[۴۷] . كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ

[۴۸] . وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصيدِ

[۴۹] . وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً

[۵۰] . وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً

[۵۱] . توجه شود اگر کلمه «الجنة» را در نرم‌افزارهای قرآنی جستجو کنید ۵۵ آیه می‌آید که چهار آیه مربوط به «الجِنَّة» (جنیان) است: لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ (هود/۱۱۹؛ سجده/۱۳)؛ وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ (صافات/۱۵۸)؛ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ (ناس/۶)

[۵۲] . إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحین

[۵۳] . «وَ مَنْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صالِحاً يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً» أي يعطيه أحسن ما يعطي أحدا و ذلك مبالغة في وصف نعيم الجنة.

[۵۴] . و قوله: «قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً» وصف لإحسانه تعالى إليهم فيما رزقهم به من الرزق و المراد بالرزق ما رزقهم من الإيمان و العمل الصالح في الدنيا و الجنة في الآخرة، و قيل المراد به الجنة.

[۵۵] . مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ.

[۵۶] . حَدَّثَنَا الْعَبَّاسُ بْنُ مَعْرُوفٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ فِي قَوْلِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِين‏

[۵۷] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقُوا مِنْ فِرَاسَةِ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ ثُمَّ تَلَا إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ‏

حَدَّثَنَا أَبُو طَالِبٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقِ فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ لِقَوْلِ اللَّهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِين‏

[۵۸] . حَدَّثَنَا أَبُو طَالِبٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ قَالَ هُمُ الْأَئِمَّةُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقِ فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ لِقَوْلِ اللَّهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِين‏.

[۵۹] . حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عِيسَى الْمُكَتِّبُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْوَرَّاقُ قَالَ حَدَّثَنِي بِشْرُ بْنُ سَعِيدِ بْنِ قِيلَوَيْهِ الْمُعَدِّلُ بِالْمُرَافَقَةِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْجَبَّارِ بْنُ كَثِيرٍ التَّمِيمِيُّ الْيَمَانِيُّ قَالَ سَمِعْتُ مُحَمَّدَ بْنَ حَرْبٍ الْهِلَالِيَّ أَمِيرَ الْمَدِينَةِ يَقُولُ سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فِي نَفْسِي مَسْأَلَةٌ أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْهَا فَقَالَ إِنْ شِئْتَ أَخْبَرْتُكَ بِمَسْأَلَتِكَ قَبْلَ أَنْ تَسْأَلَنِي وَ إِنْ شِئْتَ فَسَلْ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ بِأَيِّ شَيْ‏ءٍ تَعْرِفُ مَا فِي نَفْسِي قَبْلَ سُؤَالِي عَنْهُ قَالَ بِالتَّوَسُّمِ وَ التَّفَرُّسِ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» وَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ …

[۶۰] . يُرْوَى عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ: الْمُؤْمِنُ هَاشِمِيٌّ لِأَنَّهُ هَشَمَ الضَّلَالَ وَ الْكُفْرَ وَ النِّفَاقَ وَ الْمُؤْمِنُ قُرَشِيٌّ لِأَنَّهُ أَقَرَّ لِلشَّيْ‏ءِ وَ نَحْنُ الشَّيْ‏ءُ وَ أَنْكَرَ اللَّاشَيْ‏ءَ الدَّلَامَ وَ أَتْبَاعَهُ وَ الْمُؤْمِنُ نَبَطِيٌّ لِأَنَّهُ اسْتَنْبَطَ الْأَشْيَاءَ فَعَرَفَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ الْمُؤْمِنُ عَرَبِيٌّ لِأَنَّهُ أَعْرَبَ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ الْمُؤْمِنُ أَعْجَمِيٌّ لِأَنَّهُ أُعْجِمَ عَنِ الدَّلَامِ فَلَمْ يَذْكُرْهُ بِخَيْرٍ وَ الْمُؤْمِنُ فَارِسِيٌّ لِأَنَّهُ يَفْرِسُ فِي الْإِيمَانِ لَوْ كَانَ الْإِيمَانُ مَنُوطاً بِالثُّرَيَّا لَتَنَاوَلَهُ أَبْنَاءُ فَارِسَ يَعْنِي بِهِ الْمُتَفَرِّسَ فَاخْتَارَ مِنْهَا أَفْضَلَهَا وَ اعْتَصَمَ بِأَشْرَفِهَا وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ.

[۶۱] . أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ: قَالَ لِي يَا سُلَيْمَانُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْمُؤْمِنَ مِنْ نُورِهِ وَ صَبَغَهُمْ فِي رَحْمَتِهِ وَ أَخَذَ مِيثَاقَهُمْ لَنَا بِالْوَلَايَةِ فَالْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ لِأَبِيهِ وَ أُمِّهِ أَبُوهُ النُّورُ وَ أُمُّهُ الرَّحْمَةُ فَاتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ الَّذِي خُلِقَ مِنْه‏.

[۶۲] . حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ تَمِيمٍ الْقُرَشِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ عَلِيٍّ الْأَنْصَارِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ قَالَ: حَضَرْتُ مَجْلِسَ الْمَأْمُونِ يَوْماً وَ عِنْدَهُ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع وَ قَدِ اجْتَمَعَ الْفُقَهَاءُ وَ أَهْلُ الْكَلَامِ مِنَ الْفِرَقِ الْمُخْتَلِفَةِ فَسَأَلَهُ بَعْضُهُمْ فَقَالَ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَيِّ شَيْ‏ءٍ تَصِحُّ الْإِمَامَةُ لِمُدَّعِيهَا قَالَ بِالنَّصِّ وَ الدَّلِيلِ قَالَ لَهُ فَدَلَالَةُ الْإِمَامِ فِيمَا هِيَ قَالَ فِي الْعِلْمِ وَ اسْتِجَابَةِ الدَّعْوَةِ قَالَ فَمَا وَجْهُ إِخْبَارِكُمْ بِمَا يَكُونُ قَالَ ذَلِكَ بِعَهْدٍ مَعْهُودٍ إِلَيْنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ فَمَا وَجْهُ إِخْبَارِكُمْ بِمَا فِي قُلُوبِ النَّاسِ قَالَ ع لَهُ أَ مَا بَلَغَكَ قَوْلُ الرَّسُولِ ص اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ قَالَ بَلَى قَالَ وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ لَهُ فِرَاسَةٌ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ عَلَى قَدْرِ إِيمَانِهِ وَ مَبْلَغِ اسْتِبْصَارِهِ وَ عِلْمِهِ وَ قَدْ جَمَعَ اللَّهُ لِلْأَئِمَّةِ مِنَّا مَا فَرَّقَهُ فِي جَمِيعِ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ» فَأَوَّلُ الْمُتَوَسِّمِينَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع مِنْ بَعْدِهِ ثُمَّ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ ع إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة …

بازدیدها: ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*