۵۸۷) فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً

ترجمه

پس شاید که می‌خواهی خودت را هلاک کنی در پی کار آنها اگر که به این گفتار ایمان نیاورند از تأسف.

نکات ترجمه

باخِعٌ

«البِخاع‏» نام رگ و ریشه‌ای است در استخوان‌های پشت آدمی [= ستون فقرات] که غیر از نخاع است و به همین مناسبت که قطع کردن آن منجر به مرگ آدمی می‌شود، ماده «بخع» را به معنای «کُشتنی که از روی قهر و غلبه باشد» دانسته‌اند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۲۰۷) و تعبیر «بخع نفسه» به معنای آن است که از شدت به وجد آمدن (به خاطر غم و غصه ویا غیظ و غضب) خودش را به کشتن داد (کتاب العین، ج۱، ص۱۲۳؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۱۰)

این ماده در قرآن کریم تنها دوبار و با همین تعبیر «لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» به کار رفته است (مورد دیگر: ‌شعراء/۳)

آثارِهِمْ

ماده «أثر» در اصل به معنای آن باقی مانده و ردپایی است که از چیزی باقی بماند و دیده شود (كتاب العين، ج‏۸، ص۲۳۷) و به تعبیر دیگر، اثر هر شی‌ای، آن چیزی است که دلالت کننده بر آن شیء است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۲؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۳۲)

«آثار» جمعِ «أثر» است و به اموری که از چیزی باقی بماند آثار آن گویند (فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ‏؛ روم/۵۰) و به همین مناسبت به پیروی از راه و مسیری که گذشتگان بر آن مسیر بوده‌اند، «بر آثار آنان بودن» گویند (فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ‏، صافات/۷۰؛ هُمْ أُولاءِ عَلى‏ أَثَرِي‏، طه/۸۴). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۲)

«أَثَرْتُ العلم» به معنای روایت کردن آن است و  «أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ‏» (أحقاف/۴) آن علمی است که روایت یا نوشته شده و اثرش باقی مانده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۲)

«أثَر» به صورت استعاره‌ای برای «فضل و برتری» به کار رفته است و از این جهت است که «إِيثَارُ» به معنای «برتری دادن» استعمال شده است (وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏، حشر/۹؛ تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا، يوسف/۹۱؛ بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا، أعلى/۱۶). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۲)[۱]

ماده «اثر» و مشتقات آن جمعاً ۲۱ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْحَديثِ

درباره ماده «حدث» در جلسه ۱۶۸ توضیح داده شد که این ماده در اصل به معنای «بودن چیزی بعد از اینکه قبلا نبوده» (پدید آمدن) می‌باشد و «حدیث» به معنای «کلام» و سخن و گفتار به کار می‌رود، چرا که در سخن گفتن دائما مطلبی بعد از مطلب دیگر پدید می‌آید.

http://yekaye.ir/an-nisa-4-87/

«أَسَفاً»

اغلب مفسران «أَسَفاً» را مفعول لاجله یا حال برای «باخع …» ‌دانسته‌اند (مثلا:‌ البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۴۰)

«مفعول لاجله» چنین می‌شود: برای تاسفی که به خاطر آنها می‌خوری شاید خودت را به کشتن دهی.

«حال» چنین می‌شود: در حالی که غصه آنها را داری، نزدیک است خودت را به کشتن بدهی.

اختلاف قرائت[۲]

حدیث

۱) از امام باقر ع در توضیح این آیه روایت شده است:

«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ: شاید که می‌خواهی خودت را هلاک کنی» یعنی خودت را به کشتن بدهی «عَلَى آثَارِهِمْ: در پی کارهای آنها» و «أَسَفاً» یعنی به خاطر حزن (غم و غصه)

تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۱

وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ» يَقُولُ قَاتِلٌ نَفْسَكَ «عَلَى آثَارِهِمْ» وَ أَمَّا «أَسَفاً» يَقُولُ حُزْنا.[۳]

 

 

۲) امیرالمومنین ع در خطبه‌ای در وصف پیامبر اکرم ص فرمودند:

او را برگزيد از شجره پیامبران، و از چراغدانى پر نور، از خاندانى بلندمرتبه، و از سرزمين بطحاء [= مکه]، از چراغ‌هاى ظلمت و چشمه‏هاى حكمت؛

… طبیبی بود كه او به دنبال بیماران این سو و آن سو می‌رفت، و مرهم‌هایش حکیمانه و داغ نهادن‌هایش سوزان بود، آن را به هنگام حاجت بر دل‌هاى کور و گوش‌های ناشنوا و زبان‌های گنگ می‌نهاد؛ و با داروهای خود به دنبال [علاج] عرصه‌های غفلت و کویر‌های حیرت می‌رفت.

نهج البلاغه، خطبه۱۰۸

مِنْهَا فِي ذِكْرِ النَّبِيِّ ص

اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ مِشْكَاةِ الضِّيَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْيَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِيحِ الظُّلْمَةِ وَ يَنَابِيعِ الْحِكْمَةِ … طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ.

 

۳) از امیرالمومنین ع درباره پیامبر ص روایت شده است:

از جانب پروردگارش ابلاغ کرد تا حدی که عذری باقی نماند؛ و با هشداردادن برای امتش خیرخواهی کرد؛ و با مژدگانی دادن به بهشت دعوت نمود.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص۱۰۹

وَ قَالَ ع عِنْدَ ذِكْرِ النَّبِيِّ بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً.

تدبر

۱) «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ»

این تعبیر نهايت دلسوزى پيامبر را مى‏رساند. گويا پيامبر به شخصى تشبيه شده كه مى‏بيند عزيزترين افرادش از او جدا مى‏شوند و او با حسرت از پشت سرشان به آنان نگاه مى‏كند. (تفسير نور، ج‏۷، ص۱۴۱)

 

۲) «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً»

دلسوزى و تأسّف بر گمراهى ديگران يك ارزش است و پيامبر دلسوزترين افراد است. (تفسير نور، ج‏۷، ص۱۴۱)

در واقع، ایشان به قدری نسبت به همه انسانها دلسوز است و به قدری دغدغه هدایت انسانها را دارد و به قدری تمام زندگی خود را وقف هدایت دیگران کرده، که خداوند به او هشدار می‌دهد که مگر می‌خواهی خودت را بکشی که این اندازه غصه آنها را می‌خوری؟

نکته تخصصی انسان‌شناسی

درد دیگران داشتن یکی از علائم انسانیت است و کسی که از محنت دیگران بی‌غم است نشاید که نامش نهند آدمی.

با این حال، این درد دیگران داشتن هم اقسام و مراتبی دارد.

خیلی اوقات ما برای گرسنگی انسانها، مظلومانه کشته شدن آنها، و در یک کلام لطمات جانی و مالی شدیدی که به آنها وارد می‌شود دلمان به درد می‌آید و البته این چیز خوبی است، تا جایی که امیرالمومنین ع وقتی عده‌ای از دشمنان به منطقه تحت حکومت ایشان یورش بردند و خلخال از پای زن یهودی درآوردند و کسی به دفاع برنخاست، فرمودند اگر کسی از این غم بمیرد رواست. در عین حال، با اینکه چنین چیزی رواست اما قرآن کریم، که در دو جا از اینکه پیامبر ص از شدت غم و غصه دیگران گویی می‌خواهد بمیرد، سخن گفته (مورد دیگر در آیه۳ شعراء)، در هر دو جا مساله اصلی را هدایت نشدن انسانها معرفی کرده، نه مسائل مادی. پیامبر اکرم ص برترین انسانی است که خداوند آفریده است. و این غم او، در درجه اول، غم هدایت آنهاست تا گرسنگی آنها و اموری از این دست.

در واقع، اینکه به جان و مال انسانها تعرض شود بسیار دردآور است؛ اما آنچه بمراتب دردناک‌تر است، ایمان نیاوردن آنهاست؛ و این مرضی است که طبیب واقعی (حدیث۲) خطر آن را از هر آسیب دیگری بیشتر می‌داند؛ همان طور که خطر بیماری سرطانی بدون درد را، که بسیار خطرناکتر است، یک پزشک حاذق می‌فهمد، نه شخصی که تا دردش نیاید بیماری را منکر است.

تاملی با خویش

آیا درد دیگران را داریم یا فقط در فکر خویشیم؟

و اگر درد دیگران را داریم، چه اندازه درد گرسنگی و مظلومیت دنیوی و … آنها را داریم و چه اندازه غم محرومیت آنها [و خودمان] از هدایت را؟

اگر غم جان و نان مردم برایمان بیش از غم باور و ایمان مردم است، آیا نباید در اولویت‌سنجی خود تجدید نظر کنیم؟

 

۳) «باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً»

«أَسَفاً» را غالبا مربوط به «باخع …» ‌دانسته‌اند؛ یعنی از شدت تاسف چیزی نمانده که خودت را به کشتن بدهی. مقصود از «علی آثارهم: بر آثار آنان» یعنی:

الف. در قبال کارهای بدی که آنها انجام می‌دهند و در مقابل دعوت تو دائما بهانه‌جویی می‌کنند. (مجمع‌البیان، ج۶، ص۶۹۴)

ب. عبارت «إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ» توضیح آن است؛ یعنی برای همین ایمان نیاوردن و رویگردان شدن آنها از قرآنی که تو برایشان آورده‌ای. (مجمع‌البیان، ج۶، ص۶۹۴؛ المیزان، ج۱۳، ص۲۴۰)

ج. برای بعد از مرگشان [و در امان ماندن آنها از عذاب] (مجمع‌البیان، ج۶، ص۶۹۴)

د. برای اینکه کارهای آنان اصلاح شود؛ یعنی می‌خواهد بفرماید «رهبر بايد در فكر اصلاح عقايد و اعمال مردم و پيگير آن باشد.» (تفسير نور، ج‏۷، ص۱۴۱)

ه. …

 

۴) «إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ»

اغلب مفسران منظور از «بِهذَا الْحَديثِ: را

الف. قرآن کریم

دانسته‌اند و آیه «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهاً» (زمر/۲۳) که کلمه «احسن الحدیث» در مورد قرآن به کار رفته است نیز موید این برداشت است. اما «حدیث» در قرآن کریم در مورد هر گونه گفتار و حکایتی نیز به کار رفته است؛ و بر این اساس، ممکن است اشاره این آیه:

ب. به همین مطلبی باشد که در دو آیه قبل مورد مذمت قرار گرفت؛ یعنی ایمان نمی‌آورند به اینکه باور به فرزند گرفتن برای خدا خیلی باور مهلکی است (بویژه اگر فرزند را به معنای تشریفاتی‌اش در نظر بگیریم که خود را عزیزکرده خدا قلمداد می کردند)

ج. به مفاد آیه قبل باشد؛ یعنی اینکه سخن از روی علم نباید زد و چنان سخنی کلام گزافی است که انسان را به وادی دروغ می‌کشاند.

د. …

 


[۱] . در تفاوت «أثر» با «علامت» هم گفته‌اند که «أثر» بعد از شیء است اما علامت قبل از شیء‌است (مثلا می‌گویند این ابرها علامت باران است؛ اما خیس شدن زمین اثر باران است) (الفروق فى اللغة، ص۶۲)

[۲] . باخِعٌ نَفْسَكَ / باخِعُ نَفْسِكَ

و قرى‏ء باخِعُ نَفْسِكَ بالإضافة. و قرأ الجمهور: باخِعٌ بالتنوين نَفْسَكَ بالنصب. قال الزمخشري: على الأصل يعني إن اسم الفاعل إذا استوفي شروط العلم فالأصل أن يعمل، و قد أشار إلى ذلك سيبويه في كتابه. و قال الكسائي: العمل و الإضافة سواء، و قد ذهبنا إلى أن الإضافة أحسن من العمل بما قررناه في ما وضعنا في علم النحو. (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۳۹)

إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا / أَنْ لَمْ يُؤْمِنُوا

و قرئ «أن» بالفتح على لأن فلا يجوز إعمال باخِعٌ إلا إذا جعل حكاية حال ماضية (أنوار التنزيل، ج‏۳، ص۲۷۳)

إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا / إِنْ لَمْ يُؤْمَنُوا

و قرى‏ء: إِنْ لَمْ يُؤْمنُوا بكسر الميم و فتحها فمن كسر فقال الزمخشري: هو يعني اسم الفاعل للإستقبال، و من فتح فللمضي يعني حالة الإضافة، أي لأن لَمْ يُؤْمَنُوا (البحر المحيط، ج‏۷، ص۱۳۹)

[۳] . در مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۲، ص۳۴۲ و نیز در تسلية المجالس و زينة المجالس (حسینی موسوی، قرن۱۰)، ج‏۱، ص۳۵۸ از تفسیر عیاشی چنین حدیثی هم درباره این آیه نقل شده است:

الْعَيَّاشِيُّ بِإِسْنَادِهِ إِلَى الصَّادِقِ ع فِي خَبَرٍ قَالَ النَّبِيُّ ص يَا عَلِيُّ إِنِّي سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ يُوَالِيَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يُؤَاخِيَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ فَفَعَلَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يَجْعَلَكَ وَصِيِّي فَفَعَلَ فَقَالَ رَجُلٌ لَصَاعٌ مِنْ تَمْرٍ فِي شَنٍّ بَالٍ خَيْرٌ مِمَّا سَأَلَ مُحَمَّدٌ رَبَّهُ هَلَّا سَأَلَ مَلَكاً يَعْضُدُهُ عَلَى عَدُوِّهِ أَوْ كَنْزاً يَسْتَغْنِي بِهِ عَلَى فَاقَتِهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ الْآيَةَ وَ فِي رِوَايَةٍ أَصَابَ لِقَائِلِهِ عِلَّةٌ.

اما در متن تفسير العياشي، ج‏۲، ص۱۴۲ که اینک به چاپ رسیده این حدیث با آیه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ» آمده است و در تفاسیر برهان (ج۳، ص۸۵) و صافی (ج۲، ص۴۳۵) و در بحارالانوار (ج۳۶، ص۱۰۰) هم از عیاشی همین را نقل کرده‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*