۱۰۶۲) إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیقینِ

۲۲-۲۴ جمادی‌الاولی ۱۴۴۲

ترجمه

بدرستی که این همان حق الیقین [حقیقت کاملا یقینی] است؛

اختلاف قرائت

لَهُوَ / لَهْوَ

در اغلب قرائات به صورت « لَهُوَ» قرائت شده است؛

اما در قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و روایتی از قرائت اهل مکه (قالون از نافع) و قرائت برخی از اهل کوفه  (کسائی) و برخی از قرائات عشر (یعقوب) و اربعه عشر (حسن و یزیدی) به صورت «لَهْوَ» قرائت شده است.

معجم القراءات ج۹، ص۳۲۲[۱]

نکات ادبی

حَقُّ

قبلا بیان شد که اصل ماده «حقق» را برخی محکم کردن چیزی و صحتِ آن، و برخی مطابقت و موافقت (چنانکه به محور و پاشنه درب که درب با تکیه بر آن و بر مدار آن حرکت می‌کند «مطابقة رجل الباب في حقّه» می‌گویند) و برخی ثبوتی که همراه با مطابقت با واقع باشد، دانسته‌اند. (إِنَّهُ لَحَقٌّ؛ یونس/۵۳ و ذاریات/۲۳)

«حق» نقطه مقابل «باطل» است و در قرآن کریم هم مکرر این تقابل مشاهده می‌شود مثلا «لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْباطِلَ» (انفال/۸) و البته بین حق و ضلالت هم در قرآن تقابلی یافت می‌شود «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ» (یونس/۳۲) و توضیح داده‌اند که این تقابل از آن جهت است که باطل چیزی است که ثبوتی ندارد؛ و ضلالت هم آن چیزی است که از جایگاه و مسیر اصلی خود خارج و منحرف شده باشد.

راغب اصفهانی بر این باور است که «حق»‌ بر چهار وجه اطلاق می‌گردد:

یکم: به کسی که چیزی را ایجاد می‌کند به سبب آنچه حکمت اقتضا دارد: « فَذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمُ‏ الْحَقُ‏ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِ‏ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ‏» (يونس/۳۲).

دوم: به آنچه ایجاد شده، از این جهت که به اقتضای حکمت بوده است: «ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِكَ إِلَّا بِالْحَقِ‏» (يونس/۵) ، «وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌ‏ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّي إِنَّهُ‏ لَحَقٌ‏» (يونس/۵۳)، «و لَيَكْتُمُونَ‏ الْحَقَ‏» (بقرة/۱۴۶) ، و «الْحَقُ‏ مِنْ رَبِّكَ» (بقرة/۱۴۷)

سوم: به اعتقاد به چیزی که آن چیز واقعا مطابق با آن اعتقاد باشد: «فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ» (بقره/۲۱۳)

چهارم: به کار و سخنی که به حسب آنچه واجب و لازم بوده و نیز به قدر واجب و در وقتی که لازم بوده واقع شده، چنانکه می‌گوییم «فعلک حقٌ و قولک حقٌ»: «كَذلِكَ‏ حَقَّتْ‏ كَلِمَةُ رَبِّكَ» ([يونس/۳۳) ، «و حَقَ‏ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ» (سجده/۱۳)؛چنانکه اساساً تعبیر «حق» ‌به عنوان هر آن چیزی که واجب و لازم بوده نیز به کار رفته است: «وَ كانَ‏ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏» (روم/۴۷) ، «كَذلِكَ‏ حَقًّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ‏» (یونس/۱۰۳)

و به نظر می‌رسد مورد دیگری هم باید به فهرست فوق اضافه کنیم؛ و آن جایی است که «حق» به عنوان یک امر حقوقی و اعتباری به کار می‌رود که جامعه ویا شریعت چیزی را «حق» کسی می‌داند ولی آن حق این گونه نیست که متن واقع باشد، بلکه در مقام عمل قابل سلب شدن است، و بدین جهت آن را اعتباری گویند، مانند: «و لْيُمْلِلِ الَّذي عَلَيْهِ الْحَقُّ … فَإِنْ كانَ الَّذي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفيهاً أَوْ ضَعيفاً» (بقره/۲۸۲) یا «آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» (اسراء/۲۶ و روم/۳۸) یا «كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِه‏» (انعام/۱۴۱) یا «وَ في‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» (ذاریات/۱۹)

«حقیقت» را گفته‌اند به معنای چیزی است که حق مطلب به آن برمی‌گردد  و به تعبیر دیگر، حقیقتِ هر چیزی، نهایت آن و اصلِ آن که مشتمل بر آن است، می‌باشد، چنانکه در روایات درباره «حقیقة ایمان» و «حقیقة …» (مثلا: لِكُلِ‏ حَقٍ‏ حَقِيقَةٌ، فَمَا حَقِيقَةُ إِيمَانِكَ؟) تعابیر فراوانی وارد شده است. و البته بتدریج کلمه «حقیق» در تمامی معانی‌ای که «حق» در مورد آنها به کار می‌رود (یعنی چیزی که ثبات و وجود دارد؛ ‌اعتقادی که با حق مطابق است؛ و کار و سخنی که در جای درست خود قرار دارد) ‌به کار رفته است.

جلسه ۸۶۶ https://yekaye.ir/hood-11-79/

الْیقینِ

درباره ماده «یقن» و کلمه «یقین» اغلب آن را ناظر به معنای علم دانسته‌اند علمی فوق معرفت و درایت و امثال آن (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۹۲[۲])؛ چنانکه برخی اشاره کرده‌اند که این ماده به معنای زایل شدن شک و محقق شدن یک امر است (كتاب العين، ج‏۵، ص۲۲۰[۳]؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۶، ص۱۵۷[۴]) ویا گفته‌اند علم ثابت در انسان است به نحوی که شک در آن راه نیابد و در آن سکون و طمانینه باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۴، ص۲۶۳[۵])؛ اما برخی معنای این کلمه را عامتر دیده و گفته‌اند که معنای محوری آن «ثبوت چیزی و استقرار آن در مکانش است به نحوی که محفوظ بماند» چنانکه وقتی آبی که در جایی ساکن شود و زیر آن نمایان گردد تعبیر «یقن الماء» را به کار می‌برند ویا برای دختر خانمی که در پس پرده و مصون از دسترسی غیر باشد تعبیر «موقونة» به کار می‌رود و یقین به معنای علم هم آن است که یک سکون و ثباتی در نفس به همراه می‌آورد و در واقع به رسوخ علم به نحوی کاملا محکم و قوی در دل ویا در اعماق وجود آدمی «یقین» گفته می‌شود. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۸۴۸[۶]) و البته برخی با توجه به کاربرد دو کلمه «ایگونا» در زبان لاتین و «ایقونا» در زبان  آرامی به همین معنای «یقین» احتمال اینکه اصل این ماده از این زبانها وارد زبان عربی شده باشد را منتفی ندانسته اند؛ که البته با قرار گرفتن در وزن «فعیل» بر ثبات آن تاکید شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۴، ص۲۶۳)

کاربرد این ماده ظاهرا بیش از همه در باب افعال رایج است و البته در حالت ثلاثی مجرد (يَقِنَ يَيْقَنُ) و نیز ابواب تفعل و استفعال هم به کار رفته و بسیاری از اهل لغت تفاوتی بین این کاربردهای مختلف نگذاشته‌اند (مثلا: كتاب العين، ج‏۵، ص۲۲۰ ؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۶، ص۱۵۷؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۹۳) و البته در قرآن کریم فقط باب افعال و استفعال این ماده به کار رفته که برخی در تفاوت این دو گفته‌اند: در «ایقان» نسبت و قیام فعل به فاعل موضوعیت دارد نه خود وقوع: «قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (بقره/۱۱۸) «أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ» (نمل/۸۲) «وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ‏» (ذاریات/۲۰) «رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ» (سجده/۱۲)؛ اما استیقان دلالت بر میل و طلب حصول یقین دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۴، ص۲۶۵[۷]) که این نکته اخیر اگرچه اقتضای باب استفعال است و در مواردی می‌توان این را قبول کرد مانند: «وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيمانا» (مدثر/۳۱) و حتی در مواردی می‌تواند معنای لطیفی را القا کند: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا» (نمل/۱۴) اما به نظر می‌رسد در برخی موارد به نظر می‌رسد شاید نکته دیگری دخیل بوده و این توجیه چندان قابل قبول نیست: «وَ إِذا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ» (جاثیه/۳۲) و شاید حق با برخی از اهل مفسران لغت‌شناس باشد که بر این باورند که تفاوت «ایقان» و «استیقان»‌ [فقط] در ابلغ بودن استیقان است (جوامع الجامع (طبرسی)، ج‏۳، ص۱۸۱؛ الكشاف، ج‏۳، ص۳۵۲؛ مجمع البحرين، ج‏۳، ص۲۰)[۸].

تفاوت کلمه «یقین» با کلمات مشابه مانند «عِلم» و «معرفت» و «شعور» و «عقل» و «فطنة» و «فهم» و «فقه» و «بصیرت» و «درایت» و «اعتقاد» و «حفظ» و «ذکر» و «خبر» و «رویت» و «تبیین» و «شهود» قبلا در بحث از ماده «علم» ذیل آیه ۸۰ همین سوره بیان شد (جلسه ۱۰۴۷ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/)؛ در اینجا فقط یادآوری می‌کنیم که در تفاوت «علم» با «یقین» گفته‌اند که علم اعتقاد به چیزی در حد اعتماد کردن است؛ اما یقین آن است که نفس آرام بگیرد و دل انسان خنک شود (لذا تعبیر «برد الیقین: خنکی یقین» رایج است)؛ در واقع یقین جایی است که با سکون و طمانینه قلبی همراه باشد و به همین جهت است که خداوند به یقین متصف نمی‌شود؛ به تعبیر دیگر یقین نقطه مقابل شک است و «موقن» به کسی گویند که با رسیدن به علم از حیرت شک بیرون آید؛ و به همین جهت که با آمدن علم شک رفع می‌شود به علم یقین می‌گویند.

ماده «یقن» و مشتقات آن ۲۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حَقُّ الْیقینِ

از کاربردهای بحث‌انگیز کلمه «یقین» در قرآن ترکیب آن به صورت «علم الیقین» ، «عین الیقین» و «حق الیقین» است که این را سه مرتبه درک یقینی قلمداد کرده‌اند؛ و برخی با این مثال که اولی همچون پی بردن از دود به آتش، و دومی همچون دیدن آتش و سومی همچون سوختن در آتش است به تفاوت اینها اشاره کرده‌اند.

در واقع، در قرآن کریم بسیاری از موارد کلمه «یقین» ‌به صورت مطلق و بدون اینکه به کلمه دیگری اضافه شود آمده است مانند: «وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقينُ» (حجر/۹۹) یا «وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ؛ حَتَّى أَتانَا الْيَقينُ» (مدثر/۴۶-۴۷) که گفته‌اند صرفا دلالت دارد بر حالت یقینی که برای شخص حاصل می‌شود؛ و گاه در وصف «خبر» قرار گرفته: «وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقينٍ» (نمل/۲۲) که معلوم است مقصود خبری است که جای هیچ شکی ندارد. گاه این مرتبه را مرتبه «علم الیقین» خوانده‌اند؛‌یعنی مرتبه‌ای که علم آن به نحو یقینی برای انسان حاصل شده است؛ اما از تعابیر قرآنی برمی‌آید که مرتبه بالاتر از «علم الیقین»، مرتبه «عین الیقین» است؛ چنانکه فرمود «كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ؛ لَتَرَوُنَّ الْجَحيم‏؛ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقينِ» (تکاثر/۵-۷) و برخی گفته‌اند آن نقطه مرکزی‌ای که آثار از آن جاری می‌شود و منبع تصمیم و قاطعیت و علم است به «عین الیقین» تعبیر می‌شود؛ و جایی هم که یقین به تمام حقیقت خود بالذات با ثبات و طمانینه کامل حاصل شود تعبیر «حق الیقین» به کار می‌رود: «فَنُزُلٌ مِنْ حَميمٍ؛ وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ؛ إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقينِ» (واقعه/۹۳-۹۵) « وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ؛ وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقينِ» (حاقه/۵۰-۵۱) که به نظر می‌رسد هر دو ناظر به قیامت است که حقیقت بتمامه معلوم می‌شود؛ آیه سوره واقعه که واضح است و آیه سوره حاقه هم همین که اشاره می‌کند که آن موقف حسرت کافران است یعنی ناظر به موقف قیامت است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۴، ص۲۶۴[۹])

در خصوص ترکیب «حق الیقین»‌، فراء (معاني القرآن، ج‏۱، ص۳۳۰[۱۰]) و اخفش (معانى القرآن، ج۲، ص۵۳۴[۱۱]) به تبع آنها بسیاری از مفسران و اهل لغت (مثلا: مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۴۴[۱۲]؛ متشابه القرآن (لابن شهر آشوب)، ج‏۲، ص۲۶۵[۱۳] و ۲۷۶[۱۴]؛ المصباح المنير، ج‏۲، ص۶۲۸[۱۵]؛ لسان العرب، ج‏۳، ص۱۵۱[۱۶]؛ مجمع البحرين، ج‏۳، ص۳۹۰[۱۷]) بر این باورند که این ترکیب از مقوله اضافه شیء به خودش است، که برای تاکید است و در جایی رخ می‌دهد که دو اسم لفظا با هم فرق کنند اما بر یک معنا دلالت کنند؛ و مثال‌های دیگر آن را ترکیب‌هایی همچون عین الصواب، ذات الشیء ویا در قرآن: دار الآخرة، حَبَّ الْحَصِيد و حبل الورید معرفی کرده‌اند؛ در مقابل برخی این سخن را در اینجا قبول نداشته و بر این باورند که «حق» غیر از «یقین» است و این ترکیب از باب اضافه بعض به کل است؛ و مقصود از «حق الیقین» یقین محض و خالص می‌باشد. (تاج العروس، ج‏۱۸، ص۵۹۷[۱۸]) برای این حالت که معنای حق غیر از معنای یقین باشد شرح‌های دیگری هم متصور است؛ که در تدبر۲ اشاره خواهد شد.

حدیث

۱) امام سجاد ع در فرازی از دعایی برای رفع غم و غصه‌ها به درگاه خداوند چنین استغاثه می‌کنند:

خدایا! من از تو درخواست می‌کنم درخواست کردن کسی که نیازمندی‌اش شدت یافته و قوتش به ضعف گراییده و گناهانش بسیار شده است؛ درخواست کسی که برای نیازمندی‌اش فریادرسی و برای ضعفش تقویت‌کننده‌ای و برای گناهش بخشاینده‌ای جز تو نیافته است؛ ای صاحب جلالت و اکرام؛ از تو درخواست می‌کنم عملی را که کسی که آن عمل را انجام دهد دوست می‌داری و یقینی را که بهره کسی را که بدان دست یابد، [رسیدن به] حق الیقین در اینکه امر تو همواره جاری می‌شود قرار دهی. [یا: درخواست می‌کنم … یقینی در حد حق‌الیقین در باره اینکه حتما امر تو جاری می‌شود، که با آن یقین نفع دهی به کسی که بدان برسد.]

الصحيفة السجادية، دعاء۵۴ (وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي اسْتِكْشَافِ الْهُمُومِ:)

… اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ سُؤَالَ مَنِ اشْتَدَّتْ فَاقَتُهُ، وَ ضَعُفَتْ قُوَّتُهُ، وَ كَثُرَتْ ذُنُوبُهُ، سُؤَالَ مَنْ لَا يَجِدُ لِفَاقَتِهِ مُغِيثاً، وَ لَا لِضَعْفِهِ مُقَوِّياً، وَ لَا لِذَنْبِهِ غَافِراً غَيْرَكَ، يَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ أَسْأَلُكَ عَمَلًا تُحِبُّ بِهِ مَنْ عَمِلَ بِهِ، وَ يَقِيناً تَنْفَعُ بِهِ مَنِ اسْتَيْقَنَ بِهِ حَقَّ الْيَقِينَ فِي نَفَاذِ أَمْرِكَ.

 

۲) الف. جابر جعفی روایت می‌کند که امام صادق ع به من فرمود:

ای برادر جعفی! همانا ایمان از اسلام برتر است؛ و همانا یقین از ایمان برتر است؛ و چیزی نفیس‌تر و کمیاب‌تر از یقین نیست.

الكافي، ج‏۲، ص۵۱

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ النَّضْرِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

يَا أَخَا جُعْفٍ إِنَّ الْإِيمَانَ أَفْضَلُ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ إِنَّ الْيَقِينَ أَفْضَلُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ أَعَزَّ مِنَ الْيَقِينِ.

ب. از امیرالمومنین ع روایت شده است:

غایت ایمان، یقین آوردن است.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص: ۶۲

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع:

غَايَةُ الْإِيمَانِ الْإِيقَانُ.

 

۳) از امام صادق ع از پدرشان از پدرانشان روایت شده که امیرالمومنین ع در خطبه‌ای فرمودند:

ای مردم! از خداوند یقین بطلبید و در عافیت [=سلامت] به او روی آورید که همانا بلندمرتبه‌ترین نعمت، عافیت است؛ و بهترین چیزی که در قلب دوام پیدا کند یقین است؛ و زیانکار کسی است که در دینش زیان کند و کسی سزاوار است که به حال وی غبطه خورند که به یقین رسیده باشد.

و [امام صادق ع در ادامه] فرمود: و امام سجاد ع روالش این بود که نشستن بعد از نماز مغرب را طول می‌داد تا از خداوند یقین درخواست کند.

المحاسن، ج‏۱، ص۲۴۸

عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي الْجَهْمِ عَنْ حُسَيْنِ بْنِ ثُوَيْرِ بْنِ أَبِي فَاخِتَةَ عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَبِيهِ رَفَعَهُ قَالَ: قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي خُطْبَةٍ لَهُ:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ سَلُوا اللَّهَ الْيَقِينَ وَ ارْغَبُوا إِلَيْهِ فِي الْعَافِيَةِ فَإِنَّ أَجَلَّ النِّعْمَةِ الْعَافِيَةُ وَ خَيْرَ مَا دَامَ فِي الْقَلْبِ الْيَقِينُ وَ الْمَغْبُونُ مَنْ غُبِنَ دِينُهُ وَ الْمَغْبُوطُ مَنْ غُبِطَ يَقِينُهُ.

قَالَ: وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع يُطِيلُ الْقُعُودَ بَعْدَ الْمَغْرِبِ يَسْأَلُ اللَّهَ الْيَقِين‏.

 

۴) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

همانا شبهه را بدین جهت شبهه نامیدند چون شبیه حق است؛ اما اولیای خداوند پس چراغ راهشان در آن، یقین است؛ و راهنمایشان نشانه‌های هدایت است؛ و اما دشمنان خدا پس دعوتشان در آن ضلالت است و راهنمایشان کوری است! پس نه کسی که از مرگ می‌ترسد از آن نجات پیدا می‌کند و نه کسی که بقا را دوست دارد به وی داده می‌شود.

نهج البلاغة؛ خطبه۳۸

و من کلام له:

وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لِأَنَّهَا تُشْبِهُ الْحَقَّ فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقِينُ وَ دَلِيلُهُمْ سَمْتُ الْهُدَى‏ وَ أَمَّا أَعْدَاءُ اللَّهِ فَدُعَاؤُهُمْ فِيهَا الضَّلَالُ وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمَى فَمَا يَنْجُو مِنَ الْمَوْتِ مَنْ خَافَهُ وَ لَا يُعْطَى الْبَقَاءَ مَنْ أَحَبَّه‏.

تدبر

۱) «إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیقینِ»

بدرستی که این همان حق الیقین [حقیقت کاملا یقینی] است. مرجع ضمیر «هذا: این» اشاره است به:

الف. مفاد دو آیه قبل، و می‌خواهد بگوید: سختى جان دادن كفار و كيفر آنان با حميم و جحيم، حق و عادلانه است. (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۴۸)

ب. مفاد ۱۲ آیه اخیر (از آیه ۸۳ «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ» به بعد)؛ یعنی می‌خواهد هشدار دهد که:

لحظات احتضار و مرگ و اخبار چگونگى جان دادن مقرّبان، اصحاب يمين و اصحاب شمال را باور كرده و جدّى بگيريم. (تفسير نور، ج‏۹، ص۴۴۸)

ج. آنچه در خصوص جزای این سه گروه بیان شد [ اعم از آنچه در این آیات اخیر درباره لحظات مرگ و جان دادن آنها گذشت و آنچه از ابتدای سوره درباره نعمتها و عذابهای آنان گذشت] (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۴۰)

د. نه فقط جزای آنها، بلکه آنچه که در این سوره در خصوص تقسیم‌بندی مردم و مسائل مربوط به این سه گروه بیان شد؛ یعنی آنچه در احوالات مردم در این دسته‌بندی‌های سه‌گانه بیان شد همگی حقیقتی است که جای هیچ شکی ندارد (مجمع البيان، ج‏۹، ص۳۴۴؛ تفسير الصافي، ج‏۵، ص۱۳۱؛ الميزان، ج‏۱۹، ص۱۴۰[۱۹]).

ه. آنچه در کل این سوره بیان شد (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۴۰؛ تفسير الصافي، ج‏۵، ص۱۳۱) یعنی نه‌فقط احوالات این سه گروه؛ بلکه همچنین توصیفاتی که در ابتدا درباره قیامت رخ داد؛ ویا نکاتی که همین اواخر درباره حقیقت قرآن بیان شد؛ و ….

و. بحث قیامت و قطعی و یقینی بودن وقوع قیامت و احوالات آن، که موضوع این سوره بود؛‌ یعنی می‌فرماید بدانید که این قیامت حقیقتی است که جای هیچ تردیدی در آن نیست؛ و از این جهت این آیات پایانی ناظر باشد به آیات اولیه که فرمود: «إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ؛ لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ» (واقعه/۱-۲)

ز. کل قرآن (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۴۰[۲۰])؛ یعنی همه آنچه در این قرآن به تو بیان می‌شود حقیقتی کاملا یقینی ست که جای هیچ تردیدی در آن نیست؛ که در این صورت مفاد این آیه شبیه آیه «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ‏ (بقره/۲)» می‌شود.

ح. …

تبصره

آیه ظرفیت همه معانی فوق را دارد؛ و با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا کاملا محتمل است که در مقام جمع‌بندی سوره، همه اینها مد نظر باشد. نکته مهم این است که اینکه این مطلب (به هریک از معانی فوق)‌امری یقینی است با انواع تعابیر مورد تاکید قرار گرفته است؛ شاید می‌خواهد بفرماید که مساله قیامت و تمامی اجزاء و ملحقات آن و نیز خود همین قرآن اموری بسیار بسیار جدی و یقینی هستند که به هیچ‌وجه نباید در خصوص آنها سهل‌انگاری به خرج دهید.

 

۲) «إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْیقینِ»

در تدبر قبل دیدیم که «هذا» می‌توانست اشاره به امور مختلفی باشد. اکنون سوال این است که مقصود از «حق الیقین» چیست؟ (که متناسب با این معانی مختلف، برای هریک از معانی «هذا» در بحث قبل حالات مختلفی مطرح خواهد شد).

در یک تقسیم کلی می‌توان گفت که:

الف. این ترکیب شبیه ترکیب «ذات الشیء» است؛ یعنی دو اسم مختلف که معنای یکسان دارند؛ که خود این دو معنا می‌تواندن مد نظر باشد:

الف.۱. و تکرار آنها صرفا از باب تاکید است؛ یعنی یقین یقینی. (نظر بسیاری از اهل لغت و مفسران؛ که در نکات ادبی اشاره شد)

الف.۲. این تعبیر ظرافتی دارد بیش از تاکید؛ و به معنای نهایت حد ممکن از یقین است؛ چنانکه وقتی می‌گوییم این یقین الیقین یا صواب الصواب است؛‌یعنی در نهایت درجه یقین و صواب قرار دارد. (المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز (ابن عطیه)، ج‏۵، ص۲۵۵[۲۱]؛ البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۹۶[۲۲]) گویی می‌خواهد بگوید این یقین، نه از آن یقین‌هایی است که هرکسی ادعا می‌کند و ممکن است واقعا یقینی نباشد؛‌ بلکه یقینی است که ذره‌ای جای تردید در آن نیست. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۴۰[۲۳])

ب. اینکه این دو کلمه واقعا تفاوتی با هم دارند و «حق» غیر از «یقین» است. در این حالت اخیر این دیدگاههایی مطرح شده است؛ از جمله:

ب.۱. این ترکیب از باب اضافه بعض به کل است؛ و مقصود از «حق الیقین» یقین محض و خالص می‌باشد. (تاج العروس، ج‏۱۸، ص۵۹۷)

ب.۲. مقصود از «حق» علم است از آن جهت که امر واقع خارجی با آن مطابق است؛ و مقصود از «یقین» علم است از آن جهت که هیچ نحوه التباس و تردیدی در آن نباشد؛ پس این ترکیب، شبیه اضافه بیانیه است که برای تاکید آمده؛ یعنی حقیقتی که از جنس یقین باشد. (الميزان، ج‏۱۹، ص۱۴۰[۲۴]؛ مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۴۰[۲۵])

ب.۳. از باب اضافه موصوف به صفت باشد؛ و حق به معنای امر ثابت باشد؛ یعنی این مطلب یک امر ثابت متیقن است (به نقل از البحر المحيط، ج‏۱۰، ص۹۶[۲۶])

ب.۴. ترکیب اضافی است؛ و حق به معنای سخن حق است و این ترکیب به معنای «سخن حقی که یقینی است» یعنی آیه می‌فرماید این سخن برای تو و مومنان است و حق یقین این است که چنین بگویی؛ یعنی یقین برقرار نخواهد بود مگر جایی که سخنی که گفته می‌شود بحث باشد. (مفاتيح الغيب، ج‏۲۹، ص۴۴۰[۲۷])

ب.۵. ترکیب اضافی است؛ اما برخلاف مورد قبل، حق همان حق است ولی «یقین» به معنای خبر یقینی است؛ و آیه یعنی آنچه در این سوره ذکر شد حق خبر یقینی بود [که ادا شد]. (تفسير الصافي، ج‏۵، ص۱۳۱[۲۸])

ب.۶. …

 

 


[۱] . قرأ أبو عمرو والكسائي وأبو جعفر وقالون والحسن واليزيدي «لَهْوَ» بإسكان الهاء. وقراءة الباقين «لَهُوَ» بالضم.

[۲] . الْيَقِينُ من صفة العلم فوق المعرفة و الدّراية و أخواتها، يقال: علم يَقِينٍ، و لا يقال: معرفة يَقِينٍ، و هو سكون الفهم مع ثبات الحكم، و قال: عِلْمَ الْيَقِينِ‏ [التكاثر/ ۵]، و عَيْنَ الْيَقِينِ‏ [التكاثر/ ۷] و حَقُّ الْيَقِينِ [الواقعة/ ۹۵] و بينها فروق مذكورة في غير هذا الكتاب. يقال: اسْتَيْقَنَ و أَيْقَنَ، قال تعالى: إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ‏ [الجاثية/ ۳۲]، وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ‏ [الذاريات/ ۲۰]، لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ [البقرة/ ۱۱۸] و قوله عزّ و جلّ: وَ ما قَتَلُوهُ يَقِيناً [النساء/ ۱۵۷] أي: ما قتلوه قتلا تَيَقَّنُوهُ، بل إنما حكموا تخمينا و وهما.

[۳] . اليَقَنُ اليَقِينُ، و هو إزاحة الشك، و تحقيق الأمر. [و قد أَيْقَنَ يُوقِنُ إِيقَاناً فهو مُوقِنٌ، و يَقِنَ يَيْقَنُ يَقَناً فهو يَقِنٌ، و تَيَقَّنْتُ بالأمر، و اسْتَيْقَنْتُ به، كله واحد]. قال الأعشى: «و ما بالذي أبصرته العيون / من قطع يأس و لا من يَقَن‏»

[۴] . الياء و القاف و النون: اليَقَن و اليَقين: زَوال الشَّكِّ. يقال يَقِنْت، و استَيْقَنْت، و أيْقَنْت.

[۵] . أنّ الأصل الواحد فى المادّة: هو العلم الثابت فى النفس بحيث لا يقبل الشكّ و فيه سكون للنفس و طمأنينة. و سبق فى العلم: الفرق بينه و بين ما يرادفه فراجعه. و فى فرهنگ تطبيقى: إنّ المادّة قد اخذت من اليونانيّة و الآراميّة، و الأصل- إيگون، إيقونا. فاليقين فعيل و هو العلم الثابت و فيه سكون للنفس و طمأنينة له: كما فى: وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ‏- ۱۵/ ۹۹.

[۶] . ثبوت الشیء و تستقراره فی حیزه محفوظا.

[۷] . و أمّا الإيقان: فهو إفعال و يدلّ على قيام الحدث بالفاعل و يكون النظر فيه الى نسبته أوّلا الى الفاعل ثمّ الى المفعول. قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏- ۲/ ۱۱۸. أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ- ۲۷/ ۸۲. وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ‏- ۵۱/ ۲۰. رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ- ۳۲/ ۱۲ فيلاحظ فى هذه الأفعال جهة نسبة الفعل الى الفاعل و قيامه به. فالنظر فيها الى هذه الجهة، لا الى جهة التعلّق و الوقوع. و أمّا الاستيقان: فهو استفعال و يدلّ على ميل و طلب لحصول فعل، كما فى الطلب و التمايل الى حصول اليقين. وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا- ۲۷/ ۱۴. وَ إِذا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ- ۴۵/ ۳۲ يراد الطلب و التمايل الى تحصيل اليقين إثباتا أو نفيا.

[۸] . وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا …. و الاستيقان أبلغ من الإيقان.

[۹] . فاليقين فعيل و هو العلم الثابت و فيه سكون للنفس و طمأنينة له: كما فى: وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ‏- ۱۵/ ۹۹. وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ‏- ۵۶/ ۹۵. وَ إِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكافِرِينَ وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ- ۶۹/ ۵۱. كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ- ۱۰۲/ ۵. وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ حَتَّى أَتانَا الْيَقِينُ‏- ۷۴/ ۴۷ قلنا إنّ اليقين هو العلم المتّصف بالتثبّت و الاطمينان، و هذا المعنى مطلق، فإذا اريد منه مفهوم اليقين على نحو الاطلاق: فيقال إنّه علم يقين اى علم فى مرتبة اليقين. و إذا لوحظ فيه قيد نقطة المركزيّة الّتى منها تجرى الآثار و ينبع التصميم و القاطعيّة و العلم: فيقال إنّه عين اليقين، فكأنّه مركز لنشوء اليقين و تحقّقه. و إذا لوحظ فيه حاقّ اليقين و ثباته و طمأنينته من حيث هو و بذاته و فى ذاته: فيقال: انّه حقّ اليقين. و هذا هو أقوى مرتبة من مراتب اليقين. ففى الآية الاولى عبّر باليقين المطلق: فانّ النظر الى حصول مطلق اليقين بالعبادة، و هو يختلف باختلاف الأفراد و عباداتهم. و هكذا فى الآية الخامسة: فانّ اليقين الحاصل فى موضوع يوم الدين بعد التكذيب تختلف مراتبه باختلاف الحالات و المشاهدات. و فى الرابعة: عبّر بعين اليقين بعد حصول علم اليقين، فيشار الى المرتبة الاولى ثمّ الى الثانية من اليقين. و فى الثانية و الثالثة: يعبّر بحقّ اليقين، و هو المرتبة الثالثة الكاملة الثابتة التامّة من اليقين، حيث إنّهم يشاهدون عوالم الآخرة و يدركون آثارها فى أنفسهم و يتأثّرون منها، حيث إنّ الحسرة و حرارة الجحيم تنفذ فى أبدانهم و أنفسهم و ترسخ فيها.

[۱۰] . و قوله: وَ لَلدَّارُ الْآخِرَةُ … جعلت الدار هاهنا اسما، و جعلت الآخرة من صفتها، و أضيفت فى غير هذا الموضع. و مثله ممّا يضاف إلى مثله فى المعنى قوله (إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ‏) و الحق هو اليقين كما أنّ الدار هى الآخرة. و كذلك أتيتك بارحة الأولى، و البارحة الأولى. و منه: يوم الخميس، و ليلة الخميس. يضاف الشي‏ء إلى نفسه إذا اختلف لفظه كما اختلف الحق و اليقين، و الدار [و] الآخرة، و اليوم و الخميس. فإذا اتفقا لم تقل العرب: هذا حقّ الحقّ، و لا يقين اليقين لأنهم يتوهمون إذا اختلفا فى اللفظ أنهما مختلفان فى المعنى. و مثله فى قراءة عبد اللّه و ذلك الدين القيّمة و فى قراءتنا دِينُ الْقَيِّمَةِ و القيّم و القيّمة بمنزلة قولك: رجل راوية وهّابة للأموال و وهّاب و راو، و شبهه.

[۱۱] . {إِنَّ هذالَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ}وقال {حَقُّ الْيَقِينِ} فأضاف الى “اليَقِينِ” كما قال {دِينُ القَيِّمَةِ} اي: ذلك دينُ المِلَّةِ القَيِّمَةِ، وذلك حقُّ الأمْرِ اليَقينِ. وأما “هذا رَجُلُ السَوْءِ” فلا يكون فيه: هذا ‌الرجلُ ‌السَوْءُ. كما يكون في “الحقُّ اليَقِينُ” لأن “السَّوْءَ” ليس بـ”الرَّجُلِ” و”اليَقينُ هُوَ الحَقُّ”.

[۱۲] . «إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ» أضاف الحق إلى اليقين و هما واحد للتأكيد أي هذا الذي أخبرتك به من منازل هؤلاء الأصناف الثلاثة هو الحق الذي لا شك فيه و اليقين الذي لا شبهة معه و قيل تقديره حق الأمر اليقين.

[۱۳] . و قوله إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ‏ تكرير لفظ على جهة التأكيد كقولهم ذات الشي‏ء و وجه اليوم و عين الصواب.

[۱۴] . إضافة الشي‏ء إلى نفسه: وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ‏ تقديره لهو الحق اليقين و يقال صلاة الأولى و مسجد الجامع و كتاب الكامل و حماد عجرد و خاتم فضة و خبز شعير و عنقاء مغرب.

[۱۵] . وَ قِيَاسُ هذَا اطِّرَادُهُ فِى كُلِّ صُورَةٍ يُضَافُ فِيهَا النَّهَارُ إِلَى الْيَوْمِ كَمَا لَوْ حَلَفَ لَا يَأْكُلُ أَوْ لَا يُسَافِرُ نَهَارَ يَوْمِ كَذَا وَ الْأَوَّلُ هُوَ الرَّاجِحُ دَلِيلًا لِأَنَّ الشَّى‏ءَ قَدْ يُضَافُ إِلَى نَفْسِهِ عِنْدَ اخْتِلَافِ اللَّفْظَيْنِ نَحْوُ (وَ لَدارُ الْآخِرَةِ) و (حَقُّ الْيَقِينِ)

[۱۶] . و قول الله تعالى: وَ حَبَّ الْحَصِيدِ؛ قال الفراء: هذا مما أُضيف إِلى نفسه و هو مثل قوله تعالى: إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ؛ و مثله قوله تعالى: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ؛ و الحبل: هو الوريد فأُضيف إِلى نفسه لاختلاف لفظ الاسمين.

[۱۷] . و عن الأخفش و الفراء أن العرب تضيف الشي‏ء إلى نفسه لاختلاف اللفظين طلبا للتأكيد، و من هذا الباب حَقُّ الْيَقِينِ و الدَّارُ الْآخِرَة.

[۱۸] . حَقُّ الْيَقِينِ‏: خالِصُه و واضِحُه، مِن إضافة البعضِ إلى الكُلِّ لا مِن إضافَةِ الشي‏ءِ إلى نَفْسِه، لأنَّ الحقَّ هو غيرُ اليَقِينِ.

[۱۹] . و المعنى: أن هذا الذي ذكرناه من حال أزواج الناس الثلاثة هو الحق الذي لا تردد فيه و العلم الذي لا شك يعتريه.

[۲۰] . المسألة الأولى: هذا إشارة إلى ما ذا؟ نقول: فيه وجوه أحدها: القرآن ثانيها: ما ذكره في السورة ثالثها: جزاء الأزواج الثلاثة.

[۲۱] . و إضافة الحق إلى الْيَقِينِ عبارة فيها مبالغة، لأنهما بمعنى واحد، فذهب بعض الناس إلى أنه من باب دار الآخرة و مسجد الجامع، و ذهبت فرقة من الحذاق إلى أنه كما تقول في أمر تؤكده: هذا يقين اليقين أو صواب الصواب، بمعنى أنه نهاية الصواب، و هذا أحسن ما قيل فيه، و ذلك لأن دار الآخرة و ما أشبهها يحتمل أن تقدر شيئا أضفت الدار إليه وصفته بالآخرة ثم حذفت و أقمت الصفة مقامه، كأنك قلت: دار الرجعة أو النشأة أو الخلقة، و هنا لا يتجه هذا، و إنما هي عبارة مبالغة و تأكيد معناه أن هذا الخبر هو نفس اليقين و حقيقته.

[۲۲] . و لما انقضى الإخبار بتقسيم أحوالهم و ما آل إليه كل قسم منهم، أكد ذلك بقوله: إِنَّ هذا: أي إن هذا الخبر المذكور في هذه السورة لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ، فقي هو من إضافة المترادفين على سبيل المبالغة، كما تقول: هذا يقين اليقين و صواب الصواب، بمعنى أنها نهاية في ذلك، فهما بمعنى واحد أضيف على سبيل المبالغة.

[۲۳] . المسألة الثانية: كيف أضاف الحق إلى اليقين مع أنهما بمعنى واحد؟ نقول: فيه وجوه:

أحدها: هذه الإضافة، كما أضاف الجانب إلى الغربي في قوله: وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِيِّ [القصص: ۴۴] و أضاف الدار إلى الآخرة في قوله: وَ لَدارُ الْآخِرَةِ [الأنعام: ۳۲] غير أن المقدر هنا غير ظاهر، فإن شرط ذلك أن يكون بحيث يوصف باليقين، و يضاف إليه الحق، و ما يوصف باليقين بعد إضافة الحق إليه؛ …

ثالثها: و هو أقرب منها ما ذكره ابن عطية أن ذلك نوع تأكيد يقال: هذا من حق الحق، و صواب الصواب، أي غايته و نهايته التي لا وصول فوقه، و الذي وقع في تقرير هذا أن الإنسان أظهر ما عنده الأنوار المدركة بالحس، و تلك الأنوار أكثرها مشوبة بغيرها، فإذا وصل الطالب إلى أوله يقول: وجدت أمر كذا، ثم إنه مع صحة إطلاق اللفظ عليه لا يتميز عن غيره، فيتوسط الطالب و يأخذ مطلوبه من وسطه، مثاله من يطلب الماء، ثم يصل إلى بركة عظيمة، فإذا أخذ من طرفه شيئا يقول: هو ماء، و ربما يقول قائل آخر: هذا ليس بماء، و إنما هو طين، و أما الماء ما أخذته من وسط البركة، فالذي في طرف البركة ماء بالنسبة إلى أجسام أخرى، ثم إذا نسب إلى الماء الصافي ربما يقال له شي‏ء آخر، فإذا قال: هذا هو الماء حقا يكون قد أكد، و له أن يقول: حق الماء، أي الماء حقا هذا بحيث لا يقول أحد فيه شي‏ء، فكذلك هاهنا كأنه قال: هذا هو اليقين حقا لا اليقين الذي يقول بعض إنه ليس بيقين.

[۲۴] . قوله تعالى: «إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ» الحق هو العلم من حيث إن الخارج الواقع يطابقه، و اليقين هو العلم الذي لا لبس فيه و لا ريب فإضافة الحق إلى اليقين نحو من الإضافة البيانية جي‏ء بها للتأكيد.

[۲۵] . و ثانيها: أنه من الإضافة التي بمعنى من، كما يقال: باب من ساج، و باب ساج، و خاتم من فضة، و خاتم فضة، فكأنه قال: لهو الحق من اليقين.

[۲۶] . و قيل: هو من إضافة الموصوف إلى صفته جعل الحق مباينا لليقين، أي الثابت المتيقن.

[۲۷] . يحتمل وجها آخر، و هو أن يقال: الإضافة على حقيقتها، و معناه أن هذا القول لك يا محمد و للمؤمنين، و حق اليقين أن تقول كذا، و يقرب من هذا ما يقال: حق الكمال أن يصلي المؤمن، و هذا كما قيل في قوله صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم: «أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا لا إله إلا اللَّه، فإذا قالوها عصموا مني دماءهم و أموالهم إلا بحقها» أن الضمير راجع إلى الكلمة أي إلا بحق الكلمة، و من حق الكلمة أداء الزكاة و الصلاة، فكذلك حق اليقين أن يعرف ما قاله اللَّه تعالى في الواقعة في حق الأزواج الثلاثة، و على هذا معناه: أن اليقين لا يحق و لا يكون إلا إذا صدق فيما قاله بحق، فالتصديق حق اليقين الذي يستحقه.

[۲۸] . إِنَّ هذا اي الذي ذكر في السورة او في شأن الفرق لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ اي حق الخبر اليقين.

بازدیدها: ۲۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*