۵۹۳) ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً

ترجمه

سپس آنان را برانگختیم تا معلوم کنیم کدام از آن دو جماعت [بهتر] حساب کردند مدتی را که درنگ کردند.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«بَعَثْنا»

قبلا بیان شد  ماده «بعث» به معنای برانگیختن و به جانب چیزی یا کاری روانه کردن است که متناسب با مورد آن تفاوت می‌کند، و در قرآن کریم غالبا در مورد احیای مردگان برگزیدن شخصی به مقام نبوت به کار رفته است

(جلسه ۲۳۴ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-14/

و در این آیه به قرینه آیه قبل، در مورد بیدار کردن از خواب به کار رفته است (المیزان، ج۱۳، ص۲۴۹)

«الْحِزْبَيْنِ»

قبلا بیان شد که ماده «حزب» بر جمع شدن و جماعتی که یک غلظت و شدتی در کارشان باشد، دلالت دارد. درباره اینکه مقصود از «دو حزب» در این آیه چیست ان‌شاءالله در نکات تدبری توضیحاتی ارائه خواهد شد.

(جلسه ۴۳۹ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-20/)

«أَحْصی‏»

در مورد ماده «حصی» برخی معتقدند که در اصل در سه معنای متفاوت به کار رفته است: یکی ممانعت کردن و بازداشتن (که البته در این حالت غالبا با حرف عله «و» می‌آید، نه «ی»)، دیگری شمردن و حساب چیزی را داشتن، و سومی به معنای سنگریزه، و کلمه «حصاة» که به معنای «عقل» می باشد را از همین ماده سوم دانسته و وجه تسمیه آن را این معرفی کرده‌اند که در آن قوت و شدت است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۷۰).

برخی معنای اول را ظاهرا مربوط به ماده «حصو» (و متفاوت با ماده «حصی») دانسته‌اند و معنای اصلی ماده «حصی» را «شمارش به عدد» معرفی کرده و ارتباط کلمه «حصا» به معنای سنگریزه با این معنا را در این دانسته‌اند که آنان برای شمارش از سنگریزه استفاده می‌کردند (همان گونه که امروز افراد در ابتدای آموزش اعداد از انگشتان استفاده می‌کنند) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۴۰)

برخی هم معنای اصلی این ماده «ضبط و احاطع علمی کامل به مطلبی» دانسته‌اند و معتقدند هر سه معنای فوق به این برمی‌گردد: منع، از لازمه‌های «ضبط» است که مانع دسترسی غیر به یء مورد نظر می‌شود؛ شمارش دقیق در جایی است که احاطه کامل به شیء باشد؛ تعبیر «حصاة: سنگریزه‌ها» هم در جایی به کار می‌رود که در یک محل جمع و ضبط شده باشد، و عقل هم از این جهت که ضبط کننده و حافظ صلاح و خیر برای انسان است، «حصا» یا «حصی» نامیده شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۳۸)

درباره «أحصی» در این آیه دو احتمال مطرح شده است: یکی فعل ماضی در باب افعال باشد (احصا کرد)؛ و دیگری «أفعل تفضيل» و در مقام خبر (= شمارنده‌تر است) (مجمع البيان، ج‏۶، ص۶۹۷)

ماده «حصی» در قرآن کریم جمعا ۱۱ بار به کار رفته است؛ که این استعمال همواره به صورت فعل باب افعال (أحصی یُحصی) بوده، غیر از آیه حاضر که برخی احتمال داده‌اند به صورت «افعل تفضیل» مد نظر باشد.

«لَبِثُوا»

قبلا بیان شد که ماده «لبث» به معنای مکث و درنگ کردن است.

(جلسه ۴۳۳  http://yekaye.ir/al-ahzab-33-14/)

«أَمَداً»

«أمد» کلمه واحدی است که هیچ مشتقی از آن وجود ندارد و به معنای «غایت» و پایان زمان است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۳۷). این کلمه و کلمه «أبد» به هم نزدیکند و هر دو در مورد زمان به کار می‌روند، با این تفاوت که ابد در جایی به کار می‌رود که زمان حد نهایت نداشته باشد؛ اما أمد در جایی است که آن زمان حدی داشته باشد که غالبا به صورت نکره می‌آید که دلالت دارد که آن پایانش مجهول است، و وقتی به صورت مضاف بیاید (أمدِ کذا) محدوده‌اش مشحص است؛ و تفاوت «أمد» با «زمان» هم در این است که «أمد» را فقط برای پایان زمان می‌گویند اما کلمه زمان عام است و در مورد ابتدای زمان هم به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۸).[۱]

این ماده ۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است که سه بار آن به صورت نکره و یکبار به صورت «الْأَمَد» (حدید/۱۶) است.

«أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

تحلیل نحوی عبارت «أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً» به چند صورت ممکن است:

أَحْصی (فعل ماضی)‏ + أَمَداً (مفعول) (نظر ابوعلی، به نقل از الجامع لأحكام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج‏۱۱، ص۳۶۴)

أَحْصی (فعل ماضی)‏ + أَمَداً (تمییز) (نظر فراء، به نقل از تفسیر قرطبی، ج‏۱۱، ص۳۶۴)

أَحْصی (فعل ماضی)‏ + أَمَداً (ظرف) (نظر زجاج، به نقل از تفسیر قرطبی، ج‏۱۱، ص۳۶۴)

در همه موارد فوق، «أَمَداً» متعلق به فعل «أحصی» دانسته شده است؛ اما طبری نقل کرده است که برخی گفته‌اند که می‌توان «أَمَداً» را متعلق به فعل «لبثوا» دانست. (جامع البيان في تفسير القرآن، ج‏۱۵، ص۱۳۷)[۲]

همچنین چنانکه اشاره شد می‌توان « أَحْصی » را افعل تفضیل دانست که در این حالت نیز می‌توان «أمدا» را باز متعلق به آن دانست و شبیه سه حالت فوق بر همین اساس نیز مطرح شده است (إعراب القرآن و بيانه، ج‏۵، ص۵۴۴)

همچنین ‏«لِما لَبِثُوا» را هم می توان متعلق به «أَحْصی» دانست (مثلا إعراب القرآن و بيانه، ج‏۵، ص۵۴۴) و هم متعلق به حال محذوفِ «أَمَداً» (الجدول في إعراب القرآن، ج‏۱۵، ص۱۴۶)

تحلیل نحوی این عبارت بحث‌های جدی‌ای بین علمای نحو رقم زده است که برای تفصیل آن می‌توانید مراجعه کنید به: مجمع البيان، ج‏۶، ص۶۹۷[۳] و البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶-۱۴۸[۴]

اختلاف قرائت

عموما به صورت «لِنَعْلَمَ» قرائت کرده‌اند اما در قرائات شاذه، زهری به صورت «لیعلم» قرائت کرده است. (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)[۵]

 

حدیث

۱) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا قائم علیه‌السلام ۳۰۹ سال حکومت می‌کند همان اندازه‌ای که اصحاب کهف در کهفشان درنگ کردند، زمین را مملو از عدل و قسط می‌سازد آن طور که پر از ظلم و جور شده بود و خداوند شرق و غرب زمین را برای او می‌گشاید [فتح می‌کند] …

الغيبة (للطوسي)، ص۴۷۴؛ تاج المواليد (للطبرسی)، ص۱۱۶؛ دلائل الإمامة (طبری)، ص۴۵۶[۶]

وَ عَنْ  الْفَضْل‏ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ الْقَائِمَ يَمْلِكُ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ تِسْعَ سِنِينَ كَمَا لَبِثَ أَهْلُ الْكَهْفِ فِي كَهْفِهِمْ يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا …[۷]

تدبر

۱) «أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

درباره اینکه مقصود از این دو حزب کیستند، این دیدگاه‌ها مطرح شده است:

الف. خود اصحاب کهف دو گروه شدند و در مورد اینکه چقدر اینجا بوده‌ایم اختلاف نظر داشتند و آیه ۱۹ همین سوره (كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ: این چنین آنان را برانگیختیم تا از همدیگر بپرسند …» موید این معناست. (المیزان، ج۱۳، ص۲۴۹) بویژه که به نظر می‌رسد آیات۹-۱۲ خلاصه داستان و آیات ۱۳ تا ۲۱ تفصیل داستان باشد و لذا آیه۱۹ را می‌توان دقیقا شرح همین آیه۱۲ دانست (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

ب. این دو گروه در میان قوم اصحاب کهف بودند؛ که در این زمینه هم چند نظر است:

ب.۱. آنها دو حزب مومن و کافر در میان قوم اصحاب کهف بودند، که در مورد اینکه از زمانی که آنها از خانه‌های خود خارج شدند تا کنون مدتش چه اندازه شده است اختلاف داشته‌اند و خداوند آنها را برانگیخت تا خودشان دقیقا این مدت را معلوم کنند. (مجمع‌البیان، ج۶، ص۶۹۸)

ب.۲. اینها دو گروه در آن قوم بودند که اختلاف نظر داشتند؛ و در هر دو گروه هم مومنان بودند و هم کافران (مجاهد، به نقل از البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

ب.۳. هر دو گروه از مومنان آن قوم بودند (فراء، به نقل از البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

ب.۴. هر دو گروه از کافران بودند. (این دیدگاه در بسیاری از تفاسیر نقل قول شده، اما گوینده‌اش معلوم نیست)

ج. یکی خود اصحاب کهف‌اند که مدت درنگ خود را کوتاه می‌دانستند، و دیگری مردم زمان برانگیخته شدنشان هستند که از زمان واقعی‌ای که بر آنها گذشته است اطلاع داشتند. (ابن‌عطیه، به نقل از البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

د. یکی خود اصحاب کهف‌اند و دیگری سلاطینی که در آن زمان حکومت آن شهر را برعهده داشتند. (ابن‌عباس، به نقل از البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

ه. آن دسته از یهود و مسیحیانی که این سوالات را به قریش آموختند تا از پیامبر ص بپرسند (توضیح در: شأن نزول جلسه۵۹۰) بین خودشان در مورد مدت باقی ماندن اصحاب کهف اختلاف داشتند و آیه بدانها اشاره می‌کند. (سدی، به نقل از البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

و. با توجه به اینکه خداوند در جایی بین علم خودش و ما مقایسه کرده و فرموده است «أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّه‏: آیا شما داناترید یا خدا؟» و خود خداوند هم در پایان این داستان در آیه۲۶ فرموده است «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا: بگو خدا عالم‌تر است بدانچه که درنگ کردند»[۸] منظور از دو حزب، خود خداوند است در قبال مردمانی که ادعا کرده‌اند از مدت آنان باخبرند. (ابن‌بحر، به نقل از البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶).

 

۲) «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

در این آیه غایت برانگخیتن آنان را معلوم کردن این دانسته که چه کسی زمان درنگ آنان را دقیقتر می‌داند. در آیه ۱۹ هم غایت برانگیختن آنان را وقوع سوال بین آنها می‌داند که آن سوال هم درباره مدت زمان درنگ آنهاست.

دانستن دقیقِ مدت زمان درنگ آنها چه اهمیتی دارد که به عنوان غایتِ برانگیختن آنها مطرح شده است تا حدی که اختلاف در آن، دو عده را در حد دو حزب از هم جدا می‌کند؟

حقیقت این است که پاسخ قانع‌کننده‌ای برای این سوال نیافتم و صرفا چند احتمال مطرح می‌شود که احتمال اول را یکی از اساتیدم مطرح کردند؛ و ممنون خواهم شد اگر کسی احتمال دیگری به ذهنش می‌فرستد ارسال کند.

الف. اگر دو حزب را دو گروه در خود اصحاب کهف بدانیم (تدبر۱، بندالف) شاید می‌خواهد به اشراف روح آنها بر زمان در حالت خواب [یا مرگ] اشاره کند؛ و از این جهت شبیه است به اختلاف نظری که بین مجرمان در روز قیامت در خصوص مدت درنگشان [در دنیا، یا در عالم برزخ] پیش می‌آید و خداوند پاسخ «کسانی که بدانها علم و ایمان داده شده» را مهم قلمداد می‌کند: وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُواْ غَيرَ سَاعَةٍ  كَذَالِكَ كاَنُواْ يُؤْفَكُونَ؛ وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَ الْايمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فىِ كِتَابِ اللَّهِ إِلىَ‏ يَوْمِ الْبَعْث (روم/۵۵-۵۶) ویا «قَالَ كَمْ لَبِثْتُمْ فىِ الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ؛ قَالُواْ لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ فَسْئَلِ الْعَادِّينَ؛ مومنون/۱۱۲-۱۱۳)

ب. ما زندگی و زمانی در دنیا داریم که این را زمان مطلق می‌پنداریم؛ در حالی که این زمان به ازای این عالم است؛ و متناسب با عوالم دیگر، زمان‌های دیگری برای انسان ممکن است پیش آید؛ چنانکه در قیامت بساط زمان دنیوی برچیده می‌شود و انسان از افقی بالاتر بر این زمان احاطه می‌یابد. اگر توجه کنیم که برانگیختن اصحاب کهف شاهدی بر قیامت بوده است، چه‌بسا این شاهد نه فقط بر اصل قیامت، بلکه بر نحوه احاطه زمانی قیامت هم می‌خواهد دلالت کند، و شاید در این افق است که طرح این سوال که «چه کسی زمان درنگ اینان را دقیقتر شمارش کرده»، در واقع، سوال از این است که چه کسی نحوه احاطه قیامت بر دنیا را بهتر می‌تواند بفهمد.

ج. «أمد» نه مطلق زمان، بلکه تاکید بر پایان زمان است (نکات ترجمه) و سوال این است که کدام حزب، پایان این درنگ را دقیق [یا دقیقتر] می‌داند. گویی از همان ابتدا برخی بوده‌اند که از پایان این واقعه خبر داشته‌اند و خداوند می‌خواهد برتری آنان بر دیگران را نشان دهد.

د. …

تبصره۱:

یکی از نکاتی که موجب تضعیف تمامی این احتمالات می‌شود، این است که بار معنایی کلمه «حزب» (و بلکه: دو حزب) جدی گرفته نشده است؛ یعنی تمام توضیحات فوق اگر می‌فرمود «أیُّهُم: کدام از آنها» هیچ فرقی نمی‌کرد؛ در حالی که آمدن کلمه «حزب» آن هم با الف و لام معرفه منظور خاصی را در آیه تعقیب می‌کند.

تبصره۲:

در کتاب «اصحاب کهف در آینه ولایت» این تعابیر موید آن دانسته شده که مقصود از کهف، امامان، به ویژه امام زمان ع و مقصود از درنگ در کهف، درنگی است که یاران خاص ایشان در دوره غیبت دارند. محال نیست که یکی از تاویلات باطنی این آیه همین باشد اما برای نسبت دادن این معنا به آیه باید شاهد و دلیل موجهی داشته باشیم و صرف اینکه معانی‌ای که دیگران گفته‌اند قانع‌کننده نیست، دلیل نمی‌شود که لزوما این معنا مد نظر بوده باشد مادام که هیچ شاهد و دلیلی اقامه نشود.

 

۳) «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

حکایت

در جلسه ۵۹۰ حکایتی از دیدار معجزه‌آسای امیرالمومنین ع و برخی از اصحاب پیامبر ص با اصحاب کهف گذشت. در منابع شیعه درباره آن دیدار همان مقدار آمده بود که گذشت. اما در منابع اهل سنت، قبل از اینکه آنان از اصحاب کهف جدا شوند این مطالب هم نقل شده است:

بدانان گفته شد: همانا پیامبر خدا محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به شما سلام رساند.

[اصحاب کهف] گفتند: بر محمد رسول خدا ص سلام، مادامی که آسمانها و زمین برقرار است؛ و نیز بر شما که این را ابلاغ کردید.

سپس همگی به حضرت محمد ص ایمان آوردند و دین اسلام را پذیرفتند و به بسترهای خود رفتند و تا آخرالزمان که حضرت مهدی ع خروج کند آرمیدند؛ و گفته می‌شود که حضرت مهدی ع بر آنان سلام می‌کند و خداوند دوباره آنان را زنده خواهد کرد …

الكشف و البيان عن تفسير القرآن (ثعالبی)، ج‏۶، ص۱۵۷؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏۱۰، ص۳۹۰[۹]

 


[۱] . در جلسه۷۹ http://yekaye.ir/al-hadeed-057-16/ توضیح مختصری از این کلمه گذشت.

[۲] . و في نصب قوله أَمَداً وجهان: أحدهما أن يكون منصوبا على التفسير من قوله أَحْصى‏ كأنه قيل: أي الحزبين أصوب عددا لقدر لبثهم. و هذا هو أولى الوجهين في ذلك بالصواب، لأن تفسير أهل التفسير بذلك جاء. و الآخر: أن يكون منصوبا بوقوع قوله لَبِثُوا عليه، كأنه قال: أي الحزبين أحصى للبثهم غاي

[۳] . و قال [الزجاج] و أمدا منصوب على نوعين (أحدهما) التمييز (و الآخر) على أحصى أمدا فيكون العامل فيه أحصى كأنه قال لنعلم أ هؤلاء أحصى للأمد أم هؤلاء و يكون منصوبا بلبثوا و يكون أحصى متعلقا بلما فيكون المعنى أي الحزبين أحصى للبثهم في الأمد قال أبو علي: إن انتصابه على التمييز عندي غير مستقيم و ذلك لأنه لا يخلو من أن يحمل أحصى على أن يكون فعلا ماضيا أو أفعل نحو أحسن و أعلم فلا يجوز أن يكون أحصى بمعنى أفعل من كذا و غير مثال للماضي من وجهين (أحدهما) أنه يقال أحصى يحصي و في التنزيل أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ و أفعل يفعل لا يقال فيه هو أفعل من كذا و أما قولهم ما أولاه بالخير و ما أعطاه الدرهم فمن الشاذ النادر الذي حكمه أن يحفظ و لا يقاس عليه (و الآخر) إن ما ينتصب على التمييز في نحو قولهم هو أكثر مالا و أعز علما يكون في المعنى فاعلا أ لا ترى أن المال هو الذي كثر و العلم هو الذي عز و ليس ما في الآية كذلك أ لا ترى أن الأمد ليس هو الذي أحصى فهو خارج عن حد هذه الأسماء و إذا كان ماضيا كان المعنى لنعلم أي الحزبين أحصى أمدا للبثهم فيكون الأمد على هذا منتصبا بأنه مفعول به و العامل فيه أحصى.

[۴] . و أَحْصی‏ جوز الحوفي و أبو البقاء أن يكون فعلا ماضيا، و ما مصدرية و أَمَداً مفعول به، و أن يكون أفعل تفضيل و أَمَداً تمييز. و اختار الزجّاج و التبريزي أن يكون أفعل للتفضيل و اختار الفارسي و الزمخشري و ابن عطية أن تكون فعلا ماضيا، و رجحوا هذا بأن أَحْصی‏ إذا كان للمبالغة كان بناء من غير الثلاثي، و عندهم أن ما أعطاه و ما أولاه للمعروف و أعدی من الجرب شاذ لا يقاس. و يقول أبو إسحاق: إنه قد كثر من الرباعي فيجوز، و خلط ابن عطية فأورد فيما بني من الرباعي ما أعطاه للمال و آتاه للخير و هي أسود من القار و ماؤه أبيض من اللبن. و فهو لما سواها أضيع. قال: و هذه كلها أفعل من الرباعي انتهی. و أسود و أبيض ليس بناؤهما من الرباعي. و في بناء أفعل للتعجب و للتفضيل ثلاثة مذاهب يبنی منه مطلقا و هو ظاهر كلام سيبويه، و قد جاءت منه ألفاظ و لا يبنی منه مطلقا و ما ورد حمل علی الشذوذ و التفصيل بين أن تكون الهمزة للنقل. فلا يجوز، أو لغير النقل كأشكل الأمر و أظلم الليل فيجوز أن تقول ما أشكل هذه المسألة، و ما أظلم هذا الليل.

و هذا اختيار ابن عصفور من أصحابنا. و دلائل هذه المذاهب مذكورة في كتب النحو، و إذا قلنا بأن أَحْصی‏ اسم للتفضيل جاز أن يكون أَيُّ الْحِزْبَيْنِ موصولا مبينا علی مذهب سيبويه لوجود شرط جواز البناء فيه، و هو كون أَيُّ مضافة حذف صدر صلتها، و التقدير ليعلم الفريق الذي هو أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً من الذين لم يحصوا، و إذا كان فعلا ماضيا امتنع ذلك لأنه إذ ذاك لم يحذف صدر صلتها لوقوع الفعل صلة بنفسه علی تقدير جعل أَيُّ موصولة فلا يجوز بناؤها لأنه فات تمام شرطها، و هو أن يكون حذف صدر صلتها.

و قال: فإن قلت: فما تقول فيمن جعله من أفعل التفضيل؟ قلت: ليس بالوجه السديد، و ذلك أن بناءه من غير الثلاثي المجرد ليس بقياس، و نحو أعدی من الجرب، و أفلس من ابن المذلق شاذ، و القياس علی الشاذ في غير القرآن ممتنع فكيف به، و لأن أَمَداً لا يخلو إما أن ينصب بأفعل فأفعل لا يعمل، و إما أن ينصب بلبثوا فلا يسد عليه المعنی، فإن زعمت أني أنصبه بإضمار فعل يدل عليه أَحْصی‏ كما أضمر في قوله:

و اضرب منا بالسيوف القوانسا علی يضرب القوانس فقد أبعدت المتناول و هو قريب حيث أبيت أن يكون أَحْصی‏ فعلا ثم رجعت مضطرا إلی تقديره و إضماره انتهی. أما دعواه الشذوذ فهو مذهب أبي عليّ، و قد ذكرنا أن ظاهر مذهب سيبويه جواز بنائه من أفعل مطلقا و أنه مذهب أبي إسحاق و أن التفصيل اختيار ابن عصفور و قول غيره. و الهمزة في أَحْصی‏ ليست للنقل. و أما قوله فافعل لا يعمل ليس بصحيح فإنه يعمل في التمييز، و أَمَداً تمييز و هكذا أعربه من زعم أن أَحْصی‏ أفعل للتفضيل، كما تقول: زيدا أقطع الناس سيفا، و زيد أقطع للهام سيفا، و لم يعر به مفعولا به. و أما قوله: و إما أن ينصب بلبثوا فلا يسد عليه المعنی أي لا يكون سديدا فقد ذهب الطبري إلی نصب أَمَداً بلبثوا. قال ابن عطية:و هذا غير متجه انتهی.

و قد يتجه ذلك أن الأمد هو الغاية و يكون عبارة عن المدة من حيث أن للمدة غاية في أمد المدة علی الحقيقة، و ما بمعنی الذي و أَمَداً منتصب علی إسقاط الحرف، و تقديره لما لَبِثُوا من أمد أي مدة، و يصير من أمد تفسيرا لما أنهم في لفظ لِما لَبِثُوا كقوله ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ و لما سقط الحرف وصل إليه الفعل. و أما قوله: فإن زعمت إلی آخره فيقول: لا يحتاج إلی هذا الزعم لأنه لقائل ذلك أن يسلك مذهب الكوفيين في أن أفعل التفضيل ينتصب المفعول به، فالقوانس عندهم منصوب باضرب نصب المفعول به، و إنما تأويله بضرب القوانس قول البصريين، و لذلك ذهب بعض النحويين إلی أن قوله أَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ» من منصوبة بأعلم نصب المفعول به، و لو كثر وجود مثل: و اضرب منا بالسيوف القوانسا لكنا نقيسه و يكون معناه صحيحا لأن أفعل التفضيل مضمن معنی المصدر فيعمل بذلك التضمين، ألا تری أن المعنی يزيد ضربنا بالسيوف القوانسا علی ضرب غيرنا

[۵] . و قرأ الجمهور: لِنَعْلَمَ بالنون، و قرأ الزهري بالياء و في كتاب ابن خالوية ليعلم أَيُّ الْحِزْبَيْنِ حكاه الأخفش. و في الكشاف و قری‏ء ليعلم و هو معلق عنه لأن ارتفاعه بالإبتداء لا بإسناد يعلم إليه، و فاعل يعلم مضمون الجملة كما أنه مفعول يعلم انتهی. فأما قراءة لنعلم فيظهر أن ذلك التفات خرج من ضمير المتكلم إلی ضمير الغيبة، فيكون معناها و معنی لِنَعْلَمَ بالنون سواء، و أما ليعلم فيظهر أن المفعول الأول محذوف لدلالة المعنی عليه، و التقدير ليعلم اللّه الناس أَيُّ الْحِزْبَيْنِ. و الجملة من الابتداء و الخبر في موضع مفعولي يعلم الثاني و الثالث، و ليعلم معلق. و أما ما في الكشاف فلا يجوز ما ذكر علی مذهب البصريين لأن الجملة إذ ذاك تكون في موضع المفعول الذي لا يسمی فاعله و هو قائم مقام الفاعل، فكما أن تلك الجملة و غيرها من الجمل لا تقوم مقام الفاعل فكذلك لا يقوم مقام ما ناب عنه. و للكوفيين مذهبان: أحدهما: أنه يجوز الإسناد إلی الجملة اللفظية مطلقا. و الثاني: أنه لا يجوز إلّا إن كان مما يصح تعليقه.

[۶] . در دلائل الامامه هم سند متفاوت است و هم حدیث، قبل و بعدی دارد:

وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ حُمْرَانَ الْمَدَائِنِيُّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بَشِيرٍ، عَنْ أَبِي الْجَارُودِ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: …فَقَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) لَيَمْلِكُ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ تِسْعَ سِنِينَ، كَمَا لَبِثَ أَصْحَابُ الْكَهْفِ فِي كَهْفِهِمْ، يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً، وَ يَفْتَحُ اللَّهُ عَلَيْهِ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا، يُقْتَلُ النَّاسُ حَتَّی لَا يُرَی إِلَّا دَيْنُ مُحَمَّدٍ (صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، يَسِيرُ بِسِيرَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ)، يَدْعُو الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ فَيُجِيبَانِهِ، وَ تُطْوَی لَهُ الْأَرْضُ، فَيُوحِي اللَّهُ إِلَيْهِ، فَيَعْمَلُ بِأَمْرِ اللَّه‏

[۷] . وَ يَقْتُلُ النَّاسَ حَتَّى لَا يَبْقَى إِلَّا دِينُ مُحَمَّدٍ ص يَسِيرُ بِسِيرَةِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُد.

[۸] . به خاطر این آیه اخیر برخی از مفسران (ابن‌قتاده) معتقد بودند که هیچکس اطلاعی از میزان درنگ آنان ندارد؛ و برخی (مجاهد) جوابشان داده‌اند که این ناظر به قبل از برانگیختن آنان بوده و وقتی اینان برانگیخته شدند ، شک و تردیدها مرتفع شد. (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۶)

[۹] . فقالوا: إنّ نبي الله محمد ابن عبد الله صلّى اللّه عليه و سلّم يقرأ عليكم السلام. فقالوا: على محمد رسول الله السلام ما دامت السماوات و الأرض، و عليكم بما بلّغتم. ثمّ جلسوا بأجمعهم يتحدثون، فآمنوا بمحمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و قبلوا دين الإسلام، و قالوا: أقرئوا محمدا رسول الله منا السلام، وَ أَخَذُوا مَضَاجِعَهُمْ و صَارُوا إِلَی رَقْدَتِهِمْ إِلَی آخِرِ الزَّمَانِ عِنْدَ خُرُوجِ الْمَهْدِيِّ ع وَ یُقَالَ إِنَّ الْمَهْدِيَّ ع يُسَلِّمُ عَلَيْهِمْ فَيُحْيِيهِمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ ثُمَّ يَرْجِعُونَ إِلَی رَقْدَتِهِمْ وَ لَا يَقُومُونَ إِلَی يَوْمِ الْقِيَامَةِ.

One Reply to “۵۹۳) ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً”

  1. از بررسی داستان اصحاب کهف (آیات ۹-۲۶) و با نگاه به بعضی تفاسیر موجود و اقوال و گمانه¬های مطرح شده نکاتی به دست می¬آید که به شرح زیر است:
    ۱. داستان اصحاب کهف در نزد عموم اهل کتاب مشهور بوده و بسیاری آن را در ذهن تاریخی خود داشته اند. و شاید به این دلیل است که اغلب جستجوگران حقیقت و با گوشزد دانایان اهل کتاب آن را از پیامبر اسلام سؤال می¬کردند تا حقانیت و دانش وی را بسنجند.
    ۲. داستان اصحاب کهف یکی از شگفتیهاست. در عین حال خدا به پیامبرش می¬گوید تو چنین پنداشته ای که داستان اصحاب کهف یکی از عجایب روزگار است ؟ (آیه، ۹).
    ۳. داستان اصحاب کهف با رقیم نسبت نزدیک دارد و به هم مربوط است و شاید به این دلیل است که در این سوره رقیم توصیف نشده است (آیه، ۹).
    ۴. حقیقت خبر چیست؟ خدا در آیات ۱۳ ۱۴ و ۱۵ به حقیقت اصحاب کهف اشاره می¬کند و می¬گوید ما حقیقت را برایتان بیان می¬کنیم. آنها جوانان مؤمنی بودند که ما بر هدایتشان افزودیم و دلهایشان را محکم کردیم و بر اساس اعتقادشان به خدای آسمانها و زمین و مخالفت با ستمگری طاغوت زمان به آنها الهام کردیم تا به غاری پناه برند.
    ۵. خدا مؤمنان را وا نمی¬گذارد. خدا یاری خود را از اصحاب کهف به اینگونه شرح می¬دهد (آیه، ۱۴) که چون آنان در برابر طاغوت زمان ایستادند خدا به آنها الهام می¬کند که به غار پناه برند (آیه ۱۵). ضمناً این افراد مؤمن باید از افراد مشهور علمی یا سیاسی زمان خود بوده باشند که ناپدید شدنشان اتفاقی مهم تلقی می¬شده است.
    ۶. صبر خدا بر کفر بسیار است. فرار اصحاب کهف و گذشت مدت مدیدی بر خواب آنان و سپس بیداری آنها برای عبرت مردم مشرک دلیل بر صبر خدا دارد. خدا این صبر را در بسیاری از موارد به مردم نشان داده است. صبر بر عصیان قوم نوح یکی از آن موارد است (هود، ۴۰).
    ۷. خواب شبیه مرگ است. واژه «بعث» که ظاهراً در مورد رستاخیز به کار می¬رود و در اینجا برای بیدار شدن از خواب به کار رفته دلیلی بر این مشابهت است (آیه، ۱۲).
    ۸. لنعلم در این آیه چه معنا دارد؟ در این باره مفسران نظرات گوناگونی داده اند به نظر می¬رسد مسئله اصلی این است که باید گفت علم مساوی یا مساوق خلق و آفرینش است و تعاریفی که بعضاً ناقض آن است موردی ندارد. این به این معنا است که با آنکه خدا به همه چیز آگاه است اما علم فعلی او با خلق و آفرینش او توأمان است. این مسئله در باره مخلوقات او به ویژه انسان هم صادق است. یعنی همانگونه که تحقق علم خدا با آفرینش انسان همزمان است، انسان هم هر انتخابی بکند از نیت تا اجرا همان معلوم او تلقی می¬شود. در این آیه «لنعلم» به معنای آن است که تا معلوم شود و ما بدانیم که چه انتخابی این دو گروه انجام می¬دهند. هر انتخابی از هر طرف، همان معلوم و علم خدا و مخلوق تلقی می¬شود. اینطور نیست که همه چیز در دفتری مکتوب شده باشد و همه بر طبق آن عمل کند که از آن جبر بیرون می¬آید. بر طبق قانون آفرینش، انسان هر تصمیمی بگیرد همان علم و معلوم اوست. من در کتاب جستارهایی در هستی¬شناسی و معرفت¬شناسی (امیرکبیر، ۱۳۹۵) در باره آن به تفصیل بحث نموده ام.
    ۹. حزبین کدامند؟ در این آیه با توجه به واژه « احصی» به معنای افعل و تفضیل معلوم می¬شود که دو گروه صاحب نظر در باره میزان مکث اصحاب کهف در غار مطرح است. اینکه خدا به همه چیز واقف است بحثی جدااست. خدا می¬خواهد در این آیه به نظرات صائب هر گروهی که از روی تحقیق سخن می-گوید اشاره کند. بعضی ازاصحاب کهف اظهار داشتند که ما یک روز یا بخشی از یک روز در خواب بوده ایم. اما مردم پس از دیدن سکه¬های قدیمی بر اساس شواهد به تاریخی بودن قضیه پی بردند و معلوم است که این نظر صحیح تر به نظر می¬رسد. احصی به این معنا است که از این دو گروه آنکه بر اساس شواهد سخن می¬گوید سخنش به حق نزدیکتر است. البته آنکس از اصحاب کهف که گفت خدا بهتر می¬داند سخن به جایی گفته است اما این امر ورای امر تحقیق و سؤال و جستجو است.
    ۱۰. احصی فعل است یا صیغه افعل و تفضیل؟ واژه «احصی» را اغلب مفسران فعل ماضی از باب افعال گرفته اند اما به نظر می¬رسد که از باب افعل التفضیل گرفتن آن که بعضی به آن اشاره کرده اند بی¬مورد نباشد (إعراب القرآن و بيانه، ج‏۵، ص۵۴۴). ترجمه المیزان (ص. ۳۳۷. جلد ۱۳) هم این چنین است: «آنگاه بیدارشان کردیم تا بدانیم کدامیک از دو دسته مدتی را که درنگ کرده اند بهتر می¬شمارند». که فراز آخر این ترجمه را می¬توان چنین باز نویسی کرد که «کدامیک در مورد زمانِ درنگ شمارشگرترند».
    ۱۱. رحمت خدا در این داستان چیست؟ نجات از ظلم ظالمان و شکنجه بی امان و برای مدت مدیدی به خواب رفتن آنان خود رحمتی از جانب خداست. گرداندن بدن آنها در صبح و شام و با توجه به نیاز آنها به غذا و سایر ملزومات زندگی خود رحمتی از جانب خداست؛ به ویژه آنکه پس از بیداری همانند قبل از همه نعمات الهی و هوش و حواس برخوردار بودند (آیات، ۱۶ و ۱۷). حتی پس از بیدار شدن و تصمیم برای تهیه غذا به یکدیگر هشدار می¬دهند که مبادا کسی از سرنوشت آنان مطلع شود، مبادا گرفتار شکنجه شوند (آیه، ۲۰). از همه مهم¬تر اینکه پس از مرگ عبرت تاریخ شدند و داستان آنها زبانزد خاص و عام گردید.
    ۱۲. سگ حیوانی همیشه همراه و وفادار بوده است. اینکه سگ حیوان وفادار در طول تاریخ برای بشر بوده است مربوط به این زمان و هر زمان دیگر نیست. هوشمندی و وفاداری آن زبانزد است (آیه ۱۸).
    ۱۳. ترس از نزدیک شدن به آنها وجود داشت. درطول این مدت چه بسا کسانی از وجود آنها در غار مطلع بودند، اما هیئت و هیبت آنها مانع از نزدیک شدن به آنها و رحمتی دیگر از جانب خدا بوده است و این را خدا چنین بیان کرده است که «گمان می¬کردی بیدارند درحالیکه خوابیده بودند…،اگر بر آنها اطلاع می¬یافتی ترس وجودت را فرا می¬گرفت». (آیه،۱۸).
    ۱۴. زمینه برای پرسش و تحقیق فراهم شد. در این آیات دو بار از «کذالک بعثناهم» استفاده، و راز و علت این برانگیختگی بیان شده است. معلوم می¬شود که این امر مهم به دو منظور بوده یکی برای اینکه معلوم شودکدام دو گروه در تبیین و شمارش زمانِ درنگ صائب ترند (آیه، ۱۲) و دیگری برای پرسش از هم نسبت به امر اتفاق افتاده است. اولی از این جهت مهم است که اگر نظر مردم با دیدن سکه¬های قدیمی به کمک نمی¬آمد اصحاب کهف نمی¬دانستند یا نمی¬توانستند مدت زمان در خواب بودن خود را معلوم کنند و این خود تأکیدی بر نظر مردم و جمع، هر چند کافر هست و می¬تواند مؤمنان را در زندگی برای درک حقیقت یاری کند. دوم اهمیت پرسش از یکدیگر در هر واقعه ای است (آیه، ۱۹)؛ به این معنا که هر جمع و گروه موافق هم در زندگی باید به امر تحقیق و پرسش بها دهند. شاید بتوان گفت که راز آفرینش در آیه ۱۳ سوره حجرات برای تعارف مردم و برانگیختن در این سوره (آیه، ۱۹) برای پرسش از یکدیگر است. روز قیامت هم زمان پرسش و تحقیق است (اعراف، ۶؛ نحل، ۹۳).
    ۱۵. معاد و وعده خدا حق است. بیان داستان اصحاب کهف برای مردم برای تبیین دو مسئله است یکی تحقق وعده خدا که یاری مؤمنان است به هر وسیله ممکن، و دوم ذکر تحقق معاد که در آن شکی نیست (آیه ۲۱).
    ۱۶. مسائل تاریخی برای همه مهم است. یکی دیگر از پیامهای این آیه توجه به وقایع اتفاقیه است. وقتی داستان اصحاب کهف برای همگان معلوم شد عده ای که شاید به خدا هم کافر بودند پذیرفتند که برای این واقعه نمادی و بنایی بسازند و مؤمنان پیشنهاد ساختن مسجد دادند (۲۱). در هر دو صورت این امر بیانگر توجه به تاریخ و بناهای فرهنگی و دینی برای از بین نرفتن آثار آن است.
    ۱۷. کمیت و تعداد مهم نیست. در آیه ۲۲ پس از ذکر اقوال گوناگون در باره تعداد اصحاب کهف خدا از جدال و مراء نهی می¬کند و علیرغم ادعای بعضی¬ها که تعداد هفت را برای آنان منطقی¬تر می¬دانند خدا با ذکر اینکه خود به عده آنها واقف است آن را نفی می¬کند و آن را خاص خود می¬داند. این نه به این معنا است که عدد مهم هست یا نیست بلکه به این معنا است که در پندآموزی و عبرت¬گیری تعداد اهمیت چندانی ندارد. اینکه آنان سیصد سال و بیشتر در غار بودند ظاهراً قول دیگران است و با پیام آیه ۲۶ منافات دارد که «قل الله اعلم بما لبثوا، له غیب السموات و الارض».
    ۱۸. گذشته همچون آینده است. همچنانکه در باره جزئیات مسایل تاریخی احتمال هست نسبت به انجام امور در آینده هم نمی¬توان با قطعیت سخن گفت و باید آن را منوط به لطف و اراده خدا دانست. چه بسا اتفاقاتی مانع از انجام کار شود و این ناشی از فراموشی شخص نسبت به اصل کار یا عناصری که در تحقق کار نقش دارند باشد. آیات ۲۳ و ۲۴ سوره کهف بر این امر تأکید دارد و خواست خدا در تحقق هر کاری به این معنا است که غفلت از شرایط و عوامل انجام کار می¬تواند مانع باشد پس باید در اظهار نظر قطعی احتیاط کرد. علی عیه السلام هم می¬فرماید: عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الههم. غلامرضا فدائی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*