۱۰۷۱) یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ

۱۴-۲۵ رمضان ۱۴۴۳

ترجمه

ای آن کسانی که ایمان آوردند! اگر فاسقی برای شما خبر [قابل توجهی] آورد پس بررسی کنید [یا: درنگ نمایید] که [مبادا] با عده‌ای به‌نادانی برخورد کنید [= به آنان آسیب برسانید] آنگاه بر آنچه کرده‌اید پشیمان شوید.

اختلاف قرائت

جاءَكُمْ[۱]
 فَتَبَيَّنُوا / فَتَثَبَّتُوا

این کلمه را (که هم در اینجا و هم در آیه ۹۴ سوره نساء[۲] آمده است) اگرچه اغلب قراء به صورت به صورت «فَتَبَيَّنُوا» قرائت کرده‌اند؛ و و ظاهرا[۳] در اغلب احادیث معصومین هم صورت «فَتَبَيَّنُوا» قرائت شده است، به معنای «بررسی کنید»؛

اما در قرائت برخی از اهل کوفه (حمزه و کسائی) و برخی از قرائات عشر (خلف) و اربعة عشر (حسن و اعمش) و برخی قرائات غیرمشهور (ابن مسعود، ابن وثاب، طلحه و عیسی) و نیز از امام باقر ع به صورت «فَتَثَبَّتُوا» قرائت شده است؛ به معنای «درنگ نمایید».

مجمع البيان، ج‏۳، ص۱۴۴[۴]؛ ، ج‏۹، ص۱۹۸-۱۹۹[۵]؛ معجم القراءات ج ۹ ، ص۷۹[۶]

نکات ادبی

فاسِقٌ

قبلا بیان شد که ماده «فسق» در اصل به معنای خروج از حالت اصلی‌ای است که شیء را در معرض ضرر قرار می‌دهد، چنانکه در مورد رُطَبی که از پوستش بیرون آید، و یا موشی که از لانه‌اش بیرون آید، به کار می‌رود.

کلمه «فاسق» عُرفاً به کسی می‌گویند که اگرچه دین خدا را پذیرفته، اما مرتکب گناه می‌شود، و اگر هم در مورد کافر به کار رود از باب این است که از احکام فطرت و عقل خارج شده است؛ و از بسیاری از بزرگان اهل لغت مانند ابن‌الاعرابی یا ابوعبید نقل شده که: این کلمه با اینکه جزء کلمات فصیح است اما در شعر جاهلی یافت نشده و بعد از استعمال قرآن در میان عرب فراوان استفاده شده است؛ و شاید بر این اساس است که برخی اساسا معنای اصلی ماده «فسق» را «خروج از اطاعت خدا» و یا «خروج از احکام شریعت» دانسته‌اند.

در قرآن کریم، علاوه بر اینکه بارها منافق (مثلا: إِنَّ الْمُنافِقینَ هُمُ الْفاسِقُونَ؛ توبه/۶۷) و گاه مرتکبان گناهان بزرگ (مثلا: نَجَّیناهُ مِنَ الْقَرْیةِ الَّتی‏ كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقینَ؛ انبیاء/۷۴) را «فاسق» خوانده، اما مکرر «فاسق» را نقطه مقابل «مؤمن» قرار داده است: (مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ، آل‌عمران/۱۱۰؛ أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا یسْتَوُونَ، سجده/۱۸؛ فَآتَینَا الَّذینَ آمَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ كَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ، حدید/۲۷)، گویی انسان مسلمان، با گناه کردن و خروجش از دستور خدا، از ایمان خارج می‌شود؛ چنانکه فسق ورزیدن منجر به این می‌شود که شخص هیچگاه ایمان نیاورد: «كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَی الَّذینَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لا یؤْمِنُونَ» (یونس/۳۳).

شاید در جمع‌بندی بتوان گفت در ادبیات قرآن کریم، «فاسق» نقطه مقابل «مؤمنی که عمل صالح انجام می‌دهد» است؛ اعم از کافر، منافق، و مسلمانی که براحتی گناه می‌کند: «أَمَّا الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوی‏ نُزُلاً بِما كانُوا یعْمَلُونَ؛ وَ أَمَّا الَّذینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ كُلَّما أَرادُوا أَنْ یخْرُجُوا مِنْها أُعیدُوا فیها وَ قیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذی كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ» (سجده/۲۰)

«فسوق» مصدر و به معنای «خروج» و ظاهرا در میانه کفر و عصیان است: «حَبَّبَ إِلَیكُمُ الْإیمانَ وَ زَینَهُ فی‏ قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَیكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیان‏» (حجرات/۷) و درباره معنای آن در آیه «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمانِ‏» (حجرات/۱۱)، گفته‌اند منظور این است که بدنام‌گذاری‌ای است که به کسی که مؤمن و مسلمان شده، بگویی: ای یهودی! یا ای نصرانی! و یا هر لقب دیگری که او از آن کراهت دارد به او بدهیم [یعنی بعد از ایمان، او را به عنوان شخصی خارج از ایمان، نام دهیم].

جلسه ۶۳۱ https://yekaye.ir/al-kahf-18-50/

بِنَبَإٍ

درباره این ماده در آیه ۲ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۰۶۷ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-02/

فَتَبَینُوا

قبلا بیان شد که ماده «بین» – و به تبع آن، کلمه «بِین» که در زبان فارسی هم رایج است- از کلماتی است که اصطلاحا از اضداد است؛ یعنی هم به معنای «فصل» (فاصله و جدایی) به کار می‌رود و هم به معنای «وصل» (اتصال و به هم رسیدن). و «بیان» به معنی آشکار کردن است و به کلام از این جهت بیان می‌گویند که آشکارکننده مافی‌الضمیر است و با توجه به ریشه کلمه، برخی گفته‌اند بیان به معنای آشکار کردن بعد از ابهام و اجمال است و به کلام از این جهت بیان می‌گویند که در آن انسان باید با جدا کردن کلمات و سپس اتصال برقرار کردن بین آنها مراد مبهم خود را آشکار کند. و «بیِّنه» [= دلیل] هم از همین ریشه و به معنای چیزی است که دلالت کاملا آشکار داشته باشد.

جلسه ۱۱۴ http://yekaye.ir/ash-shuara-026-195/

فَتَثَبَّتُوا

اشاره شد که در برخی از قرائات این آیه و آیه ۹۴ سوره نساء این کلمه به صورت «فَتَثَبَّتُوا» قرائت شده است که در این صورت از ماده «ثبت» است؛ و با توجه به اینکه «ثبات» نقطه مقابل زوال است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۷۱[۷]) غالبا گفته‌اند که ماده «ثبت» دلالت دارد بر دوام و استقرار و باقی ماندن چیزی (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۳۹۹[۸]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۵[۹]). هرچند برخی دقت بیشتری به خرج داده و گفته‌اند معنای محوری این ماده عبارت است از ارتباط چیزی (که غالبا اقتضا و امکان جابجا شدن دارد) با چیزی که همراه آن ویا قائم بدان است یک نحوه ارتباط متین و بدون تزلزل داشته باشد؛ چنانکه وقتی کجاوه بر پشت شتر محکم بسته می‌شود تعبیر به «ثِبات» می‌کنند؛ و ثبوت در یک مکان به معنای رسوخ حقیقی است: «كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» (ابراهیم/۲۴) یا برای کسی را در جایی بستن و نگهداشتن (حبس کردن) تعبیر «تثبیت» به کار می‌رود: «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوک» (انفال/۳۰) (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۲۹)

فعل این ماده در حالت ثلاثی مجرد (ثَبَتَ یَثبُتُ ثبوت)، لازم است: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا» (انفال/۴۵)، «ْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» (نحل/۹۴)؛ و با رفتن به ابواب افعال و تفعیل متعدی می‌شود که:

در باب تفعیل (تثبیت) توجه اصلی معطوف به جهت وقوع (مفعول به) است: «ثَبِّتْ أَقْدامَنا» (بقره/۲۵۰؛ آل عمران/۱۴۷)، «وَ يُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدامَ» (انفال/۱۱)، «وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ» (محمد/۷)، «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً» (اسراء/۷۴)، «إِذْ يُوحي‏ رَبُّكَ إِلَى الْمَلائِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ آمَنُوا» (انفال/۱۲)، «وَ مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (بقره/۲۶۵) «وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبيتاً» (نساء/۶۶)، «كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً» (فرقان/۳۲)، «نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذينَ آمَنُوا» (نحل/۱۰۲)، «وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَ» (هود/۱۲۰)؛

اما در باب افعال توجه اصلی به جهت صدور فعل از فاعل است: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ» (رعد/۳۹)، «وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ» (انفال/۳۰) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۶[۱۰]؛ المصباح المنير، ج‏۲، ص۸۰[۱۱])

ماده «ثبت» به ماده «رسخ» بسیار نزدیک است در تفاوت ثبات و رسوخ گفته‌اند که رسوخ کمال ثبات است؛ شاهدش هم این است که بر چیزی که روی زمین مستقر شده باشد «ثابت» می‌گویند هرچند خیلی بدانجا تعلق و اتصال شدید نداشته باشد؛ اما راسخ چیزی است که ثباتش خیلی قوی و باقی باشد از این رو برای استقرار یک دیوار تعبیر «ثابت» به کار می‌رود اما در مورد کوه تعبیر «راسخ» استفاده می‌شود (الفروق في اللغة، ص۲۹۶-۲۹۷[۱۲])

همچنین در تفاوت «کائن» و «ثابت» گفته‌اند که ماده «کون» دلالت بر وجود دارد؛ اما ماده «ثبت» لزوما دلالت بر وجود ندارد چنانکه مثلا می‌گویند فلانی «ثابت النسب» است؛ یعنی نسبش معروف است ولو که خود وی هم اکنون موجود نیست (الفروق في اللغة، ص۱۱۱[۱۳])

ماده «ثبت» بر اساس قرائت عاصم ۱۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

البته بر اساس قراءات دیگر این ماده در آیات دیگری نیز به کار رفته است؛ به طور خاص، برخی دیگر از قراءات سبع و عشر ؛ آیات ۹۴ سوره نساء و ۶ سوره حجرات را با کلمه «فَتَثَبَّتُوا» (به جای «فَتَبَيَّنُوا» در سایر قرائتها) قرائت کرده‌اند؛ یعنی بدین صورت:

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَتَثَبَّتُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَثَبَّتُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً» (نساء/۹۴)

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَثَبَّتُوا أَنْ تُصيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمينَ» (حجرات/۶)

که در همه این سه مورد به معنای «بایستید، درنگ کنید و سریع دست به اقدام نبرید» می‌باشد (مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏۳، ص۱۳)

أَنْ تُصیبُوا

قبلا بیان شد که درباره ماده «صوب» برخی همچون ابن فارس بر این باورند که در اصل دلالت دارد بر «نازل شدن چیزی و در جای خود مستقر شدنِ آن»؛ و سخن و عمل «صواب» (قالَ صَواباً؛ نبأ/۳۸) ‌را هم از این بابت چنین گفته‌اند که در جای درست خود قرار گرفته است؛ و بدین جهت است که «صواب» نقطه مقابل «خطأ» می‌باشد. شاهد مهم این معنا هم کلمه «صَوْب» است که به معنای نزول باران می‌باشد و از آن کلمه «صَیب» (كَصَیبٍ مِنَ السَّماءِ؛ بقره/۱۹) به معنای ابر باران‌زا گرفته شده است؛ و برای هر امری هم که در جای خود مستقر می‌گردد، تعبیر «صاب» و «أصاب» به کار می‌رود.

اما دیگران مدار معنای این ماده را «درست» در مقابل خطا قرار داده‌اند؛ مرحوم مصطفوی چنین توضیح داده‌ که «صواب» در مقابل «خطا» است و به معنای جریان یافتن امری بر وفق طبیعت و حق می‌باشد همان گونه که خطا انحراف و خروج از جریان حق و صحیح است؛ با این اضافه که در ماده «صوب» حدوث ( و نه استمرار) لحاظ شده است. و راغب هم بر این باور است که معنای اصلی همین صواب و درست بودن است؛ آنگاه گاهی به اعتبار خود شیء مد نظر است و آن در جایی است که چیزی خودش خوب و پسندیده باشد، مانند اینکه بگویند «عدل صواب است»؛ و گاهی به اعتبار اینکه شخصی قصدی داشته و به حسب رسیدن او به مقصودش مورد توجه قرار گرفته که می‌گویند «أصاب کذا» یعنی بدانچه می‌خواست رسید؛ چنانکه تعبیر «أصاب السهم» در جایی است که تیر به‌درستی به هدف برخورد کند. «صَوب» در معنای «نزول باران» هم بارانی که به مقدار نیاز باریده است، و از باب همان «اصاب السهم» است و «صیّب» هم به همین جهت ابر باران‌زا نام گرفته است.

«مصیبة» هم به نحو کنایی از مفهوم «اصاب السهم» اقتباس شده، گویی چیزی است که به سمت انسانها پرتاب می‌شود و به هدف می‌خورد؛ و تدریجا درباره هر بلایی که به انسان می‌رسد به کار رفته است «أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیها» (آل عمران/۱۶۵)، «فَكَیفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ» (نساء/۶۲)، «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَیدِیكُمْ» (شوری/۳۰).

البته فعل «أصاب» هم در مورد خیر به کار می‌رود و هم در مورد شر: «إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكَ مُصِیبَةٌ» (توبة/۵۰) ، «وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ»‏ (نساء/۷۳) ، «فَیصِیبُ بِهِ مَنْ یشاءُ وَ یصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یشاءُ» (نور/۴۳)؛ و گفته‌ شده اصابت خوبی از باب کلمه «صَوب» (نزول باران) است؛ و اصابت بدی از باب تعبیر «اصاب السهم» می‌باشد.

این ماده در حالت ثلاثی مجرد (صَابَ یصُوبُ صَوْباً) به معنای جریان یافتن بر مدار صحت و حق است؛ اما وقتی به باب افعال (أَصَابَ یصِیبُ إِصَابَةً) می‌رود، نظر اصلی به فاعل است و حیثیت صدور فعل مد نظر است: «وَ ما أَصابَكُمْ یوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ» ‏(آل عمران/۱۶۶) [إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ؛ هود/۸۱] و وقتی به باب تفعیل (صَوَّبَ یصَوِّبُ تَصْوِیباً) می‌رود جهت وقوع و تعلق امر مورد توجه قرار گرفته است.

کلمات «صواب» و «اصابت» به کلمات «مستقیم» و «استقامت» نزدیک است؛ با این توضیح که:

در تفاوت «مستقیم» و «صواب» گفته‌اند: «مستقیم» آن چیزی است که بر مدار سنتهای رایج باشد، خواه آن سنت خوب باشد یا بد؛ اما «صواب» فقط در جایی است که بر مدار حسن و صدق عمل شود؛ از این رو امر مستقیم قبیح معنی‌دار است اما صواب قبیح نداریم.

در تفاوت «استقامة» و «اصابة» هم گفته‌اند در اصابت به هدف رسیدن شرط است، اما استقامت به معنای در مسیر ماندن است و لزوما به هدف رسیدن شرط آن نیست.

جلسه ۸۶۸ https://yekaye.ir/hood-11-81/

قَوْماً

قبلا بیان شد که ماده «قوم» در زبان عربی در دو معنای اصلی به کار رفته است: یکی به معنای «جماعتی از مردم» [قوم و قبیله] و دیگری به معنای برخاستن (انتصاب) و عزم و تصمیم. برخی اصل این ماده را در معنای نقطه مقابل نسشتن (قعود)، یعنی برخاستن و به کاری اقدام کردن (فعلیة العمل)، دانسته و توضیح داده‌اند که معنای اول آن از زبان سریانی وارد عربی شده است.

از این ماده مشتقات قرآنی فراوانی به کار رفته است:

«قیام» مصدر ثلاثی مجرد از این ماده است که انحای مختلفی دارد: یا «قیام به چیزی» است یا «قیام بر چیزی» و یا قیام به معنای «عزم به کاری» ویا به معنای اسم برای «چیزی که امور دیگر بدان تکیه می‌زنند»؛

«قیامة» (قیامت) که به معنای برپایی آن ساعت خاص است (وَ یوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ؛ روم/۱۲)، از «قیام» به اضافه «ة» (که علامت «دفعه» است) درست شده، یعنی آنجایی است که انسان یکدفعه قیام می‌کند؛

«مَقام» به معنای مکانی است که شخص در آن جا می‌ایستد، معادل کلمه «جایگاه» (لا مَقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا، أحزاب/۱۳؛ إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقامٍ أَمِینٍ‏، دخان/۵۱)، که به «جایگاه» از آن جهت که در آن می‌ایستند «مقام»؛ و از آن جهت که در آن می‌نشینند «مَقعد» (فی‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیكٍ مُقْتَدِر؛ قمر/۵۵) گفته می‌شود.

«إِقامَة» در یک مکان هم به معنای ثابت ماندن در آنجاست، (عَذابٌ مُقِیمٌ؛ هود/۳۹) و بر همین اساس «اقامة یک چیز» به معنای حق آن را به طور کامل ادا کردن می‌باشد «قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ لَسْتُمْ عَلی‏ شَی‏ءٍ حَتَّی تُقِیمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ‏» (مائده/۶۸) و «مُقَامَة» (الَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ‏؛ فاطر/۳۵) هم به همان معنای «اقامت» است.

تعبیر «قامَ الرَّجلُ المَرْأَةَ» یا «قامَ علیها» را گفته‌اند کاربردی مجازی است که در جایی به کار می‌رود که مرد متکفل شؤون زن شود و به انجام امور وی اقدام کند؛ که چنین مردی را «قوّام» آن زن گویند» (الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ؛ نساء/۳۴). بدین ترتیب، کلمه «قوّام»، با توجه به معنای مبالغه‌ای که در این صیغه هست، به معنای کسی است که برای کاری ویا انجام امور کس دیگری با جدیت قیام می‌کند؛ که اگر با حرف «بـ» بیاید به معنای «متصدی کاری شدن» است: قام بأمر الخلافة، یعنی امر خلافت را به دست گرفت» (در قرآن کریم هم می‌فرماید: «كُونُوا قَوَّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ» (نساء/۱۳۵) و وقتی با «علی» بیاید آن حالت تسلط و اختیار در دست گرفتن را می‌فهماند. در واقع، سه کلمه «قیّم» و «قیّوم» و «قوّام» همگی از قیام گرفته شده و دلالت بر مبالغه و تکثیر دارد: «قوام» که توضیح داده شد؛ «قَیّم» صفت است، به معنای کسی که دیگری به او تکیه داده و پابرجا گردیده و قوام کارش به اوست؛ مانند «ذلِكَ الدِّینُ الْقَیمُ» (یوسف/۴۰) یا «فِیها كُتُبٌ قَیمَةٌ» (بینة/۳)؛ و «قیّوم» هم صیغه مبالغه در همین معنا می‌باشد (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَی الْقَیوم‏؛ بقره/۲۱۴).

جلسه ۳۶۶ http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-1/

بِجَهالَةٍ

قبلا بیان شد که ماده «جهل» را عموما نقطه مقابل «علم» و به معنای «نادانی» دانسته‌اند و «جاهیلت» را به صرفاً معنای دوره‌ای که جهل و نادانی در آن غلبه داشته است معرفی کرده‌اند.

برخی گفته‌اند «جهل» در سه مورد به کار می‌رود: جایی که با فقدان علم مواجهیم (یحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ؛ بقرة/۲۷۳)؛ جایی که اعتقاد به چیزی هست درست برخلاف آنچه در واقعیت وجود دارد [وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِین‏؛ اعراف/۱۹۹]؛ و جایی که کاری برخلاف آنچه سزاوار است انجام شود، خواه شخص مطلب درست را بداند یا نداند، چنانکه در آیه «قالُوا: أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً؟ قالَ: أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ‏» (بقرة/۶۷) «مسخره کردن» را «جهل» معرفی کرده است.

اما برخی معتقدند که این ماده در اصل در دو معنا به کار می‌رفته است. یکی همین معنای نقطه مقابل علم است و دیگری به معنای «سبکی» (خفت) و «اضطراب»؛ چنانکه به چوبی که با حرارت آتش حرکت می‌کند «مِجْهَل» گویند و تعبیر «استجهلت الرِّیحُ الغُصْنَ» به معنای این است که باد شاخه‌ها را می‌لرزاند.

بر این اساس شاید در کلمه «الْجاهِلِیة»، اشاره‌ای به عدم سکون اضطراب و بیقراری نیز وجود باشد؛ چنانکه برخی گفته‌اند که اساساً جهل تلازم با اضطراب و عدم طمأنینه دارد.

جلسه ۵۲۳ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-33/

به لحاظ نحوی، حرف «ب» را باء ملابست؛ و جار و مجرورِ «بِجَهالَةٍ» را در موضع نصب (حال یا متعلق به حال) برای فعل «تصیبوا» (یا فاعل آن) دانسته‌اند (مجمع البیان، ج‏۹، ص۱۹۸[۱۴]؛ الجدول في إعراب القرآن، ج‏۲۶، ص۲۷۹[۱۵])

نادِمینَ

ماده «ندم» در اصل دلالت دارد بر پشیمانی (معجم مقاییس اللغه، ج‏۵، ص۴۱۱[۱۶])، که حاصل تغییر نظر شخص است بعد از آنکه امری سپری شد و غالبا با اندوه همراه است: «وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذاب» (یونس/۵۴؛ سبأ/۳۳)؛ «فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمينَ» (حجرات/۶)[۱۷] (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۹۶[۱۸])؛ برخی گفته‌اند معنای محوری آن از دست دادن عمده چیزی است به نحوی که جز اثر اندکی از آن برای شخص باقی نماند[۱۹] (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۱۷۱) و برخی هم آن را به معنای انصراف و انزجار مطلق از آنچه شخص نیت کرده یا انجام داده دانسته‌اند، اعم از اینکه نیت و کار خوبی باشد یا بد؛ و همین مولفه‌ها را ممیزه آن از موادی مانند «توبه» و«أنابه» و «حزن» و «أسف» (تاسف خوردن) و «حسرت» و مانند آن دانسته‌اند؛ به این بیان که توبه رجوع از گناه است همراه با ندامت و پشیمانی و اعتراف به اینکه عذر موجهی در انجام آن کار نداشته (یعنی ندامت صرف پشیمانی است؛ اما در توبه این پشیمانی با ناروا دانستن آن کار همراه، و لذا اخص از ندامت است؛ الفروق فی اللغة، ص۲۲۹[۲۰])؛ «إنابه» رجوع از هر چیزی به سوی خداست؛ «عذر» و «اعتذار» اظهار ندامتی است که با توجیهی برای انجام آن کار همراه است؛ «حزن» و اندوه یک نوع گرفتگی مخصوص در دل و نقطه مقابل شادی (سرور) است؛ «تأسف» هرگونه حسرت خوردنی است در پی حزن از آن وضعیتی که بر خود شخص یا دیگری گذشته است (در واقع تفاوت اصلی تاسف و ندامت این است که ندامت امری درونی و ناظر به فعل خویش است؛ اما تأسف هم می‌تواند ابراز بیرونی باشد و هم می‌تواند ناظر به فعل شخص دیگر؛ الفروق فی اللغة، ص۲۳۰[۲۱]) (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏۱۲، ص۶۸-۶۹[۲۲]).

از کلمات دیگری که از این ماده است و محل بحث اهل لغت واقع شده، کلمه «ندیم» و «ندمان» و «منادمه» است که به معنای «هم‌پیاله» و «هم‌پیاله شدن» (همراهی کردن در شراب‌خواری) است؛ درباره آن این احتمال مطرح شده که «منادمه» مقلوب «مدامنه» (ادمان الشرب: یعنی دائم الخمر بودن) است؛ اما عموما این را چندان قابل قبول ندانسته و اغلب بر این باورند گویی چون عمل آنها و همنشینی آنهاست که برای هریک ندامت می‌آورد لذا هریک ندیم دیگری نامیده شده است (معجم مقاییس اللغه، ج‏۵، ص۴۱۱[۲۳]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۹۶[۲۴])؛ به تعبیر دیگر، این همنشینی برای شخص جز اندوه و ملامت و ندامت نمی‌آورد و وی را همواره پشیمان از کار خود می‌کند لذا با صفت مشبهه (که دلالت بر ثبوت ندامت برای شخص دارد) از چنین همنشینی یاد شده است (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏۱۲، ص۶۹[۲۵]). البته از سخنان برخی چنین برداشت می‌شود که مساله اصلی در اینجا همان صرف معیت همیشگی آنهاست (نه لزوما بدی و پشیمانی از این همراهی) زیرا که ظاهرا هرجا سه حرف «ن» و «د» و «م» هست یک نحوه دوامی ملاحظه می‌شود مانند کلمات «إدمان» و «مدینه» (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۰[۲۶])

ماده «ندم» ۷ بار و به همین دو صورت مصدر (الندم) و اسم فاعل (نادم) در قرآن کریم به کار رفته است.

شأن نزول

درباره این آیه دست کم دو شأن نزول روایت شده است؛ و این آیه شاید از شواهد واضحی باشد برای اینکه برخی آیات بیش از یکبار نازل شده‌اند (که محمل خوبی برای تبیین نزول قرائات متعدد از جانب خداوند است). جالب اینجاست که چنانکه در قسمت حدیث خواهیم دید هر دو شأن نزول در احادیث معصومان نیز آمده است؛ و در حدیثی زراره وقتی از امام باقر ع میپرسد که کدام از این دو شأن نزول درست است؛ امام ع هردو را تأیید می‌کنند که در قسمت احادیث خواهد آمد.

۱) گفته‌اند که این آیه در مورد ولیدبن‌عقبة ‌بن ‌ابی معیط نازل شد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را برای دریافت زکات به سوی قبیله بنی المصطلق فرستاد. بین آنان و ولید در عصر جاهلی اختلافی وجود داشت. طبق برخی از نقل‌ها ولید گمان کرد قصد کشتن او را دارند و طبق برخی نقل‌های دیگر از ابتدا بنا را بر ضایع کردن آنان گذاشت و در هر صورت نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بازگشت و گفت: آن‌ها از پرداخت زکات ممانعت ورزیدند و قصد جان مرا کردند. در حالی که آنان اموال زکات را آماده کرده بودند و طبق برخی از نقل‌ها حتی به استقبال وی آمده بودند. چون آنان از این خبر واقف شدند نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمدند و توضیح دادند که اصلا چنین قصدی نداشته‌اند و و این آیه در شأن ولیدبن‌عقبه نازل شد.

این واقعه در کتب مختلف شیعه و سنی از ابن عباس و ام‌سلمه و جابر بن عبدالله انصاری و حارث به ضرار خزاعی و علقمة بن ناجیة و مجاهد و قتاده و حسن بصری و عکرمه نقل شده است تا حدی که مرحوم مجلسی تعبیر «مشهور» را برای این شأن نزول ذکر می‌کند (مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏۵، ص۸۸[۲۷])

برخی از منابعی که این مطلب (البته با شرح و تفصیلهای مختلف) در آن آمده عبارتند از:

مجمع البیان، ج‏۹، ص۱۹۸[۲۸]؛ أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۰۷-۴۰۸[۲۹]؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۸۷-۸۹[۳۰]؛ السقيفة و فدك، ص۱۲۶[۳۱]؛ فقه القرآن (راوندی)، ج‏۱، ص۳۷۲[۳۲]؛ متشابه القرآن و مختلفه (لابن شهر آشوب)، ج‏۲، ص۱۵۴[۳۳]؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۱۷، ص۲۳۸[۳۴]؛ عين العبرة في غبن العترة، ص۶۴[۳۵]

 

۲) گفته‌اند این آیه در دفاع از ماریه‌ی قبطی (همسر پیامبر ص و مادر ابراهیم فرزند آن حضرت) نازل شده است.

شأن نزول آن این بود که عایشه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: «ابراهیم پسر شما نیست، بلکه پدر او جریح قبطی است که هر روز نزد ماریه می‌آید». رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خشمگین شد و به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دستور داد: «این شمشیر را بردار و اگر چنین بود سر جریح را برایم بیاور». امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر را برداشت و فرمود: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! پدر و مادرم فدایت باد! هرگاه تو مرا برای انجام کاری بفرستی همچون آهن گداخته‌ای هستم که در پشم افتد [کنایه از اینکه در انجامش ذره‌ای درنگ و تعلل نخواهم کرد]. اکنون چه دستور می‌دهید؟! آیا در این باره درنگی کنم یا بر همان روال باشم؟» پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «ابتدا درنگ و بررسی کن».

امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مشربه امّ ابراهیم رفت و از آن جا بالا رفت. زمانی‌که جریح [که ظاهرا از داستان مطلع شده بود] تا ایشان را دید فرار کرد و از نخلی بالا رفت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او نزدیک شد و فرمود: «پایین بیا»!

جریح گفت: «ای علی (علیه السلام)! آیا در حالی که من اخته هستم می‌توانم موجب باردار شدن کسی شوم؟ در این جا کسی نیست»؛ سپس عورتش را عریان کرد و اخته‌بودنش نمایان شد.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) او را به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «ای جریح! جریان چیست»؟

جریح گفت: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! قبطی‌ها چهارپایانشان و مردانی را که با زنانشان مراوده داشته باشند، خواجه می‌کنند. علاوه بر این قبطی‌ها فقط با همدیگر انس و الفت می‌گیرند. پدر ماریه مرا فرستاد تا نزد ماریه بیایم و خدمتکار و مونس او باشم». در این هنگام خداوند آیه: یَا أَیُّهَا الذِینَ آمَنُوا إِن جَاءکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا را نازل فرمود؛ و پیامبر ص فرمود خدای را شکر که بدی‌ای [=تهمتی] را از ما اهل البیت دور کرد.

تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۱۸-۳۱۹[۳۶]؛ مجمع البیان، ج‏۹، ص۱۹۸-۱۹۹[۳۷]

تبصره

این واقعه به عنوان شأن نزول این آیه و با ذکر نام عایشه در کتب حدیثی و تفسیری شیعه ذیل این آیه (مثلا موارد فوق) و نیز ذیل آیه افک (نور/۱۱) مکرر آمده است؛ اما در کتب اهل سنت، اگرچه اصل واقعه در منابع مهمی همچون صحيح مسلم (ج۴، ص۲۱۳۹[۳۸]) نقل شده، اما غالبا مفسران اهل سنت ذیل این آیه بدان نپرداخته‌اند و در منابع مختلفشان هم اسم عایشه را در این داستان ذکر نکرده[۳۹] و با تعابیری مانند « فتكلم بعض المنافقين: بعض منافقین سخنی گفتند» (أنساب الأشراف (للبلاذري م۲۷۹) ج۱، ص۴۵۰[۴۰]) یا اینکه «كَانَ قَدْ تَجَرَّؤُوا عَلَى مَارِيَةَ: عده‌ای در مورد ماریه جسارتی کردند» (شرح مشكل الآثار (طحاوی) ج۱۲، ص۴۷۳[۴۱]؛ جامع الأحاديث (سیوطی)، ج۲۹، ص۳۱۸[۴۲]) صرفا به اصل وقوع چنین سخنی اشاره کرده‌اند[۴۳].

جالب اینجاست که در منابع اهل سنت، حتی چنین نقلی نیز وجود دارد که عمربن خطاب برای چنین امری (قتل آن قبطی) بدون اینکه دستوری از جانب پیامبر ص صادر شود به سراغ آن قبطی رفت تا وی را به قتل برساند (المعجم الكبير (للطبراني) ج۱۳ ،ص۵۸)[۴۴] و بزرگانشان این گونه جمع کرده‌اند که عمر ابتدا به عنوان یک اقدام خودسرانه برای این کار اقدام کرد؛ اما وقتی وی را اخته شده دید رهایش کرد و دنبال کار خودش رفت (یعنی حتی نیامد به پیامبر ص خبر دهد)؛ سپس پیامبر ص خودش به حضرت علی ع دستور داد که این کار را پیگیری کند (مثلا ر.ک: الإصابة في تمييز الصحابة (ابن حجر)، ج۵، ص۵۱۷-۵۱۹[۴۵]؛ شرح الزرقاني على المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، ج۴، ص۴۶۱[۴۶]). در هر صورت شهرت این واقعه در اهل سنت بقدری بوده که بین خود علمای اهل سنت بحث شده که آیا از این حدیث می‌توان نتیجه گرفت که اگر کسی بدون اذن صاحب خانه به خانه وی وارد شود خونش برای صاحب خانه مباح ‌شود و قصاص هم نداشته باشد، یا خیر؟! (مثلا ر.ک: المعتصر من المختصر من مشكل الآثار (ابوالمحاسن حنفی م۸۰۳) ج۲، ص۱۵۱[۴۷]). درباره این شأن نزول و جمع آن با شأن نزول قبلی حتما به احادیث شماره ۲ هم توجه شود.

حدیث

۱) جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده است:

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) ولیدبن‌عقبه را به بنی ولیعه فرستاد [تا زکات ایشان را بگیرد] و میان ولید و ایشان در جاهلیّت درگیری‌ای بود. چون خبر آمدن ولید را شنیدند به استقبال وی آمدند تا ببیند چه در دل دارد. اما ولید ترسید و نزد پیامبر ص برگشت و گفت: بنی‌ولیعه قصد قتل من کردند و از دادن زکات ابا نمودند.

چون خبر مطالبی که ولید بن عقبه نزد رسول الله گفته بود به گوش بنی‌ولیعه رسید، نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمدند و گفتند: یا رسول الله! ولید دروغ می‌گوید؛ ولیکن در میان ما در مان جاهلیت درگیری‌ای بود [اگر با عِده و عُده در مقابل وی آمدیم] ترسیدیم که مبادا ما را به خاطر آن آزار دهد.

آن حضرت فرمود: ای بنی‌ولیعه! یا از سرکشی دست برمی دارید یا کسی را در میان شما بفرستم که به منزله‌ی نفس من است و با دلاوران شما مبارزه کند؛ و او این است که می‌بینید. سپس دست بر دوش امیرالمؤمنین (علیه السلام) زد. و خداوند درباره این کار ولیدبن‌عقبه این آیه را نازل کرد که: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ.

تفسير فرات الكوفي، ص۴۲۷؛ كشف الغمة في معرفة الأئمة، ج‏۱، ص۱۵۸؛ كشف اليقين في فضائل أميرالمؤمنين ع، ص۲۹۲

قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ [أَحْمَدُ] بْنُ أَحْمَدَ [بْنِ عَلِيٍ‏] قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِمَادٍ الْبَرْبَرِيُّ أَبُو أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ لَقَبُ ابْنِهِ [أَبِيهِ‏] دَاهِرٌ الرَّازِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الْقُدُّوسِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ مُوسَى بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنْ سَالِمِ بْنِ [أَبِي‏] الْجَعْدِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ:

بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْوَلِيدَ بْنَ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ إِلَى بَنِي وَلِيعَةَ قَالَ وَ كَانَتْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ شَحْنَاءُ فِي الْجَاهِلِيَّةِ.

قَالَ فَلَمَّا بَلَغَ إِلَى بَنِي وَلِيعَةَ اسْتَقْبَلُوهُ لِيَنْظُرُوا مَا فِي نَفْسِهِ قَالَ فَخَشِيَ الْقَوْمَ فَرَجَعَ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ [يَا رَسُولَ اللَّهِ‏] إِنَّ بَنِي وَلِيعَةَ أَرَادُوا قَتْلِي وَ مَنَعُوا لِيَ [إِلَيَ‏] الصَّدَقَةَ.

فَلَمَّا بَلَغَ بَنِي وَلِيعَةَ الَّذِي قَالَ لَهُمْ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدْ كَذَبَ الْوَلِيدُ وَ لَكِنْ [كَانَ‏] بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ شَحْنَاءُ فِي الْجَاهِلِيَّةِ فَخَشِينَا أَنْ يُعَاقِبَنَا بِالَّذِي بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ.

قَالَ فَقَالَ النَّبِيُّ [رَسُولُ اللَّهِ‏] لَتَنْتَهُنَّ يَا بَنِي وَلِيعَةَ أَوْ لَأَبْعَثَنَّ إِلَيْكُمْ [لَكُمْ‏] رَجُلًا عِنْدِي كَنَفْسِي يَقْتُلُ مُقَاتِلِيكُمْ وَ يَسْبِي ذَرَارِيَّكُمْ هُوَ هَذَا حَيْثُ تَرَوْنَ. ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ عَلَى كَتِفِ [أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ‏] عَلِيِّ [بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع‏] وَ أَنْزَلَ اللَّهُ فِي الْوَلِيدِ آيَةً «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ».

 

۲) در شأن نزول دومی که برای آیه ذکر شد واقعه از تفسیر علی بن ابراهیم نقل شد؛ و اشاره شد که اصل واقعه در کتب اهل سنت هم مکرر ذکر شده است. علی بن ابراهیم در ذیل آیه «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ» (نور/۱۱) همین مضمون را با سند متصل در گفتگویی بین زراره و امام باقر ع می‌آورد (تفسير القمي، ج‏۲، ص۹۹-۱۰۰[۴۸])؛ و در تفاسیر روایی نیز احادیث فراوانی درباره این واقعه ذیل همان ۱۱ سوره نور آمده است؛ که ان شاء الله بقیه موارد، ذیل همان آیه خواهد آمد. اما ظاهرا[۴۹] در نسخه‌ای از تفسیر قمی که در دست مرحوم سيد شرف الدين استرآبادى‏ (م ۹۴۰) بوده، این شأن نزول نقل شده از جانب زراره و امام باقر ع با تفصیل بیشتری آمده و در پایانش نکته‌ای دارد و حدیث دیگری نیز آمده که به نحوه جمع این دو شأن نزول اشاره دارد؛ که این دو را در اینجا تقدیم می‌کنیم:

الف. زراره گوید: از امام‌باقر (علیه السلام) در مورد آیه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَثَبَّتُوا[۵۰] …؛ حجرات/۶] پرسیدم؟ حضرت فرمود:

عایشه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: «پسر عموی ماریه بسیار نزد او می‌آید» و ماریه را به رابطه نامشروع متّهم کرد.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خشمگین شد و به او فرمود: «اگر راست می‌گویی، هرگاه آن مرد پیش او رفت به من اطّلاع بده».

عایشه، حجره ماریه را تحت نظر گرفت و زمانی‌که پسر عمویش نزد او رفت این امر را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) اطّلاع داد. در این هنگام رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) امیرالمؤمنین (علیه السلام) را فرا خواند و به او فرمود: «ای علی (علیه السلام)! این شمشیر را بردار و هرگاه او را دیدی، گردنش را بزن!»

امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر را برداشت و فرمود: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! هرگاه مرا برای انجام کاری می‌فرستی آیا مانند آهن گداخته‌ای که میان پشمی افتاده است، باشم [= بی‌معطلی اقدام کنم]، یا مقداری درنگ کنم [و اوضاع را بررسی نمایم]؟

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «نه! درنگ کن».

امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر به‌دست به‌راه افتاد. وقتی به درب خانه رسید، آن را بسته دید. چون آن قبطی، متوجه آمدن حضرت علی (علیه السلام) شد، ترسیده و از دیوار فرار کرد و از نخلی بالا رفت. علی (علیه السلام) نیز [به دنبال او] رفت. چون قبطی شمشیر را در دست حضرت علی (علیه السلام) دید عورتش را آشکار کرد و اخته‌بودنش نمایان شد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) از او روی برگرداند و [نزد رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله)] بازگشت و آنچه دیده‌بود به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اطّلاع داد.

با این‌خبر چهره‌ی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از شادمانی درخشید و فرمود: «سپاس خدایی که پیوسته ما خاندان را از تهمتی که به ما می‌زنند حفظ می‌فرماید». در آن هنگام خداوند این آیه را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل فرمود: یَا أَیُّهَا الذِینَ آمَنُوا إِن جَاءکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَومًا بِجَهَالةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی مَا فَعَلتُمْ نَادِمِینَ».

زراره عرض‌کرد: عامه [= اهل‌سنّت] معتقدند این آیه درباره‌ی ولیدبن‌عقبه‌بن‌ابی‌معیط نازل شده است؛ در آن‌هنگام که به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و به آن حضرت اطّلاع داد که بنی‌خُزیمه از اسلام برگشته‌اند!

امام فرمود: زراره! مگر نمی‌دانی که هیچ آیه‌ای از قرآن نیست مگر اینکه ظاهری و باطنی دارد؟ آنچه در دست مردم است ظاهر آیه است و آنچه من برایت بیان کردم باطن آن.

تبصره:

با اینکه در تعبیر امام ع این دو شأن نزول به ظاهر و باطن آیه ارجاع شده، اما با توجه به نقل هر دو واقعه در کتب فریقین ظاهرا این تعبیر باطن، ناظر به معنایی است که اهل سنت غالبا بدان اهتمام نمی‌ورزند؛ نه اینکه معنایی که خلاف ظاهر آیه باشد؛ چنانکه اشاره شد که اهل سنت وقتی این واقعه را نقل می‌کنند اولا آن را ذیل این آیه بحث نمی‌کنند و ثانیا و مهمتر اینکه هیچ اشاره‌ای به اینکه شخص عایشه متهم ردیف اصلی این واقعه بوده نمی‌نمایند؛ و ظاهرا همین امور موجب شده که امام ع تعبیر «باطن» را برای این شأن نزول مطرح کند.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۵۸۴-۵۸۵

و قوله تعالى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ» تأويله‏ مَا ذَكَرَهُ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي تَفْسِيرِهِ صُورَةً لَفْظُهُ قَالَ: [عن زراره قال:] سَأَلْتُهُ عَنْ هَذِهِ الْآيَةِ فَقَالَ:

إِنَّ عَائِشَةَ قَالَتْ لِرَسُولِ اللَّهِ ص: إِنَّ مَارِيَةَ يَأْتِيهَا ابْنُ عَمٍّ لَهَا؛ وَ لَطَخَتْهَا بِالْفَاحِشَةِ.

فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَالَ: إِنْ كُنْتِ صَادِقَةً فَأَعْلِمِينِي إِذَا دَخَلَ إِلَيْهَا.

فَرَصَدْتُهَا فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهَا ابْنُ عَمِّهَا أَخْبَرْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص؛ فَقَالَتْ: هُوَ الْآنَ عِنْدَهَا.

فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً ع فَقَالَ: يَا عَلِيُّ خُذِ السَّيْفَ فَإِنْ وَجَدْتَهُ عِنْدَهَا فَاضْرِبْ عُنُقَهُ.

قَالَ فَأَخَذَ عَلِيٌّ ع السَّيْفَ وَ قَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِذَا بَعَثْتَنِي فِي الْأَمْرِ أَكُونُ كَالسَّفُّودِ الْمَحْمِيِّ فِي الْوَبَرِ أَوْ أَثَّبَّتُ؟

فَقَالَ: لَا بَلْ تَثَّبَّتُ.

قَالَ فَانْطَلَقَ ع وَ مَعَهُ السَّيْفُ. فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى الْبَابِ وَجَدَهُ مُغْلَقاً فَأَلْزَمَ عَيْنَهُ نَقْبَ الْبَابِ. فَلَمَّا رَأَى الْقِبْطِيُّ عَيْنَ عَلِيٍّ ع فِي الْبَابِ فَزِعَ وَ خَرَجَ مِنَ الْبَابِ الْآخَرِ؛ فَصَعِدَ نَخْلَةً وَ تَسَوَّرَ عَلَى‏ الْحَائِطَ. فَلَمَّا رَأَى الْقِبْطِيُّ عَلِيّاً ع وَ مَعَهُ السَّيْفُ حَسَرَ عَنْ عَوْرَتِهِ؛ فَإِذَا هُوَ مَجْبُوبٌ.

فَصَدَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بِوَجْهِهِ عَنْهُ ثُمَّ رَجَعَ فَأَخْبَرَ رَسُولَ اللَّهِ ص بِمَا رَأَى.

فَتَهَلَّلَ وَجْهُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَزَلْ يُعَافِينَا أَهْلَ الْبَيْتِ مِنْ سُوءِ مَا يُلَطِّخُونَّا بِهِ. فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ».

فَقَالَ زُرَارَةُ: إِنَّ الْعَامَّةَ يَقُولُونَ نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ فِي الْوَلِيدِ بْنِ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ حِينَ جَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ص فَأَخْبَرَهُ عَنْ بَنِي خُزَيْمَةَ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ.

فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع: يَا زُرَارَةُ أَ وَ مَا عَلِمْتَ أَنَّهُ لَيْسَ مِنَ الْقُرْآنِ آيَةٌ إِلَّا وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ؟ فَهَذَا الَّذِي فِي أَيْدِي النَّاسِ ظَهْرُهَا وَ الَّذِي حَدَّثْتُكَ بِهِ بَطْنُهَا.

ب. عبدالله‌بن‌بکیر می‌گوید: «خدمت امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: «فدایت شوم! آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستور داد تا آن قبطی را بکشند، درحالی‌که می‌دانست که بر وی دروغ بسته‌اند؟ یا اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نمی‌دانست و خداوند به وسیله‌ی درنگ کردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) کشته شدن را از آن قبطی دفع کرد»؟

فرمود: آری! به خدا سوگند می‌دانست؛  که اگر دستور کشتن آن قبطی با قصد قطعی از جانب رسول الله (صلی الله علیه و آله) صادر شده بود، قطعاً امیرالمؤمنین (علیه السلام) بدون کشتن وی برنمی گشت. لیکن رسول الله (صلی الله علیه و آله) آن کار را کرد تا آن زن [= عایشه] از گناهش [حسادت با ماریه و تهمت زدن به وی] برگردد. امّا او برنگشت [= توبه نکرد] و کشته شدن یک فرد مسلمان به خاطر دروغ او برایش اهمیّتی نداشت.

تفسير القمي، ج‏۲، ص۳۱۹

وَ فِي رِوَايَةِ عَبْدِ اللَّهِ [عُبَيْدِ اللَّهِ‏] بْنِ مُوسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ رُشَيْدٍ [رَاشِدٍ] عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ قَالَ:

قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع: جُعِلْتُ فِدَاكَ! كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَمَرَ بِقَتْلِ الْقِبْطِيِّ وَ قَدْ عَلِمَ أَنَّهَا قَدْ كَذَبَتْ عَلَيْه؟ أَوْ لَمْ يَعْلَمْ وَ إِنَّمَا دَفَعَ اللَّهُ عَنِ الْقِبْطِيِّ الْقَتْلَ بِتَثَبُّتِ عَلِيٍّ ع؟

فَقَالَ: بَلَى قَدْ كَانَ وَ اللَّهِ أَعْلَمَ وَ لَوْ كَانَتْ عَزِيمَةً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص الْقَتْلُ، مَا رَجَعَ عَلِيٌّ ع حَتَّى يَقْتُلَهُ، وَ لَكِنْ إِنَّمَا فَعَلَ [ذَلِکَ] رَسُولُ اللَّهِ ص لِتَرْجِعَ عَنْ ذَنْبِهَا. فَمَا رَجَعَتْ وَ لَا اشْتَدَّ عَلَيْهَا قَتْلُ رَجُلٍ مُسْلِمٍ بِكَذِبِهَا.

 

۳) گفتگویی بین امام حسن با معاویه و برخی از اطرافیانش رخ داده که برخی از تابعین (شعبی و ابومخنف و یزید بن ابوحبیب) بر این باور بوده‌اند که این مشاجره در تاریخ به لحاظ شدت درگیری و قوت کلامی بی‌نظیر است. داستان از این قرار است که مدتی بعد از صلح امام حسن ع که حکومت معاویه کاملا مستقر شده بود عمرو بن عثمان بن عفان و عمرو عاص و عتبة بن اوبسفیان و ولید بن عقبه و مغیرة بن شعبة که نزد معاویه بودند از وی می‌خواهند که امام حسن را احضار کند تا وی را ضایع کنند.

معاویه به این کار تن می‌دهد و وقتی امام ع وارد می‌شود یک به یک انواع توهین‌ها و تهمتها را روانه ایشان و پدر بزرگوارشان می‌کنند. امام ع با متانت کامل گوش می‌دهند و ابتدا یک دفاع کلی از خود و امیرالمؤمنین ع می‌کنند و سپس به تک تک یاوه‌گویی‌های آنان پاسخ می‌دهند. به مناسبت این آیه، فراز مربوط به ولید بن عقبه تقدیم می‌شود:

… سپس ولید گفت: ای بنی هاشم! شما اول کسانی بودید که در پوستین عیب‌جویی از عثمان افتادید و مردم را علیه او شوراندید تا اینکه به خاطر حرص ورزیدنی که بر حکومت کردن داشتید وی را به قتل رساندید؛ و این کارتان در قطع رحم و به هلاکت کشاندن امت و ریختن خونها به خاطر حرص بر حکومت و در طلب دنیای خبیث برآمدن، و ناشی از محبت دنیا بود در حالی که عثمان دایی شما بود، که چه دایی خوبی برای شما بود! و او داماد شما بود، و چه داماد خوبی برای شما بود! اما شما اول کسانی بودید که بر او حسادت ورزیدید و بر او طعنه زدید و قتل وی را عهده‌دار شدید! پس چگونه دیدید آنچه خدا با شما کرد؟‍!

امام حسن ع وقتی نوبت به پاسخ ولید رسید فرمود:

ای ولیدبن‌عقبه! به خدا قسم! تو را به خاطر بغضی که از امیرالمؤمنین ع داری ملامت نمی‌کنم چرا که وی به خاطر شراب‌خواری، تو را هشتاد تازیانه شلاق زده و پدرت [= پدر ادعایی‌ات] را در جنگ بدر تکه تکه کرده است! اما چگونه او را دشنام می‌دهی حال آنکه خداوند در ده آیه از کتابش او را مؤمن خواند و تو را فاسق نامید؛ و این همان سخن خداوند است که فرمود «آیا کسی‌که مؤمن بود همانند کسی است که فاسق بود؟ یکسان نیستند» (سجده/۱۸)[۵۱] و فرمود: «اگر فاسقی برای شما خبری آورد پس بررسی کنید که [مبادا] با عده‌ای به‌نادانی برخورد کنید، آنگاه بر آنچه کرده‌اید پشیمان شوید» (حجرات/۶). تو را چه به سخن گفتن از قریش؟! آن هم با آن حسب و نسب آنچنانی‌ای که داری!

اما اینکه ادعا کردی که ما عثمان را کشتیم به خدا سوگند که طلحه و زبیر و عایشه هم نتوانستند چنین سخنی را علیه حضرت علی ع مطرح کنند؛ آن وقت تو چه می‌گویی؟! تویی که اگر از مادرت بپرسی به تو خواهد گفت که وی ذکوان (پدر واقعی ولید) را رها کرد و تو را به عقبة بن أبی معیط چسباند تا بدین ترتیب برای خودش آبرو و جایگاهی دست و پا کند؛ به علاوه همه ننگ و عاری که خداوند برای تو و پدر و مادرت در دنیا مهیا کرده است؛ «و قطعا خداوند ظلم‌کننده به بندگان نیست» (ق/۲۹). آخر ای ولید! به خدا سوگند تو را به شخصی نسبت داده‌اند [کسی را به عنوان پدرت معرفی می‌کنند] که تولدت قبل از او بوده است؛ آن وقت تو به علی ع دشنام می‌دهی و او را فرومایه می‌خوانی؟! تو به جای این کار بهتر است بپردازی به اینکه خودت را به پدر واقعی‌ات منتسب کنی؛ نه به کسی که تو را به او منتسب کرده‌اند؛ هرچند مادرت به تو گفته است که پدرت خیلی پست‌تر و خبیث‌تر از عقبة بوده است.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏۱، ص۲۷۱ و ۲۷۶-۲۷۷؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۶، ص۲۸۵-۲۹۵[۵۲]

رُوِيَ عَنِ الشَّعْبِيِّ وَ أَبِي مِخْنَفٍ‏ وَ يَزِيدَ بْنِ أَبِي حَبِيبٍ الْمِصْرِيِ‏ أَنَّهُمْ قَالُوا: لَمْ يَكُنْ فِي الْإِسْلَامِ يَوْمٌ فِي مُشَاجَرَةِ قَوْمٍ اجْتَمَعُوا فِي مَحْفِلٍ أَكْثَرَ ضَجِيجاً وَ لَا أَعْلَى كَلَاماً وَ لَا أَشَدَّ مُبَالَغَةً فِي قَوْلٍ مِنْ يَوْمَ‏ [۲۷۰] اجْتَمَعَ فِيهِ عِنْدَ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ عَمْرُو بْنُ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ وَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ وَ عُتْبَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ وَ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ وَ الْمُغِيرَةُ بْنُ أَبِي شُعْبَةَ وَ قَدْ تَوَاطَئُوا عَلَى أَمْرٍ وَاحِدٍ…[۵۳]

ثُمَّ تَكَلَّمَ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ بِنَحْوٍ مِنْ كَلَامِ أَصْحَابِهِ فَقَالَ: يَا مَعْشَرَ بَنِي هَاشِمٍ كُنْتُمْ أَوَّلَ مَنْ دَبَّ بِعَيْبِ عُثْمَانَ وَ جَمَعَ النَّاسَ عَلَيْهِ حَتَّى قَتَلْتُمُوهُ حِرْصاً عَلَى الْمُلْكِ وَ قَطِيعَةً لِلرَّحِمِ وَ اسْتِهْلَاكَ الْأُمَّةِ وَ سَفْكَ دِمَائِهَا حِرْصاً عَلَى الْمُلْكِ وَ طَلَباً لِلدُّنْيَا الْخَبِيثَةِ وَ حُبّاً لَهَا؛ وَ كَانَ عُثْمَانُ خَالَكُمْ فَنِعْمَ الْخَالُ كَانَ لَكُمْ! وَ كَانَ صِهْرُكُمْ فَكَانَ نِعْمَ الصِّهْرُ لَكُمْ! قَدْ كُنْتُمْ أَوَّلَ مَنْ حَسَدَهُ وَ طَعَنَ عَلَيْهِ ثُمَّ وَلِيتُمْ قَتْلَهُ فَكَيْفَ رَأَيْتُمْ صُنْعَ اللَّهِ بِكُمْ؟! …[۵۴]

فَتَكَلَّمَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع فَقَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَى أَوَّلَكُمْ بِأَوَّلِنَا وَ آخِرَكُمْ بِآخِرِنَا …[۵۵]

وَ أَمَّا أَنْتَ يَا وَلِيدَ بْنَ عُقْبَةَ فَوَ اللَّهِ مَا أَلُومُكَ أَنْ تُبْغِضَ عَلِيّاً وَ قَدْ جَلَدَكَ فِي الْخَمْرِ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَ قَتَلَ أَبَاكَ صَبْراً بِيَدِهِ يَوْمَ بَدْرٍ أَمْ كَيْفَ تَسُبُّهُ وَ قَدْ سَمَّاهُ اللَّهُ مُؤْمِناً فِي عَشَرَةِ آيَاتٍ مِنَ الْقُرْآنِ وَ سَمَّاكَ فَاسِقاً وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ» (سجده/۱۸) وَ قَوْلُهُ «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ» (حجرات/۶) وَ مَا أَنْتَ وَ ذِكْرَ قُرَيْشٍ وَ إِنَّمَا أَنْتَ ابْنُ‏ عِلْجٍ مِنْ أَهْلِ صَفُّورِيَةَ اسْمُهُ ذَكْوَانُ. وَ أَمَّا زَعْمُكَ أَنَّا قَتَلْنَا عُثْمَانَ فَوَ اللَّهِ مَا اسْتَطَاعَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ وَ عَائِشَةُ أَنْ يَقُولُوا ذَلِكَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَكَيْفَ تَقُولُهُ أَنْتَ وَ لَوْ سَأَلْتَ أُمَّكَ مَنْ أَبُوكَ إِذْ تَرَكَتْ ذَكْوَانَ فَأَلْصَقَتْكَ بِعُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ اكْتَسَبَتْ بِذَلِكَ عِنْدَ نَفْسِهَا سَنَاءً وَ رِفْعَةً وَ مَعَ مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ وَ لِأَبِيكَ وَ لِأُمِّكِ مِنَ الْعَارِ وَ الْخِزْيِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ «وَ مَا اللَّهُ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» ثُمَّ أَنْتَ يَا وَلِيدُ وَ اللَّهِ أَكْبَرُ فِي الْمِيلَادِ مِمَّنْ تُدْعَى لَهُ فَكَيْفَ تَسُبُّ عَلِيّاً وَ لَوِ اشْتَغَلْتَ بِنَفْسِكَ لَتُثْبِتُ نَسَبَكَ إِلَى أَبِيكَ لَا إِلَى مَنْ تُدْعَى لَهُ وَ لَقَدْ قَالَتْ لَكَ أُمُّكَ يَا بُنَيَّ أَبُوكَ وَ اللَّهِ أَلْأَمُ وَ أَخْبَثُ مِنْ عُقْبَة. …[۵۶]

 

۴) زید شحّام می‌گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره «رفث و فسوق و جدال» [فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ؛ بقره/۱۹۷] سوال کردم.

فرمودند: امّا «رفث» همان جماع و آمیزش جنسی است. و اما «فسوق» همان دروغگویی است، آیا نشنیده‌ای این سخن خداوند عز و جل را: «ای آن کسانی که ایمان آوردند! اگر فاسقی برای شما خبری آورد پس بررسی کنید که [مبادا] با عده‌ای به‌نادانی برخورد کنید»؛ و «جدال» گفتار کسی است که مرتب می‌گوید: «نه به خدا قسم» و «آری به خدا سوگند»، و دشنام دادن مردی به دیگری است.

معاني الأخبار، ص۲۹۴

حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الرَّفَثِ وَ الْفُسُوقِ وَ الْجِدَالِ؟

قَالَ أَمَّا الرَّفَثُ فَالْجِمَاعُ؛ وَ أَمَّا الْفُسُوقُ فَهُوَ الْكَذِبُ؛ أَ لَا تَسْمَعُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»؛ وَ الْجِدَالُ هُوَ قَوْلُ الرَّجُلِ لَا وَ اللَّهِ، وَ بَلَى وَ اللَّهِ، وَ سِبَابُ الرَّجُلِ الرَّجُلَ.

 

۵) ربیع، حاجب منصور دوانیقی حکایتی را نقل کرده است از اینکه منصور امام صادق ع را احضار کرد؛ و از ایشان درباره سخنانی که در خصوص جایگاه معنوی ایشان مطرح شده سوال کرد و انتظار داشت امام ع آنها را تکذیب کند؛ اما امام تعابیر عالی‌تری درباره جایگاه خویش بیان کرد و در ادامه فرمود:

درباره‌ی خویشاوند و بستگان خود که شایسته رعایت هستند، قبول نکن سخن کسی را که خداوند بهشت را بر او حرام نموده و جایگاه او را آتش قرار داده است؛ زیرا سخن‌چین، «شاهد زور» (= کسی که بناحق شهادت می‌دهد) و شریک شیطان است در اختلاف بین مردم؛ که همانا خداوند متعال فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِین: ای آن کسانی که ایمان آوردند! اگر فاسقی برای شما خبری آورد پس بررسی کنید که [مبادا] با عده‌ای به‌نادانی برخورد کنید آنگاه بر آنچه کرده‌اید پشیمان شوید» (حجرات/۶)

الأمالی للصدوق، ص۶۱۲-۶۱۳

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّهِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ النما [الناونجي‏] [النَّمَاوِنْجِيُ‏] عَنْ عَبْدِ الْجَبَّارِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ دَاوُدَ الشَّعِيرِيِّ عَنِ الرَّبِيعِ صَاحِبِ الْمَنْصُورِ قَالَ: بَعَثَ الْمَنْصُورُ إِلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع يَسْتَقْدِمُهُ لِشَيْ‏ءٍ بَلَغَهُ عَنْهُ …[۵۷]

فَقَالَ الصَّادِقُ ع: لَا تَقْبَلْ فِي ذِي رَحِمِكَ وَ أَهْلِ الرِّعَايَةِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ قَوْلَ مَنْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ جَعَلَ مَأْوَاهُ النَّارَ فَإِنَّ النَّمَّامَ شَاهِدُ زُورٍ وَ شَرِيكُ إِبْلِيسَ فِي الْإِغْرَاءِ بَيْنَ النَّاسِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ» …[۵۸]

 

۶) از امیرالمؤمنین ع روایت شده که فرمودند:

اى مردم! كسى كه دانست برادرش دينى درست دارد، و در راه راست گام برمى‏دارد، به گفته مردم در باره او گوش ندهد، كه گاه تيرانداز، تير افكند و تيرها به خطا رود. سخن نيز چنين است، در باره كسى چيزى گويند و آن نه اين است. گفتار باطل تباه است، و خدا شنوا و گواه است. بدانيد! ميان حق و باطل جز چهار انگشت نيست.

از او پرسيدند معنى اين سخن چيست؟

انگشتان خود را جمع کرد و بین گوش و چشمش گذاشت و گفت: باطل آن است كه بگويى شنيدم، و حقّ آن است كه بگويى ديدم.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۴۱ (ترجمه شهیدی، ص۱۳۷)

و من كلام له ع في النهي عن سماع الغيبة و في الفرق بين الحق و الباطل‏:

أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ عَرَفَ مِنْ أَخِيهِ وَثِيقَةَ دِينٍ وَ سَدَادَ طَرِيقٍ فَلَا يَسْمَعَنَّ فِيهِ أَقَاوِيلَ الرِّجَالِ أَمَا إِنَّهُ قَدْ يَرْمِي الرَّامِي وَ تُخْطِئُ السِّهَامُ وَ يُحِيلُ الْكَلَامُ وَ بَاطِلُ ذَلِكَ يَبُورُ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ وَ شَهِيدٌ. أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ إِلَّا أَرْبَعُ أَصَابِعَ!

فَسُئِلَ ع عَنْ مَعْنَى قَوْلِهِ هَذَا.

فَجَمَعَ أَصَابِعَهُ وَ وَضَعَهَا بَيْنَ أُذُنِهِ وَ عَيْنِهِ ثُمَّ قَالَ: الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ أَنْ تَقُولَ رَأَيْتُ.

 

۷) از امام صادق ع روایت شده است:

کسی که مطلبی را علیه مؤمنی نقل کند که قصدش از آن ضایع کردن و از بین بردن آبروی وی باشد تا وی از چشم مردم بیفتد خداوند او را از ولایت خویش به ولایت شیطان اخراج می‌کند ولی شیطان هم حاضر نیست او را قبول کند!

الكافي، ج‏۲، ص۳۵۸؛ المحاسن، ج‏۱، ص۱۰۳؛ الأمالي( للصدوق)، ص۴۸۶

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أَعْيُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَايَتِهِ إِلَى وَلَايَةِ الشَّيْطَانِ فَلَا يَقْبَلُهُ الشَّيْطَانُ.

 

تدبر

۱) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»

از دستورالعمل‌های مهم در ارتباطات اجتماعی‌ای که مؤمنان به طور خاص باید رعایت کنند این است که اگر فاسقی خبر مهمی برایشان آورد سریع ترتیب اثر ندهند؛ ‌بلکه درنگ کنند، و ابعاد مساله را بررسی و آشکار نمایند؛ وگرنه ممکن است به خاطر این تعجیل به جماعتی آسیبی برسانند؛ آسیبی که صرفا ناشی از جهل و بی اطلاعی آنها از ابعاد مختلف مساله بوده است؛ به طوری که وقتی زمان گذشت و ابعاد مختلف واقعیت معلوم شد خودشان بفهمند که اقدامشان اشتباه بوده و از آنچه کرده‌اند پشیمان شوند.

 

۲) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا …»

چرا مخاطب را «الذین آمنوا» قرار داد، نه مثلا «الناس»؟ مگر این مساله (تحقیق و بررسی سخن فاسق قبل از اینکه اثری بر آن مترتب کنیم) نباید توصیه‌ای برای همه بشر باشد؟

الف. این سوره از سور مدنی است (یعنی بعد از شکل‌گیری جامعه دینی نازل شده) و موضوع این سوره ارتباطات اجتماعی در جامعه دینی است. لذا مخاطب اصلی آن افراد این جامعه‌اند؛ هرچند که این ظرفیت را دارد که برای همه جوامع مطرح شود.

به تعبیر دیگر، می‌خواهد بگوید «افراد مؤمن باید اهل تحقیق و بررسی باشند، نه افرادی زودباور و سطحی؛ و ایمان با خوش‌باوری سازگار نیست». (تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۱)

ب. هشدار به نپذیرفتن سخن از جانب «فاسق» است؛ و فاسق یک کلمه ارزشی است که در نظام ارزشی خاص معنا می‌شود. فسق، دریدن پرده است؛ و ابتدا باید دید که چه چیزی برای چه کسی پرده محترم شمرده می‌شد. مثلا در جامعه دینی، اقدام به عمل لواط، مصداق ارتکاب فسق است؛ اما در بسیاری از جوامع سکولار امروزی که مثلا قانون ازدواج همجنسگرایان تصویب شده، نه‌تنها دو نفری که با همدیگر عمل لواط را انجام می‌دهند فاسق محسوب نمی‌شوند بلکه چه‌بسا انسان مؤمنی که با رواج این عمل در جامعه مخالفت کند به اتهام مخالفت با آزادی، «فاسق» محسوب شود.  پس باید جامعه هدف با جهت‌گیری ارزشی (مؤمن یا کافر) مشخص باشد تا معلوم شود چه کسی فاسق است و نباید به سخن وی بدون تحقیق اعتماد کرد.

ج. …

 

۳) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا»

[برخلاف آنچه در اهل سنت معروف است که ادعای عدالت همه اصحاب را دارند این آیه بخوبی نشان می‌دهد که] همه اصحاب پیامبر ص عادل نبودند؛ بلکه در میان آنان افراد فاسق و غیرقابل اعتماد هم پیدا می‌شدند (تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۱)؛ و شاهد خوبی است بر جعلی بودن احادیثی که به پیامبر ص نسبت می‌دهد که فرموده باشد که همه اصحاب عادلند و هیچکس حق ندارد هیچیک از آنان را فاسق بشمرد!

نکته: نقد یکی از معیارهای رجالی اهل سنت

شأن نزول این آیه را چه ولید بن عقبه بدانیم چه عایشه، مهم این است که طبق مبنای اهل سنت هردوی اینها مصداق صحابه محسوب می‌شوند (و از نظر اهل سنت، هرکس صحابه محسوب شود حتما روایتش مورد اعتماد است)؛ در حالی که قرآن کریم در مورد این شخصی که آیه در موردش نازل شده تعبیر «فاسق» به کار برده است؛ نتیجه این است که دست کم برخی از افرادی که طبق مبنای اهل سنت صحابه محسوب می‌شوند، طبق این آیه فاسق و غیرقابل اعتماد محسوب می‌شوند؛ پس این ضابطه رجالی اهل سنت، از نظر قرآن مخدوش می‌باشد.

 

۴) «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»

چرا ضرورت درنگ کردن و بررسی را ناظر به دو مولفه «فاسق» (نه هرکس) و «نبأ» (خبری که مهم است؛ نه هر خبری) قرار داد؟ یعنی چرا نگفت اگر «هرکسی» «هرخبری» آورد ابتدا بررسی کن؟ شاید بتوان پذیرفت که اگر «فردی عادی» «خبر کم‌اهمیتی» آورد (که قبول یا رد آن تاثیر جدی در تصمیمات ما نمی‌گذارد) نیازی به بررسی نداشته باشد، اما اگر فاسقی «خبر کم‌اهمیتی» را آورد، نیاز به بررسی ندارد؟ یا آیا اگر «شخصی عادی» (که به عنوان فاسق شناخته نمی‌شود) با خبر مهمی آمد ‌شایسته نیست بررسی شود؟

الف. اگر قرار باشد هرکس برای انسان هرخبری بیاورد انسان بخواهد حتما آن را بررسی کند و بلافاصله ترتیب اثر ندهد، عملا در بسیاری از موارد اختلال در نظام زندگی اجتماعی پیش می‌آید و زندگی سامان نمی‌یابد. در واقع، سیره عقلا، ترتیب اثر دادن به اخباری است که به طور عادی دریافت می‌کنند. بله، اگر خبر، خبر مهمی باشد؛ و آورنده‌اش هم قابل اعتماد نباشد نباید عجله نکرد و در مورد آن باید بررسی شود؛ اما جایی که خبر اهمیت زیاد ندارد یا اگر اهمیت دارد آورنده‌اش انسان فاسقی نیست و می‌توان به طور عادی به وی اعتماد کرد، ضرورتی ندارد که حتما درنگ و بررسی انجام شود.

در واقع، این آیه در مقام امضای یک سیره عقلایی است؛ برای انسانها میسر نیست که تصمیم‌گیری‌شان را صرفا به آنچه در منظر و مرآی آنهاست منوط سازند؛ بلکه اتفاقا عمده تصمیم‌های ما در زندگی منوط به اموری است که به طور عادی نمی‌توانیم با مشاهده کسب خبر کنیم. یکبار خبری به صورت متواتر به انسان می‌رسد؛ اینها که بحث ندارد و یقین معرفتی ایجاد می‌کند؛ اما تعداد این اخبار هم بسیار کم است و عموم انسانها کارهای زندگی‌شان را بر اساس مطالبی تنظیم می‌کنند که اصطلاحا مبتنی بر خبر واحد است؛ و قرآن کریم هم این سیره عقلایی را امضا کرده است (الميزان، ج‏۱۸، ص۳۱۱[۵۹]).

ب. اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ و مساله، تاکید بر اینهاست که: انسانها باید وقتی نبأ (خبر مهم) در کار است و آورنده‌اش هم فاسق است، حتما درنگ کردن و تبیین را جدی بگیرند. یعنی آیه نمی‌فرماید سایر اخبار را بررسی نکن، بلکه می‌گوید چنین خبری را حتما بررسی کن؛ اما آیه ساکت است از بیان ایتکه خبری که قابل اعتماد باشد چه ویژگی‌های دیگری دارد. شاید اینکه برخی بر دلالت این آیه بر حجیت خبر واحد مناقشه دارند (مجمع البيان، ج‏۹، ص۱۹۹[۶۰]) ناشی از همین نکته است.

ج. …

 

۵) ) «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا…»

آوردن کلمه «فتبینوا» نشان می‌دهد که گاهی فاسق راست می‌گوید و نباید همه جا سخن او را تکذیب کرد! (تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۱).

به تعبیر دیگر، «فاسق» بودن صرفا هشداری برای تتبع جدی‌تر سخن وی است؛ نه دلیلی برای تکذیب وی.

نکته تخصصی حدیث‌شناسی

از نکته فوق فهمیده می‌شود که روند نگارش برخی از کتابهایی که با عناوینی همچون «احادیث موضوعه» [= احادیث جعلی] نوشته شده و مواردی را که راوی مجهول بوده به عنوان حدیث جعلی معرفی کرده‌اند! قطعا روند ناروایی است؛ زیرا از مجهول بودن راوی (= نمی‌دانیم فاسق است یا خیر)، فاسق بودن وی؛ و از فسق وی (که حداکثر دلالت بر ضرورت بررسی سخن وی دارد، نه لزوما انکار سخن وی)، کذب سخن وی را نتیجه گرفته‌اند. یعنی حتی اگر «فاسق» و «غیرقابل اعتماد» بودن یک راوی اثبات شود؛ منطقا نمی‌توان نتیجه گرفت که حدیثی که از وی نقل شده حتما جعلی است؛‌بویژه اگر توجه کنیم دروغگوی حرفه‌ای، دروغگویی است که دروغ خود را در میان صدها سخن راست مخفی کند.

از همینجا معلوم می‌شود که چرا شیعیان در بحثهای خود گاه به برخی از راویانی که در شیعه غیرمعتبر محسوب می‌شوند استناد می‌کنند؛ و این استناد لزوما دلیل بر اعتبار آن شخص نیست. مثلا بر اساس قاعده «الفضلُ ما شَهِدتْ به الاعداءُ: فضیلت آن است که دشمن بر آن شهادت دهد» یا «اقرار العقلاء علی انفسهم جایز» اگر کسی که فهمیده‌ایم فاسق ویا دروغگو است در مورد دشمن خود فضیلتی را ذکر کرد؛‌ یا در مورد بدی‌ای در حق خویش اقرار نمود، قرینه می‌شود که به احتمال زیاد اینجا دروغ نگفته است.

 

۶) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا»

فرمود اگر فاسقی خبر مهمی آورد بررسی کنید و سریع نپذیرید. در مورد غیرفاسق چطور؟ قدر متیقن آیه این است که به خبر فردی که «عادل» و « مورد اعتماد» (ثقه) است می‌توان اعتماد کرد؛ اما در مورد فرد مشکوک چطور؟

بحث کاربردی حدیث‌شناسی (حجیت خبر واحد)

یکی از بحثهایی که در علم اصول مطرح می‌شود حجیت خبر واحد است؛ که از شواهد بر حجیت مذکور را همین آیه دانسته‌اند؛ یعنی بیان داشته‌اند که این یک سیره عقلایی بوده که اتفاقا مورد امضای شارع هم قرار گرفته است؛ و از این رو به احادیثی که از جانب افراد غیرفاسق (= عادل) نقل می‌شود می‌توان اعتماد کرد و دستورات شریعت را با واسطه آنها گرفت. همین مساله موجب شکل‌گیری علمی به اسم علم رجال شده است؛ که هدف آن شناسایی افراد معتبر و قابل وثوق و تمایز آنان از افراد غیرقابل اعتماد است.

اما آیا شخص قابل اعتماد (= غیرفاسق) کسی است که حتما بدانیم «عادل» و «مورد اعتماد» (ثقه) است؛ ‌یا این آیه صرفا از ما می‌خواهد که اگر در مورد فاسق بودن کسی مطمئن بودیم، اعتماد نکنیم؛ وگرنه (یعنی در خصوص افرادی که نمی‌دانیم فاسقند یا خیر) می‌توانیم به خبرشان اعتماد کنیم؟

ظهور اولیه آیه معنای دوم است (تا حدی که برخی از این آیه برداشت کرده‌اند که: «اصل در اسلام، اعتماد به مردم است، اما حساب کسی که فسق او بر همگان روشن شد از افراد عادی جداست؛ تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۱)؛ در حالی که مبنای علمای رجال و اصول در اعتبار «خبر واحد» این است که راویان حدیث حتما باید مورد اعتماد باشند؛ از این رو، خبر شخص مجهول (کسی که اطلاع و توثیقی درباره وی ندارند) را اصطلاحا «خبر ضعیف» و غیرقابل اعتماد می‌دانند. از این رو، برخی این آیه را به عنوان دلیلی برای مدعای علمای رجال (که حتما راوی باید معتبر باشد) قابل قبول ندانسته‌اند (مفاد آیه اخص از مدعاست).

اما شاید چیزی که بتواند نشان دهد که این آیه هم بر همان مدعا دلالت دارد این است که در دو شأن نزولی که برای آیه ذکر شده، «فسقِ» آن افرادی که خبر را آوردند برای مخاطبان واضح نبوده است؛ و اتفاقا خود آیه را شاهدی دانسته‌اند برای فسق این دو نفر (اقتباس از تفسیر نور، ج۹، ص۱۹۷)[۶۱].

علاوه بر این، می‌توان چنین پاسخ داد که اگر به کلمه «نبأ» و نیز ادامه آیه (فتصیبوا …) توجه کنیم می‌بینیم که اتفاقا عقلا در اخباری که مهم باشد و بخواهد مبنای یک تصمیم جدی باشد (که این تصمیم چه‌بسا موجب آسیب دیدن عده‌ای شود) حتما در اعتبار منبع خبر دقت می‌کنند و به صرف اینکه شهرت به دروغگویی نداشته، بسنده نمی‌کنند؛ و چون قرار است از احادیث معصومان ع، به شریعت (احکام تنظیم‌کننده زندگی فردی و اجتماعی) برسیم، پس آنها اخباری مهم در تصمیم‌گیری هستند و باید اعتبار منبع خبر تایید شود.

ثمره اجتماعی

وجود دو کلمه «نبأ» و «فاسق» در این آیه که در مقام امضای یک سیره عقلایی است بسیار مهم است. یعنی اگر آیه به آن سیره عقلا قید می‌زند (که چه‌بسا تقیید هم نیست؛ بلکه شرح حوزه‌ای است که واقعا سیره عقلا هم آن را شامل نمی‌شود؛ یعنی عقلا در اخبار مهم، قابل اعتماد بودن راوی برایشان مهم است) نشان می‌دهد که در مواردی که قید نخورده به همان سیره می‌توان عمل کرد.

اگر این مساله را جدی بگیریم می‌توان نوع مواجهه سخت‌گیرانه‌ای که در میان متاخران در مواجهه با احادیث رواج یافته، مناقشه کرد؛ سخت‌گیری ای که موجب شده بسیاری از مؤمنان جرات خواندن کتب حدیثی را – از ترس از اینکه مبادا حدیث نادرستی در آنها باشد- نداشته باشند؛ در حالی که اولا بسیاری از این کتب را کسانی گردآوری کرده‌اند که از علمای بزرگ و مسلط به معارف دین بوده‌اند (و طبیعی است که هرجا احساس کنند که انحرافی در کار است و احتمال جعلی بودن بدهند، ذیل آن تذکری می‌دهند) و ثانیا بسیاری از این احادیث ناظر به حکم فقهی شرعی نیستند که نیاز به تخصص فقهی برای استنباط داشته باشد، بلکه ناظر به ابعاد عادی زندگی اند. بله، این سخن نباید بهانه‌ای شود که افراد بدون تخصص لازم و صرفا با دیدن یکی دو حدیث، شخصا دست به صدور فتوا بزنند.

به تعبیر دیگر، درست است که تاثیر برخی از احادیث در مقام تصمیم‌گیریِ مستند به شرع به نحوی است که قطعا باید آورنده آن مورد اعتماد (ثقه) باشد؛ اما در بسیاری از احادیث (بویژه احادیثی که حاوی نکات اخلاقی ساده برای زندگی است) چنین چیزی ضرورت ندارد؛ و این سبکی که برخی در پیش گرفته‌اند که هر حدیثی که راوی برایشان شناخته شده نیست (راویان «مجهول» و اخبار «مرسل») آن را به عنوان خبر ضعیف کنار می‌گذارند رویه‌ای نیست که لزوما مبتنی بر نگاه قرآنی باشد. اگر به کتابهایی که تحت عنوان «گزیده‌ی …» به خیال خود این گونه احادیث را از منبع اصلی حذف کرده‌اند[۶۲] ویا تحت عنوان «الاحادیث الضعیفه» گردآوری شده و بسیاری از احادیث را زیر سوال می‌برند، نگاهی شود که چه احادیثی به این بهانه‌ها حذف می‌شود بخوبی متوجه ابعاد نادرست این رویکرد افراطی می‌شویم. (از اینها بدتر آن است که به صرف مجهول بودن راوی، حدیث وی را جعلی معرفی می‌کنند؛ که در تدبر ۵ اشاره شد)

بر همین اساس، شاید بتوان وجه تاکیدی را که بر آسان‌گیری در «اخبار من بلغ»* وجود دارد فهمید. یعنی اگرچه روال عقلا این است که در تصمیم‌گیری‌هایی که ممکن است به آسیب رساندن به دیگران منجر شود در خصوص منبع خبر سخت‌گیرانه بررسی کنند؛ اما همین عقلا در تصمیم گیریهایی که چنین آثار سویی ندارد چنین سخت‌گیری‌ای ندارند.

به تعبیر دیگر، وقتی این همه کتابهای مختلف اندیشمندان غیرمعصوم را براحتی به افراد توصیه می‌کنیم آیا رواست که در توصیه عموم به مطالعه کتب حدیثی این اندازه سخت گیری کنیم؛ بویژه کتب علمای متقدم شیعه، که با توجه به تخصص آنها و حساسیتهایی که در ایشان نسبت به پرهیز از احادیث جعلی وجود داشته (که اگر در مورد حدیثی مشکوک می‌شدند یا آن را نمی‌آوردند یا حتما تذکرش را می‌دادند) علم اجمالی داریم که عمده احادیثی که در آنها هست و گردآورنده هم هشداری در موردش نداده احادیث معتبری است؟!

ثمره تخصصی حدیث‌شناسی: خبر ثقه یا موثوق‌الصدور یا …؟

اگرچه امروزه نزد برخی از فقهای متاخر، بررسی سند حدیث، اولویت اول در مقام اعتبارسنجی است و با مناقشه در سند، براحتی حدیث را در مقام استنباط کنار می‌گذارند؛ اما بر اساس توضیحات فوق، این رویه قابل مناقشه است. شاهد خوبی بر این مناقشه، وجود اخبار علاجیه* است، که در ابتدا بر اموری همچون مطابقت با کتاب و سنت قطعی، مخالفت با عامه، شهرت، و … تاکید می‌کنند؛ و بررسیِ وثاقت راوی را جزء مولفه‌های آخر در مقام تصمیم‌گیری می گذارند؛ که نشان می‌دهد که اگرچه بررسی سند در جای خود مهم است، اما نباید تنها محورِ و حتی محور اصلی قبول یا رد احادیث قرار گیرد.

ظاهرا از همین روست که بسیاری از بزرگان ضابطه «خبر موثوق الصدور» را جایگزین «خبر ثقه» کرده‌اند؛ و آن طور که نقل شده سبک برخی از بزرگان مثل حضرت آيت الله بهجت از این هم فراتر بوده است؛ یعنی امثال ایشان در بررسی احادیث، تنها در مواردی که محتوا و جهت‌گیری حدیث با محتوا و جهت‌گیری مجموع تعالیم اهل بیت ناسازگار به نظر می‌رسیده بر بررسی رجال آن اصرار می‌ورزیدند. به نظر می‌رسد سیره بسیاری از فقهای بزرگ همچون شیخ انصاری نیز این بوده است؛ شاهد مهمش هم اینکه ایشان ابایی ندارند از اینکه شالوده و فصل‌بندی کتاب مکاسب را با حدیثی آغاز کنند که به لحاظ سندی ضعیف محسوب می‌شود.

*پی نوشت:

– اخبار من بلغ، احادیثی است که می‌گویند اگر درباره ثواب عمل خوبی حدیثی از معصومی برای شما گفتند و شما بدان عمل کردید ولو اعتبارش را بررسی نکردید خداوند تفضلا آن ثواب را به شما می‌دهد.

– اخبار علاجیه، احادیثی است که خود معصوم توضیح داده اگر احادیث متعارضی از ما به شما رسید چکار کنید.

 

۷) «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا»

هم کلمه «فاسق» و هم کلمه «نبأ» را نکره آورد؛ و گفته‌اند همان طور که در جملات خبری نکره در سیاق نفی دلالت بر عموم دارد، در جملات شرطی نیز نکره در سیاق اثبات دلالت بر عموم دارد، پس مقصود هر فاسقی و هر خبر مهمی است (تفصیل این بحث، ر.ک: مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۹۸-۹۹[۶۳]). این امر لازم می‌آورد که ببینیم فاسق در منطق قرآن به چه کسانی اطلاق می‌شود که هنگام شنیدن اخبار مهم از آنها درنگ و بررسی کنیم:

فاسق در قرآن کریم

قبلا اشاره شد که ماده «فسق» ۵۴ بار در قرآن کریم به کار رفته؛ که ۳۷ مورد از آن به صورت «فاسق» (فقط به صورت مذکر؛ اما اعم از مفرد یا جمع، معرفه یا نکره) آمده است. وقتی این موارد را بررسی کنیم معلوم می‌شود که قرآن کریم این کلمه را به طور خاص در نقطه مقابل «مومن» به کار برده است: «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ» (سجده/۱۸) «مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ» (آل عمران/۱۱۰)؛ در عین حال، اگرچه نسبت به خطر «الفسوق بعد الإیمان» (حجرات/۱۱) هشدار داده اما نمی‌توان گفت که «فسوق» دقیقا نقطه مقابل ایمان است؛ چرا که در جایی این کلمه همراه با کفر و عصیان در مقابل ایمان قرار داده شده است: «وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإيمانَ وَ زَيَّنَهُ في‏ قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ» (حجرات/۷).

با این حال، می‌توان گفت تعبیر «فاسق» شامل این موارد می‌شود:

  1. کسانی که خدا را فراموش کرده‌اند: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (حشر/۱۹)
  2. کافران (و هر کفر ورزیدنی): «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (توبه/۸۰)، «إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ» (توبه/۸۴)، «مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (نور/۵۵)، وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ … بِما كُنْتُمْ تَفْسُقُونَ» (احقاف/۲۰)؛ و اساسا کفر ورزیدن ناشی از فاسق بودن است: «وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلاَّ الْفاسِقُونَ» (بقره/۹۹)
  3. منافقان: «إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (توبه/۶۷)،‌ «وَ لا تُصَلِّ عَلى‏ أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلى‏ قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ» (توبه/۸۴)
  4. ظالمان (کسانی که ظلم می‌کنند): «فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ» (بقره/۵۹)، «وَ أَخَذْنَا الَّذينَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئيسٍ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ» (اعراف/۱۶۵)
  5. سرکشان و مستکبران (فرعون و قومش): «إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقينَ» (نمل/۱۲) «إِلى‏ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقينَ» (قصص/۳۲) «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقين‏» (زخرف/۵۴)
  6. کسانی که بر عهد و میثاق الهی پای‌بند نمی‌مانند: «قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِكُمْ إِصْري قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشَّاهِدين‏؛ فَمَنْ تَوَلَّى بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (آل عمران/۸۱-۸۲) «وَ ما وَجَدْنا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنا أَكْثَرَهُمْ لَفاسِقينَ» (اعراف/۱۰۲)
  7. کسانی که روالشان تخلف از احکام خدا و نپذیرفتن حکم خداست: «مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (مائده/۴۷) «وَ لا يُضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهيدٌ وَ إِنْ تَفْعَلُوا فَإِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ» (بقره/۲۸۲) «وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْق» انعام/۱۲۱) ؛
  8. در خصوص مسائل مربوط به عفت: هم آنان که اهل فحشا‌ئند، مانند قوم لوط: «وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ نَجَّيْناهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتي‏ كانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فاسِقينَ» (انبیاء/۷۴) «إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلى‏ أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ» (عنکبوت/۳۴)؛ و هم آنان که به دیگران تهمت فحشاء می‌زنند: «وَ الَّذينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانينَ جَلْدَةً وَ لا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهادَةً أَبَداً وَ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ« (نور/۴)
  9. دنیازدگان:
    • خواه مترفینی که در جبهه مقابل پیامبرانند: «وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقُوا فيها» (اسراء/۱۶) «وَ قَوْمَ نُوحٍ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقينَ» (ذاریات/۴۶)؛
    • و خواه آنان که در جامعه‌ دینی‌اند؛ ولی دنیا را بر دین ترجیح می‌دهند: « قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ في‏ سَبيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (توبه/۲۴) و به خاطر دنیایشان پیامبران الهی را تنها می‌گذارند؛ مثل بنی‌اسرائیل در آیات «قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُون‏؛ قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلاَّ نَفْسي‏ وَ أَخي‏ فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقينَ؛ قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فِي الْأَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقينَ» (مائده/۲۴-۲۶)

فسق ورزیدن فاسقان، اگر با توبه جبران نشود، ثمرات متعددی دارد:

  1. هیچگاه ایمان نخواهند آورد: «كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذينَ فَسَقُوا أَنَّهُمْ لا يُؤْمِنُونَ» (یونس/۳۳)
  2. و هدایت نخواهند شد: «و اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (مائده/۱۰۸؛ توبه/۲۴ و ۸۰؛ صف/۵)؛ و بلکه حتی در مواجهه با پیام حق گمراه می‌شوند! «يُضِلُّ بِهِ كَثيراً وَ يَهْدي بِهِ كَثيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقينَ» (بقره/۲۶)
  3. مورد مغفرت قرار نمی‌گیرند: «سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقينَ» (منافقون/۶) و به هلاکت می‌رسند «فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ» (احقاف/۳۵)
  4. اعمالشان (از جمله انفاق‌هایشان) ‌قبول نخواهد شد: «قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فاسِقينَ» (توبه/۵۳)
  5. اعتبار اجتماعی شان را از دست می‌دهند و قابل اعتماد نیستند: «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ» (حجرات/۶) «كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فيكُمْ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى‏ قُلُوبُهُمْ وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ» (توبه/۸)؛
  6. و جایگاهشان جهنم است و راه خروجی از آن ندارند: «وَ أَمَّا الَّذينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها أُعيدُوا فيها وَ قيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ» (سجده/۲۰)

 

۸) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»

سوال: چرا با اینکه در آیه ۱۲ همین سوره تجسس حرام شمرده شده، در این آیه دستور تحقیق و بررسی آمده است؟

الف. آن تجسس ناظر به بررسی احوالات خود اشخاص است که ابتدا به ساکن درباره وضعیت افراد تجسس کنیم؛ اما این آیه ناظر است به سخن کسی درباره افرادی دیگر، که درباره آنها اتهامی را مطرح کرده؛ و قبل از اینکه در مورد آن افراد دیگر تصمیمی بگیریم سخن آن اتهام را بررسی کنیم؛ و اینها دو مقام متفاوتند.

ب. آنجا که تجسس حرام است درباره رفتار شخصی مردم است که ربطی به زندگی اجتماعی ندارد؛ ولی آنجا که واجب است موردی است که به جامعه مربوط است و می‌خواهیم بر اساس آن اقدام و عملی انجام دهیم که اگر به خاطر احتترام فرد، تحقیق و بررسی نکنیم ممکن است جامعه در معرض فتنه و آشوب قرار گیرد (تفسیر نور، ج۹، ص۱۶۷). به تعبیر دیگر افشاگری و رسوا کردن افرادی که کارشان سبب فتنه است مانعی ندارد (همان، ص۱۷۱)

ج. …

 

۹) «إِنْ جاءَكُمْ … فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا… بِجَهالَةٍ»

اقدام عجولانه و بدون بررسی و تحقیق، نوعی جهالت است. (تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۲)

تبصره

این آیه را می‌توان از شواهدی دانست که نشان می‌دهد کلمه «جهل» و «جهالت» در ادبیات قرآنی لزوما به معنای صرف اشتباه و ندانستن نیست؛ بلکه اقدامی است که پشتوانه عقلی موجهی ندارد؛ زیرا می‌دانیم که ممکن است انسان بررسی و تحقیق انجام دهد اما لزوما به مطلب درست نرسد؛ ‌به تعبیر فنی «مجتهد لزوما مصیب نیست»؛ بلکه می‌شود که شخص مجتهد اشتباه کند. از این رو وقتی هم که در جای دیگر گفته می‌شود توبه افرادی که از روی جهالت مرتکب گناه شده‌اند قبول است (إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ؛ نساء/۱۷) مقصود این نیست که افرادی که از گناه بودن گناه بی‌خبرند؛ بلکه مقصود کسانی است که در هنگام گناه عقلشان مغلوبِ (نفس: شهوت یا غضب) واقع شده است.

 

۱۰) «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»

یکی از اهداف خبرگزاری‌های فاسق، ایجاد فتنه و به هم زدن امنیت اجتماعی است. (تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۲)

پس اگر کسی خبرچینی کرد تا به دیگران لطمه‌ای بزند، درنگ کنید و تا می‌توانید ترتیب اثر ندهید.

حکایت

گفته‌اند که شخصی نزد حضرت علی ع آمد و سعایت شخص دیگری را کرد.

حضرت فرمود: ای فلانی! ما درباره آنچه گفتی بررسی می‌کنیم؛ اگر راستگو بودی که نزد ما خوار می‌شوی (چون غیبت و سعایت از مؤمن کردی)؛ و اگر دروغ گفتی تو را عقوبت می‌کنیم؛ اگر هم می‌خواهی [اصلا بررسی‌ای نکنیم و] از تو درگذریم.

گفت: ‌یا امیرالمؤمنین! از من درگذرید!

و نقل كرده‏اند كه مردى بر عمر بن عبد العزيز وارد شد، و از مرد ديگرى نزد وى چيزى گفت. عمر به او گفت: اگر مى‏خواهى در باره تو تحقيق مى‏كنيم، اگر دروغگو بودى، پس مشمول اين آيه مباركه هستى: «اگر فاسقى خبرى براى شما آورد …» (حجرات/۶)؛ و اگر راستگو بودى، مشمول اين آيه هستى: «عيبجوست و براى خبرچينى گام برمى‏دارد» (قلم/۱۱)؛ و اگر هم مايلى تو را مى‏بخشيم.

آن مرد گفت: ببخشيد، ديگر هرگز چنين كارى نخواهم كرد.

كشف الريبة (شهید ثانی)، ص۴۵-۴۶[۶۴]؛ فراز دوم در مجموعة ورام، ج‏۱، ص۱۲۲ هم آمده است.

 

۱۱) «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ»

در این آیه از حرف «إن» استفاده کرد؛ نه از حرف «إذا»؛ ‌یعنی فرمود «اگر فاسقی خبر مهمی آورد …» و نفرمود «هنگامی که فاسقی خبر مهمی آورد…»؟ برخی توضیح داده‌اند که از تفاوتهای حرف «إن» با «إذا» ‌این است که «إذا» در جایی می‌آید که با یک رویه مواجهیم ولی «إن» غالبا در جایی به کار می‌رود که وقوعش را چندان انتظار نداریم؛ مثلا هیچگاه می‌گویند «إذا طلعت الشمس» و نمی‌گویند «إن طلعت الشمس» (مفاتيح الغيب (فخر رازی)، ج‏۲۸، ص۹۸[۶۵]). این نشان می‌دهد که انسان مؤمن از منظر قرآن به لحاظ سواد رسانه‌ای چنان هوشیار است که فاسقان امید چندانی به اینکه او را تحت تاثیر خبر خود قرار دهند ندارند.

نکته‌ای در سواد رسانه‌ای

در منطق قرآن کریم در مورد اخباری که در جامعه پخش می‌شود، هم گوینده باید خیلی مراقبت کند هم شنونده:

خداوند از سویی برای کسانی که با پخش اخبار دروغ در جامعه دغدغه ایجاد می‌کنند کیفری سخت معین فرموده است: «لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فيها إِلاَّ قَليلاً؛ مَلْعُونينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتيلاً: البته اگر منافقان و كسانى كه در دل‏هايشان مرض است و شايعه‏پراكنان در شهر، [از این کار] دست بر ندارند حتما تو را بر ضدّ آنها برمى‏انگيزيم، آن گاه در اينجا جز اندكى مجاور تو نخواهند بود؛ در حالى كه ملعون [=از جانب خدا و مطرود از سوى مردم] بوده، هر كجا يافت شوند دستگير و با جدیت اعدام شوند» (احزاب/۶۰-۶۱)

واز مؤمنان خواسته که هر خبری را از هرکسی سریع قبول نکنند «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا» (حجرات/۶) و فریاد مرگ بر کسانی که با ساده‌انگاری و غفلت هر دروغها را نشر می‌دهند سر داده «قُتِلَ الْخَرَّاصُون‏؛ الَّذينَ هُمْ في‏ غَمْرَةٍ ساهُون‏؛ مرگ بر دروغ‌پردازان! همانان كه در ورطه نادانى بى‏خبرند» (ذاریات/۱۰-۱۱) و ضمن انتقاد صریح از کسانی که هر خبری را می‌شنوند و نسنجیده آن را نشر می‌دهند، تاکید می‌فرماید خبر را به اهل استنباط عرضه کنید: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَليلا: و چون خبرى [حاكى‏] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد، انتشارش دهند و اگر آن را به پيامبر و اولياى امر خود ارجاع كنند، قطعاً  كسانى از آنان كه اهل استنباط کردن‏اند، به حقيقت آن پى مى‏بردند؛ و اگر فضل خدا و رحمتِ او بر شما نبود، مسلّماً جز اندكى، از شيطان پيروى مى‏كردید» (نساء/۸۳).

 

۱۲) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»

چرا در این آیه محور نهی از اعتماد به سخن فاسق را پشیمان شدن از این قرار داد که از روی جهالت به قومی آسیب برسانیم؟ یعنی آیا اعتماد به سخن فاسق نمی‌تواند به جهات دیگر موجب پشیمانی شود؟ ‌به تعبیر دیگر اگر به سخن فاسق اعتماد کردیم و به هیچ قومی آسیب نرسید پشیمان نمی‌شویم؟

الف. اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ و این از باب تاکید بر مهمترین ضرر چنین اعتماد ناروایی است.

ب. این آیه را باید در فضای کلی سوره دید. فضای کلی این سوره ناظر به ارتباطات اجتماعی است؛ و طبیعتا در اینجا ضرر این اقدام در ارتباطات اجتماعی مورد توجه قرار می‌گیرد.

ج. اگر توصیه‌ اخلاقی می‌خواهیم داشته باشیم (اینکه سریع به خبر فاسق ترتب اثر ندهیم)، چه خوب است که مهمترین ثمرات عینی و ملموس آن (آِسیب دیدن دیگران؛ پشیمانی خود شخص) را ذکر کنیم تا انگیزه عمل به آن توصیه در وی تقویت شود.

د. این تعبیر عملا می‌تواند شمول داشته باشد: در واقع تعبیر «تصیبوا» یک تعبیر عام از هر اثر نامطلوب می‌تواند باشد (و معلوم است که ترتب اثر به سخن فاسق زمانی بد است که اثر نامطلوب داشته باشد؛ یعنی جایی که بی‌اثر باشد یا اثر مطلوب داشته باشد که بد نیست)؛ و «قوم» هم مقصود بارزترین مصداق کسی است که آسیب دیده؛ یعنی با توجه به تقسیم ارتباطات انسان به ارتباطات چهارگانه (با خدا، با خود، با دیگران، با محیط) گزینه‌های دیگر این است به خدا آسیب برسد؛ به خودتان آسیب برسد؛ شخصی دیگر آسیب برسد؛ ؛ ‌به حیوانات و محیط زیست آسیب برسد؟ مورد اول که اساسا محال است؛ اما در موارد بعدی به دلالت التزامی می‌تواند همه اینها را دربرگیرد.

ه. …

 

۱۳) «فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا … فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»

پایان کار نسنجیده، پشیمانی است. (تفسیر نور، ج۹، ص۱۷۲)

تبصره

برخی گفته‌اند آوردن این جمله در آخر این آیه وبا حرف «ف» تفریع، دلالت ضمنی بر مدح مؤمنان دارد؛ ‌یعنی شما کسانی نیستید که وقتی کار بدی بکنند بی‌اعتنا بگذرند؛ بلکه وقتی کار بدی انجام دهید و متوجه بد بودنش بشوید بلافاصله پشیمان می‌شوید (مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۰۰[۶۶])

 

۱۴) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»

ارتباط آیه با آیات قبل

در آیات قبل، ارتباطات انسان با رسول الله ص مورد توجه بود؛ و از انسانها می‌خواست که نسبت به سخنان ایشان خاضع باشند و گوش شنوایی داشته باشند. با توجه به فضایی که به خاطر روابط ایمانی برقرار می‌شود طبیعی است که عمل به این دستور در ارتباطات بین خود مومنان نیز طنین‌انداز شود؛ یعنی وقتی آن ادب نسبت به رسول الله ص در جانها جای گرفت؛ این ادب نسبت به سایر مومنان هم شیوع پیدا می‌کند: شاید از این رو بلافاصله هشدار می‌دهد که مبادا این روحیه پذیرش کلام در جامعه ایمانی بقدری شیوع پیدا کند که حتی اگر فاسقی هم خبر مهمی آورد بدون درنگ قبول کنید.

ثمره مهم در ارتباطات اجتماعی: احترام سخن یا صاحب سخن؟

استماع سخن (که مورد تاکید قرآن کریم است: فَبَشِّرْ عِبادِ؛ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَه‏؛ زمر/۱۷-۱۸) به معنای باز بودن آغوش انسان برای ارتباطات سالم اجتماعی است؛ نه لزوما پذیرش مفاد سخنی که بیان می‌شود و ترتیب اثر دادن به آن. به تعبیر دیگر:

اگرچه این سخن در ارتباطات اجتماعی درست است که «تمام انسانها محترم‌اند» (البته مادام که از انسانیت خارج نشده باشنند) و در مقام گفتگو باید احترام همه را رعایت کرد؛ اما این سخن که باطل است که: «نظر هرکسی محترم است». از این رو، در همین آیه سوره زمر هم اگرچه در مقام استماع هیچ قیدی برای «القول»‌ نیاورد (یعنی نفرمود فقط سخنان حق را گوش می‌کنند) اما در مقام عمل، فقط تبعیت از ابعاد نیک آن قول را امضا کرد.

در واقع، انسان مومن با هر صاحب‌سخنی با روی باز و آغوش گشاده مواجه می‌شود؛ اما نه لزوما با سخن وی. اگر صاحب‌سخنی سخن کاملا باطلی بیان کرد خود آن سخن هیچ احترامی ندارد؛ و گاه لازم می‌شود که با شدیدترین وجه، مفاد آن سخن درهم کوبیده شود (بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ؛ انبیاء/۱۸)؛ اما همچنان احترام صاحب آن سخن را، مادام که او بی‌احترامی‌ای نکرده، باید حفظ کرد؛ و جالب اینجاست که گوش دادن به دیگران در ارتباطات اجتماعی، بقدری در اسلام موضوعیت دارد که پیامبر اکرم ص چنان خود را ملتزم به گوش سپردن به مخاطبان می‌کرد که هرزه‌پیشگان از باب تمسخر ایشان را «گوش» می‌خواندند؛ و خداوند هم بر سراسر گوش بودن ایشان صحه گذاشت؛ البته گوشی که فقط سخنان خوب در آن باقی می‌ماند: «وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ …: و برخی از آنان پیامبر را اذیت می‌کنند و می‌گویند: او [سراسر] گوش است. بگو [او] گوشِ [پیام‌های] خوبی برای شماست…» (توبه/۶۱)

در آیه محل بحث، دارد تذکر می‌دهد که گاه شخص گوینده آدم خوبی نیست و نباید به سخنش سریع اعتماد کرد؛ اما نه اینکه چون فاسق است حتما تکذیبش کنید؛‌ یا پیش از اینکه لب به سخن باز کند، دهانش را ببندید! بلکه فرمود چون او فاسق است در ترتیب اثر دادن به کلام وی درنگ کنند: بررسی کنید؛ و وقتی توصیه به بررسی کردن می‌شود یعنی اگر بعد از بررسی معلوم شد سخن حقی گفته آنگاه می‌توانید به آن سخن ترتیب اثر دهید.

تبصره

بحث کتب ضاله یا سخنان فتنه‌انگیزی که واضح است که قصد برهم‌زدن جامعه را دارند، تخصصا از این بحث خارج است؛ از این رو، همین قرآنی که ما را دعوت به شنیدن سخنان دعوت می‌کند، وقتی نوبت به منافقان و  اراجیف‌بافان می‌رسد آنها را تهدید می‌کند که اگر از این کارشان دست برندارند تبعید ویا حتی اعدام خواهند شد:  لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فيها إِلاَّ قَليلا؛  مَلْعُونينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتيلا: البته اگر منافقان و كسانى كه در دل‏هايشان مرض است و شايعه‏پراكنان در شهر، [از این کار] دست بر ندارند حتما تو را بر ضدّ آنها برمى‏انگيزيم، آن گاه در اينجا جز اندكى مجاور تو نخواهند بود؛ در حالى كه ملعون [=از جانب خدا و مطرود از سوى مردم] بوده، هر كجا يافته شوند دستگير و با جدیت اعدام شوند» (احزاب/۶۰-۶۱)؛ که توضیح این مطلب در تدبر۱۱ گذشت.

 

این را در کانال نگذاشتم

۱۵) «یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ»

در قرآن کریم موارد متعددی هست که توصیه به انجام کاری شده است؛ اما دلیل و ثمره آن توصیه بیان نشده است. چرا اینجا بیان شد؟

الف. ثمرات این توصیه، انگیزه عمل را تقویت می‌کند.

ب. بیان ثمرات، مساله را کاملا عینی و ملموس و عملیاتی می‌کند که مخاطب بهتر بداند چگونه بدان عمل کند.

ج. …

 

 


[۱] . تقدمت الإمالة فی «جاء» ، وكذلك حكم الهمزة فی الوقف (معجم القراءات ج ۹ ، ص۷۹)

[۲] . يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً

[۳] . اینکه نوشتم «ظاهرا» بدین جهت است که اینها را از طریق نرم‌افزارهای جامع الاحادیث و جامع التفاسیر نور جستجو کردم و متاسفانه این نرم‌افزارها همه آیات را کاملا یکسان و بر اساس نسخه حفص از عاصم قرار می‌دهد؛ در حالی که اگرچه در بسیاری از نقلها معلوم نیست که واقعا کدام قراست بوده اما در روایتی که در تفسیر قمی آمده (که یکی در قسمت شأن نزول و دیگری در قسمت حدیث خواهد آمد) با توجه به عبارت روایت احتمال اینکه «فتثبتوا» بوده باشد بسیار زیاد است؛ در آن حدیث به دو عبارت « فَكَيْفَ تَأْمُرُنِي أَثْبُتُ فِيه» و «بِتَثَبُّتِ عَلِيٍّ ع‏» دقت کنید.

[۴] . قرأ أهل الكوفة غير عاصم فتثبتوا هنا في الموضعين بالثاء و التاء و في الحجرات و قرأ الباقون «فَتَبَيَّنُوا» بالتاء و النون في الجميع … . الحجة: قال أبو علي من قرأ فتثبتوا فحجته أن التثبت خلاف الإقدام و المراد به التأني و هو أشد اختصاصا بهذا الموضع و يبين ذلك قوله «وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً» أي أشد وقفا لهم عما وعظوا بأن لا يقدموا عليه و من قرأ «فَتَبَيَّنُوا» فحجته أن التبين قد يكون أشد من التثبت و قد جاء التبين من الله و العجلة من الشيطان فمقابلة التبين بالعجلة دلالة على تقارب التثبت و التبين قال الشاعر في موضع التوقف و الزجر: «أ زيد مناة توعد يا ابن تيم / تبين أين تاه بك الوعيد»

[۵] . و قد ذكرنا في سورة النساء اختلافهم في قوله فتبينوا و الوجه في القراءتين و المروي عن الباقر (ع) فتثبتوا بالثاء و التاء… «فَتَبَيَّنُوا» صدقه من كذبه و لا تبادروا إلى العمل بخبره و من قال فتثبتوا فمعناه توقفوا فيه و تأنوا حتى يثبت عندكم حقيقته‏.

[۶] . قرأ حمزة والكسائی وخلف، وعبد الله بن مسعود وأصحابه، والباقر والحسن والأعمش وابن وثاب وطلحة وعیسی «فتثبّتوا» بالثاء من التثبت. وقرأ الباقون «فتبینوا» بالیاء والنون.

[۷] . الثَّبَاتُ ضدّ الزوال، يقال: ثَبَتَ يَثْبُتُ ثَبَاتاً، قال اللّه تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا [الأنفال/ ۴۵]، و رجل ثَبْتٌ و ثَبِيتٌ في الحرب، و أَثْبَتَهُ السقم «۱»، و يقال ذلك للموجود بالبصر أو البصيرة، فيقال: فلان ثَابِتٌ عندي، و نبوّة النبيّ صلّى اللّه عليه [و آله] و سلم ثَابِتَةٌ، و الْإِثْبَاتُ و التَّثْبِيتُ تارة يقال بالفعل، فيقال لما يخرج من العدم إلى الوجود، نحو: أَثْبَتَ اللّه كذا، و تارة لما يثبت بالحكم، فيقال: أَثْبَتَ الحاكم على فلان كذا و ثَبَّتَهُ، و تارة لما يكون بالقول، سواء كان ذلك صدقا منه أو كذبا، فيقال: أَثْبَتَ التوحيد و صدق النبوّة «۲»، و فلان أثبت مع اللّه إلها آخر، و قوله تعالى: لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ‏ [الأنفال/ ۳۰]، أي: يثبّطوك و يحيّروك، و قوله تعالى: يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا [إبراهيم/ ۲۷]، أي: يقويهم بالحجج القوية، و قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً [النساء/ ۶۶]، أي: أشد لتحصيل علمهم. و قيل: أثبت لأعمالهم و اجتناء ثمرة أفعالهم، و أن يكونوا بخلاف من قال فيهم: وَ قَدِمْنا إِلى‏ ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً [الفرقان/ ۲۳]، يقال: ثَبَّتُّهُ، أي: قوّيته، قال اللّه تعالى: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ‏ [الإسراء/ ۷۴]، و قال: فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا [الأنفال/ ۱۲]، و قال: وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏ [البقرة/ ۲۶۵]، و قال: وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا [البقرة/ ۲۵۰].

[۸] . الثاء و الباء و التاء كلمةٌ واحدة، و هى دَوامُ الشئ. يقال: ثَبَتَ ثباتاً و ثُبُوتاً. و رجل ثَبْتٌ و ثبيت. قال طَرَفَةُ فى الثَّبيت: «فالهَبيت لا فؤادَ له / و الثّبيت ثبته فَهَمُه»

[۹] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الاستقرار و استدامة ما كان، و هو في مقابل الزوال، و هذا المعنى إمّا في الموضوع أو في الحكم أو في القول أو في الرأي أو غيرها، فيقال: حكمه ثابت، أو قوله ثابت، أو رأيه ثابت، و هو ثابت نفسه.

[۱۰] . و قد ذكر في كلامه تعالى في مقابل المحو و الخروج و القتل و الزلّة: فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها- ۱۶/ ۹۴.. لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ‏- ۸/ ۳۰.أي لِيُثْبِتُوكَ بالحبس و الضبط و التقييد في مكان.

. يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ‏- ۱۳/ ۳۹.أي كما أنّ التكوين و الإيجاد في المرتبة الاولى بيده كذلك الإبقاء و التثبيت، أو المحو و الإفناء في المرتبة الثانية، سواء كان في وجود أو حكم أو عمل- و ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ يَمْحُوا اللَّهُ- راجع المحو.

. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا- ۸/ ۴۵.. كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ‏- ۱۴/ ۲۴.أي الاستقرار في المكان و المحلّ.

. وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ‏- ۱۷/ ۷۴.. لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ‏- ۲۵/ ۳۲.أي استقرار الباطن و القلب على ما عقده.

. يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ‏- ۱۴/ ۲۷.أي القول الّذي هو مظهر العقيدة و الكاشف عمّا في القلب.

و التعبير بالتفعيل إذا كان النظر الى جهة الوقوع أي النسبة الى المفعول به، و بالإفعال إذا كان النظر الى جهة الصدور، كما في آية-. يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ‏- فالنظر الى جهة صفة الفاعل و قدرته و عظمته و اختياره التامّ، و على هذا لم تحتج الى ذكر المفعول به.و لا يخفى ما فيما بين الثبت و الثبط من الاشتقاق الأكبر، راجع الثبط.

[۱۱] . ثبتَ: الشَّي‏ءُ (يَثْبتُ ثُبُوتاً) دَامَ و اسْتَقَرَّ فهُوَ (ثَابِتٌ) و بِه سُمِّىَ و (ثَبتَ) الأَمْرُ صَحّ و يَتَعَدَّى بالْهَمْزَةِ و التَّضْعِيفِ فيُقَالُ (أَثبَتَهُ و ثَبَّتَهُ) و الاسمُ (الثبَاتُ) و (أَثْبَتَ) الكَاتِبُ الاسْمَ كَتَبَهُ عِنْدَهُ و (أَثْبَتَ) فُلَاناً لَازَمَهُ فَلَا يَكَادُ يُفَارِقُهُ و رَجُلٌ (ثَبْتٌ) سَاكِنُ البَاءِ (مُتَثَبِّتٌ) فى أُمُورِهِ و (ثَبْتُ) الْجَنَانِ أىْ (ثَابِتُ القَلْبِ)، و (ثَبُتَ) فى الحَرْبِ فهُوَ (ثَبِيتٌ) مِثَالُ قَرُبَ فهوَ قَرِيبٌ و الاسْمُ (ثَبَتٌ) بفَتْحَتَيْنِ و مِنْهُ قِيلَ للحُجَّةِ (ثَبَتٌ) و رَجُل (ثَبَتٌ) بفَتْحَتَيْن أيضاً إِذَا كَانَ عَدْلًا ضَابِطاً و الجَمْعُ (أَثْبَاتٌ) مثلُ سَبَبٍ و أَسْبَابٍ.

[۱۲] . (الفرق) بين الرسوخ و الثبات‏: أن الرسوخ كمال الثبات و الشاهد أنه يقال للشي‏ء المستقر على الأرض ثابت و إن لم يتعلق بها تعلقا شديدا، و لا يقال راسخ و لا يقال حائط راسخ لأن الجبل أكمل ثباتا من الحائط و قال الله تعالى (وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ) أي الثابتون فيه، و قد تكلمنا في ذلك قبل و يقولون هو أرسخهم في المكرمات أي أكملهم ثباتا فيها، و أما الرسوخ فلا يستعمل الا في الشي‏ء الثقيل نحو الجبل و ما شاكله من الأجسام‏ الكبيرة يقال جبل راس و لا يقال حائط راس و لا عود راس و في القرآن (بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها) شبهها بالجبل لعظمها فالرسو هو الثبات مع العظم و الثقل و العلو فان استعمل في غير ذلك فعلى التشبيه و المقاربة نحو قولهم ارست العود في الأرض.

[۱۳] . (الفرق) بين الكائن و الثابت‏: أن الكائن لا يكون إلا موجودا و يكون ثابت ليس بموجود و هو من قولهم فلان ثابت النسب معنى ذلك أنه معروف النسب و ان لم يكن موجودا و يقال شي‏ء ثابت بمعنى أنه مستقر لا يزول، و يستعمل الثبات في الاجسام و الاعراض و ليس كذلك الكون.

[۱۴] . الإعراب: و قوله «بِجَهالَةٍ» و «بِالْعَدْلِ» كلاهما فی موضع نصب علی الحال و العامل فی الأول فتصیبوا و فی الثانی فأصلحوا.

[۱۵] . (بجهالة) متعلّق بحال من فاعل تصيبوا، و (الباء) للملابسة.

[۱۶] . النون و الدال و المیم كلمةٌ تدلُّ علی تَفَكُّنٍ لشی‏ءٍ قد كان یقال: ندِم علیه نَدَمًا و نَدامةً.

[۱۷] . سایر کاربردهای این ماده نیز همگی به صورت اسم فاعل است: «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمينَ» (مائده/۳۱)، «فَيُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا في‏ أَنْفُسِهِمْ نادِمينَ (مائده/۵۲)، «قالَ عَمَّا قَليلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمينَ» (مومنون/۴۰)، «فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمينَ» (شعراء/۱۵۷).

[۱۸] . النَّدَمُ و النَّدَامَةُ: التَّحَسُّر من تغیر رأی فی أمر فَائِتٍ. قال تعالی: «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ‏» (المائدة/۳۱) و قال: عَمَّا قَلِیلٍ لَیصْبِحُنَّ نادِمِینَ‏» (المؤمنون/۴۰) و أصله من مُنَادَمَةِ الحزن له.

[۱۹] . فوت جُلّ الشیء و مُعظمه بحث لا یبقی إلا أثر یسیر منه.

[۲۰] . (الفرق) بین الندم و التوبة: أن التوبة أخص من الندم و ذلك أنك قد تندم علی الشی‏ء و لا تعتقد قبحه، و لا تكون التوبة من غیر قبح فكل توبة ندم و لیس كل ندم توبة.

[۲۱] . (الفرق) بین التأسف و الندم‏: أن التأسف یكون علی الفائت من فعلك و فعل غیرك و الندم جنس من أفعال القلوب لا یتعلق الا بواقع من فعل النادم دون غیره فهو مباین لأفعال القلوب و ذلك أن الارادة و العلم و التمنی و الغبط قد یقع علی فعل الغیر كما یقع علی فعل الموصوف به، و الغضب یتعلق بفعل الغیر فقط.

[۲۲] . أنّ الأصل الواحد فی المادّة: هو الانصراف و الانزجار المطلق عمّا وقع من نفسه نیة أو عملا و حسنا أو قبیحا.

و بهذه القیود تمتاز المادّة عن الحزن و الأسف و التوب و غیرها.

فالتوبة: رجوع عن ذنب مع الندم، و الاعتراف بعدم العذر له.

و الانابة: رجوع عن كلّ شی‏ء الیه عزّ و جلّ.

و الاعتذار: إظهار ندم علی ذنب یقرّ بالعذر له فی إتیانه.

و الحزن: انقباض مخصوص فی القلب، و یقابله السرور.

و الأسف: تلهّف یستتبع حزنا علی ما فات من فعلك أو من غیرك.

حسر: تنحیة وردّ الشی‏ء الی العقب، و من لوازمه التلهّف.

[۲۳] . و شَرِیبُ الرّجلِ: مُنادِمُهُ و ندیمُه . و قال: ناسٌ: المنادمة مقلوب المدامنة، و ذلك إدمان الشَّراب. و فیه نظر. و ناسٌ یقولون: كان الشَّرِیبانِ یكونُ من أحدهما بعضُ ما ینْدَم علیه، فلذلك سمِّیا ندیمین‏.

[۲۴] . و النَّدِیمُ و النَّدْمَانُ و الْمُنَادِمُ یتَقَارَبُ. قال بعضهم: الْمُنَادَمَةُ و المُدَاوَمَةُ یتقاربان. و قال بعضهم: الشَّرِیبَانِ سُمِّیا نَدِیمَینِ لما یتعقّبُ أحوالَهما من النَّدَامَةِ علی فعلیهما.

[۲۵] . و أمّا الندیم بمعنی المجالس للشریب: فهو التابع الصاحب الظریف الذی یجالس الشریب عونا له فی عمله و شربه، فهذا الرجل لا یبقی له من جلوسه و صحبته إلّا التحزّن و التلوّم و التندّم، و هو دائما نادم علی فعله، و الندامة قد ثبت فی باطنه، فهو متصّف بالندامة و ندیم، و علی هذا یعبرّ عنه بصیغة الصفة المشبهة الدالّة علی الثبوت أو بصیغة المفاعلة الدالّة علی الاستمرار.

[۲۶] . و قوله تعالى: نادِمِينَ الندم هم دائم و النون و الدال و الميم في تقاليبها لا تنفك عن معنى الدوام، كما في قول القائل: أدمن في الشرب و مدمن أي أقام، و منه المدينة.

[۲۷] . «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ» و المشهور أنها نزلت في الوليد بن عقبة حيث بعثه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم في صدقات بني المصطلق، و كانت بينهم عداوة في الجاهلية فنسب إليهم أنهم منعوها.

[۲۸] . قوله «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ» نزل فی الولید بن عقبة بن أبی معیط بعثه رسول الله ص فی صدقات بنی المصطلق فخرجوا یتلقونه فرحا به و كانت بینهم عداوة فی الجاهلیة فظن أنهم هموا بقتله فرجع إلی رسول الله ص و قال إنهم منعوا صدقاتهم و كان الأمر بخلافه فغضب النبی ص و هم أن یغزوهم فنزلت الآیة عن ابن عباس و مجاهد و قتادة

[۲۹] . – نزلت فی الولید بن عُقْبة بن أبی مُعَیط، بعثه رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم إلی بنی المُصْطَلِق مصدِّقاً، و كان بینه و بینهم عداوة فی الجاهلیة، فلما سمع القوم [به‏] تلقوه تعظیماً للَّه تعالی و لرسوله، فحدثه الشیطان أنهم یریدون قتله، فهابهم فرجع من الطریق إلی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم و قال: إن بنی المُصْطَلِق قد منعوا صدقاتهم و أرادوا قتلی. فغضب رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم و همَّ أن یغزوهم، فبلغ القومَ رجوعه، فأتوا رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم و قالوا: سمعنا برسولك فخرجنا نتلقاه و نكرمه و نؤدی إلیه ما قِبَلَنا مِنْ حقِّ اللَّه تعالی، فبدا له فی الرجوع، فخشینا أن یكون إنما رده من الطریق كتاب جاءه منك بغضب غضبته علینا، و إنا نعوذ باللَّه من غضبه و غضب رسوله فأنزل اللَّه تعالی: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ یعنی الولید بن عقبة.

– أخبرنا الحاكم أبو عبد اللَّه الشَّاذیاخی، قال: أخبرنا محمد بن عبد اللَّه بن زكریا الشَّیبانی، قال: أخبرنا محمد بن عبد الرحمن الدَّغُولی، قال: حدَّثنا سعید بن مسعود، قال: حدَّثنا محمد بن سابق، قال: حدَّثنا عیسی بن دینار، قال: حدَّثنا أبی أنه سمع الحارث بن ضِرَار یقول: قدمت علی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم فدعانی إلی الإسلام، فدخلت فی الإسلام و أقررت، فدعانی إلی الزكاة فأقررت بها، فقلت: یا رسول اللَّه أرجع إلی قومی فأدعوهم إلی الإسلام و أداء الزكاة، فمن استجاب لی جمعت زكاته، فترسل لإبَّانِ كذا و كذا، لآتیك بما جمعت من الزكاة. فلما جمع الحارث بن ضرار [ممن استجاب له‏] و بلغ الإبَّانَ الذی أراد أن یبعث إلیه رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم- أحتبس علیه الرسول فلم یأته، فظن الحارث أنّه قد حدث فیه سخطة من اللَّه و رسوله فدعا سَرَوَات قومه فقال لهم: إن رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم قد كان وقّت لی وقتاً لیرسل إلی لیقبض ما كان عندی من الزكاة، و لیس مِنْ رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم الخلفُ، و لا أری حَبْسَ رسوله إلا من سَخْطَة، فانطلقوا فنأتی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم. و بعثَ رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم الولیدَ بن عقبة إلی الحارث لیقبض ما كان عنده مما جمع من الزكاة، فلما أن سار الولید حتی بلغ بعض الطریق فزع فرجع فقال: یا رسول اللَّه، إن الحارث منعنی الزكاة و أراد قتلی. فَضَرَبَ رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم البعث إلی الحارث، و أقبل الحارث بأصحابه فاستقبل البَعْثَ و قد فَصَلَ من المدینة، فلقیهم الحارث فقالوا: هذا الحارث، فلما غشیهم قال لهم: إلی من بعثتم؟ قالوا: إلیك، قال: و لم؟ قالوا: إن رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم كان بعث إلیك الولید بن عُقْبةٍ، فرجع إلیه فزعم أنك منعته الزكاة و أردت قتله. قال: [لا] و الذی بعث محمداً بالحق ما رأیته و لا أتانی. فلما أن دخل الحارث علی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم، قال: منعت الزكاة و أردت قتل رسولی؟ قال: لا و الذی بعثك [بالحق‏] ما رأیت رسولك و لا أتانی، و لا أقبلت إلا حین احتبس علی رسولُك خشیة أن تكون سخطة من اللَّه و رسوله. قال: فنزلت فی الحجرات: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ إلی قوله تعالی: فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَكِیمٌ.

[۳۰] . أخرج أحمد و ابن أبى حاتم و الطبراني و ابن مندة و ابن مردويه بسند جيد عن الحارث بن ضرار الخزاعي قال قدمت على رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فدعاني إلى الإسلام فدخلت فيه و أقررت به و دعاني إلى الزكاة فأقررت بها قلت يا رسول الله ارجع إلى قومي فادعوهم إلى الإسلام و أداء الزكاة فمن استجاب لي جمعت زكاته و ترسل إلى يا رسول الله رسولا يبات كذا و كذا ليأتيك ما جمعت من الزكاة فلما جمع الحارث الزكاة ممن استجاب له و بلغ الإبان الذي أراد رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم ان يبعث اليه احتبس الرسول فلم يأت فظن الحارث انه قد حدث فيه سخطة من الله و رسوله فدعا [۸۸] بسر و آت قومه فقال لهم ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم كان وقت لي وقتا يرسل إلى رسوله ليقبض ما كان عندي من الزكاة و ليس من رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم الخلف و لا أرى حبس رسوله الا من سخطه فانطلقوا فنأتي رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم و بعث رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم الوليد بن عقبة إلى الحارث ليقبض ما كان عنده مما جمع من الزكاة فلما ان سار الوليد حتى بلغ بعض الطريق فرق فرجع فاتى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال ان الحارث منعني الزكاة و أراد قتلى فضرب رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم البعث إلى الحارث فاقبل الحارث بأصحابه حتى إذا استقبل البعث و فصل عن المدينة لقيهم الحارث فقالوا هذا الحارث فلما غشيهم قال لهم إلى من بعثتم قالوا إليك قال و لم قالوا ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم بعث إليك الوليد بن عقبة فزعم انك منعته الزكاة و أردت قتله قال لا و الذي بعث محمدا بالحق ما رأيته و لا أتانى فلما دخل الحارث على رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قال منعت الزكاة و أردت قتل رسولي قال لا و الذي بعثك بالحق ما رأيته و لا رآني و ما أقبلت الا حين احتبس على رسول رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم خشيت أن تكون كانت سخطة من الله و رسوله فنزل يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا إلى قوله حَكِيمٌ‏

و أخرج الطبراني و ابن مندة و ابن مردويه عن علقمة بن ناجية قال بعث إلينا رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم الوليد بن عقبة بن أبى معيط يصدق أموالنا فسار حتى إذا كان قريبا منا و ذلك بعد وقعة المريسيع رجع فركبت في أثره فاتى النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال يا رسول الله أتيت قوما في جاهليتهم أخذوا اللباس و منعوا الصدقة فلم يغير ذلك رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم حتى أنزلت الآية يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فاتى المصطلقون إلى النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم أثر الوليد بطائفة من صدقاتهم

و أخرج الطبراني في الأوسط عن جابر بن عبد الله قال بعث رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم الوليد بن عقبة إلى بنى وكيعة و كانت بينهم شحناء في الجاهلية فلما بلغ بنى وكيعة استقبلوه لينظروا ما في نفسه فخشي القوم فرجع إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال ان بنى وكيعة أرادوا قتلى و منعوني الصدقة فلما بلغ بنى وكيعة الذي قال الوليد أتوا رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقالوا يا رسول الله لقد كذب الوليد قال و أنزل الله في الوليد يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ الآية

و أخرج ابن راهويه و ابن جرير و الطبراني و ابن مردويه عن ام سلمة رضى لله عنها قالت بعث النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم الوليد بن عقبة إلى بنى المصطلق يصدق أموالهم فسمع بذلك القوم فتلقوه يعظمون أمر رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فحدثه الشيطان انهم يريدون قتله فرجع إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال ان بنى المصطلق منعوا صدقاتهم فبلغ القوم رجوعه فاتوا رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقالوا نعوذ بالله من سخط الله و سخط رسوله بعثت إلينا رجلا مصدقا فسررنا لذلك و قرت أعيننا ثم انه رجع من بعض الطريق فخشينا ان يكون ذلك غضبا من الله و رسوله و نزلت يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ الآية

و أخرج ابن جرير و ابن مردويه و البيهقي في سننه و ابن عساكر عن ابن عباس قال كان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم بعث الوليد بن عقبة بن أبى معيط إلى بنى المصطلق ليأخذ منهم الصدقات و انه لما أتاهم الخبر فرحوا و خرجوا ليتلقوا رسول رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم و انه لما حدث الوليد انهم خرجوا يتلقونه رجع فقال يا رسول ان بنى المصطلق قد منعوني الصدقة فغضب رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم من ذلك غضبا شديدا فبينما هو يحدث نفسه ان يغزوهم إذ أتاه الوفد فقالوا يا رسول الله انا حدثنا ان رسولك رجع من نصف الطريق و انا خشينا أن يكون انما رده كتاب جاءه منك لغضب غضبته علينا فانزل الله يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ الآية

و أخرج آدم و عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر و البيهقي عن مجاهد قال أرسل رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم الوليد بن عقبة بن أبى معيط إلى بنى المصطلق ليصدقهم فتلقوه بالهدية فرجع إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال ان بنى المصطلق جمعوا لك ليقاتلوك فانزل الله إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا

و أخرج ابن مردويه عن جابر بن عبد الله قال بعث رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم الوليد بن عقبة إلى بنى وكيعة و كانت بينهم شحناء في الجاهلية فلما بلغ بنى وكيعة استقبلوه لينظروا ما في نفسه فخشي القوم فرجع إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال ان بنى وكيعة أرادوا قتلى و منعوني الصدقة فلما بلغ بنى وكيعة الذي قال لهم الوليد عند رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم أتوا رسول الله صلى الله [ص۸۹] عليه [و آله] و سلم فقالوا يا رسول الله لقد كذب الوليد و لكن كانت بينه و بيننا شحناء فخشينا ان يكافئنا بالذي كان بيننا فانزل الله في الوليد يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا الآية

و أخرج عبد بن حميد عن الحسن أن رجلا أتى النبي صلى الله عليه [و آله] و سلم فقال يا نبى الله ان بنى فلان حيا من أحياء العرب و كان في نفسه عليهم شي و كانوا حديثي عهد بالإسلام قد تركوا الصلاة و ارتدوا و كفروا بالله قال فلم يعجل رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم و دعا خالد بن الوليد فبعثه إليهم ثم قال أرمقهم عند الصلاة فان كان القوم قد تركوا الصلاة فشأنك بهم و الا فلا تعجل عليهم قال فدنا منهم عند غروب الشمس فكمن حيث يسمع الصلاة فرمقهم فإذا هو بالمؤذن قد قام حين غربت الشمس فاذن ثم أقام الصلاة فصلوا المغرب فقال خالد بن الوليد ما أراهم الا يصلون فلعلهم تركوا غير هذه الصلاة ثم كمن حتى إذا جنح الليل و غاب الشفق أذن مؤذنهم فصلوا قال فلعلهم تركوا صلاة أخرى فكمن حتى إذا كان في جوف الليل فتقدم حتى أطل الخيل بدورهم فإذا القوم تعلموا شيئا من القرآن فهم يتهجدون به من الليل و يقرءونه ثم أتاهم عند الصبح فإذا المؤذن حين طلع الفجر قد أذن ثم أقام فقاموا فصلوا فلما انصرفوا و أضاء لهم النهار أذا هم بنواصي الخيل في ديارهم فقالوا ما هذا قالوا هنا خالد بن الوليد و كان رجلا مشنعا فقالوا يا خالد ما شانك قال أنتم و الله شأني أتى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فقيل له انكم كفرتم بالله و تركتم الصلاة فجعلوا يبكون فقالوا نعوذ بالله ان نكفر بالله أبدا قال فصرف الخيل و ردها عنهم حتى أتى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم و أنزل الله يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً قال الحسن فو الله لئن كانت نزلت في هؤلاء القوم خاصة انها المرسلة إلى يوم القيامة ما نسخها شي

و أخرج عبد بن حميد عن عكرمة أن رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم بعث الوليد بن عقبة إلى بنى المصطلق يصدقهم فلم يبلغهم و رجع فقال لرسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم انهم عصوا فأراد رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم ان يجهز إليهم إذ جاء رجل من بنى المصطلق فقال لرسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم سمعنا انك أرسلت إلينا ففرحنا به و استبشرنا به و انه لم يبلغنا رسولك و كذب فانزل الله فيه و سماه فاسقا يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ الآية

و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير عن قتادة يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ قال هو ابن أبى معيط الوليد بن عقبة بعثه نبى الله صلى الله عليه [و آله] و سلم إلى بنى المصطلق مصدقا فلما أبصروه أقبلوا نحوه فهابهم فرجع إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم فأخبره انهم قد ارتدوا عن الإسلام فبعث رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم خالد بن الوليد و أمره بان تثبت و لا تعجل فانطلق حتى أتاهم ليلا فبعث عيونه فلما جاءهم أخبروه انهم متمسكون بالإسلام و سمع أذانهم و صلاتهم فلما أصبحوا أتاهم خالد فرأى ما يعجبه فرجع إلى نبى الله صلى الله عليه [و آله] و سلم و أخبره الخبر فانزل الله في ذلك القرآن فكان نبى الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يقول التأني من الله و العجلة من الشيطان.

[۳۱] . حدثني عمر بن شبة، عن محمد بن حاتم، عن يونس بن عمر، عن شيبان، عن يونس عن قتادة، في قوله تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» قال: هو الوليد بن عقبة بعثه النبي صلّى اللّه عليه و آله مصدقا الى بني المصطلق، فلما رأوه أقبلوا نحوه فهابهم، فرجع الى النبي صلىّ اللّه عليه و آله فقال له: أنهم ارتدّوا عن الاسلام، فبعث النبي صلى اللّه عليه و آله و سلّم خالد بن الوليد فعلم علمهم و أمره أن يتثبّت، و قال له: إنطلق و لا تعجل، فانطلق حتى أتاهم ليلا، و أنفذ عيونه نحوهم، فلما جاؤه أخبروه انهم متمسكون بالاسلام، و سمعوا آذانهم، و صلاتهم، فلما أصبح أتاهم فرأى ما يعجبه، فرجع الى الرسول صلىّ اللّه عليه و آله و سلّم فأخبره، فنزلت هذه الآية.

[۳۲] . و قال تعالى «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» نزلت في الوليد بن عقبة لما بعثه‏ رسول الله في صدقات بني المصطلق خرجوا يتلقونه فرحا به فظن أنهم هموا بقتله فرجع إلى النبي ع فقال إنهم منعوا زكواتهم و كان الأمر بخلافه.

[۳۳] . قوله سبحانه- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ هذه الطريقة مبنية على دليل الخطاب و هو باطل و قيل إنها نزلت في الوليد بن عقبة لما ولاه النبي ص على صدقات بعض العرب فعاد إليه و ذكر أنهم منعوا الصدقة فهم ص بإنفاذ الجيوش إليهم فنزلت الآية بيانا و ليعلم الرسول أن الوليد بهذه الصفة لأنه ص إنما ولاه على ظاهر أمره.

[۳۴] . قال أبو الفرج و حدثني أحمد بن عبد العزيز عن عمر بن شبة عن محمد بن حاتم عن يونس بن عمر عن شيبان عن يونس عن قتادة في قوله تعالى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا «۴» قال هو الوليد بن عقبة بعثه النبي ص مصدقا إلى بني المصطلق فلما رأوه أقبلوا نحوه فهابهم فرجع إلى النبي ص فقال له إنهم ارتدوا عن الإسلام فبعث النبي ص خالد بن الوليد فعلم عملهم و أمره أن يتثبت و قال له انطلق و لا تعجل فانطلق حتى أتاهم ليلا و أنفذ عيونه نحوهم فلما جاءوه أخبروه أنهم متمسكون بالإسلام و سمع أذانهم و صلاتهم فلما أصبح أتاهم فرأى ما يعجبه فرجع إلى الرسول ص فأخبره فنزلت هذه الآية.

[۳۵] . وَ مِنْ سُورَةِ الْحُجُرَاتِ عِنْدَ قَوْلِهِ تَعَالَى إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنَّهَا نَزَلَتْ فِي الْوَلِيدِ بْنِ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ بَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَى بَنِي الْمُصْطَلَقِ بَعْدَ الْوَقْعَةِ مُصَدِّقاً وَ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُمْ عَدَاوَةٌ فِي الْجَاهِلِيَّةِ فَلَمَّا سَمِعَ بِهِ الْقَوْمُ تَلَقَّوْهُ تَعْظِيماً لِأَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ وَ لِرَسُولِهِ فَحَذَّرَهُ‏ الشَّيْطَانُ أَنَّهُمْ يُرِيدُونَ قَتْلَهُ فَهَابَهُمْ فَرَجَعَ مِنَ الطَّرِيقِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ وَ قَالَ إِنَّ بَنِي الْمُصْطَلَقِ قَدْ مَنَعُوا صَدَقَاتِهِمْ وَ أَرَادُوا قَتْلِي فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ وَ هَمَّ أَنْ يَغْزُوَهُمْ فَبَلَغَ الْقَوْمَ رُجُوعُهُ فَأَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ وَ قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ سَمِعْنَا بِرَسُولِكَ فَخَرَجْنَا نَتَلَقَّاهُ وَ نُكْرِمُهُ وَ نُؤَدِّي إِلَيْهِ مَا قِبَلَنَا مِنْ حَقٍّ فَبَدَا لَهُ فِي الرُّجُوعِ فَخَشِينَا أَنْ يَكُونَ إِنَّمَا رَدَّهُ مِنَ الطَّرِيقِ كِتَابٌ مِنْكَ لِغَضَبٍ غَضِبْتَهُ عَلَيْنَا وَ إِنَّا نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ غَضَبِهِ وَ غَضَبِ رَسُولِ اللَّهِ فَاتَّهَمَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ فَبَعَثَ خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ إِلَيْهِمْ وَ أَمَرَهُ أَنْ يُخْفِيَ عَلَيْهِمْ قُدُومَهُ وَ قَالَ انْظُرْ فَإِنْ رَأَيْتَ مِنْهُمْ مَا يَدُلُّ عَلَى إِيمَانِهِمْ فَخُذْ مِنْهُمْ زَكَاةَ أَمْوَالِهِمْ وَ إِنْ لَمْ تَرَ ذَلِكَ فَاسْتَعْمِلْ فِيهِمْ مَا يُسْتَعْمَلُ فِي الْكُفَّارِ فَفَعَلَ ذَلِكَ خَالِدٌ وَ أَتَاهُمْ فَسَمِعَ مِنْهُمْ أَذَانَيْ صَلَاةِ الْمَغْرِبِ وَ الْعِشَاءِ فَأَخَذَ مِنْهُمْ صَدَقَاتِهِمْ وَ لَمْ يَرَ مِنْهُمْ إِلَّا الطَّاعَةَ وَ الْخَيْرَ فَانْصَرَفَ خَالِدٌ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا يَعْنِي الْوَلِيدَ بْنَ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ سَمَّاهُ اللَّهُ تَعَالَى فَاسِقاً نَظِيرُهُ أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ.

[۳۶] . و قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ‏ فإنها نزلت في مارية القبطية أم إبراهيم ع‏؛ وَ كَانَ سَبَبُ ذَلِكَ أَنَّ عَائِشَةَ قَالَتْ لِرَسُولِ اللَّهِ ص إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَيْسَ هُوَ مِنْكَ وَ إِنَّمَا هُوَ مِنْ جَرِيحٍ الْقِبْطِيِّ فَإِنَّهُ يَدْخُلُ إِلَيْهَا فِي كُلِّ يَوْمٍ، فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَالَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع: خُذِ السَّيْفَ وَ أْتِنِي بِرَأْسِ جَرِيحٍ. فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع السَّيْفَ ثُمَّ قَالَ: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّكَ إِذَا بَعَثْتَنِي فِي أَمْرٍ أَكُونُ فِيهِ كَالسَّفُّودِ الْمُحْمَاةِ فِي الْوَبَرِ فَكَيْفَ تَأْمُرُنِي أَثْبُتُ فِيهِ أَوْ أَمْضِي عَلَى ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ‏ رَسُولُ اللَّهِ ص بَلْ تَثَبَّتْ، فَجَاءَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِلَى مَشْرَبَةِ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ فَتَسَلَّقَ عَلَيْهَا فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ جَرِيحٌ هَرَبَ مِنْهُ وَ صَعِدَ النَّخْلَةَ فَدَنَا مِنْهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ قَالَ لَهُ انْزِلْ، فَقَالَ لَهُ يَا عَلِيُّ! اتَّقِ اللَّهَ مَا هَاهُنَا أُنَاسٌ، إِنِّي مَجْبُوبٌ ثُمَّ كَشَفَ عَنْ عَوْرَتِهِ، فَإِذَا هُوَ مَجْبُوبٌ، فَأَتَى بِهِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صمَا شَأْنُكَ يَا جَرِيحُ! فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ الْقِبْطَ يَجُبُّونَ حَشَمَهُمْ‏ وَ مَنْ يَدْخُلُ إِلَى أَهْلِيهِمْ وَ الْقِبْطِيُّونَ لَا يَأْنَسُونَ إِلَّا بِالْقِبْطِيِّينَ فَبَعَثَنِي أَبُوهَا لِأَدْخُلَ إِلَيْهَا وَ أَخْدُمَهَا وَ أُونِسَهَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» الْآيَةَ.

[۳۷] . و قیل إنها نزلت فیمن قال للنبی ص إن ماریة أم إبراهیم یأتیها ابن عم لها قبطی فدعا رسول الله ص علیا (ع) و قال یا أخی خذ هذا السیف فإن وجدته عندها فاقتله فقال یا رسول الله أكون فی أمرك إذا أرسلتنی كالسكة المحماة أمضی لما أمرتنی أم الشاهد یری ما لا یری الغائب فقال ص بل الشاهد یری ما لا یری الغائب قال علی (ع) فأقبلت متوشحا بالسیف فوجدته عندها فاخترطت السیف فلما عرف إنی أریده أتی نخلة فرقی إلیها ثم رمی بنفسه علی قفاه و شغر برجلیه فإذا أنه أجب أمسح ما له مما للرجال قلیل و لا كثیر فرجعت فأخبرت النبی ص فقال الحمد لله الذی یصرف عنا السوء أهل البیت.

[۳۸] . ۵۹ – (۲۷۷۱) حَدَّثَنِي زُهَيْرُ بْنُ حَرْبٍ، حَدَّثَنَا عَفَّانُ، حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَةَ، أَخْبَرَنَا ثَابِتٌ، عَنْ أَنَسٍ، أَنَّ رَجُلًا كَانَ يُتَّهَمُ بِأُمِّ وَلَدِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم، فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم لِعَلِيٍّ: «اذْهَبْ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ» فَأَتَاهُ عَلِيٌّ فَإِذَا هُوَ فِي رَكِيٍّ يَتَبَرَّدُ فِيهَا، فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ: اخْرُجْ، فَنَاوَلَهُ يَدَهُ فَأَخْرَجَهُ، فَإِذَا هُوَ مَجْبُوبٌ لَيْسَ لَهُ ذَكَرٌ، فَكَفَّ عَلِيٌّ عَنْهُ، ثُمَّ أَتَى النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللهِ إِنَّهُ لَمَجْبُوبٌ مَا لَهُ ذَكَرٌز

[۳۹]. با اینکه از قول خود عایشه در کتابهایشان تصریح آورده‌اند که من آن طور که با ماریه چنان حسادت کردم که با هیچکس حسادت نکردم:

وكانت عائشة تَقُولُ: ما غرت عَلَى امرأة غيرتي عَلَى مارية، وَذَلِكَ لأنها كانت جميلة، جعدة الشعر، وكان رسول اللَّه صلى اللَّه عليه [و آله] وسلم معجبا بِهَا، ورزق منها الولد وحرمناه. (أنساب الأشراف (للبلاذري م ۲۷۹)، ج۱، ص۴۵۰)

و خود این جمله نشان می دهد که وی چه کاری در حق ماریه کرده است وگرنه حسادت ورزیدن وی به حضرت خدیجه (وكانت عائشة تَقُولُ: ما غرت عَلَى امرأة من نساء النَّبِيّ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] وسلم غيرتي عَلَى خديجة وإن كَنت بعدها، لِمَا أسمع من ذكر رَسُول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] وسلم إياها. حَدَّثَنِي عَبَّاسُ بْنُ هِشَامٍ، عن أبيه، عن جده، عن أبي صالح قَالَ، قَالَتْ عَائِشَةُ: إِنِّي لأَغَارُ عَلَى خَدِيجَةَ وَإِنْ كُنْتُ بَعْدَهَا، لِمَا كُنْتُ أَسْمَعُ مِنْ ذكر رَسُول اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] وسلم لَهَا، وَلَقَدْ سَمِعْتُهُ يَقُولُ: «كَانَتْ خَدِيجَةُ خَيْرَ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ» ، وَقَالَ: «إِنَّ لِخَدِيجَةَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ مِنْ قَصَبٍ لا صَخَبَ فِيهِ وَلا نَصَبَ» ، وَإِنِّي لأَعْرِفُ فَضْلَهَا؛ أنساب الأشراف للبلاذري (۱/ ۴۱۲) و نیز حسادتهای وی به حضرت فاطمه و اقرار به آن که معروف است.

[۴۰] . وروى الواقدي فِي إسناده قَالَ: كَانَ الخصي الَّذِي بعث بِهِ المقوقس مع مارية يدخل إليها ويحدثها، فتكلم بعض المنافقين فِي ذَلِكَ، وقال: إنه غير مجبوب وأنه يقع عليها. فبعث رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عليه [و آله] وسلم على بن أبي طالب، وأمره أن يأتيه فيقرره وينظر فيما قيل فِيهِ، فإن كَانَ حقا، قتله. فطلبه عَليّ، فوجده فوق نخلة. فلما رأى عليا يؤمه، أحس بالشر، فألقى إزاره. فإذا هُوَ مجبوب ممسوح. وقال بعض الرواة: إنه ألفاه [۲] يصلح خباء لَهُ، فلما دنا مِنْه ألقى إزاره وقام متجرّدا. فجاء به علىّ إلى رسول اللَّه صلى اللَّه عليه [و آله] وسلم، فأراه إياه، فحمد اللَّه عَلَى تكذيبه المنافقين بما أظهر من براءة الخصي وأطمأن قلبه.

[۴۱] . حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ هِشَامُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُرَّةَ بْنِ حُمَيْدِ بْنِ أَبِي خَلِيفَةَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَلَامَةَ بْنِ سَلَمَةَ الْأَزْدِيُّ قَالَ: [۴۹۵۳] حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ صَالِحٍ الْأَزْدِيُّ الْكُوفِيُّ قَالَ: حَدَّثَنَا يُونُسُ بْنُ بُكَيْرٍ , عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ , عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: كَانَ قَدْ تَجَرَّؤُوا عَلَى مَارِيَةَ فِي قِبْطِيٍّ كَانَ يَخْتَلِفُ إِلَيْهَا، فَقَالَ لِي رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] وسلم: ” انْطَلِقْ، فَإِنْ وَجَدْتَهُ عِنْدَهُ فَاقْتُلْهُ “، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللهِ , أَكُونُ فِي أَمْرِكَ كَالسِّكَّةِ الْمُحْمَاةِ، وَأَمْضِي لِمَا أَمَرْتَنِي لَا يَثْنِينِي شَيْءٌ أَمِ الشَّاهِدُ يَرَى مَا لَا يَرَى الْغَائِبُ؟ قَالَ: ” الشَّاهِدُ يَرَى مَا لَا يَرَى الْغَائِبُ ” , فَتَوَشَّحْتُ سَيْفِي، ثُمَّ انْطَلَقْتُ، فَوَجَدْتُهُ خَارِجًا مِنْ عِنْدِهَا عَلَى [ص:۴۷۴] عُنُقِهِ جَرَّةٌ، فَلَمَّا رَأَيْتُهُ اخْتَرَطْتُ سَيْفِي، فَلَمَّا رَآنِي إِيَّاهُ أُرِيدُ، أَلْقَى الْجَرَّةَ، وَانْطَلَقَ هَارِبًا، فَرَقِيَ فِي نَخْلَةٍ، فَلَمَّا كَانَ فِي نِصْفِهَا، وَقَعَ مُسْتَلْقِيًا عَلَى قَفَاهُ، وَانْكَشَفَ ثَوْبُهُ عَنْهُ، فَإِذَا أَنَا بِهِ أَجَبُّ أَمْسَحُ لَيْسَ لَهُ شَيْءٌ مِمَّا خَلَقَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ لِلرِّجَالِ، فَغَمَدْتُ سَيْفِي، وَقُلْتُ: مَهْ قَالَ: خَيْرًا، رَجُلٌ مِنَ الْقِبْطِ وَهِيَ امْرَأَةٌ مِنَ الْقِبْطِ، وَزَوْجَةُ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] وسلم أَحْتَطِبُ لَهَا، وَأَسْتَعْذِبُ لَهَا، فَرَجَعْتُ إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللَّهُ عليه [و آله] وسلم، فَأَخْبَرْتُهُ، فَقَالَ: ” الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي يَصْرِفُ عَنَّا السُّوءَ أَهْلَ الْبَيْتِ.

[۴۲] . ۳۲۲۴۴- عن على قال: أكثر على مارية فى قبطى ابن عم لها كان يزورها ويختلف إليها فقال لى رسول الله – صلى الله عليه [و آله] وسلم – خذ هذا السيف فانطلق فإن وجدته عندها فاقتله قلت يا رسول الله أكون فى أمرك إذا أرسلتنى كالسكة المحماة لا أرجع حتى أمضى لما أمرتنى به أم الشاهد يرى ما لا يرى الغائب قال بل الشاهد يرى ما لا يرى الغائب فأقبلت متوشحا السيف فوجدته عندها فاخترطت السيف فلما رآنى أقبلت نحوه عرف أنى أريده فأتى نخلة فرقى ثم رمى بنفسه على قفاه ثم شغر برجله فإذا به أجب أمسح ما له قليل ولا كثير فغمدت السيف ثم أتيت رسول الله – صلى الله عليه [و آله] وسلم – فأخبرته فقال الحمد لله الذى يصرف عنا أهل البيت (البزار، وابن جرير، وأبو نعيم فى الحلية، والضياء. قال ابن حجر: إسناده حسن) [كنز العمال ۱۳۵۹۳] أخرجه البزار (۲/۲۳۷، رقم ۶۳۴) ، وأبو نعيم فى الحلية (۳/۱۷۷) ، والضياء (۲/۳۵۳، رقم ۷۳۵)

[۴۳] و نیز نام آن قبطی را غالبا نگفته‌اند و برخی نام وی را «مأبور» یا «هابور» دانسته‌اند: ر.ک: الإصابة في تمييز الصحابة، ج۵، ص۵۱۷-۵۱۹. متن این فراز در پاورقیهای بعدی خواهد آمد.

[۴۴] . ۱۴۵ – حَدَّثَنَا خَيْرُ بْنُ عَرَفَةَ التُّجِيبِيُّ، قَالَ: ثنا هَانِئُ بْنُ الْمُتَوَكِّلِ [ص:۵۹] الْإِسْكَنْدَرَانِيُّ، قَالَ: ثنا ابْنُ لَهِيعَةَ، عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي حَبِيبٍ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ شَمَاسَةَ الْمَهْرِيِّ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ عَمْرٍو، أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم دَخَلَ عَلَى أُمِّ إِبْرَاهِيمَ مَارِيَةَ الْقِبْطِيَّةِ أُمِّ وَلَدِهِ، وَهِيَ حَامِلٌ مِنْهُ بِإِبْرَاهِيمَ، فَوَجَدَ عِنْدَهَا نَسِيبًا لَهَا، كَانَ قَدِمَ مَعَهَا مِنْ مِصْرَ، فَأَسْلَمَ وَحَسُنَ إِسْلَامُهُ، وَكَانَ يَدْخُلُ عَلَى أُمِّ إِبْرَاهِيمَ، وَأَنَّهُ رَضِيَ بِمَكَانِهِ مِنْ أُمِّ وَلَدِ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم أَنْ يَجُبَّ نَفْسَهُ، فَقَطَعَ مَا بَيْنَ رِجْلَيْهِ حَتَّى لَمْ يُبْقِ لِنَفْسِهِ قَلِيلًا وَلَا كَثِيرًا، فَدَخَلَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم يَوْمًا عَلَى أُمِّ إِبْرَاهِيمَ، فَوَجَدَ قَرِيبَهَا عِنْدَهَا، فَوَقَعَ فِي نَفْسِهِ مِنْ ذَلِكَ شَيْءٌ كَمَا يَقَعُ فِي أَنْفُسِ النَّاسِ، فَرَجَعَ مُتَغَيِّرَ اللَّوْنِ، فَلَقِيَ عُمَرَ فَأَخْبَرَهُ بِمَا وَقَعَ فِي نَفْسِهِ مِنْ قَرِيبِ أُمِّ إِبْرَاهِيمَ، فَأَخَذَ سَيْفَهُ، وَأَقْبَلَ يَسْعَى حَتَّى دَخَلَ عَلَى مَارِيَةَ، فَوَجَدَ قَرِيبَهَا ذَلِكَ عِنْدَهَا، فَأَهْوَى إِلَيْهِ بِالسَّيْفِ لِيَقْتُلَهُ، فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ مِنْهُ كَشَفَ عَنْ نَفْسِهِ، فَلَمَّا رَآهُ عُمَرُ رَجَعَ إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم: «أَلَا أُخْبِرُكُ أَنَّ جِبْرِيلَ صَلَّى اللهُ عليه [و آله] وسلم أَتَانِي فَأَخْبَرَنِي أَنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ قَدْ بَرَّأَهَا وَقَرِيبَهَا مِمَّا وَقَعَ فِي نَفْسِي، وَبَشَّرَنِي أَنَّ فِي بَطْنِهَا غُلَامًا مِنِّي وَأَنَّهُ أَشْبَهُ الْخَلْقِ بِي، وَأَمَرَنِي أَنْ أُسَمِّيَهُ إِبْرَاهِيمَ، وَكَنَّانِي بِأَبِي إِبْرَاهِيمَ، فَلَوْلَا أَنِّي أَكْرَهُ أَنْ أُحَوِّلَ كُنْيَتِي الَّتِي عُرِفْتُ بِهَا لَتَكَنَّيْتُ بِأَبِي إِبْرَاهِيمَ كَمَا كَنَّانِي جِبْرِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ»

[۴۵] . قال حمّاد بن سلمة، عن ثابت، عن أنس بن مالك رضي اللَّه عنه: إن رجلا كان يتهم بأم ولد رسول اللَّه صلّى اللَّه تعالى عليه وآله وسلم فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم لعليّ: «اذهب فاضرب عنقه» ، فأتاه عليّ رضي اللَّه عنه فإذا هو في ركي يتبرّد فيها، فقال له عليّ رضي اللَّه عنه أخرج، فناوله يده، فأخرجه فإذا هو مجبوب ليس له ذكر. فكفّ عنه عليّ رضي اللَّه عنه، ثم أتى النبيّ صلّى اللَّه تعالى عليه وآله وسلم، فقال: يا رسول اللَّه: إنه لمجبوب ما له ذكر.

أخرجه مسلم، ولم يسمّه، وسماه أبو بكر بن أبي خيثمة، عن مصعب الزبيري: مأبورا، ولفظه: ثم ولدت مارية التي أهداها المقوقس إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله [ص۵۱۸] وسلم ولده إبراهيم، وكان أهدى معها أختها سيرين وخصيّا يقال له مأبور.

وقد جاء ذكره في عدة أخبار غير مسمّى، منها ما أخرجه ابن عبد الحكم في فتوح مصر بسنده عن عبد اللَّه بن عمرو، قال: دخل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم على القبطية أمّ ولده إبراهيم فوجد عندها نسيبا لها قدم معها من مصر، وكان كثيرا ما يدخل عليها، فوقع في نفسه شيء، فرجع فلقيه عمر رضي اللَّه عنه فعرف ذلك في وجهه، فسأله فأخبره، فأخذ عمر رضي اللَّه عنه السيف ثم دخل على مارية وقريبها عندها فأهوى إليه بالسيف، فلما رأى ذلك كشف عن نفسه، وكان مجبوبا ليس بين رجليه شيء، فلما رآه عمر رضي اللَّه عنه رجع إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم فأخبره، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم: إنّ جبرائيل أتاني فأخبرني أنّ اللَّه تعالى قد برأها وقريبها، وأن في بطنها غلاما مني، وأنه أشبه الناس بي، وأنه أمرني أنّ أسمّيه إبراهيم، وكناني أبا إبراهيم. وفي سنده ابن لهيعة وشك بعض روايته في شيخه.

وأخرج ابن عبد الحكم أيضا من طريق يزيد بن أبي حبيب، عن الزهري، عن أنس لبعضه شاهدا بدون قصة الخصيّ، لكن قال في آخره: ويقال إنّ المقوقس كان بعث معها بخصيّ، فكان يأوي إليها، ثم وجدت الحديث في المعجم الكبير للطبراني من الوجه الّذي أخرجه منه ابن أبي خيثمة، وفيه من الزيادة بعد قوله أم إبراهيم، وهي حامل بإبراهيم، فوجد عندها نسيبا لها كان قدم معها من مصر، فأسلم وحسن إسلامه، وكان يدخل على أم إبراهيم فرضي لمكانه منها أن يحبّ نفسه، فقطع ما بين رجليه حتى لم يبق له قليل ولا كثير … الحديث.

ويجمع بين قصتي عمر وعليّ رضي اللَّه عنهما باحتمال أن يكون مضى عمر رضي اللَّه عنه إليها سابقا عقب خروج النبي صلّى اللَّه عليه وآله وسلم، فلما رآه مجبوبا اطمأنّ قلبه، وتشاغل بأمر ما. وأن يكون إرسال عليّ رضي اللَّه عنه تراخى قليلا بعد رجوع النبيّ صلّى اللَّه عليه وآله وسلم إلى مكانه ولم يسمع بعد بقصة عمر رضي اللَّه عنه، فلما جاء عليّ رضي اللَّه عنه وجد الخصيّ قد خرج من عندها إلى النخل يتبرد في الماء، فوجده، ويكون إخبار عمر وعليّ رضي اللَّه عنهما معا أو أحدهما بعد الآخر، ثم نزل جبرائيل بما هو آكد من ذلك. [ص۵۱۹]

وأخرج ابن شاهين، من طريق سليمان بن أرقم، عن الزهري، عن عروة، عن عائشة رضي اللَّه عنها، قالت: أهديت مارية لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم وابن عم لها … فذكر الحديث إلى أن قال: وبعث رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم عليّا ليقتله فإذا هو ممسوح. وسليمان ضعيف، وسيأتي في ترجمة مارية شيء من أخبار هذا الخصي.

وقال الواقديّ: حدثنا يعقوب بن محمد بن أبي صعصعة، عن عبد اللَّه بن عبد الرحمن بن أبي صعصعة، قال: بعث المقوقس إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله وسلم بمارية وأختها سيرين وبألف مثقال ذهبا وعشرين ثوبا لينا وبغلته الدلدل وحماره عفير ويقال يعفور، ومعهم خصيّ يقال له مأبور، ويقال هابور، بهاء بدل الميم وبغير راء في آخره …الحديث، وفيه: فأقام الخصيّ على دينه إلى أن أسلم بعد في عهد النبي صلّى اللَّه عليه وآله وسلم.

[۴۶] . روى الطبراني عن ابن عمر قال: دخل صلى الله عليه [و آله] وسلم على مارية، وهي حامل بإبراهيم، فوجد عندها نسيبا لها، فوقع في نفسه شيء، فخرج، فلقيه عمر، فعرف ذلك في وجهه، فسأله، فأخبره، فأخذ عمر السيف، ثم دخل على مارية وقريبها عندها، فأهوى إليه بالسيف فكشف عن نفسه، فرآه مجبوبا ليس بين رجليه شيء، فرجع عمر إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] وسلم، فأخبره، فقال صلى الله عليه [و آله] وسلم: “إن جبريل أتاني فأخبرني أن الله تعالى قد برأها وقريبها مما وقع في نفسه، وإن في بطنها غلاما مني، وأنه أشبه الناس بي، وأمرني أن أسميه إبراهيم، وكناني أبا إبراهيم.

وأخرج البزار والضيا المقدسي في صحيحه عن علي قال: كثر الكلام على مارية في قبطي ابن عم لها كان يزورها، فقال صلى الله عليه [و آله] وسلم: “خذ هذا السيف، فإن وجدته عندها، فاقتله” فقلت: يا رسول الله أكون في أمرك كالسكة المحماتي لا يشفيني شيء حتى أمضي لما، أمرتني به أم الشاهد يرى ما لا يرى الغائب، قال: بل الشاهد يرى ما لا يرى الغائب، فأقبلت متوشحا السيف، فوجدته عندها، فاخترطت السيف، وأقبلت نحوه، فعرف أني أريده فرقي نخلة، ثم رمى بنفسه ومال على قفاه ثم رفع رجله، فإذا هو أجب أمسح، ما له قليل ولا كثير، فغمدت السيف، ثم أتيته صلى الله عليه [و آله] وسلم، فأخبرته فقال: “الحمد لله الذي يصرف عنا أهل البيت”،

ورواه مسلم عن أنس أن رجلا كان يتهم بأم ولده صلى الله عليه [و آله] وسلم، فقال لعلي: “اذهب فاضرب عنقه”، فأتاه، فإذا هو في ركية يتبرد فيها، فقال له: اخرج فخرج، فناوله يده، فإذا هو مجبوب ليس له ذكره، فكف عنه، ثم أخبره صلى الله عليه [و آله] وسلم قال في الإصابة،

ويجمع بين قصتي عمر وعلي باحتمال أن عمر مضى إليها سابقا عقب خروجه صلى الله عليه [و آله] وسلم فلما رآه مجبوبا اطمأن قلبه وتشاغل بأمر ما، وتراخى إرسال علي قليلا بعد رجوعه صلى الله عليه [و آله] وسلم إلى مكان ولم يسمع بعد بقصة عمر، فلما جاء علي وجد الخصي قد خرج من عندها إلى النخيل يتبرد في الماء، فوجده ويكون إخبار عمر وعلى معا، أو أحدهما بعد الآخر، ثم نزل جبريل بما هو آكد من ذلك انتهى.

[۴۷] . في الداخل بيت غيره بغير إذنه:

روي عن علي بن أبي طالب قال: كان الناس قد كثروا على مارية في قبطى كان يختلف إليها فقال لي رسول الله صلى الله عليه [و آله] وسلم: “انطلق فإن وجدته عندها فاقتله” فقلت: يا رسول الله أكون في أمرك كالسكة المحماة وأمضي لما أمرتني لا يثنيني شيء أم الشاهد يرى ما لا يرى الغائب قال الشاهد: يرى ما لا يرى الغائب فتوشحت سيفي ثم انطلقت فوجدته خارجا من عندها على عنقه جرة فلما رأيته اخترطت سيفي فلما رأني إياه أريد ألقي الجرة وانطلق هاربا فرقى نخلة فلما كان في نصفها وقع مستلقيا على قفاه وانكشف ثوبه عنه فإذا أنا به أجب أمسح ليس له شيء مما خلق الله للرجال فأغمدت سيفي وقلت: هه قال: حه أنا رجل من القبط وهي امرأة من القبط زوجة رسول الله صلى الله عليه [و آله] وسلم احتطب لها واستعذب لها فرجعت إلى رسول الله صلى الله عليه [و آله] وسلم فأخبرته فقال: “الحمد لله الذي يصرف عنا السوء أهل البيت”، فيه حل قتل من دخل بيت غيره بغير إذنه كما حل فقء عين من اطلع في بيت غيره على ما روينا من غير قصاص ولا دية ويكون هذا مضافا إلى قوله: “لا يحل دم امرء مسلم إلا بإحدى ثلاث” لأن الأحكام لم تبق على ما كانت عليه يوم قال صلى الله عليه [و آله] وسلم ذلك القول ألا ترى أن من شهر سيفه على رجل ليقتله فقد حل له قتله ومن أريد ماله فكذلك فكما لحقت هذه الأشياء بالثلاث فكذلك يلحق هذا، وقال القاضي: فيه نظر لأنه إنما يصح هذا لو ثبت تقدم قوله: “لا يحل دم امرء مسلم” على هذا الحديث فأما إذا لم يثبت واحتمل أن يكون بعده يكون قوله: “لا يحل دم امرء مسلم” ناسخا له حينئذ ويجب أن لا يستباح مه إلا بإجماع الذي تقوم به الحجة كما قامت في الشاهر سيفه ليقتل أو يأخذ مالا على سبيل الحرابة قلت ولولا ثبت عنده التقدم لما قال بحله فإنه أعلى كعبا من أن يقول ما لم يحط به علما سيما في حل الدم فأفهم والله أعلم.

[۴۸] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ [مُحَمَّدُ] بْنُ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ لَمَّا مَاتَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ رَسُولِ اللَّهِ ص حَزِنَ عَلَيْهِ حُزْناً شَدِيداً فَقَالَتْ عَائِشَةُ مَا الَّذِي يَحْزُنُكَ عَلَيْهِ فَمَا هُوَ إِلَّا ابْنَ جَرِيحٍ، فَبَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِيّاً وَ أَمَرَهُ بِقَتْلِهِ فَذَهَبَ عَلِيٌّ ع إِلَيْهِ وَ مَعَهُ السَّيْفُ وَ كَانَ جَرِيحٌ الْقِبْطِيُّ فِي حَائِطٍ وَ ضَرَبَ عَلِيٌّ ع بَابَ الْبُسْتَانِ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ جَرِيحٌ لِيَفْتَحَ لَهُ الْبَابَ فَلَمَّا رَأَى عَلِيّاً ع عَرَفَ فِي وَجْهِهِ الْغَضَبَ فَأَدْبَرَ رَاجِعاً وَ لَمْ يَفْتَحِ الْبَابَ فَوَثَبَ عَلِيٌّ ع عَلَى الْحَائِطِ وَ نَزَلَ إِلَى الْبُسْتَانِ وَ اتَّبَعَهُ وَ وَلَّى جَرِيحٌ مُدْبِراً فَلَمَّا خَشِيَ أَنْ يُرْهِقَهُ صَعِدَ فِي نَخْلَةٍ وَ صَعِدَ عَلِيٌّ ع فِي أَثَرِهِ فَلَمَّا دَنَا مِنْهُ رَمَى بِنَفْسِهِ مِنْ فَوْقِ النَّخْلَةِ فَبَدَتْ عَوْرَتُهُ فَإِذَا لَيْسَ لَهُ مَا لِلرِّجَالِ وَ لَا مَا لِلنِّسَاءِ فَانْصَرَفَ عَلِيٌّ ع إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ‏ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِذَا بَعَثْتَنِي فِي الْأَمْرِ أَكُونُ فِيهِ كَالْمِسْمَارِ الْمُحْمَى فِي الوتر [الْوَبَرِ] أَمْ أَثَّبَّتُ قَالَ فَقَالَ لَا بَلِ اثَّبِّتْ، فَقَالَ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ مَا لَهُ مَا لِلرِّجَالِ وَ لَا مَا لِلنِّسَاءِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي يَصْرِفُ عَنَّا السُّوءَ أَهْلَ الْبَيْت‏.

[۴۹] . اینکه گفتیم «ظاهرا» بدین جهت است که اگرچه شروع مطلب وی با این جمله است که «مَا ذَكَرَهُ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي تَفْسِيرِهِ صُورَةً لَفْظُهُ قَالَ»؛ و متاخرین وی هم با همین عبارت از کتاب وی نقل کرده‌اند؛ اما می دانیم که یکی از منابعی که وی علاوه بر تفسیر علی بن ابراهیم، از آن استفاده می‌کرده تفسیر ابن ماهیار (محمد بن عباس بن مروان بن علی بن ماهیار) است که وی معاصر مرحوم کلینی بوده (تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۱۰ و ۱۲) و چنانکه خود مرحوم استرآبادی تصریح کرده از آیه ۷۳ سوره اسراء‌ به بعد مکرر به این تفسیر ارجاع می‌دهد (تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۲۷۷) و عموما با تعبیر «ابن ماهیار» یا «محمد بن العباس» از او یاد می‌کند. بسیار می‌شود که روایتی که از کتاب وی نقل کرده با روایتی که از کتاب تفسیر علی بن ابراهیم قمی نقل می‌کند نزدیک است (مثلا: تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص۳۰۹). با توجه به اینکه این تفسیر در دست مرحوم استرآبادی (م۹۴۰) بوده، اما حدود یک و نیم قرن بعد (بحرانی، صاحب تفسیر البرهان متوفی ۱۱۰۷ است) دیگر یافت نمی‌شده، این احتمال هست که اینجا سهوالقلمی از جانب خود مولف یا ناسخ این کتاب واقع شده باشد. البته چیزی که این احتمال را تتقویت می‌کند این است که گاه دیگران از آن به طور اختصار به تفسیر علی بن ماهیار تعبیر می‌کنند؛ و با توجه به اینکه همگان تصریح دارند که وی بیشترین استفاده را از تفسیر ابن ماهیار کرده این احتمال هست که لااقل برخی از مواردی که در کتاب تعبیر فوق آمده تصحیفی از جانب مصححان و ناسخان بوده باشد.

[۵۰]. مطالعه متن حدیث (بویژه سوالی که امیرالمومنین ع از پیامبر ص می‌پرسد) بخوبی نشان می‌دهد که امام باقر ع این آیه را در اینجا با قرائت «فَتَثَبَّتُوا» مد نظر قرار داده‌اند.

[۵۱] . اینکه این آیه در وصف ولید و امیرالمومنین ع است در اهل سنت هم مشهور بوده است چنانکه ابن ابی‌الحدید به مناسبت بحثی درباره ولید آورده است:

الف. «في الوليد نزل قوله تعالى أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ «۱» فالمؤمن هاهنا أمير المؤمنين ع و الفاسق الوليد على ما ذكره أهل التأويل‏.» (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۳، ص۱۸)

ب. قال شيخنا أبو القاسم البلخي من المعلوم الذي لا ريب فيه لاشتهار الخبر به و إطباق الناس عليه‏ أن الوليد بن عقبة بن أبي معيط كان يبغض عليا و يشتمه و أنه هو الذي لاحاه في حياة رسول الله ص و نابذه و قال له أنا أثبت منك جنانا و أحد سنانا فقال له علي ع اسكت يا فاسق فأنزل الله تعالى فيهما أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ «۲» الآيات المتلوة و سمي الوليد بحسب ذلك في حياة رسول الله ص الفاسق فكان لا يعرف إلا بالوليد الفاسق. (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۴، ص۸۰)

ج. قال أبو الفرج و حدثني إسحاق بن بنان الأنماطي عن حنيش بن ميسر عن عبد الله بن موسى عن أبي ليلى عن الحكم عن سعيد بن جبير عن ابن عباس قال قال الوليد بن عقبة لعلي بن أبي طالب ع أنا أحد منك سنانا و أبسط منك لسانا و أملأ للكتيبة فقال علي ع اسكت يا فاسق فنزل القرآن فيهما «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ». قلت قد لمح ابن عبد البر صاحب كتاب الإستيعاب في هذا الموضع نكتة حسنة فقال في حديث الخلوق هذا حديث مضطرب منكر لا يصح و ليس يمكن أن يكون من بعثه النبي ص مصدقا صبيا يوم الفتح قال و يدل أيضا على فساده أن الزبير بن بكار و غيره من أهل العلم بالسير و الأخبار ذكروا أن الوليد و أخاه عمارة ابني عقبة بن أبي معيط خرجا من مكة ليردا أختهما أم كلثوم عن الهجرة و كانت هجرتها في الهدنة التي بين النبي ص و بين أهل مكة و من كان غلاما مخلقا بالخلوق يوم الفتح ليس يجي‏ء منه مثل هذا قال و لا خلاف بين أهل العلم بتأويل القرآن أن قوله عز و جل إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أنزلت في الوليد لما بعثه رسول الله ص مصدقا فكذب على بني المصطلق و قال إنهم ارتدوا و امتنعوا من أداء الصدقة قال أبو عمر و فيه و في علي ع نزل أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ «۱» في قصتهما المشهورة قال و من كان صبيا يوم الفتح لا يجي‏ء منه مثل هذا فوجب أن ينظر في حديث الخلوق فإنه رواية جعفر بن برقان عن ثابت عن الحجاج عن أبي موسى الهمداني و أبو موسى مجهول لا يصح حديثه. (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۱۷، ص۲۳۸-۲۳۹)

[۵۲] . وی نیز این واقعه را با تفصیل از کتاب المفاخرات زبیر بن بکار نقل کرده است.

[۵۳] . فَقَالَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ لِمُعَاوِيَةَ أَلَا تَبْعَثُ إِلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ فَتُحْضِرَهُ فَقَدْ أَحْيَا سُنَةَ أَبِيهِ وَ خَفَقَتِ النِّعَالُ خَلْفَهُ أَمَرَ فَأُطِيعَ وَ قَالَ فَصُدِّقَ وَ هَذَانِ يَرْفَعَانِ بِهِ إِلَى مَا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُمَا فَلَوْ بَعَثْتَ إِلَيْهِ فَقَصَرْنَا بِهِ وَ بِأَبِيهِ وَ سَبَبْنَاهُ وَ سَبَبْنَا أَبَاهُ وَ صَغَّرْنَا بِقَدْرِهِ وَ قَدْرِ أَبِيهِ وَ قَعَدْنَا لِذَلِكَ حَتَّى صَدَّقَ لَكَ فِيهِ.

فَقَالَ لَهُمْ مُعَاوِيَةُ إِنِّي أَخَافُ أَنْ يُقَلِّدَكُمْ قَلَائِدَ يَبْقَى عَلَيْكُمْ عَارُهَا حَتَّى يُدْخِلَكُمْ قُبُورَكُمْ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُهُ قَطُّ إِلَّا كَرِهْتُ جَنَابَهُ وَ هِبْتُ عِتَابَهُ وَ إِنِّي إِنْ بَعَثْتُ إِلَيْهِ لَأَنْصِفَنَّهُ مِنْكُمْ.

قَالَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ أَ تَخَافُ أَنْ يَتَسَامَى بَاطِلُهُ عَلَى حَقِّنَا وَ مَرَضُهُ عَلَى صِحَّتِنَا؟

قَالَ لَا قَالَ فَابْعَثْ إِذاً عَلَيْهِ فَقَالَ عُتْبَةُ هَذَا رَأْيٌ لَا أَعْرِفُهُ وَ اللَّهِ مَا تَسْتَطِيعُونَ أَنْ تَلْقَوْهُ بِأَكْثَرَ وَ لَا أَعْظَمَ مِمَّا فِي أَنْفُسِكُمْ عَلَيْهِ وَ لَا يَلْقَاكُمْ بِأَعْظَمَ مِمَّا فِي نَفْسِهِ عَلَيْكُمْ وَ إِنَّهُ لِأَهْلِ بَيْتٍ خَصِمٍ جَدِلٍ.

فَبَعَثُوا إِلَى الْحَسَنِ فَلَمَّا أَتَاهُ الرَّسُولُ قَالَ لَهُ يَدْعُوكَ مُعَاوِيَةُ. قَالَ وَ مَنْ عِنْدَهُ؟ قَالَ الرَّسُولُ عِنْدَهُ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ سَمَّى كُلًّا مِنْهُمْ بِاسْمِهِ. فَقَالَ الْحَسَنُ ع مَا لَهُمْ خَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتاهُمُ الْعَذابُ مِنْ حَيْثُ لا يَشْعُرُونَ‏. ثُمَّ قَالَ يَا جَارِيَةُ أَبْلِغِينِي ثِيَابِي. ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَدْرَأُ بِكَ فِي نُحُورِهِمْ وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ شُرُورِهِمْ وَ أَسْتَعِينُ بِكَ عَلَيْهِمْ فَاكْفِنِيهِمْ بِمَا شِئْتَ وَ أَنَّى شِئْتَ مِنْ حَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ قَالَ لِلرَّسُولِ هَذَا كَلَامُ الْفَرَجِ.

فَلَمَّا أَتَى مُعَاوِيَةَ رَحَّبَ بِهِ وَ حَيَّاهُ وَ صَافَحَهُ فَقَالَ الْحَسَنُ إِنَّ الَّذِي حُيِّيتُ بِهِ سَلَامَةٌ وَ الْمُصَافَحَةَ أَمْنٌ. فَقَالَ مُعَاوِيَةُ أَجَلْ إِنَّ هَؤُلَاءِ بَعَثُوا إِلَيْكَ وَ عَصَوْنِي لِيُقِرُّوكَ أَنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مَظْلُوماً وَ أَنَّ أَبَاكَ قَتَلَهُ فَاسْمَعْ مِنْهُمْ ثُمَّ أَجِبْهُمْ بِمِثْلِ مَا يُكَلِّمُونَكَ فَلَا يَمْنَعْكَ مَكَانِي مِنْ جَوَابِهِمْ.

فَقَالَ الْحَسَنُ فَسُبْحَانَ اللَّهِ الْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ الْإِذْنُ فِيهِ إِلَيْكَ وَ اللَّهِ لَئِنْ أَجَبْتَهُمْ إِلَى مَا أَرَادُوا إِنِّي لَأَسْتَحْيِي لَكَ مِنَ الْفُحْشِ وَ إِنْ كَانُوا غَلَبُوكَ عَلَى مَا تُرِيدُ إِنِّي لَأَسْتَحْيِي لَكَ مِنَ الضَّعْفِ فَبِأَيِّهِمَا تُقِرُّ وَ مِنْ أَيِّهِمَا تَعْتَذِرُ وَ أَمَا إِنِّي لَوْ عَلِمْتُ بِمَكَانِهِمْ وَ اجْتِمَاعِهِمْ لَجِئْتُ بِعِدَّتِهِمْ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ مَعَ أَنِّي مَعَ وَحْدَتِي هُمْ أَوْحَشُ مِنِّي مِنْ جَمْعِهِمْ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَوَلِيِّيَ الْيَوْمَ وَ فِيمَا بَعْدَ الْيَوْمِ فَمُرْهُمْ فَلْيَقُولُوا فَأَسْمَعُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.

فَتَكَلَّمَ عَمْرُو بْنُ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ فَقَالَ: مَا سَمِعْتُ كَالْيَوْمِ أَنْ بَقِيَ مِنْ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ مِنْ أَحَدٍ بَعْدَ قَتْلِ الْخَلِيفَةِ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ وَ كَانَ ابْنَ أُخْتِهِمْ وَ الْفَاضِلَ فِي الْإِسْلَامِ مَنْزِلَةً [ص۲۷۱] وَ الْخَاصَّ بِرَسُولِ اللَّهِ أَثَرَةً فَبِئْسَ كَرَامَةُ اللَّهِ حَتَّى سَفَكُوا دَمَهُ اعْتِدَاءً وَ طَلَباً لِلْفِتْنَةِ وَ حَسَداً وَ نَفَاسَةً وَ طَلَبَ مَا لَيْسُوا بِأَهْلِينَ لِذَلِكَ مَعَ سَوَابِقِهِ وَ مَنْزِلَتِهِ مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ وَ مِنَ الْإِسْلَامِ فَيَا ذُلَّاهْ أَنْ يَكُونَ حَسَنٌ وَ سَائِرُ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ قَتَلَةُ عُثْمَانَ أَحْيَاءً يَمْشُونَ عَلَى مَنَاكِبِ الْأَرْضِ وَ عُثْمَانُ بِدَمِهِ مُضَرَّجٌ مَعَ أَنَّ لَنَا فِيكُمْ تِسْعَةَ عَشَرَ دَماً بِقَتْلَى بَنِي أُمَيَّةَ بِبَدْرٍ.

ثُمَّ تَكَلَّمَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ: أَيْ ابْنَ أَبِي تُرَابٍ بَعَثْنَا إِلَيْكَ لِنُقَرِّرَكَ أَنَّ أَبَاكَ سَمَّ أَبَا بَكْرٍ الصِّدِّيقَ وَ اشْتَرَكَ فِي قَتْلِ عُمَرَ الْفَارُوقِ وَ قَتْلِ عُثْمَانَ ذِي النُّورَيْنِ مَظْلُوماً وَ ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ حَقٌّ وَ وَقَعَ فِيهِ وَ ذَكَرَ الْفِتْنَةَ وَ عَيَّرَهُ بِشَأْنِهَا ثُمَّ قَالَ إِنَّكُمْ يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيُعْطِيَكُمُ الْمُلْكَ فَتَرْكَبُونَ فِيهِ مَا لَا يَحِلُّ لَكُمْ ثُمَّ أَنْتَ يَا حَسَنُ تُحَدِّثُ نَفْسَكَ بِأَنَّكَ كَائِنٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَيْسَ عِنْدَكَ عَقْلُ ذَلِكَ وَ لَا رَأْيُهُ وَ كَيْفَ وَ قَدْ سُلِبْتَهُ وَ تُرِكْتَ أَحْمَقَ فِي قُرَيْشٍ وَ ذَلِكَ لِسُوءِ عَمَلِ أَبِيكَ وَ إِنَّمَا دَعَوْنَاكَ لِنَسُبَّكَ وَ أَبَاكَ ثُمَّ إِنَّكَ لَا تَسْتَطِيعُ أَنَّ تَعِيبَ عَلَيْنَا وَ لَا أَنْ تُكَذِّبَنَا بِهِ فَإِنْ كُنْتَ تَرَى أَنْ كَذَبْنَاكَ فِي شَيْ‏ءٍ وَ تَقَوَّلْنَا عَلَيْكَ بِالْبَاطِلِ وَ ادَّعَيْنَا عَلَيْكَ خِلَافَ الْحَقِّ فَتَكَلَّمْ وَ إِلَّا فَاعْلَمْ أَنَّكَ وَ أَبَاكَ مِنْ شَرِّ خَلْقِ اللَّهِ فَأَمَّا أَبُوكَ فَقَدْ كَفَانَا اللَّهُ قَتْلَهُ وَ تَفَرَّدَ بِهِ وَ أَمَّا أَنْتَ فَإِنَّكَ فِي أَيْدِينَا نَتَخَيَّرُ فِيكَ وَ اللَّهِ أَنْ لَوْ قَتَلْنَاكَ مَا كَانَ فِي قَتْلِكَ إِثْمٌ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَا عَيْبٌ عِنْدَ النَّاسِ.

ثُمَّ تَكَلَّمَ عُتْبَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ فَكَانَ أَوَّلَ مَا ابْتَدَأَ بِهِ أَنْ قَالَ: يَا حَسَنُ إِنَّ أَبَاكَ كَانَ شَرَّ قُرَيْشٍ لِقُرَيْشٍ أَقْطَعَهُ لِأَرْحَامِهَا وَ أَسْفَكَهُ لِدِمَائِهَا وَ إِنَّكَ لَمِنْ قَتَلَةِ عُثْمَانَ وَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ نَقْتُلَكَ بِهِ وَ إِنَّ عَلَيْكَ الْقَوَدَ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّا قَاتِلُوكَ بِهِ وَ أَمَّا أَبُوكَ فَقَدْ تَفَرَّدَ اللَّهُ بِقَتْلِهِ فَكَفَانَا أَمْرَهُ وَ أَمَّا رَجَاؤُكَ الْخِلَافَةَ فَلَسْتَ فِيهَا لَا فِي قَدْحَةِ زَنْدِكَ وَ لَا فِي رَجْحَةِ مِيزَانِكَ.

[۵۴] . ثُمَّ تَكَلَّمَ الْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ فَكَانَ كَلَامُهُ وَ قَوْلُهُ كُلُّهُ وُقُوعاً فِي عَلِيٍّ ع ثُمَّ قَالَ يَا حَسَنُ إِنَّ عُثْمَانَ قُتِلَ مَظْلُوماً فَلَمْ يَكُنْ لِأَبِيكَ فِي ذَلِكَ عُذْرُ بَرِي‏ءٍ وَ لَا اعْتِذَارُ مُذْنِبٍ غَيْرَ أَنَّا يَا حَسَنُ قَدْ ظَنَنَّا لِأَبِيكَ فِي ضَمِّهِ قَتَلَةَ عُثْمَانَ وَ إِيوَائِهِ لَهُمْ وَ ذَبِّهِ عَنْهُمْ أَنَّهُ بِقَتْلِهِ رَاضٍ وَ كَانَ وَ اللَّهِ طَوِيلَ السَّيْفِ وَ اللِّسَانِ يَقْتُلُ الْحَيَّ وَ يَعِيبُ الْمَيِّتَ وَ بَنُو أُمَيَّةَ خَيْرٌ لِبَنِي هَاشِمٍ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ لِبَنِي أُمَيَّةَ وَ مُعَاوِيَةُ خَيْرٌ لَكَ يَا حَسَنُ مِنْكَ لِمُعَاوِيَةَ وَ قَدْ كَانَ أَبُوكَ نَاصَبَ رَسُولَ اللَّهِ ص فِي حَيَاتِهِ وَ أَجْلَبَ عَلَيْهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ أَرَادَ قَتْلَهُ فَعَلِمَ ذَلِكَ مِنْ أَمْرِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ كَرِهَ أَنْ يُبَايِعَ أَبَا بَكْرٍ حَتَّى أُتِيَ بِهِ قَوْداً ثُمَ‏ [ص۲۷۲] دَسَّ عَلَيْهِ فَسَقَاهُ سَمّاً فَقَتَلَهُ ثُمَّ نَازَعَ عُمَرَ حَتَّى هَمَّ أَنْ يَضْرِبَ رَقَبَتَهُ فَعَمَدَ فِي قَتْلِهِ ثُمَّ طَعَنَ عَلَى عُثْمَانَ حَتَّى قَتَلَهُ كُلُّ هَؤُلَاءِ قَدْ شَرِكَ فِي دَمِهِمْ فَأَيُّ مَنْزِلَةٍ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَا حَسَنُ وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ السُّلْطَانَ لِوَلِيِّ الْمَقْتُولِ فِي كِتَابِهِ الْمُنْزَلِ فَمُعَاوِيَةُ وَلِيُّ الْمَقْتُولِ بِغَيْرِ حَقٍّ فَكَانَ مِنَ الْحَقِّ لَوْ قَتَلْنَاكَ وَ أَخَاكَ وَ اللَّهِ مَا دَمُ عَلِيٍّ بِأَخْطَرَ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيَجْمَعَ فِيكُمْ يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ الْمُلْكَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ سَكَتَ.

[۵۵] . وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى جَدِّي مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ اسْمَعُوا مِنِّي مَقَالَتِي وَ أَعِيرُونِي فَهْمَكُمْ وَ بِكَ أَبْدَأُ يَا مُعَاوِيَةُ إِنَّهُ لَعَمْرُ اللَّهِ يَا أَزْرَقُ مَا شَتَمَنِي غَيْرُكَ وَ مَا هَؤُلَاءِ شَتَمُونِي وَ لَا سَبَّنِي غَيْرُكَ وَ مَا هَؤُلَاءِ سَبُّونِي وَ لَكِنْ شَتَمْتَنِي وَ سَبَبْتَنِي فُحْشاً مِنْكَ وَ سُوءَ رَأْيٍ وَ بَغْياً وَ عُدْوَاناً وَ حَسَداً عَلَيْنَا وَ عَدَاوَةً لِمُحَمَّدٍ ص قَدِيماً وَ حَدِيثاً وَ إِنَّهُ وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتُ أَنَا وَ هَؤُلَاءِ يَا أَزْرَقُ مُشَاوِرِينَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ حَوْلَنَا الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ مَا قَدَرُوا أَنْ يَتَكَلَّمُوا بِهِ وَ لَا اسْتَقْبَلُونِي بِمَا اسْتَقْبَلُونِي بِهِ فَاسْمَعُوا مِنِّي أَيُّهَا الْمَلَأُ الْمُجْتَمِعُونَ الْمُتَعَاوِنُونَ عَلَيَّ وَ لَا تَكْتُمُوا حَقّاً عَلِمْتُمُوهُ وَ لَا تُصَدِّقُوا بِبَاطِلٍ إِنْ نَطَقْتُ بِهِ.

وَ سَأَبْدَأُ بِكَ يَا مُعَاوِيَةُ وَ لَا أَقُولُ فِيكَ إِلَّا دُونَ مَا فِيكَ. أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ الرَّجُلَ الَّذِي شَتَمْتُمُوهُ صَلَّى الْقِبْلَتَيْنِ كِلْتَيْهِمَا وَ أَنْتَ تَرَاهُمَا جَمِيعاً وَ أَنْتَ فِي ضَلَالَةٍ تَعْبُدُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ بَايَعَ الْبَيْعَتَيْنِ كِلْتَيْهِمَا بَيْعَةَ الرِّضْوَانِ وَ بَيْعَةَ الْفَتْحِ وَ أَنْتَ يَا مُعَاوِيَةُ بِالْأُولَى كَافِرٌ وَ بِالْأُخْرَى نَاكِثٌ؟

ثُمَّ قَالَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّمَا أَقُولُ حَقّاً إِنَّهُ لَقِيَكُمْ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص يَوْمَ بَدْرٍ وَ مَعَهُ رَايَةُ النَّبِيِّ ص وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَعَكَ يَا مُعَاوِيَةُ رَايَةُ الْمُشْرِكِينَ وَ أَنْتَ تَعْبُدُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ تَرَى حَرْبَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَرْضاً وَاجِباً؟ وَ لَقِيَكُمْ يَوْمَ أُحُدٍ وَ مَعَهُ رَايَةُ النَّبِيِّ وَ مَعَكَ يَا مُعَاوِيَةُ رَايَةُ الْمُشْرِكِينَ؟ وَ لَقِيَكُمْ يَوْمَ الْأَحْزَابِ وَ مَعَهُ رَايَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ مَعَكَ يَا مُعَاوِيَةُ رَايَةُ الْمُشْرِكِينَ؟ كُلَّ ذَلِكَ يُفْلِجُ اللَّهُ حُجَّتَهُ وَ يُحِقُّ دَعْوَتَهُ وَ يُصَدِّقُ أُحْدُوثَتَهُ وَ يَنْصُرُ رَايَتَهُ وَ كُلَّ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ [يُرَى‏] عَنْهُ رَاضِياً فِي الْمَوَاطِنِ كُلِّهَا سَاخِطاً عَلَيْكَ.

ثُمَّ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص حَاصَرَ بَنِي قُرَيْظَةَ وَ بَنِي النظير [النَّضِيرِ] ثُمَّ بَعَثَ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ وَ مَعَهُ رَايَةُ الْمُهَاجِرِينَ وَ سَعْدَ بْنَ مُعَاذٍ وَ مَعَهُ رَايَةُ الْأَنْصَارِ فَأَمَّا سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ فَخَرَجَ وَ حُمِلَ جَرِيحاً وَ أَمَّا عُمَرُ فَرَجَعَ هَارِباً وَ هُوَ يُجَبِّنُ أَصْحَابَهُ وَ يُجَبِّنُهُ أَصْحَابُهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ كَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّارٍ ثُمَّ لَا يَرْجِعُ حَتَّى يَفْتَحَ اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ فَتَعَرَّضَ لَهَا أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ غَيْرُهُمَا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ عَلِيٌّ يَوْمَئِذٍ أَرْمَدُ شَدِيدَ الرَّمَدِ فَدَعَاهُ رَسُولُ اللَّهِ ص فَتَفَلَ فِي عَيْنِهِ فَبَرَأَ مِنْ رَمَدِهِ وَ أَعْطَاهُ الرَّايَةَ فَمَضَى وَ لَمْ يَثْنِ حَتَّى فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِمَنِّهِ‏ [ص۲۷۳] وَ طَوْلِهِ وَ أَنْتَ يَوْمَئِذٍ بِمَكَّةَ عَدُوٌّ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ فَهَلْ يَسْتَوِي بَيْنَ رَجُلٍ نَصَحَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ رَجُلٍ عَادَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ؟ ثُمَّ أُقْسِمُ بِاللَّهِ مَا أَسْلَمَ قَلْبُكَ بَعْدُ وَ لَكِنَّ اللِّسَانَ خَالَفَ فَهُوَ يَتَكَلَّمُ بِمَا لَيْسَ فِي الْقَلْبِ.

أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِينَةِ فِي غَزَاةِ تَبُوكَ وَ لَا سَخِطَ ذَلِكَ وَ لَا كَرَاهَةَ وَ تَكَلَّمَ فِيهِ الْمُنَافِقُونَ فَقَالَ لَا تُخْلِفْنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ فَإِنِّي لَمْ أَتَخَلَّفْ عَنْكَ فِي غَزْوَةٍ قَطُّ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْتَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ عَلِيٍّ ع فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ تَوَلَّانِي فَقَدْ تَوَلَّى اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى عَلِيّاً فَقَدْ تَوَلَّانِي وَ مَنْ أَطَاعَنِي‏ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ‏ وَ مَنْ أَطَاعَ عَلِيّاً فَقَدْ أَطَاعَنِي وَ مَنْ أَحَبَّنِي فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ وَ مَنْ أَحَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ أَحَبَّنِي.

ثُمَّ قَالَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ فِي حَجَّةِ الْوَدَاعِ أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ مَا لَمْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي فَأَحِلُّوا حَلَالَهُ وَ حَرِّمُوا حَرَامَهُ وَ اعْمَلُوا بِمُحْكَمِهِ وَ آمِنُوا بِمُتَشَابِهِهِ وَ قُولُوا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتَابِ وَ أَحِبُّوا أَهْلَ بَيْتِي وَ عِتْرَتِي وَ وَالُوا مَنْ وَالاهُمْ وَ انْصُرُوهُمْ عَلَى مَنْ عَادَاهُمْ وَ إِنَّهُمَا لَنْ يَزَالا فِيكُمْ حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ دَعَا وَ هُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ عَلِيّاً فَاجْتَذَبَهُ بِيَدِهِ فَقَالَ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ اللَّهُمَّ مَنْ عَادَى عَلِيّاً فَلَا تَجْعَلْ لَهُ فِي الْأَرْضِ مَقْعَداً وَ لَا فِي السَّمَاءِ مَصْعَداً وَ اجْعَلْهُ فِي أَسْفَلِ دَرْكٍ مِنَ النَّارِ؟ وَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَهُ أَنْتَ الذَّائِذُ عَنْ حَوْضِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَذُودُ عَنْهُ كَمَا يَذُودُ أَحَدُكُمُ الْغَرِيبَةَ مِنْ وَسْطِ إِبِلِهِ؟

أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّهُ دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فِي مَرَضِهِ الَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ فَبَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ عَلِيٌّ مَا يُبْكِيكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ فَقَالَ يُبْكِينِي أَنِّي أَعْلَمُ أَنَّ لَكَ فِي قُلُوبِ رِجَالٍ مِنْ أُمَّتِي ضَغَائِنَ لَا يُبْدُونَهَا لَكَ حَتَّى أَتَوَلَّى عَنْكَ.

أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص حِينَ حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ وَ اجْتَمَعَ عَلَيْهِ أَهْلُ بَيْتِهِ قَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَ عِتْرَتِي اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُمْ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُمْ وَ قَالَ إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي فِيكُمْ كَسَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ دَخَلَ فِيهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ؟

وَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَصْحَابَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ سَلَّمُوا عَلَيْهِ بِالْوَلَايَةِ فِي عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ حَيَاتِهِ؟

وَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ عَلِيّاً أَوَّلُ مَنْ حَرَّمَ الشَّهَوَاتِ كُلَّهَا عَلَى نَفْسِهِ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ. وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ» (مائده/۷۷-۷۸)‏ وَ كَانَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْمَنَايَا وَ عِلْمُ الْقَضَايَا وَ فَصْلُ الْكِتَابِ وَ رُسُوخُ الْعِلْمِ وَ مَنْزِلُ الْقُرْآنِ وَ كَانَ [فِي‏] رَهْطٍ لَا نَعْلَمُهُمْ يُتَمِّمُونَ عَشَرَةً [ص۲۷۴] نَبَّأَهُمُ اللَّهُ أَنَّهُمْ مُؤْمِنُونَ وَ أَنْتُمْ فِي رَهْطٍ قَرِيبٍ مِنْ عِدَّةِ أُولَئِكَ لُعِنُوا عَلَى لِسَانِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَأَشْهَدُ لَكُمْ وَ أَشْهَدُ عَلَيْكُمْ أَنَّكُمْ لُعَنَاءُ اللَّهِ عَلَى لِسَانِ نَبِيِّهِ كُلَّكُمْ؟

وَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص بَعَثَ إِلَيْكَ لِتَكْتُبَ لَهُ لِبَنِي خُزَيْمَةَ حِينَ أَصَابَهُمْ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ فَانْصَرَفَ إِلَيْهِ الرَّسُولُ فَقَالَ هُوَ يَأْكُلُ فَأَعَادَ الرَّسُولَ إِلَيْكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كُلَّ ذَلِكَ يَنْصَرِفُ الرَّسُولُ إِلَيْهِ وَ يَقُولَ هُوَ يَأْكُلُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ اللَّهُمَّ لَا تُشْبِعْ بَطْنَهُ فَهِيَ وَ اللَّهِ فِي نَهْمَتِكَ وَ أَكْلِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؟

ثُمَّ قَالَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّمَا أَقُولُ حَقّاً إِنَّكَ يَا مُعَاوِيَةُ كُنْتَ تَسُوقُ بِأَبِيكَ عَلَى جَمَلٍ أَحْمَرَ يَقُودُهُ أَخُوكَ هَذَا الْقَاعِدُ وَ هَذَا يَوْمَ الْأَحْزَابِ فَلَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ الْقَائِدَ وَ الرَّاكِبَ وَ السَّائِقَ فَكَانَ أَبُوكَ الرَّاكِبَ وَ أَنْتَ يَا أَزْرَقُ السَّائِقَ وَ أَخُوكَ هَذَا الْقَاعِدُ الْقَائِدَ؟

أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَعَنَ أَبَا سُفْيَانَ فِي سَبْعَةِ مَوَاطِنَ أَوَّلُهُنَّ حِينَ خَرَجَ مِنْ مَكَّةَ إِلَى الْمَدِينَةِ وَ أَبُو سُفْيَانَ جَاءَ مِنَ الشَّامِ فَوَقَعَ فِيهِ أَبُو سُفْيَانَ فَسَبَّهُ وَ أَوْعَدَهُ وَ هَمَّ أَنْ يَبْطِشَ بِهِ ثُمَّ صَرَفَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهُ وَ الثَّانِيَةُ يَوْمَ الْعِيرِ حَيْثُ طَرَدَهَا أَبُو سُفْيَانَ لِيُحْرِزَهَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ الثَّالِثَةُ يَوْمَ أُحُدٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ اللَّهُ مَوْلَانَا وَ لَا مَوْلَى لَكُمْ وَ قَالَ أَبُو سُفْيَانَ لَنَا الْعُزَّى وَ لَا عُزَّى لَكُمْ فَلَعَنَهُ اللَّهُ وَ مَلَائِكَتُهُ وَ رُسُلُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ أَجْمَعُونَ وَ الرَّابِعَةُ يَوْمَ حُنَيْنٍ يَوْمَ جَاءَ أَبُو سُفْيَانَ يجمع [بِجَمْعِ‏] قُرَيْشٍ وَ هَوَازِنَ وَ جَاءَ عُيَيْنَةُ بِغَطْفَانَ وَ الْيَهُودِ فَرَدَّهُمُ اللَّهُ‏ بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً هَذَا قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَ فِي سُورَتَيْنِ فِي كِلْتَيْهِمَا يُسَمِّي أَبَا سُفْيَانَ وَ أَصْحَابَهُ كُفَّاراً وَ أَنْتَ يَا مُعَاوِيَةُ يَوْمَئِذٍ مُشْرِكٌ عَلَى رَأْيِ أَبِيكَ بِمَكَّةَ وَ عَلِيٌّ يَوْمَئِذٍ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَلَى رَأْيِهِ وَ دِينِهِ وَ الْخَامِسَةُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ‏ وَ صَدَدْتَ أَنْتَ وَ أَبُوكَ وَ مُشْرِكُو قُرَيْشٍ رَسُولَ اللَّهِ فَلَعَنَهُ اللَّهُ لَعْنَةً شَمِلَتْهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ السَّادِسَةُ يَوْمَ الْأَحْزَابِ يَوْمَ جَاءَ أَبُو سُفْيَانَ بِجَمْعِ قُرَيْشٍ وَ جَاءَ عُيَيْنَةُ بْنُ حُصَيْنِ بْنِ بَدْرٍ بِغَطْفَانَ فَلَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ الْقَادَةَ وَ الْأَتْبَاعَ وَ السَّاقَةَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ مَا فِي الْأَتْبَاعِ مُؤْمِنٌ؟ قَالَ لَا تُصِيبُ اللَّعْنَةُ مُؤْمِناً مِنَ الْأَتْبَاعِ أَمَّا الْقَادَةُ فَلَيْسَ فِيهِمْ مُؤْمِنٌ وَ لَا مُجِيبٌ وَ لَا نَاجٍ وَ السَّابِعَةُ يَوْمَ الثَّنِيَّةِ يَوْمَ شَدَّ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا سَبْعَةٌ مِنْهُمْ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ وَ خَمْسَةٌ مِنْ سَائِرِ قُرَيْشٍ فَلَعَنَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ حَلَّ الثَّنِيَّةَ غَيْرَ النَّبِيِّ ص وَ سَائِقِهِ وَ قَائِدِهِ؟ [ ص۲۷۵]

ثُمَّ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَى عُثْمَانَ حِينَ بُويِعَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي هَلْ عَلَيْنَا مِنْ عَيْنٍ؟ فَقَالَ لَا فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ تَدَاوَلُوا الْخِلَافَةَ يَا فِتْيَانَ بَنِي أُمَيَّةَ فَوَ الَّذِي نَفْسُ أَبِي سُفْيَانَ بِيَدِهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَ لَا نَارٍ؟

وَ أَنْشُدُكُمْ بِاللَّهِ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ أَخَذَ بِيَدِ الْحُسَيْنِ حِينَ بُويِعَ عُثْمَانُ وَ قَالَ يَا ابْنَ أَخِي اخْرُجْ مَعِي إِلَى بَقِيعِ الْغَرْقَدِ فَخَرَجَ حَتَّى إِذَا تَوَسَّطَ الْقُبُورَ اجْتَرَّهُ فَصَاحَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا أَهْلَ الْقُبُورِ الَّذِي كُنْتُمْ تُقَاتِلُونَّا عَلَيْهِ صَارَ بِأَيْدِينَا وَ أَنْتُمْ رَمِيمٌ فَقَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع قَبَّحَ اللَّهُ شَيْبَتَكَ وَ قَبَّحَ وَجْهَكَ ثُمَّ نَتَرَ يَدَهُ وَ تَرَكَهُ فَلَوْ لَا النُّعْمَانُ بْنُ بَشِيرٍ أَخَذَ بِيَدِهِ وَ رَدَّهُ إِلَى الْمَدِينَةِ لَهَلَكَ؟

فَهَذَا لَكَ يَا مُعَاوِيَةُ فَهَلْ تَسْتَطِيعُ أَنْ تَرُدَّ عَلَيْنَا شَيْئاً وَ مِنْ لَعْنَتِكَ يَا مُعَاوِيَةُ أَنَّ أَبَاكَ أَبَا سُفْيَانَ كَانَ يَهُمُّ أَنْ يُسْلِمَ فَبَعَثْتَ إِلَيْهِ بِشِعْرٍ مَعْرُوفٍ مَرْوِيٍّ فِي قُرَيْشٍ وَ غَيْرِهِمْ تَنْهَاهُ عَنِ الْإِسْلَامِ وَ تَصُدُّهُ وَ مِنْهَا أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ وَلَّاكَ الشَّامَ فَخُنْتَ بِهِ وَ وَلَّاكَ عُثْمَانُ فَتَرَبَّصْتَ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ ثُمَّ أَعْظَمُ مِنْ ذَلِكَ جُرْأَتُكَ عَلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ أَنَّكَ قَاتَلْتَ عَلِيّاً ع وَ قَدْ عَرَفْتَهُ وَ عَرَفْتَ سَوَابِقَهُ وَ فَضْلَهُ وَ عِلْمَهُ عَلَى أَمْرٍ هُوَ أَوْلَى بِهِ مِنْكَ وَ مِنْ غَيْرِكَ عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ النَّاسِ وَ لَآذَيْتَهُ بَلْ أَوْطَأْتَ النَّاسَ عَشْوَةً وَ أَرَقْتَ دِمَاءَ خَلْقٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ بِخَدْعِكَ وَ كَيْدِكَ وَ تَمْوِيهِكَ فِعْلَ مَنْ لَا يُؤْمِنُ بِالْمَعَادِ وَ لَا يَخْشَى الْعِقَابَ فَلَمَّا بَلَغَ الْكِتَابُ أَجَلَهُ صِرْتَ إِلَى شَرِّ مَثْوًى وَ عَلِيٌّ إِلَى خَيْرِ مُنْقَلَبٍ وَ اللَّهُ لَكَ بِالْمِرْصَادِ فَهَذَا لَكَ يَا مُعَاوِيَةُ خَاصَّةً وَ مَا أَمْسَكْتُ عَنْهُ مِنْ مَسَاوِيكَ وَ عُيُوبِكَ فَقَدْ كَرِهْتُ بِهِ التَّطْوِيلَ.

وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عَمْرَو بْنَ عُثْمَانَ فَلَمْ تَكُنْ لِلْجَوَابِ حَقِيقاً بِحُمْقِكَ أَنْ تَتَّبِعَ هَذِهِ الْأُمُورَ فَإِنَّمَا مَثَلُكَ مَثَلُ الْبَعُوضَةِ إِذْ قَالَتْ لِلنَّخْلَةِ اسْتَمْسِكِي فَإِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَنْزِلَ عَنْكَ فَقَالَتْ لَهَا النَّخْلَةُ مَا شَعَرْتُ بِوُقُوعِكَ فَكَيْفَ يَشُقُّ عَلَيَّ نُزُولُكَ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا شَعَرْتُ أَنَّكَ تَجْسُرُ أَنْ تُعَادِيَ لِي فَيَشُقَّ عَلَيَّ ذَلِكَ وَ إِنِّي لَمُجِيبُكَ فِي الَّذِي قُلْتَ إِنَّ سَبَّكَ عَلِيّاً ع أَ يَنْقُصُ فِي حَسَبِهِ أَوْ يُبَاعِدُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ أَوْ يَسُوءُ بَلَاءَهُ فِي الْإِسْلَامِ أَوْ بِجَوْرٍ فِي حُكْمٍ أَوْ رَغْبَةٍ فِي الدُّنْيَا فَإِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً مِنْهَا فَقَدْ كَذَبْتَ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ لَكُمْ فِينَا تِسْعَةَ عَشَرَ دَماً بِقَتْلَى مُشْرِكِي بَنِي أُمَيَّةَ بِبَدْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ قَتَلَهُمْ وَ لَعَمْرِي لَتَقْتُلَنَّ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ تِسْعَةَ عَشَرَ وَ ثَلَاثَةً بَعْدَ تِسْعَةَ عَشَرَ ثُمَّ يُقْتَلُ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ تِسْعَةَ عَشَرَ وَ تِسْعَةَ عَشَرَ فِي مَوْطِنٍ وَاحِدٍ سِوَى مَا قُتِلَ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ لَا يُحْصِي عَدَدَهُمْ إِلَّا اللَّهُ وَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ إِذَا بَلَغَ وُلْدُ الْوَزَغِ ثَلَاثِينَ رَجُلًا أَخَذُوا مَالَ اللَّهِ بَيْنَهُمْ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ كِتَابَهُ دَغَلًا فَإِذَا بَلَغُوا ثَلَاثَمِائَةٍ وَ عَشْراً حَقَّتِ اللَّعْنَةُ عَلَيْهِمْ وَ لَهُمْ فَإِذَا بَلَغُوا أَرْبَعَمِائَةٍ وَ خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ كَانَ هَلَاكُهُمْ أَسْرَعَ مِنْ لَوْكِ تَمْرَةٍ [ص۲۷۶] فَأَقْبَلَ الْحَكَمُ بْنُ أَبِي الْعَاصِ وَ هُمْ فِي ذَلِكَ الذِّكْرِ وَ الْكَلَامِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ اخْفِضُوا أَصْوَاتَكُمْ فَإِنَّ الْوَزَغَ يَسْمَعُ وَ ذَلِكَ حِينَ رَآهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَنْ يَمْلِكُ بَعْدَهُ مِنْهُمْ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ يَعْنِي فِي الْمَنَامِ فَسَاءَهُ ذَلِكَ وَ شَقَّ عَلَيْهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» (اسراء/۶۰)‏ يَعْنِي بَنِي أُمَيَّةَ وَ أَنْزَلَ أَيْضاً «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» (قدر/۳) فَأَشْهَدُ لَكُمْ وَ أَشْهَدُ عَلَيْكُمْ مَا سُلْطَانُكُمْ بَعْدَ قَتْلِ عَلِيٍّ إِلَّا أَلْفَ شَهْرٍ الَّتِي أَجَّلَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ.

وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ الشَّانِئِ اللَّعِينِ الْأَبْتَرِ فَإِنَّمَا أَنْتَ كَلْبٌ أَوَّلُ أَمْرِكَ أَنَّ أُمَّكَ بَغِيَّةٌ وَ أَنَّكَ وُلِدْتَ عَلَى فِرَاشٍ مُشْتَرَكٍ فَتَحَاكَمَتْ فِيكَ رِجَالُ قُرَيْشٍ مِنْهُمْ أَبُو سُفْيَانَ بْنُ الْحَرْبِ وَ الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ وَ عُثْمَانُ بْنُ الْحَارِثِ وَ النَّضْرُ بْنُ الْحَارِثِ بْنِ كَلْدَةَ وَ الْعَاصُ بْنُ وَائِلٍ كُلُّهُمْ يَزْعُمُ أَنَّكَ ابْنُهُ فَغَلَبَهُمْ عَلَيْكَ مِنْ بَيْنِ قُرَيْشٍ أَلْأَمُهُمْ حَسَباً وَ أَخْبَثُهُمْ مَنْصَباً وَ أَعْظَمُهُمْ بُغْيَةً ثُمَّ قُمْتَ خَطِيباً وَ قُلْتَ أَنَا شَانِئُ مُحَمَّدٍ وَ قَالَ الْعَاصُ بْنُ وَائِلٍ إِنَّ مُحَمَّداً رَجُلٌ أَبْتَرُ لَا وَلَدَ لَهُ فَلَوْ قَدْ مَاتَ انْقَطَعَ ذِكْرُهُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏ «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» (کوثر/۳) وَ كَانَتْ أُمُّكَ تَمْشِي إِلَى عَبْدِ قَيْسٍ تَطْلُبُ الْبُغْيَةَ تَأْتِيهِمْ فِي دُورِهِمْ وَ رِحَالِهِمْ وَ بُطُونِ أَوْدِيَتِهِمْ ثُمَّ كُنْتَ فِي كُلِّ مَشْهَدٍ يَشْهَدُهُ رَسُولُ اللَّهِ مِنْ عَدُوِّهِ أَشَدَّهُمْ لَهُ عَدَاوَةً وَ أَشَدَّهُمْ لَهُ تَكْذِيباً ثُمَّ كُنْتَ فِي أَصْحَابِ السَّفِينَةِ الَّذِينَ أَتَوُا النَّجَاشِيَّ وَ الْمَهْجَرَ الْخَارِجَ إِلَى الْحَبَشَةِ فِي الْإِشَاطَةِ بِدَمِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ سَائِرِ الْمُهَاجِرِينَ إِلَى النَّجَاشِيِّ فَحَاقَ الْمَكْرُ السَّيِّئُ بِكَ وَ جَعَلَ جَدَّكَ الْأَسْفَلَ وَ أَبْطَلَ أُمْنِيَّتَكَ وَ خَيَّبَ سَعْيَكَ وَ أَكْذَبَ أُحْدُوثَتَكَ‏ «وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ وَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا» (توبه/۴۰) وَ أَمَّا قَوْلُكَ فِي عُثْمَانَ فَأَنْتَ يَا قَلِيلَ الْحَيَاءِ وَ الدِّينِ أَلْهَبْتَ عَلَيْهِ نَاراً ثُمَّ هَرَبْتَ إِلَى فِلَسْطِينَ تَتَرَبَّصُ بِهِ الدَّوَائِرَ فَلَمَّا أَتَاكَ خَبَرُ قَتْلِهِ حَبَسْتَ نَفْسَكَ عَلَى مُعَاوِيَةَ فَبِعْتَهُ دِينَكَ يَا خَبِيثُ بِدُنْيَا غَيْرِكَ وَ لَسْنَا نَلُومُكَ عَلَى بُغْضِنَا وَ لَمْ نُعَاتِبْكَ عَلَى حُبِّنَا وَ أَنْتَ عَدُوٌّ لِبَنِي هَاشِمٍ فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ الْإِسْلَامِ وَ قَدْ هَجَوْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص بِسَبْعِينَ بَيْتاً مِنْ شِعْرٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ اللَّهُمَّ إِنِّي لَا أُحْسِنُ الشِّعْرَ وَ لَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَقُولَهُ فَالْعَنْ عَمْرَو بْنَ الْعَاصِ بِكُلِّ بَيْتٍ أَلْفَ لَعْنَةٍ ثُمَّ أَنْتَ يَا عَمْرُو الْمُؤْثِرُ دُنْيَاكَ عَلَى دِينِكَ أَهْدَيْتَ إِلَى النَّجَاشِيِّ الْهَدَايَا وَ رَحَلْتَ إِلَيْهِ رِحْلَتَكَ الثَّانِيَةَ وَ لَمْ تَنْهَكَ الْأُولَى عَنِ الثَّانِيَةِ كُلَّ ذَلِكَ تَرْجِعُ مَغْلُوباً حَسِيراً تُرِيدُ بِذَلِكَ هَلَاكَ جَعْفَرٍ وَ أَصْحَابِهِ فَلَمَّا أَخْطَأَكَ مَا رَجَوْتَ وَ أَمَّلْتَ أَحَلْتَ عَلَى صَاحِبِكَ عُمَارَةَ بْنِ الْوَلِيد.

[۵۶] . وَ أَمَّا أَنْتَ يَا عُتْبَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ فَوَ اللَّهِ مَا أَنْتَ بِحَصِيفٍ فَأُجَاوِبَكَ وَ لَا عَاقِلٍ فَأُعَاقِبَكَ وَ مَا عِنْدَكَ خَيْرٌ يُرْجَى وَ مَا كُنْتُ وَ لَوْ سَبَبْتَ عَلِيّاً لِأُعَيِّرَ بِهِ عَلَيْكَ لِأَنَّكَ عِنْدِي لَسْتَ بِكُفْؤٍ لِعَبْدِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَأَرُدَّ عَلَيْكَ وَ أُعَاتِبَكَ وَ لَكِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَكَ وَ لِأَبِيكَ وَ أُمِّكَ وَ أَخِيكَ لَبِالْمِرْصَادِ فَأَنْتَ ذُرِّيَّةُ آبَائِكَ الَّذِينَ ذَكَرَهُمُ اللَّهُ فِي الْقُرْآنِ فَقَالَ‏ «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ. تَصْلى‏ ناراً حامِيَةً. تُسْقى‏ مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ» إِلَى قَوْلِهِ‏ «مِنْ جُوعٍ» (غاشیه/۳-۶)‏ وَ أَمَّا وَعِيدُكَ إِيَّايَ أَنْ تَقْتُلَنِي فَهَلَّا قَتَلْتَ الَّذِي وَجَدْتَهُ عَلَى فِرَاشِكَ مَعَ حَلِيلَتِكَ وَ قَدْ غَلَبَكَ عَلَى فَرْجِهَا وَ شَرِكَكَ فِي وَلَدِهَا حَتَّى أَلْصَقَ بِكَ وَلَداً لَيْسَ لَكَ وَيْلًا لَكَ لَوْ شَغَلْتَ نَفْسَكَ بِطَلَبِ ثَأْرِكَ مِنْهُ كُنْتَ جَدِيراً وَ لِذَلِكَ حَرِيّاً إِذْ تُسَوِّمُنِي الْقَتْلَ وَ تَوَعَّدُنِي بِهِ وَ لَا أَلُومُكَ أَنْ تَسُبَّ عَلِيّاً وَ قَدْ قَتَلَ أَخَاكَ مُبَارَزَةً وَ اشْتَرَكَ هُوَ وَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فِي قَتْلِ جَدِّكَ حَتَّى أَصْلَاهُمَا اللَّهُ عَلَى أَيْدِيهِمَا نَارَ جَهَنَّمَ وَ أَذَاقَهُمَا الْعَذَابَ الْأَلِيمَ وَ نَفَى عَمَّكَ بِأَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَمَّا رَجَائِي الْخِلَافَةَ فَلَعَمْرُ اللَّهِ إِنْ رَجَوْتُهَا فَإِنَّ لِي فِيهَا لَمُلْتَمَساً وَ مَا أَنْتَ بِنَظِيرِ أَخِيكَ وَ لَا بِخَلِيفَةِ أَبِيكَ لِأَنَّ أَخَاكَ أَكْثَرُ تَمَرُّداً عَلَى اللَّهِ وَ أَشَدُّ طَلَباً لِإِهْرَاقِهِ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ وَ طَلَبِ مَا لَيْسَ لَهُ بِأَهْلٍ يُخَادِعُ النَّاسَ وَ يَمْكُرُهُمْ‏ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ‏. وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ عَلِيّاً كَانَ شَرَّ قُرَيْشٍ لِقُرَيْشٍ فَوَ اللَّهِ مَا حَقَّرَ مَرْحُوماً وَ لَا قَتَلَ مَظْلُوماً.

وَ أَمَّا أَنْتَ يَا مُغِيرَةَ بْنَ شُعْبَةَ فَإِنَّكَ لِلَّهِ عَدُوٌّ وَ لِكِتَابِهِ نَابِذٌ وَ لِنَبِيِّهِ مُكَذِّبٌ وَ أَنْتَ الزَّانِي وَ قَدْ وَجَبَ عَلَيْكَ الرَّجْمُ وَ شَهِدَ عَلَيْكَ الْعُدُولُ الْبَرَرَةُ الْأَتْقِيَاءُ فَأُخِّرَ رَجْمُكَ وَ دُفِعَ الْحَقُّ بِالْأَبَاطِيلِ وَ الصِّدْقُ بِالْأَغَالِيطِ وَ ذَلِكَ لِمَا أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ مِنَ الْعَذَابِ الْأَلِيمِ وَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ [ص۲۷۸] أَخْزى‏ وَ أَنْتَ الَّذِي ضَرَبْتَ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى أَدْمَيْتَهَا وَ أَلْقَتْ مَا فِي بَطْنِهَا اسْتِذْلَالًا مِنْكَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ مُخَالَفَةً مِنْكَ لِأَمْرِهِ وَ انْتِهَاكاً لِحُرْمَتِهِ وَ قَدْ قَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص يَا فَاطِمَةُ أَنْتِ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ اللَّهُ مُصَيِّرُكَ إِلَى النَّارِ وَ جَاعِلُ وَبَالِ مَا نَطَقْتَ بِهِ عَلَيْكَ فَبِأَيِّ الثَّلَاثَةِ سَبَبْتَ عَلِيّاً أَ نَقْصاً فِي نَسَبِهِ أَمْ بُعْداً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ أَمْ سُوءَ بَلَاءٍ فِي الْإِسْلَامِ أَمْ جَوْراً فِي حُكْمٍ أَمْ رَغْبَةً فِي الدُّنْيَا إِنْ قُلْتَ بِهَا فَقَدْ كَذَبْتَ وَ كَذَّبَكَ النَّاسُ أَ تَزْعُمُ أَنَّ عَلِيّاً ع قَتَلَ عُثْمَانَ مَظْلُوماً فَعَلِيٌّ وَ اللَّهِ أَتْقَى وَ أَنْقَى مِنْ لَائِمِهِ فِي ذَلِكَ وَ لَعَمْرِي لَئِنْ كَانَ عَلِيٌّ قَتَلَ عُثْمَانَ مَظْلُوماً فَوَ اللَّهِ مَا أَنْتَ مِنْ ذَلِكَ فِي شَيْ‏ءٍ فَمَا نَصَرْتَهُ حَيّاً وَ لَا تَعَصَّبْتَ لَهُ مَيِّتاً وَ مَا زَالَتِ الطَّائِفُ دَارَكَ تَتْبَعُ الْبَغَايَا وَ تُحْيِي أَمْرَ الْجَاهِلِيَّةِ وَ تُمِيتُ الْإِسْلَامَ حَتَّى كَانَ مَا كَانَ فِي أَمْسِ وَ أَمَّا اعْتِرَاضُكَ فِي بَنِي هَاشِمٍ وَ بَنِي أُمَيَّةَ فَهُوَ ادِّعَاؤُكَ إِلَى مُعَاوِيَةَ وَ أَمَّا قَوْلُكَ فِي شَأْنِ الْإِمَارَةِ وَ قَوْلُ أَصْحَابِكَ فِي الْمُلْكِ الَّذِي مَلَكْتُمُوهُ فَقَدْ مَلَكَ فِرْعَوْنُ مِصْرَ أَرْبَعَمِائَةِ سَنَةٍ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ نَبِيَّانِ مُرْسَلَانِ ع يَلْقَيَانِ مَا يَلْقَيَانِ مِنَ الْأَذَى وَ هُوَ مُلْكُ اللَّهِ يُعْطِيهِ الْبَرَّ وَ الْفَاجِرَ وَ قَالَ اللَّهُ‏ «وَ إِنْ أَدْرِي لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِينٍ‏» (انبیاء/۱۱۱) وَ قَالَ‏ «وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً» (اسراء/۱۶)

ثُمَّ قَامَ الْحَسَنُ فَنَفَضَ ثِيَابَهُ وَ هُوَ يَقُولُ‏ «الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ‏» (نور/۲۶) هُمْ وَ اللَّهِ يَا مُعَاوِيَةُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ هَؤُلَاءِ وَ شِيعَتُكَ «وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»‏ (نور/۲۶) هُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ أَصْحَابُهُ وَ شِيعَتُهُ. ثُمَّ خَرَجَ وَ هُوَ يَقُولُ لِمُعَاوِيَةَ ذُقْ وَبَالَ مَا كَسَبَتْ يَدَاكَ وَ مَا جَنَتْ وَ مَا قَدْ أَعَدَّ اللَّهُ لَكَ وَ لَهُمْ مِنَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ الْعَذَابِ الْأَلِيمِ فِي الْآخِرَةِ.

فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لِأَصْحَابِهِ وَ أَنْتُمْ فَذُوقُوا وَبَالَ مَا جَنَيْتُمْ فَقَالَ الْوَلِيدُ بْنُ عُقْبَةَ وَ اللَّهِ مَا ذُقْنَا إِلَّا كَمَا ذُقْتَ وَ لَا اجْتَرَأَ إِلَّا عَلَيْكَ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنَّكُمْ لَنْ تَنْتَقِصُوا مِنَ الرَّجُلِ فَهَلَّا أَطَعْتُمُونِي أَوَّلَ مَرَّةٍ فَانْتَصَرْتُمْ مِنَ الرَّجُلِ إِذْ فَضَحَكُمْ فَوَ اللَّهِ مَا قَامَ حَتَّى أَظْلَمَ عَلَيَّ الْبَيْتَ وَ هَمَمْتُ أَنْ أَسْطُوَ بِهِ فَلَيْسَ فِيكُمْ خَيْرٌ الْيَوْمَ وَ لَا بَعْدَ الْيَوْمِ.

قَالَ وَ سَمِعَ مَرْوَانُ بْنُ الْحَكَمِ بِمَا لَقِيَ مُعَاوِيَةُ وَ أَصْحَابُهُ الْمَذْكُورُونَ مِنَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع [ص۲۷۹] فَأَتَاهُمْ فَوَجَدَهُمْ عِنْدَ مُعَاوِيَةَ فِي الْبَيْتِ فَسَأَلَهُمْ مَا الَّذِي بَلَغَنِي عَنِ الْحَسَنِ وَ زَعَلِهِ قَالَ قَدْ كَانَ كَذَلِكَ فَقَالَ لَهُمْ مَرْوَانُ أَ فَلَا أَحْضَرْتُمُونِي ذَلِكَ؟ فَوَ اللَّهِ لَأَسُبَّنَّهُ وَ لَأَسُبَّنَّ أَبَاهُ وَ أَهْلَ الْبَيْتِ سَبّاً تَتَغَنَّى بِهِ الْإِمَاءُ وَ الْعَبِيدُ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ وَ الْقَوْمُ لَمْ يَفُتْكَ شَيْ‏ءٌ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ مِنْ مَرْوَانَ بَذْوَ لِسَانٍ وَ فُحْشٍ فَقَالَ مَرْوَانُ فَأَرْسِلْ إِلَيْهِ يَا مُعَاوِيَةُ.

فَأَرْسَلَ مُعَاوِيَةُ إِلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ فَلَمَّا جَاءَ الرَّسُولُ قَالَ لَهُ الْحَسَنُ ع مَا يُرِيدُ هَذَا الطَّاغِيَةُ مِنِّي؟ وَ اللَّهِ إِنْ أَعَادَ الْكَلَامَ لَأُوقِرَنَّ مَسَامِعَهُ مَا يَبْقَى عَلَيْهِ عَارُهُ وَ شَنَارُهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَأَقْبَلَ الْحَسَنُ فَلَمَّا جَاءَهُمْ وَجَدَهُمْ بِالْمَجْلِسِ عَلَى حَالَتِهِمُ الَّتِي تَرَكَهُمْ فِيهَا غَيْرَ أَنَّ مَرْوَانَ قَدْ حَضَرَ مَعَهُمْ فِي هَذَا الْوَقْتِ فَمَشَى الْحَسَنُ ع حَتَّى جَلَسَ عَلَى السَّرِيرِ مَعَ مُعَاوِيَةَ وَ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ ثُمَّ قَالَ الْحَسَنُ لِمُعَاوِيَةَ لِمَ أَرْسَلْتَ إِلَيَّ؟ قَالَ لَسْتُ أَنَا أَرْسَلْتُ إِلَيْكَ وَ لَكِنَّ مَرْوَانَ الَّذِي أَرْسَلَ إِلَيْكَ.

فَقَالَ لَهُ مَرْوَانُ أَنْتَ يَا حَسَنُ السَّبَّابُ لِرِجَالِ قُرَيْشٍ؟

فَقَالَ لَهُ الْحَسَنُ وَ مَا الَّذِي أَرَدْتَ؟

فَقَالَ مَرْوَانُ وَ اللَّهِ لَأَسُبَّنَّكَ وَ أَبَاكَ وَ أَهْلَ بَيْتِكَ سَبّاً تَتَغَنَّى بِهِ الْإِمَاءُ وَ الْعَبِيدُ.

فَقَالَ الْحَسَنُ ع أَمَّا أَنْتَ يَا مَرْوَانُ فَلَسْتُ سَبَبْتُكَ وَ لَا سَبَبْتُ أَبَاكَ وَ لَكِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَعَنَكَ وَ لَعَنَ أَبَاكَ وَ أَهْلَ بَيْتِكَ وَ ذُرِّيَّتَكَ وَ مَا خَرَجَ مِنْ صُلْبِ أَبِيكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ عَلَى لِسَانِ نَبِيِّهِ مُحَمَّدٍ وَ اللَّهِ يَا مَرْوَانُ مَا تُنْكِرُ أَنْتَ وَ لَا أَحَدٌ مِمَّنْ حَضَرَ هَذِهِ اللَّعْنَةَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص لَكَ وَ لِأَبِيكَ مِنْ قَبْلِكَ وَ مَا زَادَكَ اللَّهُ يَا مَرْوَانُ بِمَا خَوَّفَكَ‏ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ صَدَقَ رَسُولُهُ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏ «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْياناً كَبِيراً» (اسراء/۶۰) وَ أَنْتَ يَا مَرْوَانُ وَ ذُرِّيَّتُكَ الشَّجَرَةُ الْمَلْعُونَةُ فِي الْقُرْآنِ وَ ذَلِكَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَنْ جَبْرَئِيلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

فَوَثَبَ مُعَاوِيَةُ فَوَضَعَ يَدَهُ عَلَى فَمِ الْحَسَنِ وَ قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ مَا كُنْتَ فَحَّاشاً وَ لَا طَيَّاشاً فَنَفَضَ الْحَسَنُ ع ثَوْبَهُ وَ قَامَ فَخَرَجَ فَتَفَرَّقَ الْقَوْمُ عَنِ الْمَجْلِسِ بِغَيْظٍ وَ حُزْنٍ وَ سَوَادِ الْوُجُوهِ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.

[۵۷] . فَلَمَّا وَافَى بَابَهُ خَرَجَ إِلَيْهِ الْحَاجِبُ فَقَالَ: أُعِيذُكَ بِاللَّهِ مِنْ سَطْوَةِ هَذَا الْجَبَّارِ فَإِنِّي رَأَيْتُ حَرَدَهُ عَلَيْكَ شَدِيداً.

فَقَالَ الصَّادِقُ ع: عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةٌ وَاقِيَةٌ تُعِينُنِي عَلَيْهِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ اسْتَأْذِنْ لِي عَلَيْهِ.

فَاسْتَأْذَنَ فَأَذِنَ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ سَلَّمَ فَرَدَّ عَلَيْهِ السَّلَامَ ثُمَّ قَالَ لَهُ: يَا جَعْفَرُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِأَبِيكَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع: «لَوْ لَا أَنْ يَقُولَ فِيكَ طَوَائِفُ مِنْ أُمَّتِي مَا قَالَتِ النَّصَارَى فِي الْمَسِيحِ لَقُلْتُ فِيكَ قَوْلًا لَا تَمُرُّ بِمَلَإٍ إِلَّا أَخَذُوا مِنْ تُرَابِ قَدَمَيْكَ يَسْتَشْفُونَ بِهِ»؛ وَ قَالَ عَلِيٌّ ع: «يَهْلِكُ فِيَّ اثْنَانِ وَ لَا ذَنْبَ لِي مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُفْرِطٌ قَالٍ». قَالَ ذَلِكَ اعْتِذَاراً مِنْهُ إِنَّهُ لَا يَرْضَى بِمَا يَقُولُ فِيهِ‏ الْغَالِي وَ الْمُفْرِطُ. وَ لَعَمْرِي إِنَّ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ع لَوْ سَكَتَ عَمَّا قَالَتْ فِيهِ النَّصَارَى لَعَذَّبَهُ اللَّهُ. وَ لَقَدْ تَعْلَمُ مَا يُقَالُ فِيكَ مِنَ الزُّورِ وَ الْبُهْتَانِ وَ إِمْسَاكُكَ عَنْ ذَلِكَ وَ رِضَاكَ بِهِ سَخَطُ الدَّيَّانِ زَعَمَ أَوْغَادُ الْحِجَازِ وَ رَعَاعُ النَّاسِ أَنَّكَ حِبْرُ الدَّهْرِ وَ نَامُوسُهُ وَ حُجَّةُ الْمَعْبُودِ وَ تَرْجُمَانُهُ وَ عَيْبَةُ عِلْمِهِ وَ مِيزَانُ قِسْطِهِ وَ مِصْبَاحُهُ الَّذِي يَقْطَعُ بِهِ الطَّالِبُ عَرْضَ الظُّلْمَةِ إِلَى ضِيَاءِ النُّورِ وَ أَنْ لَا يَقْبَلَ مِنْ عَامِلٍ جَهِلَ جَدَّكَ فِي الدُّنْيَا عَمَلًا وَ لَا يَرْفَعُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْناً فَنَسَبُوكَ إِلَى غَيْرِ جَدِّكَ وَ قَالُوا فِيكَ مَا لَيْسَ فِيكَ فَقُلْ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَالَ الْحَقَّ جَدُّكَ وَ أَوَّلَ مَنْ صَدَّقَهُ عَلَيْهِ أَبُوكَ وَ أَنْتَ حَرِيٌّ أَنْ تَقْتَصَّ آثَارَهُمَا وَ تَسْلُكَ سَبِيلَهُمَا.

فَقَالَ الصَّادِقُ ع: أَنَا فَرْعٌ مِنْ فُرُوعِ الزَّيْتُونَةِ وَ قِنْدِيلٌ مِنْ قَنَادِيلِ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ أَدِيبُ السَّفَرَةِ وَ رَبِيبُ الْكِرَامِ الْبَرَرَةِ وَ مِصْبَاحٌ مِنْ مَصَابِيحِ الْمِشْكَاةِ الَّتِي فِيهَا نُورُ النُّورِ وَ صَفْوُ الْكَلِمَةِ الْبَاقِيَةِ فِي عَقِبِ الْمُصْطَفَيْنَ إِلَى يَوْمِ الْحَشْرِ.

فَالْتَفَتَ الْمَنْصُورُ إِلَى جُلَسَائِهِ فَقَالَ: هَذَا قَدْ أَحَالَنِي عَلَى بَحْرٍ مَوَّاجٍ لَا يُدْرَكُ طَرْفُهُ وَ لَا يُبْلَغُ عُمْقُهُ يَحَارُ فِيهِ الْعُلَمَاءُ وَ يَغْرَقُ فِيهِ السُّبَحَاءُ وَ يَضِيقُ بِالسَّابِحِ عَرْضُ الْفَضَاءِ هَذَا الشَّجَا الْمُعْتَرِضُ فِي حُلُوقِ الْخُلَفَاءِ الَّذِي لَا يَجُوزُ نَفْيُهُ وَ لَا يَحِلُّ قَتْلُهُ وَ لَوْ لَا مَا يَجْمَعُنِيَ وَ إِيَّاهُ شَجَرَةٌ طَابَ أَصْلُهَا وَ بَسَقَ فَرْعُهَا وَ عَذُبَ ثَمَرُهَا وَ بُورِكَتْ بِالذَّرِّ وَ قُدِّسَتْ فِي الزُّبُرِ لَكَانَ مِنِّي إِلَيْهِ مَا لَا يُحْمَدُ فِي الْعَوَاقِبِ لِمَا يَبْلُغُنِي مِنْ شِدَّةِ عَيْبِهِ لَنَا وَ سُوءِ الْقَوْلِ فِينَا.

[۵۸] . وَ نَحْنُ لَكَ أَنْصَارٌ وَ أَعْوَانٌ وَ لِمُلْكِكَ دَعَائِمُ وَ أَرْكَانٌ مَا أَمَرْتَ بِالعُرْفِ وَ الْإِحْسَانِ وَ أَمْضَيْتَ فِي الرَّعِيَّةِ أَحْكَامَ الْقُرْآنِ وَ أَرْغَمْتَ بِطَاعَتِكَ لِلَّهِ أَنْفَ الشَّيْطَانِ؛ وَ إِنْ كَانَ يَجِبُ عَلَيْكَ فِي سَعَةِ فَهْمِكَ وَ كَثْرَةِ عِلْمِكَ وَ مَعْرِفَتِكَ بِآدَابِ اللَّهِ أَنْ تَصِلَ مَنْ قَطَعَكَ وَ تُعْطِيَ مَنْ حَرَمَكَ وَ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَكَ فَإِنَّ الْمُكَافِيَ لَيْسَ بِالْوَاصِلِ إِنَّمَا الْوَاصِلُ مَنْ إِذَا قَطَعَتْهُ رَحِمُهُ وَصَلَهَا فَصِلْ رَحِمَكَ يَزِدِ اللَّهُ فِي عُمُرِكَ وَ يُخَفِّفْ عَنْكَ الْحِسَابَ يَوْمَ حَشْرِكَ.

فَقَالَ الْمَنْصُورُ: قَدْ صَفَحْتَ عَنْكَ لِقَدَرِكَ وَ تَجَاوَزْتَ عَنْكَ لِصِدْقِكَ فَحَدِّثْنِي عَنْ نَفْسِكَ بِحَدِيثٍ أَتَّعِظُ بِهِ وَ يَكُونُ لِي زَاجِرُ صِدْقٍ عَنِ الْمُوبِقَاتِ.

فَقَالَ الصَّادِقُ ع: عَلَيْكَ بِالْحِلْمِ فَإِنَّهُ رُكْنُ الْعِلْمِ وَ امْلِكْ نَفْسَكَ عِنْدَ أَسْبَابِ الْقُدْرَةِ فَإِنَّكَ إِنْ تَفْعَلْ مَا تَقْدِرُ عَلَيْهِ كُنْتَ كَمَنْ شَفَى غَيْظاً أَوْ تَدَاوَى حِقْداً أَوْ يُحِبُّ أَنْ يُذْكَرَ بِالصَّوْلَةِ وَ اعْلَمْ بِأَنَّكَ إِنْ عَاقَبْتَ مُسْتَحِقّاً لَمْ تَكُنْ غَايَةُ مَا تُوصَفُ بِهِ إِلَّا الْعَدْلَ وَ لَا أَعْرِفُ حَالًا أَفْضَلَ مِنْ حَالِ الْعَدْلِ وَ الْحَالُ الَّتِي تُوجِبُ الشُّكْرَ أَفْضَلُ مِنَ الْحَالِ الَّتِي تُوجِبُ الصَّبْرَ.

فَقَالَ الْمَنْصُورُ وَعَظْتَ فَأَحْسَنْتَ وَ قُلْتَ فَأَوْجَزْتَ فَحَدِّثْنِي عَنْ فَضْلِ جَدِّكَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع حَدِيثاً لَمْ تُؤْثِرْهُ‏ الْعَامَّةُ.

فَقَالَ الصَّادِقُ: حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ عَهِدَ إِلَيَّ رَبِّي جَلَّ جَلَالُهُ فِي عَلِيٍّ ع ثَلَاثَ كَلِمَاتٍ فَقَالَ: «يَا مُحَمَّدُ»! فَقُلْتُ: لَبَّيْكَ رَبِّي وَ سَعْدَيْكَ. فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «إِنَّ عَلِيّاً إِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ وَ يَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِينَ» فَبَشِّرْهُ بِذَلِكَ؛ فَبَشَّرَهُ النَّبِيُّ ص بِذَلِكَ؛ فَخَرَّ عَلِيٌّ ع سَاجِداً شُكْراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ فَقَالَ: «يَا رَسُولَ اللَّهِ بَلَغَ مِنْ قَدْرِي حَتَّى إِنِّي أُذْكَرُ هُنَاكَ؟» قَالَ: «نَعَمْ وَ إِنَّ اللَّهَ يَعْرِفُكَ وَ إِنَّكَ لَتُذْكَرُ فِي الرَّفِيقِ الْأَعْلَى».

فَقَالَ الْمَنْصُورُ: ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ.

[۵۹] . معنی الآية: يا أيها الذين آمنوا إن جاءكم فاسق بخبر ذي شأن فتبينوا خبره بالبحث و الفحص للوقوف علی حقيقته حذر أن تصيبوا قوما بجهالة فتصيروا نادمين علی ما فعلتم بهم.

و قد أمضی الله سبحانه في هذه الآية أصل العمل بالخبر و هو من الأصول العقلائية التي يبتني عليه أساس الحياة الاجتماعية الإنسانية، و أمر بالتبين في خبر الفاسق و هو في معنی النهي عن العمل بخبره، و حقيقته الكشف عن عدم اعتبار حجيته و هذا أيضا كالإمضاء لما بني عليه العقلاء من عدم حجية الخبر الذي لا يوثق بمن يخبر به و عدم ترتيب الأثر علی خبره.

بيان ذلك: أن حياة الإنسان حياة علمية يبني فيها سلوكه طريق الحياة علی ما يشاهده من الخير و الشر و النافع و الضار و الرأي الذي يأخذ به فيه، و لا يتيسر له ذلك إلا فيما هو بمرأی منه و مشهد، و ما غاب عنه مما تتعلق به حياته و معاشه أكثر مما يحضره و أكثر فاضطر إلی تتميم ما عنده من العلم بما هو عند غيره من العلم الحاصل بالمشاهدة و النظر، و لا طريق إليه إلا السمع و هو الخبر.

الميزان، ج‏۱۸، ص۳۱۲

فالركون إلی الخبر بمعنی ترتيب الأثر عليه عملا و معاملة مضمونة معاملة العلم الحاصل للإنسان من طريق المشاهدة و النظر في الجملة مما يتوقف عليه حياة الإنسان الاجتماعية توقفا ابتدائيا، و عليه بناء العقلاء و مدار العمل.

فالخبر إن كان متواترا أو محفوفا بقرائن قطعية توجب قطعية مضمونه كان حجة معتبرة من غير توقف فيها فإن لم يكن متواترا و لا محفوفا بما يفيد قطعية مضمونه و هو المسمی بخبر الواحد اصطلاحا كان المعتبر منه عندهم ما هو الموثوق به بحسب نوعه و إن لم يفده بحسب شخصه، و كل ذلك لأنهم لا يعملون إلا بما يرونه علما و هو العلم الحقيقي أو الوثوق و الظن الاطمئناني المعدود علما عادة.

إذا تمهد هذا فقوله تعالی في تعليل الأمر بالتبين في خبر الفاسق: «أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ» إلخ، يفيد أن المأمور به هو رفع الجهالة و حصول العلم بمضمون الخبر عند ما يراد العمل به و ترتيب الأثر عليه ففي الآية إثبات ما أثبته العقلاء و نفي ما نفوه في هذا الباب، و هو إمضاء لا تأسيس.

[۶۰] . ثم خاطب سبحانه المؤمنين فقال «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» أي بخبر عظيم الشأن و الفاسق الخارج عن طاعة الله إلى معصيته «فَتَبَيَّنُوا» صدقه من كذبه و لا تبادروا إلى العمل بخبره و من قال فتثبتوا فمعناه توقفوا فيه و تأنوا حتى يثبت عندكم حقيقته «أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ» أي حذرا من أن تصيبوا قوما في أنفسهم و أموالهم بغير علم بحالهم و ما هم عليه من الطاعة و الإسلام «فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ» من إصابتهم بالخطإ «نادِمِينَ» لا يمكنكم تداركه و في هذا دلالة على أن خبر الواحد لا يوجب العلم و لا العمل لأن المعنى إن جاءكم من لا تأمنون أن يكون خبره كذبا فتوقفوا فيه و هذا التعليل موجود في خبر من يجوز كونه كاذبا في خبره و قد استدل بعضهم بالآية على وجوب العمل بخبر الواحد إذا كان عدلا من حيث أن الله سبحانه أوجب التوقف في خبر الفاسق فدل على أن خبر العدل لا يجب التوقف فيه و هذا لا يصح لأن دليل الخطاب لا يعول عليه عندنا و عند أكثر المحققين.

[۶۱]. عبارت ایشان چنین است: روشن است که فسق ولید بن عقبه، از ابتدا روشن نبود وگرنه پیامبر ص شخص فاسق را به عنوان نماینده خود جهت دریافت زکات اعزار نمی کرد؛‌بلکه پس از دروغی که ولید در مورد سرباز زدن قبلیه بنی‌المصطلق از پرداخت زکات گفت، این آیه فسق او را آشکار ساخت تا پیامبر و مومنان بر اساس خبر او عمل نکنند.

[۶۲]. توجه شود تاکید بحث بر سر کتابهایی است که با این بهانه برخی از احادیث را حذف می‌کنند؛ نه هرگونه انتخاب برخی از احادیث از یک مجموعه حدیثی به دلایل دیگر و نشر آنها تحت عنوان «گزیده‌ی …» .

[۶۳] . المسألة الثالثة: النكرة في معرض الشرط تعم إذا كانت في جانب الثبوت، كما أنها تعم في/ الإخبار إذا كانت في جانب النفي، و تخص في معرض الشرط إذ كانت في جانب النفي، كما تخص في الإخبار إذا كانت [ص۹۹] في جانب الثبوت، فلنذكر بيانه بالمثال و دليله، أما بيانه بالمثال فنقول: إذا قال قائل لعبده: إن كلمت رجلا فأنت حر، فيكون كأنه قال: لا أكلم رجلا حتى يعتق بتكلم كل رجل، و إذا قال: إن لم أكلم اليوم رجلا فأنت حر، يكون كأنه قال: لا أكلم اليوم رجلا حتى لا يعتق العبد بترك كلام كل رجل، كما لا يظهر الحلف في كلامه بكلام كل رجل إذا ترك الكلام مع رجل واحد، و أما الدليل فلأن النظر أولا إلى جانب الإثبات، ألا ترى أنه من غير حرف لما أن الوضع للاثبات و النفي بحرف، فقول القائل: زيد قائم، وضع أولا و لم يحتج إلى أن يقال مع ذلك حرف يدل على ثبوت القيام لزيد، و في جانب النفي احتجنا إلى أن نقول: زيد ليس بقائم، و لو كان الوضع و التركيب أولا للنفي، لما احتجنا إلى الحرف الزائد اقتصارا أو اختصارا، و إذا كان كذلك فقول القائل: رأيت رجلا، يكفي فيه ما يصحح القول و هو رؤية واحد، فإذا قلت: ما رأيت رجلا، و هو وضع لمقابلة قوله: رأيت رجلا، و ركب لتلك المقابلة، و المتقابلان ينبغي أن لا يصدقا، فقول القائل: ما رأيت رجلا، لو كفى فيه انتفاء الرؤية عن غير واحد لصح قولنا: رأيت رجلا، و ما رأيت رجلا، فلا يكونان متقابلين، فيلزمنا من الاصطلاح الأول الاصطلاح الثاني، و لزم منه العموم في جانب النفي، إذا علم هذا فنقول: الشرطية وضعت أولا، ثم ركبت بعد الجزمية بدليل زيادة الحرف و هو في مقابلة الجزمية، و كان قول القائل: إذا لم تكن أنت حرا ما كلمت رجلا يرجع إلى معنى النفي، و كما علم عموم القول في الفاسق علم عمومه في النبأ فمعناه: أي فاسق جاءكم بأي نبأ، فالتثبت فيه واجب.

[۶۴] . وَ قَدْ رُوِيَ عَنْ عَلِيٍّ ع: أَنَّ رَجُلًا أَتَاهُ يَسْعَى إِلَيْهِ بِرَجُلٍ فَقَالَ يَا هَذَا نَحْنُ نَسْأَلُ عَمَّا قُلْتَ فَإِنْ كُنْتَ صَادِقاً مَقَّتْنَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ كَاذِباً عَاقَبْنَاكَ وَ إِنْ شِئْتَ أَنْ نُقِيلَكَ أَقَلْنَاكَ قَالَ أَقِلْنِي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ.

وَ قَدْ تَبِعَهُ فِي ذَلِكَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ فَقَدْ رُوِيَ أَنَّهُ دَخَلَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَذَكَرَ عِنْدَهُ عَنْ رَجُلٍ شَيْئاً فَقَالَ عُمَرُ إِنْ شِئْتَ نَظَرْنَا فِي أَمْرِكَ فَإِنْ كُنْتَ كَاذِباً فَأَنْتَ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْآيَةِ «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» وَ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فَأَنْتَ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْآيَةِ «هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ» وَ إِنْ شِئْتَ عَفَوْنَا عَنْكَ فَقَالَ الْعَفْوَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لَا أَعُودُ إِلَيْهِ أَبَداً.

[۶۵] . المسألة الثانية: قوله تعالى: إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ إشارة إلى لطيفة، و هي أن المؤمن كان موصوفا بأنه شديد على الكافر غليظ عليه، فلا يتمكن الفاسق من أن يخبره بنبإ، فإن تمكن منه يكون نادرا، فقال: إِنْ جاءَكُمْ بحرف الشرط الذي لا يذكر إلا مع التوقع، إذ لا يحسن أن يقال: إن احمر البسر، و إن طلعت الشمس.

[۶۶] . و قوله تعالى: فَتُصْبِحُوا عَلى‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ فيه فائدتان: إحداهما: تقرير التحذير و تأكيده، و وجهه هو أنه تعالى لما قال: أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ قال بعده و ليس ذلك مما لا يلتفت إليه، و لا يجوز للعاقل أن يقول: هب أني أصبت قوما فماذا علي؟ بل عليكم منه الهم الدائم و الحزن المقيم، و مثل هذا الشي‏ء واجب الاحتراز منه. و الثانية: مدح المؤمنين، أي لستم ممن إذا فعلوا سيئة لا يلتفتون إليها بل تصبحون نادمين عليها.

One Reply to “۱۰۷۱) یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا أَنْ تُصیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی‏ ما فَعَلْتُمْ نادِمینَ”

  1. بازتاب: یک آیه در روز - ۱۰۷۲) وَ اعْلَمُوا أَنَّ فیكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یطیعُكُمْ فی كَثیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ حَب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*