۱۰۳۲) لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ

۱۶-۱۸ محرم ۱۴۴۱

ترجمه

اگر می‌خواستیم قطعا آن را خس و خاشاکی می‌کردیم که شما با دهان باز [= حسرت‌زده] بمانید [و بگویید:]

اختلاف قرائت

لَوْ نَشاء

تقدمت القراءة بالوقف على الهمز في الآية/۲۱۳ من سورة البقرة في «يشاء». وكذلك في الآية/۸۷ من سورة هود «نشاء». (معجم القراءات ج۹، ص۳۱۱)

لَجَعَلْناهُ / لَجَعَلْناهُو

. قرأ ابن كثير في الوصل «لجعلناهو» بوصل الهاء بواو. وقراءة الآخرين بهاء مضمومة. (معجم القراءات ج۹، ص۳۱۱)

فَظَلْتُمْ / فَظِلْتُمْ / فَظَلِلْتُمْ / فَظَلَلْتُمْ

در اغلب روایات مشهور به همین صورت »فَظَلْتُمْ» قرائت شده است؛ که در اصل «فظَلِلْتُمْ» بوده که لام اول که مکسوره بوده برای تخفیف و سهولت در کلام حذف شده است.

اما در برخی روایات غیرمشهور از عاصم (قاری معروف کوفه؛ یعنی روایت هارون از حسین از شعبه از عاصم؛ و نیز روایت عتکی از شعبه از عاصم؛ و روایت ابن نبهان از عاصم) و برخی قرائات اربعه عشر (اعمش) و برخی قرائات غیرمشهور دیگر (ابوحیوة و شعبی و ابوالعالیة و قتاده و ابوبرهسم و ابن ابی عبله و ابن مجالد و روایت ثوری از قرائت ابن مسعود) ب صورت «فَظِلْتُمْ» (با کسر ظاء) قرائت شده است؛ که درواقع حرف کسره لام محذوف به حرف ظاء ‌منتقل شده است.

و در قرائت ابن مسعود و برخی دیگر از قرائات غیرمشهور (عاصم جحدری و مطوعی) بدون حذف و به صورت «فظَلِلْتُمْ» قرائت شده است؛

و در برخی دیگر از قرائات غیرمشهور (جحدری و احمد بن موسی) به صورت «فظَلَلْتُمْ» قرائت شده که لام اول را هم مفتوح خوانده‌اند؛ که البته برای ماده «ظلل» وزن «فَعِلَ یَفعَلُ» معروفتر است.

(معجم القراءات ج۹، ص۳۱۲[۱])

فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ / فَظَلْتُمُ تَّفَكَّهُونَ

در اغلب قرائات به همین صورت «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ» قرائت شده است؛

اما در برخی از روایات از قرائت اهل مکه (روایت بزی و ابن فلیح از ابن‌کثیر) و برخی از قرائات عشر (ابن محیصن) و قرائات غیرمشهور (ابوربیعه) با ضمه بر میم و تشدید حرف «ت» قرائت شده است: «فَظَلْتُمُ تَّفَكَّهُونَ»

(معجم القراءات ج۹، ص۳۱۲[۲])

تَفَكَّهُونَ / تَفَكَّنُونَ

این کلمه در اغلب قرائات به همین صورت «تَفَكَّهُونَ» قرائت شده است؛‌ولی در برخی از قرائات غیرمشهور همانند قرائت أبي‌بن‌كعب و أبوحزام عكلي و ابن‌سميفع و قاسم بن محمد و عروة به صورت «تَفَكَّنُونَ» قرائت شده است که به معنای تعجب و پشیمانی است؛ و در نکات ادبی بیان خواهد شد که برخی بر این باورند که کلمه «تَفَكَّهُونَ» ابدال شده از همین کلمه بوده است.

(معجم القراءات ج۹، ص۳۱۲[۳])

نکات ادبی

حُطاماً

درباره ماده «حطم» اتفاق نظر است که اصل معنای آن بر شکستن چیزی دلالت می‌کند (معجم مقاييس اللغه، ج‏۲، ص۷۸؛ مجمع البیان، ج‏۹، ص۳۳۵)؛ برخی قیودی را هم در آن دخیل دانسته‌اند؛ ‌مثلا گفته‌اند نه مطلق شکستن، بلکه شکستن چیزی خشک همچون استخوان و هیزم و مانند آن (كتاب العين، ج‏۳، ص۱۷۵[۴]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۴۲) ویا شکسته و خرد شدن چیز خشکی که با فشار شدید ویا سنگینی‌ای که بر روی آن وارد شده، واقع شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۴۵۶[۵]) و برخی بر نحوه شکسته شدن تاکید داشته و گفته‌اند شکسته شدن هیات شیء به نحوی که نظم آن را از بین ببرد و حالت مورد انتظار از آن را نابود کند (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۸۷[۶])

و ظاهرا چون نوعی معنای شدت و خشونت در این شکنندگی لحاظ شده برای بسیاری از وضعیتهای شکننده استعاره گرفته می‌شود مثلا به سالی که قحطی شدید بیاید «حُطمة» گویند ویا درد شدیدی که چارپایان بدان مبتلا می‌شوند و آنها را از ایستادن ناتوان می‌کند «حَطَم» گویند ویا به شتربانی که در حرکت دادن شتران شدت عمل به خرج می‌دهد «سائق حُطَم» گویند گویی که با این نحوه حرکت دادنشان آنها را در هم می‌شکند و به آتش جهنم هم از این جهت که کسانی را که در آن می‌ریزند خرد می‌کند و صدای شکستن استخوانهای آنها به گوش می‌رسد «حُطَمة» گویند « كَلاَّ لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ؛ وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ؛ نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَة» (همزه/۴-۶) و ظاهرا به هین جهت به فرد پرخور هم «حطمه» گویند چون گویی همچون جهنم همه چیز را خرد می‌کند! و در قرآن کریم هم برای خرد شدن مورچه‌ها در زیر پای اسبها از همین تعبیر استفاده شده است «قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُه‏» (نمل/۱۸) (معجم مقاييس اللغه، ج‏۲، ص۷۸[۷]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۴۲[۸])

لازم به ذکر است که کلمه «حُطَمة» صیغه مبالغه است و برخی تذکر داده‌اند که شاید وجه تسمیه جهنم به آن این است که نه‌تنها استخوانها و جسم و زیبایی ظاهری جهنمیان، بلکه تمامی عناوین و اعتبارات و تشخص‌های دنیوی‌ای را که جهنمیان برای خود داشتند خرد و نابود می‌کند (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۸۷-۲۸۸[۹])

«حُطام»« به هر چیزی که از فرط خشکی درهم بشکند گویند : «ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً» (زمر/۲۱) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۴۲[۱۰]) و برخی گفته‌اند اساسا به هر خس و خاشاکی که هیچ منفعت خوراکی و غذایی نداشته باشد گویند: «ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً» (زمر/۲۱؛ حدید/۲۰) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ» (واقعه/۶۵) (مجمع البیان، ج‏۹، ص۳۳۵[۱۱])

ماده «حطم» و مشتقات آن همین ۶ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

فَظَلْتُمْ

قبلا بیان شد که ماده «ظلل» در اصل بر سایه افکندن و پوشاندن چیزی توسط چیز دیگر دلالت دارد و نقطه مقابل روشنایی «الضُحّ»» است. درباره مفهوم «ظِلّ» و «ظلال» در آیه ۳۰ همین سوره توضیحاتی گذشت؛

جلسه ۹۹۷ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-30/

در اینجا، به تبع بحثهای قبلی فقط اضافه می‌کنیم:

این ماده وقتی به صورت فعل به کار می‌رود می‌تواند به معنای فعل تام باشد ویا فعل ناقص:

در صورتی که فعل تام باشد  به همان معنای «سایه افکندن» است (وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ‏، بقرة/۵۷)،

اما به صورت فعل ناقص (فعل کمکی) که به کار می‌رود (ظلَّ یفعل) به معنای انجام دادن کار در روز است (لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ يَكْفُرُونَ‏؛ روم/۵۱)، چرا که سایه داشتن امور، وضعیتی است که مختص روز است و شب خودش سایه است؛ و در این حالت گاه با حذف یکی از «لـ»هایش همراه است (فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ،‏واقعة/۶۵؛ ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً؛ طه/۹۷)

جلسه ۷۲۱ http://yekaye.ir/al-fater-35-21/

تَفَكَّهُونَ

این کلمه را عموما از ماده «فکه» دانسته‌اند و در مورد ماده «فکه» در آيه ۲۰ همین سوره بیان شد که برخی گفته‌اند که در اصل دلالت دارد بر طیب خاطر و دلپسندی، و یا خوش طبع بودن؛ و برخی با اشاره به کاربرد کلمه «مُفکِهة» و «مُفکِه» در خصوص شتری که آماده وضع حمل است (که نشیمنگاهش باز می‌شود) [و احتمالا باز شدن دهان در هنگام خندیدن] گفته‌اند اصل این ماده دلالت دارد بر گشودگی و  باز شدن میانه چیزی با امر لطیفی که آن را پر می‌کند ویا از آن بیرون می‌زند و «فاکهه» (لَهُمْ فيها فاكِهَةٌ؛ یس/۵۷) هم به میوه گویند از آن جهت که انسان از آن احساس طیب خاطر می‌کند و یا اینکه چون طبیعتش دلپسند است و یا اثر طیب و دلپسندی در نفس آدمی باقی می گذارد. فعل «فَکَّهَ» و «فاکَهَ» و به تبع آن اسمهای «مُفاكَهة» و «فُكَاهَة» به معنای مزاح کردن و هر سخنی است که بر انسان شیرین و دلپسند باشد ویا هر سخنی که بین افرادی که با هم انس دارند رد و بدل می‌شود.

اما همانجا اشاره شد که درباره کلمه «تفکّه» (لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‏؛ واقعه/۶۵-۶۶) اختلاف جدی است. خلیل آن را به معنای تعجب کردن دانسته‌؛ و البته این قول را هم نقل کرده که در این آیه برخی آن را به معنای «نادم» و «پشیمان» گرفته‌اند. مرحوم مصطفوی با توجه به اینکه «تفکیه» را حالت متعدی شده «فَکِهَ» دانسته و باب تفعل نشان دهنده قبول اثر تفعیل می‌داند «تفکّه» را به معنای به شوخی و مسخره گرفتن (=جدی نگرفتن) قلمداد کرده است. مرحوم طبرسی هم که اصل ماده «فکه» را به همان معنای طیب نفس و شوخ‌طبعی نزدیک دانسته بود، محور معنای «تفکه» را کلمه «فاکهه: میوه» قرار داده و آن را به معنای «تناول انواع میوه‌ها برای خوردن» دانسته است و راغب هم که «فکاهة» را به صرف شوخی بلکه هرگونه حدیث انس بین دوستان قلمداد کرده‌ بود، هم قول مرحوم طبرسی را محتمل دانسته و هم اینکه «تفکّه» به معنای رد و بدل کردن همین فکاهة باشد (و اشاره شد که شبیه این اختلاف نظر در خصوص کلمه «فاکه» هم رخ داده است).

شبیه این اختلاف نظر در خصوص کلمه «فاکه» هم رخ داده است؛ خلیل با اینکه در حالت عادی این کلمه را اسم فاعل و به معنای به کسی که شوخ‌طبع است و شوخی می‌کند معرفی کرده اما در خصوص آیه «فاكِهِينَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ»‏ (طور/۱۸) به تبع معنای «تعجب» که در خصوص «تفکه» مطرح کرد، آن را به معنای نعمت‌گیرندگانی که از نعمت خود به اعجاب درآمده‌اند دانسته؛ و راغب همان دو معنای «تفکه» (رد و بدل سخنان دوستانه و تناول کردن میوه) را در مورد «فاکه» محتمل دانسته  و مرحوم طبرسی هم ذیل آیه «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْيَوْمَ في‏ شُغُلٍ فاكِهُونَ» (یس/۵۵) علاوه بر این متعنم بودن و دچار اعجاب شدن از نعمتهای الهی، معانیِ «خندان و خوشحال و فرحناک بودن» ، «در حال گفتگوهای پاک و طیب بودن» و «دارای فاکهه بودن» (شبیه آنکه به ذو لحم و ذوشحم و ذوعسل، لاحم و شاحم و عاسل گفته می‌شود) را نیز محتمل دانسته است.

جلسه ۹۸۷ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-20/

البته ابن فارس کلمه «تفکّه» در این آیه را از ماده «فکن» (نه «فکه») دانسته‌ که ابدال در آن رخ داده است؛ و توضیح داده که «فکن» به معنای پشیمان شدن است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۴۶[۱۲]). و ظاهرا این ابدال نظر مجاهد هم بوده است و البته وی «تفکن» را به معنای تعجب دانسته است. (به نقل از تاج العروس، ج‏۱۸، ص۴۳۴[۱۳])

اگر این کلمه از ماده «فکن» باشد باید گفت که این ماده فقط همین یکبار در قرآن به کار رفته است

حدیث

۱) در فرازی از روایت معروف توحید مفضل از امام صادق ع روایت شده است:

اى مفضّل! در رشد فراوان كشتزارها و حبوبات انديشه كن. يك دانه كم و بيش صد دانه مى‏دهد. مى‏شد كه يك دانه تنها يك دانه بدهد؛ ولى چرا اين افزونى در آن نهاده شد؟ آيا جز براى آن است كه غلات و حبوبات فزونى يابند، قوت و روزى كشاورزان تأمين گردد و بذر سال آينده نيز به دست آيد؟! نمى‏بينى كه اگر پادشاهى بخواهد سرزمينى را آباد كند، بايد هم بذر كاشت و هم روزى امرار معاش به مردم بدهد تا كشت را به عمل آورند؟ بنگر كه چگونه اين امر حكيمانه و مدبّرانه پديد آمده و كشتزار اين گونه بذر و دانه فراوان مى‏دهد تا هم روزيشان حاصل آيد و هم بذر كشت پديد آيد؟ درخت، گياه و نخل نيز ثمر فراوان مى‏دهند. از اين رو از يك ريشه و تنه، اصله‌های متعدد بیرون آید که هریک بتواند درختی مستقل باشد. آيا این جز براى آن است كه وقتی مردم اینها را قطع کنند و در جای دیگر بکارند اصل آن نابود نگردد و در زمين بماند؟ اگر هر اصله تکثیر نمى‏يافت و تنها مى‏ماند مردم نمى‏توانستند كه از آن ببرند و رفع نياز كنند و با اصله‏اى را در زمين بكارند. نيز اگر آفتى بدان مى‏رسيد بى‏آنكه جاى‏نشينى داشته باشد محو و نابود مى‏گشت.

در شكل بوته حبوباتى؛ چون: عدس، ماش، باقلا و جز آنها انديشه كن. دانه‏هاى آنها در كيسه‏ها و ظروفى نهاده شده تا نگاهدارى شوند، رشد و استحكام يابند و از آفات در امان بمانند چنان كه جفت و بچه‏دان جنين نيز دقيقا به همين خاطر است. گندم و همانند آن نيز به صورت خوشه، در پوستهايى سخت نهاده شده‏اند. نيز بر سر هر دانه چيزى چون نيزه قرار گرفته كه پرندگان را از خوردن آنها باز مى‏دارد تا به كشاورزان زيان نرسد. اگر كسى بگويد: آيا پرندگان از گندم و حبوبات نمى‏خورند؟ گفته مى‏شود: بله تقدير چنين است. پرنده نيز از آنجا كه آفريده‏اى از آفريدگان است از زمين خداى جلّ و علا نصيب و سهمى دارد، ولى اين حبوبات نيز اين گونه محافظت مى‏شوند تا پرندگان، يكسره ويرانش نكنند و زيان بسيار به‏بار نياورند. اگر پرندگان دانه‏ها را عيان و ناپوشيده بنگرند هيچ منعى ندارند كه به آن حمله كنند و بوته را نابود سازند واى بسا اين عمل باعث عدم تعادل تغذيه پرندگان، و مرگ آنها گردد و كشتزار را هم به نابودى كشاند در نتيجه، اين موانع پيش‌گيرنده‏ براى آن است كه دانه‏ها نگاهدارى شوند و پرندگان به قدر روزى و نياز از آنها برگيرند و بيشتر آن براى آدمى بماند؛ زيرا او زحمت و مشقت بارورى آن را بر دوش كشيده است و آن مقداری که وی بدانها نیاز دارد بیش از نیاز پرندگان بدان است.[۱۴]

توحيد المفضل، ص۱۵۴-۱۵۶؛ بحار الأنوار، ج‏۳، ص۱۳۰-۱۳۱

ترجمه فوق برگرفته شده است از «شگفتيهاى آفرينش، ترجمه توحيد مفضل»، ص۱۴۲-۱۴۳

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنِي الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَر … فَلَمَّا كَانَ الْيَوْمُ الثَّالِثُ بَكَّرْتُ إِلَى مَوْلَايَ فَاسْتُؤْذِنَ لِي فَدَخَلْتُ فَأَذِنَ لِي بِالْجُلُوسِ فَجَلَسْتُ فَقَالَ ع‏:

… فَكِّرْ يَا مُفَضَّلُ فِي هَذَا الرَّيْعِ الَّذِي جُعِلَ فِي الزَّرْعِ فَصَارَتِ الْحَبَّةُ الْوَاحِدَةُ تُخَلِّفُ مِائَةَ حَبَّةٍ وَ أَكْثَرَ وَ أَقَلَّ وَ كَانَ يَجُوزُ لِلْحَبَّةِ أَنْ تَأْتِيَ بِمِثْلِهَا فَلِمَ صَارَتْ تَرِيعُ هَذَا الرَّيْعَ إِلَّا لِيَكُونَ فِي الْغَلَّةِ  مُتَّسَعٌ لِمَا يَرِدُ فِي‏ الْأَرْضِ مِنَ الْبَذْرِ وَ مَا يَتَقَوَّتُ الزُّرَّاعُ إِلَى إِدْرَاكِ زَرْعِهَا الْمُسْتَقْبَلِ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْمَلِكَ لَوْ أَرَادَ عِمَارَةَ بَلَدٍ مِنَ الْبُلْدَانِ كَانَ السَّبِيلُ فِي ذَلِكَ أَنْ يُعْطِيَ أَهْلَهُ مَا يَبْذُرُونَهُ فِي أَرْضِهِمْ وَ مَا يَقُوتُهُمْ إِلَى إِدْرَاكِ زَرْعِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ تَجِدُ هَذَا الْمِثَالَ قَدْ تَقَدَّمَ فِي تَدْبِيرِ الْحَكِيمِ فَصَارَ الزَّرْعُ يَرِيعُ هَذَا الرَّيْعَ لِيَفِيَ بِمَا يُحْتَاجُ إِلَيْهِ لِلْقُوتِ وَ الزِّرَاعَةِ. وَ كَذَلِكَ الشَّجَرُ وَ النَّبْتُ وَ النَّخْلُ يَرِيعُ الرَّيْعَ الْكَثِيرَ فَإِنَّكَ تَرَى الْأَصْلَ الْوَاحِدَ حَوْلَهُ مِنْ فِرَاخِهِ أَمْراً عَظِيماً فَلِمَ كَانَ كَذَلِكَ إِلَّا لِيَكُونَ فِيهِ مَا يَقْطَعُهُ النَّاسُ وَ يَسْتَعْمِلُونَهُ فِي مَآرِبِهِمْ وَ مَا يُرَدُّ فَيُغْرَسُ فِي الْأَرْضِ وَ لَوْ كَانَ الْأَصْلُ مِنْهُ يَبْقَى مُنْفَرِداً لَا يُفْرِخُ وَ لَا يَرِيعُ لَمَا أَمْكَنَ أَنْ يُقْطَعَ مِنْهُ شَيْ‏ءٌ لِعَمَلٍ وَ لَا لِغَرْسٍ ثُمَّ كَانَ إِنْ أَصَابَتْهُ آفَةٌ انْقَطَعَ أَصْلُهُ فَلَمْ يَكُنْ مِنْهُ خَلَفٌ‏

تَأَمَّلْ نَبَاتَ هَذِهِ الْحُبُوبِ مِنَ الْعَدَسِ وَ الْمَاشِ وَ الْبَاقِلَاءِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ فَإِنَّهَا تَخْرُجُ فِي أَوْعِيَةٍ مِثْلِ الْخَرَائِطِ  لِتَصُونَهَا وَ تَحْجُبَهَا مِنَ الْآفَاتِ إِلَى أَنْ تَشْتَدَّ وَ تَسْتَحْكِمَ كَمَا قَدْ تَكُونُ الْمَشِيمَةُ  عَلَى الْجَنِينِ لِهَذَا الْمَعْنَى بِعَيْنِهِ وَ أَمَّا الْبُرُّ  وَ مَا أَشْبَهَهُ فَإِنَّهُ يَخْرُجُ مُدْرَجاً فِي قُشُورٍ صِلَابٍ عَلَى رُءُوسِهَا أَمْثَالُ الْأَسِنَّةِ مِنَ السُّنْبُلِ لِيُمْنَعَ الطَّيْرُ مِنْهُ لِيَتَوَفَّرَ عَلَى الزُّرَّاعِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ أَ وَ لَيْسَ قَدْ يَنَالُ الطَّيْرُ مِنَ الْبُرِّ وَ الْحُبُوبِ قِيلَ لَهُ بَلَى عَلَى هَذَا قُدِّرَ الْأَمْرُ فِيهَا لِأَنَّ الطَّيْرَ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ تَعَالَى وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَهُ فِي مَا تُخْرِجُ الْأَرْضُ حَظّاً وَ لَكِنْ حُصِنَتِ الْحُبُوبُ بِهَذِهِ الْحُجُبِ لِئَلَّا يَتَمَكَّنَ الطَّيْرُ مِنْهَا كُلَّ التَّمَكُّنِ فَيَعْبَثَ بِهَا وَ يُفْسِدَ الْفَسَادَ الْفَاحِشَ فَإِنَّ الطَّيْرَ لَوْ صَادَفَ الْحَبَّ بَارِزاً لَيْسَ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ يَحُولُ دُونَهُ لَأَكَبَّ عَلَيْهِ حَتَّى يَنْسِفَهُ أَصْلًا فَكَانَ يَعْرِضُ مِنْ ذَلِكَ أَنْ يَبْشَمَ‏  الطَّيْرُ فَيَمُوتَ وَ يَخْرُجَ الزَّارِعُ مِنْ زَرْعِهِ صِفْراً فَجُعِلَتْ عَلَيْهِ هَذِهِ الْوَقَايَاتُ لِتَصُونَهُ فَيَنَالَ الطَّائِرُ مِنْهُ شَيْئاً يَسِيراً يَتَقَوَّتُ بِهِ وَ يَبْقَى أَكْثَرُهُ لِلْإِنْسَانِ فَإِنَّهُ أَوْلَى بِهِ إِذْ كَانَ هُوَ الَّذِي كَدَحَ فِيهِ وَ شَقِيَ بِهِ وَ كَانَ الَّذِي يَحْتَاجُ إِلَيْهِ أَكْثَرَ مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ الطَّيْر.

تدبر

۱) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ»

اگر ما دانه‌ای را در زمین می‌کاریم و با آبیاری و مراقبت، به ثمر می نشیند، این حقیقتا کار ما نیست؛ بلکه استفاده از نظامی است که خداوند در عالم قرار داده است برای رسیدن به محصول؛‌وگرنه اگر خدا بخواهد می‌تواند تمام تلاش ما را بر باد دهد و آن دانه پیش از آنکه به ثمر برسد – ‌ویا حتی پس از آنکه به ثمر رسید و پیش از آنکه ثمره‌اش برداشت شود- به بوته‌ای خشک و خس و خاشاکی درهم‌شکسته تبدیل گردد و ما با دهان باز، متعجب و حسرت زده بر جای بمانیم.

 

۲)‌ «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ»

مقصود از تعبیر «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ» چیست؟

الف. از آن بلایی که بر سر زراعت شما آمد متعجب شوید (عطاء و کلبی و مقاتل، به نقل از مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۷[۱۵])

ب. از زحمت و هزینه‌ای که برای به ثمر نشستن آن محصول انجام دادید پشیمان و متاسف شوید (عکرمه و قتاده و حسن، به نقل از مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۷[۱۶])

ج. به خاطر اینکه در اطاعت از خداوند کوتاهی کرده بودید به سرزنش همدیگر بپردازید. (عکرمه، به نقل از مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۳۷[۱۷])

د. «تفکه» به معنای خوردن و دست به دست کردن انواع فاکهه (میوه) است که به استعاره برای دست به دست دادن سخنان به کار رفته؛‌و مقصود این است که شما از روی تعجب و پشیمانی بر هزینه‌ای که کرده‌اید با همدیگر سخن می‌گویید (تفسير الصافي، ج‏۵، ص۱۲۷[۱۸])

ه. …

 

۳) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً»

چرا نفرمود «لو شئت لجعلته» و از ضمیر جمع استفاده کرد؟

الف. چه‌بسا چون از موضع قهاریت است از تعبیر جمع که اصطلاحا «متکلم معظم لنفسه» است استفاده کرد؛ یعنی برای اشاره به اینکه این اقدام یک اقدام از موضع بالاست (شبیه شاهان که می‌گویند ما چنین و چنان می‌کنیم).

ب. چه‌بسا اشاره‌ای دارد به نقش واسطه‌های فیض و اسباب و مسببات؛‌ یعنی گویی می‌خواهد نشان دهد که همان طور که در رویاندن دانه و به ثمر نشستن آن اسباب و واسطه‌ها در کارند؛ ‌اگر قرار باشد این دانه تبدیل به خس و خاشاکی شود باز از طریق اسباب و واسطه‌ها چنین می‌کنیم.

ج. …

 

۴) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ»

اگر مقصود از تعبیر «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ» چیزی است شبیه اینکه «فتعجبون» یا «فتندمون» چرا از همین تعابیر ساده استفاده نکرد و حتی نفرمود «تَفَكَّهُونَ»؟

الف. تعبیر «ظلتم» (که در اصل «ظللتم») بوده) –چنانکه در نکات ادبی اشاره شد – در اصل به معنای سایه انداختن است اما در اینجا فعل ناقص و به معنای «انجام دادن کار در طول روز» است؛ و دلالت دارد بر یک نحوه استمراری که هیچ تغییری در نحوه انجام کار رخ نمی‌دهد. کلمه «تفکهون» هم – چنانکه باز در نکات ادبی اشاره شد – با کلمات «فاکهه» (به معنای میوه) و «فکاهه» (به معنای مزاح و شوخی) مرتبط است؛ گویی اشاره دارد به یک حالت دهان باز که غالبا برای گفتن مطالب شوخی و خنده‌دار ویا خوردن میوه باز می‌شد و اکنون همچنان باز مانده و نمی‌داند بر این حال و روزی که پیش آمده – که کاملا برایش غیرمنتظره بوده- بخندد یا گریه کند و در این باره به اطرافیانش چه بگوید. و ترکیب این دو کلمه به نحو بسیار رسایی شدت فرو رفتن آنان در بهت و تعجب و ناراحتی و پشیمانی را می‌رساند؛ که تعابیر ساده‌ای مانند «فتعجبون» یا «فتندمون» چنین معنایی را نمی‌توانند منتقل کنند.

ب. …

 

 


[۱] . قرأ الجمهور « فَظَلْتُمْ» بفتح الظاء ولام واحدة، وأصله: ظَلِلْتُمْ بلامين: الأولى مكسورة، وقد حذفت، وهو من شواذ التخفيف. وقال الفراء: «… ومن فتح الظاء قال: كانت مفتوحة فتركها على فتحها».

. وقرأ أبو حيوة وأبو بكر في رواية العتكي والشعبي وأبو العالية، وهارون عن حسين عن أبي بكر عن عاصم وقتادة وأبو البرهسم وابن أبي عبلة والثوري عن ابن مسعود والأعمش وابن مجالد وابن نبهان عن عاصم «فَظِلْتُمْ» بكسر الظاء، وأصله «ظَلِلْتُمْ»، فنقلت بكسر اللام إلى الظاء بعد سلب حركتها، ثم حذفت اللام، وهو من شواذ التخفيف، وهي لغة الحجاز. قال الفراء: «فمن كسرالظاء جعل كسرة اللام الساقطة في الظاء»

. وقرأ عبد الله بن مسعود وعاصم الجحدري والمطوعي «فظَلِلْتُمْ» بلامين على الأصل، والأولى مكسورة والثانية ساكنة.

. وقرأ الجحدري وأحمد بن موسى «فظَلَلْتُمْ» بلامين الأولى مفتوحة والثانية ساكنة، والمشهور الكسر.

[۲] . قرأ ابن كثير في رواية البزي وابن فليح، وأبو ربيعة وابن محيصن «فَظَلْتُمُ تَّفَكَّهُونَ» بضم الميم وتشديد التاء. وقراءة الباقين بغيرتشديد «… تفكّهون».

[۳] . . قراءة الجمهور «تَفَكَّهُونَ» ومعناها : الندم، وقيل تعجب، وهذه لغة أزد شنوءة.

. وقرأ أبو حزام العكلي وأبي بن كعب وابن السميفع والقاسم بن محمد وعروة «تَفَكَّنُونَ» بالنون بدل الهاء، ومعناها تندمون، وهي لغة لعُكْل وقيل: لغة تميم. قال ابن خالويه: «تفكّه- بالهاء- تعجب، وتفكّن – بالنون- تندُّم».

[۴] . الحَطْم: كسرك الشي‏ء اليابس كالعظام و نحوها، حَطَمْته فانْحَطَمَ، و الحُطَام: ما تَحَطَّمَ منه، و قشر البيض حُطَام، قال الطرماح: «كأن حُطَام قيض الصيف فيه / فراش صميم أقحاف الشئون» و الحَطْمَة: السنة الشديدة. و حَطْمَة الأسد في المال: عيثه و فرسه. [و الحُطَمَة: النار] و قيل: الحُطَمَة: باب من جهنم. و الحَطِيم: حِجْر مكة.

[۵] .تکسر الیابس قطعا لضغط شدید أو ثقیل وقع علیه.

[۶] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو كسر الهيئة للشي‏ء و إزالة نظمه و إفناء الحالة المتوقّعة المتحصّلة، مادّيّة و معنويّة، و إطلاق الحُطَامِ على الأموال الدنيويّة: باعتبار زوالها و عدم ثبوتها و كونها في معرض الفناء و الانهدام.

[۷] . الحاء و الطاء و الميم أصلٌ واحدٌ، و هو كَسْر الشى‏ء. يقال: حطمت الشى‏ءَ حَطْماً كسرتُه. و يقال المتكسَّر فى نفسه حَطِم. و يقال للفرس إذا تهدَّم لطول عمره حَطِمٌ. و يقال بل الحَطَمُ داءٌ يصيب الدابَّة فى قوائمها أو ضَعْفٌ. و هو فرسٌ حَطِم. و الحُطمة: السنة الشديدة؛ لأنها تَحْطم كلّ شى‏ء. و الحُطَم: السَّواق يَعنف، يحطِم بعضَ الإبل ببعض. قال الراجز: «قد لفَّها الليلُ بسَوَّاقٍ حُطَمْ» و سمِّيت النارُ الحُطَمةَ لحَطْمِها ما تَلْقَى. و يقال للعَكَرة من الإبل حُطَمَة لأنها تحطِم كلَّ شى‏ء تلقاه. و حُطْمة السَّيل: دُفَّاعُ مُعظَمِهِ. و هذا ليس أصلا؛ لأنه مقلوب من الطُّحْمة. فأما الحطيم فممكنٌ أن يكون من هذا، و هو الحِجْر، لكثرة من ينْتابُه، كأنه يُحْطَم.

[۸] . الْحَطْمُ: كسر الشي‏ء مثل الهشم و نحوه، ثمّ استعمل لكلّ كسر متناه، قال اللّه تعالى: لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ‏ [النمل/۱۸]، و حَطَمْتُهُ فَانْحَطَمَ حَطْماً، و سائقٌ حُطَمٌ: يحطم الإبل لفرط سوقه، و سميت الجحيم حُطَمَةً، قال اللّه تعالى في الحطمة: وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ [الهمزة/۵]، و قيل للأكول: حُطَمَةٌ، تشبيها بالجحيم، تصوّرا لقول الشاعر: «كأنّما في جوفه تنّور» و درع حُطَمِيَّةٌ: منسوبة إلى ناسجها أو مستعملها، و حَطِيمٌ و زمزم: مكانان.

[۹] . و أمّا الحُطَمَةُ فصيغة مبالغة كضحكة و همزة: باعتبار شدّة تلك الصفة فيها، فانّها تَحْطِمُ كلّ من ورد فيها. و أمّا الحَطِيمُ: فباعتبار انكسار حالة كلّ من وصل اليه و زاره خضوعا، أو لعلّه كان منكسرا في زمان. كَلَّا لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ- ۱۰۴/ ۶٫فانّها تحطم كلّ ما يطرح فيها، و تزيل جميع ما به من عنوان و شخصيّة و اعتبارات دنيويّة و صورة و هيئة مستحسنة.. ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً- ۵۷/ ۲۰٫

[۱۰] . و الْحُطَامُ: ما يتكسّر من اليبس، قال عزّ و جل: ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطاماً [الزمر/۲۱].

[۱۱] . و الحطام الهشیم الذی لا ینتفع به فی مطعم و لا غذاء و أصل الحطم الكسر و الحطم السواق بعنف یحطم بعضها علی بعض قال: «قد لفها اللیل بسواق حطم»

[۱۲] . الفاء و الكاف و النون كلمةٌ واحدة، و هى التندّم، يقال تندَّم و تفكَّنَ بمعنًى.

الفاء و الكاف و الهاء أصلٌ صحيح يدلُّ على طِيب و استطابةٍ… فأمَّا التَّفَكُّه فى قوله تعالى: فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ‏ فليس من هذا، و هو من باب الإبدال، و الأصل تَفَكَّنون، و هو من التندُّم، و قد مضى ذِكرُه.

[۱۳] . التَّفَكُّنُ: التَّعَجُّبُ؛ و به فَسَّرَ مجاهِدٌ قَوْلَه تعالى: «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ»، أَي تَفَكَّنُون أي تَعَجَّبُونَ.

[۱۴] . کل توحید مفضل با ترجمه‌ای از مرحوم علامه مجلسی هم منتشر شده است که ترجمه متن ایشان در ص۱۹۴-۱۹۶ بدین قرار است:

فكر كن اى مفضّل در اين ريعى [= رشد فزاینده‌ای] كه خدا در زراعت مقرّر فرموده كه از يك دانه صد دانه بيشتر و كمتر به هم مى‏رسد و ممكن بود كه هر دانه كه بكارند يك دانه از آن به وجود آيد، و اگر چنين مى‏بود فائده بر آن مترتب نمى‏شد زيرا كه مى‏بايد كه تخم سال ديگر به عمل آيد و قوت زراعت‏كنندگان تا سال آينده حاصل شود. نمى‏بينى كه اگر پادشاهى خواهد شهرى از شهرها را آبادان كند، راهش آن است كه تخمى به ايشان مساعده بدهد كه ايشان در زمين بپاشند و بايد كه آذوقه ايشان را تا وقت حصول حاصل به ايشان بدهد. پس نظر كن كه آنچه عقلاء به فكر خود يافته‏اند و پيش از تفكّر و ادراك ايشان در صنعت مدبّر حكيم به عمل آمده، پس زراعت را آن مقدار ريع كرامت كرده كه وفا به تخم ايشان و قوت زارعان بكند. و هم چنين درخت خرما و ساير ميوه‏ها از دور خود جوجه‏ها بر مى‏آورد و بسيار مى‏شود كه آنچه مردم قطع كنند براى آن كه در جاى ديگر غرس نمايند يا از براى حوائج ديگر به كار برند اصل درخت باقى باشد. و اگر آفتى به اصل درخت برسد بدلى داشته باشد و صنفش برطرف نشود.

تأمل كن در روئيدن بعضى از دانه‏ها مانند عدس و ماش و باقلا و اشباه اينها كه در ظرفى چند مانند كيسه‏ها و خريطه‏ها مى‏رويند تا آن خريطه‏ها محافظت نمايد آنها را از آفت‏ها تا هنگامى كه مستحكم شود. چنانچه حق تعالى طفل را در ميان مشيمه براى همين جا داده‏ كه از آفت‏ها در رحم محفوظ ماند. و اما گندم و اشباه آن را خدا در ميان پوست صلبى قرار داده و بر سر هر دانه در ميان خوشه نيزه آفريده كه مرغان نتوانند آنها را از خوشه بربايند و ضرر به زراعات رسانند. اگر كسى گويد كه: مرغان دانه‏ها را گاهى مى‏ربايند. جواب مى‏گوئيم كه: بلى حكيم عليم چنين مقدر ساخته زيرا كه مرغ نيز خلقى است از مخلوقات الهى و روزى مى‏خواهد و خدا براى او آنچه از زمين مى‏رويد بهره مقرر ساخته، و ليكن اين حجابها و نيزه‏ها را براى دانه‏ها مقرّر گردانيده كه مرغان ضرر بسيار نرسانند و فساد فاحش از ايشان به وجود نيايد، زيرا كه اگر مرغان دانه‏ها را بى‏مانع و مزاحم مى‏يافتند، همه را ضايع مى‏كردند و خود از بسيار خوردن مى‏مردند، و زارعان به دستى تهى برمى‏گشتند، پس حق تعالى اين وقايه‏ها را مقرّر فرموده كه دانه‏ها را قدرى محافظت نمايند و اندكى از آن را بعد از به عمل آوردن مرغان بخورند و اكثرش براى آدميان بماند زيرا كه ايشان احقند به آن و تعب كشيده‏اند و زحمت‏ها برده‏اند تا دانه را به عمل آورده‏اند. و ايضاً احتياج ايشان زياده از احتياج مرغان است.

[۱۵] . «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ» أي جعلنا ذلك الزرع «حُطاماً» أي هشيما لا ينتفع به في مطعم و لا غذاء و قيل تبنا لا قمح فيه عن عطاء «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ» أي تتعجبون مما نزل بكم في زرعكم عن عطاء و الكلبي و مقاتل

[۱۶] . و قيل معناه تندمون و تتأسفون على ما أنفقتم فيه عن عكرمة و قتادة و الحسن و أصله من التفكه بالحديث و هو التلهي به فكأنه قال فظلتم تتروحون إلى التندم كما يتروح الفكه إلى الحديث بما يزيل الهم

[۱۷] . و قيل معناه يتلاومون عن عكرمة أي يلوم بعضكم بعضا على التفريط في طاعة الله

[۱۸] . لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً هشيماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ تتحدّثونه فيه تعجّباً و تندّماً على ما أنفقتم فيه و التفكّه التنقّل بصنوف الفاكهة قد استعير للتنقل بالحديث.

بازدیدها: ۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*