۱۰۵۲) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ

۱۶-۲۰ ربیع‌الثانی ۱۴۴۲

ترجمه

و ما به آن از شما نزدیکتریم ولی [به دیده بصیرت] نمی‌بینید.

اختلاف قراءت

لا تُبْصِرُونَ[۱]

نکات ادبی

أَقْرَبُ

قبلا در آیه ۱۱ همین سوره بیان شد که اغلب بر این باورند که ماده «قرب» در اصل به معنای نزدیکی و در مقابل «بُعد» (دوری) می‌باشد؛ اما برخی دقت بیشتری به خرج داده، بر این باورند که معنای محوری این ماده وجود چیزی در مکانی است که دست‌یابی و رسیدن به آن راحت و آماده باشد، و در خصوص «قُرب» مکانی و زمانی و حتی معنوی هم از این جهت «قرب» نامیده شده که امکان اتصال و وصول را فراهم می‌کند؛ و فرق آن با «دُنُوّ» را در این دانسته‌اند که «دنو» عمدتا برای حالتی به کار می‌رود که مسافتی بین دو چیز در کار باشد [یعنی بیشتر برای رابطه مکانی به کار می‌رود و در غیرمکانی حالت استعاری دارد] اما «قرب» عام است.

جلسه ۹۷۸ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-11/

لا تُبْصِرُونَ

درباره ماده «بصر» برخی بر این باورند که این ماده در اصل بر دو معنای متفاوت دلالت دارد:‌ یکی به معنای علم به چیزی است چنانکه وقتی می‌گویند «بصرت بالشیء» یعنی نسبت بدان علم و بصیرت پیدا کردم و خود «بصر» به معنای چشم به کار می‌رود و وقتی چیزی را ببینند تعبیر «أبصرته» را به کار می‌برند؛ و «بصیرة» به معنای زره و سنگر گرفتن هم ناظر به همین معناست؛ معنای دوم به معنای غلظتی است که در چیزی هست چنانکه تعبیر «بُصرِ» کوه و آسمان و دیوار و مانند آن به کار می‌رود و «بَصرَه» به معنای سنگ سست ویا زمین گچی است؛ و گفته‌اند شهر «بصره» را هم به همین جهت بصره نامیدند که وقتی مسلمانان آن را فتح کردند برای عمر نامه نوشتند که ما در «أرضاً بَصْرَةً» فرود آمدیم؛ و این اسم برای آنجا ماند (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۲۵۳-۲۵۴[۲]؛ كتاب العين، ج‏۷، ص۱۱۷[۳])

اما بسیاری کوشیده‌اند یک معنای جامعی برای این ماده بیابند:

اغلب این معنای جامع را ناظر به دیدن دانسته‌اند؛ مثلا راغب محور معنای این ماده را دیدن قرار داده و در خصوص کاربردهای دیگر آن هم معقتد است که یک نحوه به مساله دیدن گره می‌خورد مساله زمین «بصرة»، زمینی است که خاک نرم و گچ‌مانند دارد به طوری که از دور به چشم می‌آید و … (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۲۷-۱۲۸[۴]) و مرحوم مصطفوی هم این را به معنای علمی می‌داند که با نظر کردن حاصل می‌شود، خواه نظر کردن [ظاهری] چشم و خواه نظر کردن [باطنی] قلب؛ و همین دو مولفه (نظر + علم) را ممیزه این ماده از دو کلمه «نظر» و «علم» می‌داند که «نظر» مقید به علم نیست: «وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ» (اعراف/۱۹۸) و «علم» هم مقید به «نظر» و دیدن نیست؛ اما «بصر» جایی است که این دو مولفه با هم لحاظ شده باشد و کاربرد آن در معنای غلظت هم شاید بدین جهت بوده که همواره اول چیزی که به چشم می‌آید جسم است که غلظتی دارد و کاربردش در خصوص سنگهای نرم و گچی هم به خاطر آن سفیدی‌ای است که در آنها هست و به چشم می‌آید (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۸۰[۵])

اما حسن جبل این معنای محوری را «امساک (نگه داشتن) یا التقاط (درهم‌آمیختن) در اثنای یک امر جمع‌شده ویا ممتد»[۶] معرفی کرده چنانکه در دیدن همه صورتها در چشم جمع می‌شود و بصیرت به معنای زره هم همین است و در خصوص سنگهای نرم هم در واقع سنگریزه‌هایی درون گِل احاطه و نگه داشته شده است. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۳۰)

البته اغلب اتفاق نظر دارند که عموم کاربردهای قرآنی این ماده ناظر به همان دیدن و درک کردن است. برخی گفته‌اند کلمه «بَصَر» (که جمع آن «أبصار» است) به خود چشم (که عمل دیدن را انجام می‌دهد) و نیز به قوه بینایی اطلاق می‌گردد؛ مانند «كَلَمْحِ الْبَصَرِ» (نحل/۷۷) و «وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ» (أحزاب/۱۰)« فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ»‏ (أحقاف/۲۶) -هرچند که مقصود دیدن با چشم باطن‌بین باشد؛ مانند «فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲) یا «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى»‏ (نجم/۱۷) – ولی به درک قلبی و قوه درک قلبی علاوه بر «بصر» از تعبیر «بصیرة» هم استفاده می‌شود: «أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي»‏ (يوسف/۱۰۸) «بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ» (قيامة/۱۴) که جمع آن «بصائر» است: «قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُم» (انعام/۱۰۴) و برای دیدن غالبا از فعل «أبصر» استفاده می‌شود اما برای درک قلبی هم از «ابصر» استفاده می‌شود و هم فعل ثلاثی مجرد (بصر) و گفته‌اند حتی آنجا که فعل «بصر» که برای دیدن به کار می‌رود غالبا زمانی است که مساله در افق حس محدود نشود و درک قلبی‌ای هم همراهش باشد: «رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا» (سجدة/۱۲) «وَ لَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ‏» (يونس/۴۳) «وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ»‏ (لصافات/۱۷۹) «بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ‏» (طه/۹۶) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۲۷-۱۲۸[۷]) هرچند برخی فرق این دو را در این می‌دانند که «ابصار» بر نظر کردن دقیق که با یک نحوه اشراف همراه و نتیجه‌اش حصول علم و معرفت باشد اطلاق می‌گردد و متعدی است در حالی که «بصر» [و نیز کلمه «بصیر»] لازم است و دلالت بر یک نحوه ثبوت و استمرار دارد؛ و به همین مناسبت است که کلمه «مبصر» و ابصار در مورد خداوند به کار نمی‌رود (إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ؛ اعراف/۲۰۱) اما «بصیر» و «بصر» برای خداوند به کار می‌رود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۸۲-۲۸۳[۸])[۹]

اشاره شد که کلمه «بَصَر» (که جمع آن «أبصار» است) گاه به خود چشم اطلاق می‌گردد و البته برای خاص چشم از تعبیر «باصرة» هم استفاده می‌شود. برخی توضیح داده‌اند که کلمه «بَصَر» در واقع مصدر است که گاه در معنای اسم فاعل به کار می‌رود و اطلاق مصدر بر اسم فاعل غالبا نشان‌دهنده آن است که نظر به جهت حدوث و فعل است نه ذات [یعنی «چشم» از حیث دیدنش مورد نظر است نه از حیث خود ذات چشم]؛ و البته این احتمال هم هست که «بَصَر» ‌(همانند حسن) صفت باشد به معنای «کسی که بصارتی دارد» و به این جهت هم بر چشم و هم بر قلب اطلاق گردد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۸۰-۲۸۱[۱۰]) و در تفاوت «بصر» با «عین» (= چشم) گفته‌اند «عین» ابزار دیدن است؛ اما بصر، اسم برای خود دیدن است؛ لذا به کسی نابیناست می‌گویند: «عین» او کور (عمیاء) است، نه اینکه «بصر» او کور است. (الفروق في اللغة، ص۷۵[۱۱])

کلمه «مبصرة» هم مونث «مبصر» است به معنای چیزی است که بصیرت می‌دهد و مایه آگاهی است و دیدگان را روشن می‌کند: « فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً» (نمل/۱۳) «وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً» (إسراء/۱۲) و گفته‌اندن که گاه به معنای آنچه مایه عبرت است نیز به کار رفته است: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏ بَصائِرَ لِلنَّاسِ‏» (قصص/۴۳) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۲۷-۱۲۸[۱۲])

این ماده گاهی به صورت صیغه تعجب (افعل ب‍) به کار می‌رود: «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ» (کهف/۲۶) «أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنا» (مریم/۳۸) که برای دلالت بر مبالغه و تعظیم است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۸۳[۱۳])

کاربرد این ماده در باب استفعال: «فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ» (قلم/۵) «وَ كانُوا مُسْتَبْصِرينَ» (عنکبوت/۳۸) برای دلالت بر طلب بصیرت است؛ و البته گفته‌اند که گاه تعبیر استبصار به نحو استعاری برای «ابصار» به کار می‌رود همان گونه که استجابت به معنای اجابت به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۲۸[۱۴]) و در فرق «بصیر» و «مستبصر» گفته‌اند که بصیر به معنای کسی است که بینا و عالم به مطلبی است اما «مستبصر» کسی است که مطلب برایش یک نحوه پوشیدگی یا ابهام داشته و دنبال بصیرت راه افتاده و مثلا مطلب را برایش توضیح داده‌اند که الان به بصیرت رسیده؛ و لذاست که در مورد خداوند تعبیر «بصیر» به کار می‌رود اما مستبصر خیر. (الفروق في اللغة، ص۷۴[۱۵])

برای متعدی کردن این معنا از باب تفعیل هم استفاده می‌شود: « وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً؛ يُبَصَّرُونَهُمْ يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنيهِ» (معارج/۱۰-۱۱) که به معنای روشن کردن و آشکار کردن مطلب برای مخاطب است، گویی چشم طرف را به مساله مرود نظر باز می‌کنند و مصدر آن به صورت «تبصرة» هم در قرآن کریم به کار رفته است: «تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى‏ لِكُلِّ عَبْدٍ مُنيبٍ» (ق/۸) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۲۸[۱۶]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۸۳[۱۷])

اشاره شد که ماده «بصر» به یک نحوه به معنای «علم» دلالت دارد؛ تفاوت «بصر» و «علم» را در عام بودن علم نسبت به بصر معرفی کردند؛ خوب است اشاره کنیم که تفاوت «بصیرت» و «علم» را هم در این دانسته‌اند که بصیرت تکامل علم و معرفت به چیزی است؛ و لذا کلمه «بصیرت» هم برای خداوند به کار نمی‌رود (الفروق في اللغة، ص۸۴[۱۸])

ماده «بصر» و مشتقات آن ۱۲۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

۱) در روایتی از اهل بیت ع که در تفسیر و تاویل این آیات وارد شده – و فراز قبلی آن در بحث از آیه قبل (جلسه ۱۰۵۱، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-84/) گذشت – آمده است:

«و شما آن هنگام می‌نگرید» به وصی او امیرالمومنین ع، که دوست و ولیّ‌اش را به بهشت و دشمنش را به جهنم بشارت می‌دهد؛ «و ما به آن از شما نزدیکتریم» یعنی به امیرالمومنین ع از شما «ولی نمی‌بینید» یعنی نمی‌دانید.

تأويل الآيات الظاهرة، ص۶۲۲

فِي حَدِيثِ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْهُمْ ص‏ قَالَ:

… «وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ» إِلَى وَصِيِّهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ يُبَشِّرُ وَلِيَّهُ بِالْجَنَّةِ وَ عَدُوَّهُ بِالنَّارِ؛ «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ» يَعْنِي أَقْرَبُ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْكُمْ «وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» أَيْ لَا تَعْرِفُونَ.

 

۲) در فرازی از دعای امام حسن ع در روز عرفه آمده است:

خدایا! چقدر تو به من نزدیکی؛ و چقدر من از تو دورم؛ و چقدر با من مهربانی کردی پس چه چیزی مرا از تو در حجاب برده است؟!

إقبال الأعمال، ج‏۱، ص۳۴۸

وَ مِنَ الدَّعَوَاتِ الْمُشَرَّفَةِ فِي يَوْمِ عَرَفَةَ دُعَاءُ مَوْلَانَا الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ صع:

… إِلَهِي مَا أَقْرَبَكَ مِنِّي وَ قَدْ أَبْعَدَنِي عَنْكَ وَ مَا أَرْأَفَكَ بِي فَمَا الَّذِي يَحْجُبُنِي عَنْك‏.

 

۳) ابن‌ابی‌العوجاء از زنادقه‌ای است که بارها با امام صادق ع بحث کرد. در فرازی از یکی از این‌بحثها به مناسبت نکته‌ای که امام ع فرمود وی گفت: از خدا سخن به میان آوردی و مطلب را به کسی که غایب است احاله دادی!

فرمود: وای بر تو! چگونه غایب است کسی که همراه مخلوقش و شاهد است و به آنان «از رگ گردن نزدیکتر است» (ق/۱۶) سخنانشان را می‌شنود و خودشان را می‌بیند و پنهانشان را می داند.

ابن ابی‌العوجاء گفت: آیا او در همه‌جا هست؟ اگر این طور است پس وقتی در آسمان باشد چگونه در زمین است؛ و وقتی در زمین باشد چگونه در آسمان است؟

فرمود: همانا مخلوقی را وصف کردی که وقتی از مکانی منتقل شود جایش در مکان دیگری باشد و مکان قبلی از او خالی گردد و در مکانی که اکنون بدانجا رفته از احوال مکانی که قبلا در آن بود بی‌خبر است؛ اما خداوند عظیم الشانِ مَلِکِ دیان چنان است که هیچ جایی از او خالی نیست و نه جایش در مکانی باشد و نه به مکانی نسبت به مکان دیگر نزدیکتر باشد.

الكافي، ج‏۱، ص۱۲۵-۱۲۶

مُحَمَّد بْن أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ دَاوُدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عِيسَى بْنِ يُونُسَ قَالَ: قَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي بَعْضِ مَا كَانَ يُحَاوِرُهُ: ذَكَرْتَ اللَّهَ فَأَحَلْتَ عَلَى غَائِبٍ!

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ وَيْلَكَ كَيْفَ يَكُونُ‏ غَائِباً مَنْ هُوَ مَعَ خَلْقِهِ شَاهِدٌ وَ إِلَيْهِمْ «أَقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» يَسْمَعُ كَلَامَهُمْ وَ يَرَى أَشْخَاصَهُمْ وَ يَعْلَمُ أَسْرَارَهُمْ.

فَقَالَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ: أَ هُوَ فِي كُلِّ مَكَانٍ أَ لَيْسَ إِذَا كَانَ فِي السَّمَاءِ كَيْفَ يَكُونُ فِي الْأَرْضِ وَ إِذَا كَانَ فِي الْأَرْضِ كَيْفَ يَكُونُ فِي السَّمَاءِ؟

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: إِنَّمَا وَصَفْتَ الْمَخْلُوقَ الَّذِي إِذَا انْتَقَلَ عَنْ مَكَانٍ اشْتَغَلَ بِهِ مَكَانٌ وَ خَلَا مِنْهُ مَكَانٌ فَلَا يَدْرِي فِي الْمَكَانِ الَّذِي صَارَ إِلَيْهِ مَا يَحْدُثُ فِي الْمَكَانِ الَّذِي كَانَ فِيهِ فَأَمَّا اللَّهُ الْعَظِيمُ الشَّأْنِ الْمَلِكُ الدَّيَّانُ فَلَا يَخْلُو مِنْهُ مَكَانٌ وَ لَا يَشْتَغِلُ بِهِ مَكَانٌ وَ لَا يَكُونُ إِلَى مَكَانٍ أَقْرَبَ مِنْهُ إِلَى مَكَانٍ.

 

۴) محمد بن مسلم روایت کرده که یکبار ابوحنیفه بر امام صادق ع وارد شد و گفت: پسرت موسی ع [= امام موسی کاظم ع] را دیدم که نماز می‌خواند و مردم از جلویش رد می‌شدند و مانع آنان نمی‌شد و می‌دانی که این کار چه اشکالی دارد!

امام صادق ع فرمود: بگویید موسی ع بیاید.

پس او را خبر کردند و امام ع فرمود: پسرم! ابوحنیفه می‌گوید تو نماز می‌گزاردی و مردم از جلویت رد می‌شدند و مانع آان نمی‌شدی.

فرمود: بله پدرجان! همانا کسی که من برایش نماز می‌گزاردم از آنان [که از جلوی من رد می‌شدند] به من نزدیکتر بود چنانکه خداوند عز و جل می‌فرماید: و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم» (ق/۱۶).

پس امام صادق ع او را به خود چسباند و فرمود: پسرم! پدر و مادرم به فدایت، ای خزانه‌دار اسرار!

الكافي، ج‏۳، ص۲۹۷

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ رَفَعَهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ:

دَخَلَ أَبُو حَنِيفَةَ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ: رَأَيْتُ ابْنَكَ مُوسَى ع يُصَلِّي وَ النَّاسُ يَمُرُّونَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَلَا يَنْهَاهُمْ وَ فِيهِ مَا فِيهِ!

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: ادْعُوا لِي مُوسَى.

فَدُعِيَ فَقَالَ لَهُ: يَا بُنَيَّ إِنَّ أَبَا حَنِيفَةَ يَذْكُرُ أَنَّكَ كُنْتَ تُصَلِّي وَ النَّاسُ يَمُرُّونَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَلَمْ تَنْهَهُمْ؟!

فَقَالَ: نَعَمْ يَا أَبَةِ إِنَّ الَّذِي كُنْتُ أُصَلِّي لَهُ كَانَ أَقْرَبَ إِلَيَّ مِنْهُمْ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ».

قَالَ فَضَمَّهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى نَفْسِهِ، ثُمَّ قَالَ: يَا بُنَيَّ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا مُودَعَ الْأَسْرَارِ.

 

۵) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

شخصی در بستر مرگ افتاد و به رسول الله ص گفتند مرگ به سراغ فلانی آمده است.

پس رسول الله ص برخاست و عده‌ای از اصحابش هم همراهش رفتند تا نزد وی رسیدند و او بیهوش افتاده بود.

آنگاه رسول الله ص فرمود: ای ملک الموت! از این مرد دست بردار تا سوالی از او بپرسم.

پس وی به هوش آمد و رسول الله ص فرمود: چه دیدی؟

گفت: سفیدی فراوان و سیاهی فراوانی دیدم.

فرمود: کدام به تو نزدیکتر بود؟!

گفت: سیاهی!

رسول الله ص فرمود: بگو: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الْكَثِيرَ مِنْ مَعَاصِيكَ وَ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ مِنْ طَاعَتِكَ: خدایا این خیل معصیتها را بر من ببخش و آن اندک طاعات را از من قبول فرما».

وی این را گفت و دوباره از هوش رفت. رسول الله دوباره فرمود: ای ملک الموت! بر او تخفیفی بده تا باز از او سوالی بپرسم.

وی دوباره به هوش آمد و حضرت فرمود: چه دیدی؟

گفت: سفیدی فراوان و سیاهی فراوانی دیدم.

فرمود: کدام به تو نزدیکتر بود؟!

گفت: سفیدی!

رسول الله ص فرمود: خداوند این رفیقتان را مورد مغفرت قرار داد.

امام صادق ع در ادامه فرمود: هنگامی که نزد شخص در حال احتضاری بودید این سخنان را به او بگویید که او بگوید.

الكافي، ج‏۳، ص۱۲۴-۱۲۵

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي هَاشِمٍ عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

حَضَرَ رَجُلًا الْمَوْتُ. فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ فُلَاناً قَدْ حَضَرَهُ الْمَوْتُ.

فَنَهَضَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَعَهُ أُنَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ حَتَّى أَتَاهُ وَ هُوَ مُغْمًى عَلَيْهِ.

قَالَ فَقَالَ ص: يَا مَلَكَ الْمَوْتِ كُفَّ عَنِ الرَّجُلِ حَتَّى أَسْأَلَهُ.

فَأَفَاقَ الرَّجُلُ. فَقَالَ النَّبِيُّ ص مَا رَأَيْتَ؟

قَالَ رَأَيْتُ بَيَاضاً كَثِيراً وَ سَوَاداً كَثِيراً.

قَالَ فَأَيُّهُمَا كَانَ أَقْرَبَ إِلَيْكَ؟

فَقَالَ السَّوَادُ!

فَقَالَ النَّبِيُّ ص: قُلِ «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الْكَثِيرَ مِنْ مَعَاصِيكَ وَ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ مِنْ طَاعَتِكَ».

فَقَالَهُ ثُمَّ أُغْمِيَ عَلَيْهِ. فَقَالَ ص: يَا مَلَكَ الْمَوْتِ خَفِّفْ عَنْهُ حَتَّى أَسْأَلَهُ.

فَأَفَاقَ الرَّجُلُ؛ فَقَالَ مَا رَأَيْتَ؟

قَالَ رَأَيْتُ بَيَاضاً كَثِيراً وَ سَوَاداً كَثِيرا.

قَالَ فَأَيُّهُمَا كَانَ أَقْرَبَ إِلَيْكَ؟

فَقَالَ الْبَيَاضُ!

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: غَفَرَ اللَّهُ لِصَاحِبِكُمْ.

قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: إِذَا حَضَرْتُمْ مَيِّتاً فَقُولُوا لَهُ هَذَا الْكَلَامَ لِيَقُولَهُ.

تدبر

۱) «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»

درباره اینکه مقصود از تعبیر «ما به آن از شما نزدیکتریم» چندین معنا قابل فرض است که بر اساس ضابطه امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا بعید نیست که همگی آنها مد نظر باشد:

الف. واضح‌ترین معنا آن است که مقصود از «ما» خداوند است و مقصود از «او» شخصی که در بستر مرگ افتاده و جانش به حلقوم رسیده؛ که در این صورت مقصود از «شما» اطرافیان شخص محتضر است؛ آنگاه مقصود از نزدیکتر بودن خدا عبارت است از:

الف.۱. اینکه ما از حیث علم و قدرت به او نزدیکتریم (یعنی هم به او آگاهتریم و هم قدرت ما بر اوبیش از شماست) ولی شما این را نمی‌دانید (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۴۲[۱۹]) در واقع از علم، به قرب و نزدیکی تعبیر کرده بدین جهت که غالبا نزدیک بودن مهمترین سبب برای اطلاع پیدا کردن و علم به چیزی است؛ و اینکه نمی‌بینید، یعنی شما از کنه آنچه بر او می‌گذرد بی‌اطلاعید. (تفسير كنز الدقائق، ج‏۱۳، ص۵۵[۲۰])

الف.۲. احاطه وجودی خداوند بر مخلوقاتش (در اینجا: شخص محتضر)؛ و «شما نمی‌دانید» یعنی به این احاطه وجودی ما بر او آگاهی و توجه ندارید (الميزان، ج‏۱۹، ص۱۳۹[۲۱]) در واقع، قرب در اینجا، به معنای نزدیکی و دوری مکانی نیست (حدیث۳)؛ بلکه اشاره به همان معیت وجودی خداوند با همگان است که فرمود «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ» (حدید/۴) و همان طور که خداوند همراه اشیاء است اما با آنها درآمیخته و ممزوج نشود و غیر از اشیاء است اما از آنها جدا نشود به همین ترتیب قرب و بعدش هم به شکا نزدیکی و دوری مکانی نیست؛ و لذاست که در عین اینکه خداوند به ما نزدیک است ما می‌توانیم از او دور باشیم (حدیث۲) (تفسير الصافي، ج‏۱، ص۲۲۳[۲۲])

الف.۳. ملکیت حقیقی خداوند نسبت به ما؛ در واقع، «چون ملكيت حقيقى از آن پروردگار است و ديگر مالكيت‏ها مجازى است در حقيقت مال و منال تنها اضافه و نسبتى به صاحب مال دارند چنين مالكيتى مجازى و قرار دادى است بنا بر اين آنكه همه عالم از آن وى مى‏باشد حق تعالى است و حق تعالى مالك حقيقى همه مى‏باشد و چون اين ملكيت اضافى نيست و در آنجا خبر از نسبت و اضافه نيست بلكه همان طور كه انسان وهم و خيال و حس و چشم و گوش خود را مالك است حق تعالى نيز مالك عالم و آدم مى‏باشد و اين چنين مالكى با مملوك خويش قريب و نزديك مى‏باشد و هرگز نمى‏توان هيچ كس ديگر را با نزديكى وى مقايسه نمود: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»، ما از شما بيشتر به محتضر نزديكيم ولى شما نمى‏بينيد. به همين خاطر چون بندگان ملك حقيقى وى مى‏باشند پس وى على الاطلاق نزديك‏تر به آنهاست و هيچ كس نزديك از حق سبحان به آنها نيست لذا هر گونه تصرفى از حق سبحان در بندگان رواست و هيچ كس نمى‏تواند مانع قبض و بسط و تصرف وى شود» (آداب راز ونياز به درگاه بى نياز (ترجمه عدة الداعي)، ج‏۱، ص۳۰۹)

الف.۴. …

ب. مقصود از «او» شخصی که در بستر مرگ افتاده و جانش به حلقوم رسیده؛ و مقصود از «شما» اطرافیان شخص محتضر است؛ اما مقصود از «ما» فرستادگان ماست؛ که مقصود از این فرستادگان می تواند عبارت باشد از:

ب.۱. فرشتگانی که ماموریت قبض روح را برعهده دارند (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۴۲[۲۳]) و در واقع این تعبیر «ما» به یک معنا هم اشاره به خود خداوند است و هم اشاره به ملک الموت و ه اشاره به فرشتگان مامور قبض روح، چنانکه خداوند در سه آیه «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» (زمر/۲۶) و «قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ» (سجدة/۱۱) و «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا» (أنعام/۶۱) به این سه اشاره کرد و اینها در طول هم‌اند؛ و آنگاه تعبیر نمی‌بینید می‌تواند اشاره به این باشد که ما و فرشتگانمان را نمی‌بینید (الميزان، ج‏۱۹، ص۱۳۹[۲۴])

ب.۲. پیامبر ص و اهل بیت ع و در یک کلام، آن دسته از اولیای خدا هستند که به دستور الهی در هنگام مرگ هر شخصی بر بالین او حاضر می‌شوند (در ذیل آیه قبل: جلسه ۱۰۵۱؛http://yekaye.ir/al-waqiah-56-84 / احادیث متعددی بر این مضمون ارائه شد و حتی اشاره شد که به نظر می‌رسد برخی از آیات مانند «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَّا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً» (نساء/۱۵۹) نیز ظهوری دارند در اینکه این مساله در خصوص سایر امتها و پیامبرانشان برقرار بوده است؛ که اگر چنین ظهوری درست شود دیگر نیازی نیست که همچون برخی از بزرگان (مثلا در لوامع صاحبقرانى مشهور به شرح فقيه، ج‏۲، ص۱۷۳[۲۵]) این را جزء‌معانی تأویلی این آیه بدانیم.

ج. مقصود از «ما» همان خداوند باشد؛ اما مقصود از «او»، نه شخصی که در بستر مرگ افتاده و جانش به حلقوم رسیده، بلکه آن کسانی‌اند که به اذن خداوند بر محضر او حاضر شده‌اند (و در بند ب به برخی از آنها اشاره شد)؛ که در این صورت مقصود از «شما» می‌تواند خود شخص محتضر باشد؛ آنگاه معناهای دیگری برای این آیه متصور خواهد بود مانند اینکه:

ج.۱. این آیه تهدیدی باشد به شخص محتضری که با آن اشخاص (خواه پیامبر ص و اهل بیت، خواه خود حضرت ملک الموت و فرشتگان مامور قبض روح) دشمنی می‌کرد؛ یعنی خداوند می‌فرماید مدتها با اینها دشمنی می کردید و فکر می‌کردید ارزش و اعتباری دارید؛ اکنون ‌بیینید ما به آن اشخاص نزدیکتریم تا به شما؛ و آنان مقربان درگاه مایند؛ و شما هیچگاه به این حقیقت بصیرت نیافتید پس سزای این مخالفتهایتان با آنها – که به مخالفت با من برمی‌گشت- را اکنون خواهید چشید. (حدیث۱)

ج.۲. …

به نظر شما چه معانی دیگری برای این آیه محتمل است؟

 

۲) «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»

وقتی کسی در بستر مرگ می‌افتد نزدیکانش دور و بر او را می‌گیرند و تمام تلاششان را برای اینکه مانع مرگ او شوند انجام می‌دهند؛ اما در همین لحظه کسی [= خداوند]، و بلکه کسانی [= فرشتگان مرگ؛ اهل بیت ع] هستند که از این نزدیکانش به او بسیار نزدیکترند و اگر آان بخواهند می‌توانند مانع مرگ وی شوند و حتی وی را برگردانند؛ اما اغلب این نزدیکان و حتی خود شخص در حال احتضار به این حقیقت بصیرت ندارند؛ و لذا راه چاره‌ای برای مرگ نمی‌یابند؛ در حالی که اگر به این حقیقت بصیرت می‌داشتند می‌توانستند – در صورتی که این مرگ، جزء اجل مسمای وی نبود – این مرگ را به تاخیر اندازند؛ چنانکه حکایات زنده کردن مردگان نه‌تنها توسط حضرت عیسی ع، بلکه توسط اهل بیت ع بارها و بارها نقل و حکایت شده است؛ اما همچنان این حقیقت را جدی نمی‌گیریم. از باب نمونه فیلم زیر را نگاه کنید که یکی از این کسانی که با عنایت امام رضا ع از مرگ رهایی یافت؛ و خبرش مورد تایید پزشکان و مراجع وقت قرار گرفت حکایت خود را نقل کرده است:

(برای دانلود فیلم اینجا را کلیک کنید)

۳) «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»

خداوند، از نزديك‏ترين افراد به انسان، نزديك‏تر است. نزديكى ديگران جسمى است و نزديكى او ناشى از احاطه كامل به مخلوق است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۴۵)

اگر این حقیقت را جدی بگیریم آیا هیچگاه ممکن است مرتکب گناه شویم؟

به تعبیر امام خمینی (ره): « بفهمید که همه عالم محضر خداست. محضر خداست. ما الآن در محضر خدا نشسته‌ایم. اگر قلب ما این معنا را ادراک بکند که ما الآن در محضر خدا هستیم، همین مجلس محضر خداست، این را اگر- ایمان انسان بر آن راه پیدا نیست- مومن بشود انسان‌ به آن، قلب انسان بیابد این مطلب را، از معصیت کنار می‌رود. تمام معصیتها برای این است که انسان نیافته این مسائل را. برهان هم بر آن دارد. برهان عقلی هم قائم است به اینکه خدای تبارک و تعالی همه جا حاضر است. هم برهان است و هم همه انبیا گفته‌اند «وَ هُوَ مَعَکُمْ ایْنَما کُنْتُمْ» قرآن است، او با شماست. هر جا هستید او با شماست. ما این را از قرآن شنیده‌ایم. به برهان هم ثابت هست، لکن به قلب ما نرسیده است.» (فیلم)

 

۴) «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ»

در بحث از آیه قبل روایات متعددی تقدیم شد ناظر به اینکه پیامبر اکرم ص و حضرت علی ع و اهل بیت ع بر بالین هر محتضری (دوست و دشمن وی) حاضر می‌شود؛ و این آیه هم می‌فرماید که شما ولی اطرافیان بدین بصیرت نمی‌یابید. اما حکایات متعددی نقل شده که کسی بر بالین شخص محتضری (اعم از دوست و یا دشمن امیرالمومنین ع) بوده و وی در حال احتضار با حضرت سخنی گفته که حضار به این حضور بصیرت پیدا کرده‌اند؛ در اینجا سه مورد که با سندهای متصل نقل شده تقدیم می‌شود:

حکایت۱

در کتب رجالی در احوالات زکریا بن سابور آمده است:

سعید بن یسار می‌گوید من بر بالین فرزند سابور بودم که مریض بود و در بستر مرگ افتاده بود. بناگاه دیدم دستش را باز کرد و گفت: دستم سفید شد* یا علی!

مدتی بعد بر امام صادق ع وارد شدم و محمد بن مسلم هم آنجا بود. وقتی از نزد ایشان برخاستم به نظرم محمد بن مسلم حکایت مرا به امام عرض چون چون بلافاصله امام کسی را سراغم فرستاد که برگردم و فرمود: حکایت آن مردی را که هنگام وفاتش کنار او بودی برایم تعریف کن و آنچه را که شنیدی که او گفت بگو.

گفتم: دستش را باز کرد و گفت: دستم سفید شد* یا علی!

امام صادق ع فرمود: به خدا سوگند که او را دید؛ به خدا سوگند که او را دید؛ به خدا سوگند که او را دید.

*پی‌نوشت:

مقصود وی از اینکه «دستم سفید شد» شاید اشاره به این است که حضرت علی ع با او دست داد و مقصودش این است که با این دست دادن، دستم نورانی شد؛ و یا شاید کنایه‌ای از عاقبت به خیر شدن است شبیه تعبیری که می‌گویند فلانی روسفید شد و در احادیث [حدیث۵] هم گذشت که متوفی می‌بیند سفیدی‌ای به سویش آمد. (الوافي، ج‏۲۴، ص۲۵۰[۲۶])

الكافي، ج‏۳، ص۱۳۰؛ رجال الكشي، ج‏۲، ص۶۲۷[۲۷]

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ سَعِيدِ بْنِ يَسَارٍ أَنَّهُ حَضَرَ أَحَدَ ابْنَيْ سَابُورَ وَ كَانَ لَهُمَا فَضْلٌ وَ وَرَعٌ وَ إِخْبَاتٌ فَمَرِضَ أَحَدُهُمَا وَ مَا أَحْسَبُهُ إِلَّا زَكَرِيَّا بْنَ سَابُورَ.

قَالَ: فَحَضَرْتُهُ عِنْدَ مَوْتِهِ فَبَسَطَ يَدَهُ ثُمَّ قَالَ ابْيَضَّتْ يَدِي يَا عَلِيُّ‏!

قَالَ: فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ عِنْدَهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ. قَالَ: فَلَمَّا قُمْتُ مِنْ عِنْدِهِ ظَنَنْتُ أَنَّ مُحَمَّداً يُخْبِرُهُ‏ بِخَبَرِ الرَّجُلِ؛ فَأَتْبَعَنِي بِرَسُولٍ فَرَجَعْتُ إِلَيْهِ.

فَقَالَ: أَخْبِرْنِي عَنْ هَذَا الرَّجُلِ الَّذِي حَضَرْتَهُ عِنْدَ الْمَوْتِ أَيَ‏ شَيْ‏ءٍ سَمِعْتَهُ يَقُولُ.

قَالَ قُلْتُ: بَسَطَ يَدَهُ ثُمَّ قَالَ ابْيَضَّتْ يَدِي يَا عَلِيُّ.

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: وَ اللَّهِ رَآهُ وَ اللَّهِ رَآهُ وَ اللَّهِ رَآهُ.

حکایت ۲

ابن ابی‌یعفور (ازاصحاب امام صادق ع) می‌گوید

خطاب جهنی از کسانی بود که بسیار با ما رفت و آمد داشت والبته دشمنی شدیدی با آل محمد ص داشت و از اصحاب نجده‌ی حروری (یکی از روسای خوارج) بود. وی مریض شد و به خاطر اینکه با ما رفت و آمد داشت و از باب تقیه برای عیادتش حاضر شدم در حالی که در حال احتضار بود و شنیدم که می‌گفت: مرا با تو چکار؛ ای علی!

مطلب را برای امام صادق ع تعریف کردم؛ فرمود: به خدای کعبه سوگند که او را دید؛ به خدای کعبه سوگند که او را دید.

الكافي، ج‏۳، ص۱۳۳-۱۳۴

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْعَبْدِيِّ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ:

كَانَ خَطَّابٌ الْجُهَنِيُّ خَلِيطاً لَنَا وَ كَانَ شَدِيدَ النَّصْبِ لآِلِ مُحَمَّدٍ ع وَ كَانَ يَصْحَبُ نَجْدَةَ الْحَرُورِيَّةَ.

قَالَ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ أَعُودُهُ لِلْخُلْطَةِ وَ التَّقِيَّةِ فَإِذَا هُوَ مُغْمًى عَلَيْهِ فِي حَدِّ الْمَوْتِ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ مَا لِي وَ لَكَ يَا عَلِيُّ!

فَأَخْبَرْتُ بِذَلِكَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع؛ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع رَآهُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ رَآهُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ.

حکایت ۳

سید حمیری (۱۰۵-۱۷۹) ابتدا از خوارج بود اما به دست امام صادق ع مستبصر شد و جزء ‌شاعران معروف اهل بیت ع قرار گرفت که اشعارش در بسیاری از کتب شیعه و سنی نقل شده است. (ویکی شیعه)

حسین بن عون (نوه ابوالاسود دوئلی) نقل کرده: بر بالین سید حمیری وارد شدم و او در حال احتضار بود و جماعتی از همسایگانش که اغلب عثمانی* بودند بر بالینش بودند. سید خیلی خوش‌سیما بود و ‌پیشانی گسترده‌ای و گردن کشیده‌ای داشت؛ یکدفعه در صورتش نقطه‌ای سیاه رنگ – شبیه نقطه‌ای که روی کاغذ گذاشته شود-  آشکار شد و دائما این نقطه بزرگ و بزرگتر می‌شد تا حدی که سیاهی تمام صورتش را گرفت؛ در این لحظه شیعیانی که بر بالین او بودند همگی غمگین و خوشحالی و شماتت ناصبی‌ها [= دشمنان اهل بیت ع] آغاز شد؛ اما اندگی نگذشت که در همان محل از صورتش یک نقطه نورانی پدیدار گشت و دائما زیاد شد تا جایی که نور تمام صورتش را در برگرفت و صورتش درخشان شد؛‌آنگاه سید خنده‌ای کرد و این اشعار را بر زبان جاری نمود:

دروغ گفتند آنان که گمان می کردند که علی ع دوستدار خود را در سختی‌ها نجات نمی دهد؛

به پروردگارم سوگند که من وارد بهشت عدن شدم و خداوند بدی‌هایم را بخشید؛

پس امرز به دوستان علی ع بشارت بدهید همان کسانی که تا هنگام مرگ بر ولایت علی باقی ماندند؛

و بعد از او ولایت فرزندانش را پذیرفتند؛ همانان که یکی پس از دیگری با مشخصات کامل معرفی شده‌اند؛

سپس این سخنان را بر زبان جاری کرد: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَقّاً حَقّاً، أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً حَقّاً، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ». سپس چشمانش را خودش روی هم گذاشت و گویی روحش همچون چراغی بود که خاموش شد یا سنگریزه‌ای بود که بر زمین افتاد.

حسین بن عون ادامه داد: الله اکبر؛ کسی که شاهد بوده همانند کسی نیست که شاهد نبوده باشد؛ فضیل بن یسار به من خبر داد – وگرنه من ساکت می شدم – که هم امام باقر ع و هم امام صادق ع فرموده بودند:

حرام است بر روحی که بخواهد از بدنش مفارقت کند مگر اینکه پنج تن را ببیند؛ یعنی حضرت محمد ص و حضرت علی ع و حضرت فاطمه س و امام حسن ع و امام حسین ع را ببیند آن گونه که یا مایه چشم روشنی‌اش باشد ویا چشمش [از شدت ناراحتی] بسوزد. به هر حال این سخن در میان مردم پر شد و دوست و دشمن بر جنازه‌اش حاضر شدند.

* پی‌نوشت: اصطلاح عثمانی به کسانی می‌گفتند که حضرت علی ع را در جریان عثمان مقصر می‌دانستند ولذا دشمن او بودند و معاویه را در خونخواهی عثمان محق قلمداد می‌کردند و منکر جایگاه اهل بیت بودند تا حدی که بعد از پیامبر ص خلافت را در ابوبکر و عمر و عثمان و سپس در بنی‌امیه می‌دانستند!

الأمالي (للطوسي)، ص۶۲۷-۶۲۸؛ كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج‏۱، ص۴۱۴

أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ السَّدُوسِيُّ بِسِيرجَانَ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَمِّي مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْجَبَّارِ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَوْنِ بْنِ أَبِي حَرْبِ بْنِ أَبِي الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِيِّ، عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَوْنٍ، قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى السَّيِّدِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحِمْيَرِيِّ عَائِداً فِي عِلَّتِهِ الَّتِي مَاتَ فِيهَا، فَوَجَدْتُهُ يُسَاقُ بِهِ، وَ وَجَدْتُ عِنْدَهُ جَمَاعَةً مِنْ جِيرَانِهِ، وَ كَانُوا عُثْمَانِيَّةً، وَ كَانَ السَّيِّدُ جَمِيلَ الْوَجْهِ، رَحْبَ الْجَبْهَةِ، عَرِيضَ مَا بَيْنَ السَّالِفَتَيْنِ، فَبَدَتْ فِي وَجْهِهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءُ مِثْلُ النُّقْطَةِ مِنَ الْمِدَادِ، ثُمَّ لَمْ تَزَلْ تَزِيدُ وَ تَنْمِي حَتَّى طَبَقَتْ وَجْهَهُ- يَعْنِي اسْوِدَاداً- فَاغْتَمَّ لِذَلِكَ مَنْ حَضَرَهُ مِنَ الشِّيعَةِ، فَظَهَرَ مِنَ النَّاصِبَةِ سُرُورٌ وَ شَمَاتَةٌ، فَلَمْ يَلْبَثْ بِذَلِكَ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى بَدَتْ فِي ذَلِكَ الْمَكَانِ مِنْ وَجْهِهِ لُمْعَةٌ بَيْضَاءُ، فَلَمْ تَزَلْ تَزِيدُ أَيْضاً وَ تَنْمِي حَتَّى أَسْفَرَ وَجْهُهُ وَ أَشْرَقَ، وَ افْتَرَّ السَّيِّدُ ضَاحِكاً، وَ أَنْشَأَ يَقُولُ:

كَذَبَ الزَّاعِمُونَ أَنَّ عَلِيّاً / لَنْ يُنْجِيَ مُحِبَّهُ مِنْ هَنَاةٍ

قَدْ وَ رَبِّي دَخَلْتُ جَنَّةَ عَدْنٍ / وَ عَفَا لِي الْإِلَهُ عَنْ سَيِّئَاتِي‏

فَأَبْشِرُوا الْيَوْمَ أَوْلِيَاءَ عَلِيٍّ / وَ تَوَلَّوْا عَلِيّاً [تَوَالَوُا الْوَصِيَّ] حَتَّى الْمَمَاتِ‏

ثُمَّ مِنْ بَعْدِهِ تَوَلَّوْا بَنِيهِ / وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ بِالصِّفَاتِ‏

ثُمَّ أَتْبَعَ قَوْلَهُ هَذَا:” أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً، وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَقّاً حَقّاً، أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً حَقّاً، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ” ثُمَّ أَغْمَضَ عَيْنَيْهِ بِنَفْسِهِ، فَكَأَنَّمَا كَانَتْ رُوحُهُ ذُبَالَةً طَفِئَتْ، أَوْ حَصَاةً سَقَطَتْ.

قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ: قَالَ لِي أَبِي الْحُسَيْنُ بْنُ عَوْنٍ: وَ كَانَ أُذَيْنَةُ حَاضِراً، فَقَالَ: اللَّهُ أَكْبَرُ، مَا مَنْ شَهِدَ كَمَنْ لَمْ يَشْهَدْ، أَخْبَرَنِي- وَ إِلَّا فَصَمَّتَا- الْفُضَيْلُ بْنُ يَسَارٍ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ عَنْ جَعْفَرٍ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) أَنَّهُمَا قَالا: حَرَامٌ عَلَى رُوحٍ أَنْ تُفَارِقَ جَسَدَهَا حَتَّى تَرَى الْخَمْسَةَ، حَتَّى تَرَى مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً (عَلَيْهِمُ السَّلَامُ) بِحَيْثُ تَقَرُّ عَيْنُهَا، أَوْ تُسْخَنَ عَيْنُهَا، فَانْتَشَرَ هَذَا الْقَوْلُ فِي النَّاسِ، فَشَهِدَ جَنَازَتَهُ وَ اللَّهِ الْمُوَافِقُ وَ الْمُفَارِقُ.

 

 


[۱] . قرأ بترقيق الراء الأزرق وورش بخلاف عنهما. (معجم القراءات ج۹، ص۳۱۹)

[۲] . الباء و الصاد و الراء أصلان: أحدهما العِلْمُ بالشئ؛ يقال هو بَصِيرٌ به. و من هذه البَصيرةُ، و القِطعةُ من الدَّمِ إذا وقعَتْ بالأرض استدارت. قال الأسْعر: «راحُوا بَصَائِرُهُمْ على أكتَافِهِمْ / و بَصيرتى يَعْدُو بها عَتَدٌ وَأَى» و البَصيرة التُّرْس فيما يُقال. و البَصيرَةُ: البُرْهان. و أصل ذلك كلِّه وُضُوحُ الشئ. و يقال رَأَيْتُه لَمْحاً باصراً، أى ناظراً بتحديقٍ شديد. و يقال بَصُرْتُ بالشى‏ءِ إِذا صِرْتَ به بصيراً عالماً، و أبْصَرْتُه إذا رأيتَهَ. و أمّا الأصل الآخَر فبُصْر الشَّىْ‏ءِ غلَظُه. و منه البَصْرُ، هو أن يضمَّ أدِيمٌ إلى أديم، يخاطانِ كما تُخلَطُ حاشِيَةُ الثَّوْبِ. و البَصيرةُ: ما بينَ شُقتىِ البيت، و هو إلى الأصل الأول أقرب. فأمّا البَصْرَةُ فالحجارة الرِّخوة، فإِذا سقطت الهاء قلت بِصْر بكسر الباء، و هو من هذا الأصل الثانى.

[۳] . البَصَر: العين، مذكر، و البَصَر: نَفاذ في القلب. و البَصَارة مصدر البَصِير، و قد بَصُرَ، و أَبْصَرْتُ‏ الشي‏ء و تَبَصَّرْتُ‏ به، و تَبَصَّرْتُهُ‏: شِبْه رَمَقْتُهُ. و اسْتَبْصَرَ في أمره و دينه إذا كان ذا بَصِيرة. و البَصِيرة اسم لما اعتقد في القلب من الدين و حقيق الأمر. و يقال: رأى فلان لمحا باصِرا أي أمرا مُفْزِعا ، قال: «دون ذاك الأمر لمح‏ باصِر » و بَصَّرَ الجر و تَبْصِيرا: فتح عينه. و البَصِيرة: الدرع، و يقال: ما لبس من السلاح فهو بَصَائِر السِّلاح. [و يقال للفراسة الصادقة: فراسة ذات‏ بَصِيرة. و البَصِيرة: العبرة، يقال: أ ما لك‏ بَصِيرة في هذا؟ أي عبرة تعتبر بها، و أنشد: «في الذاهبين الأولين‏ / من القرون لنا بَصَائِر » أي عِبَر] . و بَصَائِر الدماء: طرائقها على الجسد. و البُصْر: غلظ الشي‏ء، نحو بُصْر الجبل، و بُصْر السماء و الحائط و نحوه‏ . و البَصْرة: أرض حجارتها جِصّ، و هكذا أرض‏ البَصْرة،[فقد] نزلها المسلمون أيام عمر بن الخطاب، و كتبوا إليه: إنا نزلنا أرضا بَصْرَةً فسميت‏ بَصْرة.و فيها ثلاث لغات: بَصْرة و بِصْرة و بُصْرة. و أَعَمُّها البَصْرة. و البَصْرة نعت، و كل قطعة بَصْرة. و قيل: البَصْرة الحجارة التي فيها بعض اللين، قال الشماخ: «سواء حين جاهدها عليه‏ / أغشاهن سهلا أم‏ بِصارا » أي جرت و جرى معها يعني الحُمُر.

[۴] . الْبَصَرُ يقال للجارحة الناظرة، نحو قوله تعالى: كَلَمْحِ الْبَصَرِ [النحل/۷۷]، و وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ [الأحزاب/۱۰]، و للقوّة التي فيها، … و الْبَصْرَةُ: حجارة رخوة تلمع كأنّها تبصر، أو سمّيت بذلك لأنّ لها ضوءا تبصر به من بعد. و يقال له بِصْرٌ، و الْبَصِيرَةُ: قطعة من الدّم تلمع، و الترس اللامع، و الْبُصْرُ: الناحية، و الْبَصِيرَةُ ما بين شقتي الثوب، و المزادة و نحوها التي يبصر منها، ثم يقال: بَصَرْتُ الثوب و الأديم: إذا خطت ذلك الموضع منه.

[۵] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو العلم بنظر العين أو بنظر القلب. كما أنّ الرؤية و النظر مطلق غير مقيّد بقيد العلم. و العلم مطلق غير مقيّد بقيد النظر:وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ‏- ۷/ ۱۹۸… و أمّا معنى الثّخن و الغلظ: فاعتبار كونه أوّل ما يتراءى من الجسم فبصر الثوب ما يبصر منه، و قريب منه معنى الجانب. و أمّا معنى الدم المستدار على الأرض: فباعتبار ثبوته و بقائه حتّى يبصر و يستدلّ به على الرّميّة، و فهو ما يُبْصَرُ من أثر الرميّة. فكذلك معنى الترس: فان الجنّة اوّل ما يبصر من السلاح بل ممّن يحارب و يبارز. و أمّا البرهان: فهو ما يقدّم و يرى في مقام الاحتجاج. و أمّا الحجارة الرخوة: فباعتبار ما فيها من البياض.

[۶] . امساک او التقاط فی أثناء المتجمع أو الممتد.

[۷] . الْبَصَرُ يقال للجارحة الناظرة، نحو قوله تعالى: كَلَمْحِ الْبَصَرِ [النحل/۷۷]، و وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ [الأحزاب/۱۰]، و للقوّة التي فيها، و يقال لقوة القلب المدركة: بَصِيرَةٌ و بَصَرٌ، نحو قوله تعالى: فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ [ق/۲۲]، و قال: ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى‏ [النجم/۱۷]، و جمع البصر أَبْصَارٌ، و جمع البصيرة بَصَائِرُ، قال تعالى: فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ‏ [الأحقاف/۲۶]، و لا يكاد يقال للجارحة بصيرة، و يقال من الأوّل: أَبْصَرْتُ، و من الثاني: أَبْصَرْتُهُ و بَصُرْتُ به، و قلّما يقال بَصُرْتُ في الحاسة إذا لم تضامّه رؤية القلب جمع البصر أَبْصَارٌ، و جمع البصيرة بَصَائِرُ، قال تعالى: فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ‏ [الأحقاف/۲۶]، و لا يكاد يقال للجارحة بصيرة، و يقال من الأوّل: أَبْصَرْتُ، و من الثاني: أَبْصَرْتُهُ و بَصُرْتُ به، و قلّما يقال بَصُرْتُ في الحاسة إذا لم تضامّه رؤية القلب، و قال تعالى في الإبصار: لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ [مريم/۴۲]، و قال: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا [السجدة/۱۲]، وَ لَوْ كانُوا لا يُبْصِرُونَ‏ [يونس/۴۳]، وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ‏ [الصافات/۱۷۹]، بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ‏ [طه/۹۶] و منه: أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي‏ [يوسف/۱۰۸] أي: على معرفة و تحقق. و قوله: بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ [القيامة/۱۴] أي: تبصره فتشهد له، و عليه من جوارحه بصيرة تبصره فتشهد له و عليه يوم القيامة، كما قال تعالى: تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ [النور/۲۴] و الضرير يقال له: بَصِيرٌ على سبيل العكس، و الأولى أنّ ذلك يقال لما له من قوة بصيرة القلب لا لما قالوه، و لهذا لا يقال له: مُبْصِرٌ و بَاصِرٌ، و قوله عزّ و جل: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ [الأنعام/۱۰۳] حمله كثير من المفسرين على الجارحة، و قيل: ذلك إشارة إلى ذلك و إلى الأوهام و الأفهام، كما قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ: (التَّوْحِيدُ أَنْ لَا تَتَوَهَّمَهُ) وقَالَ: (كُلُّ مَا أَدْرَكْتَهُ فَهُوَ غَيْرُهُ).و الْبَاصِرَةُ عبارة عن الجارحة الناظرة، يقال: رأيته لمحا بَاصِراً، أي: نظرا بتحديق،… و الْبَصْرَةُ: حجارة رخوة تلمع كأنّها تبصر، أو سمّيت بذلك لأنّ لها ضوءا تبصر به من بعد. و يقال له بِصْرٌ، و الْبَصِيرَةُ: قطعة من الدّم تلمع، و الترس اللامع، و الْبُصْرُ: الناحية، و الْبَصِيرَةُ ما بين شقتي الثوب، و المزادة و نحوها التي يبصر منها، ثم يقال: بَصَرْتُ الثوب و الأديم: إذا خطت ذلك الموضع منه.

[۸] . وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً- ۱۷/ ۵۹.وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً- ۱۷/ ۱۲.الإبصار هو النظر الدقيق و الإشراف، و نتيجته حصول المعرفة و العلم. و هذا النظر قد يكون بقصد الإفادة و الإحسان، أو بقصد الأخذ و العقاب، أو بقصد التفقّد و قضاء الحوائج و نظم الأمور و تدبير المعيشة، أو بقصد الاستفادة بأىّ صورة من الصور. و القسم الآخر يتحقّق من الداني، و الأقسام الباقية إنّما تكون من العالي الى الداني…. وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ‏- ۵۶/ ۸۵.وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها- ۷/ ۱۷۹.فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ وَ ما لا تُبْصِرُونَ إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ‏- ۶۹/ ۳۹.فالإبصار يدلّ على النظر الدقيق، و هو من أفعل متعدّيا، و البصارة غير متعدّ و تدلّ على اللزوم، كما أنّ البصير هو فعيل يدلّ على ثبوت الصفة، و بهذا اللحاظ يطلق على اللّه المتعال، دون كلمة المبصر فانّها تدل على قيام الحدث بالفاعل و حدوثه و صدوره. كما أنّ انتخاب صيغة المجرّد في مورد:بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ‏- ۲۰/ ۹۶.فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ‏- ۲۸/ ۱۱.للدلالة على التأكيد و ثبوت البصارة و التحقيق الزائد و حصول العلم و اليقين

[۹] . در الفروق في اللغة، (ص۱۶) در تفاوت بصر و ابصار این توضیح آمده است:

و اذا كان اختلاف الحركات يوجب اختلاف المعاني فاختلاف المعاني أنفسها أولى أن يكون كذلك‏ … و لهذا المعنى قال المبرد الفرق بين أبصرته و بصرت به على اجتماعهما في الفائدة أن بصرت به معناه أنك صرت بصيرا بموضعه و فعلت أي انتقلت الى هذا الحال. و أما أبصرته فقد يجوز أن يكون مرة و يكون لأكثر من ذلك. و كذلك أدخلته و دخلت به فاذا قلت أدخلته جاز أن تدخله و أنت معه و جاز ألا تكون معه. و دخلت به إخبار بأن الدخول لك و هو معك بسببك.

[۱۰] . فَالبَصِيرُ من له البَصَارَةُ أى النظر و العلم. و تستعمل البَصِيرَةُ في التأنيث، فيقال نفس بصيرة و قوّة بصيرة و جمعها بَصَائِرُ كصحيفة و صحائف و ظريفة و ظرائف، و الْبَصَرُ يستعمل مصدرا، و اسما باعتبار كونه بمعنى الفاعل أى الباصرة، و اطلاق المصدر على الفاعل للإشارة الى أنّ النظر الى جهة الحدث و الفعل لا الذات، و جمعه أَبْصَارٌ. و الفرق بين الإِبَصارُ و التَّبْصِيرِ هو ما ذكرنا في فرق صيغتي إفعال و تفعيل من جهة الصدور و الوقوع. إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ- ۱۷/ ۳۶.فَارْجِعِ الْبَصَرَ…ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ، يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ ۶۷/ ۴.أى العين بلحاظ النظر و باعتباره … لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- ۶/ ۱۰۳.جمع بصر، و البَصَرُ هنا أعمّ من البَاصِرَةِ الظاهرة و هي العين و الباصرة الباطنة و هي القلب، كما في:إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ- ۳/ ۱۳.و لا يبعد أن نقول إنّ البصر في الأصل كان صفة كحسن فهو بمعنى ماله البصارة، فيطلق على العين و القلب.وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً- ۴۶/ ۲۶.أى العيون الباصرة بقرينة مقابلتها بالأفئدة.

[۱۱] . (الفرق) بين البصر و العين‏: أن العين آلة البصر و هي الحدقة، و البصر اسم للرؤية و لهذا يقال احدى عينيه عمياء و لا يقال أحد بصريه أعمى، و ربما يجري البصر على العين الصحيحة مجازا و لا يجري على العين العمياء فيدلك هذا على أنه اسم للرؤية على ما ذكرنا، و يسمى العلم بالشي‏ء اذا كان جليا بصرا، يقال لك فيه بصر يراد أنك تعلمه كما يراه غيرك.

[۱۲] . قال عزّ و جل: فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً [النمل/۱۳]، وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً [الإسراء/۱۲] أي: مضيئة للأبصار و كذلك قوله عزّ و جلّ: وَ آتَيْنا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً [الإسراء/۵۹]، و قيل: معناه صار أهله بصراء نحو قولهم: رجل مخبث و مضعف، أي: أهله خبثاء و ضعفاء، وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏ بَصائِرَ لِلنَّاسِ‏ [القصص/۴۳] أي: جعلناها عبرة لهم، و قوله: وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ‏ [الصافات/۱۷۹] أي: انظر حتى ترى و يرون،

[۱۳] . أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ‏- ۱۸/ ۲۶.صيغة تعجّب للدلالة على المبالغة و التعظيم.

[۱۴] . و قوله عزّ و جل: وَ كانُوا مُسْتَبْصِرِينَ‏ [العنكبوت/۳۸] أي: طالبين للبصيرة. و يصحّ أن يستعار الاسْتِبْصَارُ لِلْإِبْصَارِ، نحو استعارة الاستجابة للإجابة.

[۱۵] . (الفرق) بين البصير و المستبصر: أن البصير على وجهين أحدهما المختص بأنه يدرك المبصر اذا وجد، و أصله البصر و هو صحة الرؤية، و يؤخذ منه صفة مبصر بمعنى رأى، و الرائي هو المدرك للمرئي، و القديم رأى بنفسه، و الآخر البصير بمعنى العالم تقول منه هو بصير و له به بصر و بصيرة أي علم، و المستبصر هو العالم بالشي‏ء بعد تطلب العلم كأنه طلب الابصار مثل المستفهم و المستخبر المتطلب للفهم و الخبر، و لهذا يقال إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ و لا يقال مستبصر، و يجوز أن يقال ان الاستبصار هو أن يتضح له الأمر حتى كأنه يبصره و لا يوصف الله تعالى به لأن الاتضاح لا يكون الا بعد الخفاء.

[۱۶] . و قوله عزّ و جلّ: وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ؛ تَبْصِرَةً [ق/۷- ۸] أي: تبصيرا و تبيانا. يقال: بَصَّرْتُهُ تَبْصِيراً و تَبْصِرَةً، كما يقال: قدّمته تقديما و تقدمة، و ذكّرته تذكيرا و تذكرة، قال تعالى: وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً؛ يُبَصَّرُونَهُمْ‏ [المعارج/۱۰- ۱۱] أي: يجعلون بُصَرَاءَ بآثارهم، يقال: بَصَّرَ الجرو: تعرّض للإبصار لفتحه العين.

[۱۷] . تَبْصِرَةً وَ ذِكْرى‏ لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ‏- ۵۰/ ۸.من بصّره الأمر أى فهمه و أوضحه، يتعدّى الى المفعول الثاني بنفسه و بالباء. وَ لا يَسْئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً يُبَصَّرُونَهُمْ‏- ۷۰/ ۱۱.أى يعرّفون و يبيّنون لهم، فيبصرون أحوالهم و مقاماتهم و كيفيّات أمورهم و حدود اختيارهم و أعمالهم، فيشاهدونهم و يعلمون أنّ المسألة عنهم غير مفيدة.فالضميران يرجعان الى الحميم باعتبار معناه الجمعىّ.

[۱۸] . (الفرق) بين العلم و البصيرة: أن البصيرة هي تكامل العلم و المعرفة بالشي‏ء و لهذا لا يجوز أن يسمى الباري تعالى بصيرة اذ لا يتكامل علم أحد بعظمته و سلطانه.

[۱۹] . «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ» بالعلم و القدرة «وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» ذلك و لا تعلمونه.

[۲۰] . وَ نَحْنُ أَقْرَبُ: أعلم. إِلَيْهِ: إلى المحتضر مِنْكُمْ: عبّر عن العلم بالقرب، الّذي هو أقوى سبب الاطّلاع. وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ: و لكن لا تدركون كنه ما يجرى عليه.

[۲۱] . و قوله: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» أي و الحال أنا أقرب إليه منكم لإحاطتنا به وجودا.

[۲۲] . أقول: قربه تعالى عبارة عن معيّته عز و جل كما قال سبحانه وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ فكما أن معيّته للأشياء ليست بممازجة و مداخلة و مفارقته عنها ليست بمباينة و مزايلة فكذلك قربه ليس باجتماع و أين و بعده ليس بافتراق و بين بل بنحو آخر أقرب من هذا القرب و أبعد من هذا البعد و لهذا قال تعالى وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ و قال وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ، و في مناجاة سيد الشهداء عليه الصلاة و السلام إلهي ما أقربك مني و أبعدني عنك و ما أرأفك بي فما الذي يحجبني عنك و إنما يجد قربه من عبده كأنه يراه كما قال نبيّنا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم أعبد اللَّه كأنك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك، إن قيل كيف يكون الشي‏ء قريباً من الآخر و يكون ذلك الآخر بعيداً عنه، قلنا هذا كما يكون لك محبوب و هو حاضر عندك و أنت عنه في عمى لا تراه و لا تشعر بحضوره فانه قريب منك و أنت بعيد عنه أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ تقرير للقرب و وعد للداعي بالإجابة فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي إذا دعوتهم للايمان و الطاعة كما أجبتهم إذا دعوني لمهامهم وَ لْيُؤْمِنُوا بِي في المجمع عن الصادق عليه السلام أي و ليتحققوا اني قادر على إعطائهم ما سألوه.

[۲۳] . و قيل معناه و رسلنا الذين يقبضون روحه أقرب إليه منكم و لكن لا تبصرون رسلنا القابضين روحه.

[۲۴] . و قوله: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ» أي و الحال أنا أقرب إليه منكم لإحاطتنا به وجودا و رسلنا القابضون لروحه أقرب إليه منكم و لكن لا تبصروننا و لا رسلنا. قال تعالى: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها»: الزمر: ۲۶، و قال: «قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ»: السجدة: ۱۱، و قال: «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا»: الأنعام: ۶۱.

[۲۵] . و در حديث صحيح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه عليه منقولست كه آن حضرت فرمودند كه چون جان شما به حلق مى‏رسد چشم شما روشن مى‏شود يعنى از ديدن حضرات صلوات اللَّه عليهم و اشاره است باين آيه: (وَ قالَ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ «۳»)بدان كه اين آيه از متشابهات آيات قرآنى است و تاويل آن را بغير از خدا و رسول و اهل بيت صلوات اللَّه عليهم كسى نمى‏داند و اخبار بسيار در تاويل اين آيه اشارة و تصريحا واقع شده است و ترجمه‏اش اينست كه حق سبحانه و تعالى فرموده است كه چرا وقتى كه جان به حلق شما مى‏رسد و شما در آن وقت نظر مى‏كنيد به ميت جان را بر نمى‏گردانيد به بدن ميت اگر قدرت داريد و حال آن كه ما نزديكتريم به ميت از شما و ليكن شما نمى‏بينيد، و ظاهر آيه خطابست با حضّار محتضر آن جمعى كه نزد آن شخصى كه مى‏ميرد نشسته‏اند پس حاصل معنى اين مى‏شود كه شما را اختيارى نيست در حيات و موت احدى و همه بدست واحد قهّار است جل شانه.

اما اشارات: پس ممكن است كه از لفظ و نحن اقرب باشد كه ما اقربيم به او از شما يعنى خلفاى ما به او اقربند كه مراد از آن رسول خدا و ائمه هدى و ملائكه باشند صلوات اللَّه عليهم يعنى نه شما را اختيارى هست كه ميت نميرد و نه خبرى هست كه ما با ايشان در چه كاريم عدم اختيار كه ظاهر است و عدم خبر از چند وجه است يكى حضور حضرات بعنوان رحمت با مؤمنان و بعنوان غضب با غير ايشان، و ديگر نمودن جاى مؤمن را به او تا از شوق جان بدهد، ديگر خطاب مستطاب حضرت رب الارباب كه «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي» ديگر فرستادن ملائكه رحمت از جهت خوبان و غضب از جهت بدان و غير اينها كه از اخبار بسيار ظاهر مى‏شود پس بنا بر اين تفسير حديث صحيح سابق كه حضرت فرمودند كه چشم شما روشن مى‏شود جميع اينها خواهد بود و هر يك نيز ممكن است كه مراد باشد اما جميع اظهر است و احتمال بعض بنا بر آنست كه حضرات ائمه معصومين صلوات اللَّه عليهم با هر كسى در خور عقل او سخن فرموده‏اند و او را به نحوى بشارت داده‏اند چنانكه صدوق‏ نقل كرده است: فقال الصّادق صلوات اللَّه عليه انّه اذا بلغت النّفس الحلقوم ارى مكانه من الجنّة فيقول ردّوني إلى الدّنيا حتى اخبر اهلى بما ارى فيقال له ليس إلى ذلك سبيل … .

[۲۶] . بيان‏: “الإخبات” الخشوع و كان عليا ع مس يده و صافحه أو أن ابيضاض اليد من أمارات النجاة كابيضاض الوجه و رؤية البياض و قد مضى قول بعض المحتضرين رأيت بياضا و سوادا ظننت و إنما ظن ذلك لأنه كان أخبر محمدا به قبل ذلك فأتبعني يعني أبا عبد اللَّه ع.

[۲۷] . سند در رجال کشی این طور است: محمد بن مسعود قال: حدثني جعفر بن أحمد بن أيوب، قال: حدثني العمركي، عن ابن فضال، عن يونس بن يعقوب، عن سعيد بن يسار.

بازدیدها: ۲۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*