۱۱۸۳) وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا وَعَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا

 ۳-۱۰ شعبان ۱۴۴۷

ترجمه

و چه بسا شهری که از امر پروردگار خود و فرستادگانش سرپیچید، پس، از آن حسابی سخت کشیدیم و به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابش کردیم؛

اختلاف قراءات

كَأَيِّنْ / کائِنْ / كَأَنْ / كَأيّ

این کلمه در اغلب قراءات مشهور به همین صورت «كَأَيِّنْ» قرائت شده است [که تبدیل تنوین به نون در این کلمه مطابق نگارش مصحف عثمانی است؛ وگرنه در عربی رایج به صورت «کأیٍّ» نوشته می‌شود].

اما در قراءت اهل مکه (ابن کثیر) و روایتی غیرمشهور (عبید) از قرائت اهل بصره (ابو عمرو) و برخی قراءات اربعه عشر (حسن) به صورت «كائن» قرائت شده است؛ که این ظاهرا دو کاربرد این کلمه در زبان عرب است که در نکات ادبی توضیح داده خواهد شد.

البته در برخی قراءات عشر (أبو جعفر) هم که ظاهرا به همین صورت است، همزه بعد از الف تسهیل می‌شود و حرف الف، هم به صورت مد و هم به صورت قصر قرائت شده است.

و در برخی دیگر از قراءات اربعه عشر (ابن محيصن) بدون الف و یاء یعنی فقط با یک همزه مفتوحه به صورت «كَأَنْ» قرائت شده است.

همچنین در هنگام وقف، عموما حرف «ن» را باقی نگه می‌دارند، اما در قراءات اهل بصره (چه در قراء‌ سبعه، یعنی ابوعمرو، و چه در‌ عشره، یعنی یعقوب، و چه در اربعه عشر، حسن و یزیدی) حرف «ن» را همچون وقف بر تنوین حذف می‌کند و به صورت «كأيّ» قرائت می‌کند.

معجم القراءات، ج۹، ص ٥١٠[۱]؛ مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۲-۴۶۳[۲]

أَمْرِ رَبِّهَا / أَمْر رَّبِّهَا[۳]
رُسُلِهِ / رُسْلِهِ

در اغلب قراءات به همین صورت «رُسُلِهِ» قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات اربعه عشر (حسن) حرف سین ساکن است و به صورت «رُسْلِهِ» ‌قرائت می‌شود.

معجم القراءات، ج۹، ص ٥١٠[۴]

نُكْرًا / نُكُراً

این کلمه در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و بصره (ابوعمرو) و اغلب قراءات کوفه (حمزه و کسائی، و عاصم به روایت حفص) و یکی از دو قرائت اهل شام (ابن عامر به روایت هشام بن عمار) و روایت غیرمشهوری از قرائت اهل مدینه (اصمعی از نافع) و برخی  قراءات عشر (خلف) و اربعه عشر (ابن محیصن) و برخی قراءات غیرمشهور (عیسی) به همین صورت «نُكْراً» (با سکون کاف) ‌قرائت کرده‌اند؛

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و یکی از دو قرائت اهل شام (ابن عامر به روایت ابن ذکوان) یکی از دو قرائت عاصم (روایت شعبه) و روایت غیرمشهوری از قرائت اهل مکه (ابن مقسم) و برخی  قراءات عشر (یعقوب و ابوجعفر) و برخی قراءات غیرمشهور (شيبة وطلحة وأبو حاتم و زعفرانی و مفضل و أبان و سلّام و سهل) به صورت «نُكُراً» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص۵۱۰-٥١١[۵]؛ البحر المحيط في التفسير، ج‏۷، ص۲۰۸[۶]؛ النشر في القراءات العشر،‌ ج۲، ۲۱۶[۷]؛ المغني في القراءات، ص ١٨٠٤[۸]و ۱۱۷۴[۹]

نکات ادبی

كَأَيِّنْ = کَ + ‌أیٍّ

چنانکه اغلب اهل لغت گفته‌اند کلمه «كَأَيِّنْ» در مقام خبر و استفهام به معنای کلمه «کم» (چه تعداد) می‌باشد؛ و عموما گفته‌اند کاف تشبیه به اول کلمه «أیّ» اضافه شده است؛ و غالبا نون آخر آن را همان تنوین می‌دانند، هرچند خلیل این نظر و نیز اینکه نون اصلی باشد را به عنوان دو «قیل» مطرح می کند و خودش هیچ موضعی نمی‌گیرد (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۴۱[۱۰]). البته در شرح رضی آمده است که خود کلمه «أیّ» معرب است، اما با مجموع «ک» و «أیّ» همچون یک اسم مفرد (به معنای «کم») معامله می‌شود و بدین جهت شبیه اسم مبنی بر سکون شده که پایانش نون ساکنه است؛ و از این روست که غالبا نون آن را می‌نویسند؛ و باز بخاطر همین ترکیب است که در آن تصرف می‌کنند و به صورت «کائن» هم آن را تلفظ می‌نمایند (شرح الرضى، به نقل از التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۰، ص۱۱[۱۱]).

درباره اینکه چرا عرب گاهی این کلمه را به صورت «کائنْ» به کار می‌برد گفته‌اند حرف «ی» بر همزه مقدم و تشدید آن حذف شده و سپس یاء ماقبل مفتوح به الف تبدیل شده است گفته‌اند که در کلمه «أیٍّ» تشدید «یاء» حذف شده (همان گونه که در کلمه «رُبَّ» گاه حذف می‌شود) سپس حرف «یا» مقدم، و همزه موخر شده است (شبیه «شاک» و «شائک»)، سپس چون در موضع حرکت و قبل از آن فتحه بوده «ی» به الف تبدیل شده است؛ و لذا برخی گفته‌اند در عرب برای «کأیٍّ» دو گویش وجود دارد: كَأَيِّنْ و کائِنْ؛ و البته این احتمال هم مطرح شده که این تغییر به خاطر این است که از معنای استفهام به معنای «کم» [= چندتا!] که یک نحوه تکثیر همراه با ابهام است عدول می‌کنند (التبيان في تفسير القرآن، ج‏۱۰، ص۳۶[۱۲]؛ و نیز النهاية، ج‏۴، ص۱۳۸[۱۳]؛ المحيط في اللغة، ج‏۶، ص۳۵۴[۱۴]).

به لحاظ جایگاه نحوی هم گفته‌اند وقتی حرف جری همچون «ک» یا «ب» بر کلماتی مانند «ذا» یا «حسب» وارد می‌شود کل کلمه را در موضع رفع (مبتدا) قرار می‌دهد مانند «کذا قلت»، «بحسبک أن تفعل»؛ و در اینجا نیز این «ک» جاره، بر «أیّ» وارد شده است؛ و عرب غالبا عبارت «کأیٍّ» را همراه با حرف «من» به کار می‌رود (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۲-۴۶۳[۱۵]).

درباره اینکه اصل ماده «أي» چیست ابتدا بد نیست نگاهی به کاربردهای متعدد دو حرف «أ» و «ی» داشته باشیم.

الف. یکی کاربرد بدون تشدید است: «أی» که سه عرصه برای کاربرد دارد:

الف.۱. در مقام نداء: «أيْ فلان» که گاه به صورت مد می‌آید: «آي فلان»، که بدین حالتش برای ندای نزدیک است و برای ندای دور الف بدان اضافه می‌شود «أیا»؛ که ظاهرا هیچیک در قرآن به کار نرفته است؛ و این کاربرد در حالت مشدد آن هم وجود دارد که حتما «ها» به آنها اضافه می‌شود: «أیّها»، مانند: «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ» (نساء/۱۳۳)؛ که البته در این حالت غالبا با «یا» می‌آید: «يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ» (بقره/۲۱) و البته یکبار هم الف ایها در رسم المصحف نیامده است: «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ» (الرحمن/۳۱). (در قرآن ۱۴۳ بار به صورت «يا أَيُّهَا» و تنها ۹ بار «أَيُّهَا»‌ بدون «یا» به کار رفته است).

الف.۲. در مقام تفسیر، که به معنای «یعنی» می‌باشد (که هم برای تفسیر اسم مفرد و هم برای تفسیر جمله می‌آید)؛ مانند: [«وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً] لُدًّا» أَيْ كُفَّارا؛ که در این معنا ظاهرا در قرآن کریم به کار نرفته است.

الف.۳. به معنای «نعم»، که ابن حاجب معتقد است حتما بعد از استفهام می‌آید اما رضی بر این باور است که غالبا چنین است، نه الزاما (دراسات لأسلوب القرآن الكريم، ۱، ج۶۶۸[۱۶])؛ که در قرآن کریم یکبار به کار رفته است: «وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ» (یونس/۵۳)؛ واگرچه برخی توضیح داده‌اند که این غالبا بر قسم وارد می‌شود و به معنای صله یا افتتاح است (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۴۰[۱۷])، اما از ابن عطیه نقل شده که ضرورت ندارد که حتما بعد از آن حرف قسم بیاید (دراسات لأسلوب القرآن الكريم، ۱، ج۶۶۸[۱۸]).

ب. کاربرد آن به صورت مشدد:

ب.۱. در مقام نداء، که توضیح داده شد.

ب.۲. به عنوان کلمه‌ای که برای تعجب و استفهام به کار می‌رود (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۳۲[۱۹])؛ و برخی این طور تعبیر کرده‌اند کلمه‌ای است که برای طلب خبر در موضوع مورد بحث از جنس یا نوع یا تعیین آن، که می‌تواند در خبر یا جزاء ‌به کار رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۰۱[۲۰]). که تحلیل این حالت (که بحث ما هم مصداقی از آن است) ‌بین اهل لغت محل بحث است؛ مثلا:

ب.۲.۱. بسیاری آن را در معنای «کم» (چندتا) دانسته‌اند (مثلا: كتاب العين، ج‏۸، ص۴۴۱[۲۱])؛ اما برخی بحث‌های تفصیلی دیگری داشته‌اند:

ب.۲.۲. خلیل آن را در معنای «من» و «ما» (اسم موصول) می‌داند، مانند «أيهم أخوك» و وقتی «ما» بدان اضافه می‌شود «ما» را صله می‌داند. وی در خصوص آیه «أَيًّا ما تَدْعُوا» ‏(إسراء/۱۱۰)، معتقد است این کلمه جایگاه نصب [= مفعول] را وقتی بخواهد قبل از فعل بیاید ایجاد می‌کند. در واقع، وی بین «أیّاً» را همان «إیّا» می داند که کاربرد آن در جایی است که بخواهیم ضمیری که جایگاه مفعولی دارد قبل از فعل بیاوریم: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ» (حمد/۵)، «يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ» (سبأ/۴۰) و از نظر او هیچگاه «إیا»‌ با ضمایر کاف و هاء و یاء‌ در موضع رفع یا جز قرار نمی‌گیرد (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۴۰[۲۲])؛ اما این تحلیل وی جای مناقشه دارد زیرا هم مواردی داریم که ضمیر منصوب بعد از فعل آمده است: «وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ» (نساء/۱۳۱)، «نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ» (اسراء/۳۱)، «اللَّهُ يَرْزُقُها وَ إِيَّاكُمْ» (عنکبوت/۶۰)؛ و از آن مهمتر اینکه مواردی داریم که ضمیر با «إیا»‌ آمده اما در حالت رفع است: «وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى‏ هُدىً أَوْ في‏ ضَلالٍ مُبينٍ» (سبأ/۲۴)؛ و اغلب بر این باورند که «أیّ» حتما نیازمند مضاف الیه است و در از نظر زمخشری اینجا تنوین به جای مضاف الیه قرار گرفته است و طبق توضیح رضی این گونه حذف صرفا در جایی رخ می‌دهد که قرینه واضحی بر محذوف باشد و در اینجا در اصل «أیُّ إسم» بوده است (دراسات لأسلوب القرآن الكريم، ج۱، ص۶۷۳[۲۳]).

ب.۲.۳. فیومی (المصباح المنير، ج‏۲، ص۳۴-۳۵[۲۴])، بر این باور است که «أيُّ» هم به معنای حرف شرط و هم کلمه استفهام و هم موصول به کار می‌رود و این به کلمه‌ای برمی‌گردد که بدان اضافه می‌شود:

گاهی آن چیزی که بدان اضافه شده مبهم است و سوال می‌شود تا از ابهام بیرون آید مانند: «أَىُّ رَجُلٍ جَاءَ»؛ که ظاهرا پرکاربردترین حالت استفاده آن در قرآن کریم است، مانند: «لِأَيِّ يَوْمٍ أُجِّلَتْ» (مرسلات/۱۲)، «أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إيمانا» (توبه/۱۲۴)، «سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعيم‏» (قلم/۴۰)؛ «فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ» (غافر/۸۱) و «بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» (لقمان/۳۴)؛ و در این حالت (چنانکه در مصادیق فوق مشاهده می‌شود) ضرورتی ندارد که حتما به لحاظ مذکر و مونث با مضاف الیه خود هماهنگ باشد هرچند در برخی قراءات این هماهنگی هم مشاهده می‌شود مانند قرائت آیه اخیر به صورت «بِأَيَّةِ أَرْضٍ تَمُوتُ» (لقمان/۳۴)؛

گاهی به نحو شرط به کار می‌رود، که باید کاملا معین باشد، مانند «أَيَّهُمْ تَضْرِبْ أَضْرِبْ» و تنها مصادیق قرآنی‌اش ظاهرا همین دو آیه «أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى»‏ (إسراء/۱۱۰)، «و أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَ» ‏(قصص/۲۸) باشد (دراسات لأسلوب القرآن الكريم، ج۱، ص۶۷۳[۲۵])

گاهی به نحو اسم موصول به کار می‌رود که حتما باید به لحاظ مذکر و مونث مطابق باشد مانند: «مررتُ بأَيِهمْ قام و بِأَيَّتِهِنَّ قامَتْ»؛ و در قرآن کریم ۷ آیه به عنوان مصداق این کاربرد مطرح شده: «لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» (هود/۷؛ ملک/۲)، «لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» (کهف/۷)، «فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى‏ طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ» (کهف/۱۹)، «لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى‏» (طه/۷۱)، «يَبْتَغُونَ إِلى‏ رَبِّهِمُ الْوَسيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ» (اسراء/۵۷)[۲۶]، «ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا» (مریم/۶۹). لازم به ذکر است که این آیه اخیر را تنها موردی است که برخی از نحویان قائلند که «أَيُّ» اگر به صورت مضاف و با حذف صله در ابتدای جمله بیاید مبنی بر ضم خواهد بود (چرا که جایگاه نحوی این کلمه در این آیه مفعول و لذا منصوب است)؛ هرچند می‌توان این حالت را هم توجیه کرد همچون خلیل که آن را مرفوع (مبتدایی که خبر آن «أشد» است و جمله محکی القول است) دانسته است؛ و در برخی قراءات غیرمعروف هم به صورت منصوب (أَيَّهُمْ) قرائت شده است (دراسات لأسلوب القرآن الكريم، ج۱، ص۶۷۲-۶۷۳[۲۷])؛ و البته در خصوص هریک از ۷ آیه فوق برخی از نحویون هستند که قائل باشند این کلمه در همان معنای استفهام به کار رفته است (دراسات لأسلوب القرآن الكريم، ج۱، ص۶۷۱-۶۷۳[۲۸])

ج. در معنای انتظار و درنگ کردن ویا در مکانی مقام گزیدن و برافراشتن عمود و ستون، که فعل «تأیّیتُ» در این معنا رایج است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۶۷[۲۹])

د. خلیل ادعا کرده است که درباره نون در کلمه «أیان» (که به معنای «متی: چه زمانی؟» است) دو قول هست، که یک قول، آن را زائده می‌داند (كتاب العين، ج‏۸، ص۴۴۱[۳۰])؛ که در این صورت این معنای چهارمی برای «أیّ» می‌شود؛ اما چنین تحلیلی نزد دیگری یافت نشد؛ بلکه غالبا یا آن را از ماده «أون» و بر وزن فعلان می‌دانند (المصباح المنير، ج‏۲، ص۳۴[۳۱]) یا اصل آن را «أيّ أوانٍ» (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۰۳[۳۲]) در معنای «أَيُّ حينٍ» (لسان العرب، ج‏۱۳، ص۴۵[۳۳]) دانسته‌اند.

ه. کلمه «آیة» که به معنای علامت و نشانه است را اگرچه برخی از ماده «أوی» دانسته‌اند، اما اغلب آن را از ماده «أیی» دانسته‌اند؛ که از نظر راغب هم می‌تواند مشتق از «أیّ» باشد چرا که تبیین می‌کند هریک را از دیگری (تبيّن أيّا من أيّ) و یا از «تَأَيِّي» که به معنای درنگ کردن و اقامت بر چیزی است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۰۱-۱۰۲[۳۴])؛ که البته درباره اصل «آیه» قبلا توضیحاتی گذشت. جلسه ۲۲۹ http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/

بعد از این توضیحات اکنون سراغ اصل و ماده مشترک بین این کلمات برویم. در حد جستجویی که انجام شد فقط دو نفر هستند که تلاشی برای جمع کردن بین تمام این کلمات انجام داده‌اند:

مرحوم مصطفوی که کلمه «آیه» را از این مجموعه خارج و ذیل ماده «أوی» می‌داند، بر این باور است معنای حقیقی این کلمه امر مطلق و شیء مبهم استو این ابهام با درنگ کردن تناسب دارد؛ و این معنا با قیود مختلف با اختلاف قرائن حالی و مقامی و کلامی می‌تواند در مقام استفهام یا شرط یا موصول با تعجب قرار بگیرد و اینها هیچیک جزء مفهوم آن نیست. کاربرد آن به همراه «ها» برای نداء هم دلالت بر تعظیم و تفخیم منادی یا موضوع برای جلب توجه به اهمیت آن دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۱۸۹[۳۵]).

حسن جبل معنای محوری آن را بقای چیزی در مکانش به نحوی که شاخص و علامت چیزی باشد[۳۶] این هم در خصوص برخی کاربردهای صریح کلمه «آیة» صادق است مانند: «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ ريعٍ آيَةً تَعْبَثُون‏» (شعراء/۱۲۸). معنای بقاء هم که در کلمه «تأیّی» واضح است. در خصوص نداء هم قرار است شخص منادا تشخص و نمایانی‌ای پیدا کند. در کاربرد موصولی‌اش چیزی تعین داده می شود تا صله‌اش مشخص شود و در جایی هم که برای تعبیر از کمال کسی تعبیر می‌کنند «زید رجل أیّ رجل» کمال هم از همان برجسته بودن است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۳۳۱-۲۳۳۴).

اگر تمام موارد فوق را از مشتقات ماده «أیی» بدانیم این ماده و مشتقات آن ۶۲۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

قَرْيَةٍ

قبلا بیان شد که «قَرْيَة» از ماده «قری» (و یا: «قرو») است که این ماده دلالت بر جمع شدن و اجتماع دارد و «قریه» ‌را هم از این جهت «قریه» گفته‌اند که مردم در آن جمع می‌شوند. درواقع، «قریه» بر وزن «فعله» دلالت می‌کند بر هیأت و شکل واحدی که از جمع شدن پدید می‌آید، و هم به معنای سرزمینی که مردم در آن جمع می‌شوند، به کار می‌رود (بقره۲/۵۸، یوسف/۱۰۹) هم به معنای خود مردمی است که در جایی جمع شده‌اند (اعراف/۴، طلاق/۸) و چه‌بسا گاه در یک آیه هر دو معنا مد نظر بوده است (قصص/۵۹) و در تفاوت «قریه» با «بلد» و «مدینه» گفته‌اند «بلد» به معنای قطعه معینی از سرزمین است، خواه آباد شده باشد یا خیر؛ در مفهوم «قریه» اجتماع و جمع شدن مد نظر است، خواه در مورد سرزمین باشد یا خود مردم؛ و در مفهوم «مدینه» برپا کردن و نظم و تدبیر بیشتر مو نظر است.

جلسه ۱۷۲ https://yekaye.ir/al-baqarah-002-259/

همچنین این ماده به ماده «قرء» نیز بسیار نزدیک است (تا حدی که برخی اساسا فرقی بین این دو نمی‌گذارند» که درباره این دومی و نیز نسبتش با «قری» ‌به تفصیل بحث شد در جلسه ۱۰۴۴ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-77/

عَتَتْ

ماده «عتو» در اصل دلالت بر یک نحوه سرکشی و تمرد دارد: خلیل و ابن فارس معنای اصلی آن را استکبار ورزیدن دانسته‌اند که وقتی درباره شخصی نسبت به شخص دیگر باشد به معنای تمرد و سرپیچی کردن است (كتاب العين، ج‏۲، ص۲۲۶[۳۷]؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۲۲۵[۳۸]). راغب نیز معنای «عُتُوّ» را سر باز زدن از اطاعت دانسته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۴۶[۳۹]).

مرحوم مصطفوی اصل معنای این ماده را تجاوز از حد در مسیر شر و فساد و به تعبیر دیگر مبالغه در پیمودن مسیر بد دانسته و بر این باور است که معانی‌ای همچون استکبار و عصیان و سرپیچی کردن و دخول شدید در فساد معنای اصلی این ماده نیست، بلکه ادامه دادن و اصرار بر این موضوعات است که مصداق «عتو» می‌باشد؛ و آیه «لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا في‏ أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبيراً» (فرقان/۲۱) را هم شاهد آورده که استکبار و عتو با هم متفاوتند و استکبار مقدمه عتو است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۳۰[۴۰])؛ و شاهد دیگر کاربرد آن در آیه «وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا» (مریم/۸) را هم شاهد دیگری بر این دانست، چرا که استکبار در این آیه معنایی ندارد و مقصود حضرت زکریا از این جمله را این دانسته‌اند که می‌فرماید به لحاظ پیری به سنی رسیده‌ام که دیگر راهی برای اصلاح نمانده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۴۶[۴۱]) و به نهایت کار خود در پیری رسیده‌ام (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۳۰).

اما حسن جبل اساسا معنای محوری این ماده را امتداد چیزی از حیث ماده یا بقای آن از حیث صلابت یا تماسک دقیق [= به هم چسبیدن بدون جای نفوذ] دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۳۹۹[۴۲]). وی کاربرد آن در آیه اخیر را بدین جهت دانسته که به لحاظ پیری به حدی رسیده که گویی گذر سالها نتوانسته بر صلابت او غلبه کند و همین معنای امتداد همراه با صلابت است که معنای تمرد و عصیان را می‌رساند و شاهد مهم بر ترجیح تحلیل وی، هم بر گروه نخست و هم بر تحلیل مرحوم مصطفوی، این است که این تعبیر همان گونه که درباره افرادی که از حق سرپیچی کرده‌اند به کار رفته: «عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ» (اعراف/۷۷؛ فرقان/۴۴)، « كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها» (طلاق/۸)، «فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ» (اعراف/۱۶۶)، «بَلْ لَجُّوا في‏ عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» (ملک/۲۱)، بلکه درباره خود عذابی که خداوند فروفرستاده نیز به کار رفته است: «وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِريحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ» (حاقه/۶).

کلمه «عتیّ» در آیه «أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا» (مریم/۶۹) را عموما مصدر دانسته‌اند، هرچند این احتمال هم مطرح شده که اسم فاعل و جمع «عاتٍ» باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۴۶[۴۳])؛ و از جوهری نقل شده که اصل آن «عُتُوّ» بوده،سپس ضمه دوم به کسره و واو هم به یاء تبدیل شده، سپس ضمه اول هم از کسره بعدی تبیعت کرده است (لسان العرب، ج‏۱۵، ص۲۸[۴۴]).

از کلماتی که به «عتو» نزدیک است «طغیان» و ماده «طغی» است؛ در تفاوت این دو گفته‌اند: طغیان تجاوز از حد در امری ناپسند است همراه با قهر و غلبه، که حتی در آیه «إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ» (حاقه/۱۱) این مشاهده می‌شود ولی عتو مبالغه در امری ناپسند است و کمتر از طغیان است، مانند «فَأُهْلِكُوا بِريحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ» (حاقه/۶) که دالات بر مبالغه در شدت دارد (الفروق في اللغة، ص۲۲۴[۴۵])؛ هرچند این ادعا که عتو کمتر از حد طغیان باشد چندان قانع‌کننده نیست.

ماده «عتو» و مشتقات آن ۱۰ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

أَمْرِ

درباره کلمه «أمر» ذیل آیه اول همین سوره بحث شد. جلسه۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01-2/

رَبِّهَا

قبلا بیان شد که ماده‌های «ربب» ، «ربی» ، «ربو» ، و «ربأ» چنان به هم نزدیک است که در توضیح اصل ماده اینها بیان اهل لغت گاه بسیار به هم نزدیک می‌شود؛ و به تَبَعِ آن، اینکه کلمه «ربّ» و «تربیت» واقعا از دو اصل مستقلند یا هر دو از یک اصل‌اند محل اختلاف است.

ابن فارس بر این باور است که ماده «ربب» در اصل بر سه معنا دلالت دارد، که این سه معنا نیز بسیار به هم نزدیکند و چه بسا بتوان آنها را به یک معنا برگرداند:

یکی اصلاح شیء و قیام بر آن، که ربّ به معنای مالک و خالق و صاحب؛ و نیز به معنای اصلاح کننده چیزی (مصلحٌ للشیء) از همین اصل است؛ و «ربیبة» (وَ رَبائِبُكُمُ اللاَّتي‏ في‏ حُجُورِكُمْ مِنْ نِسائِكُمُ؛ نساء/۲۳) و «رِبّی» (وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثيرٌ؛ آل عمران/۱۴۶) نیز از همین اصل است.

دوم ملازم چیزی بودن و اقامه بر آن است که با معنای اول بسیار نزدیک است، که در این معنا کلماتی «رَباب» برای ابرهای باران‌زا؛ و یا «رُبَّی» ‌برای گوسفندی که به خاطر شیرش دائما در خانه نگه داشته می‌شود گفته می‌شود.

و سوم، ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر است، که این معنا نیز به دو معنای قبل نزدیک است. در این معناست کلماتی مانند «الرِّبابة» به معنای عهد، که به دو نفر که هم‌پیمان می‌شوند نیز «أَرِبَّة» گویند؛ ویا به آب فراوان از این جهت که یکجا جمع شدن «رَبَب» گویند همچنین به گله‌های گاو وحشی «رّبْرَب» گویند ظاهرا بدین جهت که با هم حرکت می‌کنند؛

وی در مقابل ماده «ربب»، حالتی را قرار می‌دهد که دو حرف «ر» و «ب» بیاید و حرف بعدی حرف عله («ی» یا «و») یا همزه باشد، و همه اینها را در اصل دال بر معنای زیادت و نمو و علو می‌داند که کلماتی مانند «ربا» (يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقات‏؛ بقره/۲۷۶) یا «رَبوَة» به معنای مکان مرتفع (وَ آوَيْناهُما إِلى‏ رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعینٍ؛ مومنون/۵۰).

وی اینکه «تربیة» از هریک از دو ماده «ربب» یا «ربی» باشد را محتمل می‌داند.

اما راغب اصفهانی ظاهرا دو ماده «ربب» و «ربی» را به یک معنا برمی‌گرداند و در مقابل، ماده «ربو» را از این دو جدا می‌کند؛ چرا که وی اصلِ «ربّ» را برگرفته از «تربیة» می‌داند و بیان می‌کند که تربیت عبارت است از اینکه چیزی را از حالی به حالت دیگر درآوردن تا اینکه به حالت نهایی خود برشد، و سه فعل «رَبَّهُ» (ثلاثی مجرد از ربب) و «ربّاهُ» (باب تفعیل از «ربی») و «رَبَّبَهُ» (باب تفعیل از «ربب») را به یک معنا می‌شمرد؛ و از سوی دیگر «بحث مستقلی درباره ماده «ربو» باز کرده و کلماتی مانند «ربوة» و «ربا» را دلالت بر معنای زیادی و علو دارد جزء آن برمی‌شمرد.

در نگاه راغب، کلمه «رَبّ» مصدری است که به نحو استعاری برای فاعل به کار می‌رود؛ و به صورت مطلق فقط در مورد خداوند متعال که متکفل مصلحت کل موجودات است به کار می‌رود: «بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ» (سبأ/۱۵) و بر این اساس، تعبیر «أرباب» در آیه «وَ لا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيِّينَ أَرْباباً» (آل عمران/۸۰) به معنای آلهه (خدایان) دانسته است. وی توضیح می‌دهد که این کلمه به صورت مضاف هم برای خداوند (رَبِّ الْعالَمِينَ، فاتحة/۱؛ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ، صافات/۱۲۶) و هم برای غیرخداوند (اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ،‏ يوسف/۴۲؛ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ‏، يوسف/۵۰) به کار می‌رود…

مرحوم مصطفوی نیز اگرچه معتقد است که در اشتقاق اکبر همه این ماده‌ها را به هم برمی‌گردند، اما به لحاظ معنایی بین سه حالت «ربب» و «ربو» و «ربأ» تفاوت می‌گذارد و بر این باور است که ماده «ربب» بر سوق دادن چیزی به سمت کمال و رفع نقایص آن دلالت دارد، و بدین جهت است که در خصوص اصلاح، انعام و تفضل، تدبیر، به تمام رساندن و … به کار می‌رود و مالکیت و صاحب بودن و سروری و زیادت و نمو و علو و … از لازمه‌های این معناست؛ و از نظر او، کلمه «رَبّ» هم برای دلالت بر مصدر و هم برای دلالت بر وصف به کار می‌رود (شبیه ضرب و صعب) و بر مبالغه در اتصاف و ثبوت ربوبیت دلالت دارد؛ ربّ کسی است که تربیت شأن اوست و این صفت در او همواره برقرار است؛ که البته تربیت هر چیزی به فراخور خودش است….

جلسه ۹۲۶ https://yekaye.ir/an-nesa-4-1/

رُسُلِهِ

قبلا بیان شد که ماده «رسل» در اصل به معنای برانگیختن و امتداد یافتن است، برانگیختی که با نرمی و مدارا همراه باشد، چنانکه برای شتری که رام است و براحتی می‌توان او را به حرکت واداشت تعبیر «ناقة رَسْلَةٌ» به کار می‌برند. برخی بر این باورند که اساساً این ماده در اصل به معنای نافذ دانستن (انفاذ) و برانگیختنی است که کار و ماموریتی را بر دوش آنکه برانگیخته می‌شود می‌گذارد، و لذا همراه با نوعی حرکت و سیر (ولو سیر معنوی) همراه است.

در فارسی ما تعبیر «فرستادن» را به کار می‌بریم اما ظاهرا تفاوت اندکی بین این دو هست؛ شبیه تفاوتی که اهل لغت بین «برانگیختن» (بعث) با «ارسال» مطرح کرده‌اند که: در ارسال، حتما شخص ارسال شده، کار و ماموریتی را برای ارسال کننده انجام می‌دهد در حالی که در بعث [و همین طور در «فرستادن» فارسی] لزوما چنین چیزی مد نظر نیست چنانکه مثلا برای فرستادن بچه به مدرسه تعبیر «بَعَثتُهُ»» به کار می‌رود، نه «أرسَلتُهُ».

پس، کلمه «رسول» به معنای کسی است که برای انجام کاری فرستاده می‌شود. این کلمه‌ای است که برای مذکر و مونث، مفرد و تثنیه و جمع به کار می‌رود؛ چنانکه در قرآن کریم گاه برای اشاره به دو پیامبر از تعبیر «رسول» استفاده شده است: «فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمين‏» (شعراء/۱۶) و البته استعمال آن به صورت مثتی (فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ، طه/۴۷) و یا جمع (يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُل‏؛ مائده/۱۰۹) هم رایج است.

کلمه «ارسال: فرستادن» نقطه مقابل «امساک: نگهداشتن» است (ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ‏؛ فاطر/۲) و در قرآن کریم کلمه «رسول» را فقط در مورد پیامبران (انسانها) به کار نبرده است بلکه در مورد فرشتگان هم استفاده شده (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ، تكوير/۱۹؛ وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى‏، عنكبوت/۳۱) و تعبیر ارسال (فرستادن) ‌را علاوه بر اینها، نه‌تنها در مورد باد و باران و … (مثلا: و أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ؛ حجر/۲۲)، بلکه حتی در مورد شیاطین هم به کار برده است (أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛ مريم/۸۳).

جلسه ۵۲۹ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-40/

فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا

ماده «حسب» ذیل آیه ۳ بحث شد.

شَدِيدًا

قبلا بیان شد که درباره ماده «شدد» ابن فارس نظرش این است که این ماده در اصل بر «قوتی در چیزی» دلالت دارد. اما عسکری بر تفاوت معنای «قوت» و «شدت» تاکید کرده و گفته است که «شدت» در اصل دلالت بر مبالغه در وصف چیزی دارد و لذا از قبیل قدرت نیست؛ و مرحوم مصطفوی این را که «شدت»، وصفِ «قدرت» قرار می‌گیرد (عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى‏، نجم/۵؛ وَ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً، روم/۹) شاهدی آورده‌اند بر تفاوت معنایی این دو؛ و موید دیگرش هم این است که شدت در مقابل «رخوت» (سستی) است؛ در حالی که «قوت» در مقابل «ضعف» است؛ از این رو، گفته‌اند که اساساً «شدت» یک مفهوم مستقل نیست؛ بلکه بر درجه قوی عالی از هر مرتبه‌ای دلالت دارد و در هر موضوعی به حَسَبِ خودش است.

اما امثال مرحوم طبرسی و راغب برای این کلمه معنای مستقل قبول دارند؛ از نظر مرحوم طبرسی «شدة» جمع شدن و گردهم‌آمدنی است که تفکیک و جدایی آن دشوار باشد؛ یا منقبض و بسته شدنی است که باز کردنش دشوار باشد؛ و به نظر راغب اصل این ماده از کلمه «شَدّ» به معنای «محکم گره زدن و بستن» (العقد القويّ) شروع شده و فعل «شَدَّ» به معنای محکم بستن می‌باشد: «وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ‏» (إنسان/۲۸) «حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ»‏(محمد/۴) و بتدریج شدت علاوه بر گره زدن، در مورد بدن (كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً؛ فاطر/۴۴)، قدرت نفسانی (عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى؛‏ نجم/۵)، و عذاب (فَأَلْقِياهُ فِي الْعَذابِ الشَّدِيدِ؛ ق/۲۶) هم به کار رفته است.

«شَدِيد» و «مُتَشَدِّد» به معنای بخيل به کار رفته است «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ». درباره چرایی این وجه تسمیه، برخی توضیح داده‌اند که وزن «فعیل» می تواند هم به معنای مفعول باشد و هم به معنای فاعل. شدید به معنای «مفعول« یعنی گویی او را بسته و در زنجیر کرده‌اند که نمی‌تواند پول خرج کند؛ و «شدید» به معنای فاعل گویی سر کیسه‌اش را محکم بسته است و کیسه پولش را هیچگاه باز نمی‌کند…

جلسه ۸۶۷ https://yekaye.ir/hood-11-80/

عَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا

قبلا بیان شد که ماده «عذب» در معانی بسیار متعددی به کار رفته و با این تکثر معانی، برخی از اهل لغت، از اینکه یک اصل واحدی برای تمامی این معانی بیابند اظهار عجز کرده‌اند؛ در مقابل برخی همچون راغب سعی کرده‌اند دو معنای اصلی برای این واژه مطرح کنند، یکی معنای طیب و گوارا، و دیگری به معنای عذاب دادن، یا کتک زدن و شکنجه دادن، هرچند این احتمال را هم داده‌اند که اصل عذاب دادن هم به نحوی به «عَذب: گوارایی» ‌برگردد بدین صورت که تعذیب به معنای «زایل کردن عَذب و گوارایی معیشت» باشد.

و برخی نیز همچون مرحوم مصطفوی همه را به یک معنا ارجاع داده‌ و گفته‌اند معنای اصلی این واژه عبارت است از «آن چیزی که ملائم طبع و مقتضای حال باشد» که این معنا در مورد «گوارا» کاملا معلوم است، و در مورد «عذاب» هم اضافه شدن حرف «الف» دلالت بر نوعی امتداد دارد و این کلمه در مورد عقوبتها و امور ناخوشایندی به کار می‌رود که به نحوی مقتضای حال افراد گردیده است و بدین سان تمامی معانی دسته دوم را هم به همین معنا برگردانده‌اند.

هرچه باشد، عذاب در این معنای دوم با معنای «درد» (ألم) و «عقوبت» (تنبیه کردن) بسیار نزدیک است؛ و در تفاوت «عذاب» و «ألم» گفته‌اند که در مفهوم عذاب، نوعی استمرار نهفته است اما «درد» لزوما بدین معنا نیست که ادامه داشته باشد؛ و در تفاوت «عذاب» با «عقوبت» گفته‌اند که عقوبت در جایی به کار می‌رود که شخص سزاوار تنبیه باشد، اما عذاب لزوما چنین نیست و نه‌تنها در مورد کسانی که مستحق عقوبتند، بلکه در مورد آزار و اذیت اشخاص بی‌گناه هم این تعبیر به کار می‌رود.

در قرآن کریم این ماده جمعاً ۳۷۳ بار به کار رفته است، که از میان مشتقات مختلف این ماده، کاربرد قرآنی آن تنها در دوحالت است:

یکی در حالت ثلاثی مجرد (عذب) که به معنای طیب و گواراست، و در این حالت تنها ۲ بار به کار رفته است: «هذا عَذْبٌ فُراتٌ» (فرقان/۵۳؛ فاطر/۱۲)

دیگری وضعیت آن در باب تفعیل (۳۷۱ بار) است که همواره به همان معنای عذاب کردن می‌باشد و عمدتا به صورت مصدر (عذاب) ویا به صورت فعل (عَذَّب، یُعَذّبُ) به کار رفته است…

جلسه ۴۹۹ https://yekaye.ir/al-qalam-68-33/

نُكْرًا

قبلا بیان شد که ماده «نکر» نقطه مقابل ماده «عرف» است. «عرف» وضعیتی است که انسان می‌شناسد و دلش با آن آرام می‌گیرد؛ و «نکر» آن است که عقل بدان اعتراف نمی‌کند بلکه به بدی و انکار آن حکم می کند (بحث از ماده «عرف» به تفصیل در جلسه ۱۰۷۸ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-13 بحث شد.)

«نَکِرَ» به معنای آن است که نشناخت و چیزی را ناشناخته قلمداد کرد (فَلَمَّا رَأى‏ أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُم‏؛ هود/۷۰)؛ و «نُکُر» (يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى‏ شَيْ‏ءٍ نُكُر) را امر دشواری که ناشناخته است معرفی کرده و آن را صفت مشبهه معرفی کرده‌اند: چیزی که بشدت ناشناخته و مورد انکار می‌باشد.

«انکار» در اصل چیزی است که دل انسان آن را تصور نکرده و زیر بار آن نمی‌رود و نوعی جهل بوده، و کم‌کم در مورد هر چیزی که با زبان مورد انکار و مخالفت قرار می گیرد به کار رفته، چون سبب این انکار این بوده که قلب انسان بدان اذعان نمی‌کرده است (وَ مِنَ الْأَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَه‏؛ رعد/۳۶)؛ هرچند گاه در مورد چیزی که انسان در باطن می‌داند اما با زبان انکار می‌کند هم به کار می‌رود. (يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُون‏؛ نحل/۸۳) …

«منکَر» علاوه بر این، به معنای هر کاری است عقل سالم به زشتی و قباحت آن حکم می‌کند ویا در حسن و قبحش متوقف مانده اما شریعت به قبح آن حکم کرده باشد؛

«نُكْر» نیز صفت، و به معنای «مُنکَر» است (لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکْراً؛ کهف/۷۴)…

«تَنْكِير» به معنای آن است که چیزی را به صورتی درآوریم که شناخته نشود (نَكِّرُوا لَها عَرْشَها؛ نمل/۴۱) همان طور که «تعريف» به معنای انجام کاری است برای شناساندن چیزی. «انکار» و «تنکیر» وقتی با حرف «علی» بیاید نوعی معنای ممانعت کردن دارد و به معنای آن است که کاری در مورد او انجام دادم که مانع او شود و او را از انجام کاری بازدارد.

«نکیر» هم می‌تواند به صورت مصدر به کار رود «فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ» (حج/۴۴ و سبأ/۴۵ و فاطر/۳۵ و ملك/۱۸) که یعنی ببینید «انکار» من (ممانعت و سخت‌گیری من) در قبال کافران چگونه بوده است؟! و هم می‌تواند به معنای صفت (شبیه منکِر) به کار رود «ما لَكُمْ مِنْ مَلْجَإٍ يَوْمَئِذٍ وَ ما لَكُمْ مِنْ نَكِير» یعنی آن روز هیچ منکِری که مانع عذاب من شود نخواهید داشت؛ و البته در همین آیه هم می‌تواند به معنای مصدری باشد، یعنی در آن روز راهی برای انکار آن نخواهید داشت.

جلسه ۷۲۶ https://yekaye.ir/al-fater-35-26/

حدیث

الف. ناظر به کل آيه

۱) الف. ابوحمزه ثمالی روایت کرده است که:

قاضی ‌از قاضیان اهل مکه بر امام سجاد ع وارد شد و گفت: فدایت شوم: به من خبر بده از این سخن خداوند عز و جل که می‌فرماید: «و ميان آنان و قریه‌هایی كه آنها را بركت داده‌ايم قریه‌هایی آشكار قرار داديم و سير را در آنها مقدر كرديم؛ شب‏ها و روزها در آنها با امنيت سير كنيد.» (سبأ/۱۸).

فرمودند: مردمی که نزد شما هستند درباره اش چه می‌گویند؟

گفت: می‌گویند مقصود مکه است.

فرمود: آيا دزدی در جایی بیشتر از مکه سراغ داری؟

گفت: پس چیست؟

فرمود: مقصود مردانی هستند.

گفت: در کجای کتاب الله چنین چیزی آمده است؟

فرمود: آیا این سخن خداوند عز و جل را نشنیده‌ای که فرمود: «و چه بسا قریه‌ای که از امر پروردگار خود و فرستادگانش سرپیچید» (طلاق/۸) و فرمود: «و آن قریه‌هایی است که آنها را هلاک کردیم» (کهف/۵۹) و فرمود: «و از آن قریه‌ای كه ما در آن بوديم و قافله شترانی كه در ميان آنها آمده‏ايم بپرس» (یوسف/۸۲). آیا از «قریه» [=شهر] یا از قافله شتران سوال می‌شود یا از مردان؟ [ابوحمزه ثمالی] گفت: و آیات دیگری در این معنا تلاوت کردند.

گفت: فدایت شوم! پس آنان چه‌کسانی‌اند؟

فرمود: ماییم! سپس فرمود: آیا این سخن را گوش ندادی که فرمود: «شب‏ها و روزها در آنها با امنيت سير كنيد.» (سبأ/۱۸). فرمود: یعنی در امنیت از انحراف.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏۲، ص۳۱۳؛ مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۴، ص۱۲۹-۱۳۰[۴۶]

عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ:

دَخَلَ قَاضٍ مِنْ قُضَاةِ أَهْلِ الْكُوفَةِ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فَقَالَ لَهُ: جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ».

قَالَ لَهُ: مَا يَقُولُ النَّاسُ فِيهَا قِبَلَكُمْ؟

قَالَ: يَقُولُونَ إِنَّهَا مَكَّةُ.

فَقَالَ: وَ هَلْ رَأَيْتَ السَّرَقَ فِي مَوْضِعٍ أَكْثَرَ مِنْهُ بِمَكَّةَ؟

قَالَ: فَمَا هُوَ؟

قَالَ: إِنَّمَا عَنَى الرِّجَالَ؟

قَالَ: وَ أَيْنَ ذَلِكَ فِي كِتَابِ اللَّهِ؟

فَقَالَ: أَ وَ مَا تَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ» وَ قَالَ: «وَ تِلْكَ الْقُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ» وَ قَالَ: «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها»؟ أَ فَيُسْأَلُ الْقَرْيَةُ أَوِ الرِّجَالُ أَوِ الْعِيرُ؟ قَالَ: وَ تَلَا عَلَيْهِ آيَاتٍ فِي هَذَا الْمَعْنَى.

قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! فَمَنْ هُمْ؟

قَالَ: نَحْنُ هُمْ. فَقَالَ: أَ وَ مَا تَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ «سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»؟ قَالَ: آمِنِينَ مِنَ الزَّيْغِ.

این گفتگوی امام سجاد ع در بسیاری از منابع اهل سنت هم گزارش شده است؛ مثلا ر.ک:

مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۶۹[۴۷]؛ عمدة الحفاظ في تفسير أشرف الألفاظ، ج۳، ص۳۰۵[۴۸]؛ بصائر ذوي التمييز في لطائف الكتاب العزيز، ج۴، ص۲۶۶[۴۹]؛ الفتوحات الربانية على الأذكار النواوية، ج۵، ص۱۵۴[۵۰]؛ الموسوعة القرآنية، ج۸، ص۴۵۳[۵۱]

 

۲) سید شرف الدین استرآبادی با سند خویش شبیه واقعه فوق را از سه امام (امام صادق ع و امام باقر ع و امام سجاد ع) روایت کرده است:

الف. از امام رضا ع از امام کاظم ع درباره امام صادق ع روایت شده است؛ که [امام کاظم ع] فرمودند:

کسی که قرآن را تفسیر می‌کرد بر پدرم وارد شد. پدرم به او گفت: تو فلانی هستی؟ و اسم او را ذکر کرد. وی گفت: بله. فرمود: تویی که قرآن را تفسیر می‌کنی؟ گفت: بله.

فرمود: این آیه را چگونه تفسیر می‌کنی؟ «و ميان آنان و قریه‌هایی كه آنها را بركت داده‌ايم قریه‌هایی آشكار قرار داديم و سير را در آنها مقدر كرديم؛ شب‏ها و روزها در آنها با امنيت سير كنيد.» (سبأ/۱۸).

گفت: مقصود بین مکه و منا است.

امام صادق ع فرمود: آیا در آنجا هیچ خوف و راهزنی‌ای یافت می‌شود؟

گفت: بله.

فرمود: آيا جایگاهی که در آن خوف و راهزنی هست را خداوند امن می‌خواند؟

گفت :‌پس مقصود چیست؟

فرمود: آن ما اهل بیت هستیم؛ که خداوند شما را «مردم» نامید و ما را «قریه‌ها».

گفت: فدایت شوم! آيا این را در کتاب الله یافتی که «قریه‌ها» مردانی باشند؟

امام صادق ع فرمود: آیا خداوند متعال نفرموده است: «و از آن قریه‌ای كه ما در آن بوديم و قافله‌ای كه در ميان آنها آمده‏ايم بپرس» (یوسف/۸۲). آیا از دیوارها و حیاط‌ها سوال می‌شود یا از مردمان؟ و فرمود: « و قریه‌ای نیست مگر اینکه ما آن را پیش از روز قیامت هلاک کردیم یا به عذاب شدیدی عذاب نمودیم» (اسراء/۵۸)؛ چه کسی عذاب شده، مردان یا دیوارها و حیاط‌ها؟

ب. و از امام صادق ع روایت شده که حسن بصری بر پدرم امام باقر ع وارد شد. حضرت به او فرمود: به من خبر داده‌اند که تو آیه‌ای از کتاب الله را برغیر از آنچه بدان نازل شده تفسیر می‌کنی؛ که اگر چنین کرده‌ای هلاک شده‌ای و به هلاکت کشانده‌ای.

گفت: فدایت شوم؛ کدام آیه؟

فرمود: این سخن خداوند عز و جل: «و ميان آنان و قریه‌هایی كه آنها را بركت داده‌ايم قریه‌هایی آشكار قرار داديم و سير را در آنها مقدر كرديم؛ شب‏ها و روزها در آنها با امنيت سير كنيد.» (سبأ/۱۸). وای بر تو! چگونه خداوند برای قومی امن قرار داده است در حالی که کالاهایشان در مکه و مدینه و بین این دو سرقت می‌شود، و گاه کسی را به بردگی می گیرند یا به قتل می‌رسانند و جانش را از دست می‌دهد. سپس اندکی درنگ کردند و به سینه خود اشاره کرده، فرمودند: ما آن قریه‌هایی هستیم که خداوند در آن برکت داده است.

گفت: فدایت شوم! آيا این را در کتاب الله یافتی که «قریه‌ها» مردانی باشند؟

فرمودند: بله، این سخن خداوند عز و جل: «و چه بسا قریه‌ای که از امر پروردگار خود و فرستادگانش سرپیچید، پس، از آن حسابی سخت کشیدیم و به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابش کردیم». چه کسی بر خداوند عز و جال سرکشی کرد؟ حیاط‌ها و اتاق‌ها یا مردان؟

گفت: مردان. سپس گفت:‌ فدایت شوم! باز هم بفرمایید.

فرمود: این سخن خداوند عز و جل در سوره یوسف: «و از آن قریه‌ای كه ما در آن بوديم و قافله‌ای كه در ميان آنها آمده‏ايم بپرس» (یوسف/۸۲). دستور داده که از چه کسی سوال شود؟ از شهرها و کاروان شترها یا از مردان؟

گفت: فدایت شوم! پس مقصود از «قریه‌های آشکار» چیست؟

فرمود: آنان شیعیان ما هستند؛ یعنی علمای از آنان.

ج. و ابوحمزه ثمالی از امام سجاد ع روایت کرده که فرمودند: ایمن‌اند از انحراف، یعنی آنچه از آنان در حوزه علم مربوط به دین و دنیا بهره می‌گیرند.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۴۶۱-۴۶۲

الف. مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ زَكَرِيَّا الْبَصْرِيِّ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الرُّمَّانِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ مُوسَى قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي مُوسَى عَنْ أَبِيهِ جَعْفَرٍ ع قَالَ:

دَخَلَ عَلَى أَبِي بَعْضُ مَنْ يُفَسِّرُ الْقُرْآنَ. فَقَالَ لَهُ: أَنْتَ فُلَانٌ وَ سَمَّاهُ بِاسْمِهِ؟

قَالَ: نَعَمْ.

قَالَ: أَنْتَ الَّذِي تُفَسِّرُ الْقُرْآنَ؟

قَالَ: نَعَمْ.

قَالَ: فَكَيْفَ تُفَسِّرُ هَذِهِ الْآيَةَ «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ»؟

قَالَ: هَذِهِ بَيْنَ مَكَّةَ وَ مِنًى.

فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: أَ يَكُونُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ خَوْفٌ وَ قَطِيعٌ؟

قَالَ: نَعَمْ.

قَالَ: فَمَوْضِعٌ يَقُولُ اللَّهُ أَمْنٌ، يَكُونُ فِيهِ خَوْفٌ وَ قَطِيعٌ؟

قَالَ: فَمَا هُوَ؟

قَالَ: ذَاكَ نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ؛ قَدْ سَمَّاكُمُ اللَّهُ نَاساً وَ سَمَّانَا قُرًى.

قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ وَجَدْتَ هَذَا فِي كِتَابِ اللَّهِ أَنَّ الْقُرَى رِجَالٌ؟

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: أَ لَيْسَ اللَّهُ تَعَالَى‏ يَقُولُ: «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها» فَلِلْجُدْرَانِ وَ الْحِيطَانِ السُّؤَالُ أَمْ لِلنَّاسِ؟ وَ قَالَ تَعَالَى: «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذاباً شَدِيداً» فَمَنِ الْمُعَذَّبُ الرِّجَالُ أَمْ الْجُدْرَانُ وَ الْحِيطَانُ؟

ب. وَ يُؤَيِّدُهُ مَا رَوَاهُ أَيْضاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هَوْذَةَ الْبَاهِلِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ النَّهَاوَنْدِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

دَخَلَ الْحَسَنُ الْبَصْرِيُّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع؛ فَقَالَ لَهُ: يَا أَخَا أَهْلِ الْبَصْرَةِ! بَلَغَنِي أَنَّكَ فَسَّرْتَ آيَةً مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَلَى غَيْرِ مَا أُنْزِلَتْ. فَإِنْ كُنْتَ فَعَلْتَ فَقَدْ هَلَكْتَ وَ اسْتَهْلَكْتَ!

قَالَ: وَ مَا هِيَ جُعِلْتُ فِدَاكَ؟

قَالَ: قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ». وَيْحَكَ! كَيْفَ يَجْعَلُ اللَّهُ لِقَوْمٍ أَمَاناً وَ مَتَاعُهُمْ يُسْرَقُ بِمَكَّةَ وَ الْمَدِينَةِ وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ رُبَّمَا أُخِذَ عَبْدٌ أَوْ قُتِلَ وَ فَاتَتْ نَفْسُهُ؟ ثُمَّ مَكَثَ مَلِيّاً؛ ثُمَّ أَوْمَى بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ وَ قَالَ: نَحْنُ الْقُرَى الَّتِي بَارَكَ اللَّهُ فِيهَا.

قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! أَ وَجَدْتَ هَذَا فِي كِتَابِ اللَّهِ أَنَّ الْقُرَى رِجَالٌ؟

قَالَ: نَعَمْ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدِيداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً» فَمَنِ الْعَاتِي عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْحِيطَانُ أَمِ الْبُيُوتُ أَمِ الرِّجَالُ؟

فَقَالَ: الرِّجَالُ.

ثُمَّ قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ زِدْنِي!

قَالَ: قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي سُورَةِ يُوسُفَ «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها». لِمَنْ أَمَرُوهُ أَنْ يَسْأَلَ الْقَرْيَةَ وَ الْعِيرَ أَمِ الرِّجَالَ؟

فَقَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! فَأَخْبِرْنِي عَنِ الْقُرَى الظَّاهِرَةِ؟

قَالَ: هُمْ شِيعَتُنَا يَعْنِي الْعُلَمَاءَ مِنْهُمْ.

ج. و قوله «سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ‏» رَوَى أَبُو حَمْزَةَ الثُّمَالِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع أَنَّهُ قَالَ:

آمِنِينَ مِنَ الزَّيْغِ، أَيْ فِيمَا يَقْتَبِسُونَهُ مِنْهُمْ مِنَ الْعِلْمِ فِي الدُّنْيَا وَ الدِّينِ.

 

ب. فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا

۵)  روایت شده است که حضرت فاطمه (س) از پدرشان حضرت محمد (ص) پرسیدند:

پدرجان! مردان و زنانی که در نماز خود سهل‌انگاری می‌کنند، چه وضعیتی دارند؟

فرمودند: فاطمه، کسی که در نماز خود سهل‌انگاری می‌کند، خداوند او را با پانزده خصلت مبتلا می‌کند: شش خصلت در دنیا، سه خصلت هنگام مرگ، سه خصلت در قبر و سه خصلت در قیامت.

آن مواردی که در دنیا دامن‌گیرش می‌شود: خداوند برکت را از عمر او برمی‌دارد و خداوند برکت را از رزق او برمی‌دارد و خداوند  سیمای صالحان از چهره او پاک می‌کند و هر عملی که انجام دهد پاداش ندارد [= دچار حبط اعمال می‌شود] و دعایش به آسمان نمی‌رسد و ششم اینکه در دعای صالحان، نصیبی ندارد.

آن مواردی که در هنگام مرگ دامن‌گیرش می‌شود: اول اینکه با ذلت می‌میرد؛ دوم اینکه در حال گرسنگی می‌میرد و سوم اینکه در حال عطش می‌میرد به نحوی که اگر با نهرهای دنیا به آب داده شود، تشنگی‌اش برطرف نمی‌شود.

آن مواردی که در قبر دامن‌گیرش می‌شود: اول اینکه خداوند مَلَکی را بر او می‌گمارد که او را در قبرش آزار دهد ؛ دوم اینکه قبر بر او تنگ می‌شود و سوم اینکه ظلمت قبرش را فرامی‌گیرد.

آن مواردی که در روز قیامت هنگامی که از قبرش بیرون می‌آید دامن‌گیرش می‌شود: اول اینکه خداوند مَلَکی را بر او می‌گمارد که او را بر صورتش بکشاند، در حالی که خلائق به او نگاه می‌کنند؛ دوم اینکه با حسابی سخت حسابرسی می‌شود و سوم اینکه خداوند به او نگاه نمی‌کند و او را تطهیر نمی‌کند و عذابی دردناک برای او آماده است.

فلاح السائل، ص۲۲

أَرْوِي بِحَذْفِ الْإِسْنَادِ عَنْ سَيِّدَةِ النِّسَاءِ فَاطِمَةَ ابْنَةِ سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ عَلَى أَبِيهَا وَ عَلَى بَعْلِهَا وَ عَلَى أَبْنَائِهَا الْأَوْصِيَاءِ أَنَّهَا سَأَلَتْ أَبَاهَا مُحَمَّداً ص:

فَقَالَتْ: يَا أَبَتَاهْ مَا لِمَنْ تَهَاوَنَ بِصَلَاتِهِ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ؟

قَالَ: يَا فَاطِمَةُ مَنْ تَهَاوَنَ بِصَلَاتِهِ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ ابْتَلَاهُ اللَّهُ بِخَمْسَ عَشْرَةَ خَصْلَةً سِتٌّ مِنْهَا فِي دَارِ الدُّنْيَا وَ ثَلَاثٌ عِنْدَ مَوْتِهِ وَ ثَلَاثٌ فِي قَبْرِهِ وَ ثَلَاثٌ فِي الْقِيَامَةِ إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِه:

فَأَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ فِي دَارِ الدُّنْيَا فَالْأُولَى يَرْفَعُ اللَّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ عُمُرِهِ وَ يَرْفَعُ اللَّهُ الْبَرَكَةَ مِنْ رِزْقِهِ وَ يَمْحُو اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سِيمَاءَ الصَّالِحِينَ مِنْ وَجْهِهِ وَ كُلُّ عَمَلٍ يَعْمَلُهُ لَا يُؤْجَرُ عَلَيْهِ وَ لَا يَرْتَفِعُ دُعَاؤُهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ السَّادِسَةُ لَيْسَ لَهُ حَظٌّ فِي دُعَاءِ الصَّالِحِينَ؛

وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ عِنْدَ مَوْتِهِ فَأَوَّلُهُنَّ أَنَّهُ يَمُوتُ ذَلِيلًا وَ الثَّانِيَةُ يَمُوتُ جَائِعاً وَ الثَّالِثَةُ يَمُوتُ عَطْشَاناً فَلَوْ سُقِيَ مِنْ أَنْهَارِ الدُّنْيَا لَمْ يُرَوِّ عَطَشَهُ؛

وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ فِي قَبْرِهِ فَأَوَّلُهُنَّ يُوَكِّلُ اللَّهُ بِهِ مَلَكاً يُزْعِجُهُ فِي قَبْرِهِ وَ الثَّانِيَةُ يُضَيَّقُ عَلَيْهِ قَبْرُهُ وَ الثَّالِثَةُ تَكُونُ الظُّلْمَةُ فِي قَبْرِهِ؛

وَ أَمَّا اللَّوَاتِي تُصِيبُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ فَأَوَّلُهُنَّ أَنْ يُوَكِّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَكاً يَسْحَبُهُ عَلَى وَجْهِهِ وَ الْخَلَائِقُ يَنْظُرُونَ إِلَيْهِ وَ الثَّانِيَةُ يُحَاسَبُ حِساباً شَدِيداً وَ الثَّالِثَةُ لَا يَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ لَا يُزَكِّيهِ وَ لَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ.

 

۶) از ابوخالد کابلی روایت شده که از امام باقر (ع) در مورد آیه «پس ایمان بیاورید به خدا و رسول او و نوری که نازل کرده ایم» سوال کردم.

فرمودند:‌ای ابا خالد! آن نور، همانا ائمه از آل محمد (ص) تا روز قیامت هستند. به خدا سوگند که آنها همان نور خدا هستند که نازل کرده است و به خدا سوگند آنها نور خدا در آسمان ها و در زمین هستند. به خدا قسم، نور امام در قلب های مؤمنان نورانی‌تر از خورشید روشنایی‌بخش در روز است. و به خدا سوگند آنها قلب های مؤمنان را نورانی می‌کنند و خداوند نور آنها را از هر که بخواهد پنهان می‌کند، پس دل های اینان تاریک می‌شود. به خدا قسم، هیچ بنده‌ای ما را دوست ندارد و به ما متمایل نمی‌شود تا اینکه خداوند قلب او را پاک کند و خداوند قلب هیچ بنده‌ای را پاک نمی‌کند تا اینکه تسلیم ما و در سِلم و صلح با ما باشد. پس اگر در سِلم و صلح با ما باشد، خداوند او را از حساب سخت سالم نگه می‌دارد و از وحشت روز قیامت اکبر ایمن می‌سازد.

الكافي، ج‏۱، ص۱۹۴؛ تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۷۱-۳۷۲[۵۲]

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مِرْدَاسٍ قَالَ حَدَّثَنَا صَفْوَانُ بْنُ يَحْيَى وَ الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ عَنْ أَبِي خَالِدٍ الْكَابُلِيِّ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا»؟

فَقَالَ: يَا أَبَا خَالِدٍ النُّورُ وَ اللَّهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ص إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِي السَّمَاوَاتِ وَ فِي الْأَرْضِ. وَ اللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ الْإِمَامِ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهَارِ. وَ هُمْ وَ اللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ وَ يَحْجُبُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نُورَهُمْ عَمَّنْ يَشَاءُ فَتُظْلِمُ قُلُوبُهُمْ. وَ اللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَا يُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ يَتَوَلَّانَا حَتَّى يُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا يُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّى يُسَلِّمَ لَنَا وَ يَكُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا كَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِيدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ الْأَكْبَرِ.

 

۷) روایت شده که رسول الله (ص) فرمودند:

همانا علی و ذریه و دوستداران او السابقون الاولون (پیشتازان رتبه اول) به سوی بهشت هستند و آنها همسایگان اولیاء الله‌اند. هر که علی را دوست دارد، خداوند نماز و روزه و قیام او [برای عبادت] را قبول می‌کند و دعای او را مستجاب می‌سازد و به‌ازای هر رگ بدن او شهری در بهشت عطا می‌کند و از شدت حساب و میزان و صراط ایمن می‌دارد. و هر که بر محبت آل محمد (ص) بمیرد، من ضامن بهشت او در کنار اولیاء و انبیاء و شهداء و صدیقین هستم.

أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص۴۶۴

وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ عَلِيّاً وَ ذُرِّيَّتَهُ وَ مُحِبِّيهِ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ إِلَى الْجَنَّةِ وَ هُمْ جِيرَانُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً قَبِلَ اللَّهُ صَلَاتَهُ وَ صِيَامَهُ وَ قِيَامَهُ وَ اسْتَجَابَ دُعَاءَهُ وَ أَعْطَاهُ بِكُلِّ عِرْقٍ فِي بَدَنِهِ مَدِينَةً فِي الْجَنَّةِ وَ أَمِنَ مِنْ شِدَّةِ الْحِسَابِ وَ الْمِيزَانِ وَ الصِّرَاطِ وَ مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ فَأَنَا كَفِيلُهُ بِالْجَنَّةِ مَعَ الْأَوْلِيَاءِ وَ الْأَنْبِيَاءِ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّيقِينَ.

 

حدیث زیر چون نیاز به توضیحات مفصل دارد و ظرفیت سوءتفاهم زیادی دارد در کانال گذاشته نشد.

۸)

جامع الأخبار(للشعيري)، ص۱۵۸

وَ قَالَ ص:

إِنِّي أَتَعَجَّبُ مِمَّنْ يَضْرِبُ امْرَأَتَهُ وَ هُوَ بِالضَّرْبِ أَوْلَى مِنْهَا لَا تَضْرِبُوا نِسَاءَكُمْ بِالْخَشَبِ فَإِنَّ فِيهِ الْقِصَاصَ وَ لَكِنِ اضْرِبُوهُنَّ بِالْجُوعِ وَ الْعُرْيِ حَتَّى تَرْبَحُوا فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَيُّمَا رَجُلٍ رَضِيَ بِتَزَيُّنِ امْرَأَتِهِ وَ تَخْرُجَ مِنْ بَابِ دَارِهَا فَهُوَ دَيُّوثٌ وَ لَا يَأْثَمُ مَنْ يُسَمِّيهِ دَيُّوثاً وَ الْمَرْأَةُ إِذَا خَرَجَتْ مِنْ بَابِ دَارِهَا مُتَزَيِّنَةً مُتَعَطِّرَةً وَ الزَّوْجُ بِذَاكَ رَاضٍ بُنِيَ لِزَوْجِهَا بِكُلِّ قَدَمٍ بَيْتٌ فِي النَّارِ فَقَصِّرُوا أَجْنِحَةَ نِسَائِكُمْ وَ لَا تُطَوِّلُوهَا فَإِنَّ فِي تَطْوِيلِ أَجْنِحَتِهَا نَدَامَةً وَ جَزَاؤُهَا النَّارُ وَ فِي قَصْرِ أَجْنِحَتِهَا رِضًا وَ سُرُورٌ وَ دُخُولُ الْجَنَّةِ بِغَيْرِ حِسَابٍ احْفَظُوا وَصِيَّتِي فِي أَمْرِ نِسَائِكُمْ حَتَّى تَنْجُوا مِنْ شِدَّةِ الْحِسَابِ وَ مَنْ لَمْ يَحْفَظْ وَصِيَّتِي فَمَا أَسْوَأَ حَالَهُ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ تَعَالَى وَ قَالَ النِّسَاءُ حَبَائِلُ الشَّيْطَانِ.

 

۹) الف. از رسول الله روایت شده که فرمودند:

قاضى عادل را روز قيامت می‌آورند؛ پس، از شدت حسابرسی‌ای که با آن مواجه می‌شود آرزو مى‏كند ميان دو كس در باره يك دانه خرما هم قضاوت نكرده بود.

السرائر، ج‏۲، ص۱۵۳؛ عوالي اللئالي، ج‏۳، ص۵۱۶؛ نهج الفصاحة، ص۲۸۷[۵۳]

وَ رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ ص أَنَّهُ قَالَ:

يُؤْتَى بِالْقَاضِي الْعَدْلِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمِنْ شِدَّةِ مَا يَلْقَاهُ مِنَ الْحِسَابِ يَوَدُّ إن [/أَنَّهُ] لَمْ يَكُنْ قاضیا [/قَضَى] بَيْنَ اثْنَيْنِ فِي تَمْرَة[۵۴]

ب. این حدیث در منابع سنت چنین روایت شده است:

یکبار نزد عایشه سخن از قاضی‌ها به میان آمد. وی گفت: از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود:

قاضى عادل را روز قيامت می‌آورند؛ پس، با چنان حسابرسی شدیدی مواجه می‌شود که آرزو مى‏كند ای کاش هیچگاه ميان دو كس در باره يك دانه خرما هم قضاوت نكرده بود.

مسند أبي داود الطيالسي، ج۳، ص۱۳۲؛ المعجم الأوسط للطبراني، ج۳، ص۱۰۲[۵۵]؛ السنن الكبرى (للبيهقي)، ج۱۰، ص۱۶۵[۵۶]؛ التاريخ الكبير (للبخاري)، ج۵، ص۴۷۷[۵۷]؛ صحيح ابن حبان، ج۶، ص۱۹۶[۵۸]

حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ ، قَالَ: حَدَّثَنَا عُمَرُ بْنُ الْعَلَاءِ الْيَشْكُرِيُّ ، قَالَ: حَدَّثَنِي صَالِحُ بْنُ سَرْجٍ ، مِنْ عَبْدِ الْقَيْسِ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حِطَّانَ ، قَالَ: «سَمِعْتُ عَائِشَةَ تَقُولُ، وَذُكِرَ عِنْدَهَا الْقُضَاةُ، فَقَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص يَقُولُ:

‌يُؤْتَى ‌بِالْقَاضِي ‌الْعَدْلِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَيَلْقَى مِنْ شِدَّةِ الْحِسَابِ مَا يَتَمَنَّى أَنَّهُ لَمْ يَقْضِ بَيْنَ اثْنَيْنِ فِي تَمْرَةٍ قَطُّ.

 

۱۰) در منابع اهل سنت از امام باقر ع از پدرشان امام سجاد ع از عمویش محمد حنفیه روایت کرده‌اند که امیرالمومنین ع فرمودند که از رسول الله ص شنیدم که فرمود:

همانا خداوند برای فقرا در اموال اغنیا آن مقدار که وسعت [و توانش را] دارند واجب کرده است؛ پس اگر از ایشان منع کردند به نحوی که آنان گرسنه یا بی‌لباس ماندند یا به زحمت افتادند خداوند از آن ثروتمندان حسابی سخت خواهد کشید و به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابشان خواهد کرد.

«الفوائد (الغيلانيات) لأبي بكر الشافعي، ج۱، ص۹۴؛ حلية الأولياء، ج۳، ص۱۷۸[۵۹]؛  تاريخ بغداد، ج۳، ص۲۴۵[۶۰]؛ المعجم الصغير للطبراني، ج۱، ص۲۷۵[۶۱]؛ المعجم الأوسط للطبراني، ج۴، ص۴۸[۶۲]

حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ سَعِيدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عَمْرٍو الْبُورَقِيُّ قَدِمَ حَاجًّا قَالَ: أَخْبَرَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُقَاتِلٍ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ مَرْدَوَيْهِ، ثنا أَبُو إِسْمَاعِيلَ حَفْصُ بْنُ عُمَرَ، حَدَّثَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ، قَالَ:

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ: قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَنَّهُ سَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ:

«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ لِلْفُقَرَاءِ فِي ‌أَمْوَالِ ‌الْأَغْنِيَاءِ قَدْرَ مَا يَسَعُهُمْ فَإِنْ مَنَعُوهُمْ حَتَّى يَجُوعُوا أَوْ يَعْرَوْا أَوْ يُجْهَدُوا حَاسَبَهُمُ اللَّهُ ‌حِسَابًا ‌شَدِيدًا وَعَذَّبَهُمْ عَذَابًا نُكْرًا»

 

۱۱) الف. یکبار ابوذر خدمت پیامبر ص شرفیاب می‌شوند و حضرت وصایایی به وی می‌فرمایند که برخی از آنها قبلا گذشت.[۶۳] در فراز دیگری پیامبر ص فرمودند:

ای ابا ذر! همانا خداوند عز و جل ملائکه‌ای دارد که از خوف خداوند برپا ایستاده‌اند، سرهای خود را بالا نمی‌آورند تا زمانی که دومین نفخه در صور دمیده شود. آنگاه همگی می‌گویند: سبحانک و بحمدک، ما تو را چنانکه شایسته عبادت توست عبادت نکردیم. اگر یک نفر عملی برابر با عمل هفتاد پیامبر [در برخی‌نقل‌ها: صدیق] داشته باشد، باز هم از شدت آنچه در آن روز می‌بیند، قطعا آن را کم خواهد شمرد؛ و اگر دلو آبی از غِسلین در مشرق ریخته شود، جمجمه‌های کسانی که در مغرب زمین هستند، از آن می‌جوشد. و اگر نعره‌های [= صداهای آتش] جهنم بلند شود، هیچ ملک مقرب و هیچ پیامبر مرسلی نیست مگر اینکه به زانو درآید و بر زمین افتد و بگوید: پروردگارا! خودم! خودم! [= اشاره به اینکه از همه غافل شود و فقط نگران خویش باشد] تا جایی که ابراهیم ع اسحاق ع را فراموش کند و بگوید: پروردگارا، من خلیل تو هستم، مرا فراموش نکن.

الأمالي (للطوسي)، ص۵۳۳؛ مكارم الأخلاق، ص۴۶۴؛ مجموعة ورام، ج‏۲، ص۵۸؛ أعلام الدين في صفات المؤمنين، ص۱۹۶

حَدَّثَنَا الشَّيْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الطُّوسِيُّ (رَحِمَهُ اللَّهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا رَجَاءُ بْنُ يَحْيَى بْنِ الْحُسَيْنِ الْعَبَرْتَائِيُّ الْكَاتِبُ سَنَةَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ وَ ثَلَاثِ مِائَةٍ وَ فِيهَا مَاتَ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمُّ، عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ، عَنْ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي ذُبَيٍّ الْهُنَائِيِّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو حَرْبِ بْنُ أَبِي الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِيُّ، عَنْ أَبِيهِ أَبِي الْأَسْوَدِ، قَالَ: قَدِمْتُ الرَّبَذَةَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي ذَرٍّ جُنْدَبِ بْنِ جُنَادَةَ فَحَدَّثَنِي أَبُو ذَرٍّ، قَالَ: دَخَلْتُ ذَاتَ يَوْمٍ فِي صَدْرِ نَهَارِهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) فِي مَسْجِدِهِ، فَلَمْ أَرَ فِي الْمَسْجِدِ أَحَداً مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ عَلِيٌّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) إِلَى جَانِبِهِ جَالِسٌ، فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَةَ الْمَسْجِدِ، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَوْصِنِي بِوَصِيَّةٍ يَنْفَعُنِي اللَّهُ بِهَا. فَقَالَ: …

يَا أَبَا ذَرٍّ، إِنَّ لِلَّهِ مَلَائِكَةً قِيَاماً مِنْ خِيفَتِهِ مَا رَفَعُوا رُءُوسَهُمْ حَتَّى يُنْفَخَ فِي الصُّورِ النَّفْخَةُ الْآخِرَةُ، فَيَقُولُونَ جَمِيعاً: سُبْحَانَكَ وَ بِحَمْدِكَ مَا عَبَدْنَاكَ كَمَا يَنْبَغِي لَكَ أَنْ تُعْبَدَ، وَ لَوْ كَانَ لِرَجُلٍ عَمَلُ سَبْعِينَ نَبِيّاً [صِدِّيقاً] لَاسْتَقَلَّ عَمَلُهُ مِنْ شِدَّةِ مَا يَرَى يَوْمَئِذٍ، وَ لَوْ أَنَّ دَلْواً صُبَّ مِنْ غِسْلِينٍ فِي مَطْلَعِ الشَّمْسِ لَغَلَتْ مِنْهُ جَمَاجِمُ مَنْ فِي مَغْرِبِهَا، وَ لَوْ أَنَّ زَفَرَاتِ جَهَنَّمَ زَفَرَتْ لَمْ يَبْقَ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ إِلَّا خَرَّ جَاثِياً عَلَى رُكْبَتَيْهِ، يَقُولُ: رَبِّ! نَفْسِي! نَفْسِي! حَتَّى يَنْسَى إِبْرَاهِيمُ إِسْحَاقَ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) يَقُولُ: يَا رَبِّ! أَنَا خَلِيلُكَ إِبْرَاهِيمُ! لَا تَنْسَنِي.

ب. در منابع متعددی دعایی برای شب یکشنبه ذکر شده است که اشاره نکرده‌اند از کدام معصوم ع است. در فرازی از این دعا آمده است:

… خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و از تو می خواهم سود بردن از آن تجارتی که هرگز زیان نمی‌کند، و غنیمتی از اعمال خالص و برتر در دنیا و آخرت، و ذکر کثیر برای تو، و عفاف و سلامتی از گناهان و خطایا را. خدایا ما را اعمال پاکیزه‌ای که مورد قبولت باشد عطا کن به نحوی که تو از ما راضی باشی و سکرات [مستی‌های] مرگ و شدت هول روز قیامت را برای ما آسان گردانی.

مصباح المتهجد، ج‏۲، ص۴۴۳؛ البلد الأمين، ص۱۰۵؛ المصباح للكفعمي، ص۱۰۷

دعاء ليلة الأحد

… اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَسْأَلُكَ الرِّبْحَ مِنَ التِّجَارَةِ الَّتِي لَا تَبُورُوَ الْغَنِيمَةَ مِنَ الْأَعْمَالِ الْخَالِصَةِ الْفَاضِلَةِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ الذِّكْرَ الْكَثِيرَ لَكَ وَ الْعَفَافَ وَ السَّلَامَةَ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْخَطَايَا اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا أَعْمَالًا زَاكِيَةً مُتَقَبَّلَةً تَرْضَى بِهَا عَنَّا وَ تُسَهِّلُ لَنَا سَكْرَةَ الْمَوْتِ وَ شِدَّةَ هَوْلِ يَوْمِ الْقِيَامَة…

ج. وَعَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا

۱۵) در فرازی از خطبه پیامبر ص در روز غدیر مطابق با نقلی که از امام باقر ع از این خطبه دارند، آمده است:

ای مردم، او را برتر بدانید، زیرا خدا او را برتر دانسته است، و او را بپذیرید، زیرا خدا او را منصوب کرده است. ای مردم، او امامی از جانب خداست و خداوند توبه کسی را که ولایت او را انکار کند، نمی‌پذیرد و هرگز او را نمی‌بخشد. بر خداست که با هر کس که در این مورد از فرمانش سرپیچی کند، چنین کند و او را «به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابش دهد» (طلاق/۸) تا ابد الآبدین و تا زمانی که دهر باقی است. پس بپرهیزید از اینکه از من نافرمانی کنید و وارد شوید به «آتشی شوید که هیزم آن مردمان و سنگ‌ها هستند و برای کافران آماده شده است» (بقره/۲۴)…

روضة الواعظين، ج‏۱، ص۹۳؛ العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، ص۱۷۳[۶۴]

رُوِيَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع قَالَ: حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنَ الْمَدِينَةِ وَ قَدْ بَلَّغَ جَمِيعَ الشَّرَائِعِ قَوْمَهُ مَا خَلَا الْحَجَّ وَ الْوَلَايَةَ فَأَتَاهُ جَبْرَئِيلُ ع فَقَالَ لَه‏: …

…. مَعَاشِرَ النَّاسِ فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللَّهُ وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللَّه‏؛ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ إِمَامٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَنْ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ أَنْكَرَ وَلَايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُ. حَتْماً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَفْعَلَ ذَلِكَ بِمَنْ خَالَفَ أَمْرَهُ فِيهِ وَ أَنْ يُعَذِّبَهُ «عَذاباً نُكْراً» أَبَدَ الْآبِدِينَ وَ دَهْرَ الدَّاهِرِينَ فَاحْذَرُوا أَنْ تُخَالِفُونِي فَتَصِلُوا نَاراً «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِين»‏…

سید بن طاووس در کتاب «التحصين لأسرار ما زاد من كتاب اليقين» (ص۵۷۸ به بعد) فرازهایی از خطبه کامل پیامبر ص در روز غدیر را از کتابی به نام «نور الهدى و المنجي من الردى» روایت کرده است[۶۵]؛ که این فراز فوق را هم به همین صورت که در روایت فوق آمد با سند خویش از زید بن ارقم (از صحابه‌ای که در روز غدیر حاضر بوده) دارد (ص۵۸۲[۶۶]) و در کتاب دیگرش «اليقين باختصاص مولانا علي عليه السلام بإمرة المؤمنين» از کتاب یکی دیگر از علمای اهل سنت به نام احمد بن محمد طبری معروف به خلیلی (که تاریخ پایان کتابتش سال ۴۱۱ ق است)، خطبه کامل پیامبر ص در روز غدیر را با سندی که تمام آن از اهل سنت هستند روایت کرده است (از ص۳۴۳)[۶۷] که همین فراز در آن با نقل از زید بن ارقم آمده است (ص۳۵۰[۶۸]) و مرحوم عاملی نباطی (۸۷۷ق) در کتاب خویش: «الصراط المستقيم إلى مستحقي التقديم» قسمتی شبیه به این فراز را از کتابی به نام «کتاب الولایة» از مرحوم ابن جریر طبری آورده است (ج‏۱، ص۳۰۲[۶۹]) و می گوید وی در این کتاب خویش این خطبه غدیر را با هفتاد و چند سند مستقل ذکر کرده است (ص۳۰۱)[۷۰].

 

۱۶) الف. در فرازی از متن یکی از زیارات امام حسین ع که ابوحمزه ثمالی از امام صادق ع روایت کرده، آمده است:

خدایا، قاتلان امیرالمؤمنین را لعنت کن و عذاب دردناکشان را دو چندان گردان. خدایا، قاتلان حسین بن علی ع و قاتلان یاران حسین بن علی ع را لعنت کن و حرارت آتش خود را به آنها بچشان و خشم خود را به آنها بچشان و عذاب دردناکشان را دو چندان گردان و آنها را به شدت لعنت کن. خدایا، نقمت‌های خود را بر آنها نازل کن و از جایی که گمان نمی‌کنند آن را به سراغشان بیاو و. از جایی که گمان نمی‌کنند آنها را بگیر و «به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابشان ده» (طلاق/۸) و دشمنان پیامبرت و خاندان پیامبرت را به شدت لعنت کن.

كامل الزيارات، ص۲۳۴

حَدَّثَنِي أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ الْعَسْكَرِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ‏ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ ع:

إِذَا أَرَدْتَ الْمَسِيرَ إِلَى قَبْرِ الْحُسَيْنِ ع فَصُمْ يَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ وَ الْخَمِيسِ وَ الْجُمُعَةِ فَإِذَا أَرَدْتَ الْخُرُوج‏ … فقل:

… اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ ضَاعِفْ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ الْأَلِيمَ اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ قَتَلَةَ أَنْصَارِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ أَصْلِهِمْ حَرَّ نَارِكَ وَ ذقهم [أَذِقْهُمْ‏] بَأْسَكَ وَ ضَاعِفْ عَلَيْهِمُ الْعَذَابَ الْأَلِيمَ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً وَبِيلًا اللَّهُمَّ أُحْلُلْ بِهِمْ نَقِمَتَكَ وَ ائْتِهِمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُونَ وَ خُذْهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً نُكْراً وَ الْعَنْ أَعْدَاءَ نَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ لَعْناً وَبِيلا

ب. عبدالله بن سنان روایت کرده که در روز عاشورا بر امام صادق ع وارد شدم و ایشان زیارتی برای امام حسین را تعلیم داده اند برای کسی که امکان حضور در کربلا ندارد. در فرازی از آن آمده است:

بگو، در حالی که به دشمنان آل محمد صلی الله علیه و آله اشاره می‌کنی:

خدایا، بسیاری از این امت با آن امامان مستحفظ مخالفت ورزیدند و به آن کلمه کافر شدند و به رهبران ستمگر گرویدند و کتاب و سنت را رها کردند و از دو ریسمانی که به اطاعت و تمسک به آنها امر فرموده‌ای، رویگردان شدند، پس حق را میراندند و از راه میانه منحرف شدند و با احزاب هم‌پیمان شدند. [حقیقت] کتاب را تحریف کردند و چون حق به سویشان آمد، به آن کافر شدند و چون باطل با آن روبرو شد، به آن پیوستند، پس حق تو را ضایع کردند و خلق تو را گمراه نمودند و فرزندان پیامبرت و بهترین بندگانت و حاملان علم تو و وارثان حکمت و وحی تو را کشتند.

خدایا، قدمهای دشمنان خود و دشمنان پیامبر و خاندان پیامبرت را متزلزل، خانه‌هایشان را ویران و سلاح‌هایشان را کُند کن، میانشان تفرقه بینداز، یاران‌شان را سست کن، نقشه‌هایشان را نقش بر آب کن، با شمشیر تیز خود بر آنها ضربه بزن، با سنگ کوبنده‌ات آنها را نابود کن، آنها را با نازل کردن بلاها ریشه‌کن و با عذاب خویش مستاصل فرما. و «به عذابی ناشناخته [سخت و نامتعارف] عذابشان ده» (طلاق/۸) و آنها را به سال‌ها ی قحطی و عذاب‌های عبرت‌انگیزی که دشمنانت را با آنها نابود کردی، گرفتار کن. به راستی که تو انتقام گیرنده از مجرمان هستی.

المزار الكبير (لابن المشهدي)، ص۴۷۳؛ مصباح المتهجد، ج‏۲، ص۷۸۴

أَخْبَرَنَا الشَّيْخُ الْفَقِيهُ الْعَالِمُ عِمَادُ الدِّينِ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي الْقَاسِمِ الطَّبَرِيُّ قِرَاءَةً عَلَيْهِ وَ أَنَا أَسْمَعُ فِي شُهُورِ سَنَةِ ثَلَاثٍ وَ خَمْسِينَ وَ خَمْسِمِائَةٍ بِمَشْهَدِ مَوْلَانَا أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ، عَنِ الشَّيْخِ الْمُفِيدِ أَبِي عَلِيٍّ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ وَالِدِهِ الشَّيْخِ أَبِي جَعْفَرٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، عَنِ الشَّيْخِ الْمُفِيدِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ النُّعْمَانِ، عَنِ ابْنِ قُولَوَيْهِ وَ أَبِي جَعْفَرِ بْنِ بَابَوَيْهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ فِي يَوْمِ عَاشُورَاءَ، فَأَلْفَيْتُهُ كَاسِفَ اللَّوْنِ، ظَاهِرَ الْحُزْنِ، وَ دُمُوعُهُ تَنْحَدِرُ مِنْ عَيْنَيْهِ كَاللُّؤْلُؤِ الْمُتَسَاقِطِ،…

قُلْ وَ أَنْتَ تُومِئُ إِلَى أَعْدَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ ص:

اللَّهُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأُمَّةِ نَاصَبَتِ الْمُسْتَحْفَظِينَ مِنَ الْأَئِمَّةِ، وَ كَفَرَتْ بِالْكَلِمَةِ، وَ عَكَفَتْ عَلَى الْقَادَةِ الظَّلَمَةِ، وَ هَجَرَتِ الْكِتَابَ وَ السُّنَّةَ، وَ عَدَلَتْ عَنِ الْحَبْلَيْنِ اللَّذَيْنِ أَمَرْتَ بِطَاعَتِهِمَا وَ التَّمَسُّكِ بِهِمَا، فَأَمَاتَتِ الْحَقَّ وَ حَادَتْ عَنِ الْقَصْدِ، وَ مَالَأَتِ الْأَحْزَابَ، وَ حَرَّفَتِ الْكِتَابَ، وَ كَفَرَتْ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهَا، وَ تَمَسَّكَتْ بِالْبَاطِلِ لَمَّا اعْتَرَضَهَا، فَضَيَّعَتْ حَقَّكَ، وَ أَضَلَّتْ خَلْقَكَ، وَ قَتَلَتْ أَوْلَادَ نَبِيِّكَ وَ خِيَرَةَ عِبَادِكَ وَ حَمَلَةَ عِلْمِكَ، وَ وَرَثَةَ حِكْمَتِكَ وَ وَحْيِكَ.

اللَّهُمَّ فَزَلْزِلْ أَقْدَامَ أَعْدَائِكَ وَ أَعْدَاءِ رَسُولِكَ وَ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِكَ، فَأَخْرِبْ دِيَارَهُمْ، وَ افْلُلْ سِلَاحَهُمْ، وَ خَالِفْ بَيْنَ كَلِمَتِهِمْ، وَ فُتَّ فِي أَعْضَادِهِمْ، وَ أَوْهِنْ كَيْدَهُمْ، وَ اضْرِبْهُمْ بِسَيْفِكَ الْقَاطِعِ، وَ ارْمِهِمْ بِحَجَرِكَ الدَّامِغِ، وَ طُمَّهُمْ بِالْبَلَاءِ طَمّاً، وَ قُمَّهُمْ بِالْعَذَابِ قَمّاً، وَ«عَذِّبْهُمْ عَذَاباً نُكْراً»، وَ خُذْهُمْ بِالسِّنِينَ وَ الْمَثُلَاتِ الَّتِي أَهْلَكْتَ بِهَا أَعْدَاءَكَ، إِنَّكَ ذُو نَقِمَةٍ مِنَ الْمُجْرِمِينَ.

رَوَى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سِنَانٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع فِي يَوْمِ عَاشُورَاءَ فَأَلْفَيْتُهُ كَاسِفَ اللَّوْنِ ظَاهِرَ الْحُزْنِ وَ دُمُوعُهُ تَنْحَدِرُ مِنْ عَيْنَيْهِ كَاللُّؤْلُؤِ الْمُتَسَاقِط …

 

اولین حدیث ذیل آیه بعد، به این آیه نیز مرتبط می‌باشد.

تدبر

۱) «وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا وَعَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا»

آيات قبل ناظر بود به مساله طلاق و برخی احکام مربوط به آن، که در خلال آن توصیه‌هایی به تقوا و توکل داده شد. در اینجا یکدفعه سراغ عبرت گرفتن از شهرهایی که از دستورات خداوند سرپیچی کردند می‌رود. چه ارتباطی بین این آیه و آیات قبل هست؟

الف. در آیات قبل برخی از احکامی که خداوند تشریع کرده مطرح شد، اين آيه مى‏فرمايد: عمل به دستورات را جدّى بگيريد كه تخلّف از فرمان خدا و رسول كيفرى سخت در پى دارد و نمونه‏هاى بسيارى از اين كيفر را مى‏توان در طول تاريخ مشاهده نمود (الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۳[۷۱]؛ تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۴).

ب. در قرآن کریم در هیچ عرصه‌ای از احکام شرع تأکیداتی بشدتی که در خصوص احکام مربوط به زنان است مشاهده نمی‌شود؛ و این نشاندهنده اهمیت آن از منظر شارع است (الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۳[۷۲]).

ج. شاید می‌خواهد اشاره کند به اهمیت و جایگاه خانواده در بقای جامعه؛ یعنی رعایت حقوق خانوادگی حتی در نزاع‌ها بقدری اهمیت دارد که سرپیچی از آن از عوامل مهم هلاکت جوامع بوده است.

د. …

 

۲) «وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ …»

تاريخ و گذشتگان، آئينه‏اى براى آيندگان است (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۴).

 

۳) «وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا وَعَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا»

اغلب مفسران تعبیر «قریه» (شهر و مجتمع) در این آیه را تعبیری مجازی دانسته‌اند که کنایه از ساکنان آن قریه است، همانند آیه «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتي‏ كُنَّا فيها» (یوسف/۸۲) (مثلا: الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۳[۷۳])؛ اما چه‌بسا در این آیه بتوان برای «قریه» هم به عنوان یک جامعه، یک موجودیتی قبول کرد:

نکته تخصصی جامعه‌شناسی: واقعیت عینی (=وجود) برای امت و قریه و قوم و …

در قرآن کریم به صراحت از وجود امت‌ها و اقتضاءات آن به عنوان یک واقعیت متمایز سخن گفته است. از منظر قرآن کریم، نه فقط هر شخص، بلکه هر امتی هم اجل دارد: «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ …» (اعراف/۳۴؛ یونس/۴۹)،‌ «ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ» (حجر/۵) حساب و کتاب و مواخذه دارد: «وَ تَرى‏ كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ كِتابِهَا» (جاثیه/۲۸)، هم حشر دارد و هم با امت‌های دیگر در آخرت گفتگو می‌کند:« قالَ ادْخُلُوا في‏ أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِي النَّارِ كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها» (اعراف/۳۸). و می‌دانیم که «امت» بودن هر امت اصولا در گروی «امام» آن امت است؛ که البته این امام می‌تواند امام حق باشد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِن» (انبیاء/۷۳؛ سجده/۲۴)؛ یا امام باطل: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ» (قصص/۴۱).

اکنون با توجه به این آیه چه‌بسا بتوان درباره «قریه»‌ها نیز همین سخن را گفت؛ و صرف اینکه قریه گاه کاملا به معنای خود منطقه جغرافیایی شهر (مانند: وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً، بقره/۵۸) ویا مجموع بناهایی که یک شهر را تشکیل داده‌اند (مانند: مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِه، بقره/۲۵۹) گاه به معنای اهل قریه و افراد حاضر در قریه است (همانند: «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتي‏ كُنَّا فيها»؛ یوسف/۸۲) دلیل نمی‌شود همه مواردش لزوما چنین باشد (چنانکه گاه در کلمه امت هم قطعا مقصود افرادش هستند نه با وصف جمعی‌اش، مانند: «هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوه»، غافر/۵). و اگر چنین باشد آنگاه نگاه جدیدی به بسیاری از آیاتی که در آنها تعبیر «قریه» به کار رفته می‌توان داشت؛ مثلا اینکه در بسیاری از اوقات عذاب هلاکت ناظر به «قریه» مطرح است (مثلا: وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها فَجاءَها بَأْسُنا بَياتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ، اعراف/۴)، شاید مساله بیش از اشاره به این باشد که افراد ساکن در آن هلاک شدند.

به تعبیر دیگر، همان گونه که داشتن قصد و امام واحد، چنان پیوند واقعی در بین انسانها برقرار می‌کند که می‌تواند از «أمت» به عنوان یک واقعیت عینی سخن گفت، که اعضای آن را یک باور و عقیده مشترک در کنار هم قرار داده، ولو در یک زمان و مکان واحد نباشند (مانند امت مسلمان، امت شیعه، امت یهود و …)، به همین وزان، چه‌بسا بتوان از واقعیت عینی دیگری به نام «قریه» سخن گفت که وحدت آنها در یک زمان و مکان مشترک، سرنوشت مشترکی را برای آنان را رقم می‌زند؛ چنانکه در قرآن کریم گاه وصف ساکنان یک قریه به خود آن قریه نسبت داده شده «وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتي‏ كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ» (انبیاء/۷۴) و حتی از «کتاب» واحد برای قریه هم سخن گفته است: «وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» (حجر/۴).

چیزی که می‌تواند به طور خاص در این آیه موید ادعای فوق باشد این است که اگرچه در جاهای دیگر بر مهلت دادن به افراد گناهکار تصریح شده است و مادام که سخن از «ناس» (= توده مردم) است اشاره می‌شود خداوند آنها را بخاطر ظلمشان و بخاطر کارهایی که انجام داده‌اند نمی‌گیرد و با عفو و مغفرتش با آنها برخرود می‌کندن و می‌گذارد اجل نهایی‌شان سر برسد: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى‏» (نحل/۶۱)، «وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ» (کهف/۵۸)، «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما كَسَبُوا ما تَرَكَ عَلى‏ ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى » (فاطر/۴۵)، اما در این آیه می‌خواهد بفرماید که اگر سرکشی از حد افراد بالاتر رفت و به حدی رسید که بتوان به خود قریه به عنوان یک واقعیت ممتاز، وصف سرکشی را نسبت داد دیگر آن تأخیر و عفوی که شامل مردمان می‌شد، شامل نمی‌شود و عذاب استیصال شامل تمام اهل این قریه (ولو در میان آن افراد غیرسرکشی هم مانده باشند) خواهد شد.

واضح است که واقعیت عینی قریه با واقعیت عینی امت دو امر متداخل‌اند؛ یعنی یک فرد بوضوح می‌تواند عضو یک امت و در یک قریه باشد و فرد دیگری در آن قریه عضو امتی دیگر؛ و فرد دیگری از آن امت، در قریه‌ای دیگر باشد؛ که سرنوشت‌های اینها از حیث عضویت در قریه یا عضویت در امتشان با هم تفاوتهایی می‌کند؛ و چه‌بسا در خصوص اجتماعاتی که واقعیت دارند بتوان از امت و قریه هم فراتر رفت؛ چنانکه شاید قوم هم یک واقعیت عینی در عرض اینها داشته باشد چنانکه گاه جانشینی یک قوم به ای یک قریه سخن گفته شده: «وَ كَمْ قَصَمْنا مِنْ قَرْيَةٍ كانَتْ ظالِمَةً وَ أَنْشَأْنا بَعْدَها قَوْماً آخَرينَ» (انبیاء/۱۱) تا حدی که اگر برخی باشند که ولو آن کار را انجام دهند اما با بقیه اهل آن قوم با او مخالفت نکنند به سرنوشت آنان گرفتار می‌شوند: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً … فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُون‏‏» (اعراف/۱۶۴-۱۶۵).

 

۳) «عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ»

عطف «رسل» ‌به «أمر رب» چه دلالتی دارد؟

الف. سرپیچی از امر رب اشاره به کفر و شرک به خداوند است و سرپیچی از رسل اشاره به انکار شرایع و پیامبران الهی است؛ و از این جهت این آیه شبیه است به آیه‌ی «وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ» (تغابن/۱۲) (الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۳[۷۴]).

ب. تخلّف از فرمان انبيا، تخلّف از فرمان خداست (تفسير نور، ج‏۱۰، ص۱۱۴). به تعبیر دیگر، این آیه کسانی را که می‌خواهند منطق کسانی را که بین دستورات خدا و اطاعت از پیامبر تفکیک می‌کنند به چالش بکشد و بفرماید تخلف از پیامبران در عرض تخلف از دستور خود خداوند است؛ و از این جهت شبیه است به آیات: «وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُودا» (نساء/۶۱)، «إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلا» (نساء/۱۵۰).

ج. …

 

۴) «وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا»

مقصود از محاسبه شدید چیست؟

الف. مقصود حسابرسی دقيقی و توأم با سخت‌گيرى است که چیزی را فروگذار نمی‌کند (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۵[۷۵]؛ الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۳) و يا:

ب. به معناى مجازات شديد است، كه نتيجه حساب دقيق مى‌باشد (لغات در تفسير نمونه، ج۱، ص۱۸۴) (البته بسیاری از مفسران مجازات و عذاب را که نتیجه این حساب شدید است مدلول فراز بعدی آیه (وَعَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا) دانسته‌اند، مثلا: مقاتل، به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۵[۷۶]).

ج. حسابی است که هیچ گونه عفو بخشایشی در آن نباشد (به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۵[۷۷]) یعنی آن چیزی را که در آیه دیگری فرمود که نسبت به عموم انسانها انجام نمی‌دهیم، در خصوص این قریه‌های سرکش انجام داده است (توضیح بیشتر ذیل تدبر ۲).

تبصره:

در تمامی موارد بالا، این تعبیر ناظر به عذاب دنیوی است: كه گروهى با طوفان، گروهى با زلزله‌هاى ويرانگر، گروهى با صاعقه و مانند آن، ريشه‌كن شدند، و شهرها و ديار ويران شده آنها به صورت درس عبرتى براى آيندگان باقى ماند (لغات در تفسير نمونه، ج۱، ص۱۸۴) و دلیل بر اینکه مقصود حسابرسی در دنیاست، آیاتی است همچون «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» (شورى/۳۰)، و «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» (أعراف/۹۶)؛‌ یعنی هر مصیبتی که در دنیا به انسان می‌رسد حاصل محاسبه اعمال خودش است، که در سوره شوری می‌فرماید در این زمینه در خصوص بسیاری از انسانها سهل‌گیری می‌کنیم اما در سوره اعراف و اینجا می‌فرماید: این عفو و سهل‌گیری را در مورد برخی انجام نمی‌دهیم (الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۳-۳۲۴[۷۸]).

د. مقصود حسابرسی شدید انسانها در روز قیامت است؛ و در آیه تقدیم و تأخیری رخ داده است؛ یعنی فراز دوم که از عذاب سخن گفته ناظر به عذابهای دنیوی آنهاست که موجب عبرت شده و فراز اول ناظر به حسابرسی روز قیامت است (به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۵[۷۹]).

ه. مقصود عذاب جهنم است؛ و کاربرد فعل به صورت ماضی، به معنای مستقبل محقق الوقوع است (به نقل از مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۵[۸۰])؛ ‌یعنی در این آیه هم با این تعبیر به عذاب اخروی آنها اشاره می‌کند هم به عذاب دنیوی آنها در فراز بعد.

و. …

 

۵) «… قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ … عَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا»

چرا از کلمه «نکر» در وصف عذاب استفاده شد و مقصود از عذاب نکر چیست؟[۸۱]

الف. «منکر» و امر سخت و شدیدی است که مانند آن دیده نشده است (مجمع البيان، ج‏۱۰، ص۴۶۵[۸۲]).

ب. اگر «نکر» به معنای ناشناخته در اینجا مورد نظر باشد چه‌بسا می‌خواهد اشاره کند به عذابی که اصلا احتمالش را هم نمی‌دادند (المیزان، ج۱۳، ص۳۶۲) و چون هیچ شناختی از آن نداشتند هیچ آمادگی‌ای برایش نداشتند و بشدت درمانده و غافلگیر شدند.

ج. شاید استفاده از کلمه «نکر» در عذاب، نیم‌نگاهی به تناسب جزا با عمل آنها داشته باشد: در واقع امر خداوند و فرستادگانش همواره «معروف» است و تخطی از آنها «منکر»؛ و کسی که مرتکب منکر می‌شود این عمل خودش در قیامت به صورت عذاب نکر بر وی تجسم می‌یابد.

د. …

 

۶) «وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ فَحَاسَبْنَـٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا وَعَذَّبْنَـٰهَا عَذَابًا نُكْرًا»

چرا با اینکه ابتدا خداوند به عنوان غایب مطرح شد (رَبِّهَا) یکدفعه در جایگاه متکلم قرار گرفت (فَحَاسَبْنَاهَا وَعَذَّبْنَاهَا)؟

الف. این التفات از غایب به متکلم یک صنعت ادبی است که در اینجا برای دلالت بر عظمت استفاده شده است (الميزان، ج‏۱۹، ص۳۲۴[۸۳]).

ب. یکی از فواید این التفات آن است که کسی دچار سوء برداشت یا سوء‌استفاده از این آیه نشود که تعبیر «ربها» را به معنای صاحب اختیار و ارباب یک شهر و روستا قلمداد کند و بخواهد از این آیه توجیهی برای حکومتی استبدادی بتراشد.

ج. …

 

 


[۱] . قراءة الجماعة «كَأَيِّنْ » بهمزة مفتوحة بعدها ياء مشددة.

قرأ ابن كثير وعبيد عن أبي عمرو والحسن «كائن» ممدود مهموز.

وقرأ أبو جعفر بألف بعده همزة مُسَهَّلة مع المد والقصر

. وقرأ ابن محيصن «كَأَنْ» بوزن كَعَنْ بهمزة واحدة مفتوحة.

. ووقف أبو عمرو ويعقوب على الياء «كأي». ووافقهما اليزيدي والحسن.

. ووقف الباقون على النون.

وانظر هذا مفصلاً في الآية /١٤٦ من سورة آل عمران، والآية / ٤٥ من سورة الحج.

[۲] . القراءة: قرأ ابن كثير و كائن بالمد و الهمز و الباقون «وَ كَأَيِّنْ» بالهمز و التشديد.

[۳] . قرأ بإدغام الراء في الراء أبو عمرو ويعقوب. ولهما الاختلاس أيضاً. (معجم القراءات، ج۹، ص ٥١٠)

[۴] . . قراءة الحسن «ورُسْلِهِ» بسكون السين.  وقراءة الجماعة بضمها «ورُسُلِهِ»

[۵] . قرأ «نُكْراً» بسكون الكاف ابن كثير وأبو عمرو وحفص عن عاصم وحمزة والكسائي، وإسماعيل بن جعفر وابن جماز وقالون والمسيبي وأبو بكر بن أبي أويس وورش، جميعهم عن نافع، وهشام بن عمار عن ابن عامر وخلف وابن محيصن وعيسى.

. وقرأ «نُكُراً» بضم الكاف ابن عامر وأبو بكر عن عاصم ونصر عن الأصمعي عن نافع وكذا نافع برواية ورش وقالون، وابن ذكوان عن ابن عامر وأبو جعفر ويعقوب وشيبة وطلحة وأبو حاتم. وتقدم هذا في الآية / ٧٤ من سورة الكهف، وكذلك في لآية /٦ من سورة القمر

البته انتساب قرائت نُكْراً به نافع (إسماعيل بن جعفر وابن جماز وقالون والمسيبي وأبو بكر بن أبي أويس وورش، جميعهم عن نافع)‌ظاهرا اشتباه باشد؛ زیرا اولا خود وی قرائت دوم را هم به نافع نسبت داده است و ثانیا در منابع دیگر هم که آدرس دادیم و در پاورقیهای بعدی می‌آید همگی قرائت دوم را به نافع نسبت داده‌اند. ظاهرا اشتباه ایشان این است که این قرائت که در دو سوره کهف و طلاق مشترک است با کلمه شبیه آن که در سوره قمر آمده است (فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى‏ شَيْ‏ءٍ نُكُرٍ؛ قمر/۶) یکی قلمداد کرده است؛ در حالی که اغلب افراد فقط این کلمه را در کهف و طلاق مانند هم دانسته‌اند و در سوره قمر، نافع هم همان قرائت رایج را دارد و ابن کثیر است که قرائتش تفاوت دارد.

[۶] . و قرأ الجمهور نُكْراً بإسكان الكاف. و قرأ نافع و أبو بكر و ابن ذكوان و أبو جعفر و شيبة و طلحة و يعقوب و أبو حاتم برفع الكاف حيث كان منصوبا.

[۷] . وَضَمَّ الْكَافَ مِنْ نُكْرًا، وَهُوَ فِي الْكَهْفِ وَالطَّلَاقِ: الْمَدَنِيَّانِ وَيَعْقُوبُ وَابْنُ ذَكْوَانَ وَأَبُو بَكْرٍ.

[۸] . «عُسْراً» و «يُسْرًا» و «نُكْرًا» قد مرَّ ذِكرُهُنَّ في موضعِهِنَّ .

[۹] . ذیل آیه ۷۸ سوره کهف:

«نُكُراً» بضمتین: ‌الزعفرانی و ابن مقسم و ابوبکر و المفضل و أبان و سلّام و یعقوب و سهل و ابن ذکوان و مدنی کل القرآن

«نُكْرًا» باسکان الکاف : الاصمعی عن نافع، و مکی غیر ابن مقسم، و عبدالوارث عن ابی‌عمرو.

[۱۰] . (كأين) في معنى: (كم)، يقال: الكاف فيها زائدة، و النون بمنزلة التنوين، و أصل بنائها: (أي) و يقال: بل النون مع أي أصل، و الكاف زائدة لازمة كما لزمت كاف (كم) و نحوها.

[۱۱] . شرح الرضى- الكنايات: كَأَيِّنْ: كاف التشبيه دخلت على أَيٍّ الّتى هي‏ في غاية الإبهام إذا قطعت عن الاضافة، فَكَأَيِّنْ مثل كذا، في كون المجرورين مبهمين عند السامع، إلّا أنّ في ذا إشارة الى ما في ذهن المتكلّم، بخلاف أىّ فانّه للعدد المبهم، و التمييز بعدهما عن الكاف لا عن ذا و أىّ، كما في- مثلك رجلا.

و أىّ كان في الأصل معربا لكنّه انمحى عن الجزئين معناهما الإفرادى، و صار المجموع كاسم مفرد بمعنى كم الخبريّة، فصار كأنّه اسم مبنىّ على السكون آخره نون ساكنة لا تنوين تمكّن، فلذا يكتب بعد الياء نون، و لأجل التركيب أيضا تصرّف فيه، فقيل كائن.

[۱۲] . و قرأ ابن كثير (و كاين) خفيفة على وزن (كاهن) الباقون (كأين) مشددة الياء، و الأصل (أي) إلا انه حذف للتضعيف، كما يحذف من رب. و قدمت الياء و أخرت الهمزة نحو شاك و شائك. ثم قلبت الياء ألفاً، لأنها في موضع حركة و قبلها فتحة نحو: رمي، و إنما احتمل هذا التغيير للعدول به عن معنى الاستفهام إلى معنى (كم) في التكثير على وجه الإبهام. و قال قوم: في (كأين) لغتان (كأين) مشددة الياء و (كاين) على وزن (قايل) و قد قرأ بهما. و حكي ان أهل الحجاز يقولون: بكاين تبيع هذا الثوب. أي بكم تبيعه

[۱۳] . (كأي) فى حديث أبىّ «قال لزرّ بن حبيش: كأَيِّنْ تعدّون سورة الأحزاب» أى كم تعدّونها آية. و تستعمل فى الخبر و الاستفهام مثل كم، و أصلها كأْيُنْ، بوزن كعى، فقدمت الياء على الهمزة، ثم خفّفت فصارت بوزن كيع، ثم قلبت الياء ألفا. و فيها لغات، أشهرها كَأَيٍّ، بالتّشديد. و قد تكررت فى الحديث.

[۱۴] . و كَأَيِّنْ: بمعنى كَمْ؛ في قَوْلِه عَزَّ و جلَّ «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها». و لُغَةٌ أُخرى‏: كائنْ- على وَزْنِ بائع- و كَأْيٍ- على وَزْنِ كَعْيٍ-.و يُقال: بِكائنْ هذا الثَّوْبُ: أي بِكَمْ. و الأصْلُ «أيّ» دَخَلَتْ عليها كافُ التَّشْبِيه.

[۱۵] . كأين أصله أي دخلت عليها الكاف الجارة كما دخلت على ذا في كذا فموضع كأين رفع بالابتداء كما أن كذا كذلك و لا موضع للكاف كما أن الكاف في كذا كذلك. قال أبو علي مثقل هذا في أنه دخل على المبتدأ حرف الجر فصار مع المجرور في موضع رفع قولهم بحسبك أن تفعل كذا يريدون حسبك فعل كذا فالجار مع المجرور في موضع رفع و أنشد أبو زيد: «بحسبك في القوم أن يعلموا / بأنك فيهم غني مضر» و أكثر العرب تستعملها مع من و كذلك ما جاء في التنزيل و مما جاء منه في الشعر قوله: «و كائن بالأباطح من صديق / يراني إن أصبت هو المصابا» و قول الآخر: «و كائن إليكم قاد من رأس فتنة / جنودا و أمثال الجبال كتائبه».

[۱۶] . لا تقع [‌أي] إلا بعد الاستفهام عند ابن الحاجب، وقال الرضي: الغالب استعمالها بعد الاستفهام. وقال ابن مالك: هي بمعنى {نعم]، فتقع بعد الخبر موجبا كان أو منفيا، وبعد الأمر … ولا تقع عند الجميع إلا قبل القسم.

[۱۷] . تقول في النداء: أي فلان، و قد يمد: آي فلان. و قد تكون (أي): تفسيرا للمعاني: أي كذا و كذا. و أما (إي) فإنها تدخل في اليمين كالصلة و الافتتاح، و منه قول الله عز و جل: إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌ‏. [المعنى: نعم و الله‏].

[۱۸] . لا يذكر بعدها فعل القسم.و لا يكون المقسم به إلا الله، والرب، ولعمري. الرضي ۲: ۳۵۶، الدماميني ۱: ۱۶۴، البحر ۵: ۱۶۸ – ۱۶۹. وردت في القرآن في قوله تعالى: {ويستنبئونك أحق هو قل ‌إي وربي} [۱۰: ۵۳]. وقال ابن عطية يجيء بعدها حرف القسم وقد لا يجيء. البحر ۵: ۱۶۹.

[۱۹] . أىّ‏: كلمة تعجُّب و استفهام، يقال تأيّيتُ على تفعّلت أى تمكَّثت. و هو قول القائل: «و علمت أنْ ليست بدارِ تَئِيّة» و أَمّا تأيَّيت و الآيَة فقد ذكر فى بابه.

[۲۰] . أَيُّ في الاستخبار موضوع للبحث عن بعض الجنس و النوع و عن تعيينه، و يستعمل ذلك في الخبر و الجزاء، نحو: أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ [الإسراء/ ۱۱۰]، و أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَ‏ [القصص/ ۲۸]

[۲۱] . و (كأين) في معنى: (كم)، يقال: الكاف فيها زائدة، و النون بمنزلة التنوين، و أصل بنائها: (أي) و يقال: بل النون مع أي أصل، و الكاف زائدة لازمة كما لزمت كاف (كم) و نحوها.

[۲۲] . و أما (أي) مثقلة، فإنها بمنزلة (من) و (ما) .. تقول: أيهم أخوك و أيتهن أختك؟ و أيما الأخوين أحب إليك. و أيا ما تحب منهم تجعل (ما) صلة، و كذلك في أيما الأخوين (ما) صلة. و أي لا تنون، لأن (أي) مضاف. و قوله تعالى: أَيًّا ما تَدْعُوا: (ما) صلة (أيا) يجعل مكان اسم منصوب، كقولك: ضربتك، فالكاف: اسم المضروب، فإذا أردت تقديم اسمه غير ظهوره قلت: إياك ضربت فتكون (إيا) عمادا للكاف لأنها لا تفرد من الفعل …. و لا تكون (إيا) مع كاف و لا هاء و لا ياء في‏ موضع الرفع و الجر، و لكن تكون كقول المحذر: إياك و زيدا. فمنهم من يجعل التحذير و غير التحذير مكسورا، و منهم من ينصبه في التحذير و يكسر ما سوى ذلك، للتفرقة.

[۲۳] . جاءت [أي] في جميع معانيها مضافة صرح بالمضاف إليه معها في جميع مواقعها إلا في قوله تعالى: {أياما تدعوا فله الأسماء الحسنى} [۱۷: ۱۱۰].في الكشاف ۲: ۳۷۸: «التنوين في [أيا] عوض عن المضاف إليه و [ما] صلة للإبهام المؤكد لما في [أي]». وقال الرضي ۱: ۲۶۸: «لا يحذف المضاف إليه إلا مع قيام قرينة تدل عليه؛ نحو قوله تعالى: {أياما تدعوا فله الأسماء الحسنى} أي أي اسم.

[۲۴] . أيُّ: تَكُونُ شرْطاً و اسْتِفْهَاماً و موْصُولَةً و هى بعْضُ ما تُضَافُ إِليْهِ و ذلك البَعْضُ مِنْهُم مَجْهُولٌ فإِذا اسْتَفْهَمْتَ بِهَا و قُلْتَ أَىُّ رَجُلٍ جَاءَ و أَىُّ امْرَأَةٍ قَامَتْ فَقَدْ طَلَبْتَ تَعْيينَ ذلك البَعْضِ الْمَجْهُولِ وَ لَا يَجُوزُ الجَوَابُ بِذلِكَ البعْضِ إلا مُعَيَّناً و إِذا قُلْتَ فى الشَّرْطِ أَيَّهُمْ تَضْرِبْ أَضْرِبْ فالْمَعْنَى إِنْ تَضْرِبْ رَجُلًا أضْرِبْه وَ لَا يَقْتَضِى العُمُومَ فإِذَا قُلْتَ أىُّ رَجُلٍ جَاءَ فَأَكْرِمْه تَعَيَّنَ الأَوَّلُ دُون مَا عَدَاهُ وَ قَدْ يَقْتَضِيهِ لِقَرِينَةٍ نحو (أَىُّ صَلَاةٍ وَقَعَتْ بِغَيْرِ طَهَارَةٍ وَجَبَ قَضَاؤُها) و أَىُّ امْرَأَةٍ خَرَجَتْ فَهِىَ طَالِقٌ و تُزَادُ (مَا) عَلَيْها نحُو (أيُّما إِهَابٍ دُبغَ فَقَدْ طَهُرَ) و الإِضَافَةُ لَازِمَةٌ لَهَا لَفْظاً أَوْ مَعْنًى و هى مَفْعُولٌ إِنْ أُضِيفَتْ إِلَيْهِ و ظَرْفُ زَمَانٍ إِنْ أُضِيفَتْ إِلَيه و ظَرْفُ مَكَانٍ إِنْ أُضِيفَتْ إِلَيه

وَ الأفْصَحُ اسْتِعْمَالُها فِى الشَّرْطِ و الاسْتِفْهَامِ بِلَفْظٍ وَاحَدٍ للمُذَكَّرِ و الْمؤنَّثِ لأنَّها اسمٌ و الإسْمُ لا تَلْحَقُهُ هَاءُ التَّأْنِيثِ الفَارِقَةُ بَيْنَ المُذَكَّر و الْمُؤَنَّثِ نحُو (أَى رَجُلٍ جَاءَ) و أَىُّ امْرَأَةٍ قَامَتْ و عَلَيْه قولُهُ تَعَالَى «فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ» و قال تعالى «بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» و قال عَمْرُو بنُ كُلْثُومٍ: «بأىِّ مشيئَةٍ عَمْرُو بنَ هِنْدٍ» و قد تُطَابِقُ فى التَّذْكِيرِ و التَّأْنِيثِ نحوُ أىُّ رجلٍ و أيةُ امْرَأَةٍ و فى الشَّاذِّ «بأية أرضٍ تَمُوتُ» و قال الشاعِرُ: «أية جَارَاتِك تلكَ المُوصِيَة»

و إِذا كانتْ موصولَةً فالأحسَنُ اسْتِعْمَالهُا بِلَفْظٍ وَاحِدٍ و بعضُهُمْ يَقُولُ هوَ الْأَفْصَحُ و تجوزُ المطَابَقَةُ نحو مررتُ بأَيِهمْ قام و بِأَيَّتِهِنَّ قامَتْ و تقعُ صفةً تابعةً لِموْصُوفٍ و تُطابِقُ فى التذْكِيرِ و التَّأْنِيثِ تَشْبِيهاً لها بالصِّفَاتِ المُشْتَقَّاتِ نحو برجُلٍ أىِّ رَجُلٍ و بامْرَأَةٍ أَيَّةِ امْرَأَةٍ و حَكَى الجَوْهَرِىُّ التذْكِيرَ فيها أيضاً فيُقالُ مررتُ بَجَارِيَةٍ أىّ جَارِيةٍ.

[۲۵] . جاءت [أي] شرطية في قوله تعالى:

۱ – {أياما تدعوا فله الأسماء الحسنى} [۱۷: ۱۱۰].

۲ – {أيما الأجلين قضيت فلا عدوان علي} [۲۸: ۲۸].

[۲۶] . تعبیر «أَيُّهُمْ أَقْرَبُ» یکبار دیگر هم در قرآن آمده است که ظاهرا در آن کسی اختلاف ندارد که فقط به معنای استفهامی است: «آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعا» (نساء/۱۱)

[۲۷] . «{ثم لننزعن من كل شيعة أيهم أشد على الرحمن عتيا} [۱۹: ۶۹]. {أيهم} استفهامية عند الخليل مبتدأ خبره أشد، والجملة محكية بالقول، ومفعول {لننزعن} محذوف تقديره: الفريق الذي يقال فيهم أيهم أشد. وكذلك هي عند يونس والجملة هي المفعول والفعل معلق. وقال الأخفش والكسائي [من] زائدة في المفعول وأيهم استفهامية. وسيبويه يرى أنها اسم موصول مبني لإضافته وحذف صدر الصلة وهو المفعول وقرأ طلحة بن مصرف ومعاذ {أيهم} بالنصب وهي تشهد لمذهب سيبويه. قال سيبويه ۱: ۳۹۷: «وحدثنا هارون أن الكوفيين يقرءونها: {ثم لننزعن من كل شيعة أيهم أشد على الرحمن عتيا وهي لغة جيدة نصبوها؛ كما جروها حين قالوا: امرر على أيهم أفضل». الكشاف ۲: ۴۱۹، البيان ۲: ۱۳۲ – ۱۳۳، البحر ۶: ۲۰۸ – ۲۰۹، المغني ۱: ۷۲، القرطبي ۱۱: ۱۳۳ – ۱۳۴.

[۲۸] . ‌‌دراسة [أي]

الف. تحتمل [أي] أن تكون اسما موصولا في قوله تعالى:

۱ – {فلينظر أيها أزكى طعاما فليأتكم برزق منه} [۱۸: ۱۹].

{أيها} مبتدأ، {أزكى} خبره. البيان ۲: ۱۰۳، العكبري ۲: ۵۳.

وفي البحر ۶: ۱۱۱: «{أيها} استفهام مبتدأ، و {أزكى} خبره، ويجوز أن تكون {أيها} موصولا مبنيا مفعولا لينظر على مذهب سيبويه، و {أزكى} خبر مبتدأ محذوف».

۲ – {ولتعلمن أينا أشد عذابا وأبقى} [۲۰: ۷۱].

في البحر ۶: ۲۶۱: «أينا أشد} جملة استفهامية من مبتدأ وخبر في موضع نصب لقوله: {ولتعلمن} سدت مسد المفعولين، أو في موضع مفعول واحد؛ إن كان {لتعلمن} معدى تعدية عرف.

ويجوز على هذا الوجه أن يكون {أينا} مفعولا {لتعلمن} وهو مبني على رأي سيبويه، و {أشد} خبر مبتدأ محذوف، و {أينا} موصولة، والجملة بعدها صلة، والتقدير: ولتعلمن من هو أشد عذابا وأبقى».

۳ – {وكان عرشه على الماء ليبلوكم أيكم أحسن عملا} [۱۱: ۷].

اقتصروا على الاستفهامية. الكشاف ۲: ۲۰۸، البحر ۵: ۲۰۵، والنهر ص ۲۰۴ وتحتمل أن تكون اسم موصول.

۴ – {الذي خلق الموت والحياة ليبلوكم أيكم أحسن عملا} [۶۷: ۲].

اقتصروا على الاستفهامية، الكشاف ۴: ۱۲۱، البحر ۸: ۲۹۷ – ۲۹۸ وتحتمل الموصولية.

۵ – {يبتغون إلى ربهم الوسيلة أيهم أقرب} [۱۷: ۵۷].

في البيان ۲: ۹۲ – ۹۳: «{أيهم أقرب} مبتدأ وخبر، والجملة في موضع نصب بفعل مقدر، وتقديره: ينتظرون. ويحتمل أن يكون بمعنى الذي في موضع رفع على البدل من الواو في {يبتغون} تقديره: يبتغي للذي هو أقرب الوسيلة، فأي على هذا التقدير مبنية على مذهب سيبويه».

في الكشاف ۲: ۳۶۴: «{أيهم} بدل من واو {يبتغون} و [أي] موصولة، أي يبتغي من هو أقرب منهم».

وفي البحر ۶: ۵۲: «واختلفوا في إعراب {أيهم أقرب} .. فقال الحوفي: مبتدأ وخبر .. ويجوز أن يكون بدلا من الواو في يبتغون .. فعلى الوجه الأول أضمر فعلى التعليق … وعلى الوجه الثاني {أقرب} خبر مبتدأ محذوف، واحتمل {أيهم} أن يكون معربا، وهو الوجه، وأن يكون مبنيا لوجود مسوغ البناء ..». العكبري ۲: ۴۹.

۶ – {لنبلوهم أيهم أحسن عملا} [۱۸: ۷].

في البحر ۶: ۹۸: «{أيهم} يحتمل أن تكون الضمة فيها إعرابا، فيكون {أيهم} مبتدأ و {أحسن} خبره، والجملة في موضع المفعول {لنبلوهم} ويكون قد علق {لنبلوهم} إجراء لها مجرى العلم .. ويحتمل أن تكون الضمة فيها بناء على مذهب سيبويه لوجود شرط جواز البناء في [أي] وهو كونها مضافة قد حذف صدر جملتها، فأحسن خبر مبتدأ محذوف، تقديره: هو أحسن، ويكون {أيهم} موصولا في موضع نصب بدلا من الضمير في لنبلوهم، والمفضل عليه محذوف تقديره: ممن ليس أحسن عملا».

۷ – {ثم لننزعن من كل شيعة أيهم أشد على الرحمن عتيا} [۱۹: ۶۹].

{أيهم} استفهامية عند الخليل مبتدأ خبره أشد، والجملة محكية بالقول، ومفعول {لننزعن} محذوف تقديره: الفريق الذي يقال فيهم أيهم أشد.

وكذلك هي عند يونس والجملة هي المفعول والفعل معلق.

وقال الأخفش والكسائي [من] زائدة في المفعول وأيهم استفهامية.

وسيبويه يرى أنها اسم موصول مبني لإضافته وحذف صدر الصلة وهو المفعول وقرأ طلحة بن مصرف ومعاذ {أيهم} بالنصب وهي تشهد لمذهب سيبويه.

قال سيبويه ۱: ۳۹۷: «وحدثنا هارون أن الكوفيين يقرءونها: {ثم لننزعن من كل شيعة أيهم أشد على الرحمن عتيا وهي لغة جيدة نصبوها؛ كما جروها حين قالوا: امرر على أيهم أفضل».

الكشاف ۲: ۴۱۹، البيان ۲: ۱۳۲ – ۱۳۳، البحر ۶: ۲۰۸ – ۲۰۹، المغني ۱: ۷۲، القرطبي ۱۱: ۱۳۳ – ۱۳۴.

[۲۹] . الهمزة و الياء و الياء أصلٌ واحد، و هو النَّظَر. يقال تَأيَّا يَتَأيَّا تَأيِّياً، أى تمكَّث. قال: «قِفْ بالدِّيار وقوفَ زائرْ / و تأَىْ إنّك غيرُ صاغرْ» قال لبيد: «و تَأَيَّيْتُ عليه قَافِلًا / و على الأرض غَيَايَاتُ الطَّفَلْ» أى انصرفتُ على تُؤَدة. ابن الأعرابىّ: تأيّيْت [الأَمرَ] انتظرت إمكانَه. قال عدىّ: «تَأَيَّيْتُ منهن المصير فلم أزَلْ / أُكَفْكِفُ عنِّى واتِناً و مُنَازِعا» و يقال: ليست هذه بدار تَئِيّة، أى مُقام.و أصلٌ آخر و هو التعمُّد، يقال تَآيَيْتُ، على تفاعلت، و أصله تعمَّدت آيَتَه و شخْصَه.

[۳۰] . و (أيان): بمنزلة [متى‏].. يختلف في نونها، فيقال: هي أصلية، و يقال: هي زائدة.

[۳۱] . (أيَّانَ) فى‏ تقْدِير (فَعَّالَ) و جَازَ أَنْ يكونَ فى تَقْدِيرِ فَعْلَانَ و هو سُؤَالٌ عن الزَّمَانِ و هو بمعْنَى مَتَى و أَىِّ حِينٍ.

[۳۲] . و أَيَّانَ عبارة عن وقت الشي‏ء، و يقارب معنى متى، قال تعالى: أَيَّانَ مُرْساها [الأعراف/ ۱۸۷]، أَيَّانَ يَوْمُ الدِّينِ‏ [الذاريات/ ۱۲] من قولهم: أي، و قيل: أصله: أيّ أوان، أي: أيّ وقت، فحذف الألف ثم جعل الواو ياء فأدغم فصار أيّان.

[۳۳] . و أَيّانَ: معناه أَيُّ حينٍ، و هو سُؤَالٌ عن زمانٍ مثل متى. و في التنزيل العزيز: أَيَّانَ مُرْساها. ابن سيدة: أَيَّان بمعنى مَتى فينبغي أَن تكون شرطاً، قال: و لم يذكرها أَصحابنا في الظروف المشروط بها نحو مَتى و أَينَ و أَيٌّ و حِينَ، هذا هو الوجه، و قد يمكن أَن يكون فيها معنى الشرط و لم يكن شرطاً صحيحاً كإِذا في غالب الأَمر.

[۳۴] . و الْآيَةُ: هي العلامة الظاهرة، و حقيقته لكل شي‏ء ظاهر، و هو ملازم لشي‏ء لا يظهر ظهوره، فمتى أدرك مدرك الظاهر منهما علم أنه أدرك الآخر الذي لم يدركه بذاته، إذ كان حكمهما سواء، و ذلك ظاهر في المحسوسات و المعقولات، فمن علم ملازمة العلم للطريق المنهج ثم وجد العلم علم أنه وجد الطريق، و كذا إذا علم شيئا مصنوعا علم أنّه لا بدّ له من صانع.

و اشتقاق الْآيَةِ إمّا من أيّ فإنها هي التي تبيّن أيّا من أيّ، أو من قولهم: أوى إليه. و الصحيح أنها مشتقة من التَّأَيِّي الذي هو التثبت و الإقامة على الشي‏ء. يقال: تَأَيَّ، أي: ارفق، أو من قولهم: أوى إليه. و قيل للبناء العالي آيَةٌ، نحو: أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ‏ [الشعراء/ ۱۲۸]. و لكلّ جملة من القرآن دالة على حكم آيَةٌ، سورة كانت أو فصولا أو فصلا من سورة، و قد يقال لكل كلام منه منفصل بفصل لفظي: آيَةٌ.

[۳۵] . أنّ كلمة أىّ مأخوذة من هذه المادّة، و الإبهام يناسب التلبّث و التمكّث و التحبّس، فانّ المتكلّم يتلبّث و يتمكّث في إظهار مراده و لا يحبّ التصريح به لأىّ غرض كان.

ثمّ إنّ المعنى الحقيقىّ لهذه الكلمة: هو الأمر المطلق و الشي‏ء المبهم، و هذا المعنى يتقيّد بقيود مختلفة باختلاف الموارد و القرائن الحاليّة و المقاميّة و الكلاميّة، من الشرط و الاستخبار و الصلة و غيرها، فهي قابلة لأن تكون وسيلة للاستفهام أو للشرط أو للموصول أو للتّعجّب، بأن تقع في كلّ من هذه الموارد و المقامات، و ليست هذه المعاني جزءا من مفهومها:فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ …، فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكَ تَتَمارى‏ …، فَأَيَّ آياتِ اللَّهِ تُنْكِرُونَ‏. تدلّ على الاستفهام بلحن الكلام.

أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏. أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَ‏- ۲۸/ ۲۸. تدلّ على الشرط و الجزاء باللحن و القرينة المقاليّة.

ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شِيعَةٍ أَيُّهُمْ أَشَدُّ …، لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً.فقد وقعت في مقام يقتضى أن تكون موصولة بمعنى الّذى هم أشدّ.

أَيُّهَا النَّاسُ …، أَيُّهَا الَّذِينَ …، يا أَيُّهَا النَّبِيُّ …، يا أَيُّهَا الرَّسُولُ …، يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ …، يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ‏. فقد وقعت أيٌّ موصولة مع ها للتنبيه بين يا حرف النداء و المنادى المعرّف بالّلام: للدلالة على التعظيم و التفخيم للمنادى أو لتفخيم الموضوع أو للتنبيه على أهميّة الحكم، أو لجلب التوجّه أو غيرها.

وَ تُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ‏- ۲۴/ ۳۱. في نثر المرجان، قال الداني: و كلّ شي‏ء في القرآن من ذكر أيّها فهو بالألف إلّا ثلثة مواضع، أوّلها في النور، و إنّما حذف الألف لالتقاء الساكنين و هما الألف و اللام بعدها.

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ …، أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ‏ قد ذكرت مؤنثّة في الموردين- إشارة الى التعيين و التثبيت الكامل، و توجيه المخاطب و تنبيهه على الحكم.

[۳۶] . بقاء الشیء فی مکانه شاخصا (أی مجسما)‌ علامة لشیء

[۳۷] . عَتَا عُتُوّا و عِتِيّا إذا استكبر فهو عاتٍ، و الملك الجبار عاتٍ، و جبابرة عُتَاة. و تَعَتَّى فلان، و تَعَتَّتْ فلانة إذا لم تطع. قال العجاج «بأمره الأرض فما تَعَتَّت‏» أي: فما عصت

[۳۸] . العين و التاء و الحرف المعتل أصلٌ صحيح يدلُّ على استكبار. قال الخليل و غيرُه: عتَا يَعتُو عتُوَّا: استكبَرَ. قال اللَّه تعالى: وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً. و كذلك يعتُو عِتِيًّا، فهو عاتٍ، و الملك الجبّار عاتٍ، و جَبابِرةٌ عُتاة. قال: «و الناس يعتُون على المُسلَّطِ» و يقال: تعَتَّى فلانٌ و تعتّت فلانة، إذا لم تُطِع. قال العجَّاج: «الحمد للَّه الذى استقلَّتِ / بأمره السّماء و اطمأنّتِ‏ / بأمره الأرض فما تَعَتَّت‏» أي: فما عصت.

[۳۹] . الْعُتُوُّ: النبوّ عن الطاعة، يقال: عَتَا يَعْتُو عُتُوّاً و عِتِيّاً. قال تعالى: وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً [الفرقان/ ۲۱]، فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ‏ [الذاريات/ ۴۴]، عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها [الطلاق/ ۸]، بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ [الملك/ ۲۱]،

[۴۰] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو مجاوزة عن الحدّ في طريق الشرّ و الفساد، أى مبالغة في سلوك طريق الشرّ.

فالأصل فيها ما قلناه، و ليست بمعنى الاستكبار أو التجبّر أو العصيان أو شديد الدخول في الفساد أو التولّى أو غيرها. نعم الإدامة و الإصرار على هذه الموضوعات المكروهة المضرّة: تكون عُتُوّاً.

. لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبِيراً- ۲۵/ ۲۱.. وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ- ۱۹/ ۲۹.فجعل الاستكبار مقدّمة على العتوّ و الريح الصرصر ليس فيها استكبار و لا تولّى بل مجاوزة في شدّة جريانها.

. وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا- ۱۹/ ۸.أى بلغت من جهة كبر السنّ بحال العتوّ و المبالغة في جريان السير، و هو الانتهاء في الكبر.و هذا المورد أيضا ينفى مفهوم التجبّر و الاستكبار و العصيان.

. وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ‏- ۶۵/ ۸.. فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ‏- ۷/ ۱۶۶.. فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ- ۵۱/ ۴۴.يراد الإصرار و المبالغة و السير في الاعراض و الانحراف عن الأوامر و النواهي‏الالهيّة.

و أمّا التعبير في هذه الموارد بهذه المادّة دون غيرها: فانّ النظر الى جهة الإصرار و إدامة السير في طريق الشرّ و المكروه.و يراد من الشرّ و الفساد: مطلق مفهومهما، مادّيّا أو معنويّا أو عرفيّا أو شخصيّا أو بالنسبة الى جهة خاصّة.

[۴۱] . مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا [مريم/ ۸]، أي: حالة لا سبيل إلى إصلاحها و مداواتها. و قيل: إلى رياضة، و هي الحالة المشار إليها بقول الشاعر: «و من العناء رياضة الهرم»

[۴۲] . امتداد الشیء مادة أو بقاء فی صلابة أو تماسک دقیق

[۴۳] . و قوله تعالى: أَيُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيًّا [مريم/ ۶۹]، قيل: الْعِتِيُّ هاهنا مصدرٌ، و قيل هو جمعُ عَاتٍ، و قيل: الْعَاتِي: الجاسي.

[۴۴] . و يقال للشيخ إذا ولَّى و كَبِرَ: عَتَا يَعْتُو عُتُوّاً و عَسا يَعْسُو مثلُه، الجوهري: يقال عَتَوْتَ يا فلانُ تَعْتُو عُتُوّاً و عُتِيّاً و عِتِيّاً، و الأَصل عُتُوٌّ ثم أَبْدَلُوا إحدى الضمتين كسرةً فانْقَلَبَتْ الواوُ ياءً فقالوا عُتِيّاً، ثم أَتْبَعُوا الكسرةَ الكسرةَ فقالوا عِتِيّاً ليُؤَكِّدُوا البَدَل، و رجلٌ عاتٍ و قومٌ عُتِيٌّ، قَلَبوا الواوَ ياءً؛ قال محمد بن السَّرِي: و فُعولٌ إذا كانت جَمْعاً فحَقُّها القلبُ، و إذا كانت مصدَراً فحقُّه التصحيح لأَن الجمعَ أَثْقَل عندهم من الواحدِ.

[۴۵] . (الفرق) بين الطغيان و العتو: أن الطغيان مجاوزة الحد في المكروه مع غلبة و قهر و منه قوله تعالى (إِنَّا لَمَّا طَغَى الْماءُ) الآية يقال طغى الماء اذا جاوز الحد في الظلم، و العتو المبالغة في المكروه فهو دون الطغيان و منه قوله تعالى (وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا) قالوا كل مبالغ في كبر أو كفر أو فساد فقد عتا فيه و منه قوله تعالى (بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ) أي مبالغة في الشدة و يقال جبار عات أي مبالغ في الجبرية و منه قوله تعالى (عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها) يعني أهلها تكبروا على ربهم فلم يطيعوه.

[۴۶] . أَبُو حَمْزَةَ الثُّمَالِيُّ: سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها». قَالَ مَا يَقُولُ النَّاسُ فِيهَا قِبَلَكُمْ بِالْعِرَاقِ؟ قَالَ يَقُولُونَ إِنَّهَا مَكَّةُ قَالَ وَ هَلْ رَأَيْتَ السَّرَقَ أَكْثَرَ مِنْهُ بِمَكَّةَ قَالَ فَمَا هُوَ قَالَ‏ إِنَّمَا عَنَى بِهِ الرِّجَالَ قَالَ وَ أَيْنَ ذَلِكَ فِي كِتَابِ اللَّهِ قَالَ أَ وَ مَا تَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها» وَ قَالَ «وَ تِلْكَ الْقُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ» وَ قَالَ «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ». أَ فَنَسْأَلُ الْقَرْيَةَ أَوِ الرِّجَالَ أَوِ الْعِيرَ قَالَ مَنْ هُمْ قَالَ نَحْنُ هُمْ وَ قَالَ «سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ» أَيْ آمِنِينَ مِنَ الزَّيْغِ.

[۴۷] . وحكي أنّ بعض القضاة دخل على عليّ بن الحسين رضي الله عنهما فقال: أخبرني عن قول الله تعالى: وَجَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً [سبأ/ ۱۸] ما يقول فيه علماؤكم؟ قال: يقولون إنّها مكّة ، فقال: وهل رأيت؟ فقلت: ما هي؟ قال: ‌إنّما ‌عني ‌الرّجال، فقال: فقلت: فأين ذلك في كتاب الله؟ فقال: ألم تسمع قوله تعالى: وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَرُسُلِهِ … الآية [الطلاق/ ۸] . وقال:وَتِلْكَ الْقُرى أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا [الكهف/ ۵۹].

[۴۸] . «ودخل بعض القضاة على علي بن الحسن رضي الله عنهما فقال: أخبرني عن قول الله تعالى: {وجعلنا بينهم وبين القرى التي باركنا فيها قرى ظاهرة} [سبأ:۱۸] ما يقول فيه علماؤكم؟ فقال: يقولون مكة. فقال: وهل رأيت؟ فقال: ما هي؟ فقل: ‌إنما ‌عني ‌الرجال. قال: فقلت: فأين ذلك في كتاب الله تعالى؟ فقال: أولم تسمع قوله تعالى: {وكأي من قرية عتت عن أمر ربها} [الطلاق:۸].»

[۴۹] . «وقال بعضهم: بل القَرْية هاهنا القوم أَنفسهم، وعلى هذا قوله تعالى: {وَضَرَبَ الله مَثَلاً قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً} ، وقوله: {وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ القرى بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ} ، وقوله تعالى: {وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ القرى التي بَارَكْنَا فِيهَا} . وقال علىّ بن الحُسَين رضى الله عنه: ‌إِنما ‌عنى ‌الرّجال. فقيل له: فأَين ذلك فى كتاب الله؟ فقال: أَولم تسمع قوله تعالى: {وَكَأِيِّن مِّن قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ} .»

[۵۰] . «وحكي أن بعض القضاة دخل على علي بن الحسين فقال: خبرني عن قول الله تعالى: {وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بَارَكْنَا فِيهَا قُرًى ظَاهِرَةً} فقال: ما يقول فيه علماؤك فقلت: يقولون: إنها مكة فقال: وهل رأيت فقلت: وما هي فقال: ‌إنما ‌عني ‌الرجال قال: فقلت: وأين ذلك في كتاب الله تعالى فقال: ألم تسمع قوله تعالى: {وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِ} الآية»

[۵۱] . «وحكى أن بعض القضاة دخل على علىّ بن الحسين رضى اللَّه عنهما فقال: أخبرنى عن قول اللَّه تعالى: وَجَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً ما يقول فيه علماؤكم؟ قال: يقولون إنها مكة، فقال: وهل رأيت؟ فقلت: ما هى؟ قال: ‌إنما ‌عنى ‌الرجال، فقال: فقلت: فأين ذلك فى كتاب اللَّه؟ فقال: ألم تسمع قوله تعالى: وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَرُسُلِهِ الآية.»

[۵۲] . حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ [أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ‏] عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ …

[۵۳] . إنّ القاضي العدل ليجاء به يوم القيامة فيلقى من شدّة الحساب ما يتمنّى أن لا يكون قضى بين اثنين في تمرة.

[۵۴] . قبل از این حدیث هم در السرائر و هم در عوالی اللئالی این حدیث آمده است: وَ رَوَى [ابْنُ عَبَّاسٍ] عَنِ النَّبِيِّ ص أَنَّهُ قَالَ: مَنْ ولي القضاء [جُعِلَ قَاضِياً] فَقَدْ ذُبِحَ بِغَيْرِ سِكِّينٍ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا الذَّبْحُ قَالَ نَارُ جَهَنَّمَ.

[۵۵] . حَدَّثَنَا أَبُو مُسْلِمٍ قَالَ: نا أَبُو الْوَلِيدِ الطَّيَالِسِيُّ قَالَ: نا عَمْرُو بْنُ الْعَلَاءِ الْيَشْكُرِيُّ، عَنْ صَالِحِ بْنِ سَرْجٍ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حِطَّانَ قَالَ: دَخَلْنَا عَلَى عَائِشَةَ، فَذَكَرُوا الْقَضَاءَ، فَقَالَتْ عَائِشَةُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ: «إِنَّهُ ‌يُؤْتَى ‌بِالْقَاضِي ‌الْعَدْلِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَيْلَقَى مِنْ شِدَّةِ الْحِسَابِ مَا يَتَمَنَّى أَنْ يَكُونَ قَضَى بَيْنَ اثْنَيْنِ فِي تَمْرَةٍ قَطُّ» لَا يُرْوَى هَذَا الْحَدِيثُ عَنْ عَائِشَةَ إِلَّا بِهَذَا الْإِسْنَادِ، تَفَرَّدَ بِهِ عَمْرُو بْنُ الْعَلَاءِ

[۵۶] . «أَخْبَرَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ فُورَكٍ رحمه الله، أنبأ عَبْدُ اللهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْأَصْبَهَانِيُّ، ثنا يُونُسُ بْنُ حَبِيبٍ، ثنا أَبُو دَاوُدَ الطَّيَالِسِيُّ، ثنا عُمَرُ بْنُ الْعَلَاءِ الْيَشْكُرِيُّ، ثنا صَالِحُ بْنُ سَرْجِ بْنِ عَبْدِ الْقَيْسِ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حِطَّانَ، قَالَ: سَمِعْتُ عَائِشَةَ، رضي الله عنها، وَذُكِرَ عِنْدَهَا الْقُضَاةُ، فَقَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص يَقُولَ: ” ‌يُؤْتَى ‌بِالْقَاضِي ‌الْعَدْلِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَيَلْقَى مِنْ شِدَّةِ الْحِسَابِ مَا يَتَمَنَّى أَنَّهُ لَمْ يَقْضِ بَيْنَ اثْنَيْنِ فِي تَمْرَةٍ قَطُّ»

[۵۷] . «نا أبو الوليدِ، نا عمرٌو أبو العَلاءِ، عن صالحِ بنِ سَرْجٍ، عن عِمْرانَ بنِ حِطَّانَ، سمعَ عائشةَ، عنِ النبيِّ ص: “يُؤْتَى بِالقَاضِي العَادِلِ يَوْمَ القِيَامَةِ، فَيَلْقَى مِنْ ‌شِدَّةِ ‌الحِسَابِ، حَتَّى يَوَدَّ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ قَضَى بَيْنَ اثْنَيْنِ في تَمْرَةٍ قَطُّ»

[۵۸] . «أَخبَرنا الْفَضْلُ بْنُ الْحُبَابِ، قَالَ: حَدثنا أَبُو الْوَلِيدِ، قَالَ: حَدثنا عَمْرُو بْنُ الْعَلَاءِ الْيَشْكُرِيُّ، عَنْ صَالِحِ بْنِ سَرْجٍ، عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حِطَّانَ، عَنْ عَائِشَةَ، قَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص يَقُولُ: “يُدْعَى بِالْقَاضِي الْعَادِلِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَيَلْقَى مِنْ ‌شِدَّةِ ‌الْحِسَابِ مَا يَتَمَنَّى أَنَّهُ لَمْ يَقْضِ بَيْنَ اثْنَيْنِ فِي عُمْرِهِ”»

[۵۹] . حدثنا سليمان بن أحمد ثنا محمد بن محمد بن عقبة الشيباني ثنا الحسين بن علي عن محمد بن الحنفية أنه سمع أباه عليا رضي الله تعالى عنه يقول سمعت رسول الله ص يقول: «إن الله عز وجل فرض للفقراء في ‌أموال ‌الأغنياء قدر ما يسعهم، فإن منعوهم حتى يجوعوا أو يعروا أو يجهدوا، حاسبهم الله فيه ‌حسابا ‌شديدا، وعذبهم عذابا نكرا».

[۶۰] . «أخبرنا أبو طالب محمد بن محمد بن إبراهيم بن غيلان البزاز، قال: حدثنا محمد بن عبد الله بن إبراهيم الشافعي، قال: حدثنا أبو عبد الله محمد بن سعيد بن محمد بن سعيد بن عمرو البورقي، قدم حاجا، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن مقاتل، قال: حدثنا محمد بن مردويه، قال: حدثنا أبو إسماعيل حفص بن عمر قال: حدثني عبيد الله قال: حدثني محمد بن علي، عن أبيه، عن عمه محمد ابن الحنفية قال: حدثني علي بن أبي طالب أنه سمع رسول الله ص يقول: إن الله فرض للفقراء في ‌أموال ‌الأغنياء قدر ما يسعهم، فإن منعوهم حتى يجوعوا ويعروا ويجهدوا، حاسبهم الله ‌حسابا ‌شديدا، وعذبهم عذابا نكرا.»

[۶۱] . حَدَّثَنَا دُلَيْلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ دُلَيْلٍ الْأَصْبَهَانِيُّ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْمُقْرِئُ، حَدَّثَنَا ثَابِتُ بْنُ مُحَمَّدِ الزَّاهِدِيُّ، حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدٍ الْمُحَارِبِيُّ، عَنْ حَرْبِ بْنِ سُرَيْجٍ الْمِنْقَرِيِّ، عَنْ أَبِي جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ، عَنْ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ، عَنْ عَلِيٍّ كَرَّمَ اللَّهُ وَجْهَهُ فِي الْجَنَّةِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله وسلم: «إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلَى أَغْنِيَاءِ الْمُسْلِمِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ بِقَدْرِ الَّذِي يَسَعُ فُقَرَاءَهُمْ ، وَلَنْ تُجْهَدَ الْفُقَرَاءُ إِذَا جَاعُوا وَعَرُوا إِلَّا بِمَا يُضَيِّعُ أَغْنِيَاؤُهُمْ ، أَلَا وَإِنَّ اللَّهَ عز وجل يُحَاسِبُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ‌حِسَابًا ‌شَدِيدًا ، ثُمَّ يُعَذِّبَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا» لَمْ يَرْوِهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ إِلَّا حَرْبُ بْنُ سُرَيْجٍ ، وَلَا عَنْهُ إِلَّا الْمُحَارِبِيُّ تَفَرَّدَ بِهِ ثَابِتُ بْنُ مُحَمَّدٍ ، وَقَدْ رُوِيَ عَنْ عَلِيٍّ عليه السلام مِنْ وُجُوهٍ غَيْرِ مُسْنَدَةٍ

[۶۲] . حَدَّثَنَا دُلَيْلُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ قَالَ: نا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْمُقْرِئُ قَالَ: نا ثَابِتُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ: نا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدٍ الْمُحَارِبِيُّ، عَنْ حَرْبِ بْنِ سُرَيْجٍ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ، عَنْ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِيَّةِ، عَنْ عَلِيٍّ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: «إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلَى أَغْنِيَاءِ الْمُسْلِمِينَ فِي أَمْوَالِهِمْ قَدْرَ الَّذِي يَسَعُ فُقَرَاءَهُمْ، وَلَنْ يُجْهَدَ الْفُقَرَاءُ إِلَّا إِذَا جَاعُوا وَعُرُّوا مِمَّا يَصْنَعُ أَغْنِيَاؤُهُمْ، أَلَا وَإِنَّ اللَّهَ مُحَاسِبُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ‌حِسَابًا ‌شَدِيدًا، وَمُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا نُكْرًا»

[۶۳] . در جلسه ۱۱۷۷، یعنی ذیل آیه همین سوره (حدیث۳۶) آدرس تمامی مواردی که فرازهای این حدیث در آنها آمده، اشاره شده است. ر.ک:

https://yekaye.ir/at-talaq-65-02/

[۶۴] . رُوِيَ عَنْ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ قَالَ: لَمَّا أَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ جَاءَ حَتَّى نَزَلَ بِغَدِيرِ خُمٍّ بِالْجُحْفَةِ بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَة…

… مَعَاشِرَ النَّاسِ فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللَّهُ وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللَّهُ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ إِمَامٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَنْ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ أَنْكَرَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ حَتْماً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَفْعَلَ ذَلِكَ وَ أَنْ يُعَذِّبَهُ عَذَاباً نُكْراً أَبَدَ الْآبَادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ فَاحْذَرُوا أَنْ تُخَالِفُوا فَتَضِلُّوا بِنَارٍ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِين‏

[۶۵] . الباب فيما نذكره من خطبة يوم الغدير و فيها من رجال المخالفين بتسمية النبي ص عليا ع عدة مرات أمير المؤمنين نذكرها من كتاب نور الهدى و المنجي من الردى الذي قدمنا ذكره‏ فَقَالَ مَا هَذَا لَفْظُهُ:

أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الشَّيْبَانِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ جَرِيرٍ الطَّبَرِيُّ وَ هَارُونُ بْنُ عِيسَى بْنِ السِّكِّينِ الْبَلَدِيُّ قَالا حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ الرَّبِيعِ الْخَزَّازُ قَالَ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ قَالَ حَدَّثَنَا نُوحُ بْنُ مُبَشِّرٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْوَلِيدُ بْنُ صَالِحٍ عَنِ ابْنِ امْرَأَةٍ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ وَ عَنْ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ قَالَ: لَمَّا أَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ جَاءَ حَتَّى نَزَلَ بِغَدِيرِ خُمٍّ بِالْجُحْفَةِ بَيْنَ مَكَّةَ وَ الْمَدِينَة …

[۶۶] . … مَعَاشِرَ النَّاسِ فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللَّهُ وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللَّهُ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ إِمَامٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَنْ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ أَنْكَرَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُ حَتْماً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَفْعَلَ ذَلِكَ وَ أَنْ يُعَذِّبَهُ عَذَاباً نُكْراً أَبَدَ الْأَبَدِ وَ دَهْرَ الدَّهْرِ وَ احْذَرُوا أَنْ تُخَالِفُوا فَتَصْلَوْا بِنَارٍ وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِين‏

[۶۷] . الباب فيما نذكره عن هذا أحمد بن محمد الطبري المعروف بالخليلي من روايته للكتاب الذي أشرنا إليه في حديث يوم الغدير و تسمية مولانا علي ع فيه مرارا بلفظ أمير المؤمنين‏، نرويه برجالهم الذين ينقلون لهم ما ينقلونه من حرامهم و حلالهم و الدرك فيما نذكره عليهم و فيه ذكر المهدي ع و تعظيم دولته و هذا لفظ الحديث المشار إليه خطبة رسول الله ص.

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الطَّبَرِيُّ قَالَ أَخْبَرَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ أَبُو مُحَمَّدٍ الدِّينَوَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى الْهَمْدَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الطَّيَالِسِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَيْفُ بْنُ عَمِيرَةَ عَنْ عُقْبَةَ عَنْ قَيْسِ بْنِ سِمْعَانَ عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع قَالَ: حَجَّ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنَ الْمَدِينَةِ وَ قَدْ بَلَّغَ جَمِيعَ الشَّرَائِعِ قَوْمَهُ غَيْرَ الْحَجِّ وَ الْوَلَايَةِ فَأَتَاهُ جَبْرَئِيل‏ …

[۶۸] . … فَفَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللَّهُ وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللَّهُ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ إِمَامُكُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ لَا يَتُوبُ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ أَنْكَرَ وَلَايَتَهُ وَ لَا يَغْفِرُ لَهُ حَتْماً عَلَى اللَّهِ تَبَارَكَ اسْمُهُ أَنْ يُعَذِّبَ مَنْ يَجْحَدُهُ وَ يُعَانِدُهُ مَعِي «عَذاباً نُكْراً» أَبَدَ الْآبِدِينَ وَ دَهْرَ الدَّاهِرِينَ وَ احْذَرُوا أَنْ تُخَالِفُوهُ فَتَصْلَوْا بِنَارٍ «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِين‏»

[۶۹] . … ثم الإمامة في ولدي من صلبه إلى يوم القيامة لا حلال إلا ما حلله الله و هم و لا حرام إلا ما حرمه الله و هم فصلوه فما من علم إلا و قد أحصاه الله في و نقلته إليه لا تضلوا عنه و لا تستنكفوا منه فهو الذي يهدي إلى الحق و يعمل به لن يتوب الله على أحد أنكره و لن يغفر له حتم على الله أن يفعل ذلك و أن يعذبه عَذاباً نُكْراً أبد الآبدين فهو أفضل الناس بعدي …‏

[۷۰] . و منهم الشيخ أبو جعفر محمد بن جرير الطبري فقد أورده من نيف و سبعين طريقا و أفرد له كتابا سماه كتاب الولاية. منها بإسناده إلى زيد بن أرقم‏

[۷۱] . موعظة و إنذار و تبشير تؤكد التوصية بالتمسك بما شرع الله لهم من الأحكام و من جملتها ما شرعه من أحكام الطلاق و العدة

[۷۲] . و لم يوص القرآن الكريم و لا أكد في التوصية في شي‏ء من الأحكام المشرعة كما وصى و أكد في أحكام النساء، و ليس إلا لأن لها نبأ

[۷۳] . المراد بالقرية أهلها على سبيل التجوز كقوله: «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ»: يوسف: ۸۲،

[۷۴] . و في قوله: «عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ» إشارة إلى أنهم كفروا بالله سبحانه بالشرك و كفروا كفرا آخر برسله بتكذيبهم في دعوتهم. على أنهم كفروا بالله تعالى في ترك شرائعه المشرعة و كفروا برسله فيما أمروا به بولايتهم لهم كما مر نظيره في قوله: «وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ»: التغابن: ۱۲.

[۷۵] . «فَحاسَبْناها حِساباً شَدِيداً» بالمناقشة و الاستقصاء باستيفاء الحق و إيفائه.

[۷۶] . قال مقاتل حاسبها الله تعالى بعملها في الدنيا فجازاها بالعذاب و هو قوله «وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُكْراً» فجعل المجازاة بالعذاب محاسبة و هو عذاب الاستئصال.

[۷۷] . و قيل الحساب الشديد هو الذي ليس فيه عفو

[۷۸] . و شدة الحساب المناقشة فيه و الاستقصاء لتوفية الأجر كما هو عليه، و المراد به حساب الدنيا غير حساب الآخرة و الدليل على كونه حساب الدنيا قوله تعالى: «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ»: الشورى: ۳۰، و قوله: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» الأعراف: ۹۶. فما يصيب الإنسان من مصيبة- و هي المصيبة في نظر الدين- هو حاصل محاسبة أعماله و الله يعفو عن كثير منها بالمسامحة و المساهلة في المحاسبة غير أنه تعالى يحاسب العاتين المستكبرين عن أمره و رسله حسابا شديدا بالمناقشة و الاستقصاء و التثريب فيعذبهم عذابا نكرا. و المعنى: و كم من أهل قرية عتوا و استكبروا عن أمر ربهم و رسله فلم يطيعوا الله و رسله فحاسبناها حسابا شديدا ناقشنا فيه و استقصيناه، و عذبناهم عذابا صعبا غير معهود و هو عذاب الاستئصال في الدنيا.

و ما قيل: إن المراد به عذاب الآخرة، و التعبير بالفعل الماضي للدلالة على تحقق الوقوع غير سديد.

[۷۹] . و قيل إن في الآية تقديما و تأخيرا تقديره فعذبناها في الدنيا بالجوع و القحط و السيف و سائر المصائب و البلايا و حاسبناها في الآخرة حسابا شديدا

[۸۰] . و قيل هو عذاب النار فإن اللفظ ماض بمعنى المستقبل

[۸۱] . ذیل آیه «قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً» (کهف/۸۷) که قبلا بحث شد در تدبر ۵ آمده است:

الف. عذابی که در دنیا بی‌سابقه است (مجمع‌البیان، ج۶، ص۷۵۷) و شخص نه حساب آن را کرده و نه انتظار چنان عذابی را دارد. (المیزان، ج۱۳، ص۳۶۲) و از این رو، بشدت غافلگیر و مضطر می‌شود.

ب. كيفر دنيوی، شناخته شده و معلوم است، ولی عذاب آخرت ناشناخته است. (تفسير نور، ج‏۷، ص۲۲۰).

جلسه ۶۶۹ https://yekaye.ir/al-kahf-18-87/

[۸۲] . النكر المنكر الفظيع الذي لم ير مثله

[۸۳] . و في قوله: «فَحاسَبْناها حِساباً شَدِيداً وَ عَذَّبْناها» التفات من الغيبة إلى التكلم مع الغير، و نكتته الدلالة على العظمة

بازدیدها: ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*