۶۱۹) لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً

ترجمه

لیکن من، [آنم که باور دارم] الله پروردگارم است و هیچکس را برای پروردگارم شریک نمی‌سازم.

نکات ترجمه

«لكِنَّا» = لکن + أنا

«لكِنَّا» در اصل «لکن أنا» بوده است که همزه آن افتاده و در هم ادغام شده‌اند؛ و همان طور که الف پایانی کلمه «أنا» در اغلب لهجه‌های عربی در حالت وقف به صورت «آ» خوانده می‌شود اما در وصل می‌افتد و فقط فتحه‌ی روی «ن» قرائت می‌شود (هرچند در معدودی از لهجه‌های عربی هم در وقف و هم در وصل، به صورت «آ» تلفظ می‌شود)، در این کلمه نیز در اغلب قرائتها، در هنگام وصل به صورت «لكِنَّ»، و در هنگام وقف به صورت «لكِنَّا» قرائت می‌شود. (مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۲۵؛ إعراب القرآن (نحاس)، ج‏۲، ص۲۹۶[۱])

در مصحف‌های به خط عثمان‌طه روی الف دایره‌ای قرار داده شده که با علامت سکون متفاوت است و منظور از این دایره، همین است که در هنگام وقف تلفظ می‌شود اما در هنگام وصل تلفظ نمی‌شود.

اختلاف قرائت

در اکثر قرائات [یعنی قرائت اهل کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و مکه (ابن‌کثیر) و بصره (ابوعمرو) و مدینه (نافع با دو روایت مشهورش یعنی ورش و قالون) و بسیاری از قرائات شاذه] ( «لكِنَّا» به صورتی که در بالا توضیح داده شد قرائت می‌شود؛

اما قرائات دیگری هم برای این عبارت وجود دارد از جمله:

در قرائت اهل شام (ابن‌عامر) و روایت مسیلی از نافع (قاری مدینه) و و در روایتی غیرمشهور از ابوعمرو (قاری بصره) و در قرائت یعقوب (از قرائات عشر) و ابن‌فلیح و برجمی و زيد بن عليّ و حسن و زهري و أبوبحرية، هم در وصل و هم در وقف به صورت «لكِنّا» قرائت شده‌ است.

در روایت بخاری از ورش در هنگام وصل، به هر دو صورت «لكِنَّ» و «لكِنّا» قرائت شده است؛

در قرائت قتیبه و روایت هاشمی از ابوجعفر (از قراء عشره) و در هنگام وقف و وصل «آ» ‌را انداخته و در هر دو مورد به صورت «لكِنَّ» قرائت کرده است.

در قرائت ابی‌بن کعب و حسن به صورت «لکن أنا» قرائت شده است.

در قرائت عیسی ثقفی، تشدید «ن» و الفِ پس از آن افتاده و به صورت «لکن هو الله» قرائت شده است؛

در روایت هارون از ابوعمرو (قاری بصره)‌ به صورت «لکنَّه هو الله ربی» قرائت شده است که در این صورت به جای ضمیر «أنا» ضمیر «ه» به «لکنّ» اضافه شده است.

که هر یک از اینها به لحاظ عربی وجهی دارد که برای تفصیل آن می‌توانید به منابع زیر مراجعه کنید:

(مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۲۵-۷۲۶[۲]؛ البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۷۸ -۱۷۹[۳])

«لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي»

با توجه به اینکه «لکننا» را غالبا در اصل «لکن أنا» دانسته‌اند، «أنا» اسمِ إن (یا در اینجا: اسمِ لکن) و بقیه عبارت خبر آن محسوب می‌شود.

اما برای تحلیل نحوی خود عبارت «هُوَ اللَّهُ رَبِّي» چندین حالت ممکن است:

الف. می‌توان «هو» را ضمیر شأن (ضمیر فصل، ضمیر قصه) دانست؛ که معنایش این است که «بدین قرار که»؛ و آنگاه «الله ربی» مبتدا و خبر می‌شود؛ ترجمه: لکن من وضعیتم بدین قرار است که الله پروردگارم است.

ب. می‌توان آن را مبتدای دوم (شروع جمله جدیدی که این جمله خبر است برای «أنا») قرار داد؛ و آنگاه:

ب.۱. می‌توان «الله» را خبر اول برای آن و «ربی» را خبر دوم برای آن قرار داد؛ ترجمه: لکن من [می گویم] او الله است که پروردگارم است.

ب.۲. می‌توان «الله ربی» را خبر برای «هو» قرار داد و آنگاه «الله» را مبتدای سوم و «ربی» را خبر برای آن قرار داد. ترجمه: لکن من [می گویم] او همان الله، پروردگار من است.

(مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۲۶، التبيان في إعراب القرآن، ص۲۴۵)

حدیث

۱) از امام صادق ع سوال شد: کمترین چیزی که به سبب آن، انسان، مشرک می‌شود، چیست؟

فرمودند: اینکه یک مطلبی را از نزد خودش ابداع کند (یا: بدعتی بگذارد) و بر اساس آن، دوستی یا دشمنی بورزد.

الكافي، ج‏۲، ص۳۹۷؛ تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۴۶

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسى‏، عَنْ يُونُسَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَدْنَى مَا يَكُونُ بِهِ الْإِنْسَانُ مُشْرِكاً؟ قَالَ

فَقَالَ مَنِ ابْتَدَعَ رَأْياً فَأَحَبَّ عَلَيْهِ أَوْ أَبْغَضَ عَلَيْهِ.

 

۲)  سعید بن یسار می‌گوید:‌به امام صادق ع عرض کردم: [گاه] غم مرا فرامی‌گیرد.

فرمود: زیاد بگو «اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً: الله الله پروردگارم است چیزی را برای پروردگارم شریک نمی‌سازم.»

و اگر از وسوسه یا حدیث نفس [= دغدغه‌های درونی] ترسیدی بگو: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ أَنْزَلْتَهُ فِي كِتَابِكَ أَوْ عَلَّمْتَهُ أَحَداً مِنْ خَلْقِكَ أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ الْقُرْآنَ نُورَ بَصَرِي وَ رَبِيعَ قَلْبِي وَ جَلَاءَ حُزْنِي وَ ذَهَابَ هَمِّي اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً؛ خدایا ! به حق هر اسمی که از آنِ توست، خواه آن را در کتابی نازل فرمودی یا به احدی از مخلوقاتت آموختی یا آن را در علم غیب نزد خودت نگهداشته، به خود اختصاص دادی، از تو می‌خواهم که بر محمد و آل محمد صلوات فرستی و قرآن را نور دیدگانم و بهار دلم و جلا دهنده اندوهم و از بین برنده همّ و غمّم قرار بده؛ الله الله پروردگارم است چیزی را برای او شریک قرار ندهم.»

الكافي، ج‏۲، ص۵۶۱

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أَخِي سَعِيدٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع يَدْخُلُنِيَ الْغَمُّ فَقَالَ أَكْثِرْ مِنْ أَنْ تَقُولَ: اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً

فَإِذَا خِفْتَ وَسْوَسَةً أَوْ حَدِيثَ نَفْسٍ فَقُلِ اللَّهُمَّ إِنِّي عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ وَ ابْنُ أَمَتِكَ نَاصِيَتِي بِيَدِكَ عَدْلٌ فِيَّ حُكْمُكَ مَاضٍ فِيَّ قَضَاؤُكَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ أَنْزَلْتَهُ فِي كِتَابِكَ أَوْ عَلَّمْتَهُ أَحَداً مِنْ خَلْقِكَ أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ الْقُرْآنَ نُورَ بَصَرِي وَ رَبِيعَ قَلْبِي وَ جَلَاءَ حُزْنِي وَ ذَهَابَ هَمِّي اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً.[۴]

 

۳) از امام صادق ع روایت طولانی نقل شده است درباره اینکه طلحه و زبیر، بعد از آن که از امیرالمومنین ع جدا شدند شخصی به نام خداش را برای مذاکره نزد امیرالمومنین ع فرستادند و مطالبی را به او یاد دادند از جمله اینکه به او بگو «… کسی که تو را از ما و از ارتباط و وصلت با ما بازمی‌دارد نفعش برای تو کمتر است و دفاع او از تونسبت به دفاعی که ما از تو می‌توانیم داشته باشیم ضعیف‌تر است و هرکس که چشم داشته باشد صبح را می‌بیند…» و در پایان سفارش‌های لازم را کردند که مبادا وی تحت تاثیر شخصیت امیرالمومنین ع قرار بگیرد!

امیرالمومنین ع از او استقبال کرد و پاسخ‌هایش چنان مستدل بود که وی نهایتا به ایشان پیوست و در همان جنگ جمل به شهادت رسید. حضرت در پاسخ این فراز فرمود:

و اما آنچه مرا از ارتباط و وصلت با شما باز می‌دارد همان است که شما را از حق بازداشته و شما را بدان واداشته که حق را گردن ننهید همان گونه که اسب چموش تن به لجام نمی‌دهد در حالی که «من، [آنم که باور دارم] الله پروردگارم است و هیچکس را برای پروردگارم شریک نمی‌سازم»؛ پس نگویید «نفع کمتر و دفاع ضعیفتر» که سزاوار اسم شرک علاوه بر نفاق خواهید شد … .

الكافي، ج‏۱، ص۳۴۴

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ سَلَامِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ سَلَامِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَاشِمِيِّ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ وَ قَدْ سَمِعْتُهُ مِنْهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: بَعَثَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ رَجُلًا مِنْ عَبْدِ الْقَيْسِ يُقَالُ لَهُ خِدَاشٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ص وَ قَالا لَهُ إِنَّا نَبْعَثُكَ إِلَى رَجُلٍ طَالَ مَا كُنَّا نَعْرِفُهُ وَ أَهْلَ بَيْتِهِ بِالسِّحْرِ وَ الْكِهَانَةِ وَ أَنْتَ أَوْثَقُ مَنْ بِحَضْرَتِنَا مِنْ أَنْفُسِنَا مِنْ أَنْ تَمْتَنِعَ مِنْ ذَلِكَ وَ أَنْ تُحَاجَّهُ لَنَا حَتَّى تَقِفَهُ عَلَى أَمْرٍ مَعْلُومٍ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ أَعْظَمُ النَّاسِ دَعْوَى فَلَا يَكْسِرَنَّكَ ذَلِكَ عَنْهُ وَ مِنَ الْأَبْوَابِ الَّتِي يَخْدَعُ النَّاسَ بِهَا الطَّعَامُ وَ الشَّرَابُ وَ الْعَسَلُ وَ الدُّهْنُ وَ أَنْ يُخَالِيَ الرَّجُلَ فَلَا تَأْكُلْ لَهُ طَعَاماً وَ لَا تَشْرَبْ لَهُ شَرَاباً وَ لَا تَمَسَّ لَهُ عَسَلًا وَ لَا دُهْناً وَ لَا تَخْلُ مَعَهُ وَ احْذَرْ هَذَا كُلَّهُ مِنْهُ وَ انْطَلِقْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ فَإِذَا رَأَيْتَهُ فَاقْرَأْ آيَةَ السُّخْرَةِ وَ تَعَوَّذْ بِاللَّهِ مِنْ كَيْدِهِ وَ كَيْدِ الشَّيْطَانِ فَإِذَا جَلَسْتَ إِلَيْهِ فَلَا تُمَكِّنْهُ مِنْ بَصَرِكَ كُلِّهِ وَ لَا تَسْتَأْنِسْ بِهِ ثُمَّ قُلْ لَهُ …[۵]

وَ أَنَّ مَنْ كَانَ يَصْرِفُكَ عَنَّا وَ عَنْ صِلَتِنَا كَانَ أَقَلَّ لَكَ نَفْعاً وَ أَضْعَفَ عَنْكَ دَفْعاً مِنَّا وَ قَدْ وَضَحَ الصُّبْحُ لِذِي عَيْنَيْنِ …[۶]

فَلَمَّا أَتَى خِدَاشٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع صَنَعَ مَا أَمَرَاهُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ ع وَ هُوَ يُنَاجِي نَفْسَهُ ضَحِكَ وَ قَالَ هَاهُنَا يَا أَخَا عَبْدِ قَيْسٍ …[۷] قَالَ فَمَا قَالا لَكَ فَأَخْبَرَهُ. فَقَالَ قُلْ لَهُمَا كَفَى بِمَنْطِقِكُمَا حُجَّةً عَلَيْكُمَا وَ لَكِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ…[۸]

وَ أَمَّا الَّذِي صَرَفَنِي عَنْ صِلَتِكُمَا فَالَّذِي صَرَفَكُمَا عَنِ الْحَقِّ وَ حَمَلَكُمَا عَلَى خَلْعِهِ مِنْ رِقَابِكُمَا كَمَا يَخْلَعُ الْحَرُونُ لِجَامَهُ وَ هُوَ اللَّهُ رَبِّي لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً فَلَا تَقُولَا أَقَلَّ نَفْعاً وَ أَضْعَفَ دَفْعاً فَتَسْتَحِقَّا اسْمَ الشِّرْكِ مَعَ النِّفَاق‏ …[۹]

 تدبر

۱) «لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً»

در برابر آن فرد طغیانگر که ادعای استقلال داشت و منم منم می‌کرد و خود را از خدا هم طلبکار می‌دید، این فرد موحد همه چیزش را از ربوبیت خدایش می‌بیند و فقط ربّی ربّی می‌گوید و هیچ چیزی – از جمله نفس و هوای نفس خود – را در عرض خدا قرار نمی‌دهد. (المیزان، ج۱۳، ص۳۱۴)

نکته ادبی

در قرآن کریم در بسیاری از اوقات، خود ظاهر و چینش و تلفظ الفاظ هم در رساندن معنا کمک می‌کنند. از معروف‌ترین مثال‌هایش تعبیر «اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْض‏» است که به جای «تَثاقَلْتُمْ»، از تعبیری استفاده شده که خود این لفظ «اِثَّاقَلْتُمْ» از «تَثاقَلْتُمْ» ثقیل‌تر است و معنای «ثقیل شدن آنان»‌را بهتر منتقل می‌کند.‏

به نظر می‌رسد در این آیه هم، خود را ندیدن و صرفا خدا را دیدن، در لفظ نیز رعایت شده است؛ زیرا علاوه بر چهار بار از خدا سخن گفتن (هو، الله، ربی، ربی)، تنها «أنا» (= من) که در متن موجود بوده را هم عملا به محاق برده است:

چنانکه در نکات ترجمه اشاره شد «لكِنَّا» در اصل «لکن أنا» بوده است که با حذف همزه کلمه «أنا» از طرفی، و رواج تعبیر «لكِنَّ» در معنای «لکنْ»، عملا «أنا: من» در تلفظ گویی خود را نشان نمی‌دهد و اگر همان الف انتهایی و یا تفاوت قرائت این کلمه در وقف و وصل نبود، انسان گمان می‌کرد که این همان کلمه «لكِنَّ» (بدون هر گونه ضمیری پس از آن) است که در قرآن کریم هم ۵۳ بار دیگر به همین صورت مشدد و بدون اتصال به ضمیر به کار رفته است.

 

۲) «لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً»

اگر خداوند رب و پروردگار ماست و همه تدبیر ما به دست اوست، پس در تدبیر امور خود نباید هیچ کس را در عرض او دید؛ و کسی که در تدبیر امورش، در قبال خدا، هر قَدَر قدرتی را هم هیچ‌کاره‌ بداند، هیچ مشکل حل‌نشده‌ای پیش روی او نخواهد ماند.

نکته تخصصی انسان‌شناسی و خداشناسی

در روایات متعددی برای رهایی از هر غم و اندوه و سختی‌ای توصیه به گفتن همین عبارات شده است (مثلا حدیث۲). این عبارات همه چیز را از خدا دیدن است و کسی که همه چیز را از خدا ببیند، می‌داند که هیچکس در عرض خدا نیست و هیچ مانعی در برابر خدا نیست (حدیث۳) و کسی که این را باور داشته باشد اگر همه مشکلات عالَم هم بر سرش خراب شده باشد، هیچ غمی برایش نمی‌ماند؛ چرا که همه مشکلات عالَم در برابر قدرت خدا هیچ اندر هیچ‌اند.

 

۳) «لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً»

با اینکه در جمله اول کلمه «ربّی» را آورد چرا در جمله دوم هم این کلمه را تکرار کرد و به گفتن «لا أُشْرِكُ بِهِ أَحَداً» بسنده نکرد؟

الف. آوردن کلمه «ربّی» عملا استدلال چرایی «شرک نورزیدن» را نشان می‌دهد؛ یعنی چون او رب من است، کسی نمی‌تواند به رب خویش شرک بورزد و کسی را شریک در ربوبیت خود قلمداد کند. (المیزان، ج۱۳، ص۳۱۴)

نکته تخصصی انسان‌شناسی و خداشناسی

یکی از براهین معروف در اثبات وحدت خداوند، برهان مبتنی بر وحدت صنع و اتصال تدبیر است (التوحيد (للصدوق)، ص۲۵۰[۱۰]؛ تفسير القمي، ج۲، ص۹۳[۱۱]) بدین بیان که این وحدت و اتصالی که در تمامی مخلوقات و تدبیر آنها مشاهده می‌شود حکایتگر آن است که تدبیر آنها از یک مصدر واحد سرچشمه می‌گیرد. اکنون به نظر می‌رسد درباره توحید در عبادت (پرستشِ تنها و تنها یک خدا) نیز همین برهان، لکن از آن سو، برقرار باشد: اگر من بالوجدان نیازها و ضعف‌هایی در خود می‌یابم که می‌فهمم تدبیرم حقیقتا دست خودم نیست و امورم از جای دیگری تدبیر می‌شود؛ و در عین حال، تدبیری واحد در من برقرار است، پس معلوم می‌شود که تنها و تنها یک نفر ربوبیت مرا عهده‌دار است؛ پس اگر «ربّ»ی دارم، نمی‌توانم برای او شریکی قرار دهم.

ب. در مقابل کسی که مرتب منم منم می‌کند، باید شعار ربّی ربّی سر داد. (تدبر۱)

ج. …

 

۴) «لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً»

شروع این جمله با «لکنّا» (= لکن أنا) حکایتگر آن است که مفاد جملات وی، در تقابل با موضع آن همنشین‌اش است. مفاد این تقابل آن است که الله رب من است و شریکی برای رب خود قرار نمی‌دهم.

اما مگر نه این است که آن هم‌نشنین هم تعبیر «ربی» را به کار برد (یعنی اینکه الله رب من است را قبول داشت)؟ و مگر جمله‌ای که دلالت بر مشرک بودن او داشته باشد بر زبان راند، که این همنشین‌اش می‌گوید «ولی» من مشرک نخواهم شد؟ این تقابل ناشی از چیست؟

الف. او با نوع بیانش مرتکب «شرک خفی» بود و همین مقدار برای مشرک شدن کافی است!

نکته تخصصی دین‌شناسی

شرک بر دو قسم است: شرک جلیّ، یعنی مثلا شخصی رسما بت بپرستد؛ و «شرک خفی» ‌یعنی شخص در ظاهر خداپرست است اما واقعا برای امورد دیگری غیر از خدا – و در عرض خدا – نقش و تاثیری باور دارد. اینکه شخص برای خودش استقلال قائل شود و برای خدا تعیین تکلیف کند نشان می‌دهد که لااقل هوای نفس خود را شریک و در عرض خدا قرار داده است.

ب. او در معاد تردید افکند، و این یعنی گویی همه کارها به دست خدا نیست که اگر وعده داده که قیامت برپا می‌شود حتما بتواند آن را برپا کند!

ج.  هرگونه انکاری در برابر حق و حقیقت، امر دیگری را به عنوان حق، در کنار و شریک حق مطلق قرار دادن است.

د. …

 

[۱] . «لكِنَّا» مذهب الكسائي و الفراء، و المازني أن الأصل «لكن أنا» فألقيت حركة الهمزة على نون لكن، و حذفت الهمزة، و أدغمت النون في النون. و الوقف عليها لكنّا و هي ألف أنا لبيان الحركة، و من العرب من يقول: أنه. قال أبو حاتم فرووا عن عاصم «لكنّنا هو اللّه ربّي» و زعم أن هذا لحن يعني إثبات الألف في الإدراج. قال: و مثله قراءة من قرأ كِتابِيَهْ [الحاقة: ۱۹] فأثبت الهاء في الإدراج. قال أبو إسحاق: إثبات الألف في لكِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّي في الإدراج جيد لأنه قد حذفت الألف من أنا فجاؤوا بها عوضا. قال: و في قراءة أبيّ بن كعب لكن أنا هو اللّه ربّي.

[۲] . قرأ ابن عامر و ابن فليح و البرجمي و يعقوب «لكِنَّا» بإثبات الألف في الوصل و الوقف و قرأ الباقون لكن بحذف الألف في الوصل و قرأ البخاري لورش بالوجهين بالوصل و لا خلاف في إثبات الألف في الوقف إلا قتيبة فإنه قرأ بغير ألف في الوصل و الوقف و في الشواذ قراءة أبي بن كعب و الحسن لكن أنا و قراءة عيسى الثقفي لكن هو الله ربي …

قال الزجاج من قرأ لكن بتشديد النون فهو لكن أنا في الأصل فطرحت الهمزة على النون فتحركت بالفتح فصارت لكنن بنونين مفتوحين فاجتمع الحرفان من جنس واحد فأدغمت النون الأولى في الثانية و حذفت الألف في الوصل لأن ألف أنا تثبت في الوقف و تحذف في الأصل في أجود اللغات نحو أنَ قمت بغير الألف و يجوز أنا قمت بإثبات الألف و هو ضعيف جدا و من قرأ «لكِنَّا» فأثبت الألف في الوصل فإنه على لغة من قال أنا قمت فأثبت الألف قال الشاعر: أنا شيخ العشيرة فاعرفوني             حميدا قد تذريت السناما

إلا أن إثبات الألف في لكنا هو الجيد لأن الهمزة قد حذفت من أنا فصار إثبات الألف عوضا من الهمزة قال أبو علي لا أرى قوله إن إثبات الألف هو الجيد لأنه صار عوضا من الهمزة كما قال لأن هذه الألف تلحق للوقف مثل الهاء في ما هِيَهْ و حِسابِيَهْ و الهاء في مثل هذا الطرف مثل ألف الوصل في ذلك الطرف فكما أن إثبات همزة الوصل في الوصل خطأ كذلك الهاء و الألف في الوصل خطأ فلا يلزم أن يثبت عوض من الهمزة المحذوفة أ لا ترى أن الهمزة في ويلمه قد حذفت حذفا على غير ما يوجبه قياس التخفيف و لا يعوض منها فإن لا يعوض منها في التخفيف القياسي أجدر لأن الهمزة هنا في تقدير الثبات و لو لا ذلك لم يحرك حرف اللين في نحو جيل في جيال و مئونة في مئونة قال و قد تجي‏ء هذه الألف مثبتة في الشعر نحو قول الأعشى:

فكيف أنا و انتحالي القوافي          بعد المشيب كفى ذاك عارا

و قول الآخر: أنا شيخ العشيرة؛ البيت.

و لا يكون ذلك مختارا في القراءة و من قرأ «لكِنَّا» في الوصل فإنه يحتمل أمرين (أحدهما) أن يجعل الضمير المتصل مثل المنفصل الذي هو نحن فيدغم النون من لكن لسكونها في النون من علامة الضمير فيكون على هذا «لكِنَّا» بإثبات الألف وصلا و وقفا لا غير أ لا ترى أن أحدا لا يحذف الألف من نحو فعلنا.

[۳] . البته ضمن توضیح وی اقوال دیگری هم بود که چون قاطع اظهارنظر نکرده بود در متن بیان نشد:

و قرأ الكوفيون و أبو عمرو و ابن كثير و نافع في رواية ورش و قالون لكن بتشديد النون بغير ألف في الوصل و بألف في الوقف و أصله، و لكن أنا نقل حركة الهمزة إلى نون لكن و حذف الهمزة فالتقى مثلان فأدغم أحدهما في الآخر. و قيل: حذف الهمزة من أنا على غير قياس فالتقت نون لكن و هي ساكنة مع نون أنا فأدغمت فيها، و أما في الوقف فإنه أثبت ألف أنا و هو المشهور في الوقف على أنا، و أما في الوصل فالمشهور حذفها و قد أبدلها ألفا في الوقف أبو عمر و في رواية فوقف لكنه ذكره ابن خالويه.

و قال ابن عطية: و روى هارون عن أبي عمر و لكنه هُوَ اللَّهُ رَبِّي بضمير لحق لكن.

و قرأ ابن عامر و نافع في رواية المسيلي و زيد بن عليّ و الحسن و الزهري و أبو بحرية و يعقوب في رواية و أبو عمر و في رواية و كردم و ورش في رواية و أبو جعفر بإثبات الألف وقفا و وصلا، أما في الوقف فظاهر، و أما في الوصل فبنو تميم يثبتونها فيه في الكلام و غيرهم في الاضطرار فجاء على لغة بني تميم.

و عن أبي جعفر حذف الألف وصلا و وقفا و ذلك من رواية الهاشمي، و دل إثباتها في الوصل أيضا على أن أصل ذلك لكن أنا. و قال الزمخشري: و حسن ذلك يعني إثبات الألف في الوصل وقوع الألف عوضا من حذف الهمزة انتهى.

و يدل على ذلك أيضا قراءة فرقة لكننا بحذف الهمزة و تخفيف النونين. و قال أيضا الزمخشري و نحوه يعني و نحو إدغام نون لكن في نون أما بعد حذف الهمزة قول القائل:

و ترمينني بالطرف أي أنت مذنب             و تقلينني لكن إياك لا أقلي‏

أي لكن أنا لا أقليك انتهى. و لا يتعين ما قاله في البيت لجواز أن يكون التقدير لكنني فحذف اسم لكن و ذكروا أن حذفه فصيح إذا دل عليه الكلام، و أنشدوا على ذلك قول الشاعر:

فلو كنت ضبيا عرفت قرابتي             و لكن زنجي عظيم المشافر

أي و لكنك زنجي، و أجاز أبو علي أن تكون لكن لحقتها نون الجماعة التي في خرجنا و ضربنا و وقع الإدغام لاجتماع المثلين ثم وحد في رَبِّي على المعنى، و لو اتبع اللفظ لقال ربنا انتهى. و هو تأويل بعيد.

و قال ابن عطية: و يتوجه في لكنا أن تكون المشهورة من أخوات إن المعنى لكن قولي هُوَ اللَّهُ رَبِّي إلّا أني لا أعرف من يقرأ بها وصلا و وقفا انتهى.

و ذكر أبو القاسم يوسف بن عليّ بن جبارة الهذلي في كتاب الكامل في القراءات من تأليفه ما نصه: يحذفها في الحالين يعني الألف في الحالين يعني الوصل و الوقف حمصي و ابن عتبة و قتيبة غير الثقفي، و يونس عن أبي عمر و يعني بحمصي ابن أبي عبلة و أبا حيوة و أبا بحرية. و قرأ أبيّ و الحسن لكن أنا هُوَ اللَّهُ على الانفصال، و فكه من الإدغام و تحقيق الهمز، و حكاها ابن عطية عن ابن مسعود. و قرأ عيسى الثقفي لكن هو اللّه بغير أنا، و حكاها ابن خالويه عن ابن مسعود، و حكاها الأهوازي عن الحسن. فأما من أثبت هُوَ فإنه ضمير الأمر و الشأن، و ثم قول محذوف أي لكن أنا أقول هُوَ اللَّهُ رَبِّي و يجوز أن يعود على الذي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ، أي أنا أقول: هُوَ أي خالقك اللَّهُ رَبِّي و رَبِّي نعت أو عطف بيان أو بدل، و يجوز أن لا يقدر. أقول محذوفة فيكون أنا مبتدأ، و هُوَ ضمير الشأن مبتدأ ثان و اللَّهُ مبتدأ ثالث، و رَبِّي خبره و الثالث و خبره خبر عن الثاني، و الثاني و خبره خبر عن أنا، و العائد عليه هو الياء في رَبِّي، و صار التركيب نظير هند هو زيد ضاربها. و على رواية هارون يجوز أن يكون هو توكيد الضمير النصب في لكنه العائد على الذي خلقك، و يجوز أن يكون فصلا لوقوعه بين معرفين، و لا يجوز أن يكون ضمير شأن لأنه لا عائد على اسم لكن من الجملة الواقعة خبرا.

[۴] . این روایات هم به مضمون فوق نزدیک است:

عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِمَا يَكُونُ بِهِ خَيْرُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ إِذَا كُرِبْتُمْ وَ اغْتَمَمْتُمْ دَعَوْتُمُ اللَّهَ بِهِ فَفَرَّجَ عَنْكُمْ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ رَبُّنَا لَا نُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً ثُمَّ ادْعُوا بِمَا بَدَا لَكُم‏ (المحاسن، ج‏۱، ص۳۲)

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي ع أَسْأَلُهُ أَنْ يُعَلِّمَنِي دُعَاءً فَكَتَبَ إِلَيَّ تَقُولُ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَيْتَ- اللَّهُ اللَّهُ اللَّهُ رَبِّيَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً وَ إِنْ زِدْتَ عَلَى ذَلِكَ فَهُوَ خَيْرٌ ثُمَّ تَدْعُو بِمَا بَدَا لَكَ فِي حَاجَتِكَ فَهُوَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاء (الكافي، ج‏۲، ص۵۳۴)

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ ثَابِتٍ عَنْ أَسْمَاءَ قَالَتْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَصَابَهُ هَمٌّ أَوْ غَمٌّ أَوْ كَرْبٌ أَوْ بَلَاءٌ أَوْ لَاوَاءٌ فَلْيَقُلِ اللَّهُ رَبِّي وَ لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ. (الكافي، ج‏۲، ص۵۵۶)

[۵] . إِنَّ أَخَوَيْكَ فِي الدِّينِ وَ ابْنَيْ عَمِّكَ فِي الْقَرَابَةِ يُنَاشِدَانِكَ الْقَطِيعَةَ وَ يَقُولَانِ لَكَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّا تَرَكْنَا النَّاسَ لَكَ وَ خَالَفْنَا عَشَائِرَنَا فِيكَ- مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً ص فَلَمَّا نِلْتَ أَدْنَى مَنَالٍ ضَيَّعْتَ حُرْمَتَنَا وَ قَطَعْتَ رَجَاءَنَا- ثُمَّ قَدْ رَأَيْتَ أَفْعَالَنَا فِيكَ وَ قُدْرَتَنَا عَلَى النَّأْيِ عَنْكَ وَ سَعَةَ الْبِلَادِ دُونَكَ

[۶] . وَ قَدْ بَلَغَنَا عَنْكَ انْتِهَاكٌ لَنَا وَ دُعَاءٌ عَلَيْنَا فَمَا الَّذِي يَحْمِلُكَ عَلَى ذَلِكَ فَقَدْ كُنَّا نَرَى أَنَّكَ أَشْجَعُ فُرْسَانِ الْعَرَبِ أَ تَتَّخِذُ اللَّعْنَ لَنَا دِيناً وَ تَرَى أَنَّ ذَلِكَ يَكْسِرُنَا عَنْكَ

[۷] . وَ أَشَارَ لَهُ إِلَى مَجْلِسٍ قَرِيبٍ مِنْهُ فَقَالَ مَا أَوْسَعَ الْمَكَانَ أُرِيدُ أَنْ أُؤَدِّيَ إِلَيْكَ رِسَالَةً قَالَ بَلْ تَطْعَمُ وَ تَشْرَبُ وَ تَحُلُّ ثِيَابَكَ وَ تَدَّهِنُ ثُمَّ تُؤَدِّي رِسَالَتَكَ قُمْ يَا قَنْبَرُ فَأَنْزِلْهُ قَالَ مَا بِي إِلَى شَيْ‏ءٍ مِمَّا ذَكَرْتَ حَاجَةٌ قَالَ فَأَخْلُو بِكَ قَالَ كُلُّ سِرٍّ لِي عَلَانِيَةٌ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ الَّذِي هُوَ أَقْرَبُ إِلَيْكَ مِنْ نَفْسِكَ الْحَائِلِ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ قَلْبِكَ الَّذِي يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ أَ تَقَدَّمَ إِلَيْكَ الزُّبَيْرُ بِمَا عَرَضْتُ عَلَيْكَ قَالَ اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ لَوْ كَتَمْتَ بَعْدَ مَا سَأَلْتُكَ- مَا ارْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَأَنْشُدُكَ اللَّهَ هَلْ عَلَّمَكَ كَلَاماً تَقُولُهُ إِذَا أَتَيْتَنِي قَالَ اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ عَلِيٌّ ع- آيَةَ السُّخْرَةِ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَاقْرَأْهَا فَقَرَأَهَا وَ جَعَلَ عَلِيٌّ ع يُكَرِّرُهَا وَ يُرَدِّدُهَا وَ يَفْتَحُ عَلَيْهِ إِذَا أَخْطَأَ حَتَّى إِذَا قَرَأَهَا سَبْعِينَ مَرَّةً قَالَ الرَّجُلُ مَا يَرَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَمْرَهُ بِتَرَدُّدِهَا سَبْعِينَ مَرَّةً ثُمَّ قَالَ لَهُ أَ تَجِدُ قَلْبَكَ اطْمَأَنَّ قَالَ إِي وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ

[۸] .  زَعَمْتُمَا أَنَّكُمَا أَخَوَايَ فِي الدِّينِ وَ ابْنَا عَمِّي فِي النَّسَبِ فَأَمَّا النَّسَبُ فَلَا أُنْكِرُهُ وَ إِنْ كَانَ النَّسَبُ مَقْطُوعاً إِلَّا مَا وَصَلَهُ اللَّهُ بِالْإِسْلَامِ وَ أَمَّا قَوْلُكُمَا إِنَّكُمَا أَخَوَايَ فِي الدِّينِ فَإِنْ كُنْتُمَا صَادِقَيْنِ فَقَدْ فَارَقْتُمَا كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عَصَيْتُمَا أَمْرَهُ بِأَفْعَالِكُمَا فِي أَخِيكُمَا فِي الدِّينِ وَ إِلَّا فَقَدْ كَذَبْتُمَا وَ افْتَرَيْتُمَا بِادِّعَائِكُمَا أَنَّكُمَا أَخَوَايَ فِي الدِّينِ وَ أَمَّا مُفَارَقَتُكُمَا النَّاسَ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ مُحَمَّداً ص فَإِنْ كُنْتُمَا فَارَقْتُمَاهُمْ بِحَقٍّ فَقَدْ نَقَضْتُمَا ذَلِكَ الْحَقَّ بِفِرَاقِكُمَا إِيَّايَ أَخِيراً وَ إِنْ فَارَقْتُمَاهُمْ بِبَاطِلٍ فَقَدْ وَقَعَ إِثْمُ ذَلِكَ الْبَاطِلِ عَلَيْكُمَا مَعَ الْحَدَثِ الَّذِي أَحْدَثْتُمَا مَعَ أَنَّ صَفْقَتَكُمَا بِمُفَارَقَتِكُمَا النَّاسَ لَمْ تَكُنْ‏ إِلَّا لِطَمَعِ الدُّنْيَا زَعَمْتُمَا وَ ذَلِكَ قَوْلُكُمَا فَقَطَعْتَ رَجَاءَنَا لَا تَعِيبَانِ بِحَمْدِ اللَّهِ مِنْ دِينِي شَيْئاً

[۹] . وَ أَمَّا قَوْلُكُمَا إِنِّي أَشْجَعُ فُرْسَانِ الْعَرَبِ وَ هَرْبُكُمَا مِنْ لَعْنِي وَ دُعَائِي فَإِنَّ لِكُلِّ مَوْقِفٍ عَمَلًا إِذَا اخْتَلَفَتِ الْأَسِنَّةُ وَ مَاجَتْ لُبُودُ الْخَيْلِ وَ مَلَأَ سَحْرَاكُمَا أَجْوَافَكُمَا فَثَمَّ يَكْفِينِيَ اللَّهُ بِكَمَالِ الْقَلْبِ وَ أَمَّا إِذَا أَبَيْتُمَا بِأَنِّي أَدْعُو اللَّهَ فَلَا تَجْزَعَا مِنْ أَنْ يَدْعُوَ عَلَيْكُمَا رَجُلٌ سَاحِرٌ مِنْ قَوْمٍ سَحَرَةٍ زَعَمْتُمَا اللَّهُمَّ أَقْعِصِ الزُّبَيْرَ بِشَرِّ قِتْلَةٍ وَ اسْفِكْ دَمَهُ عَلَى ضَلَالَةٍ وَ عَرِّفْ طَلْحَةَ الْمَذَلَّةَ وَ ادَّخِرْ لَهُمَا فِي الْآخِرَةِ شَرّاً مِنْ ذَلِكَ إِنْ كَانَا ظَلَمَانِي وَ افْتَرَيَا عَلَيَّ وَ كَتَمَا شَهَادَتَهُمَا وَ عَصَيَاكَ وَ عَصَيَا رَسُولَكَ فِيَّ قُلْ آمِينَ قَالَ خِدَاشٌ آمِينَ ثُمَّ قَالَ خِدَاشٌ لِنَفْسِهِ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ لِحْيَةً قَطُّ أَبْيَنَ خَطَأً مِنْكَ حَامِلَ حُجَّةٍ يَنْقُضُ بَعْضُهَا بَعْضاً لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهَا مِسَاكاً أَنَا أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمَا قَالَ عَلِيٌّ ع ارْجِعْ إِلَيْهِمَا وَ أَعْلِمْهُمَا مَا قُلْتُ قَالَ لَا وَ اللَّهِ حَتَّى تَسْأَلَ اللَّهَ أَنْ يَرُدَّنِي إِلَيْكَ عَاجِلًا وَ أَنْ يُوَفِّقَنِي لِرِضَاهُ فِيكَ فَفَعَلَ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنِ انْصَرَفَ وَ قُتِلَ مَعَهُ يَوْمَ الْجَمَلِ رَحِمَهُ اللَّهُ.

[۱۰] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا الدَّلِيلُ عَلَى أَنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ قَالَ اتِّصَالُ التَّدْبِيرِ وَ تَمَامُ الصُّنْعِ كَمَا قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا.

[۱۱] . فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع‏ … ثُمَّ رَدَّ عَلَى الثَّنَوِيَّةِ الَّذِينَ قَالُوا بِإِلَهَيْنِ فَقَالَ‏ مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ‏  قَالَ لَوْ كَانَ إِلَهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَمَا زَعَمْتُمْ لَكَانَا يَخْتَلِفَانِ فَيَخْلُقُ هَذَا وَ لَا يَخْلُقُ هَذَا وَ يُرِيدُ هَذَا وَ لَا يُرِيدُ هَذَا وَ لَطَلَبَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمُ الْغَلَبَةَ  وَ إِذَا أَرَادَ أَحَدُهُمَا خَلْقَ إِنْسَانٍ وَ أَرَادَ الْآخَرُ خَلْقَ بَهِيمَةٍ فَيَكُونُ إِنْسَاناً وَ بَهِيمَةً فِي حَالَةٍ وَاحِدَةٍ وَ هُوَ مُحَالٌ‏  فَلَمَّا بَطَلَ هَذَا ثَبَتَ التَّدْبِيرُ وَ الصُّنْعُ‏ لِوَاحِدٍ وَ دَلَّ أَيْضاً التَّدْبِيرُ وَ ثَبَاتُهُ وَ قِوَامُ بَعْضِهِ بِبَعْضٍ عَلَى أَنَّ الصَّانِعَ وَاحِدٌ جَلَّ جَلَالُه‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*