۱۰۳۸) أَ فَرَأَیتُمُ النَّارَ الَّتی تُورُونَ

۵ – ۸ صفر ۱۴۴۱

ترجمه

آیا دیده‌اید آتشی را که می‌افروزید؟!

اختلاف قرائت

أَ فَرَأَیتُم[۱]

نکات ادبی

النَّارَ

قبلا بیان شد که همگان متفق‌اند که ماده «نور» در اصل بر «روشنایی» دلالت می‌کند، و البته برخی با توجه به برخی از مشتقات این ماده بر این باورند که در این ماده نوعی اضطراب و کم ثباتی هم نهفته است… کلمه بسیار پرکاربرد دیگر از این ماده کلمه «نار» (آتش) است که اهل لغت بر اینکه از «نور» اخذ شده تصریح کرده‌اند. برخی گفته‌اند که اساساً روشنایی و حرارت با هم متلازمند و هر دو از تموج شدید در ذرات پدید می‌آیند، وقتی روشنایی مورد تاکید باشد از کلمه «نور» و وقتی حرارت مورد تاکید باشد از کلمه «نار» استفاده می‌شود.

جلسه ۷۲۰  http://yekaye.ir/al-fater-35-20/

تُورُونَ

ماده «وری»[۲] در کلمات و معانی بسیاری به کار رفته است؛ از «ریه» (محل عبور هوا و نفس) و «واریه» که دردی است در ریه، تا «توریه» که در مقام مخفی کردن حقیقت به کار می‌رود تا «واری» به معنای چربی و پیه سنگین، و از «واریت النار» که به معنای برافروختن و آشکار کردن آتش است تا «الوَرَى» به معنای جهانیانی که الان روی زمین بسر می‌برند؛ (كتاب العين، ج‏۸، ص۳۰۰[۳] و ۳۰۳[۴]) تا کلمه «وراء»‌به معنای پشت سر (که البته درباره این کلمه قبلا به تفصیل بحث شد و اشاره شد که برخی آن را از ماده «ورء» می دانند و بین آن ماده و ماده «وری» ‌فرق می‌گذارند: اما اغلب اهل لغت آن را هم از همین ماده می‌دانند.) (جلسه ۶۶۰ http://yekaye.ir/al-kahf-18-79/[۵])

برخی از هرگونه تحلیلی که این معانی متکثر را به یک یا چند معنا برگرداند صرف نظرکرده‌اند (معجم مقاييس اللغه، ج‏۶، ص۱۰۴[۶]) اما برخی کوشیده‌اند معنای مشترکی را در تمام کاربردهای این ماده بیابند.

معروفترین تحلیل این ماده آن است که اصل این ماده به معنای «ستر» و «پوشاندن» می‌باشد: «قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ»‏ (أعراف/۲۶) «حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ» ‏(ص/۳۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۶۶[۷]) «پوشاندنی که موجب مخفی شدن شود» (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۹۷) و گفته‌اند وجه تسمیه کلمه «وراء» از این جهت است که «موارات» انجام می‌شود، یعنی قرار دادن چیزی در ورای چیزی که آن را می‌پوشاند (مجمع‌البیان، ج۴، ص۶۲۵؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۶۶[۸]) اینان توضیح داده‌اند که که «الوَرَى» را به این جهت به جهانیانی که الان روی زمین‌اند (نه قبلی‌ها و نه آنان که بعدا زاده می‌شوند) می‌گویند که گویی اینان‌اند که سطح زمین را پوشانده‌اند[۹]؛ و برای جهیدن آتش (أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتي‏ تُورُونَ، واقعه/۷۱؛ و تعبیر «موریات» در آیه «فَالْمُورِياتِ قَدْحاً» (عادیات/۲) هم اشاره به اسبهایی است که از برخورد سم‌هایشان با سنگلاخ‌ها جرقه آتش بیرون می‌زند[۱۰]) این ماده را بدین جهت به کار برده‌اند که گویی آتش در کمون این سنگ (یا کبریت، سنگ چخماق یا هر ماده آتش‌زای دیگر) مخفی شده بود و از آن بیرون زد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۶۶[۱۱]) چنانکه اگر این سنگ (یا کبریت یا …) ‌را بزنند و آتش بگیرد می‌گویند «قدح فأوری» و اگر کبریت بزنند و آتش نگیرد می‌گویند «قدح فأكبی» (مجمع البیان، ج‏۹، ص۳۳۵[۱۲]) و البته در این میان، برخی با اینکه این وجه را برای معنای برافروخته شدن آتش محتمل دانسته‌اند اما اشاره کرده‌اند که از آنجا که در زبان سریانی کلمه‌ای نزدیک به این تلفظ در معنای «روشن شدن و روشن كردن آتش» به کار می‌رود بعید نیست که معنای اصلی این ماده همان مخفی کردن باشد و این معنای روش شدن آتش از زبان سریانی وارد عربی شده باشد (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۹۷-۱۰۰[۱۳])

اما برخی بر این باورند که اصل این ماده دلالت دارد بر اینکه درون چیزی حاوی امر رقیقی باشد که آن امر با یک تیری خاصی بیرون بزند یا آشکار شود؛ که این هم بخوبی در آتشی که از سنگ آتش‌زنه بیرون می‌زند صادق است و هم بر بسیاری از معانی دیگر، و به خاطر آن معنای در درون چیزی بودن است که برای معانی مخفی کردن و استتار هم به کار می‌رود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۳۲-۷۳۴)

این ماده وقتی به باب مفاعله برود: («فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُواري سَوْأَةَ أَخيهِ قالَ يا وَيْلَتى‏ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخي‏» (مائده/۳۱) «لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما» (اعراف/۲۰) «لِباساً يُواري سَوْآتِكُمْ وَ ريشاً» (اعراف/۲۶) گفته‌اند که دلالت بر استمرار در پوشش و مخفی ماندن می‌کند؛ و وقتی به باب «تفاعل» می‌رود: «حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ» (ص/۳۲) دلالت بر پذیرش آن پوشش و اختفاء دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۹۸[۱۴]) و «متواری شدن» «يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ يُمْسِكُهُ عَلى‏ هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّراب‏» (نحل/۵۹) هم که در فارسی به معنای فرار کردن فهمیده می‌شود، معنای دقیقش در زبان عربی به معنای خود را از دید دیگران مخفی کردن است (مجمع البحرين، ج‏۱، ص۴۳۴[۱۵])

برخی کلمه «تورات» را هم از همین ماده می دانند اما بسیاری آن را کاملا کلمه وارد شده در زبان عربی می‌دانند و درباره این کلمه ان شاء الله در محل خودش بحث خواهد شد.

اگر کلمه «وراء» (که ۲۴ بار در قرآن آمده)‌را جزء این ماده حساب کنیم (و بدون احتساب کلمه «تورات») ماده «وری» که ۳۲ بار در قرآن کریم آمده است.

حدیث

۱)‌ در فرازی از حدیث معروف توحید مفضل از امام صادق ع روایت شده است که بعد از ذکر برخی از حکمتهایی که در نحوه آفرینش آب و هوا نهفته، می‌فرمایند:

آتش نیز همچنین است؛ اگر آتش نيز مانند نسيم و آب در سیلان بود جهان و جهانيان را مى‏سوزانيد. امّا از آنجا كه گاه گاهى سخت بدان نياز مى‏افتد و منافع بسيار در آن نهفته، مانند ذخيره‌ای در اجسام نهاده شده است كه در وقت نياز به دست مى‏آيد و آن را به قدرى كه نياز است با مواد سوختنی (فتیله و روغن و هيزم) پديد مى‏آورند؛ اگر قرار بود كه آتش را براى هميشه با فتيله روغنى و هيزم نگاه دارند براى مردم بسیار هزینه‌بر مى‏شد؛ و نيز مانند آب و هوا در همه جا پراكنده نيست كه همه چيز را بسوزاند بلكه به اندازه و مقدار مشخصى است تا هم سود رساند و به كار آيد و هم از رساندن زيان به انسان باز ماند….

توحيد المفضل، ص۱۴۷-۱۴۸؛ شگفتيهاى آفرينش (ترجمه توحيد مفضل)، ص۱۳۴-۱۳۵

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنِي الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَر … فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ الثَّالِثُ بَكَّرْتُ إِلَى مَوْلَايَ فَاسْتُؤْذِنَ لِي فَدَخَلْتُ فَأَذِنَ لِي بِالْجُلُوسِ فَجَلَسْتُ فَقَالَ ع‏:

… وَ النَّارُ أَيْضاً كَذَلِكَ فَإِنَّهَا لَوْ كَانَتْ مَبْثُوثَةً كَالنَّسِيمِ وَ الْمَاءِ كَانَتْ تُحْرِقُ الْعَالَمَ وَ مَا فِيهِ وَ لَمَّا لَمْ يَكُنْ بُدٌّ مِنْ ظُهُورِهَا فِي الْأَحَايِينِ لِغَنَائِهَا فِي كَثِيرٍ مِنَ الْمَصَالِحِ جُعِلَتْ كَالْمَخْزُونَةِ فِي الْأَجْسَامِ فَتُلْتَمَسُ عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَيْهَا وَ تُمْسَكُ بِالْمَادَّةِ وَ الْحَطَبِ مَا احْتِيجَ إِلَى بَقَائِهَا لِئَلَّا تَخْبُوَ فَلَا هِيَ تُمْسَكُ بِالْمَادَّةِ وَ الْحَطَبِ فَتَعْظُمَ الْمَئُونَةُ فِي ذَلِكَ وَ لَا هِيَ تَظْهَرُ مَبْثُوثَةً فَتُحْرِقَ كُلَّ مَا هِيَ فِيهِ بَلْ هِيَ عَلَى تَهْيِئَةٍ وَ تَقْدِيرٍ اجْتَمَعَ فِيهَا الِاسْتِمْتَاعُ بِمَنَافِعِهَا وَ السَّلَامَةُ مِنْ ضَرَرِهَا …

بقیه این حدیث در بحث از آیه ۷۳ (جلسه ۱۰۳۹) خواهد آمد ان شاءالله.

تدبر

۱) «أَ فَرَأَیتُمُ النَّارَ الَّتی‏ تُورُونَ»

از این آیه به بعد سراغ آنچه بقای زندگی انسان بدان وابسته است می‌رود: ابتدا خوردن، سپس نوشیدن، و سپس آتش. ارتباط خوردن و نوشیدن با هم واضح است؛ اما چرا بعد از خوردن و نوشیدن سراغ آتش رفت و ما را به تامل در آتش دعوت کرد؟

الف. در میان قدما برخی چنین توضیح داده‌اند که از این جهت که در مقام هضم غذا – بر طبق علم طبیعیات – آتش است که اصلاح‌کننده غذاهاست؛‌یعنی ابتدا سراغ خوردن رفت که بنای بقای انسان به تامین غذاهای مورد نیاز بدنش است؛‌سپس سراغ آشامیدن رفت که استمراردهنده وجود انسان و مکمل غذاهاست؛ و سپس سراغ حرارتی رفت که برای هضم و جذب غذاها مورد نیاز است. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۲۰[۱۶])

ب. آتش است که زندگی انسان را بسیار متفاوت از حیوانات کرده است:

نکته تخصصی انسان‌شناسی: اهمیت آتش در انسان شدن انسان!

خوردن و نوشیدن ظاهرا یک نیاز طبیعی است که در میان تمام موجودات زنده عالم طبیعت رایج است؛ و برخی به غلط هنگام سخن گفتن از خوردن و آشامیدن در انسان اینها را جزء‌رفتارهای غریزی وی به حساب می‌آورند؛ اما قبلا بارها اشاره شد که انسان موجودی است که از حقیقتی به نام «فطرت» برخوردار است که در وجود او تمام ابعادی که مشابه آن در حیوانات «غریزه» شمرده می‌شود را تحت تاثیر قرار داده، اساسا دیگرگون می‌کند.

دقت کنید: خوردن و آشامیدن در انسان بشدت با پدیده آتش مرتبط است؛ یعنی انسان تنها موجودی در نظام طبیعت است که مستقیما از طبیعت خام استفاده نمی‌کند؛ بلکه عمده «غذاهایش را درست می‌کند» یعنی در مواد خام طبیعت دست می‌برد؛ و مهمترین ابزار وی در این دستکاری مواد خام برای حصول غذایی که بخورد آتش است؛ و همین امر است که موجب شده که خوردن در انسان یک پدیده صرفا طبیعی نماند بلکه پدیده‌ای بشدت فرهنگی شود؛ تا جایی که که انسان‌شناس معروف، لوی اشترواس کتابی دارد با نام «خام و پخته» (The Raw and the Cooked) و و با تاکید بر تقابل «خام» و «پخته» نشان می‌دهد «خام» با طبیعت مرتبط است، درحالی که «پخته» با فرهنگ! در واقع، اگر اقتضائاتی که آتش برای زندگی خاص بشر ایجاد کرده حذف شود شاید تقریبا عمده فرهنگ و تکنولوژی بشر یکسر کنار گذاشته شود!

(در این راستا به حدیثی که ان شاءالله در جلسه ۱۰۴۰ خواهد آمد دقت کنید.)

ج. …

 

۲) «أَ فَرَأَیتُمُ النَّارَ الَّتی‏ تُورُونَ»

آیا دیده‌اید آتشی را که می‌افروزید؟!

تاملی درباره آتش

آتش از عجیب‌ترین مخلوقات الهی است که ما بسادگی از کنار آن عبور می‌کنیم:

همه می دانیم که آتش یک امر جسمانی و دنیوی است؛ ‌با این حال آیا آتش خودش یک جسم است؟ اگر جسم است چگونه جسمی است؟

غلبه نگاه‌های ماتریالیستی در شناخت عالم به حدی رسید که سخن از «قانون پایستگی جرم یا پایستگی ماده» به میان آمد؛ لاوازیه ادعا کرد که همه عالم جسمانی از ماده فیزیکی (شیء دارای بُعد) درست شده است و «ماده نه نابود می‌شود و نه از پدید می‌آید بلکه فقط از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شود». بعدها دیدند سخن ناروایی است و بسیاری از واقعیات عالم جسمانی هست که با عنوان ماده قابل توضیح نیست؛ یکی از مهمترین این پدیده‌ها همین آتش است.

برای حل مشکل قانون لاوازیه از کلمه «مبهم» انرژی استفاده کردند و «قانون پایستگی انرژی» را بدان اضافه کردند و قانون لاوازیه را اصلاح کردند و گفتند «مجموع ماده و انرژی نه نابود می‌شود و نه از پدید می‌آید بلکه فقط از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شود». اما این انرژی چیست که غیر از ماده است؟ گفتند «توانایی انجام کار» است؛ گفتند «خاصیت کمیتی یک جسم است که قابل اندازه‌گیری و انتقال به اشیای دیگر یا قابل تبدیل به حالت‌ها و شکل‌های مختلف است.» گفتند «کمیتی بنیادین است که برای توصیف وضعیت یک ذره، شیء یا سامانه به آن نسبت داده می‌شود.» (ویکی‌پدیا:‌ مدخل انرژی) و در این فضا امروزه براحتی می‌گویند «آتش انرژی گرمایی و نور است که هنگام واکنش شیمیایی آزاد می‌شود» (ویکی‌پدیا:‌ مدخل آتش). اما وقتی می‌گوییم آتش یک انرژی است یعنی چه؟ آیا آتش فقط گرماست که صرفاً خاصیت چیزی باشد؟ انرژی چیزی است که اگرچه با آثارش اندازه‌گیری می‌شود اما خودش دیده نمی‌شود؛ آیا آتش دیده نمی‌شود؟ آیا چیزی که دیده می‌شود جرم و ماده است یا انرژی؟ آتش رنگ دارد؛‌ قسمتهای مختلفش هم به رنگهای مختلف است: آبی؛‌ زرد؛ ‌نارنجی؛ ‌قرمز و … . آیا انرژی است که رنگ دارد یا جرم و ماده؟ قسمتهای مختلفش چه ارتباطی با هم دارند؟ و …

آیا تاکنون آتشی را که می‌افروزید، خوب دیده‌اید و در آن دقت کرده‌اید؟!

 

 


[۱] . تقدمت القراءات في الهمزة الثانية في الآية/۵۸ من هذه السورة (معجم القراءات ج۹، ص۳۱۴)

[۲] . این ماده قبلا در جلسه ۲۴۰ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-20/ مختصرا بحث شد که اکنون تکمیل می‌شود.

[۳] . الرِّئَةُ، محذوفة من‏ وَرَى‏، و الْوَارِيَة: سائطة داء يأخذ في الرئة، و ربما أخذ منه السعال، فيقتل صاحبه، [يقال‏]: وُرِيَ‏ الرجل فهو مَوْرُوٌّ فيمن قال بالتخفيف، و من قلب الهمزة ياء قال: مَوْرِيٌ‏، قال هشام بن المغيرة: «[هلم إلى أمية] إن فيها / شفاء الْوَارِيَاتِ‏ من السقام‏» و الثور يَرِي‏ الكلب إذا طعنه في‏ رِئَتِهِ‏، قال المرار بن منقذ في وصف رجل: «كم ترى من شانى‏ء يحسدني‏ / قد وَرَاهُ‏ الغيظ، ذو صدر وغر» و في الحديث‏: لَأَنْ يَمْلَأَ الْإِنْسَانُ جَوْفَهُ قَيْحاً حَتَّى‏ يَرِيَهُ‏ خَيْرٌ لَهُ مِنْ أَنْ يَمْلَأَهُ شِعْراً . قوله: حتى‏ يَرِيَهُ‏، هو من‏ الْوَرْي‏ على مثال الرمي، و منه يقال: رجل‏ مَوْرِيٌ‏، غير مهموز، و هو أن يدوى جوفه، قال الراجز: «قالت له‏ وَرْياً إذا تنحنحا» تدعو عليه‏ بِالْوَرْي‏، و هو مصدره. و قال العجاج‏  يصف الجراحات: «عن قلب ضجم‏ تُوَرِّي‏ من سبر» يقول: إن سبرها إنسان أصابه منها الْوَرْي‏. و قال عبد بني الحسحاس‏ : «وَرَاهُنَ‏ ربي مثل ما قد وَرَيْنَنِي‏ / و أحمى على أكبادهن المكاويا» و الرِّئَةُ: تهمز و لا تهمز، و هي موضع الريح و النفس. و جمعها: الرِّئَات‏ و الرِّئِين‏، و تصغيرها: رُوَيَّة و من همز الواو قال: رُؤَيَّةٌ. قال‏ : «[و ينصبن القدور مشمرات‏] / ينازعن العجاهنة الرِّئِينَا» و التَّوْرِيَةُ: إخفاء الخبر و [عدم‏]  إظهار السر، تقول: وَرَّيْتُهُ‏ تَوْرِيَةً.

[۴] . و الْوَارِي: الشحم السمين، و الْوَرْي مثله. و زند وَارٍ للذي يُورِي النار سريعا. يَرِي الزند و يَوْرَى لغتان، و أَوْرَيْتُ زندا. و تقول للرجل الكريم: إنه لَوَارِي الزناد، و وَرَّيْتُ بك زنادي، أي: رأيت منك ما أحب من النصح و النجابة و السماحة. و رجل يُوَرِّي بالأمر، إذا أراد أمرا و هو يظهر للناس غيره. و أَوْرَيْتُ النار إذا كانت خامدة فأججتها.

[۵] . اشاره شد که معنای اولیه کلمه «وراء» را «پشت سر» دانسته‌اند؛ اما آن را در مورد «پیش رو» هم اطلاق کرده‌اند. برخی شواهدی ارائه داده‌اند که این کاربرد در زبان عربی کاملا متداول است، چنانکه در قرآن موارد دیگری هم داریم که کاملا ظهور در معنای «پیش رو» دارد مانند «مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (مومنون/۱۰۰) و «مِنْ وَرائِهِمْ جَهَنَّمُ» (جاثیه/۱۰) و حتی بر «کنار چیزی» هم اطلاق می‌شود، از این باب که «وراء» در معنای عامتر به معنای «جهتی در مقابل جهت دیگر» است، و برخی آن را از این جهت دانسته‌اند که در «وراء» ‌یک نحوه حالت مخفی شدنی وجود دارد و اگر چیزی پیش روی شخصی باشد اما از آن غافل باشد گویی بر او مخفی است.

[۶] . الواو و الراء و الحرف المعتل: بناءٌ على غير قياس، و كلمِه أفراد. فالوَرْىُ: داءٌ يُداخِل الجِسم. يقال وَرِىَ جلدُه يَرِى وَرْياً، و وَراه غيرُه يَرِيه وَرْياً. قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلَّم: «لَأَنْ يمتلى‏ءَ جوفُ أحدِكم قَيْحاً حَتَّى يَرِيَهُ خيرٌ من أن يمتلى‏ء شعراً». قال عبدُ بنى الحَسحاس: «وَرَاهُنَّ ربِّى مِثلَ ما قد وَرَبنَنِى / و أحْمى على أكبادِهنَّ المكاويا» و يقال وَرَى الزّندُ يَرِى وَرْياً، وَ وَراهُ، خَرجَتْ نارُه. و حكى بعضهم وَرِىَ يَرِى، مثل ولِىَ يَلِى. و اللَّحم الوارى: السَّمين. و الوَرَى: الخَلْق. و ما أدرى أىُّ الوَرَى هو. و أمَّا قولُهم ورَاءَكَ فإنَّه يكون من خلف، و يكون من قُدّام. قال اللَّه تعالى: وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ‏ أى أمامَهم. و يقال الوَرَاء: ولدُ الولَد، أرادوا بذلك تفسيرَ قولِه تعالى: وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ‏.

[۷] . يقال: وَارَيْتُ كذا: إذا سترته. قال تعالى:قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ‏ [الأعراف/۲۶] و تَوَارَى: استتر. قال تعالى: حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ‏ [ص/۳۲] ورُوِيَ أَنَّ النَّبِيَّ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ «كَانَ إِذَا أَرَادَ غَزْواً وَرَّى بِغَيْرِهِ» و ذلك إذا ستر خبرا و أظهر غيره.

[۸]. و (وَرَاءُ) إذا قيل: وَرَاءَ زيدٍ كذا، فإنه يقال لمن خلفه. نحو قوله تعالى: وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ‏ [هود/۷۱]، ارْجِعُوا وَراءَكُمْ‏ [الحديد/۱۳]، فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ‏ [النساء/۱۰۲]، و يقال لما كان قدّامه نحو: وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ‏ [الكهف/۷۹]، و قوله: أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ [الحشر/۱۴]، فإن ذلك يقال في أيّ جانب من الجدار، فهو وَرَاءَهُ باعتبار الذي في الجانب الآخر. و قوله: وَراءَ ظُهُورِكُمْ‏ [الأنعام/۹۴]، أي: خلّفتموه بعد موتكم، و ذلك تبكيت لهم في أن لم يتوصّلوا بمالهم إلى اكتساب ثواب اللّه تعالى به و قوله فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ‏ [آل عمران/۱۸۷]، فتبكيت لهم. أي: لم يعملوا به و لم يتدبّروا آياته، و قوله: فَمَنِ ابْتَغى‏ وَراءَ ذلِكَ [المؤمنون/۷]، أي: من ابتغى أكثر مما بيّناه، و شرعناه من تعرّض لمن يحرم التّعرّض له فقد تعدّى طوره، و خرق ستره، وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ‏ [البقرة/۹۱]، اقتضى معنى ما بعده.

[۹] . در واقع فرق «وری» و «ناس» را هم در همین دانسته‌اند:

(الفرق) بين الناس و الورى: أن قولنا الناس يقع على الاحياء و الأموات، و الورى الأحياء منهم دون الأموات، و أصله من ورى الزنديري اذا أظهر النار، فسمي الورى ورى لظهوره على وجه الأرض، و يقال الناس الماضون و لا يقال الورى الماضون. (الفروق في اللغة، ص۲۶۹)

[۱۰] . مرحوم مصطفوی درباره این آیه گفته است:

وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً فَالْمُورِياتِ قَدْحاً فَالْمُغِيراتِ صُبْحاً- ۱۰۰/ ۲. هذه الآيات الكريمة الى الآية الخامسة تشير الى المراحل الخمس من‏السلوك الى لقاء اللّه عزّ و جلّ. و أشرنا اليها في كلّ مادّة من كلمات هذه الآيات- راجع عدو. فَالْمُورِياتِ‏: إشارة الى المرحلة الثانية لنفوس السالكين، و فيها الاشتغال بالعبادات و الطاعات المنتجة بالروحانيّة و النورانيّة، فانّ الإيراء يوجب حصول حرارة و نور، و هذا المعنى يهدى السالك في سيره و يؤيّده في طريقه الى أن يصل الى المرحلة الثالثة. (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۳، ص۱۰۰)

[۱۱] . و الْوَرَى. قال الخليل: الْوَرَى: الأنامُ الذين على وجه الأرض في الوقت، ليس من مضى، و لا من يتناسل بعدهم، فكأنّهم الذين يسترون الأرض بأشخاصهم، … و يقال: وَرِيَ الزَّنْدُ يَرِي وَرْياً: خرجت ناره، و أصله أن يخرج النّار من وَرَاءِ المقدح، كأنما تصوّر كمونها فيه كما قال: «ككمون النار في حجره» يقال: وَرِيَ يَرِي مثل: وَلِيَ يَلِي. قال تعالى: أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ‏ [الواقعة/۷۱] و يقال: فلان وَارِي الزّندِ: إذا كان منجحا، و كابي الزّند: إذا كان مخفقا، و اللّحمُ الْوَارِي: السّمينُ. و الْوَرَاءُ: ولدُ الولدِ، و قولهم: (وَرَاءَكَ)، للإغراء و معناه: تأخّر. يقال: وَرَاءَكَ أوسع لك، نصب بفعل مضمر. أي: ائت. و قيل تقديره: يكن أوسع لك. أي: تنحّ، و ائت مكانا أوسع لك. و التَّوْرَاةُ: الكتابُ الذي ورثوه عن موسى، و قد قيل: هو فَوْعَلَةٌ، و لم يجعل تَفْعَلَة لقلة وجود ذلك، و التاء بدل من الواو نحو: تَيْقُورٍ، لأنّ أصله وَيْقُورٌ، التاء بدل عن الواو من الوقار، و قد تقدّم‏.

[۱۲] . و الإیراء إظهار النار بالقدح یقال أوری یوری و وریت بك زنادی أی أضاء بك أمری و یقال قدح فأوری إذا أظهر النار فإذا لم یور قیل قدح فأكبی

[۱۳] . فرهنگ تطبيقى- سرياني- ساورى، استورى- روشن شدن و كردن آتش. و التحقيق: أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ستر شي‏ء الى أن يحصل الإخفاء. و سبق الفرق بينها و بين مترادفاتها في الرين. و أمّا الخلف و القدّام: فبلحاظ مفهوم المواراة في كلّ واحد منهما سواء كان في جهة خلف أو قدّام، فليست المادّة بمعناهما، بل بمعنى المتواري المستور في نفسه أو عند شخص. و هكذا مفهوم ولد الولد. مضافا الى أنّ كلمة الوراء لا يبعد اشتقاقها من الورء، و هو بمعنى الدفع و الامتلاء، فكأنّ ما في خلفه و قدّامه مدفوع عن نفسه و خارج عنه و غير مرتبط به. و قد اشتبهت مفاهيم المادّتين في كتب اللغة و تخالطت. و أمّا الرئة: فالظاهر كونه مصدرا كالعدة، و سمّى به: لكونه مستورا و في خفاء من ظاهر البدن و من التنفّس الظاهر. و أمّا خروج النار: فانّه في مورد إخراجه من الزند، و هو مستور فيه…. و أمّا الإيراء بمعنى إخراج النار: فمأخوذ عن اللغة السريانيّة، مضافا الى تناسب بين هذا المعنى و اللغة السريانيّة.

[۱۴] . فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما- ۷/ ۲۰. فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ‏- ۵/ ۳۱. يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ‏- ۷/ ۲۶. الْمُوَارَاةُ مفاعلة و يدلّ على استمرار في الستر و الخفاء. و التواري لمطاوعة المفاعلة و بمعنى التستّر و الاختفاء. و السوءة في مقابل الحسنة، و تشمل كلّ صفة و عمل و فكر و ورى في أثر القرب من الشجرة و هي الأنانيّة. و التعبير بالمواراة في الآية الاولى: إشارة الى أنّ في مكمون الإنسان موادّ و اقتضاءات من السوءات، حيث إنّه خلق ضعيفا و فيه تركيب من مادّة روحانيّة و جسمانيّة كدرة، فيحتاج الى التزكية و التهذيب. و القرب من الشجرة يبدي هذه الكدورة السيّئة و يظهرها.

[۱۵] . قوله تعالى: تَوارَتْ بِالْحِجابِ‏ [۳۸/ ۳۲] أي استترت بالليل يعني الشمس، أضمرها و لم يجر لها ذكر، و العرب تقول ذلك إذا كان في الكلام ما يدل على المضمر. قوله تعالى: يَتَوارى‏ مِنَ الْقَوْمِ‏ [۱۶/ ۵۹] أي يستخفي من أجل سوء المبشر به و يحدث نفسه و ينظر أَ يُمْسِكُهُ عَلى‏ هُونٍ و ذل أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ حيا.

[۱۶] . ذكر أمورا ثلاثة المأكول، و المشروب، و ما به إصلاح المأكول، و رتبه ترتيبا فذكر المأكول أولا لأنه هو الغذاء، ثم المشروب لأن به الاستمراء، ثم النار للتي بها الإصلاح و ذكر من كل نوع ما هو الأصل، فذكر من المأكول الحب فإنه هو الأصل، و من المشروب الماء لأنه هو الأصل، و ذكر من المصلحات النار لأن بها إصلاح أكثر الأغذية و أعمها، و دخل في كل واحد منها ما هو دونه، هذا هو الترتيب.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*