۱۰۷۶) یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ

۷ ربیع‌الاول-۱۸ ربیع الثانی ۱۴۴۴

ترجمه

ای کسانی که ایمان آوردند! قومی قوم دیگر را مسخره نکند، چه‌بسا آنان بهتر از اینان باشند؛ و زنانی هم زنانی دیگر را، چه‌بسا آنان بهتر از اینان باشند؛ و از خودهایتان [= از یکدیگر] عیب‌جویی نکنید، و القاب [زشت] بر همدیگر نگذارید؛ چه بد نامی است این فسوق [= پلیدکاری] بعد از آن [اتصاف به] ایمان؛ و کسی که توبه نکند پس آنان‌اند که ظالمان‌اند.

اختلاف قرائت

نکات ادبی

شأن نزول

الف. یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ

ب. وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ

ج. وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ

حدیث

تدبر

نگاه کلی به آیه و نسبتش با آیات قبل و بعد

الف. یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا

نکته تخصصی انسان‌شناسی: مراتب داشتن ایمان و پدیده‌ای به نام مومن فاسق!

ب. لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ

تذکر اخلاقی – جامعه‌شناختی

نکته تخصصی روانشناسی: رواج بیشتر تمسخر در میان زنان؟!

مسخره کردن در قرآن

ثمره اخلاقی

ریشه‌های تمسخر

ج. وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ

د. وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ

حکایت

ه. بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ

نکته تخصصی ارتباطات: بازنشر مطالب در شبکه‌های اجتماعی از منظر قرآن

بحث کلامی: مومن فاسق!

و. وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ

تذکر اخلاقی- دینی: گناهان مهم و کم‌اهمیت از نظر ما و دین!

 

اختلاف قرائت

عَسی – عَسی / عَسَوْا – عَسَینَ

اختلافی که بین قراء سبعه ناظر به این کلمه وجود دارد مربوط به اماله و یا با فتح و یا به تقلیل خواندن این کلمه است؛ اما در هر صورت این کلمه را به صورت فعل تامه (در همه حالات به صورت «عسی») قرائت کرده‌اند؛

اما در قرائت ابن مسعود و عبدالله بن أبی به صورت فعل ناقصه قرائت شده است؛‌یعنی در اینجا که ناظر به جمع مذکر است به صورت «عَسَوْا أَنْ یكُونُوا» و در فراز بعدی که ناظر به جمع مونث است به صورت «عَسَینَ أن یكُنَّ» قرائت شده است.

البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۱]؛ معجم القراءات ج ۹، ص۸۵[۲]

خَیْراً[۳]
مِنْهُنَّ / مِنْهُنَّه[۴]
لا تَلْمِزُوا / لا تَلْمُزُوا

اغلب این کلمه را به صورت «وَ لا تَلْمِزُوا» (میم مکسور) قرائت کرده‌اند؛

اما در برخی از قرائات عشر (یعقوب) و اربعه عشر (حسن)‌ و روایت عبید از قرائت ابی‌عمرو (بصره) و برخی قراءات غیرمشهور (أعرج) به صورت «وَ لا تَلْمُزُوا» قرائت شده است؛ و گفته‌ شده اینکه میم این فعل مضارع به صورت مضموم یا مکسور بیاید دو گویش مختلف در عرب است.

و در یکی از روایات غیرمشهور از عاصم (عبد بن حمید)، قرائت این کلمه به فتح نیز روایت شده است.

البحر المحيط في التفسير، ج‏۹، ص۵۱۷[۵]؛ معجم القراءات ج ۹، ص۸۵[۶]؛ الکامل المفصل فی القراءات الاربعة عشر، ص۵۱۶[۷]؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۱[۸]

لا تَنابَزُوا / لا تَّنابَزُوا

در اغلب قراءات به همین صورت «وَ لا تَنابَزُوا» قراءت شده است؛

اما در روایتی از قرائت اهل مکه (طریقی از روایت بزی از ابن‌کثیر) و نیز برخی از قراءات اربعة‌عشر (ابن محیصن) و برخی قراءات غیرمشهور (ابن فلیح) در حالت وصل «لا» به فعل، به صورت تاء ‌مشدد: «وَ لا تَّنابَزُوا» قرائت شده است.

معجم القراءات ج ۹، ص۸۵[۹]

بِالْأَلْقابِ بِئْسَ / بِالْأَلْقاب بِّئْسَ[۱۰]

بِئْسَ / بیسَ

در اکثر قراءات به همین صورت «بِئْسَ» قرائت شده است؛

اما در روایت ورش از قرائت نافع (مدینه) و نیز روایتی از ابوعمرو (بصره) و برخی از قرائات عشر (ابوجعفر) و طریقی (طریق محمد بن شمونی از اعشی از ورش) از روایت شعبه از عاصم (کوفه) و برخی روایات غیرمشهور (أصبهانی و أزرق) و نیز در قرائت حمزه (کوفه) در هنگام وقف، با ابدال همزه به «ی» به صورت «بیس» ‌قرائت شده است.

معجم القراءات ج۹، ص۸۶[۱۱]

لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ / لَمْ یتُب فَّأُولئِكَ[۱۲]

 

نکات ادبی

کلمات زیر در قسمت نکات ادبی مورد بررسی قرار گرفته که برای مطالعه آنها اینجا را کلیک کنید:

لا یسْخَرْ

قَوْمٌ … قَوْمٍ

عَسی

نِساءٌ … نِساءٍ

لا تَلْمِزُوا

أَنْفُسَكُمْ

لا تَنابَزُوا

بِالْأَلْقابِ

بِئْسَ

الاِسْمُ

الْفُسُوقُ

الْإیمان

بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ

لَمْ یتُبْ

الظَّالِمُونَ

 

شأن نزول

الف. یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ

۱) از ابن عباس روایت شده است که این فراز از آیه درباره ثابت بن قیس بن شماس[۱۳] نازل شد كه گوشش سنگین بود و هنگامی‌كه نزد رسول اللّه (ص) می‏آمد برایش جا باز می‏كردند كه در كنار حضرت بنشیند و بتواند بشنود.

روزی وارد مجلس شد و هر كس در جایی نشسته بود. پا بر گردن مردم می‏گذاشت و جلو می‏رفت و داد می‏زد: جا باز كنید! جا باز كنید!

مردی بدو گفت اینجا جا هست بنشین.

ثابت با حالتی خشمناك پشت سر او نشست. همين كه هوا روشن شد پرسيد آن مرد كیست؟

آن مرد اسم خود را گفت.

ثابت گفت پسر فلان زن؟ و نام مادر آن مرد را برد كه در جاهلیت بدنام بود؛ و آن مرد از شرم سر به زیر انداخت.

پس این آیه نازل گردید: «ای مؤمنان، جمعی جمعی دیگر را مسخره نكنند كه چه بسا اینان از آنان بهتر باشند».

مجمع البیان، ج‏۹، ص۲۰۲[۱۴]؛ أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۰۹[۱۵]؛ ترجمه اسباب نزول، ص۲۰۸؛

تبصره: این حکایت با افزوده‌ای در شأن نزول آیه ۱۳ هم خواهد آمد؛ که ظاهرا دلالت دارد این چند آیه با هم (یا با فاصله بسیار کم از هم) نازل شده باشند.

 

۲) الف. از ضحاک و مقاتل نقل شده است که این سخن خداوند «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ» در مورد قومی از بنی‌تمیم نازل شد که فقرای در میان اصحاب پیامبر ص مانند بلال و سلمان و عمار و خباب و صهیب و ابن‌فهیرة و سالم مولی ابوحذیفه را مسخره می‌کردند.

الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۱[۱۶]؛ تفسير الثعلبي، ج۹، ص۸۰؛ تفسير البغوي، ج۷، ص۳۴۳[۱۷]

 

۳) و نیز گفته شده است که عکرمه پسر ابوجهل مسلمان شد؛ و [با توجه به حدیث نبوی‌ای که ابوجهل را فرعون این امت خوانده بود] برخی به او می‌گفتند: «پسر فرعون این امت»! و او ناراحت شد و از آنان شکوه کرد و این آیه نازل شد.

البحر المحيط في التفسير، ج‏۹، ص۵۱۷[۱۸]

 

ب. وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ

۴) از انس روایت شده است که این قسمت از آیه درباره برخی از زنان پیغمبر (ص) نازل شد كه أم سلمه را مسخره می‏كردند؛ و قضیه از این قرار بود که ام سلمه يك تكه پارچه كتان سفيد بكمر خود بسته بود كه دو طرف آن از پشت سرش آويخته بود و موقع راه رفتن بزمين كشيده مي‌شد، عايشه (دختر ابو بكر) به حفصه (دختر عمر) گفت: اين چیه که پشت خودش مي‌كشد؟! گویی زبان سگ آويزان شده است! و بدین گونه مسخره‏اش كردند.

مجمع البیان، ج‏۹، ص۲۰۲-۲۰۳[۱۹]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۲۰]

أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۰۹[۲۱]؛ ترجمه اسباب نزول، ص۲۰۹

 

۵)‌ الف. [طبق نقل واحدی] از انس، و [طبق نقل مرحوم طبرسی] از حسن بصری روایت شده است که شأن نزول این آيه آن بود که برخی از زنان پیامبر (ص) أم سلمه را به لحاظ كوتاه‏قدی‏اش مسخره می‌کردند و با دست با حالتی مسخره‌آلود اشاره می‌کردند که چقدر او کوتاه‌قد است.

مجمع البیان، ج‏۹، ص۲۰۳[۲۲]؛ أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۰۹[۲۳]؛ ترجمه اسباب نزول، ص۲۰۹

ب. مقاتل این مطلب را از خود عایشه نقل می‌کند که:

من ام سلمه را به خاطر کوتاه‌قد بودنش مسخره می‌کردم که این آیه نازل شد.

تفسير مقاتل بن سليمان، ج۴، ص۹۵[۲۴]

ج. ابوحیان علاوه بر اینکه مطلب فوق را از انس روایت کرده، از عایشه نیز روایت کرده که:

من زینب بنت خزیمه [=یکی از همسران پیامبر ص] را به خاطر کوتاه‌قد بودنش مسخره می‌کردم؛ و این آیه نازل شد.

البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۲۵]

 

۶) الف. از عکرمه از ابن عباس روایت شده است که صفیه دختر حیی‌بن‌اخطب [یکی از همسران پیامبر ص] نزد پیامبر (ص) آمد و شکایت كرد كه برخی از زنان پیامبر ص [در نقلی:‌عایشه] او را سرزنش می‏كنند و می‏گویند: ای یهودیة دختر یهودیها!

پیامبر (ص) فرمود: چرا در جواب نگفتی پدرم هارون است و عمویم موسی و شوهرم محمد ص.

و این فراز از آیه بدین مناسبت نازل گردید.

أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۰۹-۴۱۰[۲۶]؛ ترجمه اسباب نزول، ص۲۰۹؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۲۷]؛ مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴[۲۸]

ب. در منابع شیعه این واقعه با طول و تفصیل بیشتری آمده است:

این آیه درباره‌ی صفیه دختر حیّی‌بن‌اخطب همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نازل شده است که عایشه و حفصه او را اذیّت می‌کردند و دشنام می‌دادند و او را یهودی‌زاده خطاب می‌کردند. صفیه نیز از این رفتار آن‌ها نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گلایه کرد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آیا تو به آن‌ها پاسخ نمی‌دهی»؟

صفیه پرسید: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! چه پاسخی به آن‌ها بدهم»؟

آن حضرت فرمود: «بگو: جدّم حضرت هارون نبی الله (علیه السلام) و عمویم حضرت موسی کلیم الله (علیه السلام) و همسرم حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) است. پس چه چیزی را در مورد من عار می‌شمرید»؟

صفیه به آن‌ها چنین پاسخ داد.

آن دو گفتند: «این پاسخ را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به تو یاد داده است».

آن گاه خداوند در این باره آیه را نازل فرمود: یَا أَیُّهَا الذِینَ آمَنُوا لا یَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَومٍ» تا آنجا که فرمود «ولا تَلمِزُوا أَنفُسَکُمْ ولا تَنَابَزُوا بِالأَلقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الفُسُوقُ بَعْدَ الإِیمَانِ».

تفسیر القمی، ج۲، ص۳۲۱-۳۲۲[۲۹]

 

ج. وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ

۷) ابن ضحاك از پدرش و عموهایش روایت کرده است كه وقتی پیغمبر (ص) بر ما (در مدینه) وارد شد اشخاص یكدیگر را با لقب‏هایی صدا می‏كردند؛ و هیچیک از ما نبود مگر اینکه دویا سه اسم این‌چنین داشت و به رسول اللّه (ص) خبر دادند که اشخاصی که مخاطب قرار می‌گیرند این لقب‌ها را خوش ندارند! آیه نازل شد: «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»

أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۱۰[۳۰]؛ ترجمه اسباب نزول، ص۲۰۹؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۱[۳۱]

 

۸) الف. از حسن بصری نقل شده است که گاه یهودی‌ای مسلمان می‌شد اما همچنان وی را با تعبیر «ای یهودی» مخاطب قرار می‌دادند و این آیه آنها را از این کار برحذر داشت.

الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۱[۳۲]

ب. تفصیل ماجرا به نقل مقاتل چنین است:

کعب بن مالک انصاری در محل تقسیم آإ ایستاده بود و بین او و عبدالله بن حدرد أسلمی نزاعی رخ می‌دهد. وی به او می‌گوید: ای عرب بادیه‌نشین! و عبدالله هم به او می‌گوید: ای یهودی.

سپس عبدالله نزد رسول الله ص رفت و ماجرا را تعریف کرد. پیامبر ص به او فرمود: احتمالا تو هم به او گفتی: ای یهودی!

گفت: ‌بله؛ وقتی او مرا به من لقب عرب بادیه‌نشین داد، در حالی که من از مهاجران هستم.

پیامبر ص به او فرمود: شما دو نفر دیگر سراغ من نیایید مگر اینکه خداوند توبه شما را قبول کند.

آن دو خود را در مسجد در کنار منبر حبس کردند تا اینکه در مورد آنان نازل شد که «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»

تفسير مقاتل بن سليمان، ج۴، ص۹۵[۳۳]

 

۹) و نیز گفته شده است که در میان بنی‌سلمه لقب [بد]‌ گذاشتن روی همدیگر خیلی شایع شده بود و این آیه بدین سبب نازل شد.

البحر المحيط في التفسير، ج‏۹، ص۵۱۸[۳۴]

 

حدیث

برای دیدن احادیث مربوط به این آیه اینجا را کلیک کنید.

تدبر

نگاه کلی به آیه و نسبتش با آیات قبل و بعد

۱) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»

در این سوره بعد از آیات اولیه که به رابطه مومنان با پیامبر ص پرداخت سراغ روابط مختلف بین خود مومنان رفت. در آیه قبل از اخوت بین مومنان و از ضرورت اصلاح ذات البین در میان برادران ایمانی سخن گفت؛ و در این آیه و آیه بعد سراغ اقداماتی می‌رود که می‌تواند روابط مومنان با هم را خدشه‌دار کند و بین آنان جدایی و نزاع پدید آورد (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴[۳۵]). به نظر می‌رسد محور این آیه، آن دسته از اموری است که در ظاهر در میان مومنان هست و در حضور همدیگر رخ می‌دهد: «مسخره کردن همدیگر، از همدیگر عیب گرفتن و روی همدیگر لقب گذاشتن» و در آیه بعدی سراغ مواردی می‌رود که ظاهر و آشکار نیست و در غیاب همدیگر رخ می‌دهد: « بدگمانی، تجسس کردن و غیبت کردن».

در هر آیه سه مورد را برشمرده و به نظر می‌رسد دست کم در آیه محل بحث این سه در طول هم باشد:

مسخره کردن در جایی است که مومن برادرش را به چشم کرامت و اجلال نمی نگرد و او را حقیر می‌شمرد؛ این موجب می‌شود که براحتی به عیب‌جویی از او برآید و بقدری پیش رود که حتی لقب زشت بر او بگذارد؛ یعنی عیبی که ابتداءا فقط در زمان و مکان خاصی از او می‌دید با گذاشتن لقب به یک امر تثبیت شده برای او تبدیل کند (برگرفته از مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۷-۱۰۸[۳۶]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۲۳۴[۳۷])

اینجاست که هشدار می‌دهد این رویه موجب می‌گردد با اینکه اینان در جامعه دینی بوده و متصف به ایمان بوده‌اند اکنون متصف به فسق هم بشوند؛ و خیلی زشت است که نام فسق بر کسی مستقر شود که قبلا به شرافت ایمان نائل آمده بود؛ و اگر افرادی که چنین می‌کنند از رویه خود برنگردند و توبه نکنند حتما در زمره ظالمان خواهند بود.

 

الف. یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا

۲) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»

این آیه به برخی از رذایل اخلاقی در ارتباطات اجتماعی می‌پردازد که متاسفانه در جامعه مومنان هم رخ می‌دهد : مسخره کردن همدیگر، بویژه مسخره کردن‌هایی که حالت قومیتی پیدا می‌کنند یا مسخره کردن‌هایی که در میان زنان رواج دارد، عیب‌جویی از همدیگر، روی هم لقب گذاشتن و همدیگر را با القاب زشت و ناروا صدا کردن؛ و این گونه کارها را آلوده شدن به فسق و نام فسق را خریدن بعد از ایمان آوردن می‌داند؛ که اگر کسی که مرتکب این امور شده توبه نکند این فسقش او را در زمره ظالمان قرار می‌دهد.

جالب اینجاست که این آیه مخاطب خود را «کسانی که ایمان آورده‌اند» قرار داده است؛ و در فرازهای پایانی هم این فسق‌ها را فسقی بعد از ایمان معرفی کرده است!

نکته تخصصی انسان‌شناسی: مراتب داشتن ایمان و پدیده‌ای به نام مومن فاسق!

اینها نشان می‌دهد که اگرچه اقتضای اولیه ایمان، انجام عمل صالح است؛ و خود این نهی نشان می‌دهد که «ايمان، با مسخره‏كردن بندگان خدا سازگار نيست» (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷)؛ اما در عین حال نشان می‌دهد که این گونه نیست که هرکس متصف به نام ایمان شد دیگر آدمی کاملا مبرا از هر گونه فسق و گناهی باشد؛ یعنی کاملا امکان دارد بعد از ایمان آوردن و وارد مرتبه ایمان شدن، انسان متصف به عملی فاسقانه شود که خداوند بناچار بگوید ای کسانی که ایمان آوردید، این فسق را مرتکب نشوید!

دقت کنید: این آیه در همین سوره‌ای آمده است که در آیات بعد، بین «ایمان آوردن» و «اسلام آوردن» فرق گذاشته است؛ و به اعراب بادیه‌نشین می‌گوید شما اسلام آورده‌اید اما هنوز ایمان در دلتان وارد نشده است (آیه ۱۴). بر اساس ضابطه مربوط به «مفهوم مخالف» با کنار هم قرار دادن این دو آیه می‌توان نتیجه گرفت که: ممکن است انسانی از مرتبه اسلام فراتر رفته و ایمان وارد دلش شده باشد اما هنوز مرتکب چنین گناهانی شود.

علت اصلی وقوع این پدیده عجیب (که هم ایمان در دل باشد و هم مرتکب فسق شود)،این است که ایمان یک واقعیت صفر و یکی نیست؛ ایمان امری ذومراتب است و مراتبی از آن با مراتبی از فسق و ظلم قابل جمع شدن است؛ لذا نباید از همه کسانی که مومن نامیده‌ می‌شوند انتظار عصمت و گناه نکردن داشت؛ و با دیدن یک گناه و فسق از کسی او را از دایره مومنان بیرون قلمداد کرد؛ و یا گمان کرد که هر جا خطاب «یا ایها الذین آمنوا» آمده ویا درباره «مومنین» سخنی گفته شده اینان افراد خاصی از جامعه اسلامی‌اند، و کسانی را که مرتکب فسق می‌شوند شامل نمی‌شود. در تدبر ۱۹ توضیحات بیشتری خواهد آمد.

 

ب. لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ

در این آیه می‌توانست از تعبیر مختصر «لا تسخروا بعضکم بعضا» استفاده کند؛ اما از تعبیر طولانی «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ … وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ» استفاده کرد. این تفاوت در تعبیر دست کم از سه زاویه می‌تواند مورد توجه قرار گرد: یکی اینکه چرا تعبیر «قوم» را به کار برد؛ دوم اینکه چرا بر زنان به طور خاص تاکید کرد و سوم اینکه چرا به جای تعبیر مخاطب از تعبیر غایب استفاده کرد؛ که در سه تدبر بعدی به هریک از این سه نکته اشاره می‌شود:

۳) «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ»

چرا بر کلمه قوم تاکید کرد و فرمود «قومی قوم دیگر را مسخره نکند» و صرفا نفرمود «همدیگر را مسخره نکنید»؟

الف. به قرینه فراز بعدی آیه که زنان را مطرح کرده، مقصود از «قوم» در اینجا مردان است (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴[۳۸]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۱[۳۹]) و در شيوه‏ی تبليغ، آنجا كه مسئله‏ای مهم است يا مخاطبان متنوّع هستند، بايد مطالب تكرار شود (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷).

ب. «لا تسخروا» يعنی شما كه مسخره‏كننده هستيد؛ و چنین نفرمود، زیرا كسی كه مردم را از توهين به ديگران باز می‏دارد نبايد در شيوه‏ی سخنش توهين باشد. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷)

ج. شاید اینجا بر یک نگاه جامعه‌شناختی به مساله می‌خواهد تاکید کند؛ چرا که کلمه «قوم» به یک نسبت خاص بین افراد اشاره دارد که اگر صرفا نهی می‌آمد (ولو برای این نهی از فعل جمع استفاده می‌شد) چنین دلالتی نداشت؛ آنگاه چه‌بسا بتوان گفت آن نکته جامعه‌شناسی این است که:

ج.۱. چون این تعبیر یک نحوه دلالتی بر تکبری دارد که فرد به خاطر حضورش در قوم خودش به آن تکبر و تحقیر دیگران مبتلا می‌شود (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۸-۱۰۹[۴۰]).

ج.۲. از مهمترین عوارض مسخره کردن، کاشتن کینه در دل مخاطب است؛ و شاید مهمترین و محوری‌ترین اصل برای بقای هر جامعه‌ای حفظ انسجام اجتماعی آن باشد. هر جامعه و امتی عموما از اقوام متعددی تشکیل شده است؛ و با توجه به حس برتری‌طلبی در انسان طبیعی است که هریک از این اقوام بخواهد خود را برتر از دیگران ببیند، و اینجاست که این زمینه پیش می‌آید که این برتری‌طلبی را از راه تحقیر و مسخره کردن دیگران به دست آورند. اینجاست که اگر انسجام اجتماعی مهم است باید بیش و پیش از هرچیزی بر اینکه چنین فضایی بین قومیتهای مختلف پیدا نشود جلوگیری کرد؛ و با استفاده از تعبیر «قوم» می‌خواهد بر این تمسخر قومیتها نسبت به همدیگر هشدار دهد.

ج.۳. …

تذکر اخلاقی جامعه‌شناختی

متاسفانه امروزه در ایران عزیز ما مسخره کردن اقوام در قالب عبارات طنزگونه بسیار شایع شده است (با عباراتی مانند ترکی چنین گفت؛ رشتی‌ها چنان می‌گویند؛ اصفهانیها و …)؛ و انسان احساس می‌کند که دست‌هایی در کار است که این روند را تقویت کند؛ و قطعا نقل و بازتکرار این گونه سخنان در خصوص اقوام مختلف خلاف دستور خداوند متعال است.

 

۴) «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ … وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ‏ …»

چرا مجددا بر مسخره کردن زنان همدیگر را تاکید کرد؟

الف. اغلب مفسران از همین جدا ذکر کردن زنان نتیجه گرفته‌اند که کلمه «قوم» به معنای «مردان» است (مثلا: مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴؛ الكشاف، ج‏۴، ص۳۶۷[۴۱]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۱)؛ و بر این اساس اگر با سوال فوق مواجه شوند چه‌بسا پاسخ دهند که وقتی قوم به معنای مردان است لازم است زنان جداگانه ذکر شوند. یعنی بر این اساس، آیه ابتدا به تمسخر بین مردان و سپس به تمسخر بین زنان اشاره کرده است.

بحث: اشکال مهمی که به این سخن هست این است که اگرچه بسیاری از اهل لغت درباره اینکه دلالت اولیه کلمه «قوم» بر مردان بوده سخنانی دارد (که در نکات ادبی بیان شد) تا جایی که برخی از فقها در بحث وقف فتوا داده‌اند که اگر کسی چیزی را بر «قومِ» خودش وقف کند فقط مردان – و نه زنان- حق استفاده از آن موقوفه را دارند (فقه القرآن، ج‏۲، ص۲۹۳[۴۲])؛ اما به نظر می‌رسد که این کلمه در خصوص مجموعه زنان و مردان هم به کار رفته است، و حداکثر این است که در خصوص زنان بتنهایی استفاده نشده باشد؛ وگرنه در آیات متعددی که خداوند از قوم فرعون و قوم نوح و عاد و ثمود سخن گفته ویا بارها از هدایت نشدن قوم ظالم و کافر و فاسق سخن به میان آورده‌ (مثلا: إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ … إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ … وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ؛ مائده/ ۵۱ و ۶۷ و ۱۰۸) آیا کسی احتمال می‌دهد که این سخن فقط درباره مردان آن اقوام و مردان ظالم و کافر و فاسق باشد؟!

البته زمخشری به این ایراد چنین پاسخ می‌دهد که در مواردی که کلمه قوم برای مجموع زنان و مردان به کار رفته است از باب این بوده که زنان پیرو مردانشان هستند؛ هرچند به نظر می‌رسد این صرفا یک احتمال ذهنی و قابل مناقشه جدی است. (البته ابوحیان نیز با تایید موضع زمخشری می‌گوید که برخی این را از همان باب تغلیب دانسته‌اند. البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۴۳])

در هر صورت، کسانی که این مبنا را دارند بر این باورند که اساسا تمسخر کردن در میان مردان نسبت به خود مردان و در میان زنان نسبت به خود زنان بیشتر رواج دارد و قرآن نیز این دو حالت خاص را – از این جهت که بیشتر رواج داشته – مورد تاکید قرار داده است؛ و توجیهاتی هم در این زمینه ارائه کرده‌اند که تکلف‌آمیز به نظر می‌رسد (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۸[۴۴]).

ب. چه‌بسا این آیه به کنایه می‌خواهد به رواج بیشتر مسخره کردن در میان زنان هشدار دهد؛ یعنی گویی در این آیه درباره عرصه‌هایی که بیشتر در معرض ابتلای به این گناه است تذکر می‌دهد و آن را دو عرصه می‌داند: یکی وقتی افراد وقتی در فضای قومیت خود قرار می‌گیرند؛ و دوم در خصوص زنان نسبت به همدیگر. به تعبیر دیگر، وقتی از منظر جمعی و جامعه‌شناسی نگاه کنیم حضور انسان در فضای قومی است که ظرفیت و اقتضای ارتکاب به این گناه را (در مقام تقابل با اقوام دیگر) زیاد می‌کند؛ و وقتی از منظر فردی و روان‌شناسی نگاه کنیم، زنان بیشتر اقتضای ارتکاب این گناه را دارند.

نکته تخصصی روانشناسی: رواج بیشتر تمسخر در میان زنان؟!

آیا از این آیه می‌توان نتیجه گرفت که زمینه مسخره کردن در میان زنان بیش‌تر است؟ و اگر هست، چرا چنین است؟

علی‌رغم اینکه احتمال فوق احتمالی جدی است اما با توجه به اینکه احتمال رقیب وجود دارد (قول الف) نمی‌توان قاطعانه این موضع را به اسلام نسبت داد و خوب است بررسی شود که در روان‌شناسی تجربی این مطلب چقدر قابل قبول است.

البته شاید در همین استظهار فوق هم مناقشه شود که اگر قرار بود بر خصلت روانشناختی زن تاکید شود اقتضای کلام این بود که زن را مفرد بیاورد و مثلا بفرماید «لا امرأة من امرأة»، اما فرمود «وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ»؛ که چه‌بسا دلالت دارد که در خصوص زنان هم وقتی در جمع قرار بگیرند در معرض این گناه خواهند بود؛ و از این رو یک خصلت روانشناسی نیست.

اما به نظر می‌رسد این مناقشه وارد نباشد زیرا:

اولا شأن نزول این آیه نقضی بر این مناقشه است؛ بویژه مواردی که شأن نزول آن را این معرفی کرده که عایشه، ام‌سلمه یا زینب بنت خزیمه را (یعنی یک نفر یک نفر را) مسخره می‌کرده است.

ثانیا چه‌بسا چون مسخره کردن اساسا در مقابل دیگران انجام می‌شود تعبیر «جمع» آمده است؛ یعنی همین مواردی هم که یک نفر داشته مسخره می‌کرده است اما حتما دیگرانی بوده‌اند که مسخره کردن نزد آنان انجام می‌شده و آنان هم با سکوت خود در زمره مسخره کنندگان قرار می‌گیرند و خداوند با آوردن تعبیر جمع خواسته آنان که حضور دارند و کاری نمی کنند را نیز مذمت کند (الكشاف، ج‏۴، ص۳۶۸[۴۵])؛ به عبارت دیگر، با اینکه هم کلمه قوم و هم کلمه نساء بر جماعت دلالت دارد، اما [بویژه به خاطر تحلیلی که درباره چرایی این نهی در خود آیه آمده که: «شاید آنان بهتر از شما باشند»] این نهی منحصر به این نیست که حتما مسخره کنندگان جماعتی باشند، بلکه هر فردی هم که اقدام به تمسخر کند مشمول این نهی واقع می‌شود، بویژه که غالبا این طور است که یک فرد است که مسخره می‌کند و بقیه در پی این تمسخر او می‌خندند که عملا تایید کار او را کرده‌اند؛ و از این رو به این حیث می‌توان آنان را نیز در زمره مسخره‌کنندگان دانست. (البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۴۶]) و از این رو، حتی اگر بخواهد به این خصلت به لحاظ فردی تاکید کند ناچار است به حضور وی در جمع اشاره کند. و

ثالثا در مورد کسانی که مسخره می‌شوند هم تعبیر جمع (قوم و نساء) آورد، و واضح است که این آیه در جایی که فقط یک نفر را مسخره کنند هم شامل می‌شود؛ پس به همین ترتیب است که جمع آودن تعبیر در مورد مسخره‌کنندگان لزوما دلالت بر اقدام جمعی ندارد.

نکته دیگر اینکه از اینکه متعلق تمسخر در زنان را هم با تعبیر «من نساء» بیان کرد چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که مسخره کردنی که در میان زنان رایجتر است مسخره کردن زنان است، نه مطلق مسخره کردن دیگران؛ یعنی اگر آیه صرفا فرموده بود «لا یسخر بعضکم بعضا» صرف تمسخر افراد نسبت به همدیگر مورد توجه بود؛ اما اینکه هم «قوم من قوم» را آورد و هم «نساء من نساء» نشان می‌دهد آن تمسخرهای شایع‌تر که باید برای جلوگیری از آنها اهتمام ویژه داشت، یکی تمسخرهای قومیتی است و دیگری خصوص تمسخرهایی که زنان نسبت به هم دارد؛ نه صرف تمسخرهایی که زنان انجام می‌دهند.

 

۵) «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ … وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ‏ …»

با اینکه آیه با خطاب «یا أیها …» شروع شد، و فرازهای بعدی آیه هم با نهی به مخاطب همراه است (از خودهایتان عیب‌جویی نکنید، و القاب [زشت] بر همدیگر نگذارید) اما نهی از بحث مسخره کردن را به صورت غایب آورد و به جای اینکه بگوید همدیگر را مسخره نکنید، فرمود: قومی قوم دیگر را و زنان همدیگر را مسخره نکنند. چرا؟

الف. از مهمترین اقداماتی که با ورود دین به عرصه جامعه رقم خورده است برقراری پیوند برادری است بین کسانی که با هم دشمن بودند (وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانا؛ آل عمران/۱۰۳)؛ که در آیه قبل هم بدان اشاره شد (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ). اگر رابطه بین مسلمانان را رابطه برادری (که اساسش بر محبت و دوستی و حفظ حرمت متقابل است) بدانیم مسخره کردن کاملا برخلاف آن است؛ گویی کسانی که همدیگر را مسخره می‌کنند اصلا قبول نکرده‌اند که برادرند. از این رو، چه‌بسا بحث را از خطاب به غایب برد که گویی اگر مسلمانی مسلمان دیگری را مسخره کند شایسته مخاطب قرار گرفتن هم نیست.

ب. شاید چون می‌خواهد بر دو محور مهمی تاکید کند که متاسفانه مسخره کردن آن عرصه‌ها بیشتر رواج دارد (یعنی یکی مسخره کردن قومیتها نسبت به هم؛ و دیگری مسخره کردن در میان زنان)، بحث را از حالت خطاب درآورد تا بتواند به نام گرو‌هایی که بیشتر در معرض ارتکاب این گناه هستند تاکید نماید.

ج. …[۴۷]

 

۶) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ»

اینکه بعد از بيان برادری و صلح و آشتی در آيات قبل، از مسخره كردن نهی شده است نشان می‌دهد [چه بسا] مسخره، كليد فتنه، كينه و دشمنی است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷)

 

۷) «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ»

عبارت «شاید آنان [که مسخره شدند] از اینها [که مسخره می‌کنند] بهتر باشند» («عَسی‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ» و «عَسی‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ») چه دلالتی دارد؟

الف. این تعبیر، بیان حکمت نهی از تمسخر دیگران است (الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۴۸]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۴۹])؛ و نشان می‌دهد ريشه‏ی مسخره كردن، احساس خودبرتربينی است كه قرآن اين ريشه را می‏خشكاند و می‏فرمايد: نبايد خود را بهتر از ديگران بدانيد، شايد او بهتر از شما باشد (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷).

ب. چه‌بسا اینجا «یکونوا» به معنای «یصیروا» باشد؛ چرا که وقتی کسی دیگری را مسخره می‌کند غالبا نقطه ضعفی در او یافته است که خودش ندارد؛ و آیه می‌خواهد هشدار دهد که مسخره نکنید، زیرا در همان جهتی که مسخره کردید چه‌بسا آنان از شما بهتر شوند (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۸[۵۰])؛ که در این صورت این مضمون که در برخی از احادیث آمده که اگر کسی دیگری را به خاطر امری سرزنش [یا مسخره] کند از دنیا نمی‌رود مگر به اینکه به همان امر مبتلا می‌شود (مثلا حدیث ۷) کاملا تفسیری بر این آیه خواهد بود.

شاید بر اساس این تحلیل است که برخی از این فراز آیه نتیجه گرفته‌اند که:

ما از باطن و سرانجام مردم آگاه نيستيم، پس نبايد ظاهربين، سطحی‏نگر وامروزبين باشيم. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷)

ج. …

 

۸) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»

مسخره کردن در قرآن

اگر آیاتی که در آنها از کلماتی با ماده «هزء» و «سخر» (در معنای مسخره کردن، نه در معنای تسخیر و تسلط) و «همز» و «لمز» و «نبز» استفاده شده در قرآن را مرور کنیم جمعا با ۴۴ آیه مواجه خواهیم شد که در این میان مهمترین مطلبی که در آنها مورد توجه قرار گرفته (یعنی در ۴۰ آیه)، این است که انسانهایی هستند (به طور خاص: کافران و منافقان) که پیامبران، آیات و وعده‌های الهی و مومنان را مسخره می‌کنند و ثمره این مسخره کردنشان را بدانها یا در دنیا و یا در آخرت به خودشان برمی‌گردد؛ و بویژه در قیامت مورد تمسخر الهی و تمسخر مومنان قرار خواهند گرفت.[۵۱] در واقع، مساله تمسخر کردن به عنوان یکی از ویژگی‌های جهنمیان بقدری بارز است که در یکی از این آیات تصریح می‌شود که بزرگترین مایه حسرت انسان در قیامت این است که شخص در زمره مسخره کنندگان [آیات و وعده های الهی] بوده است (أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتی‏ عَلی‏ ما فَرَّطْتُ في‏ جَنْبِ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرينَ؛ زمر/۵۶)[۵۲].

از ۴ موردی که باقی مانده می‌توان سه مورد دیگر را هم با ملاحظاتی به همین موارد بالا مرتبط دانست: یکی آیه‌ای است که خداوند به پیامبرش وعده می‌دهد که ما تو را در قبال کسانی که مسخره می‌کنند کفایت خواهیم کرد (إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ؛ حجر/۹۵) که این مضمون هم به نحوی در راستای همان آیاتی است که می‌فرماید ما آنها را مسخره خواهیم کرد و لذا می‌توان آن را هم در زمره آیات فوق می‌توان قرار داد. دیگری آیه‌ای است که درباره داستان گاو بنی‌اسرائیل است که آنان وقتی دستور خداوند به ذبح گاو را می‌شنوند به ایشان عرض می‌کنند که آیا ما را مسخره می‌کنی (وَ إِذْ قالَ مُوسی‏ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ؛ بقرة/۶)؛ که اینها هم گویی خودشان آیه و دستور خداوند را مسخره کرده‌ و جدی نگرفته‌اند که مرتب سوالاتی کردند که کار بر آنها سخت گرفته شد. و سومی هشداری است که وقتی خداوند دستوری داد آن را جدی بگیرید؛ نه اینکه آیات خدا را مسخره بگیرید و بدانها عملا بی‌اعتنایی کنید (وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لا تَتَّخِذُوا آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ ما أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتابِ وَ الْحِكْمَةِ يَعِظُكُمْ بِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ؛ بقرة/۲۳۱).

تنها یک آیه می‌ماند که همین آيه ۱۱ سوره حجرات است که خطابش مستقیما متوجه مومنان است و آنان را از اینکه همدیگر را مسخره کنند برحذر می‌دارد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».

اگر این آیه را با سایر آیاتی که درباره مسخره کردن در قرآن کریم ناظر شده است می‌توان نتیجه گرفت که مسخره کردنی که در دنیا رخ می‌دهد، یکی از عادات دشمنان دین (اعم از خارجی: کافران؛ و داخلی: منافقان) است که عموما از جانب آنها نسبت به پیامبران، آیات و دستورات الهی رخ می‌دهد؛ و اگر نسبت به مومنان هم هست از زاویه ایمان آنهاست؛ ولی این آیه سوره حجرات تنها موردی است که مومنان دارند همدیگر را مسخره می‌کنند؛ و واضح است که آنان همچون منافقان نیستند که مومنان را به خاطر ایمانشان مسخره کنند؛ بلکه اشاره به اخلاق زشتی است که این اخلاق در درجه اول خصلت کافران و منافقان است، اما برخی از مومنان هم بدان آلوده می‌شوند؛ و شاید بدین جهت است که قرآن با نارحتی در آخر آیه ابراز می‌دارد که «چه بعد است نام فسق بعد از ایمان آوردن» و می‌فرماید اگر کسی که به این رذیله متصف شد اگر توبه نکند در زمره ظالمان است؛ و ظالم بودن وصفی است که خداوند عموما آن را برای کافران (مثلا: وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُون‏؛ بقره/۲۵۴) و منافقان (مثلا: أَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ يَخافُونَ أَنْ يَحيفَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون‏؛ نور/۵۰) دانسته است.

ثمره اخلاقی

با توجه به مقدمات فوق چه‌بسا بتوان گفت: مسخره کردن دیگران – حتی در جایی که مسخره‌کننده نمی‌خواهد دین و ایمان شخص مقابل را مسخره کند – بقدری زشت و دارای آثار مخرب است که انسان مسلمان و مومنی که مرتکب این عمل در حق برادر ویا خواهر ایمانی خود می‌شود اگر از این کاری که کرده توبه نکند به خاطر این عملش در عداد کافران و منافقان قرار خواهد گرفت.

 

۹) «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ»

در تفسیر نور، در ذیل این آیه مطلبی با عنوان «ريشه‏های تمسخر» آمده که می‌خواهد برخی از عللی که قرآن کریم برای مسخره کردن برشمرده را گردآوری کند. خوبی بحث مذکور این است که مطلب را به صورت موضوعی (نه بر اساس کلیدواژه‌هایی خاص) تعقیب کرده؛ و به نظر می‌رسد اگر با این نگاه یکبار کل قرآن مرور شود بتوان موارد دیگری به فهرست ایشان افزود. در اینجا ۸ موردی که آنجا مطرح شده (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۵-۱۸۶) (با اصلاحات مختصری: که همه افزوده‌ها داخل کروشه است) تقدیم می‌شود تا انشاء الله زمینه باشد که موارد دیگر هم بدان افزوده شود.

ریشه‌های تمسخر
  1. گاهی مسخره كردن برخاسته از ثروت است كه قرآن می‏فرمايد: «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ، الَّذِي جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ» (همزه، ۱- ۲) وای بر كسی كه به خاطر ثروتی كه اندوخته است، در پيش رو يا پشت‏سر، از ديگران عيب‏جويی می‏كند. [اگر آیه بعد نیز توجه شود: «يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَه‏» ریشه مسخره کردن ثروت‌اندوزی‌ای است که مبتنی بر دنیاطلبی و دل به دنیا خوش کردن است]
  2. گاهی ريشه‏ی استهزا، علم و مدرك تحصيلی است كه قرآن درباره اين گروه می‏فرمايد: «فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» (غافر/۸۳) آنان به علمی كه دارند شادند و كيفر آنچه را مسخره می‏كردند، ايشان را فرا گرفت.
  3. گاهی ريشه‏ی مسخره، توانايی جسمی است. كفّار می‏گفتند: «مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً» (فصّلت/۱۵) كيست كه قدرت و توانايی او از ما بيشتر باشد؟
  4. گاهی انگيزه‏ی مسخره كردن ديگران، عناوين و القاب دهان پر كن اجتماعی است. كفّار فقرايی را كه همراه انبيا بودند تحقير می‏كردند و می‏گفتند: «ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا» (هود/۲۷) ما پيروان تو را جز افراد اراذل نمی‏بينيم.
  5. گاهی به بهانه تفريح و سرگرمی، ديگران به تمسخر گرفته می‏شوند.
  6. گاهی طمع به مال و مقام، سبب انتقاد همراه با تمسخر از ديگران می‏شود. گروهی، از پيامبر اكرم صلی الله عليه و آله درباره‏ی زكات عيب‏جويی می‏كردند، قرآن می‏فرمايد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ» (توبه/۵۸) ريشه‏ی اين انتقاد طمع است، اگر از همان زكات به خود آنان بدهی راضی می‏شوند، ولی اگر ندهی همچنان عصبانی شده و عيب‏جويی می‏نمايند.
  7. گاهی ريشه‏ی مسخره، جهل و نادانی است. هنگامی كه حضرت موسی برای حل اختلاف و درگيری دستور كشتن گاو را داد، بنی‏اسرائيل گفتند: آيا ما را مسخره می‏كنی؟ موسی عليه السلام گفت: «أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ» (بقره/۶۷) به خدا پناه می‏برم كه از جاهلان باشم. يعنی مسخره برخاسته از جهل و نادانی است و من جاهل نيستم.
  8. گاهی سرچشمه تمسخر، رياكاری و بهانه‏گيری و شخصيت‏شكنی است. «يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ» (توبه/۷۹)

 

۱۰) «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ»

حکایت

نقل شده که ابن عباس درباره این سخن مجرمان در قرآن کریم که: «يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها: ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ صغیره و کبیره‌ای (=هیچ کوچک و بزرگی) نیست که فروگذار کرده باشد» (کهف/۴۹) گفته است:

مقصود از صغیره، لبخند تمسخرآلود به مومن است؛ و مقصود از کبیره، قهقهه زدن در چنین موقعیتی است.

مجموعة ورام، ج‏۱، ص۱۱۳

قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فِي قَوْلِهِ تَعَالَی «يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها»:

الصَّغِيرَةُ التَّبَسُّمُ بِالاسْتِهْزَاءِ بِالْمُؤْمِنِ وَ الْكَبِيرَةُ الْقَهْقَهَةُ بِذَلِك.‏

 

ج. وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ

۱۱) «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»

ابتدا مومنان را از تمسخر همدیگر برحذر داشت، و سپس «و از خودتان عیب‌جویی نکنید»؛ و در ادامه فرمود: «و القاب [زشت] بر همدیگر نگذارید». شاید کسی گمان کند که این دو تعبیر اخیر بر همان مسخره کردن دلالت دارند و فقط دارد تکرار می‌کند. اما این خلاف بلاغت است و از این رو اغلب مفسران سعی کرده‌اند وجه تفاوت اینها را بیان کنند:

الف. محور تفاوت در دو فعل مسخره کردن و لمز (عیب‌جویی کردن) است. آنگاه تفاوت در این است که:

الف.۱. این سه مورد به ترتیب از عام به خاص است: مسخره کردن عامترین حالت است، سپس لمز است که هر مسخره کردنی است که رو در رو باشد ولو با اشاره[۵۳]؛ و سپس لقب گذاشتن است که حالت خاصی از این مسخره کردنِ رو در روست (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۲۳۳-۲۳۴[۵۴])

الف.۲. مسخره کردن با هر بهانه و در حضور و غیاب ممکن است و بیشتر صبغه مادی دارد، اما لمز و عیب‌جویی ناظر به یافتن عیبی واقعی در شخص مقابل و به رخ کشدن آن است؛ و لقب زشت گذاشتن هم اگرچه با هر بهانه‌ای ممکن است اما بسیاری از اوقات کسی که شخصی را با لقب زشتی که بدان معروف شده لزوما قصد تمسخر وی را ندارد؛ از این رو به نظر می‌رسد نسبت اینها عام و خاص من وجه است، نه عام و خاص مطلق؛ در واقع اگرچه هرسه اینها به نحوی به تمسخر کردن برمی‌گردند اما در هریک از زاویه‌ای مورد تاکید است: اولی خود مسخره کردن و خندیدن به دیگران مورد توجه بوده، دومی اینکه درصدد یافتن و آشکار کردن عیب دیگران باشیم مورد توجه است (صرف نظر از اینکه با این کارمان قصد تمسخر هم داشته باشیم یا خیر)، و سومی اینکه از القاب زشت در مورد دیگران استفاده کنیم مورد توجه است (ولو این استفاده کاملا به عنوان یک عادت اجتماعی انجام شود و نه قصد تمسخر باشد و نه عیبی واقعی در او باشد).

الف.۳. …

ب. تفاوت اینها در متعلق آنهاست؛ در اولی متعلق تمسخر را با تعبیری ناظر به «دیگران» مطرح کرد و در دومی با تعبیری ناظر به «خودتان»، و سومی در گذاشتن «لقب»؛ آنگاه:

ب.۱. در گام اول با تعبیر «چه‌بسا آنان از شما بهتر باشند» خواست شدت بد بودن این را گوشزد کند؛ در مرتبه دوم با عبارت «انفسکم» آورد که مرتبه پایین‌تری است؛ و در اینجا مخاطب را همانند خود افراد (نه بهتر از آنها) معرفی کرد (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۸[۵۵]).

البته به نظر می‌رسد تعبیر «شاید از شما بهتر باشند» تعبیری ضعیف‌تر از «خودتان» است؛ زیرا در اولی به هر حال شخص دیگر در مقام مقایسه با گوینده است اما در دومی گویی دیگری‌ای در کار نیست و شخص با خودش چنین می‌کند.

ب.۲. ( تمام مواردی که در تدبر ۱۲ مطرح خواهد شد می‌توان تبینی برای این حالت باشد)

 

۱۲) «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»

اینکه انسان اهل مراقبه و محاسبه باشد و عیوب خویش را رصد و شناسایی کند قطعا کار خوبی است و واضح است که عیب‌جویی مذموم آنجاست که انسان درصدد کشف و ابراز عیب دیگران برآید. با توجه به اینکه خود فعل «لمز» هم عملا ناظر به شخص دیگر است، چرا در قرآن کریم این تعبیر ناظر به خود مطرح شده و فرموده است «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُم» (حجرات/۱۱)؟

الف. آوردن کلمه «انفسکم» به منزله اشاره به حکمت این نهی است (الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۵۶])؛ و مقصود این است که عيب‏جويی از مردم، در حقيقت عيب‏جويی از خود است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷) یعنی کل مؤمنان را به منزله نفس واحد قلمداد کرده که عیب‌جویی از همدیگر به مثابه عیب‌جویی از خودشان است (ابن عباس و قتاده؛ به نقل از مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴[۵۷]؛ الكشاف، ج‏۴، ص۳۶۹[۵۸]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷[۵۹]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۲۳۴[۶۰])؛‌ چنانکه شبیه این کاربرد در جای دیگری با تعبیر «وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُم‏« (نساء/۲۵) یا «اقْتُلُوا أَنْفُسَكُم‏» (بقره/۵۴؛ نساء/۶۶) مشاهده می‌شود. به تعبیر دیگر، با توجه به اخوتی که در آیه قبل در میان مسلمانان برقرار شده است عیب برادر به برادرش برمی‌گردد و کسی که عیب برادرش را بیان کند در واقع عیب خویش را بیان کرده است (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹[۶۱])

ب. چه‌بسا می‌خواهد بگوید نقل عيب ديگران، عامل كشف عيوب خود است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷) یعنی از دیگران عیب‌جویی نکنید که آنان هم از شما عیب‌جویی خواهند کرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۴۷[۶۲]) و با این عملتان باب عیب‌جویی در جامعه را باز می‌کنید و با توجه به اینکه در هرکس بالاخره عیبی وجود دارد، همین موجب می‌شود که عیوب خودتان هم آشکار شود (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹[۶۳]).

ج. چه‌بسا می‌خواهد افراد فاسق را از بحث خارج کند؛ یعنی عیب کسانی که مانند خودتان متدین‌اند را آشکار نکنید؛ اما بیان عیب فاسق- بویژه اگر بازدارنده وی یا دیگران از انجام آن کار باشد- مشکلی ندارد (مجمع البیان، ج‏۹، ص۲۰۲[۶۴]؛ الكشاف، ج‏۴، ص۳۶۹[۶۵]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۷-۵۱۸[۶۶]).

د. چه‌بسا «انفسکم» قرینه باشد که نهی «لاتلمزوا» اشاره به لازمه عمل است، نه خود عمل؛ یعنی مقصود این است که کاری انجام نکنید که در معرض عیب‌ گرفتن دیگران قرار گیرید؛ زیرا کسی که کاری انجام دهد که از او عیب‌جویی کنند به منزله کسی است که از خودش عیب‌جویی کرده است (الكشاف، ج‏۴، ص۳۶۹[۶۷]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ۵۱۸[۶۸]).

ه. چه‌بسا «انفسکم» به مثابه کل مجموعی در نظر گرفته شده و مراد این است که از تک تک خودتان در مجموع عیب‌جویی نکنید؛ به این بیان که اگر تک تک شما به عیب‌جویی روی آورد هریک از شما همان طور که عیب‌جویی کرده مورد عیب‌جویی هم واقع شده است؛ پس از خودتان عیب‌جویی کرده‌اید (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹[۶۹]).

و. …

 

د. وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ

۱۳) «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»

لقب نامی است غیر از نام اصلی انسان (که از ابتدا بدان نام نامیده شده بود)؛ و مفسران از صحابه تاکنون اتفاق نظر دارند که نهی این آیه ناظر به مواردی است که خود شخص از این نامیده شدن کراهت دارد و یک نحوه تحقیر برایش محسوب می‌شود، مانند اینکه:

قبلا کافر یا یهودی بوده باشد و الان او را با تعبیر «ای کافر» یا «ای یهودی» خطاب کنند (به نقل از ابن مسعود و قتاده و عکرمه و حسن بصری و مجاهد)؛

یا در گذشته مرتکب کاری شده و از آن توبه کرده اما امروز با اشاره به همان کار لقبی به او بدهند (به نقل از ابن عباس)؛

یا با تعابیر توهین‌آمیزی مانند «کره خر» و «توله سگ» و … کسی را صدا بزنند (به نقل از عطاء)؛

‌وگرنه در مواردی که شخص لقب خوبی دارد و بدان افتخار هم می‌کند این نهی اصلا شامل وی نمی‌شود (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴[۷۰]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۷۱]؛ الكشاف، ج‏۴، ص۳۶۹-۳۷۰[۷۲]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۸[۷۳]؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۱-۹۲[۷۴]).

باید گفت شأن نزولی هم که گذشت موید این معناست و شاهد مهم دیگر آن است که در برخی احادیث توصیه شده که برای خودتان و فرزندانتان کنیه بگذارید و وجهش را این دانسته‌اند که شخص با این کنیه معروف شود تا دیگر کسی لقب زشتی برای او نگذارد (حدیث۱۷) و حتی گفته‌ شده يكی از كارهای مبارك رسول خدا صلی الله عليه و آله پس از بعثت تغيير نام افراد و مناطقی بود كه دارای نام زشت بودند (اسد الغابة، ج۳، ص۷۶؛ ج۴، ص۳۶۲؛ به نقل از تفسیر نور، ج۹، ص۱۸۶[۷۵]).

 

۱۴) «لا یَسْخَرْ … وَ لا تَلْمِزُوا … لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»

چرا در دو جمله قبل، از فعل ثلاثی مجرد «لا یسخر … لا تلمزوا» استفاده کرد، اما در خصوص لقب گذاشتن بر همدیگر، از باب تفاعل؟

الف. «تَنابَزُوا» [باب تفاعل] برای كار طرفينی است؛ [شاید می‌خواهد نشان دهد] بد صدا زدن، يك طرفه باقی نمی‏ماند، دير يا زود مسئله به دو طرف كشيده می‏شود. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷). در واقع، وقتی کسی از دیگری عیبی را برملا می‌کند شاید طرف مقابل نتواند عیبی در او بیابد، اما لقب توهین آمیز گذاشتن بر دیگران هیچ زحمتی ندارد (براحتی می‌توان کسی را خر و گاو خطاب کرد)؛ از این رو، عیبجویی لزوما از جانب طرف مقابل تکرار نمی‌شود اما لقب گذاشتن غالبا با انجام آن از سوی طرف مقابل همراه می‌شود (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹[۷۶]).

ب. در مسخره کردن و عیب‌جویی غالبا یکی از طرفین به این کار مبادرت می‌کند و باید همو را مواخذه کرد؛ اما در لقب گذاشتن (مخصوصا آنجایی که حالت توهین‌آمیز بدون سابقه‌ای در شخص باشد؛ مانند به کار بردن تعابیری همچون «کره خر» و …) افراد خیلی سریع در مقام مقابله به مثل برمی‌آیند؛ از این رو به طرفین نسبت به این کار هشدار داد، که دلالت ضمنی دارد که اگر طرف مقابل شما به این کار اقدام نمود سزاوار نیست شما به همین روش به او پاسخ دهید. در واقع، درست است که در بسیاری از شرایط، اگر به کسی ظلم بشود وی حق دارد به اندازه ظلمی که شده مقابله به مثل کند و در این گونه موارد صرفا تذکر داده شده که در مقابله به مثل، از حدی که آنان مرتکب شدند تجاوز نکنید (مثلا در قتال: «وَ قاتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا» (بقره/۱۹۰) یا: «وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی‏ أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی‏» (مائده/۸))، اما به کار بردن القاب توهین‌آمیز (= فحاشی کردن) به گونه‌ای است که اگر مقابله به مثل شود عموما به ادامه یافتن و شدت گرفتن منجر می‌شود؛ و از این رو، اقتضا دارد که در اینجا طرفین را از همان ابتدا نهی کنند؛ یعنی حتی اگر طرف مقابل هم چنین کرد، تو نکن.

ج. چه‌بسا وجهش این باشد که در اولی (مسخره کردن) با تعبیری که در ادامه آورد («قوم من قوم» و «نساء من نساء») به وضوح بر این وضعیت متقابل اشاره کرد؛ در دومی (عیب‌جویی) کلمه «أنفسکم» را آورد که در عین حال که به نحوی بر وضعیت متقابل اشاره دارد، دیگران را به مثابه خود شخص در نظر می‌گیرد و نکته جدیدی اضافه می‌کند؛ شاید چون دیگر نکته‌ای نمانده بود، اقتضای بلاغت این بوده که در اینجا دیگر کلمه‌ای ناظر به این وضعیت اضافه نکند و فقط صیغه فعل را دال بر کار طرفینی قرار دهد.

د. …

 

۱۵) «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»

حکایت

ابو بصير روایت کرده است:

روزی خدمت امام صادق عليه السّلام رسيدم بعد از اینکه به سن پيری رسیده بودم. وقتی بر ایشان وارد شدم نفس نفس می‌زدم. فرمودند: ابومحمد! این نفس نفس زدن چیست؟

گفتم: فدایت شوم. سنم زیاد شده و استخوانهایم سست گردیده و مرگم نزدیک شده است در حالی که نمی‌دانم سرانجامم در آخرت چه خواهد بود.

فرمود: ابو محمّد! تو چنین حرفی مي‌زنی؟

عرض كردم: فدايت شوم چرا نگويم؟

فرمود: مگر نمي‌دانی خداوند تبارك و تعالی جوانان شما را گرامی ميدارد و از پيرمردان حيا مي‌كند!

عرض كردم: چطور جوانان را گرامی ميدارد و از پيرمردان حيا مي‌كند؟

فرمود:جوانان شما را گرامی ميدارد از اينكه آنها را عذاب نمايد و از پير مردان شما حيا مي‌كند که از آنان حساب بكشد. خوشحال شدی‌؟

گفتم: آقا باز هم بفرمائيد؛ اینان به ما لقبی داده‌اند كه كمر ما را شكسته‌ و دلهای ما را میرانده و به واسطۀ آن، حاکمان خون ما را حلال مي‌دانند به واسطۀ حديثی كه فقهای آنها نقل كرده‌اند.

فرمود:منظورت لقب رافضی است‌؟

عرض كردم: بلی.

فرمود: نه به خدا سوگند که آن نام را ايشان برای شما نگذاشته‌اند، بلکه خداوند شما را چنین نامید. مگر نميدانی كه هفتاد نفر از بنی اسرائيل در دربار فرعون دين او را پذيرفته بودند؛‌اما وقتی گمراهی فرعون و بر هدایت بودن موسی ع برایشان معلوم شد فرعون را رفض (رها) كردند و به موسی پيوستند و در ميان سپاه موسی اينها از تمام سپاهيان كوشش بيشتر در عبادت و فعاليت داشتند جز اينكه آنها فرعون را رفض (رها) كرده بودند. پس خداوند به حضرت موسی ع وحی كرد كه اين اسم را در تورات برای ايشان ثبت كن که من اين را ارزانی‌شان داشتم. سپس خداوند همين اسم را ذخيره نمود تا شما را بدان نامید هنگامی که شما نيز فرعون و هامان و سپاهيان آن دو را رفض (رها) كرديد و پيرو حضرت محمّد ص و آل محمّد ع شديد. خوشحالت كردم‌؟

گفتم: فدايت شوم باز بفرمائيد…

الإختصاص، ص۱۰۴

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَتِّيلٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ النَّهَاوَنْدِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ الدَّيْلَمِيِّ عَنْ أَبِي سُلَيْمٍ الدَّيْلَمِيِّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ:

أَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بَعْدَ أَنْ كَبِرَتْ سِنِّي وَ قَدْ أَجْهَدَنِيَ النَّفَسُ. فَقَالَ: يَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا هَذَا النَّفَسُ؟

فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ كَبِرَ سِنِّي وَ رَقَّ عَظْمِي وَ اقْتَرَبَ أَجَلِي مَعَ أَنِّي لَسْتُ أَدْرِي مَا أَصِيرُ إِلَيْهِ فِي آخِرَتِي.

فَقَالَ: يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّكَ لَتَقُولُ هَذَا الْقَوْلَ؟

فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ لَا أَقُولُهُ؟

فَقَالَ: أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی يُكْرِمُ الشَّبَابَ مِنْكُمْ وَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْكُهُولِ؟!

قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ يُكْرِمُ الشَّبَابَ مِنَّا وَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْكُهُولِ؟

قَالَ يُكْرِمُ الشَّبَابَ مِنْكُمْ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي مِنَ الْكُهُولِ أَنْ يُحَاسِبَهُمْ فَهَلْ سَرَرْتُكَ؟!

قَالَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ زِدْنِي فَإِنَّا قَدْ نُبِزْنَا نَبْزاً انْكَسَرَتْ لَهُ ظُهُورُنَا وَ مَاتَتْ لَهُ أَفْئِدَتُنَا وَ اسْتَحَلَّتْ بِهِ الْوُلَاةُ دِمَاءَنَا فِي حَدِيثٍ رَوَاهُ فُقَهَاؤُهُمْ هَؤُلَاءِ.

قَالَ فَقَالَ: الرَّافِضَةَ؟

قُلْتُ: نَعَمْ.

قَالَ: لَا وَ اللَّهِ مَا هُمْ سَمَّوْكُمْ بَلِ اللَّهُ سَمَّاكُمْ. أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهُ كَانَ مَعَ فِرْعَوْنَ سَبْعُونَ رَجُلًا مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ يَدِينُونَ بِدِينِهِ فَلَمَّا اسْتَبَانَ لَهُمْ ضَلَالُ فِرْعَوْنَ وَ هُدَی مُوسَی رَفَضُوا فِرْعَوْنَ وَ لَحِقُوا بِمُوسَی فَكَانُوا فِي عَسْكَرِ مُوسَی أَشَدَّ أَهْلِ ذَلِكَ الْعَسْكَرِ عِبَادَةً وَ أَشَدَّهُمُ اجْتِهَاداً إِلَّا انَّهُمْ رَفَضُوا فِرْعَوْنَ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی مُوسَی أَنْ أَثْبِتْ لَهُمْ هَذَا الِاسْمَ فِي التَّوْرَاةِ فَإِنِّي قَدْ نَحَلْتُهُمْ ثُمَّ ذَخَرَ اللَّهُ هَذَا الِاسْمَ حَتَّی‏ سَمَّاكُمْ بِهِ إِذْ رَفَضْتُمْ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا وَ اتَّبَعْتُمْ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ. فَهَلْ سَرَرْتُكَ؟

قَالَ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ زِدْنِي‏! …

 

ه. بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ

۱۶) «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

در نکات ادبی بیان شد که تعبیر «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ» به لحاظ نحوی چندگونه قابل تحلیل است؛ که اگر آن تحلیل‌ها را بخواهیم در چند معنا جمع کنیم، در یک تقسیم کلی، تاکید کلام، یا بر ارتکاب فسوق است یا بر نام فسوق یا بر بعد از ایمان بودنِ یکی این دو؛ آنگاه دست کم معانی زیر برای این فراز از آیه قابل فرض است (که با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا بعید نیست که همه آنها مد نظر باشد):

– تاکید بر ارتکاب فسوق بعد از ایمان باشد، و فسوق، بدل برای اسم باشد، که آنگاه معنایش چنین می‌شود:

۱. بد است این نام، این فسوق، در حالی که این فسوق واقع شده باشد بعد از ایمان. چنین فسوقی (فسوق بعد از ایمان) یک اقدام و در نتیجه یک اتصاف زشت معرفی شده است؛ بدین معنا که در جامعه دینی انتظار نمی‌رود که کسی مرتکب فسق شود.

– تاکید بر نام (نامیدن یا نامیده شدن) فسوق بعد از ایمان است، نه بر خود فسوق؛ یعنی بر بازنمایی فسوق تاکید شده، که البته این بازنمایی بعد از ایمان رخ داده است؛ که آنگاه معنایش چنین می‌شود: بد است این نام و این فسوق، در حالی که این نام (نامیدن یا نامیده شدن) واقع شده باشد بعد از ایمان. که خود این چند وجه دارد:

۲. تاکید بر نامیده شدن است؛ یعنی مذمت شده که در مورد کسی بعد از ایمان آوردنش همچنان با تعابیری زشت از او یاد شود؛ که در اینجا خود این عمل نام‌گذاری مورد مذمت واقع شده است.

– تاکید بر نامیدن است؛ یعنی اینکه کسی بعد از ایمان آوردن (خودش یا دیگران) همچنان اصرار داشته باشد از دیگران با تعابیری زشت یاد کند؛ که در اینجا شخص عامل مورد مذمت است؛ که این دو حالت دارد:

۳. اگر بعد از ایمان آوردن دیگران مد نظر باشد، معنایش این است که اینکه چه بدی می‌کنند کسانی که بعد از ایمان آوردن افراد همچنان آنها را با تعابیر زشت خطاب قرار می‌دهند، و تفاوتش با حالت قبل برگشت می‌کند به اینکه در قبلی عمل نام‌گذاری دیگران مذمت شده، اما در اینجا خود افرادی که بر دیگران چنین نام می‌نهد و موجب رنجش آنان می‌شوند مذمت شده‌اند.

۴. اگر بعد از ایمان آوردن خودش مد نظر باشد، مقصود این است که بعد از ایمان آوردنتان از شما انتظار نمی‌رود که چنین نام‌گذاری‌هایی انجام دهید.

– تاکید بر بعد از ایمان بودن یکی از این دو است، نه بر خود فسوق یا بر نام فسوق؛ یعنی اگرچه هم خود فسوق و هم متصف شدن به فسوق امر بدی است، اما اینکه بعد از ایمان و در جامعه ایمانی این دو رخ دهد خیلی بد و محل تاکید است؛ که حالت اولش (بعد از ایمان فسوقی رخ دهد) معنایش شبیه همان حالت (۱) می‌شود؛ و حالت دوم (بعد از ایمان، نام فسوق واقع شود) هم عملا به سه مورد بعدی برمی‌گردد.

در واقع، در اینجا با این تعبیر دست کم چهار وضعیت هشدار داده شده است؛ که برای هریک، دست کم ترجمه‌ای از یکی از مترجمان که با آن معنا تناسب دارد ارائه شده است:

۱. بد است که کسی بعد از اینکه ایمان آورده، مرتکب فسق و سزاوار نام فاسق شود. (ترجمه دهلوی: بدنامی است فاسقی بعد از ايمان آوردن؛ ترجمه انصاری: فسق بعد از ايمان بد رسمی است).

۲. بد است که بعد از اینکه کسی مومن و عضو جامعه دینی شد، برای اشاره به او از تعابیر زشت استفاده شود ویا به وی نسبت فسوق داده شود. (ترجمه طاهری: بد [رسمی‏] است ياد كردن [مردم‏] به انحراف، پس از [آنكه‏] ايمان [آورده‏اند]).[۷۷]

۳.‌ بد است که با استفاده از تعابیر زشت در مورد مومنان موجب رنجش آنها شوید. (صفار زاده: با القاب زشت و ناپسند از يكديگر ياد نكنيد بخصوص درباره‏ی آنها كه تازه ايمان آورده‏اند).

۴. بد است که کسی که مسلمان شده همچنان دهانش به استفاده از سخنان زشت آلوده باشد. (ترجمه عاملی: چه زشت است از پس ايمان و مسلمانی نام فسق و كفر بر كس نهادن؛ ترجمه خواجوی: سخن زشت بعد از ايمان بدنامی است)

با توجه به این چهار معنا می‌توان نکات متعددی از آیه استنباط کرد که در تدبرهای بعدی به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

 

۱۷) «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

ترجمه۱: بد است که کسی بعد از اینکه ایمان آورده، مرتکب فسق و سزاوار نام فاسق شود.

این گونه فهم از معنای آیه به منزله تعلیل و حکمت دستورات قبلی در آیه (و بلکه حکمتی برای کل دستورات شارع) است؛ بر این اساس، می‌خواهد بفرماید:

یکی از بارزترین مصادیق متصف شدن به فسوق همین است که رعایت نکنیم دستورات خدا را در مورد خودداری کردن از تمسخر و عیب‌جویی و لقب زشت گذاشتن بر دیگران؛ و به خاطر همین رعایت نکردن عملا در میان مردم متصف به نام فاسق شویم؛ و این خیلی بد است. (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴-۲۰۵[۷۸]؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن (ثعلبی)، ج‏۹، ص۸۲[۷۹]؛ مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹[۸۰]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۸۱])

 

۱۸) «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

صرفا نفرمود «بِئْسَ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ» (به معنای «بِئْسَ الفِسْقُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ») و کلمه «الاسم» را به عنوان فاعل «بئس» آورد. شاید بدین جهت که اگرچه بسیار زشت است که کسی بعد از اینکه ایمان آورده، مرتکب فسق شود؛ اما این عبارت نمی خواهد فقط نمی‌خواهد به بد بودن خود این امر تذکر دهد، ‌بلکه می‌خواهد به بازنمایی آن در جامعه نیز تذکر دهد. به عبارت دیگر، یکبار کسی بعد از ایمانش مرتکب گناه و عملا فاسق می‌شود. این بد است؛ اما بدتر از آن که محل تاکید این آیه است فسق علنی ویا پخش شدن ارتکاب گناه مخفیانه است که موجب می‌گردد شخص در جامعه ایمانی متصف به نام فاسق شود؛ و این است که خیلی بد است و مورد تاکید در این آیه.

نقل شده که آیت الله بهجت قریب به این مضمون می‌فرمودند:

خدا کند گناه نکنیم؛ اگر هم گناه کردیم خدا کند گناه علنی نکنیم که تبعات اجتماعی داشته باشد.

نکته تخصصی ارتباطات: بازنشر مطالب در شبکه‌های اجتماعی از منظر قرآن

اگرچه اسلام بر پرهیز از گناه و عدم رواج بدی‌ها در جامعه اصرار دارد؛ اما افق خود در نهی از منکر را محدود به خود گناهان نمی کند و با بازنمایی گناهان در جامعه نیز به طور جدی مخالفت دارد. به تعبیر دیگر، در نگاه قرآنی، علاوه بر مدیریت اخلاقی جامعه و جلوگیری از آلودگی جامعه به رذایل اخلاقی، مدیریت فضای رسانه‌ای، و نحوه بازنمایی وقایع در جامعه نیز مورد توجه است؛ از این رو، فقط به بد بودن فسوق بعد از ایمان اشاره نکرد بلکه به بعد بودن چنین تسمیه‌ای تاکید نمود. این مطلبی است که در بسیاری از آیات دیگر قرآن کریم هم مورد تاکید قرار گرفته است، مانند آیه «إِنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَة: همانا کسانی که دوست دارند فحشاء در میان کسانی که ایمان آورده‌اند شیوع پیدا کند برایشان عذابی دردناک است در دنیا و آخرت» (نور/۱۹). تا حدی که پخش خبری درباره وقوع رفتار خلاف عفت از کسی حتی اگر دو سه شاهد عادل هم آن واقعه را مشاهده کرده باشند خلاف روال دینداری، و چنین نقل قول کردن‌هایی را دلیل بر دروغگو بودن افراد شمرده است؛ چنانکه می‌فرماید: «لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُون: چرا برای این [ادعایشان درباره وقوع روابط نامشروع بین آن دو نفر]‏ چهار شاهد نیاوردند؟! پس چون آن شاهدها را نياوردند در نزد خداوند آنان خود دروغگويند».*

در واقع قرآن کریم این روال که در میان ما رایج شده که هر حرفی را می‌شنویم (یا در شبکه‌های مجازی می‌خوانیم) ‌بلافاصله و بدون تحقیق کافی نشر می‌دهیم و آن را امری کم‌اهمیت می‌شمریم، گناهی بزرگ می‌داند: «إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيم‏:آن گاه كه آن را زبان به زبان از يكديگر می‏گرفتيد و با دهان‏هايتان آنچه را كه بدان علم نداشتيد می‏گفتيد و آن را آسان می‏پنداشتيد در حالی كه در نزد خدا بزرگ بود.» (نور/۱۵)

* پی‌نوشت:

آیه تاکید می‌کند که اثبات این واقعه نیازمند آمدن ۴ شاهد است (و می‌دانیم که شاهدی معتبر است که عدالتش احراز شود) و اگر ۴ شاهد نیاید کسی که ادعا می‌کند دروغگوست. این تعبیر نشان می‌دهد حتی اگر دو یا سه شاهد عادل هم واقعه را دیده باشند حق ندارند بیان کنند؛ و اگر بیان کردند مسلمانان حق و بلکه وظیفه دارند آنان را دروغگو به حساب آورند. همه اینها نشان می‌دهد که با اینکه قرآن کریم با وقوع عمل زناکاری مخالفت جدی دارد، اما مخالفت بسیار بیشتر و شدیدتری با پخش خبر زناکاری افراد دارد؛ به تعبیر دیگر، قرآن کریم این واقعیت تلخ را پذیرفته که حتی در جامعه دینی هم ممکن است افرادی به عمل شنیع زنا روی آورند، اما فضای رسانه‌ای را طوری مدیریت کرده که تنها اگر آنها بسیار وقیح بودند که عملشان را چنان علنی انجام دادند که ۴ شاهد عادل آن را مشاهده کرد در فضای عمومی اجازه نشر خبر و سپس محاکمه آنان مطرح شود. آیا رویه ما که خود را مسلمان و پیرو قرآن می‌دانیم در نشر اخبار مربوط به انحرافات اخلاقی در جامعه با این آیات تناسبی دارد؟!

 

۱۹) «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ»

بد است که کسی بعد از اینکه ایمان آورده، مرتکب فسق و سزاوار نام فاسق شود.

وقتی فرمود بد است، یعنی اگر چنین شد دیگر مومن نیست؟ یا هنوز مومن است؟ اساسا آیا ایمان و فسق قابل جمع شدن است؟

بحث کلامی: مومن فاسق!

در تدبر ۲ درباره اینکه مومن فاسق نکاتی گذشت. اکنون می افزاییم اینکه آیا ایمان با فسق و گناه (بویژه گناه کبیره) ‌قابل جمع است یا خیر، از مسائل جنجالی اسلام از همان آغاز بوده‌اند. خوارج اصرار داشتند که کسی که مرتکب گناه کبیره شود و توبه نکند مسلمان نیست؛ و ظاهرا معتزله هم به این قول متمایل بوده و ذیل این آیه تعابیری دارند که گویی آیه هشدار می دهد که بین ایمان و فسق جمع نمی‌شود (مثلا: ر.ک: نظر زمخشری در الكشاف، ج‏۴، ص۳۷۰-۳۷۱[۸۲] و توضیح ابوحیان برای سخن وی و رمانی در البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۸[۸۳]). از آن سو مرجئه می پنداشتند که هیچ نسبتی بین ایمان و فسق نیست و بدترین فاسق اندک خدشه‌ای به ایمانش وارد نمی‌شود. در این میان، شیعه بر این باور است که اگرچه روح فسق با روح ایمان ناسازگار است، اما چنین نیست که هرکسی با ارتکاب هر فسق و گناهی از زمره مومنان کاملا خارج شود؛ بلکه ایمان امری ذومراتب است که اتفاقا در بسیاری از مومنان (بلکه تمام مومنانی که به مقام عصمت از گناه نرسیده‌اند؛ که چنین عصمتی اعم است از عصمت ذاتی که در پیامبران و امامان است؛ و عصمت اکتسابی که در بسیاری از اولیای خدا یافت می شود) با مراتبی از فسق جمع می‌شود. بله، مراتبی از ایمان هست که فسق ذره‌ای بدان راه ندارد؛ و مراتبی از فسق هم هست که انسان را کاملا از ایمان بیرون می‌برد. شاید توجه به این اثر متقابل بهتر از همه در برخی روایات منعکس شده که می فرمایند در لحظه گناه روح ایمان از شخص جدا می‌شود و بعد از پایان گناه به وی برمی‌گردد؛ و هشدار داده‌اند که از فسق و فجور اجتناب کنید که مبادا روح گناه که از شما زایل شد دیگر برنگردد؛ و در برخی روایات هم چنین عبارت شده که با ارتکاب گناه، از اسلام خارج نمی‌شود اما از ایمان خارج می‌شود (الكافي، ج‏۲، ص۲۷۸-۲۸۵[۸۴]).

 

۲۰) «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

ترجمه۲: بد است که بعد از اینکه کسی مومن و عضو جامعه دینی شد، برای اشاره به او از تعابیر زشت استفاده شود ویا به وی نسبت فسوق داده شود.

این معنا که مبنای بسیاری از تفاسیر بوده است (از جمله: مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴-۲۰۵[۸۵]؛ الكشف و البيان عن تفسير القرآن (ثعلبی)، ج‏۹، ص۸۲[۸۶]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۸۷]) این فراز آیه را عمدتا ناظر به عبارت قبلی (لا تنابزوا بالالقاب) قرار می‌دهد؛ و بقدری این وجه در نظر برخی از مفسران برجسته بوده است که کلمه فسوق را به قرینه این آیه در موارد دیگر قرآن هم به معنای «لقب زشت بر هم گذاشتن» دانسته‌اند (فقه القرآن، ج‏۱، ص۲۸۳[۸۸]).

به هر حال بر اساس این معنا می‌خواهد بفرماید: اگرچه هر انسانی حرمت دارد، اما کسی که وارد وادی ایمان شد به طور خاص حرمت پیدا می‌کند و گناهان گذشته‌اش (غیر از حق الناس) مشمول عفو الهی واقع می‌شود؛ یعنی این حرمتش اقتضای آن دارد که اگر سابقا کار ناروایی انجام می‌داده و حتی بدان مشهور بوده است، بعد از ایمان آوردن، همه آن سابقه پاک شود و به تعبیر مذکور در حدیث نبوی ص «الْإِسْلَامُ يَجُبُّ مَا [کان] قَبْلَهُ: اسلام آنچه پیش از وی بوده را می‌پوشاند» (تفسير القمي، ج‏۱، ص۱۴۸؛ السرائر (ابن ادریس)، ج‏۱، ص۳۸۰؛ المجازات النبوية، ص۶۸؛ مسند أحمد، ج۴، ص۱۹۹) و دیگر کسی حق ندارد وی را با اسمی که معرف آن سابقه سوء است خطاب کند.

 

۲۱) «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

ترجمه۳: بد است که با استفاده از تعابیر زشت در مورد مومنان موجب رنجش آنها شوید.

این معنا این فراز از آیه را به طور خاص در نسبت با سه عبارت قبلی قرار می‌دهد (نه همچون ترجمه ۱ حکمتی عامتر از این سه را بیان می‌کند، و نه همچون ترجمه ۲ فقط ناظر به عبارت پیش از خود است)؛ یعنی در این آیه ابتدا به سه نکته تذکر داده می‌شود: تمسخر همدیگر، عیب‌جویی، و لقب زشت گذاشتن؛ و گویی در این فراز می‌خواهد بگوید همه اینها مصداق استفاده از تعابیر زشت است برای مومنان، و این خیلی رویه بدی است که موجبات رنجش مومنان را فراهم کنید.

 

۲۲) «بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

ترجمه ۴: بد است که کسی که مسلمان شده همچنان دهانش به استفاده از سخنان زشت آلوده باشد.

این معنا این فراز از آیه را به طور خاص در نسبت با عبارت قبلی (لقب زشت گذاشتن) و تا حدودی با عبارت اول (تمسخر کردن) قرار می‌دهد؛ و تاکیدش بر گوینده کلام است؛ یعنی از نظر اسلام صرفا ناراحت و رنجش دیگران نیست که موجب شود کاری را مرتکب نشویم، بلکه کرامت خود انسان مومن هم به نحوی است که انجام برخی از امور دون شأن وی است. از امیرالمومنین ع روایت شده است: «مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ لَمْ يُهِنْهَا بِالْمَعْصِيَةِ: کسی که خودش نزد خویش کرامت و بزرگی یافت آن را با گناه پست و حقیر نمی‌گرداند». (عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص۴۴۰، ح۷۶۱۶؛ غرر الحكم و درر الكلم، ص۶۳۴؛ ح ۱۰۷۶)

 

۲۳) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ»

در این آیه ابتدا از تمسخر متقابل بین اقوام و زنان نهی کرد، سپس از عیب‌جویی، سپس لقب زشت گذاشتن برای همدیگر، و سپس فرمود چه بد است این فسوق بعد از آن ایمان. درباره ارتباط این فرازها چند تحلیل می‌توان داشت:

الف. سه کار مذکور هریک، یک انحراف مهم در روابط اجتماعی است؛ و عبارت «الاسم الفسوق» هم اشاره به همان «القاب» (یعنی اشاره به فراز آخر) است و می‌خواهد بفرماید بد است که بعد از اینکه کسی مومن و عضو جامعه دینی شد، برای اشاره به او از تعابیر زشت استفاده شود. (توضیح بیشتر در تدبر۲۰)

ب. سه کار مذکور مهمترین انحرافات اخلاقی در عرصه روابط اجتماعی است و عبارت آخر، جمع‌بندی‌ای از هرسه فراز قبلی است؛ که خود این دست کم دو حالت می تواند باشد:

ب.۱. بد است که با تمسخر یا عیب‌جویی ویا استفاده از تعابیر زشت در مورد مومنان موجب رنجش آنها شوید. (توضیح بیشتر در تدبر ۲۱)

ب.۲. بد است که کسی که مسلمان شده همچنان اهل تمسخر کردن دیگران ویا عیب‌جویی باشد ویا دهانش به استفاده از سخنان زشت آلوده باشد. (توضیح در بیشتر تدبر ۲۲)

ج. سه کار مذکور برخی از انحرافات اخلاقی است که ممکن است در جامعه دینی هم رایج شود؛ و عبارت آخر، هشداری کلی می‌دهد ناظر به همه انحرافات و می‌فرماید بد است که کسی بعد از اینکه ایمان آورده، مرتکب فسق و سزاوار نام فاسق شود. (توضیح بیشتر در تدبر۱۷)

د. همان گونه که سه عبارت اول به نحوی از هم مستقلند، عبارت آخر، نیز مطلبی جدید و مستقل از آنهاست. با این توضیح که: «تمسخر، یک نوع حکم کردن است همراه با قهر (= غلبه) و خوار کردن طرف مقابل؛ لمز، عیب‌جویی و تضعیف شدید است؛ نبز، صدا کردن زشت و غیرمحترمانه است؛ و فسوق هم به هرگونه خروج از مقررات دینی یا عقلی یا عرفی اطلاق می‌شود. این چهار مرتبه مرتبط است با تحقیر و اذیت کردن مومنانی که به خداوند عزو جل معتقدند به نسبت دیگرانی که مومن‌ باشند یا نباشند؛ اولی (تمسخر) شدیدترین قبح و مذمت را دارد؛ دومی (عیب‌جویی) در رتبه بعدی است زیرا در آن لزوما قهر (= غلبه) و خوار کردن نیست؛ و سومی (لقب گذاشتن) فقط طور خاصی مخاطب قرار دادن است و پیگیری‌ای در کارش نیست؛ و چهارمی هم هرگونه خروج از مقررات تعیین‌شده است. پس این آیه کریمه همه آنچه مربوط به آداب معاشرت بین مومنان است را جمع کرده است». (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۲۶[۸۹])

د. …

 

و. وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ

۲۴) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»

درباره نسبت عبارت «وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» با جملات قبل چند احتمال مطرح است، همگی می‌تواند مورد نظر آیه بوده باشد:

الف. مقصود توبه نکردن از این مواردی است که در آیه ذکر شد، که اگر کسی بعد از اینکه مرتکب آنها شد توبه نکند در زمره ظالمان است (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۵[۹۰]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۹۱]؛ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۱۹[۹۲])؛ که توضیح بیشتر این مطلب در تدبر بعد خواهد آمد.

ب. مقصود آن است که حتی کسانی که قبل از نزول این آیه این گناهان را انجام داده‌اند باید توبه کنند و این از گناهان تعبدی نیست که شخص بگوید چون حکمش تازه نازل شده آنچه قبلا انجام داده‌ام اشکالی ندارد (اقتباس از مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹[۹۳]).

ج. مقصود توبه از مطلق فسوق و گناه کردن است، چه گناهانی که در این آیه آمده، چه آنها که نیامده؛ یعنی از این آیه می توان وجوب شرعی توبه را استنباط کرد؛ یعنی هرکس که گناه می‌کند اگر توبه نکند جزء ظالمان محسوب می‌شود (رياض السالكين في شرح صحيفة سيد الساجدين، ج‏۴، ص۳۸۲[۹۴]) و شاید بر همین اساس است که فقها مهمترین ضابطه عدالت را (که نقطه مقابل ظلم است) ‌به لحاظ شرعی، عدم انجام گناه و یا توبه از گناه قرار داده‌اند.

د. …

 

۲۵) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإیمانِ وَ مَنْ لَمْ یتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»

مسخره كردن و عیب‌جویی نمودن و دیگران را با القاب زشت خطاب کردن، نه فقط گناه (فسوق) است، بلکه ظلم هم هست؛ و در هر صورت توبه لازم دارد:

– گناه است، چون خداوند انسان‌ها را از انجامش برحذر داشته و انجامش معصیت خداست (الميزان، ج‏۱۸، ص۳۲۲[۹۵])؛ و

– ظلم است،

– یا بدین جهت که به هر حال هر گناهی ظلم به خویش است که انسان با انجامش خود را مستحق عقاب کرده (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۵[۹۶])

-ویا از این جهت که هریک از اینها تجاوز به حريم افراد است و اگر انجام دهنده‌اش توبه و جبران نكند، ظالم‏ است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷[۹۷])

تذکر اخلاقی- دینی: گناهان مهم و کم‌اهمیت از نظر ما و دین!

بسیاری از ما خود را متدین می‌شمریم غالبا نسبت برخی از گناهان مانند ترک نماز و روزه چنان حساس هستیم تا حدی که گاه کسی که مرتکب آن شود را چنان فاسق می‌شمریم که او را از دایره ایمان کاملا بیرون می‌بریم! و در تدبر ۲۳ تبیین شد که این یک نگاه افراطی است و لزوما معارف کتاب و سنت آن را تایید نمی کند، بلکه ایمان مراتبی دارد و اگرچه فسق به ایمان صدمه می زند، اما چنین نیست که با انجام هر فسقی شخص از ایمان خارج ‌شود.

اما آنچه این آیات تذکر می‌دهد برخی دیگر از گناهان در ارتباطات اجتماعی است که متاسفانه در جامعه ما و حتی میان بسیاری از کسانی که خود را متدین می‌دانند رواج دارد: مسخره کردن قومیت‌ها نسبت به هم، تمسخر بین زنان، عیب‌جویی، و لقب زشت گذاشتن برای همدیگر.

از سوی دیگر می دانیم که مغفرت خداوند بسیار گسترده است و خداوند ممکن است از حق خودش بگذرد؛ اما نمی گذارد حق کسی پایمال شود. اگر نیک دقت کنیم تمام اینها در زمره حق الناس هستند؛ و این آیه تذکر می‌دهد که این گناهان چنان اثر عظیمی دارند که اگر انسان توبه نکند جزء ظالمان محسوب می‌شود. آیا خداوند با این تعبیر می‌خواهد بفرماید که اگر توبه نکنید این گناهان مشمول مغفرت ابتدایی خداوند واقع نمی‌شود؟ آیا احتمال نمی رود که این تعبیر تاکیدی باشد که اگر خداوند از حق خودش بگذرد از حق مردم نمی گذرد؟

و آیا ما این امور را جزء ‌حق الناس به حساب می‌آوریم؛ که لااقل در حد دزدی آنها را زشت بشمریم و از آنها رویگردان باشیم؟ (بگذریم که دزدی ناظر به داراییهای مادی است؛ اما اینها ناظر به آبرو و دارایی های معنوی است؛ و در نگاه اسلام امور معنوی بسیار مهمتر از امور مادی است؛ یعنی بد بودن اینها بمراتب بیش از دزدی اموال است).

و آیا ما ظلم بودن اینها را واقعا قبول کرده‌ایم که اگر کسی مرتکب آن شد وی را از عدالت ساقط بدانیم؟

اکنون لحظه‌ای درنگ کنیم:

آيا نظام محاسباتی ما با نظام محاسباتی‌ای که قرآن از ما انتظار دارد* منطبق است؟!

* پی نوشت: در بسیاری از آیات قرآن کریم با تعابیری همچون: أَ حَسِبَ، أَمْ حَسِبَ، ‏أَمْ حَسِبْتَ، أَمْ حَسِبْتُمْ، أَ يَحْسَبُون‏، أَم يَحْسَبُون‏، لا يَحْسَبَنَّ، و … نظام محاسباتی ما انسان‌ها صریحا به چالش کشیده شده است. اما اگر نیک بنگریم مواردی که چنین چالشی مطرح است صرفا جایی نیست که از تعبیر «حسب» استفاده شود.

 

 

 


[۱] . و قرأ عبد اللّه و أبي: عسوا أن يكونوا، و عسين أن يكن، فعسى ناقصة، و الجمهور: عسى فيهما تامّة، و هي لغتان: الإضمار لغة تميم، و تركه لغة الحجاز.

[۲] . قراءة الإمالة عن حمزة والكسائی وخلف. والفتح والتقلیل للدوری عن أبی عمرو والأزرق و ورش. والباقون بالفتح. وقرأ عبد الله بن مسعود وأبی بن كعب «عَسَوْا أن یكونوا…»

قراءة الجماعة «عسی». وتقدمت الإمالة فیه فی صدر الآیة. وقرأ عبد الله بن مسعود وأبی بن كعب و «عَسَینَ أن یكُنَّ خیراً منهن».

[۳] . قرأ الأزرق وورش بترقیق الراء (معجم القراءات ج ۹، ص۸۵)

[۴] . قرأ یعقوب فی الوقف بهاء السكت « مِنْهُنَّه». (معجم القراءات ج ۹، ص۸۵)

[۵] . وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ: ضم الميم في تلمزوا، الحسن و الأعرج و عبيد عن أبي عمرو. و قال أبو عمرو: هي عربية و الجمهور بالكسر.

[۶] . قرأ الجمهور بكسر المیم «وَ لا تَلْمِزُوا». وقرأ الحسن والأعرج وعبید عن أبی عمرو ویعقوب « وَ لا تَلْمُزُوا» بضم المیم. وقال أبو عمرو : «هی عربیة». وسبق فی الآیة ۵۸۷ من سورة التوبة مثل هذا.

[۷] . قرأ یعقوب «وَ لا تَلْمُزُوا» بضم المیم و وافقه الحسن و قرأ الباقون « وَ لا تَلْمِزُوا» بکسرها و فتح حرف المضارعه و ضم المیم و کسرها لغتان فی المضارع

[۸] . و أخرج عبد بن حميد عن عاصم رضى الله عنه انه قرأ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ بنصب التاء و كسر الميم.

[۹] . قرأ البزی بخلاف عنه وابن فلیح وابن محیصن «وَ لا تَّنابَزُوا» بتشدید التاء فی الوصل

. وقراءة الجماعة «وَ لا تَنابَزُوا» بتاء خفیفة.

[۱۰] . قرأ أبو عمرو ویعقوب بإدغام الباء فی الباء وبالإظهار. (معجم القراءات ج۹، ص۸۶)

[۱۱] . قرأ أبو عمرو بخلاف عنه وأبو جعفر والأصبهانی والأزرق وورش ومحمد بن حبیب الشمونی عن الأعشی عن أبی بكر عن عاصم «بیس» بإبدال الهمزة یاء؛ وكذا قرأ حمزة فی الوقف.

وقراءة الجماعة بتحقیق الهمز «بِئْسَ»

[۱۲] . . قرأ أبو عمرو والكسائی وهشام وخلاد بخلاف عنهما و ابن‌ذكوان بخلاف عنه أیضا بإدغام الباء فی الفاء.

. وذكر صاحب العنوان أن خلادا خالف أصله هنا وأظهر الباء. (معجم القراءات ج۹، ص۸۶)

[۱۳] . این ثابت بن قیس چه کسی بود؟

ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ أَيُّكُمْ وَقَى بِنَفْسِهِ نَفْسَ رَجُلٍ مُؤْمِنٍ الْبَارِحَةَ فَقَالَ عَلِيٌّ ع: أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَقَيْتُ بِنَفْسِي نَفْسَ ثَابِتِ‏ بْنِ‏ قَيْسِ‏ بْنِ شَمَّاسٍ الْأَنْصَارِيِ‏ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صحَدِّثْ بِالْقِصَّةِ إِخْوَانَكَ الْمُؤْمِنِينَ، وَ لَا تَكْشِفْ عَنِ اسْمِ الْمُنَافِقِ الْمُكَايِدِ لَنَا، فَقَدْ كَفَاكُمَا اللَّهُ شَرَّهُ وَ أَخَّرَهُ لِلتَّوْبَةِ لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‏ .

فَقَالَ عَلِيٌّ ع: بَيْنَا أَنَا أَسِيرُ فِي بَنِي فُلَانٍ بِظَاهِرِ الْمَدِينَةِ، وَ بَيْنَ يَدَيَّ- بَعِيداً مِنِّي ثَابِتُ بْنُ قَيْسٍ، إِذْ بَلَغَ بِئْراً عَادِيَةً عَمِيقَةً بَعِيدَةَ الْقَعْرِ، وَ هُنَاكَ رَجُلٌ‏ مِنَ الْمُنَافِقِينَ فَدَفَعَهُ لِيَرْمِيَهُ فِي الْبِئْرِ، فَتَمَاسَكَ ثَابِتٌ، ثُمَّ عَادَ فَدَفَعَهُ، وَ الرَّجُلُ لَا يَشْعُرُ بِي حَتَّى وَصَلْتُ إِلَيْهِ وَ قَدِ انْدَفَعَ ثَابِتٌ فِي الْبِئْرِ، فَكَرِهْتُ أَنْ أَشْتَغِلَ بِطَلَبِ الْمُنَافِقِ خَوْفاً عَلَى ثَابِتٍ (التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص۱۰۸)

قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الْجِعَابِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ الْعَبَّاسُ بْنُ الْمُغِيرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورٍ الرَّمَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ عُفَيْرٍ قَالَ حَدَّثَنِي ابْنُ لَهِيعَةَ عَنْ خَالِدِ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي هِلَالٍ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ‏ لَمَّا بَايَعَ النَّاسُ أَبَا بَكْرٍ دَخَلَ عَلِيٌّ ع وَ الزُّبَيْرُ وَ الْمِقْدَادُ بَيْتَ فَاطِمَةَ ع وَ أَبَوْا أَنْ يَخْرُجُوا فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ أَضْرِمُوا عَلَيْهِمُ الْبَيْتَ نَاراً فَخَرَجَ الزُّبَيْرُ وَ مَعَهُ سَيْفُهُ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ عَلَيْكُمْ بِالْكَلْبِ فَقَصَدُوا نَحْوَهُ فَزَلَّتْ قَدَمُهُ وَ سَقَطَ إِلَى الْأَرْضِ وَ وَقَعَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ فَقَالَ‏ أَبُو بَكْرٍ اضْرِبُوا بِهِ الْحَجَرَ فَضُرِبَ بِسَيْفِهِ الْحَجَرُ حَتَّى انْكَسَرَ وَ خَرَجَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع نَحْوَ الْعَالِيَةِ فَلَقِيَهُ ثَابِتُ‏ بْنُ‏ قَيْسِ‏ بْنِ شَمَّاسٍ‏ فَقَالَ- مَا شَأْنُكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَقَالَ أَرَادُوا أَنْ يُحْرِقُوا عَلَيَّ بَيْتِي وَ أَبُو بَكْرٍ عَلَى الْمِنْبَرِ يُبَايَعُ لَهُ وَ لَا يَدْفَعُ عَنْ ذَلِكَ وَ لَا يُنْكِرُهُ فَقَالَ لَهُ ثَابِتٌ وَ لَا تُفَارِقُ كَفِّي يَدَكَ حَتَّى أُقْتَلَ دُونَكَ فَانْطَلَقَا جَمِيعاً حَتَّى عَادَا إِلَى الْمَدِينَةِ وَ إِذَا فَاطِمَةُ ع وَاقِفَةٌ عَلَى بَابِهَا وَ قَدْ خَلَتْ دَارُهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْقَوْمِ وَ هِيَ تَقُولُ لَا عَهْدَ لِي بِقَوْمٍ أَسْوَأَ مَحْضَراً مِنْكُمْ تَرَكْتُمْ رَسُولَ اللَّهِ ص جِنَازَةً بَيْنَ أَيْدِينَا وَ قَطَعْتُمْ أَمْرَكُمْ بَيْنَكُمْ لَمْ تَسْتَأْمِرُونَا وَ صَنَعْتُمْ بِنَا مَا صَنَعْتُمْ وَ لَمْ تَرَوْا لَنَا حَقّاً. (الأمالي (للمفيد)، ص۵۰)

و قد روي بإسناد آخر ذكره أن ثابت بن قيس بن شماس كان مع الجماعة الذين حضروا مع عمر في بيت فاطمة ع و ثابت هذا أخو بني الحارث بن الخزرج. (السقيفة و فدك، ص۴۵؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۲، ص۵۰)

قال الزبير و حدثنا محمد بن موسى الأنصاري المعروف بابن مخرمة قال حدثني إبراهيم بن سعد بن إبراهيم بن عبد الرحمن بن عوف الزهري قال‏ لما بويع أبو بكر و استقر أمره ندم قوم كثير من الأنصار على بيعته و لام بعضهم بعضا و ذكروا علي بن أبي طالب و هتفوا باسمه و إنه في داره لم يخرج إليهم و جزع لذلك المهاجرون و كثر في ذلك الكلام…. فلما اعتزلت الأنصار تجمع هؤلاء فقام سهيل بن عمرو فقال يا معشر قريش إن هؤلاء القوم قد سماهم الله الأنصار و أثنى عليهم في القرآن فلهم بذلك حظ عظيم و شأن غالب و قد دعوا إلى أنفسهم و إلى علي بن أبي طالب و علي‏ في بيته لو شاء لردهم فادعوهم إلى صاحبكم و إلى تجديد بيعته فإن أجابوكم و إلا قاتلوهم فو الله إني لأرجو الله أن ينصركم عليهم كما نصرتم بهم…

فلما بلغ الأنصار قول هؤلاء الرهط قام خطيبهم ثابت‏ بن‏ قيس‏ بن شماس فقال يا معشر الأنصار إنما يكبر عليكم هذا القول لو قاله أهل الدين من قريش فأما إذا كان من أهل الدنيا لا سيما من أقوام كلهم موتور فلا يكبرن عليكم إنما الرأي‏ و القول مع الأخيار المهاجرين فإن تكلمت رجال قريش و الذين هم أهل الآخرة مثل كلام هؤلاء فعند ذلك قولوا ما أحببتم و إلا فأمسكوا. (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۶، ص۲۴)

[۱۴] . نزل قوله «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ» فی ثابت بن قیس بن شماس و كان فی أذنه وقر و كان إذا دخل المسجد تفسحوا له حتی یقعد عند النبی فیسمع ما یقول فدخل المسجد یوما و الناس قد فرغوا من الصلاة و أخذوا مكانهم فجعل یتخطی رقاب الناس و یقول تفسحوا تفسحوا حتی انتهی إلی رجل فقال له أصبت مجلسا فاجلس فجلس خلفه مغضبا فلما انجلت الظلمة قال من هذا قال الرجل أنا فلان. فقال ثابت ابن فلانة؟ ذكر أما له كان یعیر بها فی الجاهلیة فنكس الرجل رأسه حیاء فنزلت الآیة عن ابن عباس.

[۱۵] . قوله عز و جل: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ.. الآیة. نزلت فی ثابت بن قیس بن شماس، و ذلك أنه كان فی أذنیه وقر، فكان إذا أتی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم أوسعوا له حتی یجلس إلی جنبه فیسمع ما یقول، فجاء یوماً و قد أخذ الناس مجالسهم فجعل یتخطی رقاب الناس و یقول: تفسحوا تفسحوا، فقال له رجل: قد أصبت مجلساً فاجلس، فجلس ثابت مغضباً، فغمز الرجل فقال: من هذا؟ فقال: أنا فلان، فقال ثابت: ابن فلانة؟ و ذكر أمَّاً كانت له یعیر بها فی الجاهلیة، فنكس الرجل رأسه استحیاء، فأنزل اللَّه تعالی هذه الآیة.

[۱۶] . أخرج ابن أبى حاتم عن مقاتل رضى الله عنه في قوله تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ قال نزلت في قوم من بنى تميم استهزؤا من بلال و سلمان و عمار و خباب و صهيب و ابن فهيرة و سالم مولى أبى حذيفة.

[۱۷] . قال الضَّحّاك بن مُزاحِم: نَزَلتْ في وفد بني تميم، كانوا يستهزئون بفقراء أصحاب النبي – صلى الله عليه [و آله] و سلم -، مثل عمّار وخبّاب وبلال وصُهيب وسلمان وسالم مولى أبي حُذَيْفة، لِما رأوا من رَثاثة حالهم؛ فأنزل الله تعالى في الذين آمنوا منهم: {يا أيُّها الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْمٍ}.

[۱۸] . يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ: هذه الآية و التي بعدها تأديب للأمّة، لما كان فيه أهل الجاهلية من هذه الأوصاف الذميمة التي وقع النهي عنها. و قيل: نزلت بسبب عكرمة بن أبي جهل، كان يمشي بالنميمة، و قد أسلم، فقال له قوم: هذا ابن فرعون هذه الأمة، فعز ذلك عليه و شكاهم، فنزلت.

[۱۹] . و قوله «وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ» نزل فی نساء النبی ص سخرن من أم سلمة عن أنس و ذلك أنها ربطت حقویها بسبیبة و هی ثوب أبیض و سدلت طرفیها خلفها فكانت تجره فقالت عائشة لحفصة انظری ما ذا تجر خلفها كأنه لسان كلب فلهذا كانت سخریتهما

[۲۰] . وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ: روي أن عائشة و حفصة، رضي اللّه تعالى عنهما، رأتا أم سلمة ربطت حقويها بثوب أبيض و سدلت طرفه خلفها، فقالت عائشة لحفصة: انظري إلى ما يجر خلفها، كأنه لسان كلب.

[۲۱] . قوله تعالی: وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنَّ. نزلت فی امرأتین من أزواج النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم سَخِرَتَا من أمّ سَلَمَة و ذلك أنها ربطت حِقْوَیهَا- بِسَبَنِیة- و هی ثوب أبیض- و سدلت طرفها خلفها فكانت تجره، فقالت عائشة لحفصة: انظری [إلی‏] ما تجر خلفها كأنه لسان كلب! فهذا كان سخریتها.

[۲۲] . و قیل أنها عیرتها بالقصر و أشارت بیدها أنها قصیرة عن الحسن

[۲۳] . و قال أنس: نزلت فی نساء النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم، عیرن أمّ سَلَمَةَ بالقصر.

[۲۴] . وَلا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ «عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ» نزلت في عائشة بنت أبي بكر- رضي الله عنهما- استهزأت من قصر أم سلمة بنت أبي أمية

[۲۵] . و عن عائشة، أنها كانت تسخر من زينب بنت خزيمة الهلالية، و كانت قصيرة. و عن أنس: كان نساء النبي صلى اللّه عليه و سلم يعيرن أم سلمة بالقصر.

[۲۶] . و قال عكرمة عن ابن عباس: إن صفیة بنت حُیی بن أخْطَب أتت رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم فقالت: [یا رسول اللَّه‏] إن النساء یعیرننی و یقلن: یا یهودیة بنت یهودیین، فقال رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم: هَلا قلتِ: إن أبی هارون، و إن عمی‌موسی، و إن زوجی محمد. فأنزل اللَّه تعالی هذه الآیة.

[۲۷] . و قالت صفية لرسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: يعيرنني و يقلن يا يهودية بنت يهوديين، فقال لها: هلا قلت إن أبي هارون، و إن عمي موسى، و إن زوجي محمد؟

[۲۸] . روي أن صفية بنت حيي بن أخطب جاءت إلى النبي ص تبكي فقال لها ما وراءك فقالت إن عائشة تعيرني و تقول يهودية بنت يهوديين فقال لها هلا قلت أبي هارون و عمي موسى و زوجي محمد ص‏ فنزلت الآية عن ابن عباس.

[۲۹] . وَ أَمَّا قَوْلُهُ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ» فَإِنَّهَا نَزَلَتْ فِي صَفِيَّةَ بِنْتِ حُيَيِّ بْنِ أَخْطَبَ، وَ كَانَتْ زَوْجَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ ذَلِكَ أَنَّ عَائِشَةَ وَ حَفْصَةَ كَانَتَا تُؤْذِيَانِهَا وَ تَشْتِمَانِهَا- وَ تَقُولَانِ لَهَا يَا بِنْتَ الْيَهُودِيَّةِ، فَشَكَتْ ذَلِكَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهَا: أَ لَا تُجِيبِنَّهُمَا؟ فَقَالَتْ: بِمَا ذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ قَالَ: قُولِي أَبِي هَارُونُ نَبِيُّ اللَّهِ وَ عَمِّي مُوسَى كَلِيمُ اللَّهِ وَ زَوْجِي مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ فَمَا تُنْكِرَانِ مِنِّي؟ فَقَالَتْ لَهُمَا. فَقَالَتَا« هَذَا عَلَّمَكِ رَسُولُ اللَّهِ ص. فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِي ذَلِكَ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ» إِلَى قَوْلِهِ «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمان‏».

[۳۰] . قوله تعالی: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ.. الآیة.

[أخبرنا أحمد بن محمد بن إبراهیم المهرجانی‏] قال: أخبرنا أبو عبد اللَّه بن بطة قال: أخبرنا عبد اللَّه بن محمد بن عبد العزیز، قال: حدَّثنا إسحاق بن إبراهیم المَرْوزِی قال: حدَّثنا حفْص بن غِیاث، عن داود بن [أبی‏] هند، عن الشعبی، عن أبی جبیرة بن الضحاك، عن أبیه و عمومته، قالوا:

قدم علینا النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم فجعل الرجل یدعو الرجل ینبزه، فیقال یا رسول اللَّه، إنه یكرهه. فنزلت: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ.

در تعلیقه‌اش آمده است:

أخرجه أبو داود فی الأدب (۴۹۶۲) و الترمذی فی التفسیر (۳۲۶۸) و قال: حسن صحیح، و أخرجه النسائی فی التفسیر (۵۳۶).

و ابن ماجة فی الأدب (۳۷۴۱) و أحمد فی مسنده (۴/ ۲۶۰) و الحاكم فی المستدرك (۲/ ۴۶۳) و (۴/ ۲۸۱) و صححه و وافقه الذهبی.

و أخرجه ابن جریر (۲۶/ ۸۴) و الطبرانی فی الكبیر (۲۲/ ۳۸۹- ۳۹۰).

و زاد السیوطی نسبته فی الدر (۶/ ۹۱) للبخاری فی الأدب المفرد و عبد بن حمید و أبی یعلی و ابن حبان و ابن المنذر و البغوی فی معجمه و الشیرازی فی الألقاب و ابن السنی فی عمل الیوم و اللیلة و ابن مردویه و البیهقی فی شعب الإیمان أ. ه.

قلت: ذكره الهیثمی‌فی مجمع الزوائد (۷/ ۱۱۱) و قال: رواه أبو یعلی و رجاله رجال الصحیح، وفاته عزو الحدیث للطبرانی.

[۳۱] . أخرج أحمد و عبد بن حميد و البخاري في الأدب و أبو داود و الترمذي و النسائي و ابن ماجة و أبو يعلى و ابن جرير و ابن المنذر و البغوي في معجمه و ابن حبان و الشيرازي في الألقاب و الطبراني و ابن السنى في عمل اليوم و الليلة و الحاكم و صححه و ابن مردويه و البيهقي في شعب الايمان عن ابى جبيرة بن الضحاك رضى الله عنه قال فينا نزلت في بنى سلمة وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قدم رسول الله صلى الله عليه و سلم المدينة و ليس فينا رجل الا و له اسمان أو ثلاثة فكان إذا دعى أحدهم باسم من تلك الأسماء قالوا يا رسول الله انه يكره هذا الاسم فانزل الله وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ.‏

و أخرج ابن مردويه عن ابن عباس رضى الله عنهما في قوله وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال كان هذا الحي من الأنصار قل رجل منهم الا و له اسمان أو ثلاثة فربما دعا النبي صلى الله عليه و سلم الرجل منهم ببعض تلك الأسماء فيقال يا رسول الله انه يكره هذا الاسم فانزل الله وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ‏.

[۳۲] . و أخرج عبد الرزاق عن الحسن في الآية قال كان اليهودي يسلم فيقال له يا يهودي فنهوا عن ذلك.

[۳۳] . قال: وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ يقول لا يطعن بعضكم على بعض فإن ذلك معصية وَلا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ وذلك أن كعب بن مالك الأنصاري كان يكون على المقسم فكان بينه وبين عبد الله بن الحدرد الأسلمي بعض الكلام، فقال له: يا أعرابي، فقال له عبد الله: يا يهودي. ثم انطلق عبد الله فأخبر النبي- صلى الله عليه وسلم- فقال «له» النبي- صلى الله عليه وسلم- لعلك قلت له: يا يهودي؟ قال: نعم قد قلت له ذلك إذا لقبني أعرابيا وأنا مهاجر، فقال له النبي- صلى الله عليه وسلم-: لا تدخلا علي حتى ينزل الله توبتكما فأوثقا أنفسهما إلى سارية المسجد إلى جنب المنبر، فأنزل الله- تعالى- فيهما «وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»

[۳۴] . وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ: روي أن بني سلمة كانوا قد كثرت فيهم الألقاب، فنزلت الآية بسبب ذلك.

[۳۵] . لما أمر سبحانه بإصلاح ذات البين و نهى عن التفرق عقب ذلك بالنهي عن أسباب الفرقة من السخرية و الازدراء بأهل الفقر و المسكنة و نحو ذلك فقال «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ

[۳۶] . و قد بينا أن السورة للإرشاد بعد إرشاد فبعد الإرشاد إلى ما ينبغي أن يكون عليه المؤمن مع اللّه تعالى و مع النبي صلى اللّه عليه و سلم و مع من يخالفهما و يعصيهما و هو الفاسق، بين ما ينبغي أن يكون عليه المؤمن مع المؤمن، و قد ذكرنا أن المؤمن إما أن يكون حاضرا و إما أن يكون غائبا، فإن كان حاضرا فلا ينبغي أن يسخر منه و لا يلتفت إليه بما ينافي التعظيم، و في الآية إشارة إلى أمور ثلاثة مرتبة بعضها دون بعض و هي السخرية و اللمز و النبز، فالسخرية هي أن لا ينظر الإنسان إلى أخيه بعين الإجلال و لا يلتفت إليه و يسقطه عن درجته، و حينئذ لا يذكر ما فيه من المعايب، و هذا كما قال بعض الناس تراهم إذا ذكر عندهم عدوهم يقولون هو دون أن يذكر، و أقل من أن يلتفت إليه، فقال لا تحقروا إخوانكم و لا تستصغروهم الثاني: هو اللمز و هو ذكر ما في الرجل من العيب في غيبته و هذا دون الأول، لأن في الأول لم يلتفت إليه و لم يرض بأن يذكره أحد و إنما جعله مثل المسخرة الذي لا يغضب له و لا عليه الثالث: هو النبز و هو دون الثاني، لأن في هذه المرتبة يضيف إليه وصفا ثابتا فيه يوجب بغضه و حظ منزلته، و أما النبز فهو مجرد التسمية و إن لم يكن فيه و ذلك لأن اللقب الحسن و الاسم المستحسن إذا وضع لواحد و علق عليه لا يكون معناه موجودا فإن من يسمى سعدا و سعيدا قد لا يكون كذلك، و كذا من لقب إمام الدين و حسام الدين لا يفهم منه أنه كذلك و إنما هو علامة و زينة، و كذلك النبز بالمروان و مروان الحمار لم يكن كذلك و إنما كان ذلك سمة و نسبة، و لا يكون اللفظ مرادا إذا لم يرد به الوصف كما أن الأعلام كذلك، فإنك إذا قلت لمن سمي بعبد اللّه أنت عبد اللّه فلا تعبد غيره، و تريد به وصفه لا تكون قد أتيت باسم علمه إشارة، فقال لا تتكبروا فتستحقروا إخوانكم و تستصغروهم بحيث لا تلتفتوا إليهم أصلا و إذا نزلتم عن هذا من النعم إليهم فلا تعيبو [هم‏] طالبين حط درجتهم و الغض عن منزلتهم، و إذا تركتم النظر في معايبهم و وصفهم بما يعيبهم فلا تسموهم بما يكرهونه و لا تهولوا هذا ليس بعيب يذكر فيه إنما هو اسم يتلفظ به من غير قصد إلى بيان صفة.

[۳۷] . السخر أعمّ موردا ثمّ بعده اللمز، و بعده التنابز بالألقاب، فانه تصريح باللسان في التعييب حضورا أو كالحضور، فانّ اللقب تثبيت العيب و إدامته، و ليس كاللمز المحدود بمحيط اللمز زمانا و مكانا. و التعبير بقوله- أَنْفُسَكُمْ: إشارة الى أنّ المؤمنين إخوان و كنفس واحدة، بل كلّ فرد من الناس عبد للّه، و الناس كلّهم عباده يشتركون في العبوديّة، و في الحظوظ و التألّمات.

[۳۸] . قال الخليل القوم يقع على الرجال دون النساء لقيام بعضهم مع بعض في الأمور قال زهير: «و ما أدري و لست أخال أدري / أ قوم آل حصن أم نساء» فالمعنى لا يسخر رجال من رجال و السخرية الاستهزاء.

[۳۹] . قوله تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ» إلخ، السخرية الاستهزاء و هو ذكر ما يستحقر و يستهان به الإنسان بقول أو إشارة أو فعل تقليدا بحيث يضحك منه بالطبع، و القوم الجماعة و هو في الأصل الرجال دون النساء لقيامهم بالأمور المهمة دونهن، و هذا المعنى هو المراد بالقوم في الآية بما قوبل بالنساء.

[۴۰] . المسألة الثالثة: قال تعالى: قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ و لم يقل نفس من نفس، و ذلك لأن هذا فيه إشارة إلى منع التكبر و المتكبر في أكثر الأمر يرى جبروته على رؤوس الأشهاد، و إذا اجتمع في الخلوات مع من لا يلتفت إليه في الجامع يجعل نفسه متواضعا، فذكرهم بلفظ القوم منعا لهم عما يفعلونه.

[۴۱] . القوم: الرجال خاصة، لأنهم القوّام بأمور النساء. قال اللّه تعالى الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ و قال عليه الصلاة و السلام: «النساء لحم على وضم إلا ما ذب عنه» و الذابون هم الرجال، و هو في الأصل جمع قائم، كصوّم و زوّر: في جمع صائم و زائر. أو تسمية بالمصدر. عن بعض العرب: إذا أكلت طعاما أحببت نوما و أبغضت قوما. أى قياما، و اختصاص القوم بالرجال صريح في الآية و في قول زهير: «أقوم آل حصن أم نساء» و أما قولهم في قوم فرعون و قوم عاد: هم الذكور و الإناث، فليس لفظ القوم بمتعاط للفريقين، و لكن قصد ذكر الذكور و ترك ذكر الإناث لأنهن توابع لرجالهن.

[۴۲] . فإن وقف إنسان شيئا على قومه و لم يسمهم كان ذلك وقفا على جماعة أهل لغته من الذكور دون الإناث لقوله تعالى لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ فدل على أن لفظ القوم لا يقع على النساء.

[۴۳] . و قوم مرادف رجال، كما قال تعالى: الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ، و لذلك قابله هنا بقوله: وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ، و في قول زهير: «و ما أدري و سوف إخال أدري / أقوم آل حصن أم نساء» و قال الزمخشري: و هو في الأصل جمع قائم، كصوم و زور في جمع صائم و زائر. انتهى و ليس فعل من أبنية الجموع إلا على مذهب أبي الحسن في قوله: إن ركبا جمع راكب. و قال أيضا الزمخشري: و أما قولهم في قوم فرعون و قوم عاد: هم الذكور و الإناث، فليس لفظ القوم بمتعاط للفريقين، و لكن قصد ذكر الذكور و ترك ذكر الإناث، لأنهن توابع لرجالهن. انتهى. و غيره يجعله من باب التغليب.

[۴۴] . المسألة الأولى: قوله لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ القوم اسم يقع على جمع من الرجال و لا يقع على النساء و لا على الأطفال لأنه جمع قائم كصوم جمع صائم، و القائم بالأمور هم الرجال فعلى هذا الأقوام الرجال لا النساء. فائدة: و هي أن عدم الالتفات و الاستحقار إنما يصدر في أكثر الأمر من الرجال بالنسبة إلى الرجال، لأن المرأة في نفسها ضعيفة، فإذا لم يلتفت الرجال إليها لا يكون لها أمر، قال النبي صلى اللّه عليه و سلم: «النساء لحم على وضم إلا ما رددت عنه». و أما المرأة فلا يوجد منها استحقار الرجل و عدم التفاتها إليه لاضطرارها في دفع حوائجها [إليه‏]، و أما الرجال بالنسبة إلى الرجال و النساء بالنسبة إلى النساء فيوجد فيهم هذا النوع من القبح و هذا أشهر.

[۴۵] . و تنكير القوم و النساء يحتمل معنيين: أن يراد: لا يسخر بعض المؤمنين و المؤمنات «۱» من بعض؛ و أن تقصد إفادة الشياع، و أن تصير كل جماعة منهم منهية عن السخرية، و إنما لم يقل: رجل من رجل، و لا امرأة من امرأة على التوحيد، «۲» إعلاما بإقدام غير واحد من رجالهم و غير واحدة من نسائهم على السخرية، و استفظاعا للشأن الذي كانوا عليه، و لأنّ مشهد الساخر لا يكاد يخلو ممن يتلهى و يستضحك على قوله، و لا يأتى ما عليه من النهى «۳» و الإنكار، فيكون شريك الساخر و تلوه في تحمل الوزر، و كذلك كل من يطرق سمعه فيستطيبه و يضحك به، فيؤدى ذلك- و إن أوجده واحد- إلى تكثر السخرة و انقلاب الواحد جماعة و قوما.

(۱). قال محمود: «لم يقل لا يسخر بعض المؤمنين و المؤمنات … الخ» قال أحمد: و لو عرف فقال: لا يسخر المؤمنون بعضهم من بعض: لكانت كل جماعة منهم منهية ضرورة شمول النهى، و لكن أورد الزمخشري هذا، و إنما أراد أن في التنكير فائدة: أن كل جماعة منهية على التفصيل في الجماعات و التعرض بالنهى لكل جماعة على الخصوص، و مع التعريف تحصيل النهي، لكن لا على التفصيل بل على الشمول، و النهى على التفصيل أبلغ و أوقع.

(۲). عاد كلامه. قال: «و إنما لم يقل رجل من رجل و لا امرأة من امرأة للاشعار … الخ» قال أحمد: و هو في غاية الحسن لا مزيد عليه.

(۳). قوله «و لا يأتى ما عليه من النهى» أى يتلهى و لا يفعل ما عليه من نهى الساخر و الإنكار عليه. (ع)

[۴۶] . و النهی ليس مختصا بانصبابه على قوم و نساء بقيد الجمعية من حيث المعنى، و إن كان ظاهر اللفظ ذلك، بل المعنى: لا يسخر أحد من أحد، و إنما ذكر الجمع، و المراد به كل فرد فرد ممن يتناوله عموم البدل. فكأنه إذا سخر الواحد، كان بمجلسه ناس يضحكون على قوله، أو بلغت سخريته ناسا فضحكوا، فينقلب الحال إلى جماعة.

[۴۷] . آقای قرائتی نکته‌ای دارد که در تدبر۳ آوردیم و ممکن است کسی بخواهد همان نکته را در اینجا هم بیاورد به این بیان که: «لا تسخروا» دلالت ضمنی دارد که شما مسخره‏كننده هستيد؛ و چنین نفرمود، زیرا كسى كه مردم را از توهين به ديگران باز مى‏دارد نبايد در شيوه‏ى سخنش توهين باشد. (تفسير نور، ج‏۹، ص۱۸۷). اما به نظر می‌رسد که این نکته را نتوان اینجا آورد زیرا در عبارات بعد خطاب مستقیم شده و اگر عبارت «لا تسخروا» در اینجا چنین دلالتی داشته باشد دلالتش در «لا تلمزوا» و «لا تنابزوا» هم خواهد بود.

[۴۸] . و قوله: «عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ» و «عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ» حكمة النهي. و المستفاد من السياق أن الملاك رجاء كون المسخور منه خيرا عند الله من الساخر سواء كان الساخر رجلا أو امرأة و كذا المسخور منه فتخصيص النهي في اللفظ بسخرية القوم من القوم و سخرية النساء من النساء لمكان الغلبة عادة.

[۴۹] . عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا: أي المسخور منهم، خَيْراً مِنْهُمْ: أي من الساخرين بهم. و هذه الجملة مستأنفة، وردت مورد جواب المستخبر عن العلة الموجبة لما جاء النهي عنه، أي ربما يكون المسخور منه عند اللّه خيرا من الساخر، لأن العلم بخفيات الأمور إنما هو للّه تعالى. و عن ابن مسعود: لو سخرت من كلب، خشيت أن أحول كلبا.

[۵۰] . و يمكن أن يقال المراد من قوله أَنْ يَكُونُوا يصيروا فإن من استحقر إنسانا لفقره أو وحدته أو ضعفه لا يأمن أن يفتقر هو و يستغني الفقير، و يضعف هو و يقوى الضعيف.

[۵۱] . بقرة/۱۴ وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَياطينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ

بقرة/۱۵ اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ في‏ طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ

بقرة/۲۱۲ زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَرُوا الْحَياةُ الدُّنْيا وَ يَسْخَرُونَ مِنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ اتَّقَوْا فَوْقَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ

نساء/۱۴۰ وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في‏ حَديثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في‏ جَهَنَّمَ جَميعاً

مائدة/۵۷ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ الْكُفَّارَ أَوْلِياءَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ

مائدة/۵۸ وَ إِذا نادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ

أنعام/۵ فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَسَوْفَ يَأْتيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

أنعام/۱۰ وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

توبة/۵۸ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ

توبة/۶۴ يَحْذَرُ الْمُنافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِما في‏ قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللَّهَ مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ

توبة/۶۵ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّما كُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُلْ أَ بِاللَّهِ وَ آياتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ

توبة/۷۹ الَّذينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعينَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فِي الصَّدَقاتِ وَ الَّذينَ لا يَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ

هود/۸ وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ أَلا يَوْمَ يَأْتيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

هود/۳۸ وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ

رعد/۳۲ وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ

حجر/۱۱ وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

نحل/۳۴ فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

كهف/۵۶ وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلينَ إِلاَّ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ يُجادِلُ الَّذينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آياتي‏ وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً

كهف/۱۰۶ ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتي‏ وَ رُسُلي‏ هُزُواً

أنبياء/۳۶ وَ إِذا رَآكَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ وَ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ

أنبياء/۴۱ وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

مؤمنون/۱۱۰ فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْري وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ

فرقان/۴۱ وَ إِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَ هذَا الَّذي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً

شعراء/۶ فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

روم/۱۰ ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى‏ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ

لقمان/۶ وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَري لَهْوَ الْحَديثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ

يس/۳۰ يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

صافات/۱۲ بَلْ عَجِبْتَ وَ يَسْخَرُونَ

صافات/۱۴ وَ إِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ

ص/۶۳ أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ

زمر/۴۸ وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

زمر/۵۶ أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ في‏ جَنْبِ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرينَ

غافر/۸۳ فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

زخرف/۷ وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ نَبِيٍّ إِلاَّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

جاثية/۹ وَ إِذا عَلِمَ مِنْ آياتِنا شَيْئاً اتَّخَذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ

جاثية/۳۳ وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

جاثية/۳۵ ذلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اتَّخَذْتُمْ آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ

أحقاف/۲۶ وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فيهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ

القلم/۱۱ هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَميمٍ

همزة/۱ وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ

[۵۲] . زمر/۵۶ أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ في‏ جَنْبِ اللَّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرينَ

[۵۳] . درباره اینکه «لمز» مسخره کردن رودر روست به این توضیحات مرحوم طبرسی و فخر رازی می‌توان توجه کرد:

و اللمز العيب في المشهد و الهمز العيب في المغيب و قيل أن اللمز يكون باللسان و بالعين و بالإشارة و الهمز لا يكون إلا باللسان و قيل معناه و لا يلعن بعضكم بعضا عن الضحاك. (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۴)

المسألة الخامسة: إن قيل قد ذكرتم أن هذا إرشاد للمؤمنين إلى ما يجب أن يفعله المؤمن عند حضوره بعد الإشارة إلى ما يفعله في غيبته، لكن قوله تعالى: وَ لا تَلْمِزُوا قيل فيه بأنه العيب خلف الإنسان و الهمز هو العيب في وجه الإنسان، نقول ليس كذلك بل العكس أولى، و ذلك لأنا إذا نظرنا إلى قلب الحروف دللن على العكس، لأن لمز قلبه لزم و همز قلبه هزم، و الأول: يدل على القرب، و الثاني: على البعد، فإن قيل اللمز هو الطعن و العيب في الوجه كان أولى مع أن كل واحد/ قيل بمعنى واحد. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۹)

[۵۴] . . وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ الَّذِي جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ‏- ۱۰۴/ ۱ ذكر الهمز أوّلا ثمّ بعده اللمز أنسب: فانّ التعييب بالغيب أخفّ و أسهل، بخلاف التعييب مواجهة، فهو أشدّ و أقوى، و ذكر الأعمّ و الأخفّ أوّلا ثمّ ذكر الأخصّ و الأشدّ أنسب و أولى…

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ …. وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ‏- ۴۹/ ۱۱ السخر أعمّ موردا ثمّ بعده اللمز، و بعده التنابز بالألقاب، فانه تصريح باللسان في التعييب حضورا أو كالحضور، فانّ اللقب تثبيت العيب و إدامته، و ليس كاللمز المحدود بمحيط اللمز زمانا و مكانا.

[۵۵] . المسألة الثانية: قال في الدرجة العالية التي هي نهاية المنكر عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ كسرا له و بغضا لنكره، و قال في المرتبة الثانية لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ جعلهم كأنفسهم لما نزلوا درجة رفعهم اللّه درجة و في الأول جعل المسخور منه خيرا، و في الثاني جعل المسخور منه مثلا، و في قوله عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ حكمة و هي أنه وجد منهم النكر الذي هو مفض إلى الإهمال و جعل نفسه خيرا منهم كما فعل إبليس حيث لم يلتفت إلى آدم و قال: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ [الأعراف: ۱۲] فصار هو خيرا.

[۵۶] . و قوله: «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ» اللمز- على ما قيل- التنبيه على المعايب، و تعليق اللمز بقوله: «أَنْفُسَكُمْ» للإشارة إلى أنهم مجتمع واحد بعضهم من بعض فلمز الواحد منهم غيره في الحقيقة لمز نفسه فليجتنب من أن يلمز غيره كما يكره أن يلمزه غيره، ففي قوله: «أَنْفُسَكُمْ» إشارة إلى حكمة النهي.

[۵۷] . «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ» أي لا يطعن بعضكم على بعض كما قال تعالى وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ لأن المؤمنين كنفس واحدة فكأنه إذا قتل أخاه قتل نفسه عن ابن عباس و قتاده.

[۵۸] . و قيل: معناه لا يعب بعضكم بعضا، لأنّ المؤمنين كنفس واحدة، فمتى عاب المؤمن المؤمن فكأنما عاب نفسه.

[۵۹] . و اللمز بالقول و الإشارة و نحوه مما يفهمه آخر، و الهمز لا يكون إلا باللسان، و المعنى: لا يعب بعضكم بعضا، كما قال: فاقتلوا أنفسكم، كأن المؤمنين نفس واحدة، إذ هم إخوة كالبنيان يشد بعضه بعضا، و كالجسد إذا اشتكى منه عضو تداعى سائره بالسهر و الحمى.

[۶۰] . و التعبير بقوله- أَنْفُسَكُمْ: إشارة الى أنّ المؤمنين إخوان و كنفس واحدة، بل كلّ فرد من الناس عبد للّه، و الناس كلّهم عباده يشتركون في العبوديّة، و في الحظوظ و التألّمات.

[۶۱] . المسألة الرابعة: قوله تعالى: وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ فيه وجهان أحدهما: أن عيب الأخ عائد إلى الأخ فإذا عاب عائب نفسا فكأنما عاب نفسه

[۶۲] . «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ‏» (الحجرات/۱۱] أی: لا تلمزوا الناس فیلمزونكم، فتكونوا فی حكم من لمز نفسه.

[۶۳] . و ثانيهما: هو أنه إذا عابه و هو لا يخلو من عيب يحاربه المعيب فيعيبه فيكون هو بعيبه حاملا للغير على عيبه و كأنه هو العائب نفسه و على هذا يحمل قوله تعالى: وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ [النساء: ۲۹] أي أنكم إذا قتلتم نفسا قتلتم فتكونوا كأنكم قتلتم أنفسكم.

[۶۴] . الهمز و اللمز العیب و الغض من الناس فاللمز هو الرمی ‌بالعیب لمن لا یجوز أن یؤذی بذكره و هو المنهی عنه فأما ذكر عیب الفاسق فلیس بلمز و قد ورد فی الحدیث قولوا فی الفاسق ما فیه كی یحذره الناس

[۶۵] . المعنى: و خصوا أيها المؤمنون أنفسكم بالانتهاء عن عيبها و الطعن فيها، و لا عليكم أن تعيبوا غيركم ممن لا يدين بدينكم و لا يسير بسيرتكم، ففي الحديث عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: «اذكروا الفاجر بما فيه كى يحذره الناس» و عن الحسن رضى اللّه عنه في ذكر الحجاج: أخرج إلى بنانا قصيرة قلما عرقت فيها الأعنة في سبيل اللّه ثم جعل يطبطب شعيرات له و يقول: يا أبا سعيد يا أبا سعيد، و قال لما مات: اللهم أنت أمته فاقطع سنته، فإنه أتانا أخيفش أعيمش يخطر في مشيته و يصعد المنبر حتى تفوته الصلاة، لا من اللّه يتقى و لا من الناس يستحى: فوقه اللّه و تحته مائة ألف أو يزيدون، لا يقول له قائل: الصلاة أيها الرجل الصلاة أيها الرجل، هيهات دون ذلك السيف و السوط.

[۶۶] . و مفهوم أنفسكم أن له أن يعيب غيره، مما لا يدين بدينه. ففي الحديث: «اذكروا الفاجر بما فيه كي يحذره الناس».

[۶۷] . و قيل: معناه لا تفعلوا ما تلمزون به، لأن من فعل ما استحق به اللمز فقد لمز نفسه حقيقة.

[۶۸] . قيل: المعنى لا تفعلوا ما تلمزون به، لأن من فعل ما استحق اللمز، فقد لمز نفسه.

[۶۹] . و يحتمل وجها آخر ثالثا و هو أن تقول لا تعيبوا أنفسكم أي كل واحد منكم فإنكم إن فعلتم فقد عبتم أنفسكم، أي كل واحد عاب كل واحد فصرتم عائبين من وجه معيبين من وجه، و هذا الوجه هاهنا ظاهر و لا كذلك في قوله تعالى: وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ.

[۷۰] . «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ» جمع اللقب و هو اسم غير الذي سمي به الإنسان و قيل هو كل اسم لم يوضع له و إذا دعي به يكرهه فأما إذا كان لا يسوؤه و لا يكرهه فلا بأس فيه مثل الفقيه و القاضي و قيل هو قول الرجل للرجل يا كافر يا فاسق يا منافق عن قتادة و عكرمة و قيل كان اليهودي و النصراني يسلم فيقال له بعد ذلك يا يهودي أو يا نصراني فنهوا عن ذلك عن الحسن و قيل هو أن يعمل إنسان شيئا من القبيح ثم يتوب منه فيعير بما سلف منه عن ابن عباس

[۷۱] . و قوله: «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ» النبز بالتحريك هو اللقب، و يختص- على ما قيل- بما يدل على ذم فالتنابز بالألقاب ذكر بعضهم بعضا بلقب السوء مما يكرهه كالفاسق و السفيه و نحو ذلك.

[۷۲] . و التنابز بالألقاب: التداعي بها: تفاعل من نبزه، و بنو فلان يتنابزون و يتنازبون و يقال: النبز و النزب: لقب السوء و التلقيب المنهي عنه، و هو ما يتداخل المدعوّ به كراهة لكونه تقصيرا به و ذمّا له و شينا، فأما ما يحبه مما يزينه و ينوّه به فلا بأس به. روى عن النبي صلى اللّه عليه و سلم: «من حق المؤمن على أخيه أن يسميه بأحب أسمائه إليه» و لهذا كانت التكنية من السنة و الأدب الحسن. قال عمر رضى اللّه عنه: أشيعوا الكي فإنها منبهة. و لقد لقب أبو بكر بالعتيق و الصدّيق، و عمر بالفاروق، و حمزة بأسد اللّه، و خالد بسيف اللّه. و قلّ من المشاهير في الجاهلية و الإسلام من ليس له لقب، و لم تزل هذه الألقاب الحسنة في الأمم كلها من العرب و العجم تجرى في مخاطباتهم و مكاتباتهم من غير نكير. …

[۷۳] . وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ: اللقب إن دل على ما يكرهه المدعو به، كان منهيا، و أما إذا كان حسنا، فلا ينهى عنه. و ما زالت الألقاب الحسنة في الأمم كلها من العرب و العجم تجري في مخاطباتهم و مكاتباتهم من غير نكير. و روي أن بني سلمة كانوا قد كثرت فيهم الألقاب، فنزلت الآية بسبب ذلك. و في الحديث: «كنوا أولادكم». قال عطاء: مخافة الألقاب. و عن عمر: «أشيعوا الكنى فإنها سنة». انتهى، و لا سيما إذا كانت الكنية غريبة، لا يكاد يشترك فيها أحد مع من تكنى بها في عصره، فإنه يطير بها ذكره في الآفاق، و تتهادى أخباره الرفاق، كما جرى في كنيتي بأبي حيان، و اسمي محمد. فلو كانت كنيتي أبا عبد اللّه أو أبا بكر، مما يقع فيه الاشتراك، لم أشتهر تلك الشهرة، و أهل بلادنا جزيرة الأندلس كثيرا ما يلقبون الألقاب، حتى قال فيهم أبو مروان الطنبي: «يا أهل أندلس ما عندكم أدب / بالمشرق الأدب النفاخ بالطيب‏ / يدعى الشباب شيوخا في مجالسهم / و الشيخ عندكم يدعى بتلقيب‏» فمن علماء بلادنا و صالحيهم من يدعى الواعي و باللص و بوجه نافخ، و كل هذا يحرم تعاطيه. قيل: و ليس من هذا قول المحدثين سليمان الأعمش و واصل الأحدب و نحوه مما تدعو الضرورة إليه، و ليس فيه قصد استخفاف و لا أذى. قالوا: و قد قال ابن مسعود لعلقمة: و تقول أنت ذلك يا أعور. و قال ابن زيد: أي لا يقول أحد لأحد يا يهودي بعد إسلامه، و لا يا فاسق بعد توبته، و نحو ذلك. و تلاحى ابن أبي حدرد و كعب بن مالك، فقال له مالك: يا أعرابي، يريد أن يبعده من الهجرة، فقال له الآخر: يا يهودي، يريد المخاطبة لليهود في يثرب.

[۷۴] . و أخرج عبد بن حميد و ابن المنذر عن عطاء وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال ان يسميه بغير اسم الإسلام يا خنزير يا كلب يا حمار

و أخرج ابن جرير عن ابن عباس وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال التنابز بالألقاب ان يكون الرجل عمل السيئات ثم تاب منها و راجع الحق فنهى الله ان يعير بما سلف من عمله

و أخرج عبد بن حميد و ابن أبى حاتم عن ابن مسعود وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال ان يقول إذا كان الرجل يهوديا فاسلم يا يهودي يا نصراني يا مجوسي و يقول للرجل المسلم يا فاسق

و أخرج عبد الرزاق عن الحسن في الآية قال كان اليهودي يسلم فيقال له يا يهودي فنهوا عن ذلك

و أخرج عبد الرزاق و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر عن قتادة وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال لا تقل لأخيك المسلم يا فاسق يا منافق

و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر عن عكرمة وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال هو قول الرجل للرجل يا فاسق يا منافق

و أخرج عبد بن حميد و ابن المنذر عن أبى العالية في الآية قال هو قول الرجل لصاحبه يا فاسق يا منافق

و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير عن مجاهد وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ قال يدعى الرجل بالكفر و هو مسلم.

[۷۵]. در نرم افزار الشامله دو نسخه از کتاب اسدالغابة موجود است؛ یکی نسخه ۸ جلدی (نشر دار الكتب العلمية؛ الطبعة الأولى، ۱۴۱۵ه.ق) و دیگری نسخه ۶ جلدی (دار الفكر بيروت، ۱۴۰۹ه.ق) که در آدرس ذکر شده در تفسیر نور در هیچ یک از این دو کتاب مطلب مذکور یافت نشد.

[۷۶] . المسألة السادسة: قال تعالى: وَ لا تَنابَزُوا و لم يقل لا تنبزوا، و ذلك لأن اللماز إذا لمز فالملموز قد لا يجد فيه في الحال عيبا يلمزه به، و إنما يبحث و يتبعه ليطلع منه على عيب فيوجد اللمز من جانب، و أما النبز فلا يعجز كل واحد عن الإتيان به، فإن من نبز غيره بالحمار و هو ينبزه بالثور و غيره، فالظاهر أن النبز يفضي في الحال إلى التنابز و لا كذلك اللمز.

[۷۷] . زمخشری در تفسیر خود به معانی اول و دوم اشاره کرده و معنای دوم را دو قسم دانسته است:

الِاسْمُ هاهنا بمعنى الذكر، من قولهم: طار اسمه في الناس بالكرم أو باللؤم، كما يقال: طار ثناؤه وصيته. و حقيقته: ما سما من ذكره و ارتفع بين الناس. ألا ترى إلى قولهم: أشاد بذكره، كأنه قيل: بئس الذكر المرتفع للمؤمنين بسبب ارتكاب‏ هذه الجرائر أن يذكروا بالفسق. و في قوله بَعْدَ الْإِيمانِ ثلاثة أوجه: أحدها استقباح الجمع بين الايمان و بين الفسق الذي يأباه الإيمان و يحظره، كما تقول: بئس الشأن بعد الكبرة الصبوة. و الثاني: أنه كان في شتائمهم لمن أسلم من اليهود: يا يهودى يا فاسق، فنهوا عنه، و قيل لهم: بئس الذكر أن تذكروا الرجل بالفسق و اليهودية بعد إيمانه، و الجملة على هذا التفسير متعلقة بالنهى عن التنابز. و الثالث: أن يجعل من فسق غير مؤمن، كما تقول للمتحول عن التجارة إلى الفلاحة: بئست الحرفة الفلاحة بعد التجارة. (الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏۴، ص۳۷۰-۳۷۱)

[۷۸] . و قيل معناه بئس الشي‏ء اكتساب اسم الفسوق باغتياب المسلمين و لمزهم و هذا لا يدل على أن اسم الإيمان و الفسق لا يجتمعان لأن هذا كما يقال بئس الحال الفسوق بعد الشيب و المعنى بئس الحال الفسوق مع الشيب و بئس الاسم الفسوق مع الإيمان على أن الظاهر أن المعنى أن الفسوق الذي يتعقب الإيمان بئس الاسم و ذلك هو الكفر.

[۷۹] . بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ يقول: من فعل ما نهيت عنه من السخرية، و اللمز و النبز، فهو فاسق، و بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ فلا تفعلوا ذلك، فتستحقّوا (اسم الفسوق)

[۸۰] . و قوله تعالى: بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ. قيل فيه إن المراد بئس أن يقول للمسلم يا يهودي بعد الإيمان أي بعد ما آمن فبئس تسميته بالكافر، و يحتمل وجها أحسن من هذا: و هو أن يقال هذا تمام للزجر، كأنه تعالى قال: يا أيها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم و لا تلمزوا و لا تنابزوا فإنه إن فعل يفسق بعد ما آمن، و المؤمن يقبح منه أن يأتي بعد إيمانه بفسوق فيكون قوله تعالى: الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ [الأنعام: ۸۲] و يصير التقدير بئس الفسوق بعد الإيمان، و بئس أن تسموا بالفاسق بسبب هذه الأفعال بعد ما سميتموهم مؤمنين.

[۸۱] . أو المعنى: بئس الاسم أن يسم الإنسان نفسه بالفسوق بذكر الناس بما يسوءهم من الألقاب، و على أي معنى كان ففي الجملة إشارة إلى حكمة النهي.

[۸۲] . و في قوله بَعْدَ الْإِيمانِ ثلاثة أوجه: أحدها استقباح الجمع بين الايمان و بين الفسق الذي يأباه الإيمان و يحظره، كما تقول: بئس الشأن بعد الكبرة الصبوة. و الثاني: أنه كان في شتائمهم لمن أسلم من اليهود: يا يهودى يا فاسق، فنهوا عنه، و قيل لهم: بئس الذكر أن تذكروا الرجل بالفسق و اليهودية بعد إيمانه، و الجملة على هذا التفسير متعلقة بالنهى عن التنابز. و الثالث: أن يجعل من فسق غير مؤمن، كما تقول للمتحول عن التجارة إلى الفلاحة: بئست الحرفة الفلاحة بعد التجارة.

[۸۳] . بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ: أي بئس اسم تنسبونه بعصيانكم نبزكم بالألقاب، فتكونون فساقا بالمعصية بعد إيمانكم، أو بئس ما يقوله الرجل لأخيه يا فاسق بعد إيمانه. و قال الرماني: هذه الآية تدل على أنه لا يجتمع الفسوق و الإيمان. انتهى. و قال الزمخشري: نحو قول الرماني، قال: استقباح الجمع بعد الإيمان، و الفسق الذي يأباه الإيمان، و هذه نزغة اعتزالية.

[۸۴] . اما مروری بر بسیاری از روایات این ذهینت را مستقر می‌کند؛ روایات زیر همگی در باب کبائر در کافی آمده و شماره روایات بر اساس شماره‌های باب است.

۶- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَن‏ يُونُسُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ قَالَ لَا إِذَا كَانَ عَلَى بَطْنِهَا سُلِبَ الْإِيمَانُ مِنْهُ فَإِذَا قَامَ رُدَّ إِلَيْهِ فَإِذَا عَادَ سُلِبَ قُلْتُ فَإِنَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَعُودَ فَقَالَ مَا أَكْثَرَ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يَعُودَ فَلَا يَعُودُ إِلَيْهِ أَبَداً.

۷- يُونُسُ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ‏ وَ الْفَواحِشَ‏ إِلَّا اللَّمَمَ‏ قَالَ الْفَوَاحِشُ الزِّنَى وَ السَّرِقَةُ وَ اللَّمَمُ الرَّجُلُ يُلِمُّ بِالذَّنْبِ فَيَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْهُ قُلْتُ بَيْنَ الضَّلَالِ وَ الْكُفْرِ مَنْزِلَةٌ فَقَالَ مَا أَكْثَرَ عُرَى الْإِيمَانِ‏ .

۹- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَبِيبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ص‏ مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ عَلَيْهِ أَرْبَعُونَ جُنَّةً حَتَّى يَعْمَلَ أَرْبَعِينَ كَبِيرَةً فَإِذَا عَمِلَ أَرْبَعِينَ كَبِيرَةً انْكَشَفَتْ عَنْهُ الْجُنَنُ فَيُوحِي اللَّهُ إِلَيْهِمْ أَنِ اسْتُرُوا عَبْدِي بِأَجْنِحَتِكُمْ فَتَسْتُرُهُ الْمَلَائِكَةُ بِأَجْنِحَتِهَا قَالَ فَمَا يَدَعُ شَيْئاً مِنَ الْقَبِيحِ إِلَّا قَارَفَهُ‏ حَتَّى‏ يَمْتَدِحَ إِلَى النَّاسِ بِفِعْلِهِ الْقَبِيحِ فَيَقُولُ الْمَلَائِكَةُ يَا رَبِّ هَذَا عَبْدُكَ مَا يَدَعُ شَيْئاً إِلَّا رَكِبَهُ وَ إِنَّا لَنَسْتَحْيِي مِمَّا يَصْنَعُ فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِمْ أَنِ ارْفَعُوا أَجْنِحَتَكُمْ عَنْهُ فَإِذَا فُعِلَ ذَلِكَ أَخَذَ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَنْهَتِكُ سِتْرُهُ فِي السَّمَاءِ وَ سِتْرُهُ فِي الْأَرْضِ فَيَقُولُ الْمَلَائِكَةُ يَا رَبِّ هَذَا عَبْدُكَ قَدْ بَقِيَ مَهْتُوكَ السِّتْرِ فَيُوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِمْ لَوْ كَانَتْ لِلَّهِ فِيهِ حَاجَةٌ مَا أَمَرَكُمْ أَنْ تَرْفَعُوا أَجْنِحَتَكُمْ عَنْهُ.

– وَ رَوَاهُ ابْنُ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ‏.

۱۰- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ الْكَبَائِرُ الْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ الْيَأْسُ‏ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ الْأَمْنُ مِنْ مَكْرِ اللَّهِ وَ قَتْلُ النَّفْسِ‏ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ‏ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً وَ أَكْلُ الرِّبَا بَعْدَ الْبَيِّنَةِ وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ وَ قَذْفُ الْمُحْصَنَةِ وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ فَقِيلَ لَهُ أَ رَأَيْتَ الْمُرْتَكِبُ لِلْكَبِيرَةِ يَمُوتُ عَلَيْهَا أَ تُخْرِجُهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ إِنْ عُذِّبَ بِهَا فَيَكُونُ عَذَابُهُ كَعَذَابِ الْمُشْرِكِينَ أَوْ لَهُ انْقِطَاعٌ قَالَ يَخْرُجُ مِنَ الْإِسْلَامِ إِذَا زَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ وَ لِذَلِكَ يُعَذَّبُ أَشَدَّ الْعَذَابِ وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً بِأَنَّهَا كَبِيرَةٌ وَ هِيَ عَلَيْهِ حَرَامٌ وَ أَنَّهُ يُعَذَّبُ عَلَيْهَا وَ أَنَّهَا غَيْرُ حَلَالٍ فَإِنَّهُ مُعَذَّبٌ عَلَيْهَا وَ هُوَ أَهْوَنُ عَذَاباً مِنَ الْأَوَّلِ وَ يُخْرِجُهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَا يُخْرِجُهُ مِنَ الْإِسْلَامِ.

۱۱- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذَا زَنَى الرَّجُلُ فَارَقَهُ رُوحُ الْإِيمَانِ قَالَ هُوَ قَوْلُهُ‏ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ‏ ذَاكَ الَّذِي يُفَارِقُهُ.

۱۲- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ رِبْعِيٍّ عَنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: يُسْلَبُ مِنْهُ رُوحُ الْإِيمَانِ مَا دَامَ عَلَى بَطْنِهَا فَإِذَا نَزَلَ عَادَ الْإِيمَانُ قَالَ قُلْتُ لَهُ أَ رَأَيْتَ إِنْ هَمَ‏ قَالَ لَا أَ رَأَيْتَ إِنْ هَمَّ أَنْ يَسْرِقَ أَ تُقْطَعُ يَدُهُ.

۱۳- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ صَبَّاحِ بْنِ سَيَابَةَ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدَةَ يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ قَالَ لَا إِذَا كَانَ عَلَى بَطْنِهَا سُلِبَ الْإِيمَانُ مِنْهُ فَإِذَا قَامَ رُدَّ عَلَيْهِ قُلْتُ فَإِنَّهُ أَرَادَ أَنْ يَعُودَ قَالَ مَا أَكْثَرَ مَا يَهُمُّ أَنْ يَعُودَ ثُمَّ لَا يَعُودُ.

۱۶- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ رَفَعَهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ الْغَنَوِيِّ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ص فَقَالَ‏ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّ نَاساً زَعَمُوا أَنَّ الْعَبْدَ لَا يَزْنِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَشْرَبُ الْخَمْرَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَأْكُلُ الرِّبَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْفِكُ الدَّمَ الْحَرَامَ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَقَدْ ثَقُلَ عَلَيَّ هَذَا وَ حَرِجَ مِنْهُ صَدْرِي حِينَ أَزْعُمُ أَنَّ هَذَا الْعَبْدَ يُصَلِّي صَلَاتِي وَ يَدْعُو دُعَائِي وَ يُنَاكِحُنِي وَ أُنَاكِحُهُ وَ يُوَارِثُنِي وَ أُوَارِثُهُ وَ قَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِيمَانِ مِنْ أَجْلِ ذَنْبٍ يَسِيرٍ أَصَابَهُ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ص صَدَقْتَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ وَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِ كِتَابُ اللَّهِ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّاسَ عَلَى ثَلَاثِ طَبَقَاتٍ وَ أَنْزَلَهُمْ ثَلَاثَ مَنَازِلَ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْكِتَابِ‏ فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ‏ فَأَمَّا مَا ذَكَرَ مِنْ أَمْرِ السَّابِقِينَ فَإِنَّهُمْ أَنْبِيَاءُ مُرْسَلُونَ وَ غَيْرُ مُرْسَلِينَ جَعَلَ اللَّهُ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ فَبِرُوحِ الْقُدُسِ بُعِثُوا أَنْبِيَاءَ مُرْسَلِينَ وَ غَيْرَ مُرْسَلِينَ وَ بِهَا عَلِمُوا الْأَشْيَاءَ وَ بِرُوحِ الْإِيمَانِ عَبَدُوا اللَّهَ وَ لَمْ يُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِرُوحِ الْقُوَّةِ جَاهَدُوا عَدُوَّهُمْ وَ عَالَجُوا مَعَاشَهُمْ وَ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ أَصَابُوا لَذِيذَ الطَّعَامِ وَ نَكَحُوا الْحَلَالَ مِنْ شَبَابِ النِّسَاءِ وَ بِرُوحِ الْبَدَنِ دَبُّوا وَ دَرَجُوا فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ‏ ثُمَّ قَالَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- تِلْكَ الرُّسُلُ‏ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ‏ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ‏ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ‏ وَ أَيَّدْناهُ‏ بِرُوحِ الْقُدُسِ‏ ثُمَّ قَالَ فِي جَمَاعَتِهِمْ- وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ‏ يَقُولُ أَكْرَمَهُمْ بِهَا فَفَضَّلَهُمْ عَلَى مَنْ سِوَاهُمْ فَهَؤُلَاءِ مَغْفُورٌ لَهُمْ مَصْفُوحٌ عَنْ ذُنُوبِهِمْ ثُمَّ ذَكَرَ أَصْحَابَ الْمَيْمَنَةِ وَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا* بِأَعْيَانِهِمْ جَعَلَ اللَّهُ فِيهِمْ أَرْبَعَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ فَلَا يَزَالُ الْعَبْدُ يَسْتَكْمِلُ هَذِهِ الْأَرْوَاحَ الْأَرْبَعَةَ حَتَّى تَأْتِيَ عَلَيْهِ حَالاتٌ فَقَالَ الرَّجُلُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا هَذِهِ الْحَالاتُ فَقَالَ أَمَّا أُولَاهُنَّ فَهُوَ كَمَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً فَهَذَا يَنْتَقِصُ مِنْهُ جَمِيعُ الْأَرْوَاحِ وَ لَيْسَ بِالَّذِي يَخْرُجُ مِنْ دِينِ اللَّهِ لِأَنَّ الْفَاعِلَ بِهِ رَدَّهُ إِلَى أَرْذَلِ عُمُرِهِ فَهُوَ لَا يَعْرِفُ لِلصَّلَاةِ وَقْتاً وَ لَا يَسْتَطِيعُ التَّهَجُّدَ بِاللَّيْلِ وَ لَا بِالنَّهَارِ وَ لَا الْقِيَامَ فِي الصَّفِّ مَعَ النَّاسِ فَهَذَا نُقْصَانٌ مِنْ رُوحِ الْإِيمَانِ وَ لَيْسَ يَضُرُّهُ شَيْئاً وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَقِصُ مِنْهُ رُوحُ الْقُوَّةِ فَلَا يَسْتَطِيعُ جِهَادَ عَدُوِّهِ وَ لَا يَسْتَطِيعُ طَلَبَ الْمَعِيشَةِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَقِصُ مِنْهُ رُوحُ الشَّهْوَةِ فَلَوْ مَرَّتْ بِهِ أَصْبَحُ بَنَاتِ آدَمَ لَمْ يَحِنَّ إِلَيْهَا وَ لَمْ يَقُمْ وَ تَبْقَى رُوحُ الْبَدَنِ فِيهِ فَهُوَ يَدِبُّ وَ يَدْرُجُ حَتَّى يَأْتِيَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ فَهَذَا الْحَالُ خَيْرٌ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ الْفَاعِلُ بِهِ وَ قَدْ تَأْتِي عَلَيْهِ حَالاتٌ فِي قُوَّتِهِ وَ شَبَابِهِ فَيَهُمُّ بِالْخَطِيئَةِ فَيُشَجِّعُهُ رُوحُ الْقُوَّةِ وَ يُزَيِّنُ لَهُ رُوحُ الشَّهْوَةِ وَ يَقُودُهُ رُوحُ الْبَدَنِ حَتَّى تُوْقِعَهُ فِي الْخَطِيئَةِ فَإِذَا لَامَسَهَا نَقَصَ مِنَ الْإِيمَانِ وَ تَفَصَّى مِنْهُ‏ فَلَيْسَ يَعُودُ فِيهِ حَتَّى يَتُوبَ فَإِذَا تَابَ تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ إِنْ عَادَ أَدْخَلَهُ اللَّهُ نَارَ جَهَنَّمَ فَأَمَّا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ فَهُمُ الْيَهُودُ وَ النَّصَارَى يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ‏ يَعْرِفُونَهُ‏ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ‏ يَعْرِفُونَ مُحَمَّداً وَ الْوَلَايَةَ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ فِي مَنَازِلِهِمْ- وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ‏ أَنَّكَ الرَّسُولُ إِلَيْهِمْ- فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ‏ فَلَمَّا جَحَدُوا مَا عَرَفُوا ابْتَلَاهُمُ اللَّهُ بِذَلِكَ فَسَلَبَهُمْ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ أَسْكَنَ أَبْدَانَهُمْ ثَلَاثَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ وَ رُوحَ الْبَدَنِ ثُمَّ أَضَافَهُمْ إِلَى الْأَنْعَامِ فَقَالَ‏ إِنْ هُمْ‏ إِلَّا كَالْأَنْعامِ‏ لِأَنَّ الدَّابَّةَ إِنَّمَا تَحْمِلُ بِرُوحِ الْقُوَّةِ وَ تَعْتَلِفُ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ وَ تَسِيرُ بِرُوحِ الْبَدَنِ فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ أَحْيَيْتَ قَلْبِي بِإِذْنِ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ.

۱۷- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ دَاوُدَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذَا زَنَى الرَّجُلُ فَارَقَهُ رُوحُ الْإِيمَانِ قَالَ فَقَالَ هُوَ مِثْلُ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبِيثَ‏ مِنْهُ‏ تُنْفِقُونَ‏ ثُمَّ قَالَ غَيْرُ هَذَا أَبْيَنُ مِنْهُ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ‏ هُوَ الَّذِي فَارَقَهُ.

۱۸- يُونُسُ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ‏ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ الْكَبَائِرَ فَمَا سِوَاهَا قَالَ قُلْتُ دَخَلَتِ الْكَبَائِرُ فِي الِاسْتِثْنَاءِ قَالَ نَعَمْ‏ .

۱۹- يُونُسُ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الْكَبَائِرُ فِيهَا اسْتِثْنَاءُ أَنْ يَغْفِرَ لِمَنْ يَشَاءُ قَالَ نَعَمْ.

۲۱- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ ع الْكَبَائِرُ تُخْرِجُ مِنَ الْإِيمَانِ فَقَالَ نَعَمْ وَ مَا دُونَ الْكَبَائِرِقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ.

۲۲- ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الزَّيَّاتِ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: دَخَلَ ابْنُ قَيْسٍ الْمَاصِرِ وَ عَمْرُو بْنُ ذَرٍّ وَ أَظُنُّ مَعَهُمَا أَبُو حَنِيفَةَ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَتَكَلَّمَ ابْنُ قَيْسٍ الْمَاصِرِ فَقَالَ إِنَّا لَا نُخْرِجُ أَهْلَ دَعْوَتِنَا وَ أَهْلَ مِلَّتِنَا مِنَ الْإِيمَانِ فِي الْمَعَاصِي وَ الذُّنُوبِ قَالَ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع يَا ابْنَ قَيْسٍ أَمَّا رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَدْ قَالَ لَا يَزْنِي‏ الزَّانِي‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ حَيْثُ شِئْتَ.

۲۳- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّجُلِ يَرْتَكِبُ الْكَبِيرَةَ مِنَ الْكَبَائِرِ فَيَمُوتُ هَلْ يُخْرِجُهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ إِنْ عُذِّبَ كَانَ عَذَابُهُ كَعَذَابِ الْمُشْرِكِينَ أَمْ لَهُ مُدَّةٌ وَ انْقِطَاعٌ فَقَالَ مَنِ ارْتَكَبَ كَبِيرَةً مِنَ الْكَبَائِرِ فَزَعَمَ أَنَّهَا حَلَالٌ أَخْرَجَهُ ذَلِكَ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ عُذِّبَ أَشَدَّ الْعَذَابِ وَ إِنْ كَانَ مُعْتَرِفاً أَنَّهُ أَذْنَبَ وَ مَاتَ عَلَيْهِ أَخْرَجَهُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَمْ يُخْرِجْهُ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ كَانَ عَذَابُهُ أَهْوَنَ مِنْ عَذَابِ الْأَوَّل‏

و نیز این روایت:

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ آدَمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: … وَ أَنْزَلَ بِالْمَدِينَةِ «الزَّانِي لا يَنْكِحُ إِلَّا زانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لا يَنْكِحُها إِلَّا زانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ» فَلَمْ يُسَمِّ اللَّهُ الزَّانِيَ مُؤْمِناً وَ لَا الزَّانِيَةَ مُؤْمِنَةً وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَيْسَ يَمْتَرِي فِيهِ أَهْلُ الْعِلْمِ أَنَّهُ قَالَ لَا يَزْنِي الزَّانِي حِينَ يَزْنِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ حِينَ يَسْرِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَإِنَّهُ إِذَا فَعَلَ ذَلِكَ خُلِعَ عَنْهُ الْإِيمَانُ كَخَلْعِ الْقَمِيصِ (الكافي، ج‏۲، ص۳۲).

[۸۵] . «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ» أي بئس الاسم أن يقول له يا يهودي يا نصراني و قد آمن عن الحسن و غيره و المعنى بئس الشي‏ء تسميته باسم الفسوق يعني الكفر بعد الإيمان.

[۸۶] . و قيل: معناه بئس الاسم الذي تسميه، بقولك فاسق، بعد أن علمت أنّه آمن.

[۸۷] . و المراد بالاسم في «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ» الذكر كما يقال: شاع اسم فلان بالسخاء و الجود، و على هذا فالمعنى: بئس الذكر ذكر الناس- بعد إيمانهم- بالفسوق فإن الحري بالمؤمن بما هو مؤمن أن يذكر بالخير و لا يطعن فيه بما يسوؤه نحو يا من أبوه كان كذا و يا من أمه كانت كذا.

و يمكن أن يكون المراد بالاسم السمة و العلامة و المعنى: بئست السمة أن يوسم الإنسان بعد الإيمان بالفسوق بأن يذكر بسمة السوء كان يقال لمن اقترف معصية ثم تاب: يا صاحب المعصية الفلانية،

[۸۸] . و قوله تعالى فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ … و الفسوق قيل هو التنابز بالألقاب لقوله بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ و قيل هو السباب لِقَوْلِهِ ع سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ.

[۸۹] . فالسخر: حكم مع قهر و تذليل. و اللمز: هو تعييب و تضعيف شديد. و النبز: هو الدعوة السيّئة. و الفُسوق: هو الخروج عن مقرّرات دينيّة أو عقليّة أو عرفيّة. هذه أربع مراتب في ما يرتبط بالتحقير و الإيذاء من المؤمنين المعتقدين باللّه عزّ و جلّ بالنسبة الى قوم آخرين مؤمنا أو غير مؤمن. فالأوّل- هو الأشدّ قبحا و ذمّا، و هو السخر. و الثاني- بعده و ليس فيه قهر و تذليل. و الثالث- مخصوص بالدعوة فقط و ليس فيه تعقيب شديد. و الرابع- ما فيه خروج عن المقرّرات المضبوطة. فالآية الكريمة فيها جماع ما يتعلّق بآداب المعاشرة بين المؤمنين. و لا يخفى أنّ منشأ هذه الأمور: هو العجب و الأنانيّة و المحروميّة عن مقام العبوديّة الحقيقيّة الباطنيّة.

[۹۰] . «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ» من التنابز و المعاصي و يرجع إلى طاعة الله تعالى «فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» نفوسهم بفعل ما يستحقون به العقاب

[۹۱] . و قوله: «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» أي و من لم يتب عن هذه المعاصي التي يقترفها بعد ورود النهي فلم يندم عليها و لم يرجع إلى الله سبحانه بتركها فأولئك ظالمون حقا فإنهم لا يرون بها بأسا و قد عدها الله معاصي و نهى عنها.

[۹۲] . وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ: أي عن هذه الأشياء فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ: تشديد و حكم بظلم من لم يتب

[۹۳] . قال تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ و هذا يحتمل وجهين أحدهما: أن يقال هذه الأشياء من الصغائر فمن يصير عليه يصير ظالما فاسقا و بالمرة الواحدة لا يتصف بالظلم و الفسق فقال و من لم يترك ذلك و يجعله عادة فهو ظالم و ثانيهما: أن يقال قوله تعالى: لا يَسْخَرْ قَوْمٌ وَ لا تَلْمِزُوا وَ لا تَنابَزُوا منع لهم عن ذلك في المستقبل، و قوله تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ أمرهم بالتوبة عما مضى و إظهار الندم عليها مبالغة في التحذير و تشديدا في الزجر،

[۹۴] . الثالث: قال شيخنا البهائي قدّس سرّه: لا ريب في وجوب التوبة على الفور، فإنّ الذنوب بمنزلة السموم المضرّة بالبدن، و كما يجب على شارب السمّ المبادرة إلى الاستفراغ تلافيا لبدنه المشرف على الهلاك، كذلك يجب على صاحب الذنوب المبادرة إلى تركها و التوبة منها تلافيا لدينه المشرف على الاضمحلال.

قال: و لا خلاف في أصل وجوبها سمعا، للأمر الصريح بها في القرآن، و الوعيد الحتم على تركها فيه، قال تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»، و قال: «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».

و إنّما الخلاف في وجوبها عقلا، فأثبته المعتزلة لدفعها ضرر العقاب، و هذا كما لا يخفى لا يدلّ على وجوب التوبة عن الصغائر ممّن يجتنب الكبائر، لأنّها تكفّره حينئذ، و لهذا ذهب البهشميّة إلى وجوبها عن الصغائر سمعا لا عقلا، نعم الاستدلال بأنّ الندم على القبيح من مقتضيات العقل الصحيح يعمّ القسمين.

[۹۵] . و قوله: «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» أي و من لم يتب عن هذه المعاصي التي يقترفها بعد ورود النهي فلم يندم عليها و لم يرجع إلى الله سبحانه بتركها فأولئك ظالمون حقا فإنهم لا يرون بها بأسا و قد عدها الله معاصي و نهى عنها.

[۹۶] . «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ» من التنابز و المعاصي و يرجع إلى طاعة الله تعالى «فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» نفوسهم بفعل ما يستحقون به العقاب

[۹۷] . ایشان دو نکته گفته‌اند که مطلب فوق تلفیق و اصلاحی از آن دو نکته است. دو نکته ایشان چنین است:

«۱۰ – مسخره كردن و بدنام بردن، گناه است و توبه لازم دارد. (البتّه توبه تنها به زبان نيست، بلكه توبه‏ى تحقير كردن، تكريم نمودن است.)

۱۱- مسخره، تجاوز به حريم افراد است و اگر مسخره كننده توبه نكند، ظالم‏ است.»

Views: 625

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*