۹۳۲) لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً

۷ -۱۰ شوال ۱۴۴۰

ترجمه

مردان را از آنچه والدین و خویشان بر جای گذاشتند سهمی است؛ و زنان را [نیز] از آنچه والدین وخویشان برجای گذاشتند، سهمی؛ [اعم] از آنچه کم باشد یا زیاد، سهمی واجب و معین.

نکات ادبی

نَصيبٌ / نَصيباً

ماده «نصب»[۱] در اصل دلالت دارد بر «بر پا داشتن و مستقیم نگه داشتن چیزی» (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) و به تعبیر دیگر، چیزی را برافراشته نگه داشتن (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸ ) ویا ثابت کردن کردن چیزی در محلی به صورت برافراشته و ایستاده (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۱۲۹) مانند «وَ إِلَى الْجِبالِ كَيْفَ نُصِبَتْ» (غاشیه/۱۹) ویا «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» (انشراح/۷). در تفاوت «انتصاب» با «استواء» گفته‌اند «استواء» در همه جهات ممکن است اما «انصاب» فقط رو به بالا است. (الفروق في اللغة، ص۱۵۰)

«نصابِ» هر چیزی، اصل و مرجع آن است که بدان برمی گردد (كتاب العين، ج‏۷، ص۱۳۷) و به حد بالغ و کامل از چیزی هم گویند (تعبیر «نصاب زکات» به مقداری که اگر جمع شود زکات بدان تعلق می گیرد، گویند) و ظاهرا وجه تسمیه‌اش همین بالا آمدن و به این حد رسیدن است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴)

«نَصَب» به معنای رنج و زحمت و خستگی می‌باشد، ظاهرا بدین جهت که گویی انسان به اندازه‌ای صاف بایستد که رمقش تمام شود (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) مانند «لا يُصيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ في‏ سَبيلِ اللَّهِ» (توبه/۱۲۰) «لا يَمَسُّهُمْ فيها نَصَبٌ» (حجر/۴۸) «لا يَمَسُّنا فيها نَصَبٌ» فاطر/(۳۵) «لَقَدْ لَقينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً» (کهف/۶۲)؛ و در این معنا به صورت «نُصْب» هم تلفظ می‌شود شبیه «حَزَن» و «حُزن» (مجمع‌البیان، ج۸، ص۶۳۷) ویا «بُخْل» و «بَخَل»، که در آیه «أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ» (ص/۴۱) به هر دو تلفظ قرائت شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸)؛ و در همین معناست تعبیر «أنْصَبَني الأمْرُ»، یعنی آن امر مرا خسته کرد، و «أمْرٌ ناصِبٌ» به کار خسته‌کننده گویند: «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (غاشية/۳) (كتاب العين، ج‏۷، ص۱۳۵؛ المحيط في اللغة، ج‏۸، ص۱۵۹)

«النَّصْب» سنگی بوده که به عنوان بت برپا می‌داشته‌اند تا آن را بپرستند؛ که با تعابیر «نُصُب» (وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ‏، مائده/۳؛ ً كَأَنَّهُمْ إِلى‏ نُصُبٍ يُوفِضُونَ، معارج/۴۳) هم بان اشاره می‌شود (كتاب العين، ج‏۷، ص۱۳۶؛ معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) و جمع آن را «أَنْصَاب» (وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ‏، مائدة/۹۰) دانسته‌اند (كتاب العين، ج‏۷، ص۱۳۶) هرچند برخی بر این باورند که مفرد آن «النَصیب» بوده، و «نُصُب» نیز همانند «أَنْصَاب» صیغه جمع است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸ )

«نصیب» هم به عنوان حظ و بهره‌ای معین از چیزی است: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ» (آل عمران/۲۳)، «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُون» (نساء/۷)، «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ» (نساء/۳۲)، «أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ» ‏(نساء/۵۳)، «لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصيباً مَفْرُوضاً» (نساء/۱۱۸)، «وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا» (قصص/۷۷) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸ ) و ظاهرا از این جهت که گویی آن سهم برای شخص مورد نظر برپا داشته شده است؛ و البته کلمه «نصیب» به حوضی که دورش با سنگ‌ بالا آمده باشد هم گفته می‌شود. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) برخی هم  چون به وزن فعیل رفته، آن را صفت مشبهه می‌دانند به معنای چیزی که به «نصب» (برافراشته بودن) متصف گردیده و نصب در آن ثابت شده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۱۲۹)

کلمه «نصیب» به کلماتی مانند «سهم» و «حصة» و «قسمت» و «قسط» بسیار نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند:

تفاوت «نصیب» و «حصه» در آن است که «حصه» آن سهم و نصیبی است که کاملا جدا و متعین شده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۲، ص۱۲۹) به تعبیر دیگر، کاملا آشکار گردیده و هیچ محل شبهه و اشتباه نیست و اصل آن از «حصص» گرفته شده که به کنار زدن مو از جلوی پیشانی گفته می‌شود که سر کاملا نمایان می گردد و در قرآن هم تعبیر الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» (یوسف/۵۱) آمده است؛ و چه‌بسا تفاوت این دو در آن باشد که در «حصة» تاکید بر آن چیزی است که برای شخص ثابت و مستقر شده؛ اما در «نصیب» محور کلام این است که از راه تقسیم کردن به او رسیده است. (الفروق في اللغة، ص۱۶۰) هرچند برخی بر این باورند که آن کلمه‌ای که در آن «تقسیم شدن» از بین چند چیز مورد توجه است «سهم» بوده و کلمه‌ای که در آن، یک کل را به اجزاء تقسیم کردن، و با چنین تقسمی به سهم خود رسیدن مد نظر بوده، «قسمة» است، و تاکید در «نصیب» بر آن است که انتصاب و تشخص و برپا بودنش در مقابل شخص مورد توجه است. (التحقيق، ج‏۱۲، ص۱۲۹)

در تفاوت «نصیب» و «قسط» هم گفته‌اند که نصیب، سهمی است که می‌تواند عادلانه یا ظالمانه (کمتر یا بیشتر از استحقاق شخص) باشد، اما «قسط» سهمی است که عادلانه داده شده، و ظاهرا اصلش از همان «قسط» به معنای عدل است؛ و گویی چون معلول عدالت است، به اسم علت و سبب خود، چنین نامیده شده باشد (الفروق في اللغة، ص۱۶۰)[۲]

از دیگر کلمات قرآنی که ظاهرا در همین معنای «نصیب» به کار رفته، «خلاق» است: «ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ» (بقره/۱۰۲) «أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ» (آل عمران/۷۷) که به نصیب و بهره فراوان از خیر و خوبی‌ای که به صاحبش برگردد اطلاق می‌گردد؛ و از ماده «خلق» می‌باشد، یا از کلمه «خِلق»‌به معنای تقدیر و اندازه؛ و یا از «خُلق» چرا که بهره و نصیبی است که ثمره اخلاق نیکوی شخص بوده است. (الفروق في اللغة، ص۱۶۰)[۳]

ماده «نصب» و مشتقات آن ۳۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مَفْرُوضاً

ماده «فرض» در اصل دلالت دارد بر اثر گذاشتن در چیزی که با بریدن و اره کردن و مانند آن حاصل می‌شود (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۸۹). به تعبیر دیگر، برای قطع کردن و بریدن چیز محکمی همانند آهن به کار می‌رود چنانکه به ارّه «مِفْرَاضُ» و «مِفْرَضُ» گویند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۳۰)

از همین معنا کلمه «فَرْض» و «فریضة» به معنای آنچه واجب شده، به کار رفته است؛ و وجه تسمیه‌اش این است که هر امر واجبی یک حد و اندازه‌ای دارد و گویی بُرشی قاطع در مساله انجام شده است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۸۹) و تفاوتش با «واجب» (از ماده «وجب») را در همین دانسته‌اند که ایجاب و واجب کردن، به اعتبار وقوع و ثباتش است، اما «فرض» از این جهت است که حکم در آن بریده می‌شود و قطعیت می‌یابد؛ چنانکه «سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها» (نور/۱) یعنی سوره‌ای که نازل کردیم و عمل بدان را واجب نمودیم؛ یا «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ‏» (قصص/۸۵) یعنی عمل بدان را بر تو واجب کرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۳۰)

بدین ترتیب معلوم می‌شود که «فریضه» به امری که واجب و لازم شده اطلاق می گردد «فَريضَةً مِنَ اللَّهِ» (نساء/۱۱ و توبه/۶۰) که جمع آن «فرائض» است؛ و برخی گمان کرده‌اند که فریضه فقط در مورد آنچه خداوند واجب و قطعی می‌گرداند به کار می‌رود (الفروق في اللغة، ص۲۱۸)[۴] در حالی که چنین نیست؛ چرا که حتی مهریه‌، از این جهت که مرد، خودش آن را به عنوان یک امر معین و مشخص بر خود لازم و واجب می‌سازد، «فریضة» دانسته شده: «لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَريضَةً» (بقره/۲۳۶) «وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» (بقرة/۲۳۷) «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريضَة» (نساء/۲۴) و حتی در جایی که شخص خود را متعهد به انجام واجبی می‌کند، تعبیر «فرض» به کار می‌رود: «فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَ‏» ویا به نفقه‌ای که حاکم شرع مقدار آن را تعیین و پرداخت آن را بر شوهر الزام می‌کند «فرض» گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۳۰)؛ که در این مورد اخیر، برخی وجه تسمیه‌اش را این دانسته اند که چون این نفقه یک مقدار کاملا معلوم و معین است همچون اثر و برشی است که به طور واضح بر روی چیزی دیده می‌شود (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۴۸۹)

در هر صورت، کاربرد ماده «فرض» در معنای وجوب بقدری شیوع دارد که برخی بر این باورند که اساساً معنای اصلی این ماده «تقدیرِ (= معین کردن مقدارِ) به صورت کاملا معین و الزام آور» است؛ و مفاهیمی همچون الزام و تکلیف و اثر گذاشتن و بریدن و … از لازمه‌های این معناست. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۵۹)

درباره کلمه «مفروض» «لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً» (نساء/۷) معنای واضحش همان «معلوم و معین» است؛ اما بویژه در مقام کاربردش در آیه «لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصيباً مَفْرُوضاً» (نساء/۱۱۸) علاوه بر معنای فوق، این احتمال را هم داده‌اند که مستقیماً از «فرض» به معنای قطع کردن و بریدن آمده باشد؛ یعنی سهمی که شیطان از بندگان خدا جدا می‌کند و برای خود برمی‌دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۳۰).

به گاو مُسِن و پیر «فارض» گفته می‌شود «ُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ» (بقره/۶۸) در وجه تسمیه‌اش گفته‌اند شاید بدین جهت است که «فارضٌ للأرض» (شکافنده و شخم زننده زمین) است؛ و یا بدین جهت که از اعمال سخت و کار طاقت‌فرسا آثاری بر خود دارد؛ و یک احتمال هم این است که ادای فریضه [واجب مالی] مربوط به گاو [مثلا جایی که باید دیه یا زکات پرداخت شود یا …] بر دو قسم است: تبیع (گوساله، بچه گاو) و فارض (گاو کامل)؛ که فریضه قرار دادن تبیع، گاهی جایز است و گاهی خیر؛ اما گاو مُسِنّ را همواره می‌توان «فریضه» قرار داد و به این مناسبت به آن، فارض گفته‌اند؛ که اگر چنین باشد، آنگاه این کلمه، اسمی اسلامی است [= بعد از آمدن اسلام و به تَبَعِ اسلام، رایج شده] (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۳۱)[۵]

فعل «فَرَضَ يَفْرِضُ» گاهی با حرف «علی» می‌آید که به نحوی بر تسلط و استیلاء دلالت دارد: ‏ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ في‏ أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ« (احزاب/۵۰) «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ‏» (قصص/۸۵)

گاهی با حرف «ل» متعدی می‌شود که دلالت بر اختصاص و تعلق دارد: «ما كانَ عَلَی النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ»‏ (أحزاب/۳۸) «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمانِكُمْ‏» (تحريم/۲) «وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» (بقرة/۲۳۷)

و گاهی بدون حرف اضافه می‌آید که بر صرف تعیین و مشخص و واجب کردن دلالت دارد: «سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها» (نور/۱) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۵۹)

ماده «فرض» و مشتقات آن ۱۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

شأن نزول

در شأن نزول این آیه گفته‌اند که عرب در دوران جاهلیت ارث را فقط بین وارثان مذکر توزیع می‌کرد و به زنان ارث نمی‌داد و این آیه در رد این سنت جاهلی نازل شد و تاکید کرد که هردو از ارث حق دارند (مجمع البيان، ج‏۳، ص۱۸[۶]؛ تفسير الصافي، ج‏۱، ص۴۲۵). و در همین راستا حکایتی شبیه حکایت دومی که در ذیل حدیث قبلی گذشت، درباره این آیه نیز نقل شده که است. (أسباب نزول القرآن (الواحدي)، ص۱۴۸)[۷]

حدیث

۱) روایت شده است که مامون از امام رضا درخواست کرد که مختصر و مفید بنویسد که اسلام خالص چیست؟

حضرت از «شهادت بر لا اله الا الله شروع کردند و در فرازی از پاسخ خود نوشتند[۸]:

و فرائض [= ارث‌هایی که در قرآن تعیین شده] بر اساس آن چیزی است که خداوند متعال در کتابش نازل فرموده است و هیچ کم و زیاد کردنی در آن راه ندارد؛ و همراه با فرزند و والدین احدی جز زن و شوهر ارث نمی‌برد؛ و کسی که سهم دارد [=سهمش در قرآن تعیین شده] بر کسی که سهم ندارد سزاوارتر است؛ و «عُصبَة»* هم در دین خداوند پذیرفتنی نیست.

* عُصبة: این کلمه به معنای خویشاوندان پدری است. گاه پیش می‌آید که متوفی، کسی که سهم‌الارثش در قرآن معین شده، ندارد (مثلا وارثش فقط پسرعموهایش است) ویا وارثان چنان هستند که مجموعه سهام تعیین شده‌ی قرآنیِ آنها از مجموع ارث کمتر می‌شود. (مثلا اگر وارثان او، پدر و مادر و یک دختر او ‌باشند؛ که در این صورت سهم هر یک از پدر و مادر یک‌ششم و سهم دختر یک‌دوم است که مجموع سهام ورثه پنج‌ششم می‌شود و یک‌ششم از میراث باقی می‌ماند.) طبق نظر اهل سنت، در حالت اول، ارث فقط به «عصیبه میت» (و نه تمامی خویشاوندان وی) می‌رسد؛ و در صورت دوم، در این صورت، آن مقدار اضافه بدون رعایت طبقه و درجه به «عصبه میت» تعلق می‌گیرد. در حالی که اهل بیت تذکر داده‌اند که برا اسساس آیات قرآن (که یکی از آنها همین آیه می‌باشد) نه تبعیض اول جایز است؛ و نه رعایت نکردن اولویت طبقات قبل (یعنی در صورت دوم نیز، مابقی ارث هم بین همان طبقه تقسیم می‌شود؛ و خویشاوندان پدری اولویت خاصی ندارند)

عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۲، ص: ۱۲۵

حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّيْسَابُورِيُّ الْعَطَّارُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِنَيْسَابُورَ فِي شَعْبَانَ سَنَةَ اثْنَتَيْنِ وَ خَمْسِينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ النَّيْسَابُورِيُّ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ قَالَ: سَأَلَ الْمَأْمُونُ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا ع أَنْ يَكْتُبَ لَهُ مَحْضَ الْإِسْلَامِ عَلَى سَبِيلِ الْإِيجَازِ وَ الِاخْتِصَارِ فَكَتَبَ ع لَه‏:

وَ الْفَرَائِضُ عَلَى مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فِي كِتَابِهِ وَ لَا عَوْلَ فِيهَا وَ لَا يَرِثُ مَعَ الْوَلَدِ وَ الْوَالِدَيْنِ أَحَدٌ إِلَّا الزَّوْجُ وَ الْمَرْأَةُ وَ ذُو السَّهْمِ أَحَقُّ مِمَّنْ لَا سَهْمَ لَهُ وَ لَيْسَتِ الْعَصَبَةُ مِنْ دِينِ اللَّهِ تَعَالَى‏.

 

۲) الف. از امام صادق ع روایت شده که امیرالمومنین ع می‌فرمودند:

هرگاه وارث از کسانی باشد که فریضه [سهم الارث تعیین شده در قرآن] برایش باشد او به ارث بردن از اموال، سزاوارتر است.

ب. و باز از امام صادق ع روایت شده است: هنگامی که چند طبقه از خویشاوندان متوفی در کار باشد، آن طبقه نزدیکتر، به ارث بردن از خویشاوندان خود سزاوارتر است؛ اما هرگاه افراد در طبقه برابر باشند هریک در مقام شخص نزدیک قرار می‌گیرد (یعنی همه افراد یک طبقه در ارث شریکند)

الكافي، ج‏۷، ص۷۷

الف. ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ حَمَّادٍ أَبِي يُوسُفَ الْخَزَّازِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ:

إِذَا كَانَ وَارِثٌ مِمَّنْ لَهُ فَرِيضَةٌ فَهُوَ أَحَقُّ بِالْمَالِ.

ب. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ:

إِذَا الْتَفَّتِ الْقَرَابَاتُ فَالسَّابِقُ أَحَقُّ بِمِيرَاثِ قَرِيبِهِ فَإِنِ اسْتَوَتْ قَامَ كُلٌّ مِنْهُمْ مَقَامَ قَرِيبِهِ.[۹]

 

۳) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا خداوند عز و جل والدین را بر جمیع افرادی که ارث می‌برند وارد کرد؛ از این رو، هیچگاه [اگر نسبتهای تقسیمی ارث زیاد شد] از یک ششمِ آنها چیزی کم نمی‌شود؛ و نیز زن و شوهر را هم وارد کرد؛ از این رو، هیچگاه [اگر نسبتهای تقسیمی ارث زیاد شد] از یک چهارم و یک هشتم که سهم آنهاست، چیزی کم نمی‌شود.

الكافي، ج‏۷، ص۸۲

حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ سَالِمٍ الْأَشَلِّ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدْخَلَ الْوَالِدَيْنِ عَلَى جَمِيعِ أَهْلِ الْمَوَارِيثِ فَلَمْ يَنْقُصْهُمَا مِنَ السُّدُسِ [شَيْئاً] وَ أَدْخَلَ الزَّوْجَ وَ الْمَرْأَةَ فَلَمْ يَنْقُصْهُمَا مِنَ الرُّبُعِ وَ الثُّمُنِ [شَيْئاً].[۱۰]

 

۴) از امام صادق ع روایت شده است که امیرالمومنین صلوات الله علیه فرمود:

حمد و سپاس خدایی را که آنچه را که او موخر داشته کسی نتواند تقدم دهد؛ و آنچه را مقدم داشته کسی حق ندارد تاخیر اندازد؛

سپس دستی بر دست زد و فرمود:

ای امتی که بعد از پیامبرش دچار سرگردانی شد؛ اگر آنچه را خداوند مقدم داشته بود مقدم می‌داشتید و آنچه موخر می‌داشت موخر قرار می‌دادید و ولایت و وراثت را در همان جایی که خداوند قرار داده بود، می‌گذاشتید؛ هیچ ولیّ خدایی کم نمی‌آورد و هیچ سهمی از فریضه‌های خداوند [سهم‌های تعیین شده قرآنی در ارث] کم نمی‌آ»د؛ و هیچ دو نفری در [فهم و تشخیص] حکم خداوند دچار اختلاف نمی‌شدند و امت در چیزی از امر خداوند نزاع نمی‌کرد مگر اینکه در تمامی این موارد علمش برگرفته از کتاب خداوند نزد ما موجود است [که اگر به ما مراجعه می‌کردید هیچیک از این اشکالات به وقوع نمی‌پیوست]؛ پس بچشید وبال امر خود را و این کوتاهی و تفریطی که به دست خود مرتکب شدید و خداوند «هرگز ظلم کننده به بندگان نیست» (فصلت/۴۶) و «آنان که ظلم کردند بزودی خواهند دانست که به کدامین بازگشتگاه بازمی گردند» (شعراء/۲۲۷)

الكافي، ج‏۷، ص۷۸

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ التَّيْمِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا مُقَدِّمَ لِمَا أَخَّرَ وَ لَا مُؤَخِّرَ لِمَا قَدَّمَ.

ثُمَّ ضَرَبَ بِإِحْدَى يَدَيْهِ عَلَى الْأُخْرَى، ثُمَّ قَالَ:

يَا أَيَّتُهَا الْأُمَّةُ الْمُتَحَيِّرَةُ بَعْدَ نَبِيِّهَا ! لَوْ كُنْتُمْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللَّهُ وَ أَخَّرْتُمْ مَنْ أَخَّرَ اللَّهُ وَ جَعَلْتُمُ الْوِلَايَةَ وَ الْوِرَاثَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللَّهُ، مَا عَالَ وَلِيُّ اللَّهِ وَ لَا عَالَ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِي حُكْمِ اللَّهِ وَ لَا تَنَازَعَتِ الْأُمَّةُ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا وَ عِنْدَنَا عِلْمُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ؛ فَذُوقُوا وَبَالَ أَمْرِكُمْ وَ مَا فَرَّطْتُمْ فِي مَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ مَا اللَّهُ «بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».[۱۱]

تدبر

۱) «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً»

میراث هرکس، در درجه اول به فرزندان و خویشاوندان وی می‌رسد؛ و این آیه خط بطلانی کشید بر این سنت جاهلی – که تا یکی دو قرن پیش در جوامع غربی هم وجود داشت – که ارث را فقط به افراد مذکر می‌داد.

نکته جامعه‌شناختی (مقایسه احیای حقوق زن در اسلام و غرب)

اسلام از سیزده قرن قبل از غرب، تصریح کرد که هم مردان و هم زنان، هر دو از ارث سهمی دارند، خواه اموال باقیمانده از متوفی، کم باشد، خواه زیاد.

 

۲) «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً»

ادبیات آیه در مورد زن و مرد یکسان است و همان عبارتی که برای ارث بردن مرد آمده، عیناً برای ارث بردن زن مطرح شده است.

نکته تخصصی جامعه‌شناسی (نحوه احیای حقوق زن در اسلام)

تردیدی نیست که در تاریخ در بسیاری از جوامع به زن ظلم می‌شده و جامعه جاهلی نیز از این زمره بوده است و اسلام در مقابل این ظلم ایستاد. برخی ناآگاهان، که فلسفه خاتمیت را درک نکرده‌اند (چون گمان می‌کنند که شریعت خدا ناقص است و با توجه به گذر زمان باید تغییراتی می‌کرده و حالا که پیامبر جدیدی نمی‌آید خود آنان باید تکمیلش کنند!) با توجه به تفاوت‌هایی که در برخی احکام حقوقی اسلام بین زن و مرد هست، و در برخی موارد – از جمله در ارث – سهم زن نصف سهم مرد است، به خیال خود این را نوعی ظلم می‌پندارند و می‌گویند: زنان تا پیش از اسلام هیچ حقی نداشتند؛ و اسلام نیمی از حق آنان را داد؛ و ما می‌خواهیم بقیه حق آنان را بدهیم!!!

درباره اینکه آیا این گونه موارد، مصداق ظلم و تبعیض است یا طراحی پیچیده‌ای است که سرجمع آن کاملا مساوی می‌شود، ان شاء الله در آیات بعد تبیین خواهد شد؛ اما این آیه به عنوان مقدمه بحث فوق، خط بطلانی است بر این تصور ناصواب:

این آیه تصریح دارد به اینکه از آن حیث که زن و مرد سهمی در اموال میت دارند و سهمشان هم کاملا معین است هیچ فرقی بینشان نیست. پس این گونه نیست که خداوند فقط نصف حقوق زن را بخواهد به او بدهد؛ و از این رو اگر بعدا تفاوتی در برخی زمینه‌های حقوقی بین این دو مطرح می‌شود به خاطر ملاحظات دیگری است؛ نه اینکه فعلا از حیث سهم بردن یکی لیاقت کمتر یا بیشتری داشته باشد.

این بیان دو مرحله‌ای از احکام ارث (که ابتدا بر برابری آنان در اصل مطلب تاکید می‌شود و سپس سراغ ریزه‌کاری‌های تفاوت می‌رود) شبیه آن است که مثلا در پزشکی یکبار توضیح می‌دهند که فلان دارو برای معالجه فلان بیماری است؛ ویکبار دیگر در مقام تجویز برمی‌آیند و برای افراد، مقدارهای متفاوتی از آن دارو را تجویز می‌کنند. این تفاوت گذاشتن به تناسب وجود برخی تفاوت‌های دیگر بین افراد (مانند سن، وزن و …) است، نه از حیث تفاوت در اصل اثر داشتن این دارو در افراد. یعنی تفاوت‌های واقعی بین خود افراد اقتضائاتی دارد، که رعایت آنان، عین عدالت است، نه به معنای نابرابر دانستن زن و مرد و ترجیح یکی بر دیگری. مثلا بر اساس اقتضای نظام خلقت، و فراتر از هر قرارداد بشری، این زن است که می‌تواند و باید باردار شود و نه مرد، این صرفا ناشی از نسبت خود بارداری با زن و مرد بودن است؛ نه اینکه نسبت بارداری با زن و مرد علی السویه باشد و به خاطر زورگویی مردان و تبعیض و … آن را برعهده زن قرار دهند! طبیعتا وقتی نظام خلقت، برای شکل‌گیری‌ِ خانواده، چنین باری را بر دوش زن می‌دهد؛ طبیعی است که یک قانون‌گذار حکیم، با برخی قوانین خود بار سنگین مشابهی را بر دوش مرد قرار دهد، که اینجاست که نفقه و تامین هزینه‌های خانواده بر دوش مرد واجب می‌شود؛ و به تبعِ این مساله، همین طور تفاوت‌های حقوقی‌ای به لحاظ حقوق و مسئولیت‌ها پیش می‌آید که اگر کسی نگاه کلان داشته باشد می‌فهمد که رعایت این تفاوتهاست که به عدالت بین زن و مرد می‌انجامد، نه نادیده گرفتن آنها.

خلاصه اینکه در طراحی حقوقی باید دقت فراوان داشت که حیثیت قراردادی و اعتباری در کجا دخالت می‌کند و در کجا تابع تفاوت‌های واقعی است؛ و نه این را به بهانه آن نادیده گرفت و نه آن را به بهانه این. این آیه تصریح می‌کند که در ارث همه چیز به اعتبار نیست؛ همان گونه که تقدم خویشان بر غریبه‌ها در ارث یک امر واضح و غیر قابل مناقشه است (و نظام مارکسیستی که می‌خواست این را انکار کند در همینجا به زمین خورد)، اصل ارث بردن و سهم داشتنِ چه زن و چه مرد، امری ضروری است؛ و در آیات بعد خواهیم دید که همان طور که صرف خویشاوندی موجب نمی‌شود که سهم‌الارث همه خویشاوندان یکسان باشد (همه می‌فهمند که حق فرزند از ارث با حق مثلا عموزاده‌ها باید متفاوت باشد) صرف اینکه زن و مرد هر دو باید ارث ببرند معنایش این نیست که حتما در همه شرایط و در هرگونه نسبتی سهم آنان مساوی خواهد بود: بلکه به اقتضای تفاوت نسبت‌ها گاه سهم زن و مرد مساوی می‌شود (مانند مادر و پدر) و گاه سهم یکی بیشتر و سهم دیگری کمتر می‌شود.

 

۳) «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً»

این آیه، نه تنها سنت جاهلی ارث ندادن به دختران و زنان، بلکه بوضوح سنت جاهلی «عُصبة» – که ارث را فقط به خویشاوند پدری می‌دادند – را باطل اعلام می‌کند (مجمع‌البیان، ج۳، ص۱۸؛ المیزان، ج۴، ص۱۹۹)؛ سنتی که متاسفانه به خاطر کنار گذاشتن اهل بیت ع، رگه‌هایی از آن در بسیاری از مسلمانان غیرشیعه هنوز ادامه دارد. (توضیح در حدیث۱)

 

۴) «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ»

به کار بردن تعبیر «اقربون» (به معنای «نزدیکترها») ‌برای خویشاوندان به نحو ضمنی دلالت دارد بر یک قاعده مهم فقهی در ارث، که «الأقرب یمنع الأبعد» یعنی خويشاوندى كه نزديك‏تر است، در ارث مقدّم است. (المیزان، ج۴، ص۱۹۹) یعنی مثلا تا وقتی فرزند و پدر متوفی زنده است، به نوه و عموی او چیزی نمی‌رسد.

 

۵) «نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ … مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ»

تقسيم عادلانه ميراث، مهمّ است، نه مقدار آن.

 

۶) «نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ … نَصيباً مَفْرُوضاً»

سهم ارث، [= سهم‌الارث‌هایی که خداوند تعیین کرده] تغيير ناپذير است. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۴۶)

 

۷) «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصيباً مَفْرُوضاً»

خداوند ارث بردن افراد از والدین را به صراحت در این آیه تاکید، و آن را «نصیب مفروض» یعنی سهمی واجب دانسته است؛ و در آیه ۱۱ همین سوره، اولین سهم‌الارثی که در مقام تقسیم ارث باید در نظر گرفته شود را همین سهم‌الارث فرزندان دانسته است. این گونه سهم‌الارث‌ها که در قرآن صریحا تعیین شده در ادبیات مسلمانان به سهم «فریضه» معروف شده است؛ و نه‌تنها در هیچ جای قرآن کریم، ارث بردن هیچ دختری از پدرش تخصیص نخورده است.

همچنین سنت ارث بردن در میان انبیای قبلی هم رایج بوده و نه‌تنها هیچ گزارش تاریخی نداریم که اموال پیامبری را بعد از رحلتش بیت مستمندان توزیع کنند و فرزندان وی را از سهم‌الارث محروم نمایند، بلکه تعبیر ارث بردن یک پیامبر از پیامبر دیگر بارها در قرآن کریم مطرح شده است: «يَرِثُني‏ وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» (مریم/۶) یا «وَ زَكَرِيَّا إِذْ نادى‏ رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْني‏ فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثينَ» (۸۹) یا «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُد» (نمل/۱۶)

با این حال، در مقابل دیدگان همه مسلمانان، اموال که پیامبر اکرم ص در زمان حیات خویش به دخترش داده بود (فدک) را از چنگ ایشان درآوردند و حتی وقتی ایشان گفت حداقل به عنوان ارث سهم من از اینها را بدهید، تنها دختر بازمانده از پیامبر اکرم ص را از حق مسلم خویش محروم کردند با حدیث جعلی‌ای از پیامبر که ادعا کردند ایشان فرموده: «ما پیامبران ارثی نمی‌گذاریم و آنچه باقی می‌گذاریم صدقه است» و متاسفانه این حدیثی که:

– کاملا خلاف قرآن کریم است، و خود حضرت زهرا س در خطبه فدکیه (که در کتب اهل سنت هم آمده، مثلا:                         بلاغات النساء، ص۲۹ و ۳۱؛ السقيفة و فدك، ص۱۴۲) صریحا در مقابل مهاجران و انصار بر مخالف قرآن بودن آن تاکید کرد،

– ادعای مطرح شده در آن آشکارا خلاف واقعیت تاریخ انبیاء است،

– و حتی خود کسانی که این حدیث را نقل کردند وقتی پای منافع خودشان به میان آمد آن را کنار گذاشتند (چنانکه عایشه، دختر ابوبکر، که ادعا کرد او هم این حدیث را شنیده و از مهمترین راویان این حدیث در کتب اهل سنت است، بعداً و با اینکه ابوبکر و عمر در کنار پیکر مطهر پیامبر اکرم ص دفن شده بودند، خانه پیامبر ص را سهم‌الارث خود دانست و با این بهانه، مانع دفن پیکر مطهر امام حسن ع در آنجا شد)

امروزه از معروفترین احادیث معتبر در کتب اهل سنت قلمداد می‌شود!

 


[۱] . قبلا درباره این ماده در جلسه ۲۸۷ http://yekaye.ir/al-hegr-15-48/ توضیحاتی داده شده بود که اکنون تکمیل شد.

[۲] . (الفرق) بين النصيب و القسط: أن النصيب يجوز أن يكون عادلا و جائرا و ناقصا عن الاستحقاق و زائدا يقال نصيب مبخوس و موفور، و القسط الحصة العادلة مأخوذة من قولك أقسط اذا عدل و يقال قسط القوم الشي‏ء بينهم اذا قسموه علی القسط، و يجوز أن يقال القسط اسم للعدل في القسم، ثم سمي العزم علی القسط قسطا كما يسمی الشي‏ء باسم سببه و هو كقولهم للنظر رؤية، و قيل القسط ما استحق المقسط له من النصيب و لا بد له منه و لهذا يقال للجوهر قسط من المساحة أي لا بد له من ذلك.

[۳] . (الفرق) بين النصيب و الخلاق‏: أن الخلاق النصيب الوافر من الخير خاصة بالتقدير لصاحبه أن يكون نصيبا له لأن اشتقاقه من الخلق و هو التقدير و يجوز أن يكون من الخلق لأنه مما يوجبه الخلق الحسن.

[۴] . در مجموع توضیحات وی در تمایز فرض و وجوب چندان قانع کننده به نظر نمی‌رسد:

(الفرق) بين الفرض و الوجوب‏: أن الفرض لا يكون الا من الله، و الايجاب يكون منه و من غيره تقول فرض الله تعالی علی العبد كذا و أوجبه عليه و تقول أوجب زيد علی عبده و الملك علی رعيته كذا و لا يقال فرض عليهم ذلك و إنما يقال فرض لهم العطاء و يقال فرض له القاضي، و الواجب يجب في نفسه من غير ايجاب يجب له من حيث أنه غير متعد و ليس كذلك الفرض لأنه متعد و لهذا صح وجوب الثواب علی الله تعالی في حكمته و لا يصح فرضه، و من وجه آخر أن السنة المؤكدة تسمی واجبا و لا تسمی فرضا مثل سجدة التلاوة هي واجبة علی من يسمعها و قيل علی من قعد لها و لم يقل انها فرض و مثل ذلك الوتر في أشباه له كثيرة، و فرق آخر أن العقليات لا يستعمل فيها الفرض و يستعمل فيها الوجوب تقول هذا واجب في العقل و لا يقال فرض في العقل و قد يكون الفرض و الواجب سواءا في قولهم صلاة الظهر واجبة و فرض لا فرق بينهما ههنا في المعنی و كل واحد منهما من أصل فأصل الفرض الحز في الشي‏ء تقول فرض في العود فرضا اذا حز فيه حزا، و أصل الوجوب السقوط يقال وجبت الشمس للمغيب اذا سقطت و وجب الحائط وجبة أي سقط، وحد الواجب و الفرض عند من يقول ان القادر لا يخلو من الفعل و الترك ماله ترك قبيح و عند من يجيز خلو القادر من الفعل و الترك ما اذا لم يفعله استحق العقاب و ليس يجب الواجب لايجاب موجب له و لو كان كذلك لكان القبيح واجبا اذا أوجبه موجب، و الافعال ضربان أحدهما ألا يقارنه داع و لا قصد و لا علم فليس له حكم زائد علی وجوده كفعل الساهي و النائم، و الثاني يقع مع قصد و علم أو داع و هذا علی أربعة أضرب أحدها ما كان لفاعله أن‏ يفعله من غير أن يكون له فيه مثل المباح، و الثاني ما يفعله لعاقبة محمودة و ليس عليه في تركه مضرة و يسمی ذلك ندبا و نفلا و تطوعا و ان لم يكن شرعيا سمي تفضلا و احسانا و هذا هو زائد علی كونه مباحا، و الثالث ماله فعله و ان لم يفعله لحقه مضرة و هو الواجب و الفرض و قد يسمی المحتم و اللازم، و الرابع الذي ليس له فعله و ان فعله استحق الذم و هو القبيح و المحظور و الحرام.

همچنین وی در الفروق في اللغة، ص۱۶۵ در تفاوت فرض و قرض نیز توضیحی داده که چندان دلچسب نیست:

(الفرق) بين القرض و الفرض‏: أن القرض ما يلزم إعطاؤه، و الفرض ما لا يلزم إعطاؤه و يقال ما عنده قرض و لا فرض أي ما عنده خير لمن يلزمه أمره و لا لمن لا يلزمه أمره، و أصل القرض القطع و قد أقرضته إذا دفعت إليه قطعة من المال و منه المقراض، و يجوز أن يقال انه سمي قرضا لتساوي ما يأخذ و ما يرد، و العرب تقول تقارض الرجلان الثناء إذا أثنی كل واحد منهما علی صاحبه، و قال الشاعر «و أيدي الندی في الصالحين قروض‏» و قال بعضهم هما يتقارظان و لا يقال يتقارضان، و كلاهما عندنا جيد بل الضاد أكثر من الظاء في هذا و أشهر و رواه علي ابن عيسی في تفسيره‏.

و در تفاوت «فرض» و «حکم» هم در ص۲۲۰ چنین توضیحی دارد:

(الفرق) بين الفرض و الحتم‏: أن الحتم امضاء الحكم علی التوكيد و الاحكام يقال حتم الله كذا و كذا و قضاه قضاءا حتما أي حكم به حكما موكدا و ليس هو من الفرض و الايجاب في شي‏ء لأن الفرض و الايجاب يكونان في الأوامر و الحتم يكون في الاحكام و الأقضية و انما قيل للفرض فرض حتم علی جهة الاستعارة و المراد أنه لا يرد كما أن الحكم الحتم لا يرد و الشاهد أن العرب تسمي الغراب حاتما لأنه يحتم عندهم بالفراق أي يقضي به و ليس يريدون أنه يفرض ذلك أو يوجبه.

[۵] . و الْفَارِضُ: المسنّ من البقر.قال تعالی: «لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ»، و قيل: إنما سمّي فَارِضاً لكونه فارضا للأرض، أي: قاطعا، أو فارضا لما يحمّل من الأعمال الشاقّة، و قيل: بل لأنّ فَرِيضَةَ البقر اثنان: تبيع و مسنّة، فالتّبيع يجوز في حال دون حال، و المسنّة يصحّ بذلها في كلّ حال، فسمّيت المسنّة فَارِضَةً لذلك، فعلی هذا يكون الْفَارِضُ اسما إسلاميّا.

[۶] . قيل كانت العرب في الجاهلية يورثون الذكور دون الإناث فنزلت الآية ردا لقولهم عن قتادة و ابن جريج و ابن زيد و قيل كانوا لا يورثون إلا من طاعن بالرماح و ذاد عن الحريم و المال فقال تعالى مبينا حكم أموال الناس بعد موتهم بعد أن بين حكمها في حال حياتهم.

[۷] . قال المفسرون: إن أوس بن ثابت الأنصاري توفي و ترك امرأة يقال لها: أم حُجَّة و ثلاث بنات له منها، فقام رجلان: هما ابنا عم الميت و وصياه، يقال لهما:/ سُوَيْد و عَرْفَجَة، فأخذا ماله و لم يعطيا امرأته و لا بناته شيئاً، و كانوا في الجاهلية لا يُوَرِّثُون النساء و لا الصغير و إن كان ذكراً، إنما يورثون الرجال الكبار، و كانوا يقولون: لا يُعطی إِلا من قاتل علی ظهر الخيل و حاز الغنيمة. فجاءت أم حُجَّة إلی رسول اللَّه صلی اللَّه عليه و [آله و] سلم، فقالت: يا رسول اللَّه إن أوس بن ثابت مات و ترك عليَّ بنات و أنا امرأته، و ليس عندي ما أنفق عليهن، و قد ترك أبوهن مالًا حسناً و هو عند سُوَيد و عَرْفَجَة، لم يعطياني و لا بناته من المال شيئاً، و هن في حجري، و لا يطعماني و لا يسقياني و لا يرفعان لهن رأساً. فدعاهما رسول اللَّه صلی اللَّه عليه و [آله و] سلم، فقالا: يا رسول اللَّه، ولدها لا يركب فرساً، و لا يحمل كلّا، و لا يُنْكي عدواً. فقال رسول اللَّه صلی اللَّه عليه و [آله و] سلم انصرفوا حتی أَنظر ما يحدث اللَّه لي فيهن. فانصرفوا، فأنزل اللَّه تعالی هذه الآية.

[۸] . فراز دیگری از این پاسخ در جلسه ۶۷۸ حدیث ۴ گذشت: http://yekaye.ir/al-kahf-18-104/

[۹] . این رویات هم در همانجا آمده است:

حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَّازِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ ع أَنَّ كُلَّ ذِي رَحِمٍ بِمَنْزِلَةِ الرَّحِمِ الَّذِي يَجُرُّ بِهِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ وَارِثٌ أَقْرَبَ إِلَى الْمَيِّتِ مِنْهُ فَيَحْجُبَهُ.

[۱۰] . زراره این مطلب را خوب توضیح داده است:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ قَالَ قَالَ زُرَارَةُ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تُلْقِيَ الْعَوْلَ فَإِنَّمَا يَدْخُلُ النُّقْصَانُ عَلَى الَّذِينَ لَهُمُ الزِّيَادَةُ مِنَ الْوُلْدِ وَ الْإِخْوَةِ مِنَ الْأَبِ وَ أَمَّا الزَّوْجُ وَ الْإِخْوَةُ مِنَ الْأُمِّ فَإِنَّهُمْ لَا يُنْقَصُونَ مِمَّا سَمَّى لَهُمُ [اللَّهُ‏] شَيْئاً.

[۱۱] . در همانجا این روایت بدین صورت هم نقل شده است:

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ: أَتَى أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع رَجُلٌ بِالْبَصْرَةِ بِصَحِيفَةٍ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ انْظُرْ إِلَى هَذِهِ الصَّحِيفَةِ فَإِنَّ فِيهَا نَصِيحَةً فَنَظَرَ فِيهَا ثُمَّ نَظَرَ إِلَى وَجْهِ الرَّجُلِ فَقَالَ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً كَافَيْنَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ كَاذِباً عَاقَبْنَاكَ وَ إِنْ شِئْتَ أَنْ نُقِيلَكَ أَقَلْنَاكَ فَقَالَ بَلْ تُقِيلُنِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَلَمَّا أَدْبَرَ الرَّجُلُ قَالَ أَيَّتُهَا الْأُمَّةُ الْمُتَحَيِّرَةُ بَعْدَ نَبِيِّهَا أَمَا إِنَّكُمْ لَوْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللَّهُ وَ أَخَّرْتُمْ مَنْ أَخَّرَ اللَّهُ وَ جَعَلْتُمُ الْوِلَايَةَ وَ الْوِرَاثَةَ حَيْثُ جَعَلَهَا اللَّهُ مَا عَالَ وَلِيُّ اللَّهِ وَ لَا طَاشَ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِي حُكْمِ اللَّهِ وَ لَا تَنَازَعَتِ الْأُمَّةُ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا عِلْمُ ذَلِكَ عِنْدَنَا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَذُوقُوا وَبَالَ مَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ مَا اللَّهُ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*