۹۶۹) لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ

۱-۲ رجب ۱۴۴۱

ترجمه

در وقوعش دروغی [در کار] نیست.

اختلاف قرائت

كاذِبَةٌ / كاذِبَةً

کلمه «كاذِبَة» را عموما به صورت منصوب (اسم لیس) قرائت کرده‌اند؛ که در این صورت «لوقعتها»‌ می‌تواند خبر لیس باشد و نیز می‌تواند متعلق به کاذبة باشد؛

اما در یکی از قرائات اربعة عشر (یزیدی) به صورت منصوب (کاذبةً) قرائت شده است؛ که برخی در تحلیلش «ل» ‌در لوقعتها را زایده دانسته‌اند و لذا وقعتها را اسم لیس، و کاذبة را خبر لیس معرفی کرده‌اند. (معجم القرائات، ج۹، ص۲۸۹[۱])

نکات ادبی

لِوَقْعَتِها = لِـ + وَقْعَة + ها

حرف «لـ» در اینجا می‌تواند لام تعلیل (لأجل) یا لام تعدیه (علامت مفعول) و یا لام در معنای «فی» (شبیه: قَدَّمْتُ لِحَياتِي؛ فجر/۲۴) (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۳۸۵-۳۸۶؛ تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۲-۱۳) ویا «لام توقیت» (شبیه: أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ، إسراء/۷۸؛ یا فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ، طلاق/۱) که به معنای «عند» است) (التحرير و التنوير، ج‏۲۷، ص۲۶۱) باشد؛ که تفصیل این در قسمت تدبر خواهد آمد.

درباره «وقعة» و ماده «وقع» نیز در جلسه قبل توضیح داده شد.

ضمیر «ها» نیز به «الواقعة» برمی‌گردد.

كاذِبَةٌ

درباره ماده «کذب»[۲] اغلب به همین بسنده کرده‌اند که اصل این ماده نقطه مقابل «صدق» است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۱۶۷) و آن چیزی است که حقیقت و واقعیت نداشته باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۳۴) و «کِذب:» به معنای خبر دادن از چیری برخلاف واقع است، اعم از اینکه عامدانه یا از روی اشتباه باشد (المصباح المنير، ج‏۲، ص۵۲۹). اما برخی توضیح داده‌اند که اصل این ماده به معنای کم گذاشتن در کار است چنانکه به کسی که در جنگ موضعی را که داشته رها می‌کند می گویند «کذب عن قرنه» (الفروق في اللغة، ص۳۷[۳]) و به تعبیر دیگر، اصل این ماده دلالت دارد بر نقص در حدت و شدتی که در چیزی جاری است و یا لااقل مورد انتظار است، و به این جهت به سخن دروغ کذب گویند چون آنچه از کلام انتظار می‌رود بیان حقیقتی است که شخص در دل دارد؛ و دروغ، نقص و بلکه فقدان در چیزی است که از کلام انتظار می‌رود. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۸۷۹) و موید این معنا هم آن است که در خصوص «صدق» که نقطه مقابل آن است قبلا (در جلسه ۹۲۹ http://yekaye.ir/an-nesa-4-4/) بیان شد که اصل ماده «صدق» دلالت دارد بر قوتی در چیزی از حیث سخن یا غیر آن؛ و «صِدق» در مقابل «کذب» را بدین جهت چنین نامیده‌اند که دارای قوتی فی نفسه است برخلاف کذب که هیچ قوتی ندارد و باطل محض است؛ و بر همین اساس است که برای شیء صُلب و محکم، تعبیر «شى‏ءٌ صَدْق» به کار می‌برند. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۳۹)

در هر صورت «کَذِب» (َ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ؛ آل عمران/۷۵) نیز همانند «کِذب» به معنای «دروغ» و امری است که برای ابراز خلاف واقع به کار گرفته شده و اعم از آن که:

– سخن باشد (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً؛ کهف/۵)

– یا یک عمل و شیء خارجی (وَ جاؤُوا عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ‏؛ یوسف/۱۸)؛

– و حتی در جایی که خود سخن صحیح است اما اعتقادات با این سخن همراه نیست باز تعبیر «کذب» به کار می‌رود: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ» (منافقون/۱)

– و گاه «کذب» و «کاذب» بودن، به خود فعل (نه فاعل آن) نسبت داده می‌شود، چنانکه یکی از احتمالات معنای آیه «ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ» (علق/۱۶) این است که کاذبة را صفت خود ناصیه بدانیم، کنایه از اینکه دروغگویی در پیشانی‌اش نمایان است [حالت دیگر که بسیاری بدان سمت رفته‌اند این است که چیزی در تقدیر بوده است؛ مثلا: «ناصیةٌ صاحبها کاذبةٌ: پیشانی کسی که صاحب این پیشانی دروغگو است»؛ لسان العرب، ج‏۱، ص۷۰۶[۴]] و یا معنای آیه «لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ» (واقعة/۲) را این بدانیم که این واقعه، فعلة کاذبة نیست. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۴) و البته بسیاری از اهل لغت مانند زجاج و فراء ‌بر این باورند که «کاذبة» در این آیه، نه اسم فاعل، بلکه مصدر است، شبیه عافیت و عاقبت، و اینها اسمائی هستند که در جای مصدر می‌نشینند، چنانکه در مورد «باقیة» هم کاملا در معنای «بقاء»‌به کار رفته است: «فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ» (حاقه/۸) و معنایش این است که برای وقوع قیامت هیچ دروغی در کار نیست و قابل تخطی نیست و به تعبیر دیگر قیامت امری است که هیچ چیزی نمی تواند آن را رد کند، چنانکه می‌گویند «حَمَلَ فما كَذَبَ» (یعنی آن را بر دوش کشید و تخطی نکرد) (به نقل از لسان العرب، ج‏۱، ص۷۰۶[۵]؛ و نیز مجمع البحرين، ج‏۲، ص۱۵۷) (درباره «کاذبة» در این آیه در قسمت تدبر توضیحات بیشتری خواهد آمد.

همانند آنچه قبلا درباره فعل «صَدَقَ» گفته شد، فعل «کَذَبَ» نیز هم به صورت لازم، هم متعدی یک مفعولی، و هم متعدی دومفعولی به کار می‌رود:

وقتی فقط خود فعل دروغ گفتن مد نظر باشد به صورت لازم به کار می‌رود (وَ إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ، یوسف/۲۷؛ وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ؛ یس/۱۵؛ َ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ، بقره/۱۰) چنانکه می‌گویند فلانی کاذب است: «أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ» (نحل/۱۰۵) «وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ» (غافر/۲۸) [و ظاهرا وقتی با حرف «علی» می‌آید هم به همین حالت ملحق می‌شود: «انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ» (انعام/۲۴)، «هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلى‏ رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمينَ» (هود/۱۸) ، «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ» (زمر/۶۰)]

اما وقتی به مقول قول (= سخنی که گفته شده) ویا مخاطب (کس ویا چیزی که کذب درباره اوست) توجه شود به صورت فعل متعدی یک مفعولی به کار می‌رود: «ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا» (یوسف/۱۱۰) «ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ» (هود/۶۵)

و وقتی که هم به مخاطب و هم بدانچه کذب ناظر به آن است توجه شود به صورت متعدی دومفعولی به کار می‌رود «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى»‏ (نجم/۱۱) که در اینجا کلمه «أحداً» یا «نفسَه» در تقدیر است [یعنی دل در خصوص آنچه دید به کسی یا به خودش دروغ نگفت] (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۳۵[۶])

و البته در صورتی که به باب افعال یا تفعیل هم برود متعدی با یک مفعول خواهد شد، اما معنایش متفاوت است؛

وقتی به باب تفعیل می‌رود (کذّب، یُکَذّب، تکذیب) به معنای «نسبت دروغ دادن» به کسی یا به محتوایی به کار می‌رود، خواه آن شخص یا محتوا واقعا صادق باشد، یا کاذب (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۴)؛ که در این صورت، ظاهرا اگر امر مورد تکذیب انسان باشد بدون حرف اضافه می‌آید (فَكَذَّبُوهُ، اعراف/۶۴؛ فَكَذَّبُوهُما، مومنون/۴۸ و یس/۱۴؛ وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ، حجر/۸۰) و اگر مطلب یا یک حقیقتی باشد نه شخص، با حرف اضافه «بـ» می‌آید (كَذَّبُوا بِآياتِنا، بقره/۳۹؛ كَلاَّ بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ، انفطار/۹؛ ثُمَّ يُقالُ هذَا الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ، مطففین/۱۷؛ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً، فرقان/۱۱؛ وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنى، ‏لیل/۹؛ كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ، حاقه/۴؛ قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّه، انعام/۳۱ و یونس/۴۵؛ بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ، یونس/۳۹؛ بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ، ق/۵) و البته گاه می‌شود که برای تکذیب شخص از حرف اضافه «بـ» استفاده شود: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ … كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ» (قمر/۲۳ و ۳۳) و البته این باء همواره باء تعدیه نیست، بلکه گاه باء سببیت است، مثلا: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها» (شمس/۱۱) «فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ» (فرقان/۱۹)؛ و بسیار می‌شود که مفعول آن حذف می‌شود (وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ، واقعه/۸۲؛ وَ لَقَدْ أَرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبى، ‏طه/۵۶) و اسم فاعل آن «مُکَذِّب» می‌شود (ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ، واقعه/۵۱؛ ِ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ، آل‌عمران/۱۳۷؛ فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبينَ، قلم/۸؛ فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ، طور/۱۱). جالب توجه این است آنچه در قرآن از این باب آمده است همگی در مورد تکذیب کردنِ شخص یا محتوای صادق است: «كَذَّبُوا بِآياتِنا» (آل عمران/۱۱)، «رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ» (المؤمنون/۲۶)، «بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِ»‏ (ق/۵)، «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا» (القمر/۹)، «كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ» (الحاقة/۴)، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ»‏ (الحج/۴۲)، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ»‏ (فاطر/۲۵) «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» (الرحمن/۱۳) ولذا لااقل در فضای قرآن، تکذیب همواره نوعی دلالت بر انکار حق و زیر بار حق نرفتن دارد؛ و آنجا هم که فرمود « فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ»‏ (أنعام/۳۳) در واقع می‌خواهد بفرماید که آنان واقعا تو را دروغگو نیافتند و نمی‌توانند دروغگو بودن تو را اثبات کنند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۴) و البته برخی این کاربرد کلمه «مکذّب» در معنای منفی را اقتضای طبیعی این کلمه دانسته‌اند و گفته‌اند که اگر بخواهد در معنای تکذیب کردن سخن باطل باشد حتما باید بدان تصریح شود ویا قرینه واضحی بر آن بیاید؛ همان گونه که کلمه «کافر» هم به کار کثرت کاربردش در معنای مذموم بار منفی پیدا کرده ولو که کاربردش در معنایی مانند «کفر به طاغوت» در صورت تصریح یا وجود قرینه، رواست. (الفروق في اللغة، ص۳۶[۷])

«كِذَّاب» هم به معنای «تّكذيب» به کار می‌رود: «وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا كِذَّاباً» (انبیاء/۲۸) «لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً» (نبأ/۳۵) یعنی در بهشت افراد همدیگر را تکذیب نمی‌کنند (زیرا نه کسی دروغ می‌گوید؛ و نه کسی در مقابل سخن حق عناد می‌ورزد) و این کلمه در این آیه اخیر به صورت غیرمشدد (کِذَاباً) هم قرائت شده، که در این صورت به معنای «مکاذبه» است، یعنی به همدیگر دروغ نمی‌گویند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۵[۸])

و وقتی به باب افعال می‌رود به معنای «کسی را دروغگو یافتن» است؛ «أَكْذَبْتُهُ» یعنی «وجدته كاذبا» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۴)

اشاره شد که «كِذَّاب» به معنای «تّكذيب» است؛ اما باید توجه داشت که «کَذَّاب» (همانند کلمات كَذُوب و كُذُبْذُب و كَيْذُبَان) صیغه مبالغه است: «سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ» (قمر/۲۶) «قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ» (ص/۴) و البته به لباسی هم که رنگ‌آمیزی شده «كَذَّابَة» می گویند ظاهرا از این جهت که گویی حال واقعی خود را نشان نمی‌دهد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۴)

ماده «کذب» به برخی کلمات مانند «بهتان»، «زور»، «خرص»، «إفک» ، و «جحد» نزدیک است. در مورد دو کلمه نخست قبلا (در بحث از ماده «بهت» در جلسه ۹۷۴ http://yekaye.ir/an-nesa-4-20/) بیان شد که «کذب» مطلق دروغ و سخن خلاف واقع است، «زور» دروغی است که تزیین داده شده و در ظاهری نیکو بیان شده چنانکه از عمر نقل شده که «زورت يوم السقيفة كلاما: در روز سقیفه کلامی را مزورانه گفتم» و ماده «بهت» در اصل به معنای گیج شدن و حیرت به کار می‌رود و «بهتان» آن دروغی است که مواجهه با آن انسان را مبهوت و شگفت‌زده می‌کند. (الفروق في اللغة، ص۳۸)

و اکنون می‌افزاییم تفاوتش با «إفک» هم در این است که «کذب» به هر گونه دروغی گفته می‌شود اما «إفک» فقط به دروغی که قبحش کاملا فاحش باشد (مانند دروغ بستن بر خدا و پیامبر ویا تهمت زنا زدن به شخص پاکدامن) گفته می‌شود و اصل «إفک» به معنای برگرداندن (صرف) کسی یا چیزی از مسیر اصلی‌اش است. (الفروق في اللغة، ص۳۷[۹])

و تفاوتش با «جحد» این است که در «کذب» صرف اینکه خبر با واقعیت تطابق نداشته باشد مد نظر است، اما در «جحد» انکار امر آشکار و واقعی علیرغم علم به واقعی بودن آن؛ در حالی که کذب می‌تواند در مقام انکار باشد یا در غیر مقام انکار [مثلا مقام فریب یا حتی اشتباه] (الفروق في اللغة، ص۳۸[۱۰])

و «خرص» هم این است که اصل ماده «خرص» برای تخمین زدن به کار می‌رود چنانکه وقتی می‌گویند «كم خرص نخلك» یعنی «درخت خرمایت چقدر ثمره خواهد داشت» و چون غالبا تخمین زدن بسیاری از اوقات بدون تحقیق و صرفا بر اساس گمانه‌زنی است، شبیه دروغ شده و کم‌کم در خصوص مواردی که دروغ است به کار رفته است. (الفروق في اللغة، ص۳۶[۱۱]) بدین ترتیب می‌توان گفت معنای دقیق «خرص» سخن بی‌پایه و بی‌مبناست، تا دروغ.

ماده «کذب» و مشتقاتش ۲۸۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

۱) از حضرت امیر ع خطبه‌ای طولانی روایت شده که در فرازی از آن فرمودند:

به ايمان بر اعمال شايسته استدلال مى‏شود، و به اعمال شايسته بر ايمان دليل مى‏آورند. با ايمان [سرای] علم آباد مى‏گردد، و با علم از مرگ هراسان مى‏شود، و با مرگ دنيا پايان مى‏پذيرد، و با دنيا آخرت به دست مى‏آيد [یا: از آخرت عبور می‌کند]، با قيامت بهشت نزديك می‌شود، و دوزخ براى گمراهان آشكار مى‏گردد؛ و همانا مردمان را چاره‏اى از قيامت نيست، كه در ميدان مسابقه آن با سرعت به جانب آخرين جايگاه روان مى‏شوند. … از قبرها بيرون آمده، و به آخرين منزل روان شدند. آنجا براى هر خانه اهلى است كه آن را به خانه ديگرى تبديل نكنند، و از آنجا نقل مکان نکنند.

نهج البلاغة، خطبه ۱۵۶

بِالْإِيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الْإِيمَانِ وَ بِالْإِيمَانِ يُعْمَرُ الْعِلْمُ وَ بِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ و  بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ [تُجَوَّزُ] الْآخِرَةُ وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ وَ تُبَرَّزُ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ وَ إِنَّ الْخَلْقَ لَا مَقْصَرَ لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ مُرْقِلِينَ فِي مِضْمَارِهَا إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى‏ … قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الْأَجْدَاثِ وَ صَارُوا إِلَى مَصَايِرِ الْغَايَاتِ لِكُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا لَا يَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لَا يَنْقُلُونَ عَنْهَا.

توجه: از ابتدای این عبارات تا عبارت «بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ» در منابع متعددی با سندهای مختلف روایت شده (از جمله در كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏۲، ص۶۱۹[۱۲]؛ الغارات، ج‏۱، ص۸۴[۱۳]؛ الكافي، ج‏۲، ص۵۰[۱۴]؛ تحف العقول، ص۱۶۴)؛ البته در منابع مذکور، جمله بعدی این است «الْجَنَّةُ حَسْرَةُ أَهْلِ النَّار: و بهشت مایه حسرت جهنمیان است» و ادامه حدیث وارد بحث دیگری می‌شود.

 

۲) روایت شده است که پیامبر اکرم ص در اوایل بعثت خویش خویشاوندان خود در میان بنی‌هاشم را جمع کرد، که ابولهب هم در میان آنها بود. وی فکر می‌کرد که ایشان آنها را جمع کرده تا اعلام کند که از دعوتش دست برداشته است؛ اما ایشان در آن مجلس فرمود:

پیک و فرستاده هیچگاه به نزدیکان خود دروغ نمی‌گوید. به خدایی که جز او خدایی نیست همانا من فرستاده و رسول خداوند به نزد شما و به سوی تمام مردمان هستم؛ و به خدا سوگند که همان گونه که می‌خوابید خواهید مرد؛ و همان گونه که بیدار می‌شوید مبعوث، و همان گونه که می‌دانید مورد حسابرسی واقع، و جزا داده خواهید شد و شما اولین کسانی هستید که من بدانها انذار و هشدار می‌دهم.

اثبات الوصية، ص۱۱۸

في رواية اخرى: انّه صلّى اللّه عليه و آله جمع عشيرته من بني هاشم و هم خمسة و أربعون رجلا فيهم عمّه أبو لهب فظنّوا انّه يريد أن ينزع عمّا دعا إليه. فقال له من بينهم أبو لهب: يا محمّد هؤلاء عمومتك و بنو عمومتك قد اجتمعوا فتكلّم بما تريد و اعلم انّه لا طاقة لقومك بالعرب.

فقام صلّى اللّه عليه و آله فيهم خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه كثيرا و ذكّرهم بأيام اللّه جلّ ذكره و القرون الخالية من الأنبياء- صلّى اللّه عليهم- و الجبابرة و الفراعنة و وصف لهم الجنّة و النار ثم قال:

«ان الرايد لا يكذب أهله. و اللّه الذي لا إله إلّا هو، اني رسول اللّه إليكم حقّا و إلى الناس كافة. و اللّه لتموتن كما تنامون و لتبعثن كما تستيقظون و لتحاسبن كما تعلمون و لتجزون سرمدا و انّكم أوّل من أنذره».

این واقعه با عبارات متفاوت در إعتقادات الإمامية  شیخ صدوق (ص۶۴)[۱۵] و روضة الواعظين (ج‏۱، ص۵۳[۱۶]) و نیز در بسیاری از منابع اهل سنت مانند السيرة الحلبية (ج۱، ص۴۰۵[۱۷]) و الكامل في التاريخِ ابن اثیر (ج۱، ص۶۵۹[۱۸]) روایت شده است.

 

۳) از ابن عباس نقل شده که یکی از علمای بزرگ یهود به نام عبدالله بن سلام خدمت رسول اکرم ص می‌رسد و سوالاتی از ایشان می‌پرسدو نهایتا اسلام می‌آورد. از سوالاتی که وی پرسید این است:

به من درباره قیامت و اینکه چگونه برپا می‌شود خبر دهید.

پیامبر ص فرمودند:

ابن سلام! همانا چون قیامت شود خورشید تیره و تار گردد و ستارگان بی‌فروغ گردند و کوهها به راه افتد و شتران باردار به حال خود رها شوند و زمین غیر از این زمین شود.

گفت: محمد! درست گفتی!

پیامبر ص ادامه داد: و خلایق برای حسابرسی برپا خیزند و صراط کشیده شود و ترازوهای عدل مستقر گردد و دیوان‌های حساب و کتاب آشکار گردد و خداوند برای انجام حسابرسی اقدام نماید.

گفت: محمد! درست گفتی!

بحار الأنوار، ج‏۵۷، ص۲۴۱ و ۲۵۸

أقول وجدت في بعض الكتب القديمة هذه الرواية فأوردتها بلفظها و وجدتها أيضا في كتاب ذكر الأقاليم و البلدان و الجبال و الأنهار و الأشجار مع اختلاف يسير في المضمون و تباين كثير في الألفاظ أشرت إلى بعضها في سياق الرواية و هي هذه.

مَسَائِلُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَامٍ وَ كَانَ اسْمُهُ إِسْمَاوِيلَ فَسَمَّاهُ النَّبِيُّ ص عَبْدَ اللَّهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: …

فَقَالَ النَّبِيُّ ص: اجْلِسْ يَا ابْنَ سَلَامٍ وَ سَلْ عَمَّا شِئْتَ وَ إِنْ شِئْتَ أَخْبَرْتُكَ عَمَّا تَسْأَلُنِي عَنْهُ فَقَالَ أَخْبِرْنِي يَا مُحَمَّدُ فَإِنَّنِي أَزْدَادُ فِيكَ يَقِيناً فَقَال‏ … قَالَ فَأَخْبِرْنِي عَنِ الْقِيَامَةِ وَ كَيْفَ تَقُومُ؟

قَالَ يَا ابْنَ سَلَامٍ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ كُوِّرَتِ الشَّمْسُ وَ اسْوَدَّتْ وَ طَمَسَتِ النُّجُومُ وَ سُيِّرَتِ الْجِبَالُ وَ عُطِّلَتِ الْعِشَارُ وَ بُدِّلَتِ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ.

قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ!

قَالَ النَّبِيُّ ص يُقَامُ الْخَلَائِقُ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ وَ يُمَدُّ الصِّرَاطُ وَ يُنْصَبُ الْمِيزَانُ وَ تُنْشَرُ الدَّوَاوِينُ وَ يَبْرُزُ الرَّبُّ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ.

قَالَ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّد!

تدبر

۱) «إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ؛ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ»

شاید امروز کسانی باشند که در وقوع قیامت تردید می‌کنند؛ اما این چنان واقعیتی است که چون واقع گردد، دیگر هیچکس را یارای تردید و تکذیب در آن نخواهد بود.

نکته جهان‌شناسی

اگر از خدا صرف نظر کنیم، قیامت واقعی‌ترین واقعیات است؛ و وقوعش چنان است که جای هیچ تردید و تکذیبی نمی‌گذارد. اگر توجه کنیم که قیامت یک حادثه زمانی‌ای نیست که قرار باشد در آینده رخ دهد، بلکه واقعه‌ای فرازمانی است که اصلا بساط زمین و زمان درهم‌پیچیده می‌شود (وَ الْأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ السَّماواتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمينِهِ، احقاف/۴؛ يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ، ابراهیم/۴۸) می‌توان دریافت که قیامت همین الان هم وقوع دارد و حتی بهشت و جهنم آن همین الان مومنان و کافران را در بر گرفته است؛ چنانکه خداوند فرمود: نیکان در بهشت هستند (نه اینکه وارد خواهند شد) «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفي‏ نَعيمٍ» (انفطار/۱۳؛ مطففین/۲۲) و بدان هم در جهنم‌اند «وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفي‏ جَحيمٍ» (انفطار/۱۴) و جهنم [هم‌اکنون هم] بر کافران احاطه دارد: «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ» (توبه/۴۹ و عنکبوت/۵۴)

پس اگر الان وقوع دارد، و آیه می‌فرماید که در وقوعش کذبی نیست؛ شاید بتوان نتیجه گرفت که انسان باید به افق معرفت قیامت وارد شود؛ که اگر کسی وارد آن افق معرفتی شود، واضح و غیرقابل انکار بودن قیامت را بالعیان درمی‌یابد.

در واقع، اگر واقعیت قیامت فراتر از زمان و مکان است و تمام زمانها و مکانها در قیامت حاضر است؛ پس با مرگ و مواقف پس از مرگ همه را به زور به آن افق معرفتی وارد می‌کنند؛ و اگر کسی در همین دنیا توانست وارد آن افق معرفتی شود، این واقعی‌ترین واقعیت را بوضوح می‌یابد.

 

۲) «إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ؛ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ»

انكار قيامت، فقط در دنيا و در شرايط رفاه و غفلت است، همين كه نشانه‏هاى قيامت آشكار شود، ديگر كسى آن را انكار نمى‏كند. (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۱۸)

 

۳) «إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ؛ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ»

تا فرصت هست، قيامت را باور كنيم كه پس از وقوع، نتيجه‏اى جز شرمسارى ندارد. (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۱۸)

 

۴) «لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ»

«کاذبة» در این آیه می‌تواند در معانی مختلفی به کار رفته باشد، که متناسب با هریک، معنای جدیدی از آیه برداشت می‌شود:

الف. صرفاً اسم فاعل از «کذب» باشد و «ة» در پایان آن، تاء تأنیث باشد که دلالت دارد بر موصوف محذوف، آنگاه با توجه به اینکه این وصف دروغگویی، وصف فاعل باشد یا وصف فعل، می‌توان گفت که:

الف.۱. آن محذوف، کلمه «نفس» است، و تقدیر کلام این است که: «لیس لها نفسٌ کاذبةٌ»؛ که در این صورت، می‌تواند:

الف.۱.۱. برگرفته از «کذب» لازم باشد؛ آنگاه مراد آیه این است که وقتی قیامت واقع شود، همه به آن اذعان خواهند کرد و دیگر هیچ نفس دروغگویی که بخواهد در مورد آن دروغ بگوید و آن را تکذیب کند، در کار نخواهد بود. (التحرير و التنوير، ج‏۲۷، ص۲۶۰-۲۶۱[۱۹])

الف.۱.۲. برگرفته از «کذب» متعدی باشد؛ آنگاه در مورد آن هیچکسی که به خودش دروغ بگوید در کار نخواهد بود؛ یعنی الان بسیاری از افراد هستند که در مورد قیامت به خود دروغ می‌گویند تا راه را برای هر کاری برای نفس خود باز کنند؛ اما وقتی قیامت واقع شود، وقوعش چنان است که دیگر هیچکس در مورد آن به خودش دروغ نمی تواند بگوید. (التحرير و التنوير، ج‏۲۷، ص۲۶۰-۲۶۱[۲۰]؛ تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۲)

الف.۱.۳. یا برگرفته از ترکیب «کذب علی» باشد، یعنی دیگر در آن موقعیت هیچکسی نمی‌تواند بر خدا دروغ ببیند و معادی را که خداوند وعده داده بود دروغین بشمارد. (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۲[۲۱])

الف.۱.۴. …

الف.۲. آن محذوف، کلمه «فعلة» است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۰۴)؛ (در نکات ادبی توضیح این حالت گذشت) یعنی وقتی قیامت واقع شد معلوم می‌شود که وقوع این واقعه یک امر دروغین نبوده است.

ب. «ة» در «کاذبة» برای مبالغه باشد؛ که در این صورت در این آیه دست کم دو وجه می‌تواند داشته باشد:

ب.۱. اگر کسی دروغگوی بزرگی هم باشد باز از شدت هول و هراس این روز، نمی‌تواند این واقعه را انکار کند.

ب.۲. اگر کسی این روز را تکذیب کند، چنان دروغ بزرگی گفته است، که دروغگویی که دروغ به این بزرگی بگوید، وجود ندارد. (مفاتيح الغيب (فحر رازی)، ج‏۲۹، ص۳۸۵-۳۸۶[۲۲]؛ الكشاف، ج‏۴، ص۴۵۵[۲۳])

ج. «کاذبة» نه اسم فاعل (دروغگو)، بلکه مصدر است به معنای «دروغ» و «تکذیب»، (توضیح این حالت هم در نکات ادبی گذشت) آنگاه معنایش این است که:

ج.۱. در مورد قیامت و وقوعش هیچ دروغی در کار نبوده است. (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۳)

ج.۲. قیامت امری است که هیچ چیزی نمی‌تواند وقوع آن را رد کند (توضیح این حالت هم در نکات ادبی گذشت[۲۴])

 

۵) «لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ»

در نکات ادبی اشاره شد که حرف «لـ» در اینجا می‌تواند لام تعلیل (لأجل) یا لام تعدیه (علامت مفعول) و یا لام در معنای «فی» (شبیه: قَدَّمْتُ لِحَياتِي؛ فجر/۲۴) ویا «لام توقیت» (به معنای «عند») باشد؛ و این متناسب است با اینکه ما «کاذبة» را چگونه تحلیل کنیم. با توجه به توضیحاتی که در تدبر قبل درباره «کاذبة» بیان شد، تحلیل‌های مختلف از «لـ» و معانی‌ای که بر اساس هر تحلیل از آیه قابل استنباط است بیان می‌شود:

الف. اگر «کاذبة» را صفت برای یک محذوف (اعم از اینکه آن محذوف شخص باشد یا فعل) بگیریم و یا آن را صیغه مبالغه قلمداد کنیم، آنگاه حرف لام در هر چهار معنای فوق قابل به کار بستن خواهد بود، که چون معانی در این سه حالت به هم نزدیک است، فقط از باب نمونه، حالتی را که «کاذبة» صفت برای فاعل محذوف باشد (نفسٌ کاذبة) توضیح می‌دهیم:

الف.۱. می‌تواند لام تعلیل باشد؛ که این حالت دست کم دو معنا می‌تواند داشته باشد:

الف.۱.۱. برای وقوع آن دروغگویی در کار نیست؛ زیرا کسی که از آن خبر داده، راستگوست (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۳[۲۵])

الف.۱.۲. به خاطر شدت وقوع و ظهورش کسی نیست که آن را تکذیب کند و حتی افرادی هم که هر چیزی را تکذیب می‌کنند آن را تکذیب نمی‌توانند بکنند. (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۳[۲۶]؛ مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۳۸۵[۲۷])

الف.۲.  لام تعدیه باشد شبیه «لیس لزید ضارب»؛ یعنی با وقوع واقعه قیامت، دیگر کسی نیست که این وقوع را تکذیب کند. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۳۸۵[۲۸])

الف.۳. لام در معنای «فی» باشد؛ یعنی هنگامی که واقعه قیامت واقع شود در مورد وقوعش دروغگویی در کار نخواهد بود که آن را تکذیب کند. (اعراب القرآن و بيانه، ج‏۹، ص۴۲۵[۲۹])

الف.۴. لام توقیت باشد (که در این حالت، به لام اختصاص برگردد)؛ یعنی وقتی قیامت واقع شود، در هنگام وقوعش، دیگر شخص دروغگویی در کار نخواهد بود که بخواهد این واقعه را انکار کند. (التحرير و التنوير، ج‏۲۷، ص۲۶۱[۳۰])

ب. اگر «کاذبة» در معنای مصدری باشد، نیز به نظر می‌رسد حرف لام دست کم در سه معنای معنای فوق قابل به کار بستن باشد:

ب.۱. به معنای «فی» باشد، یعنی درباره وقوع این واقعه، دروغی در کار نیست؛ و حتما این واقعه واقع می‌شود. (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۱۳)

ب.۲. می‌تواند لام تعلیل باشد؛ یعنی به خاطر شدت وقوع و ظهورش، معلوم می‌شود که هیچ دروغی در کار نبوده است.

ب.۳. لام توقیت و به معنای «عند» باشد؛ یعنی در هنگام وقوع قیامت، دیگر دروغی در کار نخواهد بود (یعنی در این صورت، مطلق دروغ و دروغگویی می‌تواند مد نظر باشد، نه صرفا تکذیب آخرت)

 


[۱] . قرأ الجماعة «کاذبةٌ» بالرفع اسم لیس؛ و قرأ الیزیدی بخلاف عنه «کاذبةً»‌ بالنصب، و التقدیر عند العکبری علی زیادة اللام فی لوقعتها و اکون صورة القراءة علی هذه لیس وقعتُها کاذبةً.

[۲] . این ماده قبلا در جلسه۲۲۹ http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/ بحث شد که اکنون آن بحث نکمیل می‌شود.

[۳] . أن الكذب اسم موضوع للخبرالذي‏ لامخبر له على ما هو به،و أصله في العربية التقصير ومنه قولهم كذب عن قرنه في الحرب اذا ترك الحملة عليه.

[۴] . و قوله: ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ أَي صاحِبُها كاذِبٌ، فأَوْقَعَ الجُزْءَ موقع الجُملة.

[۵] . و قوله تعالى: لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ؛ قال الزجاج: أَي ليس يَرُدُّها شي‏ءٌ، كما تقول حَمْلَةُ فلان لا تَكْذِبُ أَي لا يَرُدُّ حَمْلَتُه شي‏ء. قال: و كاذِبَةٌ مصدر، كقولك: عافاه اللّهُ عافِيةً، و عاقَبَه عاقِبةً، و كذلك كَذَبَ كاذبةً؛ و هذه أَسماء وضعت مواضع المصادر، كالعاقبة و العافية و الباقية. و في التنزيل العزيز: فَهَلْ تَرى‏ لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ؟ أَي بقاءٍ. و قال الفراءُ: لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ أَي ليس لها مَرْدُودٌ و لا رَدٌّ، فالكاذبة، هاهنا، مصدر. يقال: حَمَلَ فما كَذَبَ.

[۶] . و الكذب كما في الصدق يستعمل لازما إذا كان النظر الى نفس صفة الكِذْبِ من حيث هو، فيقال: هو كاذب. و متعدّيا الى مفعول واحد إذا كان النظر الى من يخاطب أو من يتعلّق الفعل اليه، فيقال: كذبه، و كذبتك،. وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ (۹/۹۱) و متعدّيا الى مفعولين: إذا كان النظر الى من يتعلّق الفعل اليه و يتعلّق به، فيقال: كذبته الحديث،. ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ (۵۳/۱۱) و المفعول الأوّل محذوف لعدم الحاجة اليه، أى أحدا أو نفسه.

[۷] . لا تطلق صفة المكذب الا لمن كذب بالحق لانها صفة ذم ولكن اذا قيدت فقيل مكذب بالباطل كان ذلك مستقيما و انما صار المكذب صفة ذم و ان قيل كذب بالباطل لانه من أصل فاسد و هو الكذب فصار الذم أغلب عليه كما أن الكافر صفة ذم و ان قيل كفر بالطاغوت لانه من أصل فاسد و هو الكفر.

[۸] . و قوله: لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً؛ الْكِذَّابُ:التّكذيب. و المعنى: لا يُكَذِّبُونَ فَيُكَذِّبُ بعضهم بعضا، و نفي التّكذيب عن الجنة يقتضي نفي الكذب عنها، و قرئ: كِذَاباً من الْمُكَاذَبَةِ.أي: لا يَتَكَاذَبُونَ تَكَاذُبَ الناس في الدنيا.

[۹] . (الفرق) بين الكذب و الإفك‏: أن الكذب اسم موضوع للخبر الذي‏ لا مخبر له على ما هو به، و أصله في العربية التقصير و منه قولهم كذب عن قرنه في الحرب اذا ترك الحملة عليه و سواء كان الكذب فاحش القبح أو غير فاحش القبح، و الافك هو الكذب الفاحش القبح مثل الكذب على الله و رسوله أو على القرآن و مثل قذف المحصنة و غير ذلك مما يفحش قبحه و جاء في القرآن على هذا الوجه قال الله تعالى (وَيْلٌ لِكُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ) و قوله تعالى (إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ) و يقال للرجل اذا أخبر عن كون زيد في الدار و زيد في السوق انه كذب و لا يقال افك حتى يكذب كذبة يفحش قبحها على ما ذكرنا، و أصله في العربية الصرف و في القرآن (أَنَّى يُؤْفَكُونَ) أي يصرفون عن الحق، و تسمى الرياح المؤتفكات لأنها تقلب الارض فتصرفها عما عهدت عليه، و سميت ديار قوم لوط الْمُؤْتَفِكاتُ لأنها قلبت بهم.

[۱۰] . (الفرق) بين الجحد و الكذب‏:‌أن الكذب هو الخبر الذي لا مخبر له على ما هو به، و الجحد انكارك الشي‏ء الظاهر أو انكارك الشي‏ء الذي مع علمك به فليس الجحد له إلا الانكار الواقع على هذا الوجه، و الكذب يكون في انكار و غير انكار.

[۱۱] . (الفرق) بين الكذب و الخرص‏: أن الخرص هو الحزر و ليس من الكذب في شي‏ء و الخرص ما يحزر من الشي‏ء يقال كم خرص نخلك أي كم يجى‏ء من ثمرته و انما استعمل الخرص في موضع الكذب لان الخرص يجري على غير تحقيق فشبه بالكذب و استعمل في موضعه

[۱۲] . عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمٍ قَالَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ‏ع فَسَأَلَهُ عَنِ الْإِسْلَامِ فَقَالَ ع‏ … فَبِالْإِيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ يُعْمَرُ الْفِقْهُ وَ بِالْفِقْهِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ وَ بِالْمَوْتِ يُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تُجَوَّزُ الْقِيَامَةُ وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ وَ الْجَنَّةُ حَسْرَةُ أَهْلِ النَّار …

[۱۳] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ قَالَ: وَ حَدَّثَنَا أَبُو زَكَرِيَّا بِهَذَا الْكَلَامِ أَكْثَرَ مِنْ هَذَا وَ رَوَاهُ عَنْ أَهْلِ الْعِلْمِ مِنْ أَصْحَابِهِ قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ ع: أَمَّا بَعْد … فَبِالْإِسْلَامِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ يُعْمَرُ الْفِقْهُ وَ بِالْفِقْهِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تَجُوزُ الْقِيَامَةَ وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ وَ الْجَنَّةُ حَسْرَةُ أَهْلِ النَّار …

[۱۴] . عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ يَعْقُوبَ السَّرَّاجِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ بِأَسَانِيدَ مُخْتَلِفَةٍ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: خَطَبَنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي دَارِهِ أَوْ قَالَ فِي الْقَصْرِ وَ نَحْنُ مُجْتَمِعُونَ ثُمَّ أَمَرَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَكُتِبَ فِي كِتَابٍ وَ قُرِئَ عَلَى النَّاسِ وَ رَوَى غَيْرُهُ أَنَّ ابْنَ الْكَوَّاءِ سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ وَ الْإِيمَانِ وَ الْكُفْرِ وَ النِّفَاقِ فَقَالَ أَمَّا بَعْدُ … فَبِالْإِيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ وَ بِالصَّالِحَاتِ يُعْمَرُ الْفِقْهُ وَ بِالْفِقْهِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا وَ بِالدُّنْيَا تَجُوزُ الْقِيَامَةَ وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ وَ الْجَنَّةُ حَسْرَةُ أَهْلِ النَّار …

[۱۵] . وَ قَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: «يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، إِنَّ الرَّائِدَ لَا يَكْذِبُ أَهْلَهُ. وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً، لَتَمُوتُنَّ كَمَا تَنَامُونَ، وَ لَتُبْعَثُنَّ كَمَا تَسْتَيْقِظُونَ، وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ دَارٌ إِلَّا جَنَّةٌ أَوْ نَار.

[۱۶] . وَ رُوِيَ أَنَّهُ جَمَعَهُمْ خَمْسَةً وَ أَرْبَعِينَ رَجُلًا مِنْهُمْ أَبُو لَهَبٍ فَظَنَّ أَبُو لَهَبٍ أَنَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَنْزِعَ عَمَّا دَعَاهُمْ إِلَيْهِ فَقَامَ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُ يَا مُحَمَّدُ هَؤُلَاءِ عُمُومَتُكَ وَ بَنُو عَمِّكَ قَدِ اجْتَمَعُوا فَتَكَلَّمْ وَ اعْلَمْ أَنَّ قَوْمَكَ لَيْسَتْ لَهُمْ بِالْعَرَبِ طَاقَةٌ فَقَامَ ص خَطِيباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ إِنَّ الرَّائِدَ لَا يَكْذِبُ أَهْلَهُ وَ اللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ حَقّاً خَاصَّةً وَ إِلَى النَّاسِ عَامَّةً وَ اللَّهِ لَتَمُوتُنَّ كَمَا تَنَامُونَ وَ لَتُبْعَثُنَّ كَمَا تَسْتَيْقِظُونَ وَ لَتُحَاسَبُنَّ كَمَا تَعْلَمُونَ وَ لَتُجْزَوْنَ بِالْإِحْسَانِ إِحْسَاناً وَ بِالسُّوءِ سُوءاً وَ إِنَّهَا الْجَنَّةُ أَبَداً وَ النَّارُ أَبَدا.

[۱۷] . فجمعهم رسول الله صلى الله عليه وسلم ثانيا وخطبهم ثم قال لهم: «إن الرائد لا يكذب أهله، والله لو كذبت الناس جميعا ما كذبتكم، ولو غررت الناس جميعا ما غررتكم، والله الذي لا إله إلا هو إني لرسول الله إليكم خاصة وإلى الناس كافة، والله لتموتن كما تنامون، ولتبعثن كما تستيقظون، ولتحاسبن بما تعملون، ولتجزون بالإحسان إحسانا وبالسوء سوآ وإنها لجنة أبدا، أو لنار أبدا، والله يا بني عبد المطلب ما أعلم شابا جاء قومه بأفضل مما جئتكم به؟ إني قد جئتكم بأمر الدنيا والآخرة»

[۱۸] . ثُمَّ قَالَ: إِنَّ الرَّائِدَ لَا يَكْذِبُ أَهْلَهُ، وَاللَّهِ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ خَاصَّةً وَإِلَى النَّاسِ عَامَّةً، وَاللَّهِ لَتَمُوتُنَّ كَمَا تَنَامُونَ، وَلَتُبْعَثُنَّ كَمَا تَسْتَيْقِظُونَ، وَلَتُحَاسَبُنَّ بِمَا تَعْمَلُونَ، وَإِنَّهَا الْجَنَّةُ أَبَدًا وَالنَّارُ أَبَدًا.

[۱۹] . و كاذِبَةٌ يجوز أن يكون اسم فاعل من كذب المجرد، جرى على التأنيث للدلالة على أنه وصف لمحذوف مؤنث اللفظ. و تقديره هنا نفس، أي تنتفي كل نفس كاذبة، فيجوز أن يكون من كذب اللازم إذا قال خلاف ما في نفس الأمر و ذلك أن منكري القيامة يقولون: لا تقع القيامة فيكذبون في ذلك فإذا وقعت آمنت النفوس كلها بوقوعها فلم تبق نفس تكذب، أي في شأنها أو في الإخبار عنها. و ذلك التقدير كله مما يدل عليه المقام.

[۲۰] . و كاذِبَةٌ … يجوز أن يكون من كذب المتعدي مثل الذي في قولهم كذبت فلانا نفسه، أي حدثته نفسه، أي رأيه بحديث كذب و ذلك أن اعتقاد المنكر للبعث اعتقاد سوّله له عقله القاصر فكأنّ نفسه حدثته حديثا كذبته به، و يقولون: كذبت فلانا نفسه في الخطب العظيم، إذا أقدم عليه فأخفق كأنّ نفسه لما شجعته على اقتحامه قد قالت له: إنك تطيقه فتعرّض له و لا تبال به فإنك مذلّله فإذا تبين له عجزه فكأنّ نفسه أخبرته بما لا يكون فقد كذبته، كما يقال: كذبته عينه إذا تخيّل مرئيا و لم يكن. و المعنى: إذا وقعت القيامة تحقق منكروها ذلك فأقلعوا عن اعتقادهم أنها لا تقع و علموا أنهم ضلّوا في استدلالهم و هذا وعيد بتحذير المنكرين للقيامة من خزي الخيبة و سفاهة الرأي بين أهل الحشر.

و إطلاق وصف الكذب في جميع هذا استعارة بتشبيه السبب للفعل غير المثمر بالمخبر بحديث كذب أو تشبيه التسبب بالقول قال أبو علي الفارسي: الكذب ضرب من القول فكما جاز أن يتسع في القول في غير نطق نحو قول أبي النجم: «قد قالت الأنساع للبطن الحق» جاز في الكذب أن يجعل في غير نطق نحو: بأن كذب القراطف و القروف.

[۲۱] . لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ ، أي: لا يكون حين تقع نفس مكذّبة على اللّه.

[۲۲] . ثانيها: الهاء للمبالغة كما تقول في الواقعة و قد تقدم بيانه … و إن قلنا بالوجه الثاني و هو المبالغة ففيه وجهان أحدهما: ليس لها كاذب عظيم بمعنى أن من يكذب‏ و يقدم على الكذب العظيم لا يمكنه أن يكذب لهول ذلك اليوم ؛ و ثانيهما: أن أحدا لو كذب و قال في ذلك اليوم لا قيامة و لا واقعة لكان كاذبا عظيما و لا كاذب لهذه العظمة في ذلك اليوم و الأول أدل على هول اليوم.

[۲۳] . لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ، ای … ليس لها نفس تكذبها و تقول لها: لم تكوني كما لها اليوم نفوس كثيرة يكذبنها، يقلن لها: لن تكوني.

أو هي من قولهم: كذبت فلانا نفسه في الخطب، بعظيم، إذا شجعته على مباشرته و قالت له: إنك تطيقه و ما فوقه فتعرّض له و لا تبال به، على معنى: أنها وقعة لا تطاق شدّة و فظاعة. و أن لا نفس حينئذ تحدث صاحبها بما تحدثه به عند عظائم الأمور و تزين له احتمالها و إطاقتها، لأنهم يومئذ أضعف من ذلك و أذل. ألا ترى إلى قوله تعالى كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ و الفراش مثل في الضعف.

[۲۴] . و يحتمل أن يكون «الكاذبة» مصدرا، و المعنى: ليس فيها أو في الإخبار بوقوعها كذب.

[۲۵] . و «اللّام» مثلها في قوله تعالى: قَدَّمْتُ لِحَياتِي أو ليس لأجل وقعتها كاذبة، فإنّ من أخبر عنها صدق.

[۲۶] . أو ليس لها حينئذ نفس تحدّث صاحبها بإطاقة شدّتها و احتمالها و تغريه عليها، من قولهم: كذّبت فلانا نفسه في الخطب العظيم: إذا شجّعته عليه و سوّلت له أنّه يطيقه.

[۲۷] . و قوله: كاذِبَةٌ يحتمل وجوها؛ أحدها: كاذبة صفة لمحذوف أقيمت مقامه تقديره ليس لها نفس تكذب … فإن قلنا بالوجه الأول فاللام تحتمل وجهين: أحدهما: أن تكون للتعليل أي لا تكذب نفس في ذلك اليوم لشدة وقعتها كما يقال: لا كاذب عند الملك لضبطه الأمور فيكون نفيا عاما بمعنى أن كل أحد يصدقه فيما يقول و قال: و قبله نفوس كواذب في أمور كثيرة و لا كاذب فيقول: لا قيامة لشدة وقعتها و ظهور الأمر و كما يقال: لا يحتمل الأمر الإنكار لظهوره لكل أحد فيكون نفيا خاصا بمعنى لا يكذب أحد فيقول: لا قيامة و قبله نفوس قائلة به كاذبة فيه.

[۲۸] . و قوله: كاذِبَةٌ يحتمل وجوها؛ أحدها: كاذبة صفة لمحذوف أقيمت مقامه تقديره ليس لها نفس تكذب … فإن قلنا بالوجه الأول فاللام تحتمل وجهين: … ثانيهما: أن تكون للتعدية و ذلك كما يقال: ليس لزيد ضارب، و حينئذ تقديره إذا وقعت الواقعة ليس لوقعتها امرؤ يوجد لها كاذب إن أخبر عنها فهي خافضة رافعة تخفض قوما و ترفع قوما و على هذا لا تكون عاملا في إِذا و هو بمعنى ليس لها كاذب يقول: هي أمر سهل يطاق يقال لمن يقدم على أمر عظيم ظانا أنه يطيقه سل نفسك أي سهلت الأمر عليك و ليس بسهل.

[۲۹] . اللام بمعنى في على تقدير المضاف أي ليس كاذبة توجد في وقت وقوعها و كاذبة اسم ليس و كاذبة صفة لموصوف محذوف أي نفس كاذبة، و قيل «كاذبة» مصدر جاء بلفظ اسم الفاعل بمعنى الكذب‏.

[۳۰] . و اللام في لِوَقْعَتِها لام التوقيت نحو أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ [الإسراء/۷۸] و قوله تعالى: فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ [الطلاق/۱]. و قولهم: كتبته لكذا من شهر كذا، و هي بمعنى (عند) و أصلها لام الاختصاص شاع استعمالها في اختصاص الموقّت بوقته كقوله تعالى: وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا [الأعراف/۱۴۳]. و هو توسع في معنى الاختصاص بحيث تنوسي أصل المعنى. وفي الحديث سئل رسول اللّه صلى اللّه عليه و [آله و] سلم: «أي الأعمال أفضل فقال:الصلاة لوقتها». و هذا الاستعمال غير الاستعمال الذي في قوله تعالى: لَيْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِيعٍ [الغاشية/۶].

بازدیدها: ۷۶

8 Replies to “۹۶۹) لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ”

  1. سلام علیکم
    استاد چرا خداوند در آیه ۱۱۱ سوره مبارکه توبه صرفا مال ونفس را به عنوان کالا مشتری شده؟
    با توجه به اینکه روایات زیادی داریم در شان آبرو، چرا از خریدن آبرو سخنی نگفته؟
    آیا آبرو را ذیل نفس تعریف میکنیم؟ اگر اینگونه است با چه مستنداتی؟
    یا اینکه می توانیم بگوییم آبرو اصلا به انسان تعلق ندارد که خدا آن را به عنوان کالا مطرح نکرده است؟
    یا به این دلیل که فروش آبرو به خدا از ظرفیت مومن بالاتر است لذا مطالبه آن را نکرده است؟

    بی صبرانه منتظر پاسخ شما هستم.

    • سلام علیکم
      اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند.
      مقام آیه، مقام جهاد بوده و در جهاد آنچه بیش از همه به کار می آید که باید با آن جنگ را اداره کنند به دست گرفتن جان افراد است و خرج کردن از پولشان.

  2. این بیانات را از حضرت آقا داریم که به سه عنصر مال و نفس و آبرو در معامله با خدا اشاره میکنند
    “همان طور که گفتم، هدف و هویّت و مسؤولیت اساسی رهبری، دفاع از کلیّت نظام و حفظ نظام است. چیزی هم بنده ندارم؛ جان و آبرو متاع کمی است برای این که در این راه بذل شود؛ و من کاملاً آماده‌ام این دو عنصری را که دارم، بذل کنم. دوره جوانی ما – که دوره لذّت بردن از زندگی است – در این راه گذشته است. امروز هم در دوره پیری هستیم. بنده امروز در سنینی هستم که زندگی برایم این قدر لذّتی ندارد. لذایذ زندگی برای ما، امروز دیگر لذایذ نیست. در آخر عمر، در فصل‌انحطاط عمر، در فصل ضعف قوای جسمانی و بقیه قوای موجود بشری، دلبستگی‌ای به حیات نیست. آنچه بنده دارم – جان و آبرو – مال این راه است؛ مال هم که الحمدللَّه ندارم.”
    “ای سید ما ای مولای ما ما انچه باید بكنیم كردیم انچه باید گفت گفتیم و خواهیم گفت. من جان ناقابلی دارم جسم ناقصی دارم اندك ابرویی هم دارم كه ان هم خود شما دادید همه اینها رو كف دست گرفتم و در راه این انقلاب خواهم داد. سید ما مولای ما دعا كن برای ما صاحب ما تویی ما این راه ادامه خواهیم داد با قدرت هم ادامه خواهیم داد.”
    “رهبر انقلاب اسلامی شجاعت در فهم در کنار شجاعت در عمل را یکی دیگر از نیازهای کنونی جامعه و به‌ویژه خواص برشمردند و تأکید کردند: ترس از مال و جان و آبرو، ترس از جوّ و فضا، و انفعال در مقابل مخالفان نظام موجب اختلال در فهم صحیح انسان از موضوعات می‌شود. بنابراین در بیان موضع حق و صحیح نباید ملاحظه‌ی تهمت‌ها و مسائل دیگر را کرد.”
    “همچنین فرمود: «مسلمان برادر مسلمان است، به او خیانت نمی‌‌کند و به او دروغ نمی‌‌گوید و او را تنها نمی‌‌گذارد؛ همه امور مسلمان، خواه آبرو یا مال یا خونش، بر مسلمان حرام است. تقوا در همین است”

  3. تشکر از پاسخگویی سریع و دقیق شما.
    اما این بخش سوالم را متوجه نشدم.
    آیا آبرو را ذیل نفس تعریف میکنیم؟ (در اینصورت در مقام جهاد هم لحاظ شده است ، عرض و آبرو در جلوگیری از جنگ ها در تاریخ اسلام _جهاد اصغر_ موثر بوده است) اگر اینگونه است با چه مستنداتی؟
    ( در مقام مطلق معامله با خدا تفکیک مال،نفس و آبرو صورت دادند را متوجه شدم )
    فارغ از آیه ۱۱۱ سوره توبه این پرسش را مطرح میکنیم.

    • در آیه ۱۱۱ ظهور اولیه ربطی به آبرو ندارد و نفس ناظر به همان جان را آماده فدا کردن است؛
      اما اگر به طور مطلق سوال می‌کنید که آیا صرف نظر از این آیه می‌توان جهاد با آبرو را مصداقی از جهاد بالأنفس دانست، احتمالش منتفی نیست. و برای احتمال دادن مستندی لازم نیست جز اینکه لغت تحمل آن را داشته باشد. برای اثبات کردن (مثلا اثبات اینکه این آیه ظهور در آبرو دارد) است که مستند نیاز است.
      به تعبیر دیگر، اگر کسی اصرار کند همه اقسام جهاد را می خواهم در جهاد با مال و جهاد نفس خلاصه کنم؛ آنگاه با یک لحاظ جهاد با آبرو را می‌توان در ذیل جهاد با مال قرار داد (از این جهت که آبرو هم یک دارایی و مال است و همچون مال آمدنی و رفتنی و کسب کردنی است) و از یک جهت می‌توان آن را ذیل جهاد بالأنفس قرار داد (از این جهت که بالاخره، از حیث ارزشمندی، آبروی انسان اصلا قابل مقایسه با مال انسان نیست و اگر ارزشش بیش از ارزش جان نباشد بسیاری از اوقات از آن کمتر نیست. و همان طور که از دست دادن جان به حیات اجتماعی و دنیوی بشر خاتمه می دهد گاه از دست دادن آبرو هم زندگی انسان در جامعه را ناممکن می سازد.)

  4. بازتاب: 229) وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ -

  5. بازتاب: 1018) ثُمَّ إِنَّكُمْ أَیُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ - یک آیه در روز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*