۱۰۷۴) وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتی تَبْغی حَتَّی تَفیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ

۸ ذی‌القعده ۱۴۴۳- ۲۶ محرم ۱۴۴۴

ترجمه

و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد؛ پس اگر بازگشت، بین آن دو به عدل آشتی دهید، و دادگری بورزید که همانا خداوند اهل قِسط را دوست دارد.

اختلاف قرائت

طائِفَتانِ[۱]
مِنَ الْمُؤْمِنینَ[۲]
اقْتَتَلُوا / اقْتَتَلتا / اقْتَتَلا

در عموم قرائات مشهور این کلمه به صورت جمع (اقْتَتَلُوا) قرائت شده است؛ که بر اساس معنای «طائفتین» بوده است؛ نه لفظ آن؛

اما در برخی از قرائات غیرمشهور (أبوالمتوكل الناجی و أبوالجون و ابن أبی‌عبلة) هماهنگ با لفظ «طائفتین» به صورت تثنیه مونث (اقْتَتَلتا) قرائت شده است؛

و در برخی از قرائات غیرمهشور دیگر (ابن مسعود و أبی بن كعب و زید بن علی و عبید بن عمیر و أبوعمران الجونی) تثنیه مذکر (اقْتَتَلا) قرائت شده است ظاهرا بدین مناسبت که «طائفتین» به معنای «فریقین» است.

معجم القراءات، ج۹، ص۸۰-۸۱[۳]؛ زاد المسیر فی علم التفسیر (ابن جوزی)، ج‏۴، ص۱۴۷[۴]

فَأَصْلِحُوا بَینَهُما / فَخُذُوا بَینَهُم

در قرائت ابن مسعود به جای «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» به صورت «فَخُذُوا بَینَهُم» قرائت شده است (در هر دو موردی که در این آیه آمده چنین است؛ که مورد دوم را هم بعدا بیان می‌شود)

معجم القراءات، ج۹، ص۸۱[۵]

إِحْداهُما[۶]
الْأُخْری‏[۷]
تَفی‏ءَ إِلی‏ / تَفی إِلی‏ /…

در اغلب قرائات کلمه «تفیء» با همزه قرائت شده است که مضارع از فعل «فاء» است؛

اما در برخی قرائات غیرمشهور (زهری؛ و نیز روایتی از ابوعمرو) بدون همزه (تَفِی) قرائت شده است؛ که برخی گفته‌اند این یک قرائت شاذ در فعل مضارع کلمات مهموز الیاء است. (همچنین در خصوص تسهیل یا آشکار کردن همزه‌ها و نیز نحوه ادای آن در حالت وقف و… نیز قرائات دیگری ذکر شده است که ظاهرا تاثیری در معنا ندارد.)

معجم القراءات، ج۹، ص۸۱-۸۲[۸]

‏تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا / یفیئوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءوا فَخُذُوا بَینَهُم بِالْقِسْطِ»

عبارت «حتی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا» که در مصحف عثمانی چنین آمده ظاهرا در مصحف ابن مسعود و قرائت وی به صورت «حتی یفیئوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءوا فَخُذُوا بَینَهُم بِالْقِسْطِ» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۹، ص۸۲[۹]

 فاءَتْ[۱۰]

نکات ادبی

طائِفَتانِ

قبلا بیان شد که درباره ماده «طوف» ابن‌فارس بر این باور است که در اصل دلالت می‌کند بر دَوَران چیز به دور چیز دیگر و به آن پیچیدن، و «طوفان» (اعراف/۱۳۳؛ عنکبوت/۱۴) هم از همین ماده است به معنای آنچه دور اشیا می‌چرخد و آنها را با آب می‌پوشاند. اما حسن جبل معتقد است که اصل این ماده دلالت دارد بر پوشاندن چیزی (با غلظت یا قوت) به نحوی که حدود آن چیز را دربربگیرد؛ چنانکه طوفان آبی است که هر مکانی را می‌پوشاند (فَأَرْسَلْنا عَلَیهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ، اعراف/۱۳۳؛ وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی‏ قَوْمِهِ … فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ، عنکبوت/۱۴) ویا «طَوف» به معنای دسته‌ای از نی ویا چوب است که محکم به هم بسته می‌شود و روی آب قرار می‌گیرد تا بر آن سوار شوند، و «طواف» دربرگرفتن اطراف چیزی است که دور آن گردیده می‌شود؛ چنانکه راغب هم گفته «طوفان» به هر حادثه‌ای که انسان را احاطه کند گفته می‌شود و به خاطر کاربرد این واژه در مورد طوفان نوح بوده که به طور خاص، در مورد آب عظیمی که به عنوان بلا انسان را دربرگیرد رایج شده است. البته کاربرد این ماده به صورت فعل ثلاثی مجرد درقرآن کریم بیشتر نظر کسانی که آن را به معنای دوران چیزی به دور چیز دیگر می‌دانسته‌اند تقویت می‌کند؛ چنانکه در خصوص بهشتیان: «وَ یطُوفُ عَلَیهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ» (طور/۲۴) «یطُوفُ عَلَیهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ» (واقعه/۱۷؛ انسان/۱۹) «یطافُ عَلَیهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعینٍ» (صافات/۴۵) «یطافُ عَلَیهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَكْوابٍ» (زخرف/۷۱) «وَ یطافُ عَلَیهِمْ بِآنِیةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَواریرَا» (انسان/۱۵) و حتی در مورد جهنمیان آمده است: «یطُوفُونَ بَینَها وَ بَینَ حَمیمٍ آنٍ» (الرحمن/۴۴) (در غیر این موارد، فقط یک مورد به صورت فعل ثلاثی مجرد آمده: «فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ» (قلم/۱۹) که در ادامه در مورد آن بحث می‌شود)

و این ماده وقتی به صورت فعل در مورد طواف خانه خدا» (و سعی صفا و مروه] به کار رفته، در باب تفعل استعمال شده است: «وَ لْیطَّوَّفُوا بِالْبَیتِ الْعَتیقِ» (حج/۲۹) «إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَیهِ أَنْ یطَّوَّفَ بِهِما» (بقره/۱۵۸) که این صیغه دلالت بر تکلف و اصرار به متصف شدن به وصف مربوطه (طواف) دارد و ظاهرا می‌خواهد اشاره کند به اوج جدیت و اخلاص آنان در طواف.

«طائف» به معنی کسی است که دور چیز دیگری می‌گردد و نه تنها به کسانی که دور خانه خدا طواف می‌کنند: «أَنْ طَهِّرا بَیتِی لِلطَّائِفِینَ‏» (بقرة/۱۲۵)، بلکه به جنیانی که دور قلب انسان می‌گردند تا او را وسوسه کنند: «إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَكَّرُوا» (اعراف/۲۰۱) یا بلایی که دورادور نعمتی را فرامی‌گیرد: «فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ» (قلم/۱۹) یا ‌به نگهبان خانه که غالبا دور خانه می‌گردد نیز گفته می‌شود.

«طوّاف» (نور/۵۸) هم صیغه مبالغه «طائف» است و در آیه «لِیسْتَأْذِنْكُمُ الَّذینَ مَلَكَتْ أَیمانُكُمْ وَ الَّذینَ لَمْ یبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ … لَیسَ عَلَیكُمْ وَ لا عَلَیهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیكُمْ بَعْضُكُمْ عَلی‏ بَعْض» (نور/۵۸) ظاهرا به معنای کثرت ارتباط بین افراد است که گویی دائما دور هم می‌گردند.

«طائفه» به جماعتی از مردم گفته می‌شود از این جهت که دور یک نفر یا یک چیز گرد آمده‌اند؛ و برخی گفته‌اند در اصل افرادی بودند که دائما در سفر در حال گردش بوده‌اند، اما تدریجا به هر جماعتی گفته شده، و کم‌کم حتی بر دو نفر و بر یک نفر هم اطلاق گردیده است؛ چنانکه آیات «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» (حجرات/۹) یا «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهوا فِی الدّین» (توبه/۱۲۲) را در جایی که بین دو نفر نزاع شود یا حتی یک نفر برای تفقه در دین اقدام کند جاری دانسته‌اند.

جلسه ۴۸۵ http://yekaye.ir/al-qalam-68-19/

الْمُؤْمِنینَ

در آیه ۷ گذشت.

اقْتَتَلُوا / فَقاتِلُوا

قبلا بیان شد که ماده «قتل» در اصل بر میراندن (إماته) دلالت دارد و در فارسی معادل «کُشتن» است. این ماده، به ماده «موت» (مرگ) بسیار نزدیک است؛ یعنی در هردو جدا شدن روح از بدن مد نظر است؛ اما با هم تفاوتی هم دارند: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ» ‏(آل عمران/۱۴۴) و در تفاوت این دو گفته‌اند وقتی به عمل عامل توجه شود، «قتل» گفته می‌شود و وقتی خود زوال حیات مد نظر است «موت» گویند؛ و یا اینکه قتل به عملی گویند که با آن موت حاصل می‌شود، اما موت به وضعیتی که حاصل شده گویند. برخی هم گفته‌اند موت صرفِ زوال حیات است، اما قتل، زایل کردن بنیه حیوانی موجود زنده است و حتما باید فعل انسان باشد؛ از این جهت حتی به کار کسی که دیگری را زندانی کند و مانع دسترسی او به غذا و … شود تا او بمیرد هم تعبیر «قتل» به کار می‌برند.

این ماده در حالت عادی ثلاثی مجرد متعدی است: «وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ» (بقره/۲۵۱) و مصدر آن «قتل» است (الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ، بقره/۱۹۱).

وقتی به باب مفاعله (مقاتله، قتال) می‌رود (یسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فیهِ قُلْ قِتالٌ فیهِ كَبیر، بقره/۲۱۷؛ وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَكُونَ فِتْنَةٌ، بقرة/۱۹۳؛ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا، حشر/۱۲؛ قاتِلُوا الَّذِینَ یلُونَكُمْ‏، توبة/۱۲۳؛ وَ مَنْ یقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللهِ فَیقْتَلْ‏» (النساء/۷۴) به معنای پیکار و جنگیدن است، یا از این باب که جنگیدن، زمینه قتل دیگران را فراهم می‌کند، ویا از این جهت که به اقتضای این صیغه که دلالت بر استمرار دارد، جنگیدن موجب قتل مستمر می‌شود. در این باب، گاه معنای «کشتن» و به قتل رساندن غلبه دارد: «قاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّی یؤْفَكُون» (توبه/۳۰ و منافقون/۴) و گاه اصل جنگیدن و مبارزه مسلحانه: «قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاَتَّبَعْناكُمْ» (آل عمران/۱۶۷) یا «إِذْ قالُوا لِنَبِی لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فی‏ سَبیلِ اللهِ قالَ هَلْ عَسَیتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَیكُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فی‏ سَبیلِ اللهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَیهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُم» (بقره/۲۴۶) «حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ یقاتِلُوكُمْ أَوْ یقاتِلُوا قَوْمَهُم» (نساء/۹۰). بدین بیان، «قتال» با «جهاد» نزدیک است؛ تفاوتش ان این است که در «قتال» بر کشتن و به قتل رساندن تاکید می‌شود؛ اما «جهاد» از ماده «جهد» به معنای «مشقت و طاقت» است و «جِهاد» و «مُجاهده» به معنای به کار بستن تمام توان و تلاش خود برای دفع کردن دشمن می‌باشد.

این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود (مَلْعُونینَ أَینَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتیلاً، احزاب/۶۱؛ إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یقَتَّلُوا أَوْ یصَلَّبُوا، مائده/۳۳) دلالت بر کثرت و شدت در قتل دارد؛ و در این ماده به نحو استعاری برای عشق (کُشته عشق) به کار می‌رود.

وقتی به باب افعال می‌رود به معنای کسی را در معرض قتل قرار دادن می‌باشد.

و وقتی به باب افتعال می‌رود اغلب گفته‌اند که در مورد عشق و نیز در جایی که مدعی کشته شدن توسط جن باشند به کار می‌رود، هر چند در قرآن کریم به همان معنای مقاتله به کار رفته است «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» (حجرات/۹)» (و نیز: وَ لَوْ شاءَ اللهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیناتَ … وَ لَوْ شاءَ اللهُ مَا اقْتَتَلُوا، بقره/۲۵۳؛ فَوَجَدَ فیها رَجُلَینِ یقْتَتِلان، قصص/۱۵).

به شخصی که به قتل رسیده «قتیل» می‌گویند که جمع آن به صورت «قتلی» (كُتِبَ عَلَیكُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی‏، بقره/۱۷۸) می‌باشد؛ و کسی که دیگری را می‌کُشد «قاتل» است که جمع آن «قَتَلة» می‌باشد.

جلسه ۹۱۸ http://yekaye.ir/ale-imran-3-195/

فَأَصْلِحُوا

قبلا بیان شد که ماده «صلح» در اصل دلالت دارد بر آن چیزی که از فساد سالم مانده باشد؛ و در واقع، «صلاح» نقطه مقابل «فساد» می‌باشد، چنانکه این تقابل در بسیاری از آیات قرآن مد نظر قرار گرفته است؛ مثلا: «الَّذِینَ یفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یصْلِحُونَ‏» (شعراء/۱۵۲) «وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ‏» (اعراف/۱۴۲) «إِنَّ اللَّهَ لا یصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ‏» (یونس/۸۱) «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (شعراء/۵۶) «وَ اللهُ یعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِح‏» (بقره/۲۲۰) و البته راغب مدعی است که اگرچه غالبا «صلاح» در مقابل «فساد» است؛ اما گاه در مقابل «سیئة» هم به کار می‌رود: «خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیئاً» (توبه/۱۰۲) و مرحوم مصطفوی هم بر این باور است که نسبت «صلاح» و «فساد» نسبت نقیضین است؛ یعنی با تحقق فساد، صلاح منتفی است؛ و بالعکس؛ اما «صلاح» و «سیئه» ضد همدیگرند؛ یعنی اگرچه با هم جمع نمی‌شوند؛ اما رفع هر دو ممکن است (یعنی ممکن است عملی نه مصداق عمل صالح باشد و نه عمل سیئه).

در واقع، «صلاح» را یک نحوه استقامت ناشی از حکمت، دانسته‌اند؛ خواه همراه با نفع باشد یا ضرر؛ البته کاربرد کلمه «صلاح» در جایی که ضرری در کار باشد (مثلا می‌گویند این بیماری به صلاح تو بوده است) مخصوص به مواردی است که نهایتا نفعی برای شخص داشته باشد؛ همچنین گفته شده که «صلاح» تغییر حالت به وضعیتی است که آن وضعیت استقامت داشته باشد و «صالح» کسی است که حال خود را به چنین وضعی تغییر می‌دهد و لذاست که در مورد خود خداوند تعبیر «صالح» به کار نمی‌رود.

«صلاح»، تاحدودی به مفاهیم «صحت» (سلامتی) و «خیر» (خوبی) نزدیک است؛ تفاوتش با «صحت» این است که صلاح را غالبا در مورد ذات (انسان صالح) و فعل (عمل صالح) به کار می‌برند؛ اما «صحت» را غالبا در مورد جسم؛ و تفاوت «صلاح» با «خیر» در این است که خیر بیشتر دلالت بر حُسن و سرور دارد (البته جایی که سرور باشد اما کار نیکویی محسوب نشود، «خیر» گفته نمی‌شود) لذا مثلا ممکن است در مورد «بیماری» تعبیر اینکه «صلاحش در این است» به کار رود، اما اینکه بیماری «خیر» است به کار نمی‌رود؛ مگر به صورت «افعل تفضیل» و در مقام مقایسه (که مثلا بگویند الان بیماری برای او بهتر (=خیر) از سلامتی است) که اینجا در همان معنای «صلاح» به کار رفته است.

این ماده وقتی در معنای ثلاثی مجرد به کار می‌رود، در سه وزن «صَلَحَ یصْلُحُ» «صَلُحَ یصْلُحُ» و «صَلَحَ یصْلَحُ» به کار می‌رود که مصدر آن «صلاح» است:‌ «جَنَّاتُ عَدْنٍ یدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیاتِهِمْ» (رعد/۲۳) و «صُلح» اسم مصدر از همین ماده، و به معنای زدودن نفرت و دشمنی بین دو نفر (یا دو گروه) است.

در واقع، دو کاربرد برای این فعل شایع است: یکی به معنای کار صالح انجام دادن، و دیگری به معنای صلح کردن و با مسالمت با دیگری زندگی کردن؛ هرچند اسم فاعل آن (صالح) تنها در معنای اول رایج است؛ البته هم به عنوان وصف عمل «الْعَمَلُ الصَّالِحُ یرْفَعُه» (فاطر/۱۰)، «كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ» (توبه/۱۲۰) (بقدری این کاربرد رایج است که در بسیاری از موارد موصوف این کلمه حذف می‌شود و با تعابیری همچون «عَمِلُوا الصَّالِحات» (۵۲ بار) «قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ» (طه/۷۵) «یعْمَلْ مِنَ الصَّالِحات» (طه/۱۱۲؛ انبیاء/۹۴) «الَّذینَ یعْمَلُونَ الصَّالِحات» (اسراء/۹؛ کهف/۲) به کار می‌رود) و «وَ الْباقِیاتُ الصَّالِحاتُ خَیرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» (کهف/۴۶؛ مریم/۷۶)؛ و هم به عنوان وصف انسان ویا گروهی از انسانها: «إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحینَ» (بقره/۱۳۰)، «الَّذینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیهِمْ مِنَ النَّبِیینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ» (نساء/۶۹)، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ» (اعراف/۱۶۸)، «أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُونَ» (انبیاء/۱۰۵) و «وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ» جن/(۱۱) که البته «صالح» نام یکی از پیامبران هم می‌باشد: «قالُوا یا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلینَ» (اعراف/۷۷)، «قالُوا یا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فینا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا» (هود/۶۲)، «ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ» (هود/۸۹)

و وقتی به باب افعال می‌رود، همین دو کاربرد را به صورت متعدی خواهد داشت: یعنی هم به معنای اصلاح امور است در مقابل افساد: «یسْئَلُونَكَ عَنِ الْیتامی‏ قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَیرٌ» (بقره/۲۲۰) «وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (اعراف/۵۶ و ۸۵) «كَفَّرَ عَنْهُمْ سَیئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ» (محمد/۲)؛ و هم به معنای صلح برقرار کردن بین دو نفر: «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَیهِما أَنْ یصْلِحا بَینَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَیرٌ» (نساء/۱۲۸) یا دو گروه: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما … فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ … إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیكُمْ» (حجرات/۹-۱۰)، «وَ تُصْلِحُوا بَینَ النَّاس» (بقره/۲۲۴۵)، «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَینِكُمْ» (انفال/۱) و البته در بسیاری از موارد می‌تواند هر دو مد نظر باشد؛ مثلا: «فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ یریدا إِصْلاحاً یوَفِّقِ اللهُ بَینَهُما» (نساء/۳۵)؛

و اسم فاعل آن «مُصلِح» می‌باشد در مقابل «مفسد»: «وَ إِذا قیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» (بقره/۱۱)، «وَ اللهُ یعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ» (بقره/۲۲۰)، «إِنَّا لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحینَ» (اعراف/۱۷۰).

جلسه ۴۰۶ http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-9/

بَغَتْ /تَبْغی‏

قبلا در مورد ماده «بغی» بیان شد که برخی بر این باورند که این ماده در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای «طلب کردن» و «درصدد برآمدن»؛ چنانکه گفته می‌شود «بغیت الشیء» به معنای آن است که آن چیز را طلب کردم و درصددش برآمدم؛ ویا وقتی گفته می‌شود «ما ینبغی لك أن تفعل كذا» یعنی سزاوار تو نیست که چنین کاری کنی؛ یعنی نباید در طلب آن کار برآیی. و دیگری به معنای نوعی «فساد» [= تجاوز] چنانکه وقتی زخم و جراحت رو به فساد بگذارد می‌گویند «بغی الجرح» و مصادیق دیگر این معنا هم از همین تعبیر برآمده است.

اما دیگران بر این باورند که معنای اصلی همان طلب کردن است، اما طلب کردنی شدید که بیش از حد متعارف باشد:

– این مطلب را راغب چنین توضیح داده که اصل این ماده به معنای درصدد تجاوز و خارج شدن از حالت معمولی برآمدن است، خواه این خارج شدن حاصل شود یا خیر؛ وتعبیر «بَغَیتُ الشی‏ء» نه صرف طلب کردن، بلکه طلب کردن چیزی است بیش از آنچه لازم است. که اگر این خروج از حالت عدل به احسان باشد، خوب و ممدوح است؛ و اگر خروج از حق به باطل باشد، مذموم و به معنای تجاوز است؛ و به کار رفتن تعبیر «بغیر الحق» در آیه «یبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ» (یونس/۲۳؛ شوری/۲۲) را شاهد بر این آورده‌اند که خود «بَغی» لزوما بار منفی ندارد، و بغی بناحق است که مذموم است.

– مرحوم مصطفوی هم چنین توضیح داده که اصل این ماده تنها دلالت بر «طلب شدید و اراده اکید» دارد و تنها در صورتی که حرف «علی» بدان ضمیمه شود (فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً، نساء/۳۴؛ إِنَّما بَغْیكُمْ عَلی‏ أَنْفُسِكُمْ، یونس/۲۳؛ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِی عَلَیهِ لَینْصُرَنَّهُ اللهُ، حج/۶۰؛ إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی‏ فَبَغی‏ عَلَیهِمْ، قصص/۷۶؛ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغی‏ بَعْضُنا عَلی‏ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَینَنا بِالْحَق، ص/۲۲؛ إِنَّ كَثیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیبْغی‏ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ، ص/۲۴؛ فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ، حجرات/۹) و یا در موارد منع و تحریم به کار رفته باشد (إِنَّما حَرَّمَ رَبِّی الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْی بِغَیرِ الْحَقِّ، اعراف/۳۳؛ ینْهی‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْی، نحل/۹۰) ویا هر گونه قرینه‌ لفظی یا مقامی دیگری در کلام باشد (مثلا: َ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً، یونس/۹۰؛ وَ الَّذینَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْی هُمْ ینْتَصِرُونَ، شوری/۳۹؛ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَینَهُمْ، جاثیه/۱۷؛ِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَ لا عادٍ، بقره/۱۷۳ و انعام/۱۴۵ و نحل/۱۱۵)، دلالت بر تعدی و تجاوز از حد می‌کند؛ و اگر خالی از هر قرینه‌ای باشد به معنای هرگونه طلب شدید است: «وَ ابْتَغِ فیما آتاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ … وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ» (قصص/۷۷) «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَینا» (یوسف/۶۵) «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» (اسراء/۶۶).

این ماده اگرچه ظاهرا به خودی خود دلالتی بر معنای مذموم یا ممدوح ندارد؛ اما:

وقتی به صورت ثلاثی مجرد می‌آید، غالبا با بار منفی و به معنای تجاوز کردن است؛ و در تفاوت «بغی» و «ظلم» هم گفته‌اند که ظلم هرگونه اقدام بناحق است؛ اما در مفهوم «بغی» شدت طلب کردن موضوعیت دارد؛ و البته این طلب شدید در خصوص چیزی است که واقعا سزاوار نیست؛ و اگر در مواردی که در بالا به عنوان مصادیق کاربرد آن در معنای تعدی و تجاوز بود دقت شود، همگی فعل (بغی یبغی) و یا مصدر (بَغْی) و یا اسم فاعل (باغٍ) در صیغه ثلاثی مجرد بود؛ و از مجموع ۳۹ بار کاربرد قرآنی این ماده (اعم از فعل و اسم) در صیغه‌های ثلاثی مجرد، فقط دو مورد از کاربردهای آن به صورت فعل است که ظاهرا معنایی تعدی و تجاوز ندارد: یکی در داستان حضرت موسی ع است: «قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلی‏ آثارِهِما قَصَصاً» (کهف/۶۴) و دیگری در خصوص برادران یوسف ع: «قالُوا یا أَبانا ما نَبْغی‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَینا» (یوسف/۶۵)؛ و جالب اینجاست که در مواردی که خود طلب کردن می‌تواند اعم از خوب و بد باشد اما متعلق طلب بد شده، نیز از فعل ثلاثی مجرد استفاده شده: «أَ فَغَیرَ دینِ اللهِ یبْغُونَ» (آل عمران/۸۳)؛ «أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِیةِ یبْغُونَ» (مائده/۵۰)؛ «خالِدینَ فیها لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلاً» (کهف/۱۰۸) «قُلْ أَ غَیرَ اللهِ أَبْغی‏ رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَی‏ءٍ» (انعام/۱۶۴) «قالَ أَ غَیرَ اللهِ أَبْغیكُمْ إِلهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَی الْعالَمینَ» (اعراف/۱۴۰)؛ و جالبتر اینکه در یک آیه واحد، وقتی مورد طلب امر منفی است از فعل ثلاثی مجرد، و وقتی مثبت است از باب افتعال استفاده شده است: «وَ ابْتَغِ فیما آتاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ … وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ» (قصص/۷۷). آیا اینها می‌تواند قرینه باشد که همان دو مورد هم نوعی بار منفی مد نظر است؟

اما وقتی به ابواب ثلاثی مزید می‌رود (باب افتعال و انفعال) بار منفی خود را از دست می‌رود و براحتی هم برای طلب‌کردنها ممدوح (ینْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ، بقره/۲۶۵)؛ ما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللهِ، بقره/۲۷۲) و هم برای طلب کردنهای مذموم (فَأَمَّا الَّذینَ فی‏ قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ، آل عمران/۷) و هم طلب‌کردنهایی که حکم اخلاقی ندارند و از این جهت خنثی هستند (مِمَّا یوقِدُونَ عَلَیهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُه، رعد/۱۷؛ وَ الَّذینَ یبْتَغُونَ الْكِتابَ[۵۰] مِمَّا مَلَكَتْ أَیمانُكُمْ، نور/۳۳؛ وَ مَنِ ابْتَغَیتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَیكَ، احزاب/۵۱؛ أَنْ تَبْتَغِی نَفَقاً فِی الْأَرْضِ، انعام/۳۵؛ وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ؛ نساء/۱۰۴) به کار می‌رود.

راغب به این نکته که «بغی» غالبا در معنای مذموم به کار می‌رود؛ ولی بار معنایی مثبت یا منفی ابتغاء کاملا ناظر به متعلقش است، اشاره کرده، و گفته ابتغاء در باب افتعال دلالت بر کوشش و اجتهاد در طلب می‌کند. در واقع، معنای شدت را نه ناشی از خود لفظ، بلکه صرفا وقتی به باب افتعال وارد شود در آن دخیل دانسته ‌است؛ اما مرحوم مصطفوی که معنای شدت را در اصل این ماده دخیل می‌داند، بر این باور است که چون باب افتعال دلالت بر مطاوعه و پذیرش درونی دارد، پس ابتغاء در جایی به کار می‌رود که این طلب شدید از روی اراده و رغبت و پذیرش درونی شخص باشد.

و در مورد تفاوت ورود این ماده در باب افتعال با باب انفعال (ینبغی) هم وی معتقد است که این باب دلالت بر انفعال و منفعل بودن و اثر پذیرفتن دارد و در جایی است که کار برعهده شخص مقابل تحمیل و لازم می‌شود؛ نه اینکه صرفا خودش با میل و رغبت درصدد آن برآید و از این رو، در فارسی به «سزاوار است» ترجمه می‌شود. راغب هم توضیح داده که این حالت دو صورت دارد: گاهی به صورتی است که آن فاعل برای انجام فعل مسخر است (اراده‌ای از خود ندارد و این امکان برایش نیست که از آن تخلف کند) مثلا می‌گویند: « النارُ ینْبَغِی أن تحرق الثوب: آتش سزاوار است که لباس را بسوزاند» که ظاهرا آیه «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما ینْبَغِی لَهُ»‏ (یس/۶۹) در این معناست؛ و گاهی از باب درخواست از اهلیت و شایستگی‌ای است که در خود او هست، مثلا می‌گویند «فلانٌ ینْبَغِی أن یعطی لكرمه: فلانی با توجه به بزرگواری‌اش سزاوار است که ببخشد» که آیه «وَ هَبْ لِی مُلْكاً لا ینْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی»‏ (ص/۳۵) ظاهرا در این معناست.

با این توضیحات معلوم می‌شود که تعبیر «ینبغی: سزاوار است» چون به نحوی از بیرون کاری را بر شخص لازم می‌آورد، بسیار به تعبیر «یجب: واجب است» نزدیک است؛ و در تفاوت این دو گفته‌اند اولی صرفا برای خوب بودن کاری به کار می‌رود اما اعم از اینکه لازم و ضروری باشد ویا ترکش هم مجاز باشد (اصطلاحاً: اعم از واجب و مستحب) اما دومی فقط در جایی به کار می‌رود که انجام کار لازم و ضروری باشد.

این ماده درباره زنان، به صورت مطلق به کار می‌رود، از آن نسبت فسق و فجور فهمیده می‌شود: «وَ لا تُكْرِهُوا فَتَیاتِكُمْ عَلَی الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» (نور/۳۳) «وَ لَمْ یمْسَسْنی‏ بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِیا» (مریم/۲۰) که کلمه «بِغاء» مصدر باب مفاعله است، که دلالت بر نوعی رابطه طرفینی می‌کند؛ و «بَغِی» بر وزن فعیل صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است و به زنی که اهل زناکاری باشد گفته می‌شود. (و این تعبیر در زبان عرب، فقط در مورد زنان به کار می‌رود، نه مردان)؛ اما وقتی با حرف «علی» به کار می‌رود به معنای مطلق هرگونه ضرر زدن و تعدی کردن است؛ و نه ناظر به فسق و فجور: «فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً» (نساء/۳۴).

جلسه ۹۶۲ https://yekaye.ir/an-nesa-4-34/

تَفی‏ءَ /فاءَتْ

قبلا بیان شد که ماده «فیء» را غالبا به معنای «رجوع»، بویژه «رجوع به حالت پسندیده» دانسته‌اند. برخی تفاوت اصلی کلمه «فیء» ‌را با «رجوع» را در این دانسته اند که «فیء» رجوع از نزدیک (رجوعی که زود رخ می‌دهد) است.

البته برخی اصل این ماده را «نرمشی که بعد از سرکشی حاصل شود» دانسته‌اند و گفته‌اند رجوع و بازگشت از لوازم معنایی این ماده است.

ظاهرا مهمترین مصداق قرآنی‌ای که با توجه به آن این معنی را گفته‌اند، بازگشت زوجین اختلاف‌‌دار به زندگی مشترک است «لِلَّذِینَ یؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ» (بقره/۲۲۶)، و نیز عقب‌نشینی گروه سرکش و جنگ‌طلب از موضع خویش (فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْل‏؛ حجرات/۹)؛ چنانکه در حدیثی از حضرت امیر ص برای اثبات معنای رجوع برای «فیء» به همین دو آیه تمسک می‌شود.

اما کلمه «فیء» به «سایه» و نیز «حرکت سایه از غرب به شرق» یا «سایه‌ای که در حال برگشت (کم شدن)» است نیز گفته می‌شود (یتَفَیؤُا ظِلالُهُ‏؛ نحل/۴۸). همچنین به غنایم جنگی نیز «فیء» گفته می‌شود، برخی گفته‌اند تنها به غنایمی که بدون زحمت و مشقت به دست می‌آید (وَ ما أَفاءَ اللهُ عَلی‏ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَیهِ مِنْ خَیلٍ وَ لا رِكابٍ؛ حشر/۶) گفته می‌شود و همچنین گفته شده که وجه تسمیه‌اش از باب تشبیه به سایه بوده، یعنی به دست آوردن اموال دنیا همچون سایه‌ای است که زودگذر است و باقی نمی‌ماند، و برخی هم گفته‌اند از این باب است که این اموال که قبلا در اختیار دشمنان بوده، اکنون در موقعیتی قرار گرفته که مقهور و تحت سیطره ماست.

جلسه ۵۳۹ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-50/

بِالْعَدْلِ

قبلا بیان شد که ماده «عدل» نیز شبیه ماده «قسط» از ماده‌هایی است که در دو معنای متضاد به کار رفته است: یکی بر استواء و راستی دلالت دارد و دیگری بر اعوجاج و کجی.

در معنای اول، کلمات «عدالت» و «معادله» بسیار رایج است، که هر دو به معنای مساوات و برقراری برابری می‌باشند؛ چنانکه «عَدل» به عنوان مصدر، حکم کردن به برابری دو چیز است: «ثُمَّ الَّذینَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یعْدِلُونَ» (انعام/۱). و در بسیاری از موارد، «عدل» نقطه مقابل جور و ستم است و یا جبران کردن چیزی به اندازه کاری است که انجام شده: «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا یؤْخَذْ مِنْها» (انعام/۷۰).

همچنین در مقایسه دو چیز برابر، تعبیر «عَدل» و «عِدل» به کار می‌رود: «الف، عدل ب است» که به معنای «معادل» می‌باشد و دو شیء که عدل هم باشند، هریک «عدیل» دیگری است؛ و در تفاوت این دو گفته‌اند که «عَدل» در جاهایی است که با بصرت فهمیده می‌شود (مثلا همسان بودن دو حکم)‌ «أَوْ عَدْلُ ذلِكَ صِیاماً» (مائدة/۹۵) اما «عِدل» در جایی است که با حواس و اندازه‌گیری حسی به دست می‌آید (که این مورد در قرآن اخیر به کار نرفته است).

ظاهرا چون «عَدل» به معنای مقدار برابرِ چیزی است، به طور مطلق هم برای «تعیین مقدار» هر چیزی به کار می‌رود و از این در معنای «قیمت» یک چیز و مابه‌ازایی که با آن چیز قابل معاوضه است نیز به کار می‌رود: «لا یقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ ینْصَرُونَ» (بقره/۴۸) «لا یقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ ینْصَرُونَ» (بقره/۱۲۳) «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا یؤْخَذْ مِنْها» (انعام/۷۰).

اصل «عدل» مصدر است و از این رو در حال طبیعی، شخص متصف به عدل یا با تعبیر اسم فاعل (عادل) اشاره می‌شود یا با تعبیر «دارای عدل»: «وَ أَشْهِدُوا ذَوَی عَدْلٍ مِنْكُمْ‏» (طلاق/۲). اما از باب مبالغه گاه مستقیما شخص به عنوان «عدل» توصیف می‌شود و در این صورت برای واحد و جمع یکسان به کار می‌رود: «رجلٌ عَدْلٌ» و «رجالٌ عَدْلٌ».

معنای دوم این کلمه منحرف شدن است، که غالبا با حرف اضافه «عن» می‌آید، و برخی بر این باورند که این ماده فقط همان معنای مثبت را دارد و این اقتضای حرف «عن» است که به آن معنای منفی‌ای مانند اعراض و رویگردانی و منحرف شدن داده است.

جلسه ۹۲۸ https://yekaye.ir/an-nesa-4-3/

«بالعدل» در این آیه جار و مجرور در محل نصب، و حال برای فعل «فأصلحوا» می‌باشد (مجمع البیان، ج‏۹، ص۱۹۸[۱۱]).

أَقْسِطُوا /الْمُقْسِطینَ

قبلا بیان شد که ماده «قسط» از ماده‌هایی است که در دو معنای متضاد به کار رفته است: هم در معنای «عدل» و هم در معنای «جور و ستم». وقتی به صورت «قِسط» ویا در باب إفعال «أقْسَطَ یقْسِطُ» به کار می‌رود به معنای «عدل» است؛ و وقتی به صورت «قَسط» و یا در حالت ثلاثی مجرد «قَسَطَ یقْسِطُ» به کار می‌رود در معنای «جور» است؛ لذا برخی این را این گونه تعبیر کرده‌اند که «قَسَطَ»، قسط و سهم دیگری را گرفتن، و لذا «ستم» است و «أقَسَط»، قسط دیگری را دادن، و لذا «عدل» است. این ضابطه در تشخیص دو معنای قسط، در تمام موارد استعمالی آن در قرآن کریم مشاهده می‌شود و حتی اسم فاعل اگر از ثلاثی مجرد درست شود (= قاسط)، به معنای «ستمگر» است: «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا» (جن/۱۵) و اگر از باب افعال درست شود (= مُقسِط)، به معنای عادل و عدل‌گستر است: «وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطین» (حجرات/۹).

البته کلمه «قِسط» تفاوت اندکی با عدل دارد؛ «قِسط» به معنای نصیب و سهمی است که بر اساس عدل به شخص می‌رسد و «إقساط» (باب افعال) به معنای «قسط را در حق دیگران رعایت کردن» می‌باشد. به تعبیر دیگر، «قِسط» ناظر به مقام اجرا و پیاده شدن عدل است که گاه به نحو خاص در مورد تقسیم عادلانه سهم افراد به کار می‌رود، و شاهد بر اینکه معنای این دو تفاوتی با هم دارد، این است که گاه در قرآن کریم، توصیه به قسط را بعد از عدل مطرح کرده است «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا» (حجرات/۹).

جلسه ۲۴۹ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-29/

شأن نزول

درباره شأن نزول این آیه چند واقعه بیان شده است:.

۱) الف. از انس بن مالک نقل شده است که یکبار پیامبر ص (با عده‌ای از انصار) سوار بر الاغ به سراغ عبدالله بن أبی (از بزرگان قبلیه خزرج؛ وی قبل از آمدن پیامبر ص قرار بود به حکومت مدینه برسد اما با آمدن پیامبر ص تمام برنامه‌هایش به هم خورد و رویه نفاق و کارشکنی در پیش گرفت) رفت؛ و وقتی نزد وی رسیدند الاغ ایشان ادراری کرد و عبدالله بن أبی دماغش را گرفت و گفت از اینجا دور شو که بوی الاغت آزارم می‌دهد. عبدالله بن رواحه (از بزرگان قبیله أوس) گفت: الاغ رسول اللّه (ص) از تو خوشبوتر است. مردی از قوم عبدالله بن أبی به حمایت از او برخاست و از هر طرف عده‏ای به حمایت وارد شدند و با چوب و سنگ و كفش به نزاع پرداختند. اینجا بود که آیه مورد بحث نازل شد كه « و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید تا به امر خدا برگردد.» (مجمع البیان، ج‏۹، ص۱۹۹[۱۲]؛ أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص۴۰۸-۴۰۹[۱۳]؛ ترجمه اسباب نزول، ص۲۰۸).

ب. اسامه بن زید شروع همین واقعه را این گونه نقل کرده که رسول الله ص برای عیادت سعد بن عباده راهی شده بود و در مسیرشان از مجلسی عبور کردند که عبد الله بن أبی و عبد الله بن رواحة در آن بودند؛ و ابن أبی صورتش را با ردایش پوشاند و گفت این طور گرد و غبار نکنید؛ و بعد ادامه ماجرا. (زاد المسیر فی علم التفسیر (ابن جوزی)، ج‏۴، ص۱۴۷[۱۴])

ج. بسیاری دیگر از صحابه و تابعان (مانند سعید بن جبیر و مقاتل و ابومالک و حسن بصری و مجاهد و ابن عباس) به اینکه این مربوط به نزاعی بین اوس و خزرج بوده اشاره کرده‌اند؛ که احتمالا همین واقعه بوده است؛ هرچند این سخن می‌تواند ناظر به وقایع بعدی هم باشد. (الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۰[۱۵])

۲) الف. از مقاتل نقل دیگری آمده است که این آیه در مورد دو نفر از انصار بود که در چیزی اختلاف داشتند که حق کدامشان است؛‌ یکی از آنها که خویشاوندان زیادی داشت گفت من حقم را به زور از تو می‌گیرم و دیگری از وی می‌خواست که محاکمه به نزد رسول الله ص ببرند و او نمی‌پذیرفت و کار به درگیری و نزاع کشید که با دست و کفش به همدیگر هجوم آوردند اما کار به مبارزه با شمشیر نرسید.

ب. از مجاهد هم ذیل این آیه نقلی آمده که «طائفه» می‌تواند از یک نفر تا ۱۰۰۰ نفر باشد و این آیه به درگیری‌ای مربوط است که بین دو نفر رخ داد؛ که این می‌تواند موید همین واقعه (یا واقعه بعدی) باشد. (زاد المسیر فی علم التفسیر (ابن جوزی)، ج‏۴، ص۱۴۷[۱۶]؛ الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۰[۱۷])

۳) از سدی نقل شده است که شخصی از انصار به نام عمران زنی داشت به نام أم زید؛ که این زن مایل بود به سراغ خانواده‌اش برود اما شوهرش وی را محبوس کرده بود و اجازه نمی‌داد که هیچیک از بستگان آن زن بر وی وارد شود. آن زن کسی را سراغ بستگانش فرستاد و آنان آمدند که وی را رها کنند و با خود ببرند و آن مرد از خانه بیرون رفته بود و خانواده وی از پسرعموهای او کمک خواستند که مانع بردن آن زن بشوند و بین دو گروه درگیری رخ داد و با کفش همدیگر را می‌زدند که این آیه نازل شد و رسول الله ص کسی را نزد آنان فرستاد و آنان آشتی کردند و به امر خدا بازگشتند. (الدر المنثور، ج‏۶، ص۹۰[۱۸]).

 

حدیث

الف. جهاد با خود مسلمانان

۱) از امام صادق ع از پدرشان روایت شده است که امیرالمؤمنین ع فرمودند:

قتال و جنگ بر دو قسم است: جنگ یا مشرکان، که از آنان روی‌گردان نشوند [= از جنگ با آنان دست برداشته نشود] مگر اینکه آنان اسلام آورند [تسلیم شوند] یا «با حالت خواری به دست خویش جزیه دهند» (توبه/۲۹)؛ و قتال با آشوبگران که از آنان نیز روی‌گردان نشوند [= از جنگ با آنان دست برداشته نشود] مگر اینکه به امر خدا بازگردند یا کشته شوند.

تهذیب الأحكام، ج‏۴، ص۱۱۴ و ج‏۶، ص۱۴۴

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ السِّنْدِی بْنِ الرَّبِیعِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ عَلِی ع:

الْقِتَالُ قِتَالانِ؛ قِتَالٌ لِأَهْلِ الشِّرْكِ لَا ینْفَرُ عَنْهُمْ حَتَّی یسْلِمُوا أَوْ یؤَدُّوا «الْجِزْیةَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»، وَ قِتَالٌ لِأَهْلِ الزَّیغِ لَا ینْفَرُ عَنْهُمْ حَتَّی یفِیئُوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ أَوْ یقْتَلُوا.

 

۲) امام باقر (علیه السلام)- امام صادق (علیه السلام) از پدر بزرگوارش امام باقر (علیه السلام) نقل نموده که فرمود:

کشتن دو گونه است؛ کشتن به‌عنوان کفّاره*؛ و کشتن درجه [= کشتنی که بر درجه و رتبه‌ی معنوی انسان می‌افزاید]**.

جنگ [نیز] دو گونه است؛ جنگ با کافران تا زمانی‌که اسلام را بپذیرند؛ و جنگ با تجاوزگران [= شورشیان ‌داخلی] تا زمانی ‌که [به فرمان ‌خدا] بازگردند.

* احتمالا مقصود قصاص است که کفاره گناه قاتل محسوب می‌شود.

** احتمالا مقصود کشتن دشمنان أعداء الله و دشمنان دین حق ویا ظالمان و ائمه کفر است.

قرب الإسناد، ص۱۳۲؛ الخصال، ج‏۱، ص۶۰[۱۹]

أَبُو الْبَخْتَرِی، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ، أَنَّهُ قَالَ:

الْقَتْلُ قَتْلَانِ: قَتْلُ كَفَّارَةٍ، وَ قَتْلُ دَرَجَةٍ. وَ الْقِتَالُ قِتَالانِ: قِتَالُ الْفِئَةِ الْكَافِرَةِ حَتَّی یسْلِمُوا، وَ قِتَالُ الْفِئَةِ الْبَاغِیةِ حَتَّی یفِیئُوا.

 

۳) الف. حفص‌بن‌غیاث گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره‌ی دو طایفه از مؤمنین سؤال کردم که یکی از آن دو تجاوزگر است، و دیگری عادل است، و آن که عادل است آن را که تجاوزگر بود به فرار واداشت.

فرمودند: اهل عدل سزاوار نیست که کسی را که فرار می‌کند دنبال کنند ویا اینکه اسیر را بکشند یا بر مجروح حمله برند؛ و البته این در صورتی است که از آن طایفه تجاوزگر کسی نمانده باشد و جماعتی را نداشته باشند که بدان پناه ببرند؛ اما اگر جماعتی را دارند که بدان پناه ببرند [و بیم این هست که تجدید قوا کرده دوباره سر به طغیان بردارند] می‌توان اسیرشان را به قتل رسان و فراری‌شان را تعقیب کرد و بر مجروحشان حمله برد.

الكافی، ج‏۵، ص۳۲؛ تهذیب الأحكام، ج‏۶، ص۱۴۴

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیمَانَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ ع عَنِ الطَّائِفَتَینِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِحْدَاهُمَا بَاغِیةٌ وَ الْأُخْرَی عَادِلَةٌ، فَهَزَمَتِ الْعَادِلَةُ الْبَاغِیةَ؟

فَقَالَ: لَیسَ لِأَهْلِ الْعَدْلِ أَنْ یتْبَعُوا مُدْبِراً وَ لَا یقْتُلُوا أَسِیراً وَ لَا یجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ هَذَا إِذَا لَمْ یبْقَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی أَحَدٌ وَ لَمْ یكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا فَإِذَا كَانَ لَهُمْ فِئَةٌ یرْجِعُونَ إِلَیهَا فَإِنَّ أَسِیرَهُمْ یقْتَلُ وَ مُدْبِرَهُمْ یتْبَعُ وَ جَرِیحَهُمْ یجْهَزُ [یجَازُ عَلَیهِ].

نکته: ناظر به این مضمون فوق گفتگوی عبدااله به شریک و ابان قابل توجه است:

ب. عبد اللّه بن شریك می‌گوید: پدرم می‌گفت: هنگامی كه مردم در روز جنگ جمل گریختند، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: فراریان را تعقیب نكنید، مبادرت به كشتن مجروحان نكنید و هركس در خانه‌اش را بست، در امان است. ولی هنگامی كه جنگ صفّین پیش آمد، حمله‌كنندگان و فراریان همگی كشته می‌شدند و مبادرت به كشتن مجروحان می‌شد.

ابان بن تغلب به عبد اللّه بن شریك گفت: این دو روش متفاوت است!؟

وی گفت: واقعیت آن است كه اهل جمل، طلحه و زبیر (رئیس خود) را كشتند؛ ولی معاویه خودش ایستاده بود و رهبری آنان را به دست گرفته بود.

الكافی، ج‏۵، ص۳۳؛ تهذیب الأحكام، ج۶، ص۱۵۵

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُذَافِرٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ شَرِیكٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: لَمَّا هُزِمَ النَّاسُ یوْمَ الْجَمَلِ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع لَا تَتْبَعُوا مُوَلِّیاً وَ لَا تُجِیزُوا عَلَی جَرِیحٍ وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ فَلَمَّا كَانَ یوْمُ صِفِّینَ قَتَلَ الْمُقْبِلَ وَ الْمُدْبِرَ وَ أَجَازَ عَلَی جَرِیحٍ؟!

فَقَالَ أَبَانُ بْنُ تَغْلِبَ لِعَبْدِ اللهِ بْنِ شَرِیكٍ: هَذِهِ سِیرَتَانِ مُخْتَلِفَتَانِ؟!

فَقَالَ: إِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیرُ وَ إِنَّ مُعَاوِیةَ كَانَ قَائِماً بِعَینِهِ وَ كَانَ قَائِدَهُمْ.

 

۴) حفص‌بن‌غیاث گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره‌ی دو طایفه از مؤمنین سؤال کردم که یکی از آن دو باغی [تجاوزگر] است، و دیگری عادل است، و این دو طایفه با یکدیگر جنگ کرده‌اند. مردی از اهل عراق پدرش یا پسرش یا برادرش یا دوستش را که از اهل بغی بوده کشته است، درحالی‌که او وارث آن مقتول است؛ در این صورت آیا از او ارث می‌برد؟*

امام فرمود: «آری! زیرا که او مقتول را به آئین حقّ کشته است».

* پی نوشت: ظاهرا علت طرح این سوال آن است که در حالت عادی، اگر کسی که وارث است در قتل کسی که ارث برجا می‌گذارد نقش داشته باشد، دیگر از او ارث نمی‌برد. و امام ع توضیح می‌دهند که چون این کشتن از باب انجام وظیفه دینی بوده، مشمول آن محرومیت از ارث نمی‌شود.

من لا یحضره الفقیه، ج‏۴، ص۳۱۹

رَوَی سُلَیمَانُ بْنُ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ قَالَ:

سَأَلْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع عَنْ طَائِفَتَینِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ إِحْدَاهُمَا بَاغِیةٌ وَ الْأُخْرَی عَادِلَةٌ اقْتَتَلُوا فَقَتَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ أَبَاهُ أَوْ ابْنَهُ أَوْ أَخَاهُ أَوْ حَمِیمَهُ، وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الْبَغْی وَ هُوَ وَارِثُهُ؛ هَلْ یرِثُهُ؟

قَالَ: نَعَمْ لِأَنَّهُ قَتَلَهُ به حق.

 

۵) الف. از امام صادق ع روایت شده است:

مردی از پدرم در مورد جنگ‌های امیرالمؤمنین (علیه السلام) سؤال کرد، و آن سوال‌کننده از محبّان ما بود. امام باقر (علیه السلام) در جواب او فرمود:

«خداوند محمّد مصطفی (صلی الله علیه و آله) را برانگیخت با پنج شمشیر:

سه شمشیر از آن‌ها آخته است و هرگز داخل غلاف نرود تا اینکه «جنگ بارهایش را بر زمین گذارد» (محمد/۴) و جنگ هرگز بارهایش را بر زمین نگذارد تا اینکه خورشید از محل غروبش طلوع کند؛ پس چون خورشید از محل غروبش طلوع کرد همه مردم در آن روز ایمان آورند؛ پس آن روزی است که «کسی را ایمانش سودی نبخشد در حالی که قبلا ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری کسب نکرده باشد»؛

و یک شمشیر درهم پیچیده است؛

و [پنجمی] شمشیری که در غلاف است، که برکشیدنش به غیرما مربوط می‌شود ولی حکم کردن به آن برعهده ماست.

اما این سه شمشیر آخته عبارتند از… [حضرت به تفصیل جهاد با مشرکان عرب (= مشرکان ساکن در همان سرزمین) و با اهل ذمه و با مشرکان غیرعرب (= مشرکان در بلاد دیگر) را شرح می‌دهند]

امّا منظور از شمشیر درهم پیچیده، شمشیری است که علیه اهل تجاوز و تأویل برکشیده می‌شود. خداوند فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹). هنگامی‌که این آیه نازل شد، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «از میان شما کسی هست که بر اساس تأویل قرآن خواهد جنگید، همچنان که من بر اساس تنزیل قرآن [با کفّار و مشرکان] جنگیدم». از آن حضرت پرسیدند: «آن کیست»؟ رسول الله ص فرمود: «کسی‌که کفش را وصله می‌زند» و منظور آن حضرت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود.

و عمار یاسر می‌گفت: با این پرچم [اشاره به پرچم معاویه در جنگ صفین]، سه بار در رکاب رسول الله ص جنگیدم؛ و این بار چهارم است؛ و به خدا سوگند كه اگر ما را عقب بزنند تا به نخلستان‌هاى هجر (نام شهری است در یمن یا بحرین)، باز مى‌دانیم كه بر حقیم و آنها بر باطلند. سیرۀ امیر المؤمنین (علیه السّلام) در بارۀ آنها مانند رفتار پیامبر در فتح مكه با مردم مكه بود كه از آنان اسیر نگرفت و فرمود: هر كس در خانه‌اش را ببندد و سلاح خود را زمین بگذارد در امان است؛ هرکس وارد خانۀ ابوسفیان شود در امان است. به همین ترتیب امیر المؤمنین(علیه السّلام) در جنگ بصره (جنگ جمل) در بارۀ آنها فرمود: فرزندانشان را اسیر نكنید و زخمى‌هایشان را نكشید و كسى را كه فرار كرد دنبال نكنید و هر كس در خانه‌اش را ببندد و سلاح بر زمین گذارد در امان است.

و اما شمشیرى كه در غلاف است، همان شمشیرى است كه با آن قصاص مى‌شود، خداوند مى‌فرماید: «نفس در مقابل نفس» (مائده/۴۵) پس كشیدن آن حق اولیاء مقتول است و حكم آن برعهده ماست.

این بود شمشیرهایى كه خداوند پیامبرش را با آنها مبعوث كرد و هر كس آنها و یا برخى از آنها و یا شیوۀ به كارگیرى آن و یا احكام آن را انكار كند، به آنچه خداوند بر محمد (صلّى الله علیه و آله) نازل كرده كافر شده است.

تفسیر القمی، ج‏۲، ص۳۲۰؛ الكافی، ج‏۵، ص۱۰-۱۲؛ الخصال، ج‏۱، ص۲۷۴-۲۷۶؛ تهذیب الأحكام، ج‏۴، ص۱۱۵ و ج‏۶، ص۱۳۶

قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِی عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیاثٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:

سَأَلَ رَجُلٌ عَنْ حُرُوبِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ كَانَ السَّائِلُ مِنْ مُحِبِّینَا، فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

بَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً ص بِخَمْسَةِ أَسْیافٍ، ثَلَاثَةٌ مِنْهَا شَاهِرَةٌ لَا تُغْمَدُ إِلَی أَنْ «تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها» وَ لَنْ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا حَتَّی تَطْلُعَ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا فَإِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا آمَنَ النَّاسُ كُلُّهُمْ فِی ذَلِكَ الْیوْمِ، فَیوْمَئِذٍ «لا ینْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیراً»؛ وَ سَیفٌ مِنْهَا مَلْفُوفٌ؛ وَ سَیفٌ مِنْهَا مَغْمُودٌ، سَلُّهُ إِلَی غَیرِنَا وَ حُكْمُهُ إِلَینَا.

فَأَمَّا السُّیوفُ الثَّلَاثَةُ الشَّاهِرَةُ…[۲۰]

وَ أَمَّا السَّیفُ الْمَلْفُوفُ، فَسَیفٌ عَلَی أَهْلِ الْبَغْی وَ التَّأْوِیلِ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ». فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیةُ قَالَ رَسُولُ اللهِ صإِنَّ مِنْكُمْ مَنْ یقَاتِلُ بَعْدِی عَلَی التَّأْوِیلِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَی التَّنْزِیلِ. فَسُئِلَ صمَنْ هُوَ؟ قَالَ: هُوَ خَاصِفُ النَّعْلِ؛ یعْنِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع.

وَ قَالَ عَمَّارُ بْنُ یاسِرٍ قَاتَلْتُ بِهَذِهِ الرَّایةِ مَعَ رَسُولِ اللهِ ص ثَلَاثاً وَ هَذِهِ الرَّابِعَةُ وَ اللهِ لَوْ ضَرَبُونَا حَتَّی یبْلُغُوا بِنَا سَعَفَاتِ هَجَرَ لَعَلِمْنَا أَنَّا عَلَی الْحَقِّ وَ أَنَّهُمْ عَلَی الْبَاطِلِ، فَكَانَتِ السِّیرَةُ فِیهِمْ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَی مَا كَانَ مِنْ رَسُولِ اللهِ ص فِی أَهْلِ مَكَّةَ یوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ فَإِنَّهُ لَمْ یسْبِ لَهُمْ ذُرِّیةً، فَقَالَ: مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ فَهُوَ آمِنٌ، وَ مَنْ أَلْقَی سِلَاحَهُ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ دَخَلَ دَارَ أَبِی سُفْیانَ فَهُوَ آمِنٌ، وَ كَذَلِكَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع [یوْمَ الْبَصْرَةِ] فِیهِمْ: لَا تَسْبُوا لَهُمْ ذُرِّیةً وَ لَا تُجْهِزُوا عَلَی جَرِیحٍ، وَ لَا تَتْبَعُوا مُدْبِراً وَ مَنْ أَغْلَقَ بَابَهُ [وَ أَلْقَی سِلَاحَهُ] فَهُوَ آمِنٌ.

وَ أَمَّا السَّیفُ الْمَغْمُودُ، فَالسَّیفُ الَّذِی یقَامُ [یقُومُ] بِهِ الْقِصَاصُ قَالَ اللهُ تَعَالَی «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ… وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ» فَسَلُّهُ إِلَی أَوْلِیاءِ الْمَقْتُولِ وَ حُكْمُهُ إِلَینَا، فَهَذِهِ السُّیوفُ بَعَثَ اللهُ بِهَا نَبِیهُ ص فَمَنْ جَحَدَهَا أَوْ جَحَدَ وَاحِداً مِنْهَا أَوْ شَیئاً مِنْ سِیرَتِهَا [سِیرِهَا] وَ أَحْكَامِهَا فَقَدْ كَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ ص.[۲۱]

ب. از امام صادق ع روایت شده است که درباره آیه «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند …» فرمودند:

این آیه درباره ما و آن برادران ما نازل شد که در این امر [امر ولایت] با ما نزاع کردند. پس یک گروه به حق بازگشت.

کتاب القراءات (سیاری)، ص۱۴۱

عبیدالله الحلبی عن أبی‌عبدالله علیه‌السلام: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا» قال: نزلت فینا و فی إخواننا فتنوزع [فتنازع] فی هذا الأمر ثم «تَفی‏ءَ» فئة إِلی‏ الحق.

 

ب. جنگهای امیرالمؤمنین ع

چون این مطلب بسیار طولانی شد آن را به طور کلی در صفحه دیگری قرار دادیم: https://yekaye.ir/about-the-wars-of-imam-ali/

ج. آثار بغی

۸۲) الف. از امام صادق ع روایتی آمده که گویی توضیح فرازهایی از دعای کمیل است (در ابتدای دعای کمیل، از گناهانی استغفار می‌شود که نعمت را زایل می‌کند؛ پیشمانی می‌آورد؛ نقمت را نازل می‌کند و…). ایشان فرمودند:

آن گناهانی که نعمت را تغییر می‌دهند، «بغی» (ستم و تجاوزگری) است؛ و آن گناهانی که پشیمانی به ارث می‌گذارند قتل است؛.و آنکه نقمت نازل می‌کند ظلم است؛ و آنکه پرده را می‌درد شرابخواری است؛ و آنکه روزی را محبوس می‌کند زناکاری است؛ و آنچه مرگ را جلو میاندازد قطع رحم است و آنچه هوا را تیره و تار می‌کند عاق والدین است.

الكافی، ج‏۲، ص۴۴۸؛ معانی الأخبار، ص۲۶۹-۲۷۰

الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:

الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیرُ النِّعَمَ الْبَغْی وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ الْقَتْلُ وَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ الظُّلْمُ وَ الَّتِی تَهْتِكُ السِّتْرَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الَّتِی تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنَا وَ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ وَ تُظْلِمُ الْهَوَاءَ عُقُوقُ الْوَالِدَینِ.

ب. شبیه این مضمون با طول و تفصیل بسیار بیشتری در خصوص هریک از این فرازها از امام سجاد ع نیز روایت شده است، که ایشان در برخی فرازها علاوه بر مصادیق متعدد، آیه شاهد بر مدعای خویش را هم برمی‌شمرند. در اینجا فراز اول آن تقدیم می‌شود؛ که امام ع فرمودند:

آن گناهانی که نعمت را تغییر می‌دهند، «بغی» (ستم و تجاوزگری) بر مردم است، و دست برداشتن از عادت به نیکویی و کار خوب انجام دادن، و نیز کفران نعمت و ترک شکرگذاری؛ که خداوند عز و جل می‌فرماید: همانا خداوند وضعیت قومی را تغییر نمی‌دهد تا اینکه خودشان وضع خود را تغییر دهند» (رعد/۱۱).

معانی الأخبار، ص۲۷۰

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ یحْیی بْنِ زَكَرِیا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ الْفُضَیلِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا خَالِدٍ الْكَابُلِی یقُولُ سَمِعْتُ زَینَ الْعَابِدِینَ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ ع یقُولُ‏:

الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیرُ النِّعَمَ الْبَغْی عَلَی النَّاسِ وَ الزَّوَالُ عَنِ الْعَادَةِ فِی الْخَیرِ وَ اصْطِنَاعِ الْمَعْرُوفِ وَ كُفْرَانُ النِّعَمِ وَ تَرْكُ الشُّكْرِ قَالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏»…[۲۲]

 

د. حَتَّی تفیء‌ إلی امر الله

۸۳) ابوعمرو زبیری از امام صادق (علیه السلام) سوالی می‌پرسد درباره اینکه جهاد با چه کسانی و نیز در رکاب چه کسی جایز است.

آن حضرت به تفصیل توضیحاتی می‌دهند و در فرازی از آن به مناسبت اشاره‌ای که به آیه «مِمَّا أَفاءَ اللهُ‏ عَلی‏ رَسُولِهِ» داشتند فرمودند:

«فَیء» عبارت ‌است از هر مالی‌که [در ابتدا] به‌دست مشرکان افتاده و سپس [به‌دست مؤمنان] بازگشته که عبارت ‌است از اموالی ‌که مسلمانان [بدون تاخت‌وتاز] بر آن‌ها دست یافته و یا سرزمینی‌که بر آن مسلّط شده‌اند؛ پس به هر سخن یا کاری‌که به جایگاه [اصلی]اش بازگردد، می‌گویند «فاءَ»؛ مانند این سخن خداوند عزّوجلّ که: «کسانی که زنان خود را «ایلاء» می‌نمایند [= سوگند یاد می‌کنند که با آنها، آمیزش جنسی ننمایند] چهار ماه انتظار بکشند. «فَإِنْ فاؤُوا» یعنی اگر [در این فرصت،] بازگشت کنند، خداوند، آمرزنده و مهربان است.» (بقره/۲۲۶) و در ادامه فرمود: «و اگر تصمیم به جدایی گرفتند، خداوند بسیار شنوا و داناست.» (بقره/۲۲۷) و در آیه‌ای دیگر فرمود: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، «حَتَّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللهِ» یعنی تا به امر خدا بازگردد. «فإن فاءت» یعنی اگر بازگردد، پس بین آن دو به عدل آشتی دهید، و دادگری بورزید که همانا خداوند اهل قِسط را دوست دارد.» (حجرات/۹). این آیات نشان­دهنده‌ی آن است که فَیء هر چیزی است که به مکانی که بر آن یا در آن بوده بازگردد؛ و هنگامی‌که خورشید از زوال بگذرد [= از میانه‌ی آسمان به‌سوی مغرب مایل شود] می‌گویند: قَدْ فاءَتِ الشَّمسُ؛ و آن، هنگامی‌است که سایه [جهتش عوض می‌شود و] برمی‌گردد؛ هم‌چنین است آنچه خداوند از کافران به مؤمنان بازمی‌گرداند، تمامی آن‌ها حق‌ّ مؤمنان است که بعد از ستمی که کافران بر ایشان روا داشتند، به ایشان بازمی‌گردد…

الكافی، ج‏۵، ص۱۳-۱۷؛ تهذیب الأحكام، ج‏۶، ص۱۲۷-۱۳۲

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَیدٍ عَنْ أَبِی عَمْرٍو الزُّبَیرِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ ع قَالَ:

قُلْتُ لَهُ: أَخْبِرْنِی عَنِ الدُّعَاءِ إِلَی اللهِ وَ الْجِهَادِ فِی سَبِیلِهِ أَ هُوَ لِقَوْمٍ لَا یحِلُّ إِلَّا لَهُمْ وَ لَا یقُومُ بِهِ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ، أَمْ هُوَ مُبَاحٌ لِكُلِّ مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ آمَنَ بِرَسُولِهِ ص، وَ مَنْ كَانَ كَذَا فَلَهُ أَنْ یدْعُوَ إِلَی اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِلَی طَاعَتِهِ وَ أَنْ یجَاهِدَ فِی سَبِیلِهِ؟

فَقَالَ:…[۲۳] وَ إِنَّمَا مَعْنَی الْفَی‏ءِ كُلُّ مَا صَارَ إِلَی الْمُشْرِكِینَ ثُمَّ رَجَعَ مِمَّا كَانَ قَدْ غُلِبَ عَلَیهِ أَوْ فِیهِ فَمَا رَجَعَ إِلَی مَكَانِهِ مِنْ قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ فَقَدْ فَاءَ مِثْلُ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ «لِلَّذِینَ یؤْلُونَ مِنْ نِسائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ فَإِنْ فاؤُ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ‏»‌ای رَجَعُوا ثُمَّ قَالَ‏ «وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ‏». وَ قَالَ‏ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ‏»‌ای تَرْجِعَ‏ «فَإِنْ فاءَتْ‏»‌ای رَجَعَتْ‏ «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»‏ یعْنِی بِقَوْلِهِ تَفِی‏ءَ تَرْجِعَ فَذَلِكَ الدَّلِیلُ عَلَی أَنَّ الْفَی‏ءَ كُلُّ رَاجِعٍ إِلَی مَكَانٍ قَدْ كَانَ عَلَیهِ أَوْ فِیهِ وَ یقَالُ لِلشَّمْسِ إِذَا زَالَتْ قَدْ فَاءَتِ الشَّمْسُ حِینَ یفِی‏ءُ الْفَی‏ءُ عِنْدَ رُجُوعِ الشَّمْسِ إِلَی زَوَالِهَا وَ كَذَلِكَ «مَا أَفَاءَ اللهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» مِنَ الْكُفَّارِ فَإِنَّمَا هِی حُقُوقُ الْمُؤْمِنِینَ رَجَعَتْ إِلَیهِمْ بَعْدَ ظُلْمِ الْكُفَّارِ إِیاهُمْ…[۲۴]

 

۸۴) روایت شده است عبدلله‌بن‌عمر، سعدبن‌ابی‌وقاص و مغیرة‌بن‌شعبه به همراه جماعتی که همگی از دستور حضرت علی (علیه السلام) سرپیچی کرده بودند، بر آن‌حضرت وارد شدند و از ایشان سهم خود را مطالبه کردند؛ با اینکه در آن هنگام که حضرت علی (علیه السلام) به قصد جنگ صفین و جنگ جمل [از کوفه] خارج شد، از دستور او سرپیچی کردند [و با او نرفتند].

حضرت علی (علیه السلام) به آنها فرمود: «چه چیزی باعث شد که از دستور من سرپیچی کنید»؟

گفتند: «عثمان کشته شد و ما نمی‌دانیم که آیا ریختن خونش حلال بود یا نه؟ [درست است که] او بدعت‌هایی بوجود آورد؛ [ولی] شما (مخالفین عثمان) از او خواستید توبه کند؛ او هم توبه کرد. آنگاه در هنگام کشته‌شدنش شما نیز در کشتن‌او دست داشتید. ‌ای امیر مؤمنان! با آنکه ما به برتری و سابقه‌ی شما در اسلام و هجرت آگاهیم، ولی نمی‌دانیم کار درستی انجام دادید یا اینکه اشتباه کرده‌اید»؟

حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «آیا نمی‌دانید خداوند عزّوجلّ به شما فرمان داده است امر به معروف و نهی از منکر کنید و فرموده: «و اگر دو طایفه از مؤمنان به قتال پرداختند پس بین آن دو آشتی افکنید؛ پس اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹)؟

سعد گفت: «ای علی! شمشیری به من بده که کافر را از مؤمن تشخیص دهد! من می‌ترسم مؤمنی را بکشم و به سبب آن به دوزخ بروم».

حضرت علی (علیه السلام) به آنها فرمود: آیا نمی‌دانید عثمان پیشوایی بود که شما با او بیعت کرده بودید که سخنش را بپذیرید و از او پیروی کنید؟ حال اگر نیکوکار بود چرا خوارش نمودید و اگر خطاکار بود چرا با او پیکار نکردید؟ اگر آنچه عثمان انجام داد درست بوده، ستمکار هستید زیرا پیشوای‌خویش را یاری نکردید؛ و اگر خطاکار بوده، ستمکارید زیرا آن‌که [عثمان را] امر به معروف و نهی از منکر کرد را یاری نرساندید؛ همچنین به سبب آنکه میان ما و دشمن‌ما، آن‌چنان‌که خداوند فرموده به وظیفه‌ی خود عمل ننمودید، ستم کرده‌اید؛ زیرا خدا فرموده: «با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹).

با این سخنان، حضرت آن‌ها را بازگرداند و چیزی به آنان نداد.

وقعة صفین، ص۵۵۱-۵۵۲ (پیكار صفین، ص۷۶۴-۷۶۶)

[دخول جمع من الصحابة علی علی ع و دعاء علی ع و معاویة]

قَالَ نَصْرٌ: وَ فِی حَدِیثِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ: وَ دَخَلَ عَبْدُ اللهِ بْنُ عُمَرَ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِی وَقَّاصٍ وَ الْمُغِیرَةُ بْنُ شُعْبَةَ مَعَ أُنَاسٍ مَعَهُمْ وَ كَانُوا قَدْ تَخَلَّفُوا عَنْ عَلِی. فَدَخَلُوا عَلَیهِ فَسَأَلُوهُ أَنْ یعْطِیهُمْ عَطَاءَهُمْ وَ قَدْ كَانُوا تَخَلَّفُوا عَنْ عَلِی حِینَ خَرَجَ إِلَی صِفِّینَ وَ الْجَمَلِ. فَقَالَ لَهُمْ عَلِی: «مَا خَلَّفَكُمْ عَنِّی؟»

قَالُوا: قَتْلُ عُثْمَانَ وَ لَا نَدْرِی أَ حَلَّ دَمُهُ أَمْ لَا وَ قَدْ كَانَ أَحْدَثَ أَحْدَاثاً ثُمَّ اسْتَتَبْتُمُوهُ فَتَابَ؛ ثُمَّ دَخَلْتُمْ فِی قَتْلِهِ حِینَ قُتِلَ؛ فَلَسْنَا نَدْرِی أَصَبْتُمْ أَمْ أَخْطَأْتُمْ مَعَ أَنَا عَارِفُونَ بِفَضْلِكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ سَابِقَتِكَ وَ هِجْرَتِكَ.

فَقَالَ عَلِی: «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَمَرَكُمْ أَنْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ؛ فَقَالَ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ؟»

قَالَ سَعْدٌ: یا عَلِی أَعْطِنِی‏ سَیفاً یعْرِفُ الْكَافِرَ مِنَ الْمُؤْمِنِ! أَخَافُ أَنْ أَقْتُلَ مُؤْمِناً فَأَدْخُلَ النَّارَ.

فَقَالَ لَهُمْ عَلِی: «أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عُثْمَانَ كَانَ إِمَاماً بَایعْتُمُوهُ عَلَی السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ؛ فَعَلَامَ خَذَلْتُمُوهُ إِنْ كَانَ مُحْسِناً؟ وَ كَیفَ لَمْ تُقَاتِلُوهُ إِذْ كَانَ مُسِیئاً؟ فَإِنْ كَانَ عُثْمَانُ أَصَابَ بِمَا صَنَعَ فَقَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تَنْصُرُوا إِمَامَكُمْ؛ وَ إِنْ كَانَ مُسِیئاً فَقَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تُعِینُوا مَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَی عَنِ الْمُنْكَرِ؛ وَ قَدْ ظَلَمْتُمْ إِذْ لَمْ تَقُومُوا بَینَنَا وَ بَینَ عَدُوِّنَا بِمَا أَمَرَكُمْ اللهُ بِهِ؛ فَإِنَّهُ قَالَ «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» فَرَدَّهُمْ وَ لَمْ یعْطِهِمْ شَیئا.

 

تدبر

۱) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

در خصوص ارتباط این آیه با آیات قبل گفته‌اند که در آیات قبل نسبت به آنچه می‌تواند زمینه وقوع جنگ و نزاعی بین مسلمانان شود (اعتماد به خبر فاسق) هشدار داده شد (که چنانکه دیدیم شأن نزولش هم ناظر به همین فتنه‌انگیزی بین مسلمانان بود) و این آیه هم در مقام بیان این است که اگر آن هشدار جدی گرفته نشد و کار به جنگ کشیده شد چه باید کرد (مفاتیح الغیب (فخر رازی)، ج‏۲۸، ص۱۰۴[۲۵]).

نکته ارتباطاتی- رسانه‌ای

از این ربطی که بین این آیه با آيه قبل بیان شد، چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت که اگر جنگی بین دو گروه از مسلمانان رخ می‌دهد حتما فاسقی خبرسازی کرده است؛ و می‌دانیم که این فاسق امروزه می‌تواند یک شخص باشد یا یک بنگاه خبرپراکنی. آنگاه این آیه می‌فرماید که این خبرسازی می‌تواند با یک نحوه میانجی‌گری به صلح منجر شود؛ و می‌تواند صرفا یک بهانه باشد، یعنی این خبر صرفا دستاویر تجاوزگری بوده باشد و زمینه ستمگری در گروه تجاوزگر چنان باشد که حتی بعد از اینکه معلوم شد که خبرسازی‌ای در کار بوده باز آنان حاضر به صلح نشوند.

این مساله بخوبی در اولین جنگهایی که بین مسلمانان رخ داد (یعنی جنگهای زمان حضرت امیر ع کاملا مشهود است؛ دو جنگ اول ـجمل و صفین) با بهانه خونخواهی عثمان انجام شد، و جنگ نهروان هم با تحلیلی از واقعه‌ای در انتهای جنگ صفین (یعنی جریان حکمیت)، که این خبر را در پی داشت که نعوذبالله علی ع کافر شده است. در همه اینها حضرت امیر ع اصرار فراوان برای روشنگری داشت؛ و وقتی حجت بر آنها تمام شد و باز آنان دست از ستمگری برنداشتند جنگ را آغاز کرد؛ و اینجا وظیفه هر مسلمانی بود که در مقام سرکوب تجاوزگر برآيد؛ ‌و اگر در آن زمان هم حاضر نیست، دست کم از کار آن تجاوزگران ابراز برائت کند؛ چنانکه بسیاری از بزرگان مورد احترام اهل سنت (مانند عبدالله بن عمر و مسروق؛ ر.ک: حدیث ۴۸) بارها از اینکه با حضرت علی ع همراهی نکرده بودند ابراز پشیمانی می‌کردند.

مواجهه عجیب برخی از علمای اهل سنت در قبال جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین

در قسمت احادیث نشان دادیم که در منابع اهل سنت احادیث فراوانی وجود دارد که پیامبر اکرم ص وقوع این ظلم را پیش‌بینی کرده بودند و علاوه بر تصریح به این نام این سه جریان انحرافی (ناکثین و قاسطین و مارقین)، در هریک از این سه واقعه حداقل یک مطلب که کاملا جریان باطل را رسوا می‌کرده (پارس کردن سگان حوأب بر عایشه [در جنگ جمل]؛‌ کشته شدن عمار توسط فئة باغیة [در جنگ صفین]؛ و به هلاکت رسیدن ذوالثدیه توسط خیرالبشر [در جنگ نهروان]) به الهام الهی توسط پیامبر ص پیش‌گویی شده بود؛ و در مجموع این گونه احادیث که رسواکننده آن جریانات مخالف امیرالمومنین ع است در منابع اهل سنت بخوبی به حد تواتر می‌رسد؛ چنانکه فقط در منابع اهل سنت حداقل ۲۰ صحابی (ابوسعید خدری، ابوایوب انصاری، خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین، ابن مسعود، ابن‌عباس، عمار یاسر، عبدالله بن عمر، حضرت علی ع، عایشه، أم سلمه، حذیفه بن یمان، ابوالاسود دوئلی، عبدالله بن عمروعاص، قتادة بن النعمان، أبوهریرة، عثمان بن عفان، معاویة، عمرو بن العاص، عمرو بن حزم، أبو الیسر) و دهها تن از تابعین یافت شد که از رسول الله ص روایاتی نقل کرده‌اند که دلیل بر حقانیت اقدام امیرالمؤمنین در جنگ با مخالفان خود و نیز نشان‌دهنده باغی (= ستمگر) و در ضلالت بودن جبهه مقابل ایشان است؛ و بسیاری از این روایات در معتبرترین کتب آنان همچون صحیح بخاری و مسلم نقل شده بود و گفتیم برخی از بزرگان صحابه و تابعین هم از اینکه با علی ع در این جنگها همراهی نکرده بودند ابراز پشیمانی می‌کردند..

با این حال آنچه بسیار جای تعجب دارد این است که بعدها برخی از بزرگان اهل سنت به دفاع از آن تجاوزگران پرداخته و طلحه و زبیر و معاویه را مجتهدانی دانسته‌اند که حداکثر این است که در اجتهاد خود خطا کرده‌اند! از این رو این را ترویج می‌کنند که درباره این جنگها نباید هیچ قضاوتی علیه کسانی که با امیرالمؤمنین ع جنگیدند داشته باشیم؛ زیرا آنان صحابه و مجتهد بودند (مثلا قرطبی در الجامع لأحكام القرآن، ج‏۱۶، ص۳۲۱-۳۲۲[۲۶]) و احتمالا این را هم در لفافه بگویند که آنان در همین اقدامشان در جنگ با حضرت علی ع نیز ثواب می‌برند؛ زیرا از نظر آنان اگر مجتهد تشخیص درست دهد دو ثواب می‌برد و اگر خطا کند باز یک ثواب دارد!!!

این تأویلات خلاف صریح سنت و احادیث نبوی چنان در میان برخی از اهل سنت رواج دارد که ابن‌تیمیه ادعا می‌کند که اکثر علمای سلف اهل سنت مانند ابوحنیفه و مالک و احمد بن حنبل (یعنی رئیس سه فرقه از چهار فرقه اصلی اهل سنت) ادعا کرده‌اند که حضرت علی ع در اینجا حق جنگ با آنان را نداشته زیرا شرایط «فئة باغیة» بودن بر اینها صدق نمی‌کند؛ ‌و فقط جنگ ایشان با خوارج مجاز و مشروع بوده است!!! (منهاج السنة النبویة، ج۴، ص۳۹۰-۳۹۴[۲۷]).

آیا آن دسته از علمایی که احادیث نبوی‌ فوق را – که در کتب معتبر خودشان موجود است و بسیاری از آن احادیث را بر مبنای خودشان حدیث صحیح معرفی کرده‌اند- می‌بینند و در عین حال چنین قضاوتی دارند واقعا «اهل سنت» (= پیروان سنت نبوی) هستند؛ و ما که بر اساس این احادیث، کسانی را که به جنگ با امیرالمومنین ع برخاستند سزاوار مذمت می‌دانیم «رافضی و خارج از دین هستیم؟!!! چنانکه دیدیم جمله پیامبر ص درباره عمار که او را «فئة باغیة» می‌کشند بقدری در میان طرفین جنگ صفین مشهور بوده که وقتی عمار کشته می‌شود و خبرش پخش می‌شود لشکر معاویه متزلزل می‌شوند؛ آيا این جای تردید می‌گذارد که جنگ امیرالمومنین ع با معاویه، جنگ با «فئه باغیة» بوده است؟ و آيا علت اینکه این دسته از علمای اهل سنت، علی‌رغم چنین حدیث نبوی واضحی، معاویه را تبرئه کرده‌اند اما خوارج را سزاوار کشته شدن دانسته‌اند دلیلی جز این دارد که آنان به مذاق حاکمان جور زمان خویش نظر می‌دادند،‌ ‌نه بر اساس احادیث نبوی؟!

 

۲) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

ظاهرا این آیه تنها آیه‌ای در قرآن کریم است که درباره جنگ بین خود مسلمانان بحث کرده است. در واقع، اگرچه در قرآن کریم آیات فراوانی درباره جهاد مطرح شده (که برخی تعداد آنها را تا ۳۰۰ آیه هم برشمرده‌اند) اما عمده بحثها درباره جهاد با کفار و مشرکین است؛ و معدود مواردی هم که ظاهرا تعبیر جهاد با منافقان در آنها مطرح شده (مانند «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ» (توبه/۷۳؛ تحریم/۹) چنان نیست که هیچ فقیهی از آنها دلالتی بر جنگ با گروهی از مسلمانان را استنباط کرده باشد. شاید تنها موردی که در کنار این آیه بتوان درباره جنگ بین مسلمانان هم دلالتی در آن یافت آیات «وَ الَّذينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُون‏؛ وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمين‏؛ وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبيل‏» (شوری/۳۹-۴۱) باشد؛ که این هم عام است؛ ‌یعنی می‌تواند شامل هرگونه بغی و ستمی بشود چه در جنگ وچه فردی؛ چه از جانب مسلمانان و چه از جانب غیر.

در هر صورت این آیه دستور می‌دهد که اگر بین دو گروه از مسلمانان جنگ و قتالی رخ داد حتما مسلمانان باید به صلح و آشتی بین آنان اقدام کنند؛ و اگر یکی بر دیگری ستم کرد و حاضر به آشتی هم نشد باید بقیه مسلمانان در کنار آن مطلوم قرار گیرد و آن گروه ستم‌پیشه را به محدوده اوامر الهی برگردانند؛ و اگر در مرحله اول هرگونه آشتی (ولو با امتیاز دادن به طرف مهاجم ممکن بود) در این مرحله که ستم‌پیشه با قدرت و صلابت عقب زده شد حتما باید بر اساس عدل صلح برقرار شود؛ بلکه در حد عدل هم نماند بلکه قسط و انصاف هم رعایت شود که خداوند اهل قسط را دوست دارد.

این آیه ساده، صرف نظر از اینکه خودش حجتی گویا در تشخیص باطل بودن دشمنان امیرالمومنین ع است، حاوی نکات عمیق فراوانی در خصوص ارتباطات انسانی در جامعه دینی است که برخی از آنها در تدبرهای بعد تقدیم می‌شود.

تکمله: بررسی واقعه کربلا از منظر این آیه

طبق توضیحی که در تدبر ۱ گذشت، خروج طلحه و زبیر و معاویه بر امام علی ع بوضوح مصداق جنگ‌افروزی‌ای است که در این آیه مذمت شده و آنان چون دعوت حضرت امیر ع به دست برداشتن از خونریزی را نپذیرفتند مصداق «اهل بغی» شدند و سرکوب کردنشان وظیفه شرعی هر مسلمانی بود. اکنون آیا واقعه عاشورا را نیز می‌توان مصداق چنین بغی‌ای دانست؟

اگرچه باطل بودن چنین تلقی‌ای برای شیعیان مثل روز روشن است، اما از این جهت که برخی از علمای وهابی (مانند بن‌باز) چنین اظهار نظری کرده‌اند و امام حسین ع را مصداق «باغی» و خطاکار شمرده و یزید را در این اقدام زشتش ذی‌حق معرفی نموده‌اند لازم دیدیم که توضیحی در این زمینه ارائه شود.

در مورد امام حسین ع، بوضوح نصب یزید برخلاف معاهده‌ای بود که معاویه بسته بود؛ پس حتی بر مبنای اهل سنت هم یزید بی‌تردید خلیفه‌ای که بر اساس ضوابط اسلامی تعیین شود، نبود. علاوه بر این یزید، برخلاف معاویه که ظواهر را حفظمی‌کرد، شخصی بود که علنا به فسق و فجور می‌پرداخت و امام حسین ع در خطبه‌های متعددی سخنان فراوانی از رسول الله ص را نقل فرمود که حکومت چنین شخص فاجر و فاسقی به هیچ عنوان مورد امضای اسلام نیست و طبق احادیثی که خود امام حسین ع از رسول الله ص نقل می‌کرد ساقط کردن چنین فردی بر امت مسلمان لازم است.

اما حتی اگر از اینها هم صرف نظر کنیم و حتی اگر به این سخن باطل رایج در میان برخی از علمای اهل سنت تن دهیم که در مقابل هر حاکمی ولو حاکم جور باید تسلیم بود! نکته بسیار مهمی در این آیه هست که نشان می‌دهد که حتی بر اساس این مبانی باطل هم باز نمی‌توان امام حسین ع را متهم دانست. و آن اینکه آیه می‌فرماید که اگر بین دو گروه جنگ درگرفت باید بین آنان صلح و آشتی برقرار کرد؛ و اگر کسی با این حال بر موضع ستم ورزیدن اصرار کرد باید با او جنگید. ما می‌گوییم به فرض محال، فرض می‌کنیم که نباید با حاکم جور جنگید؛ اما مگر نه این است که وقتی خبر شهادت مسلم به امام حسین ع رسید ایشان خطبه خواندند و فرمودند هرکس می‌خواهد برود، برود (و قد خذلتنا شيعتنا فمن أحبّ منكم الانصراف فلينصرف؛ وقعة الطف، ص۱۶۶[۲۸])؛ و از آن مهمتر وقتی با لشکر حر مواجه شد مگر حضرت نفرمودند اگر پیمانتان با مرا شکسته‌اید من برمی‌گردم؛ و حر اجازه برگشت نداد (فلمّا ذهبوا لينصرفوا حال القوم بينهم و بين الانصراف؛ وقعة الطف، ص۱۷۱) و امام را محاصره‌کنان تا کربلا سوق داد؛ و مگر نه این است که در کربلا امام ع خودش پیشنهاد مذاکره با عمرسعد را داد؛ و عمر سعد گزارش این مذاکره را برای ابن‌زیاد این گونه منعکس کرد که امام حسین ع حاضر شده است دست از جنگ بردارد و سه گزینه را پیش روی ابن‌زیاد گذاشته که وجه مشترک همه آنها ترک مخاصمه است؛ ‌با این حال ابن‌زیاد نپذیرفت و حضرت را بین جنگیدن یا تسلیم شدن ذلیلانه مخیر کرد (فَلْيَعْرِضْ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِهِ النُّزُولَ عَلَى حُكْمِي فَإِنْ فَعَلُوا فَلْيَبْعَثْ بِهِمْ إِلَيَّ سِلْماً وَ إِنْ هُمْ أَبَوْا فَلْيُقَاتِلْهُمْ؛ الإرشاد، ج‏۲، ص۸۸[۲۹]*و اینجا بود که حضرت فریاد هیهات منا الذلة سر داد (ألا و ان الدعيّ ابن الدعي قد ركز بين اثنتين؛ بين السلّة و الذلّة. و هيهات منّا الذلّة؛ اثبات الوصية، ص۱۶۶). در واقع، آیا ابن‌زیاد گزینه‌ای جز جنگیدن برای حضرت باقی گذاشت؟! با این اوصاف، چه کسی بر دیگری بغی کرد؟ امام حسین ع که در آن مذاکره به سمت قبول آتش‌بس رفت، یا ابن‌زیاد که جز دستگیری ذلیلانه حضرت راه دیگری باقی نگذاشته بود؛ دستگیری‌ای که معلوم بود که پایانش قتل ذلیلانه حضرت در دارالحکومه کوفه خواهد بود؛ ‌چرا که با اینکه به مسلم بن عقیل امان داده بودند او را به شهادت رساندند، آنگاه آیا وقتی به امام حسین ع امان هم نمی‌دهند و می‌گویند فقط باید پیشاپیش به حکم ابن زیاد (هرچه که باشد) تن دهی با او مدارا خواهند کرد؟! پس در این واقعه هم حتی بر اساس آن فرض باطل (که با حکومت جور هم نباید درگیر شد) باز جناح یزید، باغی و ستمگر بودند نه امام حسین ع و یارانش.

شاید یکی از علل اینکه این اندازه بر برپایی عزاداری امام حسین ع تاکید شده (نه حتی برای حضرت زهرا س یا امیرالمومنین ع) این است که مظلومیت امام حسین ع چنان وضوحی دارد که حتی بر اساس مبانی باطلی همچون مبنای اطاعت از حاکم جور، باز می‌توان نشان داد که شهادت ایشان کاملا مظلومانه و برخلاف هر مبنایی بوده است.

*پی‌نوشت:

توجه شود برخلاف آنچه در میان متاخران معروف شده، ذلتی که امام حسین ع از آن سرباز می‌زند ذلت تن دادن به حکم ابن‌زیاد (که ابن‌زیاد هرکاری بتواند در حق حضرت انجام دهد)‌ بود، نه صرف بیعت با یزید. درست است که حضرت در ابتدا (در مدینه) از بیعت با یزید سر باز زد؛ ولی این از جنس همان سرباز زدن امیرالمومنین ع از بیعت با خلفا و نیز اجتناب همه امامان از طاغوت زمانشان بوده است (اجتنبوا الطاغوت)؛ وگرنه بیعت اجباری با یزید (و سایر طاغوتهای زمانه) همان چیزی است که بعد از شهادت ایشان، امام سجاد ع و همه امامان بعدی ناچار بدان تن دادند؛‌ بلکه خود حضرت ع و امام حسن ع قبلا به چنین بیعت ناروایی در زمان معاویه تن داده بودند. قطعا مصداق بارز تعبیر «مثلی» در سخن معروف امام حسین ع: «مثلی لا یبایع مثل یزید»، امثال امام حسن ع و امام سجاد ع و سایر امامانی هستند که – جز امام مهدی ع – همگی بیعت طاغوت زمانشان برگردنشان بوده است: «أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ يَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ» (كمال الدين و تمام النعمة، ج‏۱، ص۳۱۶[۳۰]). یعنی این بیعت نکردن ایشان به حکم اولیه بوده است؛ نه به حکم ثانوی؛ و قطعا اگر امام حسین ع هیهات منا الذلة می‌گوید، امام حسن ع هم همان هیهات منا الذلة را می‌گوید؛ و همان طور که بیعت امام حسن ع و سایر امامان مصداق پذیرش ذلت نیست، پس مقصود امام حسین ع هم از این تعبیر، صرف بیعت کردن با یزید نمی‌باشد. تفصیل این بحث را در دهه محرم سال ۱۴۴۴ (مرداد ۱۴۰۱) در جلسات چهارم و پنجم شرح داده‌ام؛ و نیز می‌توانید به کتاب آیت الله بهجت با عنوان «رحمت واسعه» فصل «حجت و اتمام حجت» (ص۱۴۸-۱۶۱) مراجعه کنید.

در ادامه (بند ج از تدبر ۱۵) توضیح بیشتری برای این مطلب خواهد آمد.

 

۳) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

حکایت۱

در جنگ جمل بعد از اینکه امیرالمومنین ع با زبیر صحبت کرد و وی از ادامه جنگ منصرف شد؛ وقتی زبیر به میان جماعت خود برگشت و نظرش را اعلام کرد با انواع مذمتها مواجه شد. فرازی از این واقعه را به نقل ابن شهر آشوب تقدیم می کنیم:

عایشه به زبیر گفت: نه خیر؛ بلکه تو از شمشیرهای پسر ابوطالب ترسیدی. که همانا آن شمشیرهای تیزی است که بازوهایی توانا آن را برمی دارند و اگر از آن می ترسی قبل از تو هم مردان بزرگی از آن ترسیده‌اند.

پس زبیر به جنگ برگشت. به امیرالمومنین ع گفته شد که زبیر برگشت.

فرمود: رهایش کنید که او پیرمردی است که کاری را بر او تحمیل کردند.

سپس فرمود: ای مردم! چشمانتان را فرواندازید و بر قبضه شمشیر فشار آوردید و فراوان به یاد پروردگارتان باشید و شما را برحذر می دارم از زیاد سخن گفتن، که مایه سستی است.

و عایشه به او می نگریست در حالی که علی ع بین صفوف دو لشکر جولان می داد؛ عیشه گفت: به او بنگرید: رفتارش گویی همچون رفتار رسول الله ص در جنگ بدر است؛ اما به خدا سوگند جز تا زوال خورشید فرصتی نخواهید داشت.

علی ع فرمود: ای عایشه! «حتما بزودی پشيمان خواهی شد» (مومنون/۴۰). علی (علیه السلام) [پیش از شروع جنگ جمل] فرمود: «ای عایشه! به زودی پشیمان خواهی شد». سپاهیان در [شروع] جنگ شتاب می‌کردند ولی امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنان را [از این‌کار] نهی کرد و [خطاب به خداوند] عرضه داشت: «خداوندا! من با بیم‌دادن [دشمنانم] راه هرگونه عذری را بر ایشان بستم؛ تو نیز گواه من در برابر آنان باش». آنگاه قرآن را برگرفته و از کسی خواست که این آیه را برای آنان بخواند: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما…».

مسلم مجاشعی گفت: من آماده‌ام.

پس وی را ترساند از ایتمه دستان راست و چپش را قطع خواهند کرد و او را خواهند کشت. او گفت: یا امیرالمومنین! نگران نباش که همانا این در برابر خداوند چیزی نیست. سپس مصحف را گرفت و آنان را به خداوند دعوت کرد. پس دست راستش را قطع کردند و آن را با دست چپ گرفت. آن را هم قطع کردند و مصحف را به دندان گرفت. پس او را به شهادت رساندند.

مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۳، ص۱۵۵

[۳۱] و فِی رِوَایةٍ قَالَتْ عَائِشَةُ لَا وَ اللهِ بَلْ خِفْتَ سُیوفَ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ أَمَا إِنَّهَا طِوَالٌ حِدَادٌ تَحْمِلُهَا سَوَاعِدُ أَنْجَادٌ وَ لَئِنْ خِفْتَهَا فَلَقَدْ خَافَهَا الرِّجَالُ مِنْ قَبْلِكَ.

فَرَجَعَ إِلَی الْقِتَالِ؛ فَقِیلَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع: إِنَّهُ قَدْ رَجَعَ!

فَقَالَ: دَعُوهُ فَإِنَّ الشَّیخَ مَحْمُولٌ عَلَیهِ.

ثُمَّ قَالَ: أَیهَا النَّاسُ غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَی نَوَاجِذِكُمْ وَ أَكْثِرُوا مِنْ ذِكْرِ رَبِّكُمْ وَ إِیاكُمْ وَ كَثْرَةَ الْكَلَامِ فَإِنَّهُ فَشَلٌ.

وَ نَظَرَتْ عَائِشَةُ إِلَیهِ وَ هُوَ یجُولُ بَینَ الصَّفَّینِ فَقَالَتْ: انْظُرُوا إِلَیهِ كَأَنَّ فِعْلَهُ فِعْلُ رَسُولِ اللهِ یوْمَ بَدْرٍ؛ أَمَا وَ اللهِ مَا ینْتَظَرُ بِكَ إِلَّا زَوَالُ الشَّمْسِ.

فَقَالَ عَلِی ع: یا عَائِشَةُ «عَمَّا قَلِیلٍ لَتُصْبِحُنَّ نَادِمِینَ».

فَجَدَّ النَّاسُ فِی الْقِتَالِ؛ فَنَهَاهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ قَالَ: اللهُمَّ إِنِّی أَعْذَرْتُ وَ أَنْذَرْتُ فَكُنْ لِی عَلَیهِمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ.

ثُمَّ أَخَذَ الْمُصْحَفَ وَ طَلَبَ مَنْ یقْرَأُ عَلَیهِمْ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» الْآیةَ.

فَقَالَ مُسْلِمٌ الْمُجَاشِعِی: هَا أَنَا ذَا.

فَخَوَفَّهُ بِقَطْعِ یمِینِهِ وَ شِمَالِهِ وَ قَتْلِهِ؛ فَقَالَ: لَا عَلَیكَ یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَهَذَا قَلِیلٌ فِی ذَاتِ اللهِ.

فَأَخَذَهُ وَ دَعَاهُمْ إِلَی اللهِ فَقُطِعَتْ یدُهُ الْیمْنَی فَأَخَذَهُ بِیدِهِ الْیسْرَی فَقُطِعَتْ فَأَخَذَهُ بِأَسْنَانِهِ فَقُتِل.‏

 

۴) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

بحث تعیین تکلیف در خصوص جنگ بین دو گروه ایمانی را با حرف «إن» شروع کرد (نه «إذا»)؛‌ برخی از این نکته نتیجه گرفته‌اند که  استفاده از «إن» در اینجا دلالت دارد که قرآن کریم این را که قتالی بین خود مسلمانان دربگیرد نادرالوقوع می‌شمرد. اگر سوال شود که پس چرا ما این اندازه جنگ بین مسلمانان می‌بینیم باید گفت این آیه لااقل در مقام بیان وضع مطلوب است (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۴[۳۲])؛ یعنی مسلمانان باید با هم چنان باشند که خیلی بندرت بین آنان جنگ در گیرد؛ ‌و اگر جوامع اسلامی امروزه این طور نیستند نشان می‌دهد که از تعالیم اسلام فاصله گرفته‌اند.

چه‌بسا اینکه از تعبیر «طائفتان» استفاده کرد و نه از تعبیر «فرقتان» نیز موید همین باشد (چنانکه آیه «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ» (توبة/۱۲۲) دلالت بر فزونتر بودن فرقه از طائفه دارد)؛ یعنی گویی اصراری بر این هست که بگوید درگیری‌ای خیلی کم رخ می‌دهد و اگر هم رخ دهد تعدادشان خیلی زیاد نیست. (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۴[۳۳])

اشکال و پاسخ:

اگر حرف «إن» دلالت بر وضعیت نادرالوقوع می‌کند چرا ادامه آیه با تعبیر «إن بغت…» آورد؛ ‌در حالی که می‌دانیم جنگی رخ نمی‌دهد مگر اینکه یکی بر دیگری دارد ستم می‌کند؟

پاسخش این است که اتفاقا همین تعبیر دلالت بر نکته لطیفی دارد و آن اینکه گویی قرآن با این تعبیرات می‌خواهد نشان دهد که اساسا در جامعه ایمانی قرار نیست ظلمی شروع شود؛ ولی این نکته هست که گاه یک گروه بر اثر تحلیلی ناروا دیگری را ظالم می‌شمرد و به خیال خود برای دفع ظلم او اقدام می‌کند. گویی آیه می‌فرماید که اگر جنگی بین دو گروه مومن رخ داد ابتدا وارد جنگ نشوید بلکه بکوشید با روشنگری و دفع شبهه‌ای که پیش آمده صلح برقرار کنید. اما اگر احیانا باز یک گروه بعد از اینکه حق معلوم شد به اقدام جنگ‌افروزانه خود ادامه داد، این دیگر چیزی است که اصلا انتظارش از یک جامعه ایمانی نمی‌رود؛ و اینجاست که باید با این گروهی که متجاوز بودنش برای همگان معلوم شده بجنگید (اقتباس از مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۳۴]).

اشکال دیگر این است که اگر حرف «إن» دلالت بر وضعیت نادرالوقوع می‌کند و وقوع جنگ از جانب مومنان و ستمگری از جانب ایشان را نادر دانست، چرا ادامه آیه با تعبیر «إن فاءت…» آورد؛ آیا برگشت به حق هم از جانب مومنان نادر است؟

پاسخی که داده‌اند این است که اتفاقا همینجا هم نکته لطیفی دارد؛‌و آن این است که بله؛ اگر کسانی در میان مومنان هستند که این گونه خوی تجاوزگری دارند؛‌برگشت اینان به حق هم بعید است و لذاست که باید آنان را با زور و به اجبار به مسیر حق و دست برداشتن از تعدی برگرداند. (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۳۵])

 

۵) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

با اینکه قتال بین دو گروه مسلمان بخوبی نشان از آن دارد که دست کم یکی از آن دو گروه ظالم و متجاوزند چرا از تعبیر «مومنین» برای این دو گروه استفاده کرد؟

الف. گرچه اقتضای ایمان، دوری از نزاع و برخورد میان مؤمنان است، امّا مؤمنان، معصوم نیستند كه خطایی از آنها سرنزند و چه بسا گفتن جمله‏ای یا انجام كاری، موجب بروز درگیری میان آنان گردد. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۶)

ب. چه‌بسا می‌خواهد با همین تعبیر قبح عمل را برای آنان بیشتر جلوه دهد و آنان را از این عمل بازدارد؛ مانند اینکه اربابی به غلام خود بگوید اگر دیدی ‌یکی از غلامانم چنین کرد مانع او بشو! که خود همین تعبیر برای همان مخاطب بازدارندگی بیشتری دارد؛ یعن مبادا خودت چنان کنی (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۴[۳۶]).

ج. برخی از متکلمان این تعبیر را شاهدی آورده‌اند که برخلاف نظر خوارج، کسی که مرتکب گناه کبیره شود لزوما از جماعت مومنان خارج نیست و صرف انجام گناه کبیره انسان را کافر نمی‌کند. (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۳۷])

د. کاربرد این تعبیر بخصوص اینکه در ادامه از «بغی» و ستم یکی بر دیگری سخن گفت بخوبی نشان می‌دهد که مقصودش این نیست که آنان همچنان بر ایمان مانده‌اند و فاسق نشده‌اند (مجمع البیان، ج‏۹، ص۲۰۰[۳۸]). در واقع، این کاربرد در اینجا بخوبی نشان می‌دهد که این گونه نیست که هرجا در قرآن کریم از تعبیر «مومن» استفاده شده باشد لزوما رده بالاتری از مسلمانان (که در آیه ۱۴ همین سوره بدان اشاره خواهد شد) مد نظر بوده است. بلکه قرآن کریم بعد از شکل‌گیری جامعه اسلامی در موارد متعددی به هر عضو این جامعه نیز کلمه «مومن» را اطلاق کرده است ویا از تعبیر «الذین آمنوا» برای اشاره به آنان استفاده کرده است؛ ولو اینکه آن اشخاص بعدا مرتکب «بغی: ستم» (مانند همین آیه) باشند یا فسق (آیه ۱۱ همین سوره: بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ) یا حتی کفر باطنی و نافق (إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبيلا؛ بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَليما؛‌نساء/۱۳۷-۱۳۸) شده باشند.

تکمله: پاسخ به شبهه‌ای درباره حجاب شرعی

برخی از کسانی که امروزه می خواهند حکم شرعی حجاب را زیر سوال ببرند ادعا می کنند که چون در یکی از آیات وجودب حجاب این وجوب را ناظر به «نساء المومنین» دانسته است (احزاب/۵۹) پس شامل تمام زنان مسلمان نمی‌شود! توضیح فوق بخوبی وجه مغالطی بودن این ادعا را نشان می‌دهد و به همین جهت است که هیچکس در میان کسانی که به امامان مراجعه می کردند و درباره حدود حجاب سوال می‌کردند ذهنیتشان این نبوده که این فقط ناظر به زنان افراد والای جامعه ایمانی است.

 

۶) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

با اینکه به لحاظ ادبی اتصال حرف «إن» به فعل سزاوارتر است، چرا نفرمود «إن اقتتل طائفتان من المؤمنین» و فعل ار موخر آورد؟

الف. همین مقدم کردن تعبیر «دو طائفه از مومنان» تاکیدی است بر دستوری که در ادامه می‌خواهد بدهد که منع از قتال است. یعنی همین که شما دو گروه مومن هستید باید مانع شود که با هم قتال کنید. (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۴-۱۰۵[۳۹])

ب. …

 

۷) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا»

چرا از فعل ماضی «اقتتلوا» استفاده کرد و نفرمود «یقتتلون»؟ و نیز چرا از فعل «بغت،؛ و نفرمود «تبغ»؟

الف. شاید می‌خواهد اشاره کند که ایجاد نزاع و درگیری میان مؤمنان، [و نیز ستم کردن مسلمانان به یکدیگر،] یك جرقّه است نه یك جریان، موقّتی است نه دائمی. «اقْتَتَلُوا» [و «بغت»؛ یعنی فعل ماضی] نشان از پدید آمدن نزاع است، نه دوام آن؛ وگرنه می‏فرمود: «یقتتلون» (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۷؛ مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۴۰])

ب. …

 

۸) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

چرا با اینکه «طائفتان» مثنی است، فعل آن (اقتتلوا) را به صورت جمع آورد؛ و باز دوباره برای صلح از تعبیر مثنی (بینهما) استفاده کرد؟

الف. از باب اینکه هریک از دو طائفه جماعتی هستند و مجموع آنها یک جمعی می‌شود که ضمیر به این مجموع اشاره دارد (المیزان، ج‏۱۸، ص۳۱۴[۴۱]).

ب. در میدان جنگ فتنه چنان فراگیر می‌شود که هریک از جنگجویان مستقلا فاعلی است که فعل قتال انجام می دهد؛ ولی وقتی که زمان صلح می‌شود هریک در طائفه خود قرار می‌گیرد چرا که در غیر این صورت صلحی حاصل نخواهد شد. (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۴۲]؛ المیزان، ج‏۱۸، ص۳۱۴[۴۳])

ج. …

 

۹) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

مسلمانان در برابر یكدیگر مسئولند وبی‏تفاوتی در برابر درگیری‏ها پذیرفته نیست. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۷)

 

۱۰) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

[از اینکه بین دو جمله شرط و جزای شرط با حرف «ف» (که دلالت بر انجام بدون تاخیر دارد) ارتباط برقرار کرد چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت] برای آشتی دادن و برقراری صلح میان مسلمانان، باید با سرعت و بدون تأخیر قیام كنیم. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۷)

 

۱۱) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»

گرچه اقتضای ایمان، دوری از نزاع و برخورد میان مؤمنان است، امّا مؤمنان، معصوم نیستند كه خطایی از آنها سرنزند و چه بسا گفتن جمله‏ای یا انجام كاری، موجب بروز درگیری میان آنان گردد. بنابراین باید آماده بود تا در صورت بروز چنین برخوردهایی، ضمن خاموش كردن آتش فتنه، حقّ مظلوم پایمال نشود و چنان با ظالم برخورد شود كه دیگر تجاوزی تكرار نگردد.در حدیث می‏خوانیم: برادر دینی خود را خواه ظالم باشد یا مظلوم، یاری كن. اگر مظلوم است، در گرفتن حقّ و اگر ظالم است، در جلوگیری از ظلم[۴۴]. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۶)

 

۱۲) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

مقصود از اینکه یکی از این دو بر دیگری ستم بورزد این است که چیزی را طلب کند که حقش نیست؛ ‌و بر همین اساسِ بخواهد خواسته‌اش را ظالمانه ازطریق جنگیدن و زور گفتن به دست آورد؛ در چنین شرایطی خداوند به عموم مسلمانان (نه فقط کسانی که مورد ستم واقع شده‌اند، بلکه سایر مسلمانانی که خارج از این دو گروه هستند) دستور می‌دهد که با آن گروه متجاوز بجنگید تا جایی که آنان به امر خداوند و طاعت او برگردند؛ یعنی این جنگ با گروه ظالم را تا جایی ادامه دهند که آنان دست از جنگ با آن گروه دیگر از مومنان دست بردارند و به حق خویش قانع باشند و خساراتی که زده‌اند جبران کنند؛ و از این رو فرمود اگر این چنین برگشتند به عدل بین آنان صلح برقرار کنید. (مجمع البیان، ج‏۹، ص۲۰۰[۴۵]؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏۱۸، ص۳۱۴-۳۱۵[۴۶])

 

۱۳) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

فراز اول آيه فرمود اگر دو گروه مسلمان با هم بجنگند، ورود بقیه به عنوان شخص ثالث در دفاع از مظلوم لازم است. وظیفه اولی گروه ثالث تلاش برای ایجاد صلح است؛ و در این فراز می‌فرماید:

اگر یكی از دو گروه درگیر، یاغی‏گری كرد، امّت اسلامی باید بر ضدّ او بسیج شود. به تعبیر دیگر، برای برقراری امنیت و عدالت، حتّی اگر لازم شد باید مسلمانان یاغی كشته شوند. آری، خون یاغی [بعد از اینکه حق بر او آشکار شد و باز نپذیرفت] ارزش ندارد (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۸). این همان منطقی است که مبنای تمام جنگهای امیرالمومنین ع بوده است.

 

۱۴) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

در برابر خشونت باید خشونت به خرج داد؛ در سركوب یاغی، [اگر به مسیر صلح برنگشت] طفره نرویم و مسامحه نكنیم. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۸)

 

۱۵) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

از اینکه حد مقاتله با گروه متجاوز را «برگشتن به امر خدا» معرفی کرد نتیجه می‌شود:

الف. جنگ و قتال در اسلام، هدف مقدّس دارد. [به تعبیر دیگر، جنگ در اسلام تنها با هدف الهی موجه است و] در مبارزات اسلامی، هدفهای شخصی، قومی، حزبی، یا انتقام، خودنمائی و گرفتن زهر چشم از دیگران مطرح نیست، بلكه هدف، برگشتن یاغی به راه خداست. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۸).

ب. اینکه این قتال و جنگیدن با متجاوز، بخودی خود به عنوان جزای گروه یاغی واجب نیست؛ یعنی مانند حکم شراب نیست که حتی اگر شارب‌الخمر بخواهد ترک کند باز اجرای حد بر او لازم باشد؛ ‌بلکه این جنگیدن برای این است که همگان به امر خدا برگردند؛ لذا اگر آن گروه یاغی بدون جنگ به حکم خدا برگردند دیگر جنگیدن با آنان جایز نیست. (مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۴۷])

ج. دفع متجاوز تا جایی است که وی حاضر به گردن نهادن به دستور خدا شود؛ و ادامه دادن جنگ بعد از اینکه متجاوز از عرصه تجاوزش بیرون رانده شد و به اشتباه و خطای خود اقرار کرد و حاضر شد خسارتهایی که تحمیل کرده را جبران کند، توجیهی ندارد.

د. …

تبصره: شرایط ادامه جنگ در صورت فرار و عقب‌نشینی دشمن

واضح است که این محدودیت فوق برای ادامه ندادن جنگ در جایی است که ضمانت واقعی در کار باشد؛ ‌وگرنه اگر قرائن نشان دهد که متجاوز صرفا می‌خواهد موقعیتی برای تجدید قوا فراهم آورد چه‌بسا لازم باشد تا سرکوبی کام وی پیش رفت. چنانکه در قسمت احادیث (حدیث۶۶) دیدیم یکی از تفاوتهای مهم سیره امیرالمومنین ع در جنگ جمل با سیره ایشان در جنگ صفین (که در اولی از تعقیب فراریان و اعدام مجروحان خودداری می‌کرد اما در دومی خیر) همین بود.

 

۱۶) «حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»

حکایت۲

از احمد بن همام نقل شده که در دوره حکومت ابوبکر سراغ عبادة بن صامت رفتم و به او گفتم: عبادة! آیا مردم قبل از خلافت ابوبکر هم نظرشان به برتری وی بود؟

گفت: ابا ثعلبه! وقتی ما درباره مطلبی سکوت کرده‌ایم تو هم ساکت شو و پیگیری نکن! به خدا سوگند علی بن ابی‌طالب ع به خلافت سزاوارتر از ابوبکر بود آنچنان که رسول الله ص به نبوت سزاوارتر از ابوجهل بود!

سپس گفت: بگذار مطلبی برایت بگویم. یک روز نزد رسول الله ص بودیم و علی ع و ابوبکر و عمر با هم به در [منزل]‌ رسول الله  ص رسیدند؛ ‌اول ابوبکر وارد شد بعد عمر و سپس علی ع دنبال آنها وارد شد. دیدیم از شدت ناراحتی گویی به صورت رسول الله ص خاک پاشیده بودند! فرمود: علی ع! آیا این دو بر تو پیشی می‌گیرند در حالی که خداوند تو را امیر بر اینان کرده است؟

ابوبکر: گفت: یا رسول الله! فراموش کردم.

عمر گفت: یا رسول الله! حواسم نبود.

رسول الله ص فرمود: نه فراموش کردید و نه این طور است که حواستان نباشد؛ ‌بلکه گویی شما را می‌بینم که حکومت را از او گرفته‌اید و به جنگ علیه او برخاسته‌اید و دشمنان خدا و دشمنان رسولش را علیه او یاری می کنید؛ و گویی شما را می‌بینم که مهاجران و انصار را رها کرده‌اید که به خاطر دنیا با شمشیر همدیگر را می‌زنند؛ و گویی اهل بیتم را می‌بینم که مقهور شده در نقاط مختلف زمین پراکنده گردیده‌اند و این به خاطر امری است که قضا بر آن رفته است..

سپس رسول الله ص گریست تا حدی که اشکانش جاری شد و فرمود: ای علی! صبر کن و صبر کن تا اینکه آن امر نازل شود و حول و قوه‌ای جز به خداوند علیّ عظیم نیست؛ که همانا در هر روزی چنان اجری خواهی داشت که دو فرشته‌ی ثبت کننده اعمالت توان شمارش آن را ندارند؛ پس اگر امکان آن امر برایت میسر شد پس بر تو باد شمشیر، شمشیر، کشتار، کشتار؛ تا اینکه «برگردند به امر خدا» (حجرات/۹) ‌و امر رسولش؛ که همانا تو بر حق هستی و کسی که با تو دشمنی کند بر باطل است؛ و همچنین است در مورد ذریه تو بعد از تو تا روز قیامت.

الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏۱، ص۱۹۶-۱۹۷

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هَمَّامٍ قَالَ: أَتَیتُ عُبَادَةَ بْنَ الصَّامِتِ فِی وَلَایةِ أَبِی بَكْرٍ فَقُلْتُ یا عُبَادَةُ أَ كَانَ النَّاسُ عَلَی تَفْضِیلِ أَبِی بَكْرٍ قَبْلَ أَنْ یسْتَخْلَفَ؟

فَقَالَ: یا أَبَا ثَعْلَبَةَ إِذَا سَكَتْنَا عَنْكُمْ فَاسْكُتُوا وَ لَا تَبْحَثُونَا؛ فَوَ اللهِ لَعَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ كَانَ أَحَقَّ بِالْخِلَافَةِ مِنْ أَبِی بَكْرٍ كَمَا كَانَ رَسُولُ اللهِ ص أَحَقَّ بِالنُّبُوَّةِ مِنْ أَبِی جَهْلٍ.

قَالَ وَ أَزِیدُكُمْ إِنَّا كُنَّا ذَاتَ یوْمٍ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ ص فَجَاءَ عَلِی ع وَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ إِلَی بَابِ رَسُولِ اللهِ ص فَدَخَلَ أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ دَخَلَ عُمَرُ ثُمَّ دَخَلَ عَلِی ع عَلَی أَثَرِهِمَا فَكَأَنَّمَا سُفِی عَلَی وَجْهِ رَسُولِ اللهِ الرَّمَادُ ثُمَّ قَالَ یا عَلِی أَ یتَقَدَّمَانِكَ هَذَانِ وَ قَدْ أَمَّرَكَ اللهُ عَلَیهِمَا؟

فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ نَسِیتُ یا رَسُولَ اللهِ!

وَ قَالَ عُمَرُ سَهَوْتُ یا رَسُولَ اللهِ!

فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: مَا نَسِیتُمَا وَ لَا سَهَوْتُمَا وَ كَأَنِّی بِكُمَا قَدْ سَلَبْتُمَاهُ مُلْكَهُ وَ تَحَارَبْتُمَا عَلَیهِ وَ أَعَانَكُمَا عَلَی‏ ذَلِكَ أَعْدَاءُ اللهِ وَ أَعْدَاءُ رَسُولِهِ؛ وَ كَأَنِّی بِكُمَا قَدْ تَرَكْتُمَا الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارَ یضْرِبُ بَعْضُهُمْ وُجُوهَ بَعْضٍ بِالسَّیفِ عَلَی الدُّنْیا؛ وَ لَكَأَنِّی بِأَهْلِ بَیتِی وَ هُمُ الْمَقْهُورُونَ الْمُشَتَّتُونَ فِی أَقْطَارِهَا وَ ذَلِكَ لِأَمْرٍ قَدْ قُضِی.

ثُمَّ بَكَی رَسُولُ اللهِ ص حَتَّی سَالَتْ دُمُوعُهُ ثُمَّ قَالَ: یا عَلِی الصَّبْرَ الصَّبْرَ حَتَّی ینْزِلَ الْأَمْرُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ. فَإِنَّ لَكَ مِنَ الْأَجْرِ فِی كُلِّ یوْمٍ مَا لَا یحْصِیهِ كَاتِبَاكَ فَإِذَا أَمْكَنَكَ الْأَمْرُ فَالسَّیفَ السَّیفَ الْقَتْلَ الْقَتْلَ «حَتَّی یفِیئُوا إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» وَ أَمْرِ رَسُولِهِ فَإِنَّكَ عَلَی الْحَقِّ وَ مَنْ نَاوَاكَ عَلَی الْبَاطِلِ وَ كَذَلِكَ ذُرِّیتُكَ مِنْ بَعْدِكَ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ.

 

۱۷) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

در این آیه، هم كلمه «اصلحوا» آمده است و هم كلمه «قاتلوا». این نشان می دهد وظیفه مسلمانان در شرایط مختلف تفاوت دارد؛ گاهی اصلاح است و گاهی جنگ. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۸)

 

۱۸) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ … فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

در این آیه، دو بار سخن از برقراری صلح میان مردم به میان آمده است؛ اولی بدون قید «بالعدل» و دومی با آن. چرا؟

الف. چه‌بسا دومی در مقام جمع بندی باشد؛ ‌چرا که اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند.

ب. شاید می‌خواهد بیان کند که در مرحله‏ی درگیری كه متجاوز معلوم نیست، باید تلاش برای خاموش كردن اصل فتنه و ایجاد صلح باشد، ولی در مرحله‏ی بعد كه متجاوز و یاغی شناخته شد، صلح باید در سمت و سوی دفاع از مظلوم و گرفتن حقّ او از ظالم باشد. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۸؛ مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۶[۴۸])

ج. اولی در همان ابتدای نزاع است، که آشتی برقرار می‌شود؛ و دومی بعد از آن است که علیه تجاوزگر اقدام شده و وی سر جایش نشانده می‌شود. تفاوت مهمی بین این دو هست: اگرچه اصل بر این است که عدالت برقرار شود اما گاه اگر با اندکی بخشش و مسامحه بتوان جلوی خونریزی و قتال را گرفت هیچ عاقلی در اینجا نمی‌گوید که چون عدل برقرار نشد این صلح خوب نیست. (به تعبیر برخی، اساسا دستورالعمل این آیه برای جلوگیری از خونریزی است؛ حال اگر با مقداری گذشت از جانب یک گروه نسبت به حق خود این امر حاصل شد، اصراری بر برپایی جنگ با گروه تجاوزگر نیست؛ مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۵[۴۹]) یعنی گاه چه‌بسا بتوان به جماعتی که به خاطر زور بیشتری که دارند توان تعدی هم دارند امتیازاتی داد که آنان از اینکه جنگ برپا شود خودداری کنند؛ و اگر طرف ضعیف هم حاضر باشد با دادن این امتیازات مانع وقوع آتش جنگ شود (یعنی طرفین به چنین مصالحه‌ای راضی شوند) عقل حکم می‌کند که این مصالحه برقرار شود؛ ولو بالعدل نیست.

(تبصره: در تدبر ۲ توضیح دادیم که بر همین اساس است که امام حسین ع حتی حاضر شده بود با یزید بیعت کند؛ البته بیعتی که از روی اجبار بودن ایشان بر همگان معلوم گردیده بود؛ دقیقا شبیه سیره بقیه ائمه اطهار ع در بیعت با طاغوتهای زمانشان).

اما بعد از اینکه وی تجاوز کرد و با قدرت سر جایش نشانده شد دیگر جایی برای امتیاز دادن نیست؛ ‌زیرا امتیاز دادن در چنین شرایطی اقویا را به هجوم علیه ضعفا تشویق می‌کند؛ و اینجاست که باید بر اساس عدل آشتی برقرار شود؛ نه صرف مصالحه.

 

۱۹) «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»

بعد از اینکه فرمود: «اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کرد، با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» مطلب را تمام نکرد؛ بلکه افزود «پس اگر بازگشت، بین آن دو به عدل صلح برقرار کنید». چرا؟ به نظر می‌رسد که بعد از بازگشت گروه متجاوز به امر خدا، باز ممکن است مشکلاتی باقی بماند که باز دستور می دهد که بین آنها به عدل صلح برقرار کنید. از جمله:

الف. شاید گروه متجاوز دست از زیاده‌خواهی بردارد؛ اما این کافی نیست و صلح عادلانه به این است که خساراتی که بر گروه مظلوم وارد شده جبران شود.

ب. شاید با اجباری که رخ می دهد گروه متجاوز به امر خدا برگردد اما بقدری این اجبار شدید باشد که گروه متجاوز در موقعیت مظلوم واقع شود. آنگاه معنای این جمله این است که بعد از اینکه گروه متجاوز عقب‌نشینی کرد و تسلیم شد شما از حد عبور نکنید؛ که در این صورت مضمون آیه شبیه مضمون آیه «وَ قاتِلُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدين‏» (بقره/۱۹۰) باشد.

ج. شاید می‌خواهد تذکر دهد صرف عقب‌نشینی متجاوز از موضع خود به معنای پایان کار او نیست؛ بلکه ممکن است قصد تجدید قوا داشته باشد و باید کار را تا جایی ادامه دهید که مطمئن باشید صلحی عادلانه و پایدار بین دو گروه برقرار شده است.

د. …

 

۲۰) «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

چرا بعد از اینکه به «اصلاح به عدل» دستور داد دوباره کلمه «اقسطوا» (قسط و عدالت بورزید) را تکرار کرد؟

الف. هر كجا طوفان غرائز و غضب و لغزشگاه خطرناكی بود، سفارشات پی‏درپی لازم است. بِالْعَدْلِ، أَقْسِطُوا… یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ. ‏(تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۸)

ب. این از باب عطف مطلق بر مقید است برای تاکید بر آن؛‌ یعنی ایتدا فرمود در صلح برقرار کردن جانب عدل را رعایت کنید؛‌بعد از باب تاکید توصیه‌ای کلی کرد که اساسا در همه چیز عدل و قسط را رعایت کنید؛ چنانکه عبارت اخیر (خداوند اهل قسط و عدل را دوست دارد) تاکیدی بر «اقسطوا» است. (المیزان، ج‏۱۸، ص۳۱۵[۵۰]؛ مفاتیح الغیب، ج‏۲۸، ص۱۰۶[۵۱])

ج. در نکات ادبی اشاره شد که کلمه «قِسط» تفاوت اندکی با عدل دارد؛ «قِسط» به معنای نصیب و سهمی است که بر اساس عدل به شخص می‌رسد و «إقساط» (باب افعال) به معنای «قسط را در حق دیگران رعایت کردن» می‌باشد. به تعبیر دیگر، «قِسط» ناظر به مقام اجرا و پیاده شدن عدل است که گاه به نحو خاص در مورد تقسیم عادلانه سهم افراد به کار می‌رود. شاید این برای تفسیر «صلح به عدل» است؛ یعنی زمانی این «صلح عادلانه» حاصل می‌شود که سهم هریک را بدهید؛ و مثلا اگر در این چنگ صدماتی به گروه مورد تجاوز وارد شده سهمش به حق ادا شود.

د. شاید با توجه به جمله بعدی (ان الله یحب المقسطین) ‌بر قسط تاکید کرد که بفهماند صلح دادن دو طرف جنگ بدون برقراری عدالت، محبوب خداوند نیست. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۹). [البته این برداشت ناظر به جایی است که گروه تجاوزگر در ابتدا صلح نکرده و با زور مجبور به صلح شده باشد؛‌وگرنه چنانکه در تدبر قبل اشاره شد با توجه به اینکه در ابتدای آیه این قید «بالعدل» را نیاورد اگر همان ابتدا با مقداری مسامحه جلوی ادامه جنگ گرفته شود مطلوب است.]

ه. …

 

۲۱) «فاصلحوا … فقاتلوا … فاصلحوا … إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»

هر كجا تحمّل مشكلات لازم است، از اهرم محبّت استفاده كنید. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۹)

 

۲۲) «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتی‏ تَبْغی‏ حَتَّی تَفی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطینَ»

فرازی از نامه‌ای از امیرالمومنین ع خطاب به معاویه در نهج البلاغه آمده که مناسب دیدیم به عنوان حسن ختام بحث‌های این آیه داستان کاملش را به نقل از ابن‌ابی الحدید بیاوریم.

متن نامه در نهج‌البلاغه چنین است:

اما بعد! از تو پند نامه‏اى به من رسيد، جمله‏هايى به هم پيوسته و نامه‏اى به الفاظ زيور بسته. از روى گمراهى نوشته‏اى و با بد انديشى روانه داشته‏اى. نامه كسى كه نه بيناييش هست تا راهييش بنمايد، و نه پيشوايى تا ارشادش فرمايد. هوا او را خواند و او پاسخش داد، و گمراهى وى را راند، و او در پى آن افتاد. گفت و ندانست چه گويد، رفت و ندانست چه راهى را پويد.

نهج‌البلاغه، نامه۷ (ترجمه سید جعفر شهیدی)

و من كتاب منه ع إلیه أیضا:

أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِی مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَیتَهَا بِسُوءِ رَأْیكَ وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَیسَ لَهُ بَصَرٌ یهْدِیهِ وَ لَا قَائِدٌ یرْشِدُهُ قَدْ دَعَاهُ الْهَوَی فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لَاغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً.

حکایت۳

ابن‌ابی الحدید می‌گوید: این نامه‌ای است که حضرت علی ع در جواب نامه‌ای نوشت که معاویه در اثنای جنگ صفین و احتمالا در اواخر این جنگ برای ایشان نوشت. نامع معاویه چنین بود:

از معاویه بن ابی‌سفیان به علی بن ابی‌طالب.

اما بعد. همانا خداوند در آیه محکم کتابش می‌فرماید «و قطعاً به تو و به كسانى كه پيش از تو بودند وحى شده است: اگر شرك بورزى حتماً عملت تباه می‌شود و مسلّماً از زيانكاران خواهى شد.» (زمر/۶۵) و من تو را برحذر می دارم که شق عصای این امت بکنی (شق عصا = بین این امت اختلاف اندازی) و با تفرقه انداختن بین جماعت مسلمانان اعمالت را تباه کنی؛ پس تقوای الهی پیشه کن و به یاد موقف قیامت باش و از این اسرافی که در ریختن خون مسلمانان در پیش گرفته‌ای دست بردار که خودم از رسول الله ص شنیدم که می‌فرمود که اگر اهالی صنعا و عدن بر کشتن یک نفر از مسلمانان متمایل شوند خداوند همه آنان را به رو در آتش جهنم می اندازد؛ پس چگونه خواهد بود حال کسی که بزرگان مسلمانان و سادات مهاجران را  به قتل رسانده و چگونه است حال کسی که چرخ آسیاب جنگ راه انداخته با اهل قرآن و عبادت‌پیشگان و مومنان، ازشیخ کبیر تا جوان نورس، که همگی به خداوند متعال مومن بوده و به او اخلاص می ورزیده و به رسالت پیامبر اقرار داشته و عارف بوده‌اند. اگر واقعا ابا حسن (پدر نیکویی) بودی و این چنین برای امارت و خلافت می‌جنگیدی، به جانم سوگند که اگر خلافتت صحیح بود ممکن بود که عذری در این جنگ‌افروزی در میان مسلمانان داشته باشی؛ ولی خلافت برای تو شایسته نبود و چگونه می توانست خلافت صحیحی باشد در حالی که اهل شام در آن وارد نشدند و بدان رضایت ندادند. پس از خداوند و جلالت او بترس و از شدت عمل و انتقام او برحذر باش و شمشیرت را از اینکه در میان مردم بیفتد به غلاف فرو ببر که به خدا سوگند این جنگ بقدری از آنان را تلف کرده که جز به اندازه اندک آبی که ته برکه بماند چیزی باقی نگذاشته است؛ و از خداوند استعانت می‌جویم.

امام علی ع در پاسخ وی نوشت:

از بنده خدا علی امیرمومنان به معاویه بن ابی‌سفیان.

اما بعد! از تو پند نامه‏اى به من رسيد، جمله‏هايى به هم پيوسته و نامه‏اى به الفاظ زيور بسته. از روى گمراهى نوشته‏اى و با بد انديشى روانه داشته‏اى. نامه كسى كه نه بيناييش هست تا راهييش بنمايد، و نه پيشوايى تا ارشادش فرمايد. هوا او را خواند و او پاسخش داد، و گمراهى وى را راند، و او در پى آن افتاد. گفت و ندانست چه گويد، رفت و ندانست چه راهى را پويد. اما اینکه مرا به تقوا امر کرده‌ای پس امیدوارم که از اهل تقوی باشم و به خداوند پناه می برم از اینکه از کسانی باشم که وقتی به تقوا امر می‌شوند «نخوت، وى را به گناه كشاند.» (بقره/۲۰۶) و اما اینکه مرا برحذر داشته‌ای که عملم و سابقه‌ام در اسلام تباه شود به جان خودم سوگند اگر من بر تو تجاوز کرده بودم حق داشتی که بابت این کار مرا برحذر بداری؛ ولیکن من چنین یافتم که خداوند متعال می فرماید «با آن که تجاوز می‌کند بجنگید، تا به امر خدا برگردد» (حجرات/۹). پس به این دو فئه (جماعت) نگاه کردیم؛ اما فئه باغیه (جماعت تجاوزگر)، آن را همان جماعتی یافتم که تو در آنی؛ ‌زیرا همانا بیعت من در مدینه بود و تو باید بدان ملتزم می ماندی همان طور که بیعت عثمان در مدینه بود و تو بدان ملتزم شدی در حالی که آن موقع امیر منسوب شده از عمر در شام بودی؛ و همان طور که برادرت ملتزم به بیعت عمر در مدینه شد در حالی که امیر منسوب از ابوبکر در شام بود؛ اما شق عصای این امت پس من سزاوارترم که تو را از این کار نهی کنم؛ اما اینکه مرا از قتال با اهل بغی برحذر می داری پس همانا رسول الله ص مرا به قتال و کشتن آنان دستور داد و به اصحابش فرمود: همانا در میان شما کسی هست که بر تاویل قرآن می جنگد همان طور که من بر تنزیل قرآن جنگیدم و به من اشاره کرد؛ و من سزاوارترین شخص به پیروی از او هستم. و اما اینکه گفتی بیعت من درست نیست زیرا اهل شام در این بیعت داخل نشدند پاسخش این است که خلافت يك بار بيعت كردن است که امر را بر حاضر و غایب ملتزم می گرداند و دوباره در آن نتوان نگريست، و براى كسى اختيار از سر گرفتن آن نيست. آن كه از بيعت جمع مسلمانان بيرون رود عيبجو است، و آن كه در آن دو دل باشد منافق است. پس شترت را بخوابان [= سرکشی‌ات را مهار بزن] و لباس گمراهیت را از تن بدر آور و آ»چه که سودی به حالت ندارد رها کن؛ چرا که نزد من چیزی نداری جز شمشیر تا اینکه ذلیلانه «به امر خدا برگردی» و با دماغ به خاک مالیده در بیعت وارد شوی؛ والسلام.

شرح نهج البلاغة لابن أبی‌الحدید، ج‏۱۴، ص۴۲-۴۳؛ بحار الأنوار، ج‏۳۳، ص۸۰-۸۳

و هذا الكتاب كتبه علی ع جوابا عن كتاب كتبه معاویة إلیه فی أثناء حرب صفین بل فی أواخرها و كان كتاب معاویة:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ «وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ» وَ إِنِّي أُحَذِّرُكَ اللَّهَ أَنْ تُحْبِطَ عَمَلَكَ وَ سَابِقَتَكَ بِشَقِّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ تَفْرِيقِ جَمَاعَتِهَا فَاتَّقِ اللَّهَ وَ اذْكُرْ مَوْقِفَ الْقِيَامَةِ وَ اقْلَعْ عَمَّا أَسْرَفْتَ فِيهِ مِنَ‏ الْخَوْضِ فِي دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ لَوْ تَمَالَأَ أَهْلُ صَنْعَاءَ وَ عَدَنٍ عَلَى قَتْلِ رَجُلٍ وَاحِدٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ لَأَكَبَّهُمُ اللَّهُ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ فَكَيْفَ يَكُونُ حَالُ مَنْ قَتَلَ أَعْلَامَ الْمُسْلِمِينَ وَ سَادَاتِ الْمُهَاجِرِينَ بَلْهَ مَا طَحَنَتْ رَحَى حَرْبِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرْآنِ وَ ذَوِي الْعِبَادَةِ وَ الْإِيمَانِ مِنْ شَيْخٍ كَبِيرٍ وَ شَابٍّ غَرِيرٍ كُلُّهُمْ بِاللَّهِ تَعَالَى مُؤْمِنٌ وَ لَهُ مُخْلِصٌ وَ بِرَسُولِهِ مُقِرٌّ عَارِفٌ فَإِنْ كُنْتَ أَبَا حَسَنٍ إِنَّمَا تُحَارِبُ عَلَى الْإِمْرَةِ وَ الْخِلَافَةِ فَلَعَمْرِي لَوْ صَحَّتْ خِلَافَتُكَ لَكُنْتَ قَرِيباً مِنْ أَنْ تُعْذَرَ فِي حَرْبِ الْمُسْلِمِينَ وَ لَكِنَّهَا لَمْ تَصِحَّ لَكَ وَ أَنَّى بِصِحَّتِهَا وَ أَهْلُ الشَّامِ لَمْ يَدْخُلُوا فِيهَا وَ لَمْ يَرْتَضُوا بِهَا فَخِفِ اللَّهَ وَ سَطَوَاتِهِ وَ اتَّقِ بَأْسَ اللَّهِ وَ نَكَالَهُ وَ اغْمِدْ سَيْفَكَ عَنِ النَّاسِ فَقَدْ وَ اللَّهِ أَكَلَتْهُمُ الْحَرْبُ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهُمْ إِلَّا كَالثَّمَدِ فِي قَرَارَةِ الْغَدِيرِ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ.

فَكَتَبَ عَلِيٌّ ع إِلَيْهِ جَوَاباً عَنْ كِتَابِهِ:

مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ وَ رِسَالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَهَا بِضَلَالِكَ وَ أَمْضَيْتَهَا بِسُوءِ رَأْيِكَ وَ كِتَابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ وَ لَا قَائِدٌ يُرْشِدُهُ دَعَاهُ الْهَوَى فَأَجَابَهُ وَ قَادَهُ الضَّلَالُ فَاتَّبَعَهُ فَهَجَرَ لَاغِطاً وَ ضَلَّ خَابِطاً فَأَمَّا أَمْرُكَ لِي بِالتَّقْوَى فَأَرْجُو أَنْ أَكُونَ مِنْ أَهْلِهَا وَ أَسْتَعِيذُ بِاللَّهِ مِنْ أَنْ أَكُونَ مِنَ الَّذِينَ إِذَا أُمِرُوا بِهَا أَخَذَتْهُمُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ وَ أَمَّا تَحْذِيرُكَ إِيَّايَ أَنْ يَحْبَطَ عَمَلِي وَ سَابِقَتِي فِي الْإِسْلَامِ فَلَعَمْرِي لَوْ كُنْتُ الْبَاغِيَ عَلَيْكَ لَكَانَ لَكَ أَنْ تُحَذِّرَنِي ذَلِكَ وَ لَكِنِّي وَجَدْتُ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ «فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ» فَنَظَرْنَا إِلَى الْفِئَتَيْنِ فَأَمَّا الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَوَجَدْنَاهَا الْفِئَةَ الَّتِي أَنْتَ فِيهَا لِأَنَّ بَيْعَتِي بِالْمَدِينَةِ لَزِمَتْكَ وَ أَنْتَ بِالشَّامِ كَمَا لَزِمَتْكَ بَيْعَةُ عُثْمَانَ بِالْمَدِينَةِ وَ أَنْتَ أَمِيرٌ لِعُمَرَ عَلَى الشَّامِ وَ كَمَا لَزِمَتْ يَزِيدَ أَخَاكَ بَيْعَةُ عُمَرَ بِالْمَدِينَةِ وَ هُوَ أَمِيرٌ لِأَبِي بَكْرٍ عَلَى الشَّامِ وَ أَمَّا شَقُّ عَصَا هَذِهِ الْأُمَّةِ فَأَنَا أَحَقُّ أَنْ أَنْهَاكَ عَنْهُ‏ فَأَمَّا تَخْوِيفُكَ لِي مِنْ قَتْلِ أَهْلِ الْبَغْيِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَمَرَنِي بِقِتَالِهِمْ وَ قَتْلِهِمْ وَ قَالَ لِأَصْحَابِهِ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُقَاتِلُ عَلَى تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى تَنْزِيلِهِ وَ أَشَارَ إِلَيَّ وَ أَنَا أَوْلَى مَنِ اتَّبَعَ أَمْرَهُ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ بَيْعَتِي لَمْ تَصِحَّ لِأَنَّ أَهْلَ الشَّامِ لَمْ يَدْخُلُوا فِيهَا فَإِنَّمَا هِيَ بَيْعَةٌ وَاحِدَةٌ تَلْزَمُ الْحَاضِرَ وَ الْغَائِبَ لَا يُسْتَثْنَى فِيهَا النَّظَرُ وَ لَا يُسْتَأْنَفُ فِيهَا الْخِيَارُ وَ الْخَارِجُ مِنْهَا طَاعِنٌ وَ الْمُرَوِّي فِيهَا مُدَاهِنٌ فَارْبَعْ عَلَى ظَلْعِكَ وَ انْزِعْ سِرْبَالَ غَيِّكَ وَ اتْرُكْ مَا لَا جَدْوَى لَهُ عَلَيْكَ فَإِنَّهُ لَيْسَ لَكَ عِنْدِي إِلَّا السَّيْفُ حَتَّى تَفِي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ صَاغِراً وَ تَدْخُلَ فِي الْبَيْعَةِ رَاغِماً وَ السَّلَامُ.

 

 


[۱]. قرأ حمزة فی الوقف بالتسهیل بین بین، ویجوز فی الألف قبلها المد والقصر.

. وفیه وجه آخر وهو إبدال الهمزة یاء محضة «طایفتان» علی صورة الرسم مع إجراء وجهی المد والقصر.

قال فی النشر: «وهو وجه شاذ، لا أصل له فی العربیة، ولا فی الروایة، واتباع الرسم فی ذلك ونحوه بین بین» (معجم القراءات، ج۹، ص۸۰).

[۲]. سبقت القراءة بإبدال الهمزة واو فی الآیة /۲۲۳ من سورة البقرة ،والآیة/۹۹ من سورة یونس (معجم القراءات، ج۹، ص۸۰).

[۳]. قرأ الجمهور «اقتتلوا» جمعا حملا علی المعنی، لأن الطائفتین فی معنی القوم والناس.

. وقرأ أبو المتوكل وأبو الجون وابن أبی عبلة «اقتتلتا» علی لفظ التثیة.

. وقرأ زید بن علی وعبید بن عمیر وأبی بن كعب وابن مسعود وأبوعمران الجونی «اقتتلا» علی التثیة مراعی بالطائفتین الفریقان.

[۴]. و قرأ أبيّ بن كعب، و ابن مسعود، و أبو عمران الجوني: «اقتتلا» على فعل اثنين مذكّرين. و قرأ أبو المتوكّل النّاجي، و أبو الجون، و ابن أبي عبلة: «اقتتلتا» بتاء و ألف بعد اللام على فعل اثنين مؤنّثتين.

[۵]. قرأ عبد الله بن مسعود «فخذوا بینهم» مكان «فأصلحوا بینهما» فی قراءة الجماعة.

[۶]. قرأه بالإمالة حمزة والكسائی وخلف.

. وبالفتح والتقلیل أبو عمرو والأزرق وورش.

. وقراءة الباقین بالفتح. (معجم القراءات، ج۹، ص۸۱)

[۷] قرأه بالإمالة أبو عمرو وحمزة والكسائی وخلف وابن ذكوان بروایة الصوری.

. وقرأ الأزرق وورش بالتقلیل.

. وقراءة الجماعة بالفتح، وهی روایة الأخفش عن ابن ذكوان. (معجم القراءات، ج۹، ص۸۱)

[۸]. قرأ الجمهور «… تفیء…» بالهمز مضارع «فاء».

. وقرأ الزهری: «حتی تفیَ إلی أمر الله» بغیر همز وفتح الیاء. وذكرها الصفراوی قراءة لأبی معمر عن عبد الوارث عن أبی عمرو وعباس عن أبی عمرو من طریق الأهوازی. قال أبو حیان: «كما قالوا فی مضارع جاء: یجی، بغیر همز، فإذا أدخلوا الناصب فتحوا الیاء، أجروه مجری «یفی» مضارع «وفی» شذوذا».

. وقرأ بتسهیل الهمزة الثانیة «إلی» كالیاء نافع وابن كثیر وأبو عمرو وأبو جعفر ورویس وابن مهران عن روح وابن محیصن والیزیدی

. وقرأ الباقون بتحقیق الهمزتین، وهو الوجه عن روح.

. وإذا وقف حمزة وهشام علی «تفیء» سكنّا الهمزة وأبدلاها یاءً.

. ولهما أیضا نقل حركة الهمزة إلی الیاء الساكنة وهو القیاس وحذف الهمزة، وهذه كقراءة الزهری.

. ویجوز الإدغام مع السكون، ومع الرَّوم.

[۹]. قرأ عبد الله بن مسعود «حتی یفیئوا إلی أمر الله فإن فاءوا فخذوا بینهم بالقسط».

[۱۰]. قرأه حمزة فی الوقف بتسهیل الهمزة بین بین (معجم القراءات، ج۹، ص۸۲).

[۱۱]. الإعراب: و قوله «بِجَهالَةٍ» و «بِالْعَدْلِ» كلاهما فی موضع نصب علی الحال و العامل فی الأول فتصیبوا و فی الثانی فأصلحوا

[۱۲]. قوله «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا» نزل فی الأوس و الخزرج وقع بینهما قتال بالسعف و النعال عن سعید بن جبیر.

و قیل نزل فی رهط عبد الله بن أبی سلول من الخزرج و رهط عبد الله بن رواحة من الأوس و سببه أن النبی ص وقف علی عبد الله بن أبی فراث حمار رسول الله ص فأمسك عبد الله أنفه و قال إلیك عنی فقال عبد الله بن رواحة لحمار رسول الله ص أطیب ریحا منك و من أبیك فغضب قومه و أعان ابن رواحة قومه و كان بینهما ضرب بالحدید و الأیدی و النعال

[۱۳]. أخبرنا محمد بن أحمد بن جعفر النحوی، قال: أخبرنا محمد بن أحمد بن سنان المقری، قال أخبرنا أحمد بن علی الموصلی، قال: حدَّثنا إسحاق بن [أبی‏] إسرائیل، قال: أخبرنا معتمر بن سلیمان، قال: سمعت أبی یحدث عن أنس، قال: قلت یا نبی اللَّه، لو أتیت عبد اللَّه بن أبی. فانطلق إلیه النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم فركب حماراً و انطلق المسلمون یمشون، و هی أرض سَبِخَةَ، فلما أتاه النبی صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم قال: إلیك عنی، فو اللَّه لقد آذانی نَتْنُ حمارك! فقال رجل من الأنصار: [و اللَّه‏] لَحِمارُ رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم، أطیب ریحاً منك. فغضب لعبد اللَّه رجل من قومه، و غضب لكل واحد منهما أصحابه، فكان بینهم ضرب بالجرید و الأیدی و النعال، فبلغنا أنه أنزلت فیهم: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما. رواه البخاری عن مُسدَّدَ، و رواه مسلم عن محمد بن عبد الأعلی، كلاهما عن المعتمر.

[۱۴]. قوله تعالى: وَ إِنْ طائِفَتانِ… الآية، في سبب نزولها قولان:

أحدهما: ما روى البخاريّ و مسلم في «الصّحيحين» من حديث أنس بن مالك قال: قيل لرسول الله صلو أتيت عبد الله بن أبيّ، فركب حمارا و انطلق معه المسلمون يمشون، فلمّا أتاه النبيّ ص، قال: إليك عني، فو الله لقد آذاني نتن حمارك، فقال رجل من الأنصار: و الله لحمار رسول الله أطيب ريحا منك، فغضب لعبد الله رجل من قومه، و غضب لكلّ واحد منهما أصحابه، فكان بينهم ضرب بالجريد و الأيدي و النعال، فبلغنا أنه أنزلت فيهم «و إن طائفتان…» الآية.

و قد أخرجا جميعا من حديث أسامة بن زيد أنّ رسول الله ص خرج يعود سعد بن عبادة، فمرّ بمجلس فيهم عبد الله بن أبيّ، و عبد الله بن رواحة، فخمّر ابن أبيّ وجهه بردائه، و قال: لا تغبّروا علينا، فذكر الحديث، و أنّ المسلمين و المشركين و اليهود استبّوا. و قد ذكرت الحديث بطوله في «المغني» و «الحدائق».

و قال مقاتل: وقف رسول الله ص على الأنصار و هو على حمار له، فبال الحمار، فقال عبد الله بن أبيّ: أفّ، و أمسك على أنفه، فقال عبد الله بن رواحة: و الله لهو أطيب ريحا منك، فكان بين قوم ابن أبيّ و ابن رواحة ضرب بالنّعال و الأيدي و السّعف، و نزلت هذه الآية.

[۱۵]. أخرج أحمد و البخاري و مسلم و ابن جرير و ابن المنذر و ابن مردويه و البيهقي في سننه عن أنس قال قيل للنبي ص لو أتيت عبد الله بن أبى فانطلق و ركب حمارا و انطلق المسلمون يمشون و هي أرض سبخة فلما انطلق إليهم قال إليك عنى فو الله لقد أذاني ريح حمارك فقال رجل من الأنصار و الله لحمار رسول الله ص أطيب ريحا منك فغضب لعبد الله رجال من قومه فغضب لكل منهما أصحابه فكان بينهم ضرب بالجريد و الأيدي و النعال فانزل فيهم وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما.

و أخرج سعيد بن منصور و ابن جرير و ابن المنذر عن ابى مالك قال تلاحى رجلان من المسلمين فغضب قوم هذا لهذا و هذا لهذا فاقتتلوا بالأيدي و النعال فانزل الله وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما.

و أخرج عبد بن حميد و ابن أبى حاتم عن سعيد بن جبير قال ان الأوس و الخزرج كان بينهما قتال بالسيف و النعال فانزل الله وَ إِنْ طائِفَتانِ الآية.

و أخرج ابن جرير عن الحسن قال كانت تكون الخصومة بين الحيين فيدعوهم إلى الحكم فيأبون ان يجيئوا فانزل الله وَ إِنْ طائِفَتانِ الآية.

و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير عن مجاهد رضى الله عنه وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا قال الأوس و الخزرج اقتتلوا بينهم بالعصى.

و أخرج عبد بن حميد عن مجاهد وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا قال الطائفة من الواحد إلى الالف و قال انما كانا رجلين اقتتلا.

و أخرج ابن جرير و ابن مردويه عن ابن عباس وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما قال كان قتالهم بالنعال و العصي فأمرهم ان يصلحوا بينهما.

[۱۶]. و القول الثاني: أنها نزلت في رجلين من الأنصار كانت بينهما مماراة في حقّ بينهما، فقال أحدهما: لآخذنّ حقي عنوة، و ذلك لكثرة عشيرته، و دعاه الآخر ليحاكمه إلى رسول الله صلّى الله عليه و سلّم، فلم يزل الأمر بينهما حتى تناول بعضهم بعضا بالأيدي و النّعال، قاله قتادة. و قال مجاهد: المراد بالطّائفتين: الأوس و الخزرج اقتتلوا بالعصي بينهم.

[۱۷]. و أخرج عبد بن حميد و ابن جرير و ابن المنذر عن قتادة قال ذكر لنا ان هذه الآية نزلت في رجلين من الأنصار و كانت بينهما مماراة في حق بينهما فقال أحدهما للآخر لآخذن عنوة لكثرة عشيرته و ان الأخر دعاه ليحاكمه إلى النبي صلى الله عليه و سلم فأبى فلم يزل الامر حتى تدافعوا و حتى تناول بعضهم بعضا بالأيدي و النعال و لم يكن قتال بالسيوف.

و أخرج عبد بن حميد عن مجاهد وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا قال الطائفة من الواحد إلى الالف و قال انما كانا رجلين اقتتلا.

[۱۸]. و أخرج ابن جرير و ابن أبى حاتم عن السدى قال كان رجل من الأنصار يقال له عمران تحته امرأة يقال لها أم زيد و انها أرادت ان تزور أهلها فحبسها زوجها و جعلها في علية له لا يدخل عليها أحد من أهلها و ان المرأة بعثت إلى أهلها فجاء قومها فأنزلوها لينطلقوا بها و كان الرجل قد خرج فاستعان أهل الرجل فجاء بنو عمه ليحولوا بين المرأة و بين أهلها فتدافعوا و اجتلدوا بالنعال فنزلت فيهم هذه الآية وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فبعث إليهم رسول الله صلى الله عليه و سلم فأصلح بينهم و فاؤا إلى أمر الله.

[۱۹]. حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ وَهْبِ بْنِ وَهْبٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع

[۲۰]. فَسَيْفٌ عَلَى مُشْرِكِي الْعَرَبِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا يَعْنِي آمَنُوا فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ» فَهَؤُلَاءِ لَا يُقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا الْقَتْلُ أَوِ الدُّخُولُ فِي الْإِسْلَامِ وَ أَمْوَالُهُمْ وَ ذَرَارِيُّهُمْ سَبْيٌ عَلَى مَا سَبَى رَسُولُ اللَّهِ ص فَإِنَّهُ سَبَى وَ عَفَا وَ قَبِلَ الْفِدَاءَ ص.

وَ السَّيْفُ الثَّانِي عَلَى أَهْلِ الذِّمَّةِ قَالَ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» نَزَلَتْ فِي أَهْلِ الذِّمَّةِ فَنَسَخَهَا قَوْلُهُ: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ» فَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ فِي دَارِ الْإِسْلَامِ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُمْ إِلَّا الْجِزْيَةُ أَوِ الْقَتْلُ وَ مَالُهُمْ وَ ذَرَارِيُّهُمْ سَبْيٌ فَإِذَا قَبِلُوا الْجِزْيَةَ حُرِّمَ عَلَيْنَا سَبْيُهُمْ وَ أَمْوَالُهُمْ وَ حَلَّتْ مُنَاكَحَتُهُمْ وَ لَا يُقْبَلُ مِنْهَا إِلَّا الْجِزْيَةُ أَوِ الْقَتْلُ.

وَ السَّيْفُ الثَّالِثُ عَلَى مُشْرِكِي الْعَجَمِ يَعْنِي التُّرْكَ وَ الدَّيْلَمَ وَ الْخَزْرَجَ قَالَ اللَّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ فِي أَوَّلِ السُّورَةِ الَّتِي يَذْكُرُ فِيهَا الَّذِينَ كَفَرُوا فَقَصَّ قِصَّتَهُمْ فَقَالَ: «فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ» يَعْنِي بَعْدَ السَّبْيِ مِنْهُمْ «وَ إِمَّا فِداءً» يَعْنِي الْمُفَادَاةَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْإِسْلَامِ فَهَؤُلَاءِ لَا يُقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا الْقَتْلُ أَوِ الدُّخُولُ فِي الْإِسْلَامِ وَ لَا يَحِلُّ لَنَا نِكَاحُهُمْ مَا دَامُوا فِي الْحَرْبِ.

[۲۱]. شاید آوردن این دو حدیث هم در اینجا مناسبت داشته باشد:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ:

قَرَأْتُ فِي كِتَابٍ لِعَلِيٍّ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَتَبَ كِتَاباً بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ مَنْ لَحِقَ بِهِمْ مِنْ أَهْلِ يَثْرِبَ أَنَّ كُلَّ غَازِيَةٍ غَزَتْ‏ بِمَا يُعَقِّبُ بَعْضُهَا بَعْضاً بِالْمَعْرُوفِ وَ الْقِسْطِ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ فَإِنَّهُ لَا يَجُوزُ حَرْبٌ‏ إِلَّا بِإِذْنِ أَهْلِهَا وَ إِنَّ الْجَارَ كَالنَّفْسِ غَيْرَ مُضَارٍّ وَ لَا آثِمٍ وَ حُرْمَةَ الْجَارِ عَلَى الْجَارِ كَحُرْمَةِ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ لَا يُسَالِمُ‏ مُؤْمِنٌ دُونَ مُؤْمِنٍ فِي قِتَالٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ إِلَّا عَلَى عَدْلٍ وَ سَوَاءٍ. (الكافي، ج‏۵، ص۳۱)

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَيْدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ كَانَ أَبِي ع يَقُولُ‏ إِنَّ لِلْحَرْبِ حُكْمَيْنِ إِذَا كَانَتِ الْحَرْبُ قَائِمَةً لَمْ تَضَعْ أَوْزَارَهَا وَ لَمْ يُثْخَنْ أَهْلُهَا فَكُلُّ أَسِيرٍ أُخِذَ فِي تِلْكَ الْحَالِ فَإِنَّ الْإِمَامَ فِيهِ بِالْخِيَارِ إِنْ شَاءَ ضَرَبَ عُنُقَهُ وَ إِنْ شَاءَ قَطَعَ يَدَهُ وَ رِجْلَهُ مِنْ خِلَافٍ بِغَيْرِ حَسْمٍ وَ تَرَكَهُ يَتَشَحَّطُ فِي دَمِهِ‏ حَتَّى يَمُوتَ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ‏ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْمُخَيَّرَ الَّذِي خَيَّرَ اللَّهُ الْإِمَامَ عَلَى شَيْ‏ءٍ وَاحِدٍ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ لَيْسَ هُوَ عَلَى أَشْيَاءَ مُخْتَلِفَةٍ فَقُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ»‏ قَالَ ذَلِكَ الطَّلَبُ أَنْ تَطْلُبَهُ الْخَيْلُ حَتَّى يَهْرُبَ فَإِنْ أَخَذَتْهُ الْخَيْلُ حُكِمَ عَلَيْهِ بِبَعْضِ الْأَحْكَامِ الَّتِي وَصَفْتُ لَكَ وَ الْحُكْمُ الْآخَرُ إِذَا وَضَعَتِ‏ الْحَرْبُ أَوْزارَها وَ أُثْخِنَ أَهْلُهَا فَكُلُّ أَسِيرٍ أُخِذَ فِي تِلْكَ الْحَالِ فَكَانَ فِي أَيْدِيهِمْ فَالْإِمَامُ فِيهِ بِالْخِيَارِ إِنْ شَاءَ مَنَّ عَلَيْهِمْ فَأَرْسَلَهُمْ وَ إِنْ شَاءَ فَادَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ وَ إِنْ شَاءَ اسْتَعْبَدَهُمْ فَصَارُوا عَبِيداً. (الكافي، ج‏۵، ص۳۲)

[۲۲]. وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ، قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:‏ «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ‏» وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ فِی قِصَّةِ قَابِیلَ حِینَ قَتَلَ أَخَاهُ هَابِیلَ فَعَجَزَ عَنْ دَفْنِهِ: «فَسَوَّلَتْ‏ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ‏ فَقَتَلَهُ‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ‏»، وَ تَرْكُ صِلَةِ الْقَرَابَةِ حَتَّى یسْتَغْنُوا، وَ تَرْكُ الصَّلَاةِ حَتَّى یخْرُجَ وَقْتُهَا، وَ تَرْكُ الْوَصِیةِ وَ رَدِّ الْمَظَالِمِ وَ مَنْعُ الزَّكَاةِ حَتَّى یحْضُرَ الْمَوْتُ، وَ ینْغَلِقَ اللِّسَانُ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ، عِصْیانُ الْعَارِفِ بِالْبَغْی وَ التَّطَاوُلُ عَلَى النَّاسِ وَ الِاسْتِهْزَاءُ بِهِمْ‏ وَ السُّخْرِیةُ مِنْهُمْ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَدْفَعُ الْقِسَمَ، إِظْهَارُ الِافْتِقَارِ وَ النَّوْمُ عَنِ الْعَتَمَةِ وَ عَنْ صَلَاةِ الْغَدَاةِ وَ اسْتِحْقَارُ النِّعَمِ وَ شَكْوَى الْمَعْبُودِ عَزَّ وَ جَلَّ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَهْتِكُ الْعِصَمَ، شُرْبُ الْخَمْرِ وَ اللَّعِبُ بِالْقِمَارِ وَ تَعَاطِی مَا یضْحِكُ النَّاسَ مِنَ اللَّغْوِ وَ الْمِزَاحِ وَ ذِكْرُ عُیوبِ النَّاسِ وَ مُجَالَسَةُ أَهْلِ الرَّیبِ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُنْزِلُ الْبَلَاءَ، تَرْكُ إِغَاثَةِ الْمَلْهُوفِ وَ تَرْكُ مُعَاوَنَةِ الْمَظْلُومِ وَ تَضْییعُ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُدِیلُ الْأَعْدَاءَ الْمُجَاهَرَةُ بِالظُّلْمِ وَ إِعْلَانُ الْفُجُورِ وَ إِبَاحَةُ الْمَحْظُورِ وَ عِصْیانُ الْأَخْیارِ وَ الِانْطِبَاعُ‏ لِلْأَشْرَارِ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ، قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الْیمِینُ الْفَاجِرَةُ وَ الْأَقْوَالُ الْكَاذِبَةُ وَ الزِّنَاءُ وَ سَدُّ طُرُقِ الْمُسْلِمِینَ وَ ادِّعَاءُ الْإِمَامَةِ بِغَیرِ حَقٍّ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَقْطَعُ الرَّجَاءَ، الْیأْسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ وَ الْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ الثِّقَةُ بِغَیرِ اللَّهِ وَ التَّكْذِیبُ بِوَعْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُظْلِمُ الْهَوَاءَ، السِّحْرُ وَ الْكِهَانَةُ وَ الْإِیمَانُ بِالنُّجُومِ وَ التَّكْذِیبُ بِالْقَدَرِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَینِ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَكْشِفُ الْغِطَاءَ، الِاسْتِدَانَةُ بِغَیرِ نِیةِ الْأَدَاءِ وَ الْإِسْرَافُ فِی النَّفَقَةِ عَلَى الْبَاطِلِ وَ الْبُخْلُ عَلَى الْأَهْلِ وَ الْوَلَدِ وَ ذَوِی الْأَرْحَامِ وَ سُوءُ الْخُلُقِ وَ قِلَّةُ الصَّبْرِ وَ اسْتِعْمَالُ الضَّجَرِ وَ الْكَسَلِ وَ الِاسْتِهَانَةُ بِأَهْلِ الدِّینِ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ، سُوءُ النِّیةِ وَ خُبْثُ السَّرِیرَةِ وَ النِّفَاقُ مَعَ الْإِخْوَانِ وَ تَرْكُ التَّصْدِیقِ بِالْإِجَابَةِ وَ تَأْخِیرُ الصَّلَوَاتِ الْمَفْرُوضَاتِ حَتَّى تَذْهَبَ أَوْقَاتُهَا وَ تَرْكُ التَّقَرُّبِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْبِرِّ وَ الصَّدَقَةِ وَ اسْتِعْمَالُ الْبَذَاءِ وَ الْفُحْشِ فِی الْقَوْلِ؛

وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تَحْبِسُ غَیثَ السَّمَاءِ، جَوْرُ الْحُكَّامِ فِی الْقَضَاءِ وَ شَهَادَةُ الزُّورِ وَ كِتْمَانُ الشَّهَادَةِ وَ مَنْعُ الزَّكَاةِ وَ الْقَرْضِ وَ الْمَاعُونِ وَ قَسَاوَةُ الْقُلُوبِ عَلَى أَهْلِ الْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ وَ ظُلْمُ الْیتِیمِ وَ الْأَرْمَلَةِ وَ انْتِهَارُ السَّائِلِ وَ رَدُّهُ بِاللَّیلِ.

[۲۳]. ذَلِكَ لِقَوْمٍ لَا يَحِلُّ إِلَّا لَهُمْ وَ لَا يَقُومُ بِذَلِكَ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ.

قُلْتُ: مَنْ أُولَئِكَ؟

قَالَ: مَنْ قَامَ بِشَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْقِتَالِ وَ الْجِهَادِ عَلَى الْمُجَاهِدِينَ فَهُوَ الْمَأْذُونُ لَهُ فِي الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ قَائِماً بِشَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْجِهَادِ عَلَى الْمُجَاهِدِينَ فَلَيْسَ بِمَأْذُونٍ لَهُ فِي الْجِهَادِ وَ لَا الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ حَتَّى يَحْكُمَ فِي نَفْسِهِ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَيْهِ مِنْ شَرَائِطَ الْجِهَادِ.

قُلْتُ فَبَيِّنْ لِي يَرْحَمُكَ اللَّهُ.

قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَخْبَرَ [نَبِيَّهُ‏] فِي كِتَابِهِ الدُّعَاءَ إِلَيْهِ وَ وَصَفَ الدُّعَاةَ إِلَيْهِ فَجَعَلَ ذَلِكَ لَهُمْ دَرَجَاتٍ يُعَرِّفُ بَعْضُهَا بَعْضاً وَ يُسْتَدَلُّ بِبَعْضِهَا عَلَى بَعْضٍ فَأَخْبَرَ أَنَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَوَّلُ مَنْ دَعَا إِلَى نَفْسِهِ وَ دَعَا إِلَى طَاعَتِهِ وَ اتِّبَاعِ أَمْرِهِ فَبَدَأَ بِنَفْسِهِ فَقَالَ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ ثُمَّ ثَنَّى بِرَسُولِهِ فَقَالَ ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏ يَعْنِي بِالْقُرْآنِ وَ لَمْ يَكُنْ دَاعِياً إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ خَالَفَ أَمْرَ اللَّهِ وَ يَدْعُو إِلَيْهِ بِغَيْرِ مَا أُمِرَ [بِهِ‏] فِي كِتَابِهِ وَ الَّذِي أَمَرَ أَنْ لَا يُدْعَى إِلَّا بِهِ وَ قَالَ فِي نَبِيِّهِ ص وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي‏ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ يَقُولُ تَدْعُو ثُمَّ ثَلَّثَ بِالدُّعَاءِ إِلَيْهِ بِكِتَابِهِ أَيْضاً فَقَالَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ‏ أَيْ يَدْعُو وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ‏ ثُمَّ ذَكَرَ مَنْ أَذِنَ لَهُ فِي الدُّعَاءِ [ص۱۴] إِلَيْهِ بَعْدَهُ وَ بَعْدَ رَسُولِهِ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ‏ وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏ ثُمَّ أَخْبَرَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ مِمَّنْ هِيَ وَ أَنَّهَا مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرَاهِيمَ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِسْمَاعِيلَ مِنْ سُكَّانِ الْحَرَمِ مِمَّنْ لَمْ يَعْبُدُوا غَيْرَ اللَّهِ قَطُّ الَّذِينَ وَجَبَتْ لَهُمُ الدَّعْوَةُ دَعْوَةُ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ مِنْ أَهْلِ الْمَسْجِدِ الَّذِينَ أَخْبَرَ عَنْهُمْ فِي كِتَابِهِ أَنَّهُ أَذْهَبَ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِيراً الَّذِينَ وَصَفْنَاهُمْ قَبْلَ هَذَا فِي صِفَةِ أُمَّةِ إِبْرَاهِيمَ ع‏ الَّذِينَ عَنَاهُمُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِي قَوْلِهِ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏ بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي‏ يَعْنِي أَوَّلَ مَنِ اتَّبَعَهُ عَلَى الْإِيمَانِ بِهِ وَ التَّصْدِيقِ لَهُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْأُمَّةِ الَّتِي بُعِثَ فِيهَا وَ مِنْهَا وَ إِلَيْهَا قَبْلَ الْخَلْقِ مِمَّنْ لَمْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ قَطُّ وَ لَمْ يَلْبِسْ إِيمَانَهُ بِظُلْمٍ وَ هُوَ الشِّرْكُ ثُمَّ ذَكَرَ أَتْبَاعَ نَبِيِّهِ ص وَ أَتْبَاعَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الَّتِي وَصَفَهَا فِي كِتَابِهِ بِالْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جَعَلَهَا دَاعِيَةً إِلَيْهِ وَ أَذِنَ لَهَا فِي الدُّعَاءِ إِلَيْهِ فَقَالَ يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏ ثُمَّ وَصَفَ أَتْبَاعَ نَبِيِّهِ ص مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَ‏ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ‏ وَ قَالَ‏ يَوْمَ لا يُخْزِي اللَّهُ النَّبِيَّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعى‏ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ‏ يَعْنِي أُولَئِكَ الْمُؤْمِنِينَ وَ قَالَ‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏ ثُمَّ حَلَّاهُمْ وَ وَصَفَهُمْ كَيْ لَا يَطْمَعَ فِي اللَّحَاقِ بِهِمْ إِلَّا مَنْ كَانَ مِنْهُمْ فَقَالَ فِيمَا حَلَّاهُمْ بِهِ وَ وَصَفَهُمْ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ‏ إِلَى قَوْلِهِ أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُونَ‏ وَ قَالَ فِي‏ [ص۱۵] صِفَتِهِمْ وَ حِلْيَتِهِمْ أَيْضاً الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً ثُمَّ أَخْبَرَ أَنَّهُ اشْتَرَى مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ كَانَ عَلَى مِثْلِ صِفَتِهِمْ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ‏ ثُمَّ ذَكَرَ وَفَاءَهُمْ لَهُ بِعَهْدِهِ وَ مُبَايَعَتِهِ فَقَالَ‏ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏ فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ قَامَ رَجُلٌ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَ رَأَيْتَكَ الرَّجُلُ يَأْخُذُ سَيْفَهُ فَيُقَاتِلُ حَتَّى يُقْتَلَ إِلَّا أَنَّهُ يَقْتَرِفُ مِنْ هَذِهِ الْمَحَارِمِ أَ شَهِيدٌ هُوَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى رَسُولِهِ التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ‏ فَفَسَّرَ النَّبِيُّ ص‏ الْمُجَاهِدِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ هَذِهِ صِفَتُهُمْ وَ حِلْيَتُهُمْ بِالشَّهَادَةِ وَ الْجَنَّةِ وَ قَالَ‏ التَّائِبُونَ‏ مِنَ الذُّنُوبِ‏ الْعابِدُونَ‏ الَّذِينَ لَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ لَا يُشْرِكُونَ بِهِ شَيْئاً الْحامِدُونَ‏ الَّذِينَ يَحْمَدُونَ اللَّهَ عَلَى كُلِّ حَالٍ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ السَّائِحُونَ‏ وَ هُمُ الصَّائِمُونَ‏ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ‏ الَّذِينَ يُوَاظِبُونَ عَلَى الصَّلَوَاتِ الْخَمْسِ وَ الْحَافِظُونَ لَهَا وَ الْمُحَافِظُونَ عَلَيْهَا بِرُكُوعِهَا وَ سُجُودِهَا وَ فِي الْخُشُوعِ فِيهَا وَ فِي أَوْقَاتِهَا الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ‏ بَعْدَ ذَلِكَ وَ الْعَامِلُونَ بِهِ‏ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْمُنْتَهُونَ عَنْهُ قَالَ فَبَشِّرْ مَنْ قُتِلَ وَ هُوَ قَائِمٌ بِهَذِهِ الشُّرُوطِ بِالشَّهَادَةِ وَ الْجَنَّةِ ثُمَّ أَخْبَرَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنَّهُ لَمْ يَأْمُرْ بِالْقِتَالِ إِلَّا أَصْحَابَ هَذِهِ الشُّرُوطِ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ ذَلِكَ أَنَّ جَمِيعَ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَتْبَاعِهِمَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الصِّفَةِ فَمَا كَانَ مِنَ الدُّنْيَا فِي أَيْدِي الْمُشْرِكِينَ وَ الْكُفَّارِ وَ الظَّلَمَةِ وَ الْفُجَّارِ مِنْ أَهْلِ الْخِلَافِ لِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ الْمُوَلِّي عَنْ طَاعَتِهِمَا مِمَّا كَانَ فِي أَيْدِيهِمْ ظَلَمُوا فِيهِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الصِّفَاتِ وَ غَلَبُوهُمْ عَلَيْهِ «مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ‏ عَلى‏ رَسُولِهِ» فَهُوَ حَقُّهُمْ أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ رَدَّهُ إِلَيْهِمْ.

[۲۴]. فَذَلِكَ قَوْلُهُ‏ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ أَحَقَّ بِهِ مِنْهُمْ وَ إِنَّمَا أُذِنَ لِلْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ قَامُوا بِشَرَائِطِ الْإِيمَانِ الَّتِي وَصَفْنَاهَا وَ ذَلِكَ أَنَّهُ لَا يَكُونُ مَأْذُوناً لَهُ فِي الْقِتَالِ حَتَّى يَكُونَ مَظْلُوماً وَ لَا يَكُونُ مَظْلُوماً حَتَّى يَكُونَ مُؤْمِناً وَ لَا يَكُونُ‏ مُؤْمِناً حَتَّى يَكُونَ قَائِماً بِشَرَائِطِ الْإِيمَانِ الَّتِي اشْتَرَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ فَإِذَا تَكَامَلَتْ فِيهِ شَرَائِطُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ كَانَ مُؤْمِناً وَ إِذَا كَانَ مُؤْمِناً كَانَ مَظْلُوماً وَ إِذَا كَانَ مَظْلُوماً كَانَ مَأْذُوناً لَهُ فِي الْجِهَادِ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ» وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ مُسْتَكْمِلًا لِشَرَائِطِ الْإِيمَانِ فَهُوَ ظَالِمٌ مِمَّنْ يَبْغِي وَ يَجِبُ جِهَادُهُ حَتَّى يَتُوبَ وَ لَيْسَ مِثْلُهُ مَأْذُوناً لَهُ فِي الْجِهَادِ وَ الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَنَّهُ لَيْسَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الْمَظْلُومِينَ الَّذِينَ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْقُرْآنِ فِي الْقِتَالِ فَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» فِي الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أَخْرَجَهُمْ أَهْلُ مَكَّةَ مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ أُحِلَّ لَهُمْ جِهَادُهُمْ بِظُلْمِهِمْ إِيَّاهُمْ وَ أُذِنَ لَهُمْ فِي الْقِتَالِ.

فَقُلْتُ فَهَذِهِ نَزَلَتْ فِي الْمُهَاجِرِينَ بِظُلْمِ مُشْرِكِي أَهْلِ مَكَّةَ لَهُمْ فَمَا بَالُهُمْ فِي قِتَالِهِمْ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ مَنْ دُونَهُمْ مِنْ مُشْرِكِي قَبَائِلِ الْعَرَبِ؟!

فَقَالَ لَوْ كَانَ إِنَّمَا أُذِنَ لَهُمْ فِي قِتَالِ مَنْ ظَلَمَهُمْ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ فَقَطْ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ إِلَى قِتَالِ جُمُوعِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ غَيْرِ أَهْلِ مَكَّةَ مِنْ قَبَائِلِ الْعَرَبِ سَبِيلٌ لِأَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوهُمْ غَيْرُهُمْ وَ إِنَّمَا أُذِنَ لَهُمْ فِي قِتَالِ مَنْ ظَلَمَهُمْ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ لِإِخْرَاجِهِمْ إِيَّاهُمْ مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ لَوْ كَانَتِ الْآيَةُ إِنَّمَا عَنَتِ الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ ظَلَمَهُمْ أَهْلُ مَكَّةَ كَانَتِ الْآيَةُ مُرْتَفِعَةَ الْفَرْضِ عَمَّنْ بَعْدَهُمْ إِذَا لَمْ يَبْقَ مِنَ الظَّالِمِينَ وَ الْمَظْلُومِينَ أَحَدٌ وَ كَانَ فَرْضُهَا مَرْفُوعاً عَنِ النَّاسِ بَعْدَهُمْ [إِذَا لَمْ يَبْقَ مِنَ الظَّالِمِينَ وَ الْمَظْلُومِينَ أَحَدٌ] وَ لَيْسَ كَمَا ظَنَنْتَ وَ لَا كَمَا ذَكَرْتَ وَ لَكِنَّ الْمُهَاجِرِينَ ظُلِمُوا مِنْ جِهَتَيْنِ ظَلَمَهُمْ أَهْلُ مَكَّةَ بِإِخْرَاجِهِمْ مِنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ فَقَاتَلُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ لَهُمْ فِي ذَلِكَ وَ ظَلَمَهُمْ كِسْرَى وَ قَيْصَرُ وَ مَنْ كَانَ دُونَهُمْ مِنْ قَبَائِلِ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ بِمَا كَانَ فِي أَيْدِيهِمْ مِمَّا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ أَحَقَّ بِهِ مِنْهُمْ فَقَدْ قَاتَلُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ فِي ذَلِكَ‏ وَ بِحُجَّةِ هَذِهِ الْآيَةِ يُقَاتِلُ مُؤْمِنُو كُلِّ زَمَانٍ وَ إِنَّمَا أَذِنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ قَامُوا بِمَا وَصَفَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الشَّرَائِطِ الَّتِي شَرَطَهَا اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ فِي الْإِيمَانِ وَ الْجِهَادِ وَ مَنْ كَانَ قَائِماً بِتِلْكَ الشَّرَائِطِ فَهُوَ مُؤْمِنٌ وَ هُوَ مَظْلُومٌ وَ مَأْذُونٌ لَهُ فِي الْجِهَادِ بِذَلِكَ الْمَعْنَى وَ مَنْ كَانَ عَلَى خِلَافِ ذَلِكَ فَهُوَ ظَالِمٌ وَ لَيْسَ مِنَ‏ [ص۱۸] الْمَظْلُومِينَ وَ لَيْسَ بِمَأْذُونٍ لَهُ فِي الْقِتَالِ وَ لَا بِالنَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ لِأَنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِ ذَلِكَ وَ لَا مَأْذُونٍ لَهُ فِي الدُّعَاءِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَنَّهُ لَيْسَ يُجَاهِدُ مِثْلُهُ وَ أُمِرَ بِدُعَائِهِ إِلَى اللَّهِ‏ وَ لَا يَكُونُ مُجَاهِداً مَنْ قَدْ أُمِرَ الْمُؤْمِنُونَ‏ بِجِهَادِهِ وَ حَظَرَ الْجِهَادَ عَلَيْهِ وَ مَنَعَهُ مِنْهُ وَ لَا يَكُونُ دَاعِياً إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ أُمِرَ بِدُعَاءِ مِثْلِهِ إِلَى التَّوْبَةِ وَ الْحَقِّ وَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لَا يَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ مَنْ قَدْ أُمِرَ أَنْ يُؤْمَرَ بِهِ وَ لَا يَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ مَنْ قَدْ أُمِرَ أَنْ يُنْهَى عَنْهُ فَمَنْ كَانَتْ قَدْ تَمَّتْ‏ فِيهِ شَرَائِطُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الَّتِي وُصِفَ بِهَا أَهْلُهَا مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ ص وَ هُوَ مَظْلُومٌ فَهُوَ مَأْذُونٌ لَهُ فِي الْجِهَادِ كَمَا أُذِنَ لَهُمْ‏ فِي الْجِهَادِ لِأَنَّ حُكْمَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ فَرَائِضَهُ عَلَيْهِمْ سَوَاءٌ إِلَّا مِنْ عِلَّةٍ أَوْ حَادِثٍ يَكُونُ وَ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ أَيْضاً فِي مَنْعِ الْحَوَادِثِ شُرَكَاءُ وَ الْفَرَائِضُ عَلَيْهِمْ وَاحِدَةٌ يُسْأَلُ الْآخِرُونَ عَنْ أَدَاءِ الْفَرَائِضِ عَمَّا يُسْأَلُ عَنْهُ الْأَوَّلُونَ وَ يُحَاسَبُونَ‏ عَمَّا بِهِ يُحَاسَبُونَ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ عَلَى صِفَةِ مَنْ أَذِنَ اللَّهُ لَهُ فِي الْجِهَادِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَلَيْسَ مِنْ أَهْلِ الْجِهَادِ وَ لَيْسَ بِمَأْذُونٍ لَهُ فِيهِ حَتَّى يَفِي‏ءَ بِمَا شَرَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ فَإِذَا تَكَامَلَتْ فِيهِ شَرَائِطُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ فَهُوَ مِنَ الْمَأْذُونِينَ لَهُمْ فِي الْجِهَادِ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَبْدٌ وَ لَا يَغْتَرَّ بِالْأَمَانِيِّ الَّتِي نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا مِنْ هَذِهِ الْأَحَادِيثِ الْكَاذِبَةِ عَلَى اللَّهِ الَّتِي يُكَذِّبُهَا الْقُرْآنُ وَ يَتَبَرَّأُ مِنْهَا وَ مِنْ حَمَلَتِهَا وَ رُوَاتِهَا وَ لَا يَقْدَمُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِشُبْهَةٍ لَا يُعْذَرُ بِهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ وَرَاءَ الْمُتَعَرِّضِ لِلْقَتْلِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مَنْزِلَةٌ يُؤْتَى اللَّهُ مِنْ قِبَلِهَا وَ هِيَ غَايَةُ الْأَعْمَالِ فِي عِظَمِ قَدْرِهَا فَلْيَحْكُمِ امْرُؤٌ [ص۱۹] لِنَفْسِهِ وَ لْيُرِهَا كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يَعْرِضُهَا عَلَيْهِ فَإِنَّهُ لَا أَحَدَ أَعْرَفُ بِالْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنْ وَجَدَهَا قَائِمَةً بِمَا شَرَطَ اللَّهُ عَلَيْهِ فِي الْجِهَادِ فَلْيُقْدِمْ عَلَى الْجِهَادِ وَ إِنْ عَلِمَ تَقْصِيراً فَلْيُصْلِحْهَا وَ لْيُقِمْهَا عَلَى مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهَا مِنَ الْجِهَادِ ثُمَّ لْيُقْدِمْ بِهَا وَ هِيَ طَاهِرَةٌ مُطَهَّرَةٌ مِنْ كُلِّ دَنَسٍ يَحُولُ بَيْنَهَا وَ بَيْنَ جِهَادِهَا وَ لَسْنَا نَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ الْجِهَادَ وَ هُوَ عَلَى خِلَافِ مَا وَصَفْنَا مِنْ شَرَائِطِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُجَاهِدِينَ لَا تُجَاهِدُوا وَ لَكِنْ نَقُولُ قَدْ عَلَّمْنَاكُمْ مَا شَرَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى أَهْلِ الْجِهَادِ الَّذِينَ بَايَعَهُمْ وَ اشْتَرَى مِنْهُمْ‏ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ‏ بِالْجِنَانِ فَلْيُصْلِحِ امْرُؤٌ مَا عَلِمَ مِنْ نَفْسِهِ مِنْ تَقْصِيرٍ عَنْ ذَلِكَ وَ لْيَعْرِضْهَا عَلَى شَرَائِطِ اللَّهِ فَإِنْ رَأَى أَنَّهُ قَدْ وَفَى بِهَا وَ تَكَامَلَتْ فِيهِ فَإِنَّهُ مِمَّنْ أَذِنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِي الْجِهَادِ فَإِنْ أَبَى أَنْ لَا يَكُونَ مُجَاهِداً عَلَى مَا فِيهِ مِنَ الْإِصْرَارِ عَلَى الْمَعَاصِي وَ الْمَحَارِمِ وَ الْإِقْدَامِ عَلَى الْجِهَادِ بِالتَّخْبِيطِ وَ الْعَمَى وَ الْقُدُومِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْجَهْلِ وَ الرِّوَايَاتِ الْكَاذِبَةِ فَلَقَدْ لَعَمْرِي جَاءَ الْأَثَرُ فِيمَنْ فَعَلَ هَذَا الْفِعْلَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَنْصُرُ هَذَا الدِّينَ بِأَقْوَامٍ لَا خَلَاقَ لَهُمْ‏ فَلْيَتَّقِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ امْرُؤٌ وَ لْيَحْذَرْ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ فَقَدْ بَيَّنَ لَكُمْ وَ لَا عُذْرَ لَكُمْ بَعْدَ الْبَيَانِ فِي الْجَهْلِ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ.

[۲۵] . [قوله تعالی وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما] لما حذر اللّه المؤمنین من النبأ الصادر من الفاسق، أشار إلی ما یلزم منه استدراكا لما یفوت، فقال فإن اتفق أنكم تبنون علی قول من یوقع بینكم، و آل الأمر إلی اقتتال طائفتین من المؤمنین، فأزیلوا ما أثبته ذلك الفاسق و أصلحوا بینهما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی‌ای الظالم یجب علیكم دفعه عنه، ثم إن الظالم إن كان هو الرعیة، فالواجب علی الأمیر دفعهم، و إن كان هو الأمیر، فالواجب علی المسلمین منعه بالنصیحة فما فوقها، و شرطه أن لا یثیر فتنة مثل التی فی اقتتال الطائفتین أو أشد منهما،

[۲۶] . العاشرة لا یجوز أن ینسب إلی أحد من الصحابة خطأ مقطوع به، إذ كانوا كلهم اجتهدوا فیما فعلوه و أرادوا الله عز وجل، وهم كلهم لنا أئمة، وقد تعبدنا بالكف عما شجر بینهم، و ألا نذكرهم إلا بأحسن الذكر، لحرمة الصحبة و لنهی النبی صلی الله علیه و سلم عن سبهم، وأن الله غفر لهم، و أخبر بالرضا عنهم. هذا مع ما قد ورد من الاخبار من طرق مختلفة عن النبی صلی الله علیه و سلم أن طلحة شهید یمشی علی وجه الأرض، فلو كان ما خرج إلیه من الحرب عصیانا لم یكن بالقتل فیه شهیدا. و كذلك لو كان ما خرج إلیه خطأ فی التأویل و تقصیرا فی الواجب علیه، لان الشهادة لا تكون إلا به قتل فی طاعة، فوجب حمل أمرهم علی ما بیناه. و مما یدل علی ذلك ما قد صح و انتشر من أخبار علی بأن قاتل الزبیر فی النار. و قول: سمعت رسول الله صلی الله علیه و سلم یقول:] بشر قاتل ابن صفیة بالنار [. و إذا كان كذلك فقد ثبت أن طلحة و الزبیر غیر عاصیین و لا آثمین بالقتال، لان ذلك لو كان كذلك لم یقل النبی صلی الله علیه و سلم فی طلحة:] شهید [. و لم یخبر أن قاتل الزبیر فی النار. و كذلك من قعد غیر مخطئ فی التأویل. بل صواب أراهم الله الاجتهاد. و إذا كان كذلك لم یوجب ذلك لعنهم و البراءة منهم و تفسیقهم، و إبطال فضائلهم و جهادهم، و عظیم غنائهم فی الدین، رضی الله عنهم. وقد سئل بعضهم عن الدماء التی أریقت فیما بینهم فقال: «تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا یعْمَلُونَ» [البقرة: ۱۴۱]. وسیل بعضهم عنها أیضا فقال: تلك دماء طهر الله منها یدی، فلا أخضب بها لسانی. یعنی فی التحرز من الوقوع فی خطأ، و الحكم علی بعضهم بما لا یكون مصیبا فیه. قال ابن فورك: و من أصحابنا من قال إن سبیل ما جرت بین الصحابة من المنازعات كسبیل ما جری بین إخوة یوسف مع یوسف، ثم إنهم لم یخرجوا بذلك عن حد الولایة و النبوة، فكذلك الامر فیما جری بین الصحابة. و قال المحاسبی: فأما الدماء فقد أشكل علینا القول فیها باختلافهم. وقد سئل الحسن البصری عن قتالهم فقال: قتال شهده أصحاب محمد صلی الله علیه و سلم و غبنا، و علموا و جهلنا، و اجتمعوا فاتبعنا، و اختلفوا فوقفنا. قال المحاسبی: فنحن نقول كما قال الحسن، و نعلم أن القوم كانوا أعلم بما دخلوا فیه منا، و نتبع ما اجتمعوا علیه، و نقف عند ما اختلفوا فیه و لا نبتدع رأیا منا، و نعلم أنهم اجتهدوا و أرادوا الله عز وجل، إذ كانوا غیر متهمین فی الدین، و نسأل الله التوفیق.

[۲۷] . فَإِنْ قَالَ الذَّابُّ عَنْ عَلِی: (هَؤُلَاءِ الَّذِینَ قَاتَلَهُمْ عَلِی كَانُوا بُغَاةً، فَقَدْ ثَبَتَ فِی الصَّحِیحِ أَنَّ النَّبِی – ص – قَالَ لِعَمَّارِ بْنِ یاسِرٍ – رَضِی اللَّهُ عَنْهُ -: ” «تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْبَاغِیةُ» ” وَهُمْ قَتَلُوا عَمَّارًا.

فَهَهُنَا لِلنَّاسِ أَقْوَالٌ: مِنْهُمْ مَنْ قَدَحَ فِی حَدِیثِ عَمَّارٍ، وَمِنْهُمْ مَنْ تَأَوَّلَهُ عَلَى أَنَّ الْبَاغِی الطَّالِبُ، وَهُوَ تَأْوِیلٌ ضَعِیفٌ. وَأَمَّا السَّلَفُ وَالْأَئِمَّةُ فَیقُولُ أَكْثَرُهُمْ – كَأَبِی حَنِیفَةَ وَمَالِكٍ وَأَحْمَدَ وَغَیرِهِمْ: لَمْ یوجَدْ شَرْطُ قِتَالِ الطَّائِفَةِ الْبَاغِیةِ ; فَإِنَّ اللَّهَ لَمْ یأْمُرْ بِقِتَالِهَا ابْتِدَاءً، بَلْ أَمَرَ إِذَا اقْتَتَلَتْ طَائِفَتَانِ أَنْ یصْلَحَ بَینَهُمَا، ثُمَّ إِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى قُوتِلَتِ الَّتِی تَبْغِی. وَهَؤُلَاءِ قُوتِلُوا ابْتِدَاءً قَبْلَ أَنْ یبْدَءُوا بِقِتَالٍ. [وَمَذْهَبُ أَبِی حَنِیفَةَ وَأَحْمَدَ وَغَیرِهِمَا أَنَّ مَانِعِی الزَّكَاةَ إِذَا قَالُوا: نَحْنُ نُؤَدِّیهَا بِأَنْفُسِنَا وَلَا نَدْفَعُهَا إِلَى الْإِمَامِ، لَمْ یكُنْ لَهُ قِتَالُهُمْ،] وَلِهَذَا كَانَ هَذَا الْقِتَالُ عِنْدَ أَحْمَدَ وَغَیرِهِ – كَمَالِكٍ – قِتَالَ فِتْنَةٍ. وَأَبُو حَنِیفَةَ یقُولُ: لَا یجُوزُ قِتَالُ الْبُغَاةِ حَتَّى یبْدَءُوا بِقِتَالِ الْإِمَامِ. وَهَؤُلَاءِ لَمْ یبْدَءُوهُ [بَلِ الْخَوَارِجُ بَدَءُوا بِهِ]. وَأَمَّا قِتَالُ الْخَوَارِجِ فَهُوَ ثَابِتٌ بِالنَّصِّ وَالْإِجْمَاعِ.

فَإِنْ قَالَ الذَّابُّ عَنْ عَلِی كَانَ [عَلِی] مُجْتَهِدًا فِی ذَلِكَ. قَالَ لَهُ مُنَازِعُهُ: وَمُعَاوِیةُ كَانَ مُجْتَهِدًا [فِی ذَلِكَ. فَإِنْ قَالَ: كَانَ مُجْتَهِدًا مُصِیبًا، فَفِی النَّاسِ مَنْ یقُولُ لَهُ: وَمُعَاوِیةُ كَانَ مُجْتَهِدًا] مُصِیبًا أَیضًا، بِنَاءً عَلَى أَنَّ كُلَّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ. وَهُوَ قَوْلُ الْأَشْعَرِی. وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ بَلْ مُعَاوِیةُ مُجْتَهِدٌ مُخْطِئٌ، وَخَطَأُ الْمُجْتَهِدِ مَغْفُورٌ. وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ: بَلِ الْمُصِیبُ أَحَدُهُمَا لَا بِعَینِهِ. [وَمِنَ الْفُقَهَاءِ مَنْ یقُولُ: كِلَاهُمَا كَانَ مُجْتَهِدًا، لَكِنْ عَلِی كَانَ مُجْتَهِدًا مُصِیبًا، وَمُعَاوِیةُ كَانَ مُجْتَهِدًا مُخْطِئًا. وَالْمُصِیبُ لَهُ أَجْرَانِ، وَالْمُخْطِئُ لَهُ أَجْرٌ. وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ: بَلْ كِلَاهُمَا مُجْتَهِدٌ مُصِیبٌ بِنَاءً عَلَى قَوْلِهِمْ كُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ وَهُوَ قَوْلُ الْأَشْعَرِی وَكَثِیرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ، وَطَائِفَةٍ مِنْ أَصْحَابِ أَحْمَدَ وَغَیرِهِ، وَمِنْهُمْ مَنْ یقُولُ : الْمُصِیبُ وَاحِدٌ لَا بِعَینِهِ.

وَهَذِهِ الْأَقْوَالُ ذَكَرَهَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ بْنُ حَامِدٍ عَنْ أَصْحَابِ الْإِمَامِ أَحْمَدَ لَكِنَّ الْمَنْصُوصَ عَنْهُ نَفْسِهِ وَعَنْ أَمْثَالِهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ أَنَّ تَرْكَ الْقِتَالِ كَانَ خَیرًا مِنْ فِعْلِهِ، وَأَنَّهُ قِتَالُ فِتْنَةٍ.

وَلِهَذَا كَانَ عِمْرَانُ بْنُ حُصَینٍ – رَضِی اللَّهُ عَنْهُ – ینْهَى عَنْ بَیعِ السِّلَاحِ فِیهِ، وَیقُولُ: لَا یبَاعُ السِّلَاحُ فِی الْفِتْنَةِ. وَهَذَا قَوْلُ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ- رَضِی اللَّهُ عَنْهُ -، وَمُحَمَّدِ بْنِ مَسْلَمَةَ، وَابْنِ عُمَرَ، وَأُسَامَةَ بْنِ زَیدٍ – رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ -، وَأَكْثَرِ مَنْ كَانَ بَقِی مِنَ السَّابِقِینَ الْأَوَّلِینَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ، وَهُوَ قَوْلُ أَكْثَرِ أَئِمَّةِ الْفِقْهِ وَالْحَدِیثِ.

وَقَالَتِ الْكَرَّامِیةُ: بَلْ كِلَاهُمَا إِمَامٌ مُصِیبٌ، وَیجُوزُ عَقْدُ الْبَیعَةِ لِإِمَامَینِ لِلْحَاجَةِ]،

وَمَنْ نَازَعَهُ فِی أَنَّهُ كَانَ إِمَامَ حَقٍّ لَمْ یمَكِّنِ الرَّافِضِی أَنْ یحْتَجَّ عَلَى إِمَامَتِهِ بِحُجَّةٍ إِلَّا نَقَضَهَا ذَلِكَ الْمُعَارِضُ، وَمَنْ سَلَّمَ لَهُ أَنَّهُ كَانَ إِمَامَ حَقٍّ كَأَهْلِ السُّنَّةِ فَإِنَّهُ یقُولُ: الْإِمَامُ الْحَقُّ لَیسَ مَعْصُومًا، وَلَا یجِبُ عَلَى الْإِنْسَانِ أَنْ یقَاتِلَ مَعَهُ كُلَّ مَنْ خَرَجَ عَنْ طَاعَتِهِ، وَلَا یطِیعُهُ الْإِنْسَانُ فِیمَا یعْلَمُ أَنَّهُ مَعْصِیةٌ لِلَّهِ، أَوْ أَنَّ تَرْكَهُ خَیرٌ مِنْ فِعْلِهِ.

وَالصَّحَابَةُ الَّذِینَ لَمْ یقَاتِلُوا مَعَهُ كَانُوا یعْتَقِدُونَ أَنَّ تَرْكَ الْقِتَالِ خَیرٌ مِنَ الْقِتَالِ، أَوْ أَنَّهُ مَعْصِیةٌ، فَلَمْ یجِبْ عَلَیهِمْ مُوَافَقَتَهُ فِی ذَلِكَ

وَالَّذِینَ قَاتَلُوهُ لَا یخْلُو: إِمَّا أنْ یكُونُوا عُصَاةً، أَوْ مُجْتَهِدِینَ مُخْطِئِینَ، أَوْ مُصِیبِینَ. وَعَلَى كُلِّ تَقْدِیرٍ فَهَذَا لَا یقْدَحُ فِی إِیمَانِهِمْ وَلَا یمْنَعُهُمُ الْجَنَّةَ.

فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ: «وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ  الْمُقْسِطِینَ؛ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»، فَسَمَّاهُمْ إِخْوَةً وَوَصَفَهُمْ بِأَنَّهُمْ مُؤْمِنُونَ، مَعَ وُجُودِ الِاقْتِتَالِ بَینَهُمْ، وَالْبَغْی مِنْ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ.

فَمَنْ قَاتَلَ عَلِیا: فَإِنَّ كَانَ بَاغِیا فَلَیسَ ذَلِكَ بِمُخْرِجِهِ مِنَ الْإِیمَانِ، وَلَا بِمُوجِبٍ لَهُ النِّیرَانَ، وَلَا مَانِعٍ لَهُ مِنَ الْجِنَانِ ; فَإِنَّ الْبَغْی إِذَا كَانَ بِتَأْوِیلٍ كَانَ صَاحِبُهُ مُجْتَهِدًا.

وَلِهَذَا اتَّفَقَ أَهْلُ السُّنَّةِ عَلَى أَنَّهُ لَا تَفْسُقُ وَاحِدَةٌ مِنَ الطَّائِفَتَینِ، وَإِنْ قَالُوا فِی إِحْدَاهُمَا: إِنَّهُمْ كَانُوا بُغَاةً؛ لِأَنَّهُمْ كَانُوا مُتَأَوِّلِینَ مُجْتَهِدِینَ، وَالْمُجْتَهِدُ الْمُخْطِئُ لَا یكَفَّرُ وَلَا یفَسَّقُ، وَإِنْ تَعَمَّدَ الْبَغْی فَهُوَ ذَنْبٌ مِنَ الذُّنُوبِ، وَالذُّنُوبُ یرْفَعُ عِقَابُهَا بِأَسْبَابٍ مُتَعَدِّدَةٍ: كَالتَّوْبَةِ، وَالْحَسَنَاتِ الْمَاحِیةِ، وَالْمَصَائِبِ الْمُكَفِّرَةِ، وَشَفَاعَةِ النَّبِی – ص -، وَدُعَاءِ الْمُؤْمِنِینَ وَغَیرِ ذَلِكَ.

[۲۸] . حَتَّى انْتَهَى إِلَى زُبَالَةَ سقط إليه خبر مقتل أخيه من الرضاعة عبد اللّه بن يقطر، فأخرج للناس كتابا و نادى‏ بسم اللّه الرحمن الرحيم أمّا بعد؛ فقد أتانا خبر فضيع! قتل مسلم بن عقيل و هانئ بن عروة و عبد اللّه بن يقطر، و قد خذلتنا شيعتنا فمن أحبّ منكم الانصراف فلينصرف. ليس عليه منّا ذمام. فتفرّق الناس عنه تفرّقا، فأخذوا يمينا و شمالا، حتى بقي في أصحابه الذين جاءوا معه من المدينة [وَ نَفَرٌ يَسِيرٌ مِمَّنِ انْضَمُّوا إِلَيْهِ].

[۲۹] . الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏۲، ص: ۸۸

فَلَمَّا قَرَأَ عُبَيْدُ اللَّهِ الْكِتَابَ قَالَ هَذَا كِتَابُ نَاصِحٍ مُشْفِقٍ عَلَى قَوْمِهِ فَقَامَ إِلَيْهِ شِمْرُ بْنُ ذِي الْجَوْشَنِ فَقَالَ أَ تَقْبَلُ هَذَا مِنْهُ وَ قَدْ نَزَلَ بِأَرْضِكَ وَ إِلَى جَنْبِكَ وَ اللَّهِ لَئِنْ رَحَلَ مِنْ بِلَادِكَ وَ لَمْ يَضَعْ يَدَهُ فِي يَدِكَ لَيَكُونَنَّ أَوْلَى بِالْقُوَّةِ وَ لَتَكُونَنَّ أَوْلَى بِالضَّعْفِ وَ الْعَجْزِ فَلَا تُعْطِهِ هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ فَإِنَّهَا مِنَ الْوَهْنِ وَ لَكِنْ لِيَنْزِلْ عَلَى حُكْمِكَ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ فَإِنْ عَاقَبْتَ فَأَنْتَ أَوْلَى بِالْعُقُوبَةِ وَ إِنْ عَفَوْتَ كَانَ ذَلِكَ لَكَ.

قَالَ لَهُ ابْنُ زِيَادٍ نِعْمَ مَا رَأَيْتَ الرَّأْيُ رَأْيُكَ اخْرُجْ بِهَذَا الْكِتَابِ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَلْيَعْرِضْ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ أَصْحَابِهِ النُّزُولَ عَلَى حُكْمِي فَإِنْ فَعَلُوا فَلْيَبْعَثْ بِهِمْ إِلَيَّ سِلْماً وَ إِنْ هُمْ أَبَوْا فَلْيُقَاتِلْهُمْ

[۳۰] . حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِيُّ السَّمَرْقَنْدِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِيلُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى‏ بْنِ جَعْفَرٍ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّيْرَفِيُّ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ سَدِيرِ بْنِ حُكَيْمٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ عَقِيصَا قَالَ: لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ دَخَلَ عَلَيْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَيْعَتِهِ فَقَالَ ع وَيْحَكُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَمِلْتُ وَ اللَّهِ الَّذِي عَمِلْتُ خَيْرٌ لِشِيعَتِي مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنَّنِي إِمَامُكُمْ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَدُ سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصٍّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَيَّ قَالُوا بَلَى قَالَ أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ ع لَمَّا خَرَقَ السَّفِينَةَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ كَانَ ذَلِكَ سَخَطاً لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ إِذْ خَفِيَ عَلَيْهِ وَجْهُ الْحِكْمَةِ فِي ذَلِكَ وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ حِكْمَةً وَ صَوَاباً أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ يَقَعُ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ لِطَاغِيَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِي يُصَلِّي رُوحُ اللَّهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع خَلْفَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُخْفِي وِلَادَتَهُ وَ يُغَيِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا يَكُونَ لِأَحَدٍ فِي عُنُقِهِ بَيْعَةٌ إِذَا خَرَجَ ذَلِكَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِي الْحُسَيْنِ ابْنِ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يُطِيلُ اللَّهُ عُمُرَهُ فِي غَيْبَتِهِ ثُمَّ يُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِي صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِينَ سَنَةً ذَلِكَ لِيُعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.

[۳۱] . ابْنُ مَرْدَوَیهِ فِی كِتَابِ الْفَضَائِلِ مِنْ ثَمَانِیةِ طُرُقٍ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ لِلزُّبَیرِ أَ مَا تَذْكُرُ یوْماً كُنْتَ مُقْبِلًا بِالْمَدِینَةِ تُحَدِّثُنِی إِذْ خَرَجَ رَسُولُ اللهِ فَرَآكَ مَعِی وَ أَنْتَ تَبَسَّمُ إِلَی فَقَالَ لَكَ یا زُبَیرُ أَ تُحِبُّ عَلِیاً فَقُلْتُ وَ كَیفَ لَا أُحِبُّهُ وَ بَینِی وَ بَینَهُ مِنْ النَّسَبِ وَ الْمَوَدَّةِ فِی اللهِ مَا لَیسَ لِغَیرِهِ فَقَالَ إِنَّكَ سَتُقَاتِلُهُ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ عَلَیهِ فَقُلْتُ أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذَلِكَ.

وَ قَدْ تَظَاهَرَتِ الرِّوَایاتُ أَنَّهُ قَالَ ع إِنَّ النَّبِی ص قَالَ لَكَ یا زُبَیرُ تُقَاتِلُهُ ظُلْماً وَ ضَرَبَ كَتِفَكَ قَالَ اللهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَ فَجِئْتَ تُقَاتِلُنِی فَقَالَ أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ ذَلِكَ.

ثُمَّ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع دَعْ هَذَا بَایعْتَنِی طَائِعاً ثُمَّ جِئْتَ مُحَارِباً فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا فَقَالَ لَا جَرَمَ وَ اللهِ لَا قَاتَلْتُكَ.

حِلْیةِ الْأَوْلِیاءِ قَالَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِی لَیلَی فَلَقِیهُ عَبْدُ اللهِ ابْنُهُ فَقَالَ جُبْناً جُبْناً فَقَالَ یا بُنَی قَدْ عَلِمَ النَّاسُ أَنِّی لَسْتُ بِجَبَانٍ وَ لَكِنِّی ذَكَّرَنِی عَلِی شَیئاً سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللهِ فَحَلَفْتُ أَنْ لَا أُقَاتِلَهُ فَقَالَ دُونَكَ غُلَامَكَ فُلَانَ أَعْتِقْهُ كَفَّارَةً لِیمِینِكَ…

[۳۲] . المسألة الأولی: قوله تعالی: وَ إِنْ إشارة إلی ندرة وقوع القتال بین طوائف المسلمین، فإن قیل فنحن نری أكثر الاقتتال بین طوائفهم؟ نقول قوله تعالی: وَ إِنْ إشارة إلی أنه ینبغی أن لا یقع إلا نادرا، غایة ما فی الباب أن الأمر علی خلاف ما ینبغی، و كذلك إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ [الحجرات: ۶] إشارة إلی أن مجی‏ء الفاسق بالنبإ ینبغی أن یقع قلیلا، مع أن مجی‏ء الفاسق بالنبإ كثیر، و قول الفاسق صار عند أولی الأمر أشد قبولا من قول الصادق الصالح.

[۳۳] . المسألة الثانیة: قال تعالی: وَ إِنْ طائِفَتانِ و لم یقل و إن فرقتان تحقیقا للمعنی الذی ذكرناه و هو التقلیل، لأن الطائفة دون الفرقة، و لهذا قال تعالی: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ [التوبة: ۱۲۲].

[۳۴] . [قوله تعالی فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما إلی قوله إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ‏] ثم قال تعالی: فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما إشارة إلی نادرة أخری و هی البغی، لأنه غیر متوقع، فإن قیل كیف یصح فی هذا الموضع كلمة (إن) مع أنها تستعمل فی الشرط الذی لا یتوقع وقوعه، و بغی أحدهما عند الاقتتال لا بد منه، إذ كل واحد منهما لا یكون محسنا، فقوله إِنْ تكون من قبیل قول القائل: إن طلعت الشمس، نقول فیه معنی لطیف، و هو أن اللّه تعالی یقول: الاقتتال بین طائفتین لا یكون إلا نادر الوقوع، و هو كما تظن كل طائفة أن الأخری فیها الكفر و الفساد، فالقتال واجب كما سبق فی اللیالی المظلمة، أو یقع لكل واحد أن القتال جائز بالاجتهاد، و هو خطأ، فقال تعالی: الاقتتال لا یقع إلا كذا، فإن بان لهما أو لأحدهما الخطأ و استمر علیه فهو نادر، و عند ذلك یكون قد بغی فقال: فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ یعنی بعد استبانة الأمر، و حینئذ فقوله فَإِنْ بَغَتْ فی غایة الحسن لأنه یفید الندرة و قلة الوقوع.

[۳۵] . السادس: لو قال قائل قد ذكرتم ما یدل علی كون الشرط غیر متوقع الوقوع و قلتم بأن القتال و البغی من المؤمن نادر، فإذن تكون الفئة متوقعة فكیف قال: فَإِنْ فاءَتْ؟ نقول قول القائل لعبده: إن مت فأنت حر، مع أن الموت لا بد من وقوعه، لكن لما كان وقوعه بحیث یكون العبد محلا للعتق بأن یكون باقیا فی ملكه حیا یعیش بعد وفاته غیر معلوم فكذلك هاهنا لما كان الواقع فیئتهم من تلقاء أنفسهم فلما لم یقع دل علی تأكید الأخذ بینهم فقال تعالی: فَإِنْ فاءَتْ بقتالكم إیاهم بعد اشتداد الأمر و التحام الحرب فأصلحوا، و فیه معنی لطیف و هو أنه تعالی أشار إلی أن من لم یخف اللّه و بغی لا یكون رجوعه بقتالكم إلا جبرا.

[۳۶] . المسألة الثالثة: قال تعالی: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ و لم یقل منكم، مع أن الخطاب مع المؤمنین لسبق قوله تعالی: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ [الحجرات: ۶] تنبیها علی قبح ذلك و تبعیدا لهم عنهم، كما یقول السید لعبده: إن رأیت أحدا من غلمانی یفعل كذا فامنعه، فیصیر بذلك مانعا للمخاطب عن ذلك الفعل بالطریق الحسن، كأنه یقول: أنت حاشاك أن تفعل ذلك، فإن فعل غیرك فامنعه، كذلك هاهنا قال: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ و لم یقل منكم لما ذكرنا من التنبیه مع أن المعنی واحد.

[۳۷] . الرابع: هذا دلیل علی أن المؤمن بالكبیرة لا یخرج عن كونه مؤمنا لأن الباغی جعله من إحدی الطائفتین و سماهما مؤمنین.

[۳۸] . ثم قال «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا»‌ای فریقان من المؤمنین قاتل أحدهما صاحبه «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» حتی یصطلحا و لا دلالة فی هذا علی أنهما إذا اقتتلا بقیا علی الإیمان و یطلق علیهما هذا الاسم و لا یمتنع أن یفسق إحدی الطائفتین أو تفسقا جمیعا.

[۳۹] . المسألة الرابعة: قال تعالی: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا و لم یقل: و إن اقتتل طائفتان من المؤمنین، مع أن كلمة (إن) اتصالها بالفعل أولی، و ذلك لیكون الابتداء بما یمنع من القتال، فیتأكد معنی النكرة المدلول علیها بكلمة (إن) و ذلك لأن كونهما طائفتین مؤمنین یقتضی أن لا یقع القتال منهما، فإن قیل فلم لم یقل: یا أیها الذین آمنوا إن فاسق جاءكم، أو إن أحد من الفساق جاءكم، لیكون الابتداء بما یمنعهم من الإصغاء إلی كلامه، و هو كونه فاسقا؟ نقول المجی‏ء بالنبإ الكاذب یورث كون الإنسان فاسقا، أو یزداد بسببه فسقه، فالمجی‏ء به سبب الفسق فقدمه. و أما الاقتتال فلا یقع سببا للإیمان أو الزیادة، فقال: إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ‌ای سواء كان فاسقا أو لا أو جاءكم بالنبإ فصار فاسقا به، و لو قال: و إن أحد من الفساق جاءكم، كان لا یتناول إلا مشهور الفسق قبل المجی‏ء إذا جاءهم بالنبإ.

[۴۰] . المسألة الخامسة: قال تعالی: اقْتَتَلُوا و لم یقل: یقتتلوا، لأن صیغة الاستقبال تنبئ عن الدوام و الاستمرار، فیفهم منه أن طائفتین من المؤمنین إن تمادی الاقتتال بینهما فأصلحوا، و هذا لأن صیغة المستقبل تنبئ عن ذلك، یقال فلان یتهجد و یصوم.

… الأول: قال: فَإِنْ بَغَتْ و لم یقل فإن تبغ لما ذكرنا فی قوله تعالی: اقْتَتَلُوا و لم یقل یقتتلوا.

[۴۱] . قوله تعالی: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَینَهُما» إلی آخر الآیة الاقتتال و التقاتل بمعنی واحد كالاستباق و التسابق، و رجوع ضمیر الجمع فی «اقْتَتَلُوا» إلی الطائفتین باعتبار المعنی فإن كلا من الطائفتین جماعة و مجموعهما جماعة كما أن رجوع ضمیر التثنیة إلیهما باعتبار المعنی.

[۴۲] . المسألة السادسة: قال: اقْتَتَلُوا و لم یقل اقتتلا، و قال: فَأَصْلِحُوا بَینَهُما و لم یقل بینهم، ذلك لأن عند الاقتتال تكون الفتنة قائمة، و كل أحد برأسه یكون فاعلا فعلا، فقال: اقْتَتَلُوا و عند العود إلی الصلح تتفق كلمة كل طائفة، و إلا لم یكن یتحقق الصلح فقال: بَینَهُما لكون الطائفتین حینئذ كنفسین.

[۴۳] . و نقل عن بعضهم فی وجه التفرقة بین الضمیرین: أنهم أولا فی حال القتال مختلطون فلذا جمع أولا ضمیرهم، و فی حال الصلح متمیزون متفارقون فلذا ثنی الضمیر.

[۴۴] . أنصر أخاك ظالما أو مظلوما؛ إن يك ظالما فاردده عن ظلمه و إن يك مظلوما فانصره. نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله)، ص۲۶۵؛

عن أنس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و [آله و] سلم: «انصر أخاك ظالما أو مظلوما»، قيل: يا رسول اللّه، نصرته مظلوما، فكيف أنصره ظالما؟ قال: «تمنعه من الظلم، فذلك نصرك إياه» أخرجه البخاري في المظالم ۵/ ۹۸، و مسلم في البر و الصلة برقم (۲۵۸۴). (به نقل از پاورقی مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۶۴)

[۴۵] . «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏» بأن تطلب ما لا یجوز لها و تقاتل الأخری ظالمة لها متعدیة علیها «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی» لأنها هی الظالمة المتعدیة دون الأخری «حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ»‌ای حتی ترجع إلی طاعة الله و تترك قتال الطائفة المؤمنة «فَإِنْ فاءَتْ»‌ای رجعت و تابت و أقلعت و أنابت إلی طاعة الله «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما»‌ای بینها و بین الطائفة التی هی علی الإیمان «بِالْعَدْلِ»‌ای بالقسط حتی یكونوا سواء لا یكون من إحدیهما علی الأخری جور و لا شطط فیما یتعلق بالضمانات من الأروش «وَ أَقْسِطُوا»‌ای اعدلوا «إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» العادلین الذین یعدلون فیما یكون قولا و فعلا.

[۴۶] . و قوله: «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِی‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللهِ» البغی الظلم و التعدی بغیر حق، و الفی‏ء الرجوع، و المراد بأمر الله ما أمر به الله، و المعنی: فإن تعدت إحدی الطائفتین علی الأخری بغیر حق فقاتلوا الطائفة المتعدیة حتی ترجع إلی ما أمر به الله و تنقاد لحكمه. و قوله: «فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ»‌ای فإن رجعت الطائفة المتعدیة إلی أمر الله فأصلحوا بینهما لكن لا إصلاحا بوضع السلاح و ترك القتال فحسب بل إصلاحا متلبسا بالعدل بإجراء أحكام الله فیما تعدت به المتعدیة من دم أو عرض أو مال أو‌ای حق آخر ضیعته.

[۴۷] . الثانی: قال: حَتَّی تَفِی‏ءَ إشارة إلی أن القتال لیس جزاء للباغی كحد الشرب الذی یقام و إن ترك الشرب، بل القتال إلی حد الفیئة، فإن فاءت الفئة الباغیة حرم قتالهم.

[۴۸] . السابع: قال هاهنا: فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ و لم یذكر العدل فی قوله وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا نقول لأن الإصلاح هناك بإزالة الاقتتال نفسه، و ذلك یكون بالنصیحة أو التهدید و الزجر و التعذیب، و الإصلاح هاهنا بإزالة آثار القتل بعد اندفاعه من ضمان المتلفات و هو حكم فقال: بِالْعَدْلِ فكأنه قال: و احكموا بینهما بعد تركهما القتال بالحق و أصلحوا بالعدل مما یكون بینهما، لئلا یؤدی إلی ثوران الفتنة بینهما مرة أخری.

[۴۹] . الثالث: هذا القتال لدفع الصائل، فیندرج فیه و ذلك لأنه لما كانت الفیئة من إحداهما، فإن حصلت من الأخری لا یوجد البغی الذی لأجله حلّ القتال.

[۵۰] . و قوله: «وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» الإقساط إعطاء كل ما یستحقه من القسط و السهم و هو العدل فعطف قوله: «وَ أَقْسِطُوا» علی قوله: «فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ» من عطف المطلق علی المقید للتأكید، و قوله: «إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» تعلیل یفید تأكیدا علی تأكید كأنه قیل: أصلحوا بینهما بالعدل و أعدلوا دائما و فی جمیع الأمور لأن الله یحب العادلین لعدالتهم.

[۵۱] . الثامن: إذا قال: فَأَصْلِحُوا بَینَهُما بِالْعَدْلِ فأیة فائدة فی قوله وَ أَقْسِطُوا نقول قوله فأصلحوا بینهما بالعدل كان فیه تخصیص بحال دون حال فعمم الأمر بقوله وَ أَقْسِطُوا ‌ای فی كل أمر مفض إلی أشرف درجة و أرفع منزلة و هی محبة اللّه، و الإقساط إزالة القسط و هو الجور و القاسط هو الجائر، و التركیب دال علی كون الأمر غیر مرضی من القسط و القاسط فی القلب و هو أیضا غیر مرضی و لا معتد به فكذلك القسط.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*