۲۵ ربیعالثانی ۱۴۴۸
ترجمه
پس به موسی وحی فرمودیم که دریا را با عصایت بزن آنگاه از هم شکاف برداشت پس هر بخشی همچون کوهی بزرگ شد.
اختلاف قراءات
مُوسَى[1]
فِرْقٍ
این کلمه در اغلب قراءات رایج به همین صورت «فِرْقٍ» قرائت شده است؛ هرچند درباره ترقیق یا تفخیم راء اختلافاتی گزارش شده است؛
اما در برخی قراءات غیرمعروف (أبو المتوكل و أبو الجوزاء و عاصم جحدري) و نیز قرائتی که یعقوب (از قراء عشره) از برخی از گذشتکان روایت کرده، به صورت «فِلْقٍ» – که همریشه با «فانفلق» است – قرائت شده است.
المغني في القراءات، ص۱۳۷۹[2]؛ معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٧[3]
نکات ادبی
بِعَصاكَ
درباره کلمه «عصا» و ماده «عصو» قبلا ذیل آیه ۳۲ توضیحاتی گذشت.
فَانْفَلَقَ
درباره ماده «فلق» ابن فارس دو اصل برای این ماده برشمرده است: یکی به معنای شکاف و جداییای درون چیزی، و دیگری به معنای بزرگ بودن و بزرگداشتن چیزی، که این دومی همانند «فلقه» به معنای مصیبت بزرگ است و همچنین برای اشاره به امر عجیب بزرگ استفاده میشود؛ مثلا «أفْلَقَ فلانٌ» چه کار عجیبی انجام داد و به همین مناسبت به شاعر مفلق میگویند و فیلق نیز به معنای شگفتی است. (معجم المقاييس اللغة، ج4، ص452[4]).
اما دیگران عموما همه را به همان معنای شکافتن برگرداندهاند:
از نظر راغب «فلق» به معنای شکافتن چیزی و جدا کردن اجزای آن است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص645[5])
از نظر مرحوم مصطفوی نیز اصل واحد در این ماده، شکافتنی است که همراه با جدا شدن بین دو بخش است. وی تفاوت این ماده را با ماده «شقق» در این میداند که در «شق» صرفا حصول انشقاق و شکاف مد نظر است خواه جداییای رخ دهد یا خیر؛ در مورد وجه تسمیه کلماتی که ابن فارس آنها را به معنای امر عجیب و عظیم میدانست بیان میدارد که چون اینها یک انفلاق و جدا افتادنی از مسیر روند طبیعی امورند از این ماده استفاده شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج9، ص136[6]).
حسن جبل هم معنای محوری این ماده را شکافتن چیزی با چگالی زیاد میداند که این شکاف تا عمق آن نفوذ کند و به همین مناسبت به فجر صادق که همچون عمودی شب را تا انتها میشکافد فلق گویند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۷۱۲[7]).
این ماده در قرآن کریم هم به صورت اسم فاعل (= شکافنده) به کار رفته است: «إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى» (انعام/95)، «فالِقُ الْإِصْباحِ» (انعام/۹۶) و هم در باب انفعال: «اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيمِ» (شعراء/63)، که مرحوم مصطفوی توضیح میدهد که فلق و انفلاق هردو به معنای شکاف برداشتن است ولی شکاف برداشتنی که صرفا موجب دو تکه شدن میشود نه تبدیل و تبدل (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج9، ص138[8])
اما در خصوص کلمه «فَلَق» در آیه «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» (فلق/1) بحثهای لغوی جالبی وجود دارد. ابن فارس بدون اشاره به آیه گفته است که این کلمه هم به معنای صبح است چون شب از آن شکافته و جدا میشود؛ و به منطقه مستقر و محکم بین دو تپه «فلق» گفته میشود؛ و نیز به معنای کل مخلوقات است از این جهت که گویی هر یک چیزی هستند که چیزی از آن شکافته و جدا شده تا این به ظهور و بروز درآمده است (معجم المقاييس اللغة، ج4، ص452[9]).
راغب هنگام اشاره به این آیه، ابتدا آن را به معنای صبح دانسته سپس از دیگران نقل کرده که برخی گفتهاند مقصود از آن نهرهایی است که در آيه «أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً» (نمل/61) اشاره شده است (از این جهت که این نهرها در خلال و بین زمینهاست)؛ و برخی گفتهاند که منظور از آن کلمهای است که خداوند متعال به موسی آموخت و با آن دریا را شکافت. (مفردات ألفاظ القرآن، ص645[10]).
مرحوم مصطفوی هم بعد از اینکه سعی کرده از اطلاق آن بر کل موجودات را بیشتر تبیین کند توضیح داده که دو کلمه «فَلَق» و «فِلْق» هر دو صفتند و دومی بخاطر کسره دلالت بر انکسار و فرواتفادن دارد و از این رو در مورد امور ناخوشایند و عجیب به کار میرود اما فَلَق به مناسبت دو فتحهای که دارد بر چیزی دلالت میکند که یک نحوه حالت جدا شدن در آن هست، مثل صبحی که [از تاریکی شب]جدا میشود ویا زمینی که بین دو تپه و ارتفاع جدا شده ویا حق آشکاری که از ظلمت جدا شده و در تمام مخلوقات هم این حالت انفلاق و جدا شدگی وجود دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج9، ص137).[11]
حسن جبل نیز اشاره میکند که به لحاظ لغوی کلمه فلق در این آیه هم میتواند ناظر به آن دانه و پوستهای باشد که درآیه ۹۵ سوره انعام اشاره شد که خداوند آن را شکافته، هم ناظر به صبحی باشد که در آیه ۹۶ سوره انعام اشاره شد خداوند آن را شکافته – البته ایشان برخلاف مرحوم مصطفوی اینجا مضافی در تقدیر میگیرد که گویی خداوند ظلمت روی صبح را شکافته تا صبح پدیدار شده – و این احتمال را هم مطرح میکند که چهبسا اشاره به جهنم باشد زیرا خود کلمه جهنم دلالت بر عمق شدید دارد هرچند با توجه به سیاق آیه این احتمال را ضعیفترین احتمال میداند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۷۱۲).
قبلا ذیل ماده «فصل» اشاره شد به قرابت معنای آن با کلماتی مانند مانند «فتح» و «فتق» و «فجّ» و «فجر» و «فجو» و «فرج» و «شقّ» و «انکشاف» (ماده «کشف») و «فرق» ، «فلق»، «قطّ» و «قرض» و «قطع»، که از نظر مرحوم مصطفوی، تفاوت اینها در این است که:
«فصل» جدا شدن دو چیزی است که قبلا به هم وصل بودهاند؛
«فتح» مقابل «إغلاق» است و به معنای گشودن و برداشتن سد است؛
«فتق» مقابل «رتق» است و انفراج در مقابل التیام و بهبودی است؛
«فجّ» انفراج [باز شدن] واضح بین طرفین چیزی است؛
«فجر» انشقاق (پارگی) همراه با ظهور چیزی است؛
«فجو» انفراج [باز شدن] وسیعی بین دو چیز است؛
«فرج» و «انفراج» حصول مطلق باز شدن بین دو چیز است اعم از مادی و معنوی؛
«شقّ» انفراج مطلق است خواه همراه با تفرق و جدایی باشد یا خیر؛
«انکشاف» زوال پرده و برداشتن آن از روی چیزی است تا آشکار شود؛
«فرق» در جایی است که دو چیز در کنار هم جمع شده باشند و سپس بین آنها تفرقه و جدایی بیفتد؛
«فلق» پارگی و انشقاق در یک چیز است به نحوی که جداییای در آن حاصل شود؛
«قطّ» انقطاع و برشی است که با حصول تعیّن و محدودیت باشد؛
«قرض» قیچی کردن و جدا شدن به قطعات مختلف را گویند؛
«قطع» مطلقِ ایجاد فاصله و جدایی در ارتباط و اتصال بین اجزاست.
جلسه ۱۱۳۳ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-03/
در اینجا فقط میافزاییم که از نظر عسکری تفاوت بین «فلق» با «شق» در این است که فلق، شقی است که بر امر بزرگی وارد شود و به همین دلیل خداوند متعال فرموده است فالق الاصباح، و باز به همین جهت است که به مصیبتی که بر شخص وارد شود فلق و فلیقه گفته میشود (الفروق في اللغة، ص143[12]).
ماده «فلق» و مشتقات آن همین ۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
فِرْقٍ
درباره ماده «فرق» عموما همه را آن را به معنای جدایی برگرداندهاند:
ابن فارس اصل این ماده را به معنای تمییز و جدا کردن بین دو چیز دانسته است، که از آن جمله «فَرْق» یعنی فرقِ موی سر و «فِرْق» یعنی قطیع و گله و نیز پاره جدا شده از چیزی وقتی که شکافته شود. «فریقه» گله گوسفند است گویی قطعهای است که از معظم گوسفندان مفارقت کرده و «فارق» از مردم کسی است که بین امور فرق میگذارد و آنها را فصل میکند. (معجم المقاییس اللغة، ج4، ص۴۹۳-495[13]).
از نظر راغب «فرق» نزدیک به «فلق» است لکن فلق به اعتبار انشقاق و دوپاره شدن گفته میشود و فرق به اعتبار انفصال و صرف جدایی. و از نظر وی گاه تعبیر «فرق» برای تفرقی که از ترس در دل حاصل میشود به کار میرود شبیه استعمال صدغ و شق در خصوص قلب و آيه «وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ» (توبة/56) را بدین معنا میداند (مفردات ألفاظ القرآن، ص632[14] و ۶۳۴[15]).
از نظر مرحوم مصطفوی نیز اصل واحد در این ماده، چیزی است که مقابل «جمع» است؛ چنان که نظر در «فصل» به رفع «وصل» است و در «انفراج» به مطلق حصول فرجه بین دو چیز و در «شق» به حصول فیالجملهی انفراج است خواه تفرقی حاصل شود یا خیر. وی تفاوت این ماده را با آن مواد در این میداند که در «فرق» حصول مطلق تفرق ملاحظه میشود خواه پس از وصل باشد یا خیر و خواه در مادیات باشد یا معنویات و خواه فرجه خارجی بین آن دو حاصل شود یا خیر. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج9، ص70[16]).
حسن جبل هم معنای محوری این ماده را جدا کردن بعض شیء یا اشیایی از بعض دیگر میداند جدا کردنی که به عمق برسد. (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص1662[17])
این ماده در قرآن کریم هم به صورت ثلاثی مجرد و هم در ابواب مختلف ثلاثی مزید به کار رفته است که مرحوم مصطفوی این گونه بین آنها تفاوت میگذارد:
در حالت ثلاثی مجرد، نظر به تحقق نفس فعل در خود طبیعت شیء است نه تحقق آن در موضوعات و متعلقات: «وَ إِذْ فَرَقْنا بِکُمُ الْبَحْرَ» (بقره/50)، «فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ» (مائده/25)، «فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ» (دخان/4)، «فَالْفارِقاتِ فَرْقاً» (مرسلات/4)، «هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ» (کهف/78)، «وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ» (قیامت/28)،
در باب تفعیل، نظر به به تعلق فعل و تحقق آن در مفعول و دارای تفرق شدن آن: «یُفَرِّقُونَ بِهِ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ» (بقره/102)، «فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ» (طه/94)، «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» (بقره/285)، «إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ» (انعام/159)، «وَ یُرِیدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ» (نساء/150)،
در باب تفعل دلالت بر قبول و مطاوعه و حصول «فرق» دارد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (آل عمران/103)، «وَ إِنْ یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللَّهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ» (نساء/130)، «أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ» (شوری/13)، «وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُون» (روم/۱۴) [که از آن اسم فاعل هم به کار رفته است: «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» (یوسف/۶۷)].
و در باب مفاعله بر استمرار و تداوم دلالت میکند: «أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ» (طلاق/2). (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج9، ص71-۷۳[18]). که مصدر آن به صورت «فراق» هم در قرآن کریم به کار رفته است: «قالَ هذا فِراقُ بَيْني وَ بَيْنِكَ» (کهف/۷۸)، «وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ» (قیامت/28).
اما در خصوص کلمه «فریق» و «فرقان» هم بحثهای لغوی جالبی وجود دارد.
راغب بعد از اینکه توضیح داد که «فِرق» به معنای تکه جدا شده است: «فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» (شعراء/63) و «فرقه» جماعتی از مردم است که جدا و منفرد شدهاند، توضیح میدهد که «فریق» را جماعت جدا شده از دیگران است: «وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتابِ» (آل عمران/78)، «فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ» (شوری/7)، «وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ» (بقره/146) و «فَالْفارِقاتِ فَرْقاً» [المرسلات/۴) را فرشتگانی دانسته که بین اشیاء به حسب امر خدا جدا میکنند و «وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ» (اسراء/106) را یعنی احکام را در آن بیان و تفصیل کردیم و گفته شده «فَرَقْناهُ» یعنی آن را مفرق [جداجدا] نازل کردیم. وی «فرقان» را ابلغ از فرق دانسته زیرا در فرق بین حق و باطل به کار میرود مانند «یَوْمَ الْفُرْقانِ» (انفال/41) یعنی روزی که در آن بین حق و باطل و حجت و شبهه فرق گذاشته شد – و به قولی اشاره میکند که معتقد است علت اینکه در این آیه روز جنگ بدر یوم الفرقان خوانده شده این است که اول روزی است که بین حق و باطل جدایی حاصل شد- و «إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً» (انفال/29) یعنی نور و توفیقی بر دلهای شما که بدان بین حق و باطل فرق گذارید و کلام خداوند «فرقان» است چون بین حق و باطل در اعتقاد و صدق و کذب در گفتار و صالح و طالح در اعمال فرق میگذارد: «وَ إِذْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ الْفُرْقانَ» (بقره/53)، «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ» (انبیاء/48)، «تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ» (فرقان/1). (مفردات ألفاظ القرآن، ص۶۳۲-634[19]).
مرحوم مصطفوی هم جدا از اینکه «فریق» را به معنای جماعت دانسته الا اینکه جماعت با اعتبار اجتماع آنها اطلاق میشود و فریق با اعتبار افتراق آنها از جمع مانند «وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ» (بقره/75)، «إِنَّهُ کانَ فَرِیقٌ مِنْ عِبادِی» (مؤمنون/109[20])، توضیح داده که «فرقان» مصدری مانند قرآن و غفران است و زیادی مبنا دلالت بر زیادی در معنا دارد از این جهت فرقان همان معنای فرق را دارد با یک زیادت؛ و صفتی عالی و ممتاز از اعلی صفات انسانی است که پس از حصول معرفت و نورانیت و رفع حجابهای مانع حاصل میشود و بدان حقیقت و معارف الهی و سبل سلام متمایز میشود مانند «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً» (انفال/29) و از همین رو بر رسولی که از جانب خدا تبلیغ میکند فرقان نازل میشود زیرا کسی که روح تمییز و فصل را ندارد و حقِ خیر و صلاح را نمیشناسد در تردید و شک و شبهه است پس چگونه میتواند تبلیغ و دعوت کند و اطلاق فرقان بر قرآن نیز به همین اعتبار است: «وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ» (اسراء/106) زیرا احکام آن متقن و دلایل آن محکم و معارف آن قاطع و حقایق آن بین و متیقن است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج9، ص72[21]).
در بالا (ذیل ماده «فلق» به تفاوت بین کلمات «فلق» و «فصل» «فتح» و «فتق» و «فجّ» و «فجر» و «فجو» و «فرج» و «شقّ» و «انکشاف» و «فرق» ، «فلق»، «قطّ» و «قرض» و «قطع»، از نظر مرحوم مصطفوی اشاره شد، که مجدد تکرار نمیکنیم و در اینجا به تفاوتهایی که عسکری در خصوص کاربردهای خود ماده «فرق» و یا این ماده با برخی مادهها پرداخته[22] اضافه میشود:
از نطر وی تفاوت بین «تفریق» با «تفکیک» در این است که هر تفکیکی تفریق است و هر تفریقی تفکیک نیست و تفکیک همان جدا کردن و فرق گذاشتنهای دشوار است، جدا کردن چیزهای بههمچسبیده و تألیف یافته، اما تفریق هم در اینها و هم در غیر اینها به کار میرود (الفروق فی اللغة، ص142[23]).
وی تفاوت بین «فصل» با «فرق» را در این میداند که فصل در یک امر واحد است از این رو گفته میشود فصل الثوب و گفته نمیشود فرق الثوب؛ و یا گفته میشود فصلی از یک کتاب؛ اما فرق نقطه مقابل جمع است پس گفته میشود فرق بین الامرین چنان که گفته میشود جمع بین الامرین (الفروق فی اللغة، ص142[24]).
و تفاوت بین «فرق» با «تفریق» در این است که فرق خلاف جمع است و تفریق، چیزی را مفارق و جدای از غیر آن قرار دادن است تا گویی بین آن دو بقدری جدایی بیفتد تا متباین شوند و این بدان جهت است که تفعیل برای تکثیر فعل است (الفروق فی اللغة، ص143[25]).
با توجه به اینکه «قرآن» و «فرقان» هم هر دو در مورد کلام خداوند به کار میروند، از نظر عسکری تفاوت بین این دو در آن است که «قرآن» افاده جمع سور و ضم بعضی به بعض دیگر میکند و فرقان افاده میکند که بین حق و باطل و مؤمن و کافر فرق میگذارد (الفروق فی اللغة، ص50[26]).
ماده «فرق» و مشتقات آن ۷۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
كَالطَّوْدِ
در مورد ماده «طود» اغلب اهل لغت فقط به همین کلمه «طود» اشاره کردهاند که به معنای کوه (مجمع البيان، ج7، ص299[27]) و یا کوه عظیم است؛ هرچند تعبیر «طَوَّدَ فى الجبل» برای کسی که دور کوهی میگردد نیز به کار رفته است (معجم المقاييس اللغة، ج3، ص430[28]). حسن جبل معنای آن را دال بر رفعت داشتن کوهی که حالت صعودکنندگی به سوی آسمان را القا میکند دانسته است[29] و کاربرد آن در «طوّد» را هم ناظر به کسی که دور کوه بگردد و بالا برود دانسته (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۳۱۵)؛ و راغب درباره اینکه چرا با اینکه خود طود به معنای کوه بزرگ است در آیه «كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» (شعراء/ 63) به عظمت توصیف شده بیان داشته که بخاطر این است که نشان دهد که این در میان خود «طود»ها [=کوههای بزرگ] هم عظیم بوده است نه نسبت به سایر کوههای معمولی (مفردات ألفاظ القرآن، ص528[30]).
البته برخی کوشیدهاند معنای عامتری برای این ماده بیابند چنانکه مرحوم مصطفوی اصل این ماده را آنچه رفعت و امتتداد داشته باشد دانسته که از بهترین مصادیقش کوه است، و البته تذکر میدهد که بین این ماده و مادههای طود، وطد، طوء، طوح، طوف، طول اشتقاق اکبر هست (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج7، ص132[31])
ماده «طود» تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.
حدیث
احادیث۱و۲ ذیل آیه ۶۱ و حدیث۱ ذیل آیه ۶۲ به این آیه نیز مربوط میشود. اما احادیث دیگر
۱) حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۱ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت و فرازهایی از آن متناسب با هر آیه تا آیه ۵۳ تقدیم شد. در ادامه آن آمده است:
پس چون موسی به دریا نزدیک شد و فرعون به موسی نزدیک شد، «یاران موسی گفتند: ما قطعاً گرفتار خواهیم شد! موسی گفت: هرگز، همانا پروردگارم با من است و به زودی مرا راهنمایی خواهد کرد» (شعراء/۶۲) یعنی مرا نجات خواهد داد.
پس موسی (ع) به دریا نزدیک شد و به آن گفت: شکافته شو.
دریا به او گفت: ای موسی، بر من استکبار میورزی که میگویی برای تو شکافته شوم، در حالی که من یک چشم بر هم زدن از خدا نافرمانی نکردهام ولی در میان شما گناهان بوده است.
موسی به او گفت: پس بپرهیز از اینکه نافرمانی کنی، در حالی که میدانی آدم با نافرمانیاش از بهشت بیرون رانده شد و همانا ابلیس هم با نافرمانیاش لعنت شد.
دریا گفت: پروردگارم بزرگ است و فرمانش اطاعت میشود و هیچ چیز سزاوار نیست که نافرمانیاش کند.
پس یوشع بن نون برخاست و به موسی گفت: ای رسول خدا، پروردگارت تو را به چه چیزی فرمان داده است؟
گفت: به عبور از دریا.
پس یوشع اسب خود را در آب زد و خداوند به موسی وحی کرد که: «با عصایت دریا را بزن.» (شعراء/۶۳) پس آن را زد، «آنگاه از هم شکاف برداشت پس هر بخشی همچون طود عظیم شد.» (شعراء/۶۳) یعنی همچون کوهی بزرگ. پس برای او در دریا دوازده راه ایجاد شد و هر سبطی از آنان در راهی رفت. آب ارتفاع گرفته بود و زمین کف دریا خالی از آب شد و خورشید بر آن تابید و خشک شد چنان که خداوند حکایت کرده است: «پس برای آنان راهی خشک در دریا بکوب، که نه بترسی و نه بیمناک باشی.» (طه/۷۷) و موسی وارد دریا شد و یارانش دوازده سبط بودند؛ پس خداوند برای آنان در دریا دوازده راه ایجاد کرد و هر سبطی در راهی رفت و آب بر فراز سرهایشان چون کوهها بالا رفته بود.
گروهی که با موسی در راهش بودند بیتابی کردند و گفتند: ای موسی، برادران ما کجایند؟ موسی به آنها گفت: با شما در دریا هستند. اما او را تصدیق نکردند! پس خداوند به دریا فرمان داد و در آن به صورت روزنههایی درآمد تا برخی از آنان برخی دیگر را میدیدند و با هم گفتگو میکردند.
تفسير القمي، ج2، ص۱۲۱-122
حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
… «فَلَمَّا» قَرُبَ مُوسَى الْبَحْرَ وَ قَرُبَ فِرْعَوْنُ مِنْ مُوسَى «قالَ أَصْحابُ مُوسى: إِنَّا لَمُدْرَكُونَ! قالَ» مُوسَى «كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ» أَيْ سَيُنْجِينِي.
فَدَنَا مُوسَى ع مِنَ الْبَحْرِ. فَقَالَ لَهُ: انْفَلِقْ.
فَقَالَ الْبَحْرُ لَهُ: اسْتَكْبَرْتَ يَا مُوسَى أَنْ تَقُولَ لِي أَنْفَلِقُ لَكَ وَ لَمْ أَعْصِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ قَدْ كَانَ فِيكُمُ الْمَعَاصِي.
فَقَالَ لَهُ مُوسَى: فَاحْذَرْ أَنْ تَعْصِيَ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ آدَمَ أُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ بِمَعْصِيَتِهِ وَ إِنَّمَا إِبْلِيسُ لُعِنَ بِمَعْصِيَتِهِ.
فَقَالَ الْبَحْرُ: رَبِّي عَظِيمٌ مُطَاعٌ أَمْرُهُ وَ لَا يَنْبَغِي لِشَيْءٍ أَنْ يَعْصِيَهُ.
فَقَامَ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ فَقَالَ لِمُوسَى: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَمَرَكَ رَبُّكَ؟
فَقَالَ: بِعُبُورِ الْبَحْرِ.
فَاقْتَحَمَ يُوشَعُ فَرَسَهُ فِي الْمَاءِ وَ أَوْحَى اللَّهُ «إِلَى مُوسَى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ» فَضَرَبَهُ «فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» أَيْ كَالْجَبَلِ الْعَظِيمِ. فَضَرَبَ لَهُ فِي الْبَحْرِ اثْنَيْ عَشَرَ طَرِيقاً فَأَخَذَ كُلُّ سِبْطٍ مِنْهُمْ فِي طَرِيق.ٍ فَكَانَ الْمَاءُ قَدِ ارْتَفَعَ وَ بَقِيَتِ الْأَرْضُ يَابِسَةً طَلَعَتْ فِيهِ الشَّمْسُ، فَيَبِسَتْ كَمَا حَكَى اللَّهُ: «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى.» وَ دَخَلَ مُوسَى الْبَحْرَ وَ كَانَ أَصْحَابُهُ اثْنَيْ عَشَرَ سِبْطاً؛ فَضَرَبَ اللَّهُ لَهُمْ فِي الْبَحْرِ اثْنَيْ عَشَرَ طَرِيقاً فَأَخَذَ كُلُّ سِبْطٍ فِي طَرِيقٍ وَ كَانَ الْمَاءُ قَدِ ارْتَفَعَ عَلَى رُءُوسِهِمْ مِثْلَ الْجِبَالِ.
فَجَزِعَتِ الْفِرْقَةُ الَّتِي كَانَتْ مَعَ مُوسَى فِي طَرِيقِهِ. فَقَالُوا: يَا مُوسَى أَيْنَ إِخْوَانُنَا؟ فَقَالَ لَهُمْ مُوسَى: مَعَكُمْ فِي الْبَحْرِ، فَلَمْ يُصَدِّقُوهُ! فَأَمَرَ اللَّهُ الْبَحْرَ فَصَارَتْ طَاقَاتٍ حَتَّى كَانَ يَنْظُرُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ يَتَحَدَّثُونَ.
ادامه این حدیث ذیل آیه بعد خواهد آمد.
۲) ذیل آیه «وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون» (بقره/۵۰) از امام حسن عسکری ع روایت شده که فرمودند:
خداوند عزّوجلّ فرمود: «و به یاد آورید هنگامی را که آب دریا را [برای شما] پارهپاره قرار دادیم» که بخشی از آن از بخش دیگر جدا میشود. «پس شما را نجات دادیم» در آنجا، و فرعون و قومش را غرق کردیم «در حالی که شما مینگریستید» به آنان، در حالی که غرق میشدند.
و ماجرا چنین بود که چون موسی (ع) به دریا رسید، خداوند عزّوجلّ به او وحی کرد: به بنیاسرائیل بگو: توحید مرا تجدید کنید و یاد محمّد، سرور بندگان و کنیزان من را در دلهایتان جاری سازید، و ولایت علی ع، برادر محمّد ص، و خاندان پاکش را بر خویشتن بازخوانی کنید و بگویید: «خدایا! به مقام و منزلت آنان، ما را از روی این آب عبور بده.» که در این صورت، آب برای شما به زمین تبدیل میشود. پس موسی (ع) این سخن را به آنان گفت.
گفتند: آیا چیزی را که خوش نداریم بر ما تحمیل میکنی؟ مگر ما از [خاندان] فرعون جز از ترس مرگ گریختیم؟ و [حالا] تو میخواهی با این سخنان ما را به دل این آب عمیق و فراگیر بکشانی؟ از کجا بدانیم که از این کار چه بلایی بر سر ما خواهد آمد؟
پس کالب بن یوحنّا – در حالی که بر مرکب خود سوار بود و آن خلیج[32] دریا چهار فرسخ بود – – به موسی (ع) گفت: ای پیامبر خدا! آیا خدا به تو فرمان داده که ما این را بگوییم و وارد آب شویم؟
فرمود: آری.
گفت: و تو [نیز] مرا به این کار فرمان میدهی؟
فرمود: آری.
[گوید:] پس ایستاد و آنچه را که به او فرمان داده شده بود، از توحید خدا و نبوّت حضرت محمّد ص و ولایت حضرت علی بن ابیطالب ع و پاکان از خاندان آن دو، در خود تجدید کرد، سپس گفت: «خدایا! به مقام آنان، مرا از روی این آب عبور بده.» سپس اسبش را به پیش راند و بر روی آب تاخت، در حالی که آبِ زیر پایش همچون زمینی نرم بود، تا به انتهای خلیج رسید، سپس تازان بازگشت و به بنیاسرائیل گفت: «ای بنیاسرائیل! از موسی اطاعت کنید؛ چرا که این دعا چیزی جز کلیدِ درهای بهشت و قفلِ درهای دوزخ نیست، و فرودآورنده روزیهاست، و برای بندگان خداوند خشنودی [خداوند] رحمانِ مهیمن آفریدگار را جلب میکند.
اما آنان سر باز زدند و گفتند: ما جز بر زمین [خشک] راه نمیرویم.
پس خداوند به موسی وحی کرد: «با عصایت به دریا بزن» (شعراء/ ۶۳) و بگو: «خدایا! به مقام محمّد و خاندان پاکش سوگند، آن [دریا] را بشکاف.» پس [موسی] چنین کرد و دریا شکافته شد و زمین تا انتهای خلیج آشکار گردید. پس موسی (ع) فرمود: وارد آن شوید.
گفتند: زمین گِلآلود و نرم است و میترسیم در آن فرو رویم.
پس خداوند عزّوجلّ فرمود: ای موسی! بگو: «خدایا! به حقّ محمّد و خاندان پاکش آن را خشک کن.» پس [موسی] آن را گفت و خداوند بر آن باد صبا را فرستاد و آن خشک شد. و موسی گفت: وارد آن شوید.
پس گفتند: ای پیامبر خدا! ما دوازده قبیلهایم، فرزندان دوازده پدر؛ و اگر [همه با هم] وارد شویم، هر گروهی از ما میکوشد از دیگری پیشی بگیرد و از افتادن شرّ و نزاع در میان خودمان در امان نیستیم؛ پس اگر برای هر گروهی از ما راهی جداگانه بود، از آنچه میترسیم در امان میماندیم.
پس خداوند به موسی فرمان داد که به تعداد آنان، دوازده ضربه در دوازده نقطه در کنار آن نقطه [ی نخست] به دریا بزند و بگوید: «خدایا! به مقام محمّد و خاندان پاکش، زمین را برای ما آشکار کن و آب را از ما دور گردان.» پس در آن [دریا] به تمامی دوازده راه پدید آمد و کفِ زمین با باد صبا خشک شد. پس [موسی] گفت: وارد آن شوید.
گفتند: [اگر] هر گروهی از ما وارد یکی از این راهها شود، نمیداند بر [حال] دیگران چه میگذرد.
پس خداوند عزّوجلّ فرمود: به هر کوه [از آب] میان این راهها بزن. پس [موسی] زد و گفت: «خدایا! به مقام محمّد و خاندان پاکش، در این آب روزنههایی فراخ قرار بده که از آنها یکدیگر را ببینند.» پس روزنههایی فراخ پدید آمد که از آنها یکدیگر را میدیدند، سپس وارد [راهها] شدند.
پس چون به انتهای آن رسیدند، فرعون و قومش آمدند و تعدادی از آنان وارد [راهها] شدند؛ و چون آخرین نفرشان وارد شد و نخستین نفرشان قصد خروج داشت، خداوند متعال به دریا فرمان داد و دریا بر آنان فروبسته شد و غرق شدند، در حالی که یاران موسی به آنان مینگریستند. و این همان سخن خداوند عزّوجلّ است: «و خاندان فرعون را غرق کردیم در حالی که شما نگاه میکردید» (بقره/ ۵۰).
خداوند عزّوجلّ به بنیاسرائیلِ در عهد حضرت محمّد (ص) فرمود: پس اگر خداوند متعال همه اینها را برای نیاکان شما بهخاطر گرامیداشت حضرت محمّد (ص) انجام داد، و [بهخاطر] دعای موسی، دعایی که با توسّل به آنان به درگاه خدا بود، آیا درنمییابید که بر شماست به محمّد و خاندانش ایمان بیاورید، اکنون که او را [به چشم] دیدهاید؟
التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص۲۴۵-247؛ تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص61-62
قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون»
قَالَ الْإِمَامُ ع قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلْنَا مَاءَ الْبَحْرِ فَرَقاً يَنْقَطِعُ بَعْضُهُ مِنْ بَعْضٍ. «فَأَنْجَيْناكُمْ» هُنَاكَ وَ أَغْرَقْنَا فِرْعَوْنَ وَ قَوْمَهُ «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» إِلَيْهِمْ وَ هُمْ يَغْرَقُونَ.
وَ ذَلِكَ أَنَّ مُوسَى ع لَمَّا انْتَهَى إِلَى الْبَحْرِ، أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ: قُلْ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ: جَدِّدُوا تَوْحِيدِي وَ أَمِرُّوا بِقُلُوبِكُمْ ذِكْرَ مُحَمَّدٍ سَيِّدِ عَبِيدِي وَ إِمَائِي، وَ أَعِيدُوا عَلَى أَنْفُسِكُمُ الْوَلَايَةَ لِعَلِيٍّ أَخِي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ، وَ قُولُوا: اللَّهُمَّ بِجَاهِهِمْ جَوِّزْنَا عَلَى مَتْنِ هَذَا الْمَاءِ. فَإِنَّ الْمَاءَ يَتَحَوَّلُ لَكُمْ أَرْضاً. فَقَالَ لَهُمْ مُوسَى ذَلِكَ.
فَقَالُوا: أَ تُورَدُ عَلَيْنَا مَا نَكْرَهُ، وَ هَلْ فَرَرْنَا مِنْ [آلِ] فِرْعَوْنَ إِلَّا مِنْ خَوْفِ الْمَوْتِ وَ أَنْتَ تَقْتَحِمُ بِنَا هَذَا الْمَاءَ الْغَمْرَ بِهَذِهِ الْكَلِمَاتِ، وَ مَا يُدْرِينَا مَا يَحْدُثُ مِنْ هَذِهِ عَلَيْنَا.
فَقَالَ لِمُوسَى ع كَالِبُ بْنُ يُوحَنَّا وَ هُوَ عَلَى دَابَّةٍ لَهُ، وَ كَانَ ذَلِكَ الْخَلِيجُ أَرْبَعَةَ فَرَاسِخَ: يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَمَرَكَ اللَّهُ بِهَذَا أَنْ نَقُولَهُ وَ نَدْخُلَ الْمَاءَ فَقَالَ: نَعَمْ.
قَالَ: وَ أَنْتَ تَأْمُرُنِي بِهِ؟
قَالَ: بَلَى.
[قَالَ:] فَوَقَفَ وَ جَدَّدَ عَلَى نَفْسِهِ مِنْ تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَ وَلَايَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الطَّيِّبِينَ مِنْ آلِهِمَا مَا أَمَرَهُ بِهِ، ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ بِجَاهِهِمْ جَوِّزْنِي عَلَى مَتْنِ هَذَا الْمَاءِ. ثُمَّ أَقْحَمَ فَرَسَهُ، فَرَكَضَ عَلَى مَتْنِ الْمَاءِ، وَ إِذَا الْمَاءُ مِنْ تَحْتِهِ كَأَرْضٍ لَيِّنَةٍ حَتَّى بَلَغَ آخِرَ الْخَلِيجِ، ثُمَّ عَادَ رَاكِضاً، ثُمَّ قَالَ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ: يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ أَطِيعُوا مُوسَى فَمَا هَذَا الدُّعَاءُ إِلَّا مِفْتَاحُ أَبْوَابِ الْجِنَانِ، وَ مَغَالِيقُ أَبْوَابِ النِّيرَانِ، وَ مُنْزِلُ الْأَرْزَاقِ، وَ جَالِبٌ عَلَى عِبَادِ اللَّهِ وَ إِمَائِهِ رِضَى [الرَّحْمَنِ] الْمُهَيْمِنِ الْخَلَّاقِ.
فَأَبَوْا، وَ قَالُوا: [نَحْنُ] لَا نَسِيرُ إِلَّا عَلَى الْأَرْضِ.
فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَى مُوسَى: أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ وَ قُلِ: اللَّهُمَّ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ لَمَّا فَلَقْتَهُ. فَفَعَلَ، فَانْفَلَقَ، وَ ظَهَرَتِ الْأَرْضُ إِلَى آخِرِ الْخَلِيجِ.
فَقَالَ مُوسَى ع: ادْخُلُوهَا.
قَالُوا: الْأَرْضُ وَحِلَةٌ نَخَافُ أَنْ نَرْسُبَ فِيهَا.
فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: يَا مُوسَى قُلْ: اللَّهُمَّ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ جَفِّفْهَا. فَقَالَهَا، فَأَرْسَلَ اللَّهُ عَلَيْهَا رِيحَ الصَّبَا فَجَفَّتْ. وَ قَالَ مُوسَى: ادْخُلُوهَا.
فَقَالُوا: يَا نَبِيَّ اللَّهِ نَحْنُ اثْنَتَا عَشْرَةَ قَبِيلَةً بَنُو اثْنَيْ عَشَرَ أَباً، وَ إِنْ دَخَلْنَا رَامَ كُلُّ فَرِيقٍ مِنَّا تَقَدُّمَ صَاحِبِهِ، وَ لَا نَأْمَنُ وُقُوعَ الشَّرِّ بَيْنَنَا، فَلَوْ كَانَ لِكُلِّ فَرِيقٍ مِنَّا طَرِيقٌ عَلَى حِدَةٍ لَآمَنَّا مَا نَخَافُهُ.
فَأَمَرَ اللَّهُ مُوسَى أَنْ يَضْرِبَ الْبَحْرَ بِعَدَدِهِمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ ضَرْبَةً فِي اثْنَيْ عَشَرَ مَوْضِعاً إِلَى جَانِبِ ذَلِكَ الْمَوْضِعِ، وَ يَقُولُ: اللَّهُمَّ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ بَيِّنِ الْأَرْضَ لَنَا وَ أَمِطِ الْمَاءَ عَنَّا. فَصَارَ فِيهِ تَمَامُ اثْنَي عَشَرَ طَرِيقاً، وَ جَفَّ قَرَارُ الْأَرْضِ بِرِيحِ الصَّبَا فَقَالَ: ادْخُلُوهَا.
فَقَالُوا: كُلُّ فَرِيقٍ مِنَّا يَدْخُلُ سِكَّةً مِنْ هَذِهِ السِّكَكِ لَا يَدْرِي مَا يَحْدُثُ عَلَى الْآخَرِينَ.
فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: فَاضْرِبْ كُلَّ طَوْدٍ مِنَ الْمَاءِ بَيْنَ هَذِهِ السِّكَكِ. فَضَرَبَ وَ قَالَ: اللَّهُمَّ بِجَاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ لَمَّا جَعَلْتَ فِي هَذَا الْمَاءِ طِيقَاناً وَاسِعَةً يَرَى بَعْضُهُمْ بَعْضاً [مِنْهَا] . فَحَدَثَتْ طِيقَانٌ وَاسِعَةٌ يَرَى بَعْضُهُمْ بَعْضاً [مِنْهَا] ثُمَّ دَخَلُوهَا.
فَلَمَّا بَلَغُوا آخِرَهَا جَاءَ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ، فَدَخَلَ بَعْضُهُمْ، فَلَمَّا دَخَلَ آخِرُهُمْ، وَ هَمَّ أَوَّلُهُمْ بِالْخُرُوجِ أَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى الْبَحْرَ فَانْطَبَقَ عَلَيْهِمْ، فَغَرِقُوا، وَ أَصْحَابُ مُوسَى يَنْظُرُونَ إِلَيْهِمْ فَذَلِكَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» إِلَيْهِمْ.
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ فِي عَهْدِ مُحَمَّدٍ ص: فَإِذَا كَانَ اللَّهُ تَعَالَى فَعَلَ هَذَا كُلَّهُ بِأَسْلَافِكُمْ لِكَرَامَةِ مُحَمَّدٍ ص، وَ دُعَاءِ مُوسَى، دُعَاءَ تَقَرُّبٍ بِهِمْ [إِلَى اللَّهِ] أَ فَلَا تَعْقِلُونَ أَنَّ عَلَيْكُمُ الْإِيمَانَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ إِذْ [قَدْ] شَاهَدْتُمُوهُ الْآنَ؟
۳) دعایی از پیامبر اکرم ص روایت شده است که در فرازی از آن می فرمایند:
و به [حقّ] آن نامی که موسی علیهالسلام با [توسّل به] آن، با عصایش به دریا زد، پس «دریا شکافته شد و هر پارهای همچون کوهی بزرگ گردید» (شعراء/ ۶۳).
البلد الأمين و الدرع الحصين، النص، ص426؛ إقبال الأعمال، ج1، ص490؛ مهج الدعوات و منهج العبادات، ص86
دعاء عظيم مروي عن النبي ص
وَ هُوَ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي إِذَا ذُكِرْتَ بِهِ تَزَعْزَعَتْ مِنْهُ السَّمَاوَاتُ …
وَ بِالاسْمِ الَّذِي ضَرَبَ بِهِ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ بِعَصَاهُ «الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيم».
۴) الف. از امام رضا ع از پدرانشان از امام حسین ع روایت شده که یکبار امیرالمومنین ع در مسجد کوفه بود که شخصی از اهل شام برخاست و سوالاتی از حضرت کرد. حضرت فرمود: برای فهمیدن بپرس نه برای ایراد گرفتن. فرازهای این پرسشها قبلا ذیل آیه ۴۵ همین سوره گذشت. https://yekaye.ir/ash-shuara-026-045/
در فراز دیگری از این گفتگو از ایشان درباره مکانی پرسید که ساعتی از روز خورشید بر آن تابید و هرگز [دیگر] بر آن نخواهد تابید؟
فرمودند: آن همان دریاست، هنگامی که خداوند آن را برای موسی (ع) شکافت؛ پس خورشید به کفِ آن رسید و آب بر آن فروبسته شد؛ پس هرگز خورشید به آن نخواهد تابید.
عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج1، ص۲۴۴-۲۴۵؛ علل الشرائع، ج2، ص595
حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ عَلِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِيُّ بِإِيلَاقَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَبَلَةَ الْوَاعِظُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع بِالْكُوفَةِ فِي الْجَامِعِ إِذْ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ أَشْيَاءَ فَقَالَ سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً فَأَحْدَقَ النَّاسُ بِأَبْصَارِهِمْ فَقَال …
وَ سَأَلَهُ عَنْ مَوْضِعٍ طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ سَاعَةً مِنَ النَّهَارِ وَ لَا تَطْلُعُ عَلَيْهِ أَبَداً؟
فَقَالَ: ذَلِكَ الْبَحْرُ حِينَ فَلَقَهُ اللَّهُ لِمُوسَى ع فَأَصَابَتْ أَرْضَهُ الشَّمْسُ وَ أطيق [أُطْبِقَ] عَلَيْهِ الْمَاءُ فَلَنْ يصبه [تُصِيبَهُ] الشَّمْس.
ب. روایت شده است که چون عمر بن خطّاب بر مسند خلافت نشست، گروهی از دانشمندان یهود از سرزمین شام نزد او آمدند و گفتند: آیا تو جانشین رسول الله ص هستی؟
گفت: آری.
گفتند: ما فرستادگان دانشمندان یهود، یهودیان شام، هستیم؛ به نزد شما آمدهایم تا مسائلی را از شما بپرسیم؛ پس اگر به ما چنان پاسخ دهید که در تورات نوشته شده است، میفهمیم که دین شما بر حق است و پیامبرتان راستگوست، و اگر پاسخمان را ندهید، میفهمیم که پیامبرتان دروغگو بوده و دینتان باطل است.
[عمر] گفت: هرچه به نظرتان میرسد از من بپرسید.
گفتند: ما را خبر بده: چه چیزی است که خدا آن را نیافریده است؟ و چه چیزی است که خدا آن را نمیداند؟ و چه چیزی است که از آنِ خدا نیست؟ و چه چیزی است که از [جانب] خدا نیست؟ و کدام گور است که با اهلش به حرکت درآمد؟ و کدام مکان است که یک بار خورشید بر آن تابید و پس از آن، نه تا کنون بر آنجا تابیده و نه تا روز قیامت خواهد تابید؟
پس عمر مدّتی سر به زیر افکند، سپس گفت: بر عمر عیبی نیست که هرگاه از آنچه نمیداند پرسیده شد، بگوید نمیدانم!
پس یهودیان گفتند: آیا تو گمان نمیکنی که جانشین رسول خدایی؟ حالا دانستیم که پیامبرتان دروغگو بوده و دینتان باطل است.
پس سلمان فارسی برخاست تا نزد امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلواتاللهعلیه آمد و به او گفت: ای اباالحسن! اسلام را دریاب.
پس علی (ع) برخاست و ردا به دوش افکند و کفش به پا کرد و آمد تا بر عمر وارد شد. چون عمر او را دید، به سویش برخاست و او را در آغوش گرفت و گفت: برای هر کار دشواری، ای اباالحسن، تو فراخوانده میشوی.
پس علی (ع) نشست و حمد خدا را بهجا آورد و او را ثنا گفت و بر پیامبرش صلواتاللهعلیه درود فرستاد، سپس فرمود: ای گروه یهود! از من بپرسید؛ زیرا برادرم رسول خدا هزار باب از دانش را به من آموخت که از هر بابی هزار حدیث بیرون میآید، و هیچ چیزی از تورات و انجیل نازل نشده مگر اینکه مرا از آن آگاه کرد.
پس یهودیان گفتند: ما را خبر بده: چه چیزی است که خدا آن را نیافریده است؟ و چه چیزی است که خدا آن را نمیداند؟ و چه چیزی است که از آنِ خدا نیست؟ و چه چیزی است که از [جانب] خدا نیست؟ و کدام گور است که با صاحبش به حرکت درآمد؟ و کدام مکان است که یک بار خورشید بر آن تابید و نه پیش از آن و نه پس از آن تا روز قیامت بر آن [تابیده و] خواهد تابید؟ … [چند سوال دیگر هم پرسیدند]
علی (ع) فرمود: لا حول و لا قوّة الاّ بالله؛ ای برادر یهودی! اگر شما را به آنچه در تورات است خبر دهم، آیا اسلام میآورید و پیامبر ما را تصدیق میکنید؟ گفتند: آری.
فرمود: امّا سخن شما که چه چیزی است که خدا آن را نیافریده است، [بدانید که] گناهان و نافرمانیها از جمله چیزهایی نیست که خدا آنها را آفریده باشد.
و امّا سخن شما که چه چیزی از آنِ خدا نیست، [بدانید که] خدا را شریک و فرزندی نیست.
و امّا سخن شما که چه چیزی از [جانب] خدا نیست، ستم از [جانب] خدا نیست، بلکه عدل حکم اوست و ما را فرمان داده که عدالت ورزیم.
و امّا سخن شما که چه چیزی است که خدا آن را نمیداند، [بدانید که] خدا نمیداند که در آسمانها و زمین معبودی جز او وجود داشته باشد.
و امّا سخن شما که کدام گور با اهلش به حرکت درآمد، آن همان ماهی است که یونس بن متّی را بلعید و او را در سه روز در هفت دریا گردانید.
و امّا سخن شما که کدام مکان است که یک بار خورشید بر آن تابید و نه پیش از آن و نه پس از آن [بر آن تابیده است]، آن همان دریاست، دریای مصر؛ آنگاه که خداوند [فرمود]: «ای موسی! با عصایت به دریا بزن، پس دریا شکافته شد و هر پارهای همچون کوهی بزرگ گردید» (شعراء/ ۶۳). پس خداوند موسی را نجات داد و فرعون را غرق کرد؛ پس در آن روز خورشید بر آن [مکان] تابید و نه پیش از آن و نه پس از آن تا روز قیامت [بر آن نخواهد تابید] …
اینها چند سوال دیگر هم از حضرت پرسیدند و در ادامه یکی از آنها درباره داستان اصحاب کهف سوال میکند که این فراز قبلا در جلسه جمعبندی حکایت اصحاب کهف گذشت. ر.ک: https://yekaye.ir/ashaab-e-kahf-review/
التحصين لأسرار ما زاد من كتاب اليقين، ص642-644
وَ لَمَّا جَلَسَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فِي الْخِلَافَةِ أَتَاهُ قَوْمٌ مِنْ أَحْبَارِ الْيَهُودِ مِنْ بَلَدِ الشَّامِ فَقَالُوا أَنْتَ خَلِيفَةُ رَسُولِ اللَّهِ؟
قَالَ: نَعَمْ.
قَالُوا: نَحْنُ رُسُلُ أَحْبَارِ الْيَهُودِ يَهُودِ الشَّامِ جِئْنَاكُمْ لِنَسْأَلَكُمْ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَبْتُمُونَا بِمَا هُوَ مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ عَلِمْنَا أَنَّ دِينَكُمْ حَقٌّ وَ أَنَّ نَبِيَّكُمْ صَادِقٌ وَ إِنْ لَمْ تُجِيبُونَا عَلِمْنَا أَنَّ نَبِيَّكُمْ كَانَ كَاذِباً وَ أَنَّ دِينَكُمْ بَاطِلٌ.
قَالَ: سَلُونِي عَمَّا بَدَا لَكُمْ.
قَالُوا: أَخْبِرْنَا أَيُّ شَيْءٍ لَمْ يَخْلُقِ [اللَّهُ] وَ أَيُّ شَيْءٍ لَا يَعْلَمُهُ اللَّهُ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ لِلَّهِ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ أَيُّ قَبْرِ سَارَ بِأَهْلِهِ وَ أَيُّ مَوْضِعٍ طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ مَرَّةً وَ لَمْ يَطْلُعْ بَعْدُ هُنَاكَ وَ لَا يَطْلُعُ بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؟
فَأَطْرَقَ عُمَرُ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ: لَا عَيْبَ عَلَى عُمَرَ إِذَا سُئِلَ عَمَّا لَا يَعْلَمُ أَنْ يَقُولَ لَا أَعْلَمُ!
فَقَالَتِ الْيَهُودُ: أَ لَسْتَ تَزْعُمُ أَنَّكَ خَلِيفَةُ رَسُولِ اللَّهِ؟ وَ قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ نَبِيَّكُمْ كَانَ كَاذِباً وَ أَنَّ دِينَكُمْ كَانَ بَاطِلًا.
فَقَامَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ حَتَّى أَتَى أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ صلوات اللَّه عليه فَقَالَ لَهُ: يَا أَبَا الْحَسَنِ أَغِثِ الْإِسْلَامَ.
فَقَامَ عَلِيٌّ ع فَارْتَدَى وَ انْتَعَلَ وَ أَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَى عُمَرَ. فَلَمَّا رَآهُ عُمَرُ قَامَ إِلَيْهِ فَاعْتَنَقَهُ فَقَالَ: لِكُلِّ شَدِيدَةٍ تُدْعَى يَا أَبَا الْحَسَنِ.
فَجَلَسَ عَلِيٌّ ع فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى رَسُولِهِ صلوات اللَّه عليه ثُمَّ قَالَ: سَلُونِي مَعَاشِرَ الْيَهُودِ فَإِنَّ أَخِي رَسُولَ اللَّهِ عَلَّمَنِي أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ يَخْرُجُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ حَدِيثٍ وَ مَا نَزَلَ شيئا [شَيْءٌ] مِنَ التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ إِلَّا أَخْبَرَنِي بِهِ.
فَقَالَتِ الْيَهُودُ: أَخْبِرْنَا أَيُّ شَيْءٍ لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَا يَعْلَمُ اللَّهُ؟ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ لِلَّهِ وَ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ وَ أَيُّ قَبْرٍ سَارَ بِصَاحِبِهِ وَ أَيُّ مَوْضِعٍ طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ مَرَّةً وَ لَمْ تَطْلُعْ قَبْلَهُ وَ لَا بَعْدَهُ عَلَيْهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؟ …[33]
قَالَ عَلِيٌّ ع: لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ يَا أَخَا الْيَهُودِ إِنْ أَخْبَرْتُكَ بِمَا فِي التَّوْرَاةِ أَ تُسْلِمُونَ وَ تُقِرُّونَ نَبِيَّنَا؟
قَالُوا: نَعَمْ.
قَالَ: أَمَّا قَوْلُكُمْ أَيُّ شَيْءٍ لَمْ يَخْلُقِ اللَّهُ، فَإِنَّ الْمَعَاصِيَ لَيْسَ مِمَّا خَلَقَهَا اللَّهُ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ لِلَّهِ، فَلَيْسَ لِلَّهِ شَرِيكٌ وَ لَا وَلَدٌ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ أَيُّ شَيْءٍ لَيْسَ مِنَ اللَّهِ، فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ الْجَوْرُ بَلِ الْعَدْلُ حُكْمُهُ وَ أَمَرَنَا أَنْ نَعْدِلَ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ أَيُّ شَيْءٍ لَا يَعْلَمُ اللَّهُ، فَلَا يَعْلَمُ اللَّهُ أَنَّ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ إِلَهاً غَيْرَهُ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ أَيُّ قَبْرٍ سَارَ بِأَهْلِهِ، فَتِلْكَ الْحُوتُ الَّتِي ابْتَلَعَتْ يُونُسَ بْنَ مَتَّى فَطَافَتْ بِهِ سَبْعَةَ أَبْحُرٍ فِي ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ أَيُّ مَوْضِعٍ طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ مَرَّةً وَ لَمْ تَطْلُعْ قَبْلَهَا وَ لَا بَعْدَهَا، فَذَلِكَ الْبَحْرُ بَحْرُ مِصْرَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا مُوسَى اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» فَأَنْجَا اللَّهُ مُوسَى وَ غَرِقَ فِرْعَوْنُ فَطَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ يَوْمَئِذٍ وَ لَمْ يَطْلُعْ قَبْلَهُ وَ لَا بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ…[34]
۴) ابن حمزه طوسی در فصلی از کتابش ما به ازای معجزات پیامبران مختلف را در سیره امیرالمومنین ع ذکر کرده است. در ازای این واقعه که حضرت موسی ع عصایش را به دریا شد و دریا شکافته شد و … روایتی از ابوبصیر از امام صادق (علیهالسلام) نقل کرده که فرمودند:
در زمان امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرات نزد شما بالا آمد [= طغیان کرد]، پس مردم به سوی او آمدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین! ما از غرق شدن بیمناکیم، زیرا فرات با آبی آمده که هرگز همانند آن را ندیدهایم، و دو کنارهاش پر شده است؛ شما را به خدا، شما را به خدا [کاری بکن]!»
پس امیرالمؤمنین (علیهالسلام) سوار شد و مردم از راست و چپ ایشان آمدند، تا به فرات رسید، در حالیکه [فرات] با موجهایش غرّش میکرد. پس مردم ایستادند و مینگریستند. آنگاه [امام] به زبانی پنهان و عبری – نه عربی – سخنی گفت، سپس یک بار بر فرات زد. فرات یک ذراع فروکشید و مردم جلو آمدند. – و در روایتی دیگر آمده که سپس به آنان فرمود: «آیا همین اندازه شما را بس است؟» – گفتند: «ای امیرالمؤمنین! بیشتر.» پس بار دیگر ضربهای زد، و یک ذراع دیگر فروکشید. گفتند: «ما را بس است.» پس حضرت فرمودند: «اگر میخواستم، چنان بر آن میزدم که هیچ آبش باقی نماند.»
الثاقب في المناقب، ص155
ما حدّث به أبو بصير، عن أبي عبد اللّه عليه السلام، أنّه قال: «مدّ الفرات عندكم على عهد أمير المؤمنين عليه السلام، فأقبل إليه الناس فقالوا: يا أمير المؤمنين، نحن نخاف الغرق، لأنّ الفرات قد جاء بشيء من الماء لم نر مثله قط، و قد امتلأت جنبتاه فاللّه اللّه.
فركب أمير المؤمنين عليه السلام، و الناس حوله يمينا و شمالا، حتّى انتهى إلى الفرات و هو يزجر بأمواجه، فوقف الناس ينظرون فتكلّم بكلام خفي عبراني ليس بعربي، ثمّ إنّه قرع الفرات قرعة واحدة، فنقص الفرات ذراعا، و أقبل الناس- و في رواية أخرى فقال لهم-: «هل يكفيكم ذلك؟». فقالوا: زدنا يا أمير المؤمنين. فقرع قرعة أخرى، فنقص ذراعا آخر، فقالوا: يكفينا، فقال عليه السلام: لو أردت لقرعته حتّى لا يبقى فيه شيء من الماء».
۵) مرحوم رضیالدین حلی (برادر علامه حلی) برای هر یک از روزهای ماه نکاتی از احادیث بدون ذکر سند ذکر کرده است. مطالب زیر وی بدون هیچ گونه قضاوتی تقدیم میشود:
وی در خصوص روز بیست و ششم آورده است:
مولای ما جعفر بن محمّد الصادق (ع) فرمود: همانا آن، روزی شایسته و مبارک برای شمشیر است؛ موسی (ع) در آن [روز] به دریا زد و دریا شکافته شد. برای هر حاجتی مناسب است، مگر ازدواج و سفر؛ پس در آن [روز] از این دو پرهیز کنید؛ هر کس در آن ازدواج کند، ازدواجش به سامان نرسد و از همسرش جدا شود، و هر کس در آن سفر کند و آن [سفر] به صلاح او نباشد، پس باید صدقه بدهد.
و در روایتی دیگر:
روزی شایسته برای سفر و برای هر کاری است که اراده شود، مگر ازدواج؛ زیرا هر کس در آن ازدواج کند، میان آن دو جدایی افتد، همانگونه که دریا برای موسی (ع) از هم شکافته شد، و زندگیشان ناگوار و تیره باشد. و چون از سفرت به سوی خانوادهات بازگشتی، [بیدرنگ] بر آنان وارد مشو. و جابهجایی [خانه] در آن خوب است. و هر کس در آن [روز] متولّد شود، کمبهره خواهد بود و غرق میشود، همانگونه که فرعون در دریا غرق شد.
العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، ص321
اليوم السادس و العشرون
قَالَ مَوْلَانَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ ع إِنَّهُ يَوْمٌ صَالِحٌ مُبَارَكٌ لِلسَّيْفِ ضَرَبَ مُوسَى ع فِيهِ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ يَصْلُحُ لِكُلِّ حَاجَةٍ مَا خَلَا التَّزْوِيجَ وَ السَّفَرَ فَاجْتَنِبُوا فِيهِ ذَلِكَ فَإِنَّهُ مَنْ تَزَوَّجَ فِيهِ لَمْ يَتِمَّ تَزْوِيجُهُ وَ يُفَارِقُ أَهْلَهُ وَ مَنْ سَافَرَ فِيهِ وَ لَمْ يَصْلُحْ لَهُ ذَلِكَ فَلْيَتَصَدَّقْ.
وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى:
يَوْمٌ صَالِحٌ لِلسَّفَرِ وَ لِكُلِّ أَمْرٍ يُرَادُ إِلَّا التَّزْوِيجَ فَإِنَّهُ مَنْ تَزَوَّجَ فِيهِ فُرِّقَ بَيْنَهُمَا كَمَا انْفَرَقَ الْبَحْرُ لِمُوسَى ع وَ كَانَ عَيْشُهُمَا نَكِداً وَ لَا تَدْخُلْ إِذَا وَرَدْتَ مِنْ سَفَرِكَ إِلَى أَهْلِكَ وَ النُّقْلَةُ فِيهِ جَيِّدَةٌ وَ مَنْ وُلِدَ فِيهِ يَكُونُ قَلِيلَ الْحَظِّ وَ يَغْرَقُ كَمَا غَرِقَ فِرْعَوْنُ فِي الْيَمِّ.
۶) مرحوم مجلسی بیان داشته که از جمله حرزهای مشهور روایتشده از پیامبر (ص)، حرز معروف به حرز ابودجانه انصاری – رضیاللهعنه – است، برای دفع جنّ و جادو …؛ و متن کامل آن را با سندی که یافته آورده است.
در فرازی از آن آمده است:
و او را پناه میدهم به [حقّ] آن نامی که یوسف (ع) با [توسّل به] آن از چاه نجات یافت، و به آن نامی که یونس (ع) با آن از تاریکی نجات یافت، و به آن نامی که دریا با آن برای موسی (ع) و بنیاسرائیل شکافته شد، پس «هر پارهای همچون کوهی بزرگ گردید» (شعراء/ ۶۳)، و او را پناه میدهم به آن نُه نشانهای که بر موسی در طور سینا نازل شد.
بحار الأنوار، ج91، ص222
أَقُولُ وَ مِنَ الْأَحْرَازِ الْمَشْهُورَةِ الْمَرْوِيَّةِ عَنِ النَّبِيِّ ص الْحِرْزُ الْمَعْرُوفُ بِحِرْزِ أَبِي دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ لِدَفْعِ الْجِنِّ وَ السِّحْرِ وَ قَدْ رَأَيْتُ فِي بَعْضِ الْكُتُبِ مَا صُورَتُهُ حَدَّثَنَا الشَّيْخُ الْفَقِيهُ أَبُو مُحَمَّدِ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ جَامِعِ بْنِ أَبِي سَاجٍ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ أَبِي الْفَضْلِ الْعَبَّاسِ بْنِ أَبِي الْعَبَّاسِ الشقانِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورِ بْنِ خَلَفٍ الْمَغْرِبِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى السُّلَمِيُّ مِنْ أَصْلِ كِتَابِهِ قِرَاءَةً عَلَيْنَا بِلَفْظِهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْفَتْحِ يُوسُفُ بْنُ عُمَرَ بْنِ مَسْرُوقٍ الْقَوَّاسُ الزَّاهِدُ بِبَغْدَادَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ عُمَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الصَّبَّاحِ الْمُقْرِي قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ غَالِبٍ غُلَامُ الْخَلِيلِ قَالَ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ صَالِحٍ قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ الْحَجَّاجِ حَدَّثَنَا بِهِ عُمَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ مُرَّةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ حَدَّثَنِي الشَّيْخُ عُثْمَانُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَحْمَدَ الْحَاجُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ السَّمَرْقَنْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بِشْرٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ النَّيْشَابُورِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ السُّلَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَحْمُودِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ سَلَمَةَ بْنِ يَحْيَى بْنِ سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زَيْدِ بْنِ خَالِدِ بْنِ أَبِي دُجَانَةَ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو دُجَانَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ سَلَمَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي دُجَانَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ:
أَنَّهُ شَكَا إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ لَهُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّي خَرَجْتُ فِي بَعْضِ اللَّيْلِ فَإِذَا طَارِقٌ يَطْرُقُ فَمَسِسْتُ جِلْدَهُ فَإِذَا هُوَ جِلْدُ الْقُنْفُذِ.
فَالْتَفَتَ ص إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَ: اكْتُبْ حِرْزاً لِأَبِي دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيِّ وَ لِمَنْ بَعْدَهُ مِنْ أُمَّتِي مَنْ يَخَافُ الْعَوَارِضَ وَ التَّوَابِعَ.
فَقَالَ عَلِيٌّ ع: وَ مَا أَكْتُبُ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟
قَالَ: اكْتُبْ يَا عَلِيُّ: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ …[35]
وَ أُعِيذُهُ بِالاسْمِ الَّذِي نَجَا بِهِ يُوسُفُ ع مِنَ الْجُبِّ وَ بِالاسْمِ الَّذِي نَجَا بِهِ يُونُسُ ع مِنَ الظُّلْمَةِ وَ بِالاسْمِ الَّذِي فُلِقَ بِهِ الْبَحْرُ لِمُوسَى ع وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ وَ أُعِيذُهُ بِالتِّسْعِ آيَاتٍ الَّتِي نَزَلَتْ عَلَى مُوسَى بِطُورِ سَيْنَاءَ …[36]»
تدبر
۱) «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيمِ»
در آیات قبل بیان شد به محض اینکه دو لشکر همدیگر را دیدند اصحاب حضرت موسی یکصدا گفتند بیهیچگونه تردیدی ما گیر افتادیم، به ما رسیدند و بر ما احاطه یافتند و سخن حضرت موسی دقیقا نقطه مقابل این تلقی، و پر از امید است و چنانکه در آیه قبل اشاره شد که وی با گفتن «خیر، بیتردید همراه من پروردگارم هست، بزودی مرا راهنمایی خواهد کرد» در واقع میگوید مگر من طبق تحلیل ظاهری خودم موعد حرکت و مسیر حرکت را معلوم کردم؟ من از ابتدا با مأموریت مستقیم الهی در این میدان پا نهادم و همان خداوند که مرا به این حرکت شبانه دستور داد همان موقع فرمود شما تحت تعقیب قرار میگیرید (شعراء/۵۳)؛ و تا اینجا دست هدایت او مرا جلو میبرده است.
اکنون میفرماید آن دست هدایت دوباره هویدا شد و مسیری را مطرح کرد که به مخیله هیچکس خطور نمیکرد. اینکه با عصا به دریا بزن و دریای عمیق بشکافد و آبها در طرفین بقدری کنار رود که همانند جادهای در میان کوهی عظیم هویدا شود. البته در روایات آمده که درون دریا دوازده راه باز شد (حدیث۱ و ۲) و عموم مفسران شیعه و سنی از قدیم به همین را اشاره کردهاند (مثلا التبيان فى تفسير القرآن، ج8، ص28؛ مجمع البيان، ج7، ص300[37]؛ تفسير مقاتل بن سليمان، ج3، ص266[38]؛ تفسير يحيى بن سلام، ج1، ص268[39]؛ تفسير الطبري، ج2، ص50[40]).
۲) «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيمِ»
میدانیم که حرف «ف» برای تفریع مطلب بر مطلب قبلی است. اکنون چرا مطلب را با حرف «ف» آورد و نفرمود: «و اوحینا …» (خصوصا که در ابتدای حرکت تعبیر «وَ أَوْحَيْنَا إِلىَ مُوسىَ أَنْ أَسْرِ بِعِبَادِى» (شعراء/۵۲) آورده بود)؟
الف. شاید میخواهد بفرماید این وحی دوم همان دنباله انجام وحی اول است. یعنی ما یک کاری را به موسی وحی کردیم؛ و او با ماموریت مستقیم ما کار را شروع کرد؛ چون به این مرحله رسید دوباره وحی جدیدی کردیم تا کار را ادامه دهد.
ب. چهبسا میخواهد نشان دهد که این طور نبود که حضرت موسی ع از ابتدا میدانست که قرار است از دریا به این طریق عبور کنند. بلکه خود همین قرار گرفتنشان در این تنگنایی که همه یارانش ناامید شدند یک مرحله از امتحان الهی بوده و همین که حضرت موسی ع هیچ تردیدی به دل راه نداد و قاطعانه گفت که «بیتردید همراه من پروردگارم هست، بزودی مرا راهنمایی خواهد کرد» از این ابتلای اول سربلند بیرون آمد، از باب «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُم» (محمد/۷) ویا از باب «مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه» (طلاق/۳) ویا از باب «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقا» (جن/۱۶) امداد بعدی خداوند شامل حال او شد.
نکته تخصصی انسانشناسی
غالبا با توجه به آيه «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون» (ذاریات/۵۶) توضیح داده میشود که فلسفه خلقت انسان عبادت کردن است؛ اما با توجه به اینکه عبودیت فلسفه خلقت تمامی موجودات است و هیچ موجودی نیست مگر اینکه عبد است «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاَّ آتِي الرَّحْمنِ عَبْدا» (مریم/۹۳) معلوم میشود در آیه مذکور عبودیت خاصی مد نظر است؛ که از آیات متعدد دیگر برمیآید مقصود عبودیتی است که در میانه امتحانات حاصل شود؛ تا حدی که چهبسا بتوان گفت فلسفه خلقت انسان که قرار است به خلیفهاللهی او منجر شود این است که مورد امتحان قرار گیرد: «وَ هُوَ الَّذي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ … لِيَبْلُوَكُمْ في ما آتاكُمْ» (انعام/۱۶۵) و ظاهرا به همین مناسبت که انسان خلیفةالله است، این مورد ابتلا واقع شدن انسان، فلسفه کل آفرینش معرفی شده است: «وَ هُوَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» (هود/۷)؛ و برترین پیامبران اولوالعزم هم با موفقیت در این امتحانات بود که به بالاترین جایگاهها در عالم رسیدند: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» (بقره/۱۲۴).
در واقع، در منطق قرآن کریم، حتی پیامبران اولوالعزم به عنوان برترین اولیاء الله هم این گونه نیستند که چون معصوماند دیگر در معرض امتحان و ابتلا قرار نگیرند؛ بلکه اساسا ابتلاء و امتحان لازمه زندگی و حرکت کمالی انسان در دنیاست؛ و برای اینکه امتحان، امتحان باشد بسیاری از اوقات لازم است که شخص مورد امتحان در موقعیتی قرار گیرد که نداند در آینده چه میخواهد بشود تا معلوم شود که آیا حاضر است دستورات خداوند را – بعد از اطمینان کامل از اینکه واقعا دستور خدا در آن موقعیت* است – کاملا اطاعت کند ولو در تحلیلهای بر اساس ظواهر ماجرا، هیچ توجیهی برایش پیدا نشود و بلکه به گرفتاری قطعی منجر شود؛ و سپس در حالی که دستور خدا را بتمامه اطاعت کرده، اصلا از عمل خود انتظار نتیجه نداشته باشد و فقط به خداوند توکل و نتیجه را کاملا به خداوند واگذار کند یا خیر.
تأملی با خویش
ما چه اندازه در امتحان دائمی بودن را برای زندگیمان جدی گرفتهایم؟ آیا از ورود در امتحانات جدید استقبال میکنیم یا مایلیم که ما را به حال خود رها کنند که خوش باشیم؟ و اگر امتحانات سخت شد آیا عبد باقی میمانیم یا بیخیال خدا میشویم و برای رهایی از سختی به هر کس و ناکس، و در واقع به هر خس و خاشاکی درمیآویزیم (الغريق يتشبث بكل حشيش)؟
*پینوشت:
تعبیر «در آن موقعیت» دقیق انتخاب شده و برای تأکید بر این است که این سخنان نهتنها منافاتی با تقیه ندارد بلکه تقیه یعنی جدی گرفتن دستور خدا متناسب با موقعیت، و از این روست که در احادیث تأکید شده که کسی که تقیه ندارد اساسا دین ندارد؛ یعنی کسی که به خیال خود شجاعت در دینداری انجام میدهد و برخلاف تقیه رفتار میکند اساسا بر اساس دستور خدا عمل نکرده است.
ج. …
۳) «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ»
معنای اولیه و متعارفی که از تعبیر «اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ» به ذهن خطور میکند همین است که:
الف. عصایت را به دریا بزن.
اما آیا معانی دیگری برای این تعبیر ممکن است؟
ب. اگر دقت شود در اینجا «بحر» مفعول است و «بِعَصاکَ» وسیله است، یعنی لفظاً گفته شده «دریا را با عصایت بزن». و چون «ضرب» در عربی هم برای کوبیدن و ضربه زدن با چیزی بر چیزی به کار میرود: «ضَرَبَ المِسمارَ بِالمِطرَقَةِ: میخ را با چکش کوبید» (مثال قرآنی: اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها، بقره/۷۳) و هم برای زدن یک موجود زنده ذیشعور با انواع اغراض ناظر به شخص مضروب، مثل تأدیب یا آزار یا …: «ضربتُ زیداً بالعصا: زید را با عصا زدم». در نگاه متعارف که دریا را شیای غیر زنده میبینیم همان معنای اولیه به ذهن خطور میکند که درست هم هست. اما میدانیم که در منطق قرآن همه موجودات شعور دارند و تسبیح میگویند هرچند ما متوجه نشویم: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُم» (اسراء/۴۴)؛ از این رو در آیات قرآن گاه افعالی که ما عموما به موجودات زنده باشعور نسبت میدهیم را به همین اشیای بهظاهر بیجان نسبت میدهد: «فَوَجَدَا فِيهَا جِدَارًا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ فَأَقَامَهُ» (کهف/۷۷)، «وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ … لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (بقره/۷۴). اکنون اگر «بحر» را بهمثابه مخاطبی زنده بدانیم، همین هیأت لفظی محمل تأدیب پیدا میکند؛ یعنی چهبسا این زدن با عصا یک نحوه تأدیب دریا را در خود داشته باشد؛ چنانکه این احتمال در احادیثی هم که درباره گفتگوی حضرت موسی ع و دریا روایت شده است قابل استفاده است (حدیث۱).
ج. …
۴) «أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيمِ»
چنانکه در نکات ادبی بیان شد «طود» نه به هر کوهی، بلکه به کوهی گفته میشود که بزرگی اش چشمگیر باشد؛ و اینکه فرمود «طود عظیم» یعنی بزرگیاش بشدت چشمگیر است. ظاهرا این تعبیر نشان میدهد که این شکافتن دریا نه در یک منطقه کمعمق، بلکه در منطقه ای بوده که عمق آن زیاد بوده به نحوی که این کنار رفتن آب بقدری زیاد بوده که همانند درهای بین کوههایی بسیار بزرگ به چشم میآمده است.
[1] . تقدمت الإمالة فيه، انظر الآيتين / ٥١ ، ۹۲ من سورة البقرة. (معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٦)
[2] . . القراءة المعروفة : «فَكَانَ كُلُّ فِرقٍ».
قال ابن خالويه: وروى يعقوب عن بعض السَّلفِ: «فِلْقٍ» باللَّامِ مكانَ الرَّاءِ.
[3] . قراءة الجماعة «فِرْق» بفاء، ثم راء مهملة بعدها.
وفي الإتحاف: وجمهور المغاربة والمصريين على ترقيق رائه للكل من أجل كسرة ،القاف، والأكثرون على تفخيمه لحرف الاستعلاء، وفي النشر تصحيح الوجهين، قال: إلا أنّ النصوص متوافرة على الترقيق، وحكى غير واحد الإجماع عليه».
وقرأ أبو المتوكل وأبو الجوزاء وعاصم الجحدري، وهي حكاية يعقوب عن بعض القرّاء «فِلْقٍ» بلام بدل الراء، وهو على وزان «فانفلق».
[4] . الفاء و اللام و القاف أصلٌ صحيحٌ يدلُّ على فُرْجةٍ و يَيْنُونةٍ فى الشىء، و على تعظيمِ شىء. من ذلك: فَلَقْتُ الشىءَ أُفْلِقُه فَلْقاً. … و الأصل الآخَر الفليقة، و هى الدَّاهية العظيمة. و العرب تقول: يا لَلْفليقة. و الأمر العَجَبُ العظيم. و أفْلَقَ فلانٌ: أتى بالفِلْق. و كذلك يقال شاعرٌ مُفلِق. و قال سُويد: «إذا عَرَضَت داوِيَّةٌ مُدْلِهمَّة / و غَرَّدَ حاديها عَمِلْنَ بِها فِلْقا» و الفيلق: العجبُ أيضاً.
[5] . الْفَلْقُ: شقّ الشيء و إبانة بعضه عن بعض. يقال: فَلَقْتُهُ فَانْفَلَقَ. قال تعالى: فالِقُ الْإِصْباحِ [الأنعام/ 96]، إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى [الأنعام/ 95]، فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ [الشعراء/ 63]،
[6] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو انشقاق مع حصول إبانة بين الطرفين. و النظر في الشقّ الى حصول مطلق الانشقاق في شيء سواء حصل تفرّق أم لا. و سبق في الفجّ و الفجر و الفرج و الفصل و الفجور و الفتق: امتياز كلّ منها.
و من مصاديقه: انْفِلَاقٌ في الحبّة و النوى. و انْفِلَاقٌ بين الظلمة و النور. و انْفِلَاقٌ طبيعىّ بين مرتفعين. و انْفِلَاقٌ بين الحقّ و الباطل. و انْفِلَاقٌ بين شيء عظيم من رمل أو غيره. و انفلاق بحصول أمر عجيب أو إبتلاء أو داهية على خلاف الجريان الطبيعىّ. فلا بّدّ من لحاظ القيدين في تحقّق الأصل في المادّة.
[7] . شق الشیء الشدید الکثافة شقا نافذا الی عمیقه .. والفلق ما انفلق من عمود الصبح (کالفجر)
[8] . . فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ- 26/ 63. إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ …. فالِقُ الْإِصْباحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً- 6/ 95 أى فانفلق البحر بضرب العصا، فكان كلّ فلق قد فرق كالطود. و الفرق يكون بعد تحقّق الانفلاق. . وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ- 2/ 50 و لا يخفى أنّ الِانْفِلَاقَ يلازم كون الفلق و المنفلق من جنس واحد، فانّ الانفلاق يوجب تفارقا و انقساما لا تبدّلا، و بهذا يظهر لطف التعبير بالإصباح دون الظلام، فانّ النهار و نور الشمس إنّما يتحصّل من انفلاق الإصباح الّذى هو صيرورة الى التنّور، فتكون مادّة النهار هي انفلاق الصبح و ذلك التنّور. و الصبح يتحقّق بعد تحقّق الإصباح، فيكون الصبح بدء الانفلاق، و أمّا مبدأ الانفلاق: فهو الإصباح، و هو الصيرورة و التحوّل. ثمّ إذا اختلف المبدأ و ما يتحصّل منه: فيعبّر بالإخراج دون الفلق، كما في قوله تعالى بعد الفالق- يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ.
[9] . و الفَلَق: الصُّبح؛ لأنَّ الظَّلام يَنْفلِقُ عنه. و الفَلَق: مطمئنٌّ من الأرض كأنَّه انفلَقَ، و جمعه فِلْقانٌ. و الفَلق: الخَلْق كلُّه، كأنَّه شىءٌ فُلِق عنه شىء حَتَّى أُبرِزَ و أظْهِر. و يقال: انفَلَقَ الحَجَر و غيرُه و كلَّمَنى فلانٌ من فَلْق فيه. و هو ذاك القياس. و الفَالِق: فضاءٌ بين شَقِيقَتىْ رملٍ. و قَوسٌ فِلْقٌ، إذا كانت مشقوقةً و لم تكُ قَضيباً. و الفَلِيق كالهَزْمة فى جِران البَعير. قال: «فَلِيقُها أجردُ كالرُّمحِ الضَّلِعْ»
[10] . و قيل للمطمئنّ من الأرض بين ربوتين: فَلَقٌ، و قوله: قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ [الفلق/ 1]، أي: الصّبح، و قيل: الأنهار المذكورة في قوله: أَمَّنْ جَعَلَ الْأَرْضَ قَراراً وَ جَعَلَ خِلالَها أَنْهاراً [النمل/ 61]، و قيل: هو الكلمة التي علّم اللّه تعالى موسى فَفَلَقَ بها البحر، و الْفِلْقُ: الْمَفْلُوقُ، كالنّقض و النّكث للمنقوض و المنكوث، و قيل الْفِلْقُ: العجب، و الْفَيْلَقُ كذلك، و الْفَلِيقُ و الْفَالِقُ: ما بين الجبلين و ما بين السّنامين من ظهر البعير.
[11] . و أمّا إطلاقها على الخلق كلّا: فانّ كلّ موجود في أىّ عالم مادّيّا أو معنويّا، إنّما يوحد في الخارج بتحقّق انفلاق، و يقال إنّ الشيء ما لم يتشخّص لميوجد، فالتشخّص عبارة عن حصول القيود اللازمة و الفصول الملحوظة في الشيء، و الشيء ما لم يلحقه قيوده و مشخّصاته لم يتعيّن مفهومه بل يبقى في مرحلة المفهوم الذهنىّ. بل و المفهوم الذهنىّ أيضا يحتاج في مقام التشخّص و التعيّن الى تصوّر مشخّصات و قيود ليمتاز عن مفاهيم اخر. و كذلك فيما وراء المادّة من العوالم: فانّ تحقّق وجود كلّ شيء فيها يحتاج الى حصول انفلاق.
ثمّ إنّ الفَلَقَ و الفِلْقَ صفتان كالحسن و الملح، و الفِلْقُ بمناسبة الكسرة يدلّ على انكسار و انخفاض، فيستعمل في موارد الداهية و الأمر العجيب، كما أنّ الفَلَقَ بمناسبة الفتحتين يدلّ على ما يتّصف بكونه منفلقا و فيه انفلاق، كالصبح المنفلق، و الأرض المطمئنّ المنفلق بين ارتفاعين، و الحقّ المتبيّن المنفلق عن الظلام. و من ذلك الخلق كلّا، لانفلاق فيه و اتّصاف به.
. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ- 113/ 1 و لمّا أريد الاستفادة من شرّ مطلق الخلق: يناسبه ذكر ربّ الفلق، أى ربّ كلّ شيء يتّصف بكونه منفلقا، فانّ الخلق من مصاديق الفلق، و مربّى الفلق هو اللَّه عزّ و جلّ، فهو بالنظر الى كونه مربّيا حاكم و سلطان على الخلق و على خيره و شرّه و آثاره. و هذه الاستعاذة لازمة في الأمور المادّيّة و المعنويّة معا، كما أنّ الفاسق أيضا و هو الظلام المحيط أعمّ منهما، و المراد من الشرور الفاسق المعنويّة: الانحرافات و الضلالات و الظلمات النازلة المحيطة على القلب، في قبال النورانيّة و الروحانيّة و الهدايات.
[12] . (الفرق) بين الفلق و الشق: أن الفلق على ما جاء في التفسير هو الشق على أمر كبير و لهذا قال تعالى (فالِقُ الْإِصْباحِ) و يقال فلق الحبة عن السنبلة و فلق النواة عن النخلة و لا يقولون في ذلك شق لأن في الفلق المعنى الذي ذكرناه و من ثم سميت الداهية فلقا و فليقة.
[13] . الفاء و الراء و القاف أُصَيلٌ صحيحٌ يدلُّ على تمييز و تزييلٍ بين شيئين. من ذلك الفَرْق: فرق الشعر. يقال: فرَقْتُه فَرَقاً. و الفِرْق: القطيع من الغَنَم. و الفِرْق: الفِلْق من الشَّىء إذا انفَلَقَ، قال اللَّه تعالى: فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ.
و من الباب: الفَرِيقة، و هو القَطِيع من الغَنَم، كأنَّها قطعةٌ فارقَتْ مُعظمَ الغَنم قال الشاعر :
و ذِفْرى كَكاهلِ ذِيخِ الخَلِيفِ أصابَ فريقةَ ليلٍ فعاثا
و من الباب: إفراق المحموم من حُمَّاه، و إنما يكون كذا لأنَّها فارقَتْه. و كان بعضهم يقول: لا يكون الإفراقُ إلَّا من مرضِ لا يُصيب الإنسانَ إلّا مرّةً واحدةً كالجُدَرِىِّ و الحَصْبة و ما أشبَهَ ذلك. و ناقةٌ مُفْرِقٌ: فارَقَها ولدُها بمَوْت.
و الفُرْقانُ: كتاب اللَّه تعالى فَرَقَ به بين الحقِّ و الباطل. و الفُرْقان: الصُّبح، سمِّى بذلك لأنه به يُفْرق بين اللَّيل و النَّهار، و يقال لأنَّ الظُّلْمة تتفرَّق عنه.
و الأفرَق: الدِّيك الذى عُرْفُه مَفروق. و الفَرَق فى الخيل، أن يكونَ أحدُ وركيه أرفَعَ من الآخر. و الفَرَقُ فى فُحولة الضَّأن: بُعْد ما بين الخُصْيَيْن، و فى الشاة: بُعْد ما بينَ الطُّبْيَين. و الفارِق: الخَلِفَة تذهبُ فى الأرض نادَّةً من وجَع المَخَاض فتُنْتَج حيث لا يُعلم مكانُها؛ و الجمع فوارقُ و فُرَّقٌ. و سمِّيت بذلك لأنَّها فارقت سائر النُّوق. و تشبَّه السحابةُ تنفرد عن السَّحَابِ بهذه الناقة، فيقال: فارق.
و الفارق من الناس: الذى يَفرِق بين الأمور، يَفْصِلُها. و فَرَقُ الصُّبْحِ و فَلَقُه واحد.
و مما شَذَّ عن هذا الباب الفَرْقَ: مِكيالٌ من المكاييل، تفتح فاؤه و تسكن. قال القُتَيبىّ: هو الفَرَق بفتح الراء، و هو الذى جاء فى الحديث: «ما أسْكَرَ الفَرَق منه فملْء الكفِّ منه حرام». و يقال إنّه ستّةَ عشرَ رطلًا. و أنشَدَ لخِداش ابن زُهَير: «يأخذون الأرشَ فى إخوتهم فَرَقَ السَّمنِ و شاةً فى الغَنَم»
و الفَرِيقة: تمرٌ يُطبَخ بحُلْبَةٍ يُتَدَاوَى به و الفَروقة: شَحم الكُلْيَتَين. قال: يُضىء لنا شَحمُ الفَرُوقةِ و الكُلَى.
و الفَروق: موضعٌ، كلُّ ذلك شاذٌّ عن الأصل* الذى ذكرناه.
[14] . الْفَرْقُ يقارب الفلق لكن الفلق يقال اعتبارا بالانشقاق، و الفرق يقال اعتبارا بالانفصال. قال تعالى: وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ [البقرة/ 50]،
[15] . و الْفَرَقُ: تَفَرُّقُ القلب من الخوف، و استعمال الفرق فيه كاستعمال الصّدع و الشّقّ فيه. قال تعالى: وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ [التوبة/ 56]، و يقال: رجل فَرُوقٌ و فَرُوقَةٌ، و امرأة كذلك، و منه قيل للناقة التي تذهب في الأرض نادّة من وجع المخاض: فَارِقٌ و فَارِقَةٌ ، و بها شبّه السّحابة المنفردة فقيل: فَارِقٌ، و الْأَفْرَقُ من الدّيك: ما عُرْفُهُ مَفْرُوقٌ، و من الخيل: ما أحد وركيه أرفع من الآخر، و الْفَرِيقَةُ: تمر يطبخ بحلبة، و الْفَرُوقَةُ: شحم الكليتين.
[16] . أن الأصل الواحد في المادّة: هو ما يقابل الجمع. كما أنّ النظر في الفصل الى رفع الوصل. و في الانفراج الى مطلق حصول الانفراج و الفرجة بين الشيئين. و في الشقّ الى حصول انفراج في الجملة سواء حصل تفرّق أم لا- راجع الفرج.
فيلاحظ في الفَرْقِ: حصول مطلق التفرّق سواء كان بعد وصل أم لا، و سواء كان في المادّيّات أو في المعنويّات، و سواء حصل بينهما فرجة خارجيّة أم لا، فهو ملحوظ بنفسه.
فَالْفَرْقُ في المادّىّ المحسوس:. وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ- 2/ 50. وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ- 4/ 130 و في المعنوىّ:. وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ- 6/ 153و. أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ- 42/ 13 و مرجع السبيل الى الدين، و هو البرنامج في الحياة ماديّة و معنويّة، في المسير الى الحقّ.
[17] . فصل بعض شیء أو أشیاء من بعضها الآخر فصلا واصلا الی العمق
[18] . فَالتَّفَرُّقُ يدلّ على القبول و المطاوعة و الحصول، كما أنّ الِافْتِرَاقَ يدلّ على اختيار الفرق و العمل. و المُفَارَقَةُ على الاستمرار و التداوم كما في: أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ- 65/ 2. يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ- 30/ 14 بمقتضى اختلاف المراتب من جهة الأفكار و الصفات النفسانيّة و الأعمال، و هذا تفرّق قهرىّ غير اختيارىّ، بحسب الذاتيّات و الاكتسابات. و هذا بخلاف الدنيا، فانّ العيش المادّىّ و المراتب الدنيويّة يشترك فيها الصالح و الطالح.
. إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ أَمْراً مِنْ عِنْدِنا- 44/ 4 أى يعرف و يتميّز و يتجلّى كلّ أمر ذى حكمة، من الحقائق و المعارف الإلهيّة و الأمور الغيبيّة و الحكم اللاهوتيّة.
. وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً، فَالْعاصِفاتِ عَصْفاً، وَ النَّاشِراتِ نَشْراً، فَالْفارِقاتِ فَرْقاً، فَالْمُلْقِياتِ ذِكْراً- 77/ 4 سبق في العرف و العصف أنّ الآيات الكريمة تشير الى المراتب الخمس من السلوك الى اللَّه عزّ و جلّ، و النفوس الفارقة يكونون في المرتبة الرابعة، و هي مرتبة رفع الأنانيّة الى أن يتحقّق الفناء في اللَّه تعالى، و هنا لك تتميّز حقيقة الانسانيّة و يعرف مقامه و يتجلّى شأنه و يرتفع حجابه، و فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ و يزول كلّ نقع- فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً، و يتحقّق الاستباق في السير عن عوالم المادّة- فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً.
و أمّا الفرق بين الفرق و التفريق: فانّ النظر في الفَرْقِ الى نفس حصول الفعل و حدوثه: و في التَّفْرِيقِ الى تعلّق الفعل و تحقّقه في المفعول، و كونه ذا تفرّق، و يلاحظ فيه هذه الجهة، كما في:. إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ- 6/ 159. وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ- 4/ 150. لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ- 2/ 285. ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ- 2/ 102
و كذلك في التفعّل و هو المطاوعة التفعيل، كما في: . وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا- 3/ 103. وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ- 4/ 130. أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ- 42/ 13
فَالتَّفَرُّقُ في هذه الموارد تفعيلا و تفعّلا انّما هو بعد تحقّق الجمع، و انّه أمر حادث في هذه الموضوعات على خلاف ما هي عليه من الجمع و التوحّد.
و هذا بخلاف الفَرْقِ مجرّدا، كما في: . وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ- 2/ 50. وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ- 17/ 106. فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ- 5/ 25 فكأنّ هذا الفعل إنّما هو متحقّق في أصل الطبيعة، و متكوّن بجعل الخالق في المرحلة الاولى أو الثانية، و الملحوظ هو تحقّق نفس العمل، لا تحقّقه في الموضوعات و المتعلّقات.
[19] . و الْفِرْقُ: القطعة المنفصلة، و منه: الْفِرْقَةُ للجماعة المتفرّدة من النّاس، و قيل: فَرَقُ الصّبح، و فلق الصّبح. قال: فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ [الشعراء/ 63]، و الْفَرِيقُ: الجماعة المتفرّقة عن آخرين، قال: وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ [آل عمران/ 78]، فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ [البقرة/ 87]، فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ [الشورى/ 7]، إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي [المؤمنون/ 109]، أَيُ الْفَرِيقَيْنِ [مريم/ 73]، وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ [البقرة/ 85]، وَ إِنَ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَ [البقرة/ 146]، و فَرَقْتُ بين الشّيئين: فصلت بينهما سواء كان ذلك بفصل يدركه البصر، أو بفصل تدركه البصيرة. قال تعالى: فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ [المائدة/ 25]، و قوله تعالى: فَالْفارِقاتِ فَرْقاً [المرسلات/ 4]، يعني: الملائكة الّذين يفصلون بين الأشياء حسبما أمرهم اللّه، و على هذا قوله: فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ [الدخان/ 4]، و قيل: عمر الْفَارُوقُ رضي اللّه عنه لكونه فارقا بين الحقّ و الباطل، و قوله: وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ [الإسراء/ 106]، أي: بيّنا فيه الأحكام و فصّلناه. و قيل: (فَرَقْنَاهُ) أي: أنزلناه مُفَرَّقاً، و التَّفْرِيقُ أصله للتّكثير، و يقال ذلك في تشتيت الشّمل و الكلمة. نحو: يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ [البقرة/ 102]، فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ [طه/ 94]، و قوله: لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ [البقرة/ 285]، و قوله: لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ* [البقرة/ 136]، إنما جاز أن يجعل التّفريق منسوبا إلى (أحد) من حيث إنّ لفظ (أحد) يفيد في النّفي، و قال: إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ [الأنعام/ 159]، و قرئ: فَارَقُوا و الْفِرَاقُ و الْمُفَارَقَةُ تكون بالأبدان أكثر. قال: هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ [الكهف/ 78]، و قوله: وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ [القيامة/ 28]، أي: غلب على قلبه أنه حين مفارقته الدّنيا بالموت، و قوله: وَ يُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ [النساء/ 150]، أي: يظهرون الإيمان باللّه و يكفرون بالرّسل خلاف ما أمرهم اللّه به. و قوله: وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ [النساء/ 152]، أي: آمنوا برسل اللّه جميعا، و الْفُرْقَانُ أبلغ من الفرق، لأنه يستعمل في الفرق بين الحقّ و الباطل، و تقديره كتقدير: رجل قُنْعَانٌ: يقنع به في الحكم، و هو اسم لا مصدر فيما قيل، و الْفَرْقُ يستعمل في ذلك و في غيره، و قوله: يَوْمَ الْفُرْقانِ [الأنفال/ 41]، أي: اليوم الذي يفرق فيه بين الحقّ و الباطل، و الحجّة و الشّبهة، و قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً [الأنفال/ 29]، أي: نورا و توفيقا على قلوبكم
يفرق به بين الحق و الباطل ، فكان الفرقان هاهنا كالسّكينة و الرّوح في غيره، و قوله: وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ [الأنفال/ 41]، قيل:أريد به يوم بدر ، فإنّه أوّل يوم فُرِقَ فيه بين الحقّ و الباطل، و الْفُرْقَانُ: كلام اللّه تعالى، لفرقه بين الحقّ و الباطل في الاعتقاد، و الصّدق و الكذب في المقال، و الصالح و الطّالح في الأعمال، و ذلك في القرآن و التوراة و الإنجيل، قال: وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ [البقرة/ 53]، وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ [الأنبياء/ 48]، تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ [الفرقان/ 1]، شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ [البقرة/ 185].
[20] . و الفَرِيقُ: بمعنى الجماعة، إلّا أنّ الجماعة تطلق باعتبار الاجتماع منهم.و الفَرِيقُ يطلق باعتبار افتراقهم عن الجمع.. وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ- 2/ 75. إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِي يَقُولُونَ رَبَّنا- 23/ 109. وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً- 33/ 26 ففي استعمال كلّ من كلمات- الجماعة، الفريق، الفئة، القوم، الطائفة، و غيرها: يلاحظ ما فيه من اللطف و الخصوصيّة.
[21] . فَالْفُرْقَانُ مصدر كالقرآن و الغفران، و زيادة المبنى تدلّ على زيادة في معنى الفرق، و هو صفة عالية ممتازة من أعلى الصفات الانسانيّة، و تحصل بعد حصول المعرفة و النورانيّة و رفع الحجب المانعة، و بها تتميّز الحقيقة و المعارف الإلهيّة و سبل السلام:. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً- 8/ 29 و على هذا ينزل الفرقان على كلّ رسول يبلّغ عن اللَّه عزّ و جلّ، فانّ من ليس له روح التمييز و الفصل، و لا يعرف حقّ الخير و الصلاح: فهو على ترديد و شكّ و شبهة في أمره، فكيف يمكن له الإبلاغ و الدعوة. . وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ- 21/ 48. تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً- 25/ 1 فظهر أنّ اطلاق الفرقان على القرآن بهذا الاعتبار:. وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى مُكْثٍ- 17/ 106 فانّ أحكامه متقنة و دلائله محكمة و معارفه قاطعة و حقائقه بيّنة متيقّنة: . لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ- 2/ 3
[22] . وی و تفاوتی بین «جماعت» با «فریق» گذاشته که مقصودش درست معلوم نشد و احتمالا چیزی از متن افتاده باشد و به تفاوت تفریق با شعب و فرقه و بثّه هم اشاره کرده است که دیگر در متن نیاوردیم:
(الفرق) بين الجماعة و الفريق: أن الجماعة الثانية من جماعة أكثر منها تقول جاءني فريق من القوم، و فريق الخيل ما يفارق جمهورها في الحلبة فيخرج منها و في مثل أسرع من فريق الخيل، و الجماعة تقع على جميع ذلك. (الفروق فی اللغة، ص273)
(الفرق) بين التفريق و الشعب: أن الشعب تفريق الأشياء المجتمعة على ترتيب صحيح ألا ترى أنك اذا جمعته و رتبته ترتيبا صحيحا قلت شعبته أيضا فهو يقع على الشيء و ضده لأن الترتيب يجمعهما. (الفروق في اللغة، ص143)
(الفرق) بين قولك فرقه و بين قولك بثه: أن قولك فرق يفيد أنه باين بين مجتمعين فصاعدا، و قولك بث يفيد تفريق أشياء كثيرة في مواضع مختلفة متباينة و اذا فرق بين شيئين لم يقل انه بث و في القرآن (وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ) (الفروق في اللغة، ص143)
[23] . (الفرق) بين التفريق و التفكيك: أن كل تفكيك تفريق و ليس كل تفريق تفكيكا و إنما التفكيك ما يصعب من التفريق و هو تفريق الملتزقات من المؤلفات و التفريق يكون فيها و في غيرها و لهذا لا يقال فككت النخالة بعضها من بعض كما يقال فرقتها، و قيل التفريق تفكيك ما جمع و ألف تقريبا، و هذا يقوله من لا يثبت للالتزاق معنى غير التأليف.
[24] . (الفرق) بين الفصل و الفرق: أن الفصل يكون في جملة واحدة، و لهذا يقال فصل الثوب و هذا فصل في الكتاب لأن الكتاب جملة واحدة ثم كثر حتى سمي ما يتضمن جملة من الكلام فصلا و لهذا أيضا يقال فصل الأمر لأنه واحد و لا يقال فرق الامر لان الفرق خلاف الجمع فيقال فرق بين الامرين كما يقال جمع بين الأمرين و قال المتكلمون الحد ما أبان الشيء و فصله من أقرب الأشياء شبها به، لأنه اذا قرب شبهه منه صارا كالشيء الواحد و يقال أيضا فصلت العضو و هذا مفصل الرسغ و غيره لأن العضو من جملة الجسد و لا يقال في ذلك فرقت لأنه ليس بائنا منه، و قال بعضهم ما كان من الفرق ظاهرا و لهذا يقال لما تضمن جنسا من الكلام فصل واحد لظهوره و تجليه و لما كان الفصل لا يكون الا ظاهرا قالوا فصل الثوب و لم يقولوا فرق الثوب ثم قد تتداخل الكلمتان لتقارب معناهما.
[25] . (الفرق) بين الفرق و التفريق: أن الفرق خلاف الجمع، و التفريق جعل الشيء مفارقا لغيره حتى كأنه جعل بينهما فرقا بعد فرق حتى تباينا و ذلك أن التفعيل لتكثير الفعل و قيل فرق الشعر فرقا بالتخفيف لأنه جعله فرقتين و لم يتكرر فعله فيه، و الفرق أيضا الفصل بين الشيئين حكما أو خبرا و لهذا قال الله تعالى (فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ) أي أفصل بيننا حكما في الدنيا و الآخرة، و من هذا فرق بين الحق و الباطل.
[26] . (الفرق) بين القرآن و الفرقان،
أن القرآن يفيد جمع السور و ضم بعضها الى بعض، و الفرقان يفيد أنه يفرق بين الحق و الباطل و المؤمن و الكافر.
[27] . الطود الجبل قال الأسود بن يعفر: «حلوا بانقرة يجيش عليهم / ماء الفرات يجيء من أطواد»
[28] . الطاء و الواو و الدال أصلٌ صحيح، و فيه كلمةٌ واحدة. فالطَّود: الجبَل العظيم. قال اللَّه سبحانه: فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ. و يقولون: طَوَّدَ فى الجبل، إذا طوَّف، كأنّه فعل مشتقٌّ من الطَّود.
[29] ارتفاع الجبل صعّدا فی السماء
[30] . قال تعالى: كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ [الشعراء/ 63]، الطَّوْدُ: هو الجبلُ العظيمُ، و وصفه بالعظم لكونه فيما بين الْأَطْوَادِ عظيما، لا لكونه عظيما فيما بين سائر الجبال.
[31] . أنّ الأصل الواحد في الكلمة: هو ما ارتفع و امتدّ. و من أحسن مصاديقه: الجبل، و الهضبة أى التلّ المرتفع.
و أمّا التطويل و الثبوت و السير في البلاد و الحمق: فباعتبار الامتداد في مفهوم الكلمة و التظاهر بين الناس و في البلاد و الترفّع و الاستعلاء حمقا، مضافا الى اختلاط بين مفاهيم- الطود، الوطد، الطوء، الطوح، الطوف، الطول. و بينها اشتقاق أكبر.
فيقال: وَطَدَ الشيء إذا ثبت و سار. و طال إذا امتدّ. و طاء إذا ذهب و جاء و أبعد في ذهابه. و أطاحه: أهلكه و أسقطه و أذهبه.
. فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ- 26/ 65 الانفلاق: الإنشقاق. و الفِرْقُ: القسم و القطيع من الشيء المنفلق. و الطَّوْدُ: ما ارتفع و استطال.و المراد كون الماء المنفلق من البحر متراكما بعضه فوق بعضه، و تشكّل تلك المنفلقات على اثنى عشر طودا بأمر اللّه تعالى، أو على طودين إذا كان المسلك واحدا، أو أزيد.و على أىّ حال فتراكم ماء البحر و انفلاقه: انّما هو بأمر اللّه و بوسيلة ضرب عصا موسى في البحر. و هذا خارج عن جريان الطبيعة.راجع البحر، الفلق.
[32] . به احتمال زیاد این همان خلیج سوئز است که به دریای سرخ متصل میباشد؛ چنانکه عرض خلیج سوئز را از ۱۹ تا ۳۲ کیلومتر دانستهاند (خلیج سوئز، ویکیپدیا) که با چهار فرسخ (هر فرسخ حدود ۶.۲۴ کیلومتر است) تطابق دارد.
[33] . وَ أَيُّ شَيْءٍ يَقُولُ الضِّفْدِعُ فِي نَقِيقِهِ وَ الْفَرَسُ فِي صَهِيلِهِ وَ الْحِمَارُ فِي نَهِيقِهِ وَ أَخْبِرْنَا مَا الْوَاحِدُ وَ الِاثْنَانِ وَ مَا الثَّلَاثَةُ وَ مَا الْأَرْبَعَةُ وَ مَا الْخَمْسَةُ وَ مَا السِّتَّةُ وَ مَا السَّبْعَةُ وَ مَا الثَّمَانِيَةُ وَ مَا التِّسْعَةُ وَ مَا الْعَشَرَةُ وَ مَا الْأَحَدَ عَشَرَ وَ مَا الِاثْنَا عَشَرَ؟
[34] . وَ أَمَّا قَوْلُكَ مَا يَقُولُ الضِّفْدِعُ فِي نَقِيقِهِ فَإِنَّهُ يُسَبِّحُ اللَّهَ وَ يَقُولُ سُبْحَانَ رَبِّيَ الْمَعْبُودِ فِي لُجَجِ الْبِحَارِ.
وَ أَمَّا قَوْلُكَ أَيُّ شَيْءٍ يَقُولُ الْفَرَسُ فِي صَهِيلِهِ فَإِنَّ الْفَرَسَ يَسْتَنْصِرُ عَلَى أَعْدَائِهِ الْكَافِرِينَ وَ أَمَّا الْحِمَارُ فَإِنَّهُ يَنْهَقُ فِي عَيْنِ الشَّيْطَانِ وَ يَلْعَنُ مُبْغِضَ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ.
وَ أَمَّا الْوَاحِدُ فَاللَّهُ وَاحِدٌ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ الِاثْنَانِ آدَمُ وَ حَوَّاءُ. وَ الثَّلَاثَةُ فَالْأَيَّامُ الَّتِي وَعَدَ اللَّهُ زَكَرِيَّا «أَلَّا تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ» سَوِيّاً وَ إِنْ شِئْتَ فَالْأَيَّامُ الَّتِي وَعَدَ اللَّهُ قَوْمَ صَالِحٍ فَقالَ «تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ».
وَ أَمَّا الْأَرْبَعَةُ فَجَبْرَئِيلُ وَ مِيكَائِيلُ وَ إِسْرَافِيلُ وَ عِزْرَائِيلُ.
وَ أَمَّا الْخَمْسَةُ فَخَمْسُ صَلَوَاتٍ افْتَرَضَهَا عَلَى أُمَّةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّه عَلَيه و على آله، وَ لَمْ يَفْتَرِضْهَا عَلَى سَائِرِ الْأُمَمِ.
وَ أَمَّا السِّتَّةُ فَخَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ.
وَ أَمَّا السَّبْعَةُ فَهِيَ أَبْوَابُ جَهَنَّمَ.
وَ أَمَّا الثَّمَانِيَةُ فَهِيَ أَبْوَابُ الْجَنَّةِ.
وَ أَمَّا التِّسْعَةُ فَالْمَرْأَةُ تَحْمِلُ وَلَدَهَا تِسْعَةَ أَشْهُرٍ
وَ الْعَشَرَةُ فَالْأَيَّامُ الَّتِي وَعَدَ اللَّهُ مُوسَى ص إِذْ قَالَ وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ».
وَ الْأَحَدَ عَشَرَ فَإِخْوَةُ يُوسُفَ إِذْ قَالَ رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً».
وَ الِاثْنَا عَشَرَ فَشُهُورُ السَّنَةِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً.
فَأَسْلَمَ الرَّجُلَانِ مِنَ الْيَهُودِ وَ بَقِيَ الثَّالِثُ فَقَالَ بَقِيَتْ لِي مَسْأَلَةٌ وَاحِدَة …
[35] . الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ هَذَا كِتَابٌ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ ص الْعَرَبِيِّ الْهَاشِمِيِّ الْمَكِّيِّ الْمَدَنِيِّ الْأَبْطَحِيِّ الْأُمِّيِّ صَاحِبِ التَّاجِ وَ الْهَرَاوَةِ وَ الْقَضِيبِ وَ النَّاقَةِ صَاحِبِ قَوْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِلَى مَنْ طَرَقَ الدَّارَ إِلَّا طَارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ لَنَا وَ لَكُمْ فِي الْحَقِّ سَعَةً فَإِنْ لَمْ يَكُنْ طَارِقاً مُولَعاً أَوْ دَاعِياً مُبْطِلًا أَوْ مُؤْذِياً مُقْتَصِماً فَاتْرُكُوا حَمَلَةَ الْقُرْآنِ وَ انْطَلِقُوا إِلَى عَبَدَةِ الْأَوْثَانِ يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ إِلَى اللَّهِ وَ لَا غَالِبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا أَحَدَ سِوَى اللَّهِ وَ لَا أَحَدَ مِثْلَ اللَّهِ وَ أَسْتَفْتِحُ بِاللَّهِ وَ أَتَوَكَّلُ عَلَى اللَّهِ صَاحِبُ كِتَابِي هَذَا فِي حِرْزِ اللَّهِ حَيْثُ مَا كَانَ وَ حَيْثُ مَا تَوَجَّهَ لَا تَقْرَبُوهُ وَ لَا تَفْزَعُوهُ وَ لَا تُضَارُّوهُ قَاعِداً وَ لَا قَائِماً وَ لَا فِي أَكْلٍ وَ لَا فِي شُرْبٍ وَ لَا فِي اغْتِسَالٍ وَ لَا فِي جِبَالٍ وَ لَا بِاللَّيْلِ وَ لَا بِالنَّهَارِ وَ كُلَّمَا سَمِعْتُمْ ذِكْرَ كِتَابِي هَذَا فَأَدْبِرُوا عَنْهُ بِلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ غَالِبُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ أَعْلَى مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ أَعَزُّ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع يَا أَبَا الْحَسَنِ اكْتُبِ اللَّهُمَّ احْفَظْ يَا رَبِّ مَنْ عَلَّقَ عَلَيْهِ كِتَابِي هَذَا بِالاسْمِ الَّذِي هُوَ مَكْتُوبٌ عَلَى سُرَادِقِ الْعَرْشِ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْغَالِبُ الَّذِي لَا يَغْلِبُهُ شَيْءٌ وَ لَا يَنْجُو مِنْهُ هَارِبٌ وَ أُعِيذُهُ بِالْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَ بِالْعَيْنِ الَّتِي لَا تَنَامُ وَ بِالْكُرْسِيِّ الَّذِي لَا يَزُولُ وَ بِالْعَرْشِ الَّذِي لَا يُضَامُ وَ أُعِيذُهُ بِالاسْمِ الْمَكْتُوبِ فِي التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ بِالاسْمِ الَّذِي هُوَ مَكْتُوبٌ فِي الزَّبُورِ وَ بِالاسْمِ الَّذِي هُوَ مَكْتُوبٌ فِي الْفُرْقَانِ وَ أُعِيذُهُ بِالاسْمِ الَّذِي حُمِلَ بِهِ عَرْشُ بِلْقِيسَ إِلَى سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ ع قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْهِ طَرْفُهُ وَ بِالاسْمِ الَّذِي نَزَلَ بِهِ جَبْرَئِيلُ ع إِلَى مُحَمَّدٍ ص فِي يَوْمِ الْإِثْنَيْنِ وَ بِالْأَسْمَاءِ الثَّمَانِيَةِ الْمَكْتُوبَةِ فِي قَلْبِ الشَّمْسِ وَ بِالاسْمِ الَّذِي يَسِيرُ بِهِ السَّحَابُ الثِّقَالُ وَ بِالاسْمِ الَّذِي يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ وَ بِالاسْمِ الَّذِي تَجَلَّى الرَّبُّ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ فَتَقَطَّعَ الْجَبَلُ مِنْ أَصْلِهِ وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً وَ بِالاسْمِ الَّذِي كُتِبَ عَلَى وَرَقِ الزَّيْتُونِ وَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ فَلَمْ يَحْتَرِقْ وَ بِالاسْمِ الَّذِي يَمْشِي بِهِ الْخَضِرُ ع عَلَى الْمَاءِ فَلَمْ تَبْتَلَّ قَدَمَاهُ وَ بِالاسْمِ الَّذِي نَطَقَ بِهِ عِيسَى ع فِي الْمَهْدِ صَبِيّاً وَ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أَحْيَا الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللَّهِ
[36] . وَ أُعِيذُ صَاحِبَ كِتَابِي هَذَا مِنْ كُلِّ عَيْنٍ نَاظِرَةٍ وَ آذَانٍ سَامِعَةٍ وَ أَلْسُنٍ نَاطِقَةٍ وَ أَقْدَامٍ مَاشِيَةٍ وَ قُلُوبٍ وَاعِيَةٍ وَ صُدُورٍ خَاوِيَةٍ وَ أَنْفُسٍ كَافِرَةٍ وَ عَيْنٍ لَازِمَةٍ ظَاهِرَةٍ وَ بَاطِنَةٍ وَ أُعِيذُهُ مِمَّنْ يَعْمَلُ السُّوءَ وَ يَعْمَلُ الْخَطَايَا وَ يَهُمُّ لَهَا مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى وَ أُعِيذُهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَقْدِهِمْ وَ مَكْرِهِمْ وَ سِلَاحِهِمْ وَ بَرِيقِ أَعْيُنِهِمْ وَ حَرِّ أَجْسَادِهِمْ وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الشَّيَاطِينِ وَ التَّوَابِعِ وَ السَّحَرَةِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَكُونُ فِي الْجِبَالِ وَ الغِيَاضِ وَ الْخَرَابِ وَ الْعُمْرَانِ وَ مِنْ شَرِّ سَاكِنِ الْعُيُونِ أَوْ سَاكِنِ الْبِحَارِ أَوْ سَاكِنِ الطُّرُقِ وَ أُعِيذُهُ مِنْ شَرِّ الشَّيَاطِينِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ غُولٍ وَ غُولَةٍ وَ سَاحِرٍ وَ سَاحِرَةٍ وَ سَاكِنٍ وَ سَاكِنَةٍ وَ تَابِعٍ وَ تَابِعَةٍ وَ مِنْ شَرِّهِمْ وَ شَرِّ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ مِنْ شَرِّ الطَّيَّارَاتِ وَ أُعِيذُهُ بِيَا آهِيّاً شَرَاهِيَّا وَ أُعِيذُ صَاحِبَ كِتَابِي هَذَا مِنْ شَرِّ الدَّيَاهِشِ وَ الْأَبَالِسِ وَ مِنْ شَرِّ الْقَابِلِ وَ الْفَاعِلِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَيْنٍ سَاحِرَةٍ وَ خَاطِيَةٍ وَ مِنْ شَرِّ الدَّاخِلِ وَ الْخَارِجِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ طَارِقٍ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَادٍ وَ بَاغٍ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَفَارِيتِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ مِنْ شَرِّ الرِّيَاحِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَجَمِيٍّ وَ نَائِمٍ وَ يَقْظَانَ وَ أُعِيذُ صَاحِبَ كِتَابِي هَذَا مِنْ شَرِّ سَاكِنِ الْأَرْضِ وَ مِنْ شَرِّ سَاكِنِ الْبُيُوتِ وَ الزَّوَايَا وَ الْمَزَابِلِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَصْنَعُ الْخَطِيئَةَ أَوْ يُولَعُ بِهَا وَ أُعِيذُهُ مِنْ شَرِّ مَا تَنْظُرُ إِلَيْهِ الْأَبْصَارُ وَ أُضْمِرَتْ عَلَيْهِ الْقُلُوبُ وَ أُخِذَتْ عَلَيْهِ الْعُهُودُ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يُولَعُ بِالْفِرَاشِ وَ الْمُهُودِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ لَا يَقْبَلُ الْعَزِيمَةَ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ ذَابَ كَمَا يَذُوبُ الرَّصَاصُ وَ الْحَدِيدُ وَ أُعِيذُ صَاحِبَ كِتَابِي هَذَا مِنْ شَرِّ إِبْلِيسَ وَ مِنْ شَرِّ الشَّيَاطِينِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَعْمَلُ الْعُقَدَ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَسْكُنُ الْهَوَاءَ وَ الْجِبَالَ وَ الْبِحَارَ وَ مَنْ فِي الظُّلُمَاتِ وَ مَنْ فِي النُّورِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَسْكُنُ الْعُيُونَ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ وَ مَنْ يَكُونُ مَعَ الدَّوَابِّ وَ الْمَوَاشِي وَ الْوُحُوشِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يَكُونُ فِي الْأَرْحَامِ وَ الْآجَامِ وَ مِنْ شَرِّ مَنْ يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ وَ يَسْتَرِقُ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ: وَ أُعِيذُ صَاحِبَ كِتَابِي هَذَا مِنَ النَّظْرَةِ وَ اللَّمْحَةِ وَ الْخُطْوَةِ وَ الْكَرَّةِ وَ النَّفْخَةِ وَ أَعْيُنِ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ الْمُتَمَرِّدَةِ وَ مِنْ شَرِّ الطَّائِفِ وَ الطَّارِقِ وَ الْغَاسِقِ وَ الْوَاقِبِ وَ أُعِيذُهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ عَقْدٍ أَوْ سِحْرٍ أَوِ اسْتِيحَاشٍ أَوْ هَمٍّ أَوْ حُزْنٍ أَوْ فِكْرٍ أَوْ وَسْوَاسٍ وَ مِنْ دَاءٍ يُفْتَرَى لِبَنِي آدَمَ وَ بَنَاتِ حَوَّاءَ مِنْ قِبَلِ الْبَلْغَمِ أَوِ الدَّمِ أَوِ الْمِرَّةِ السَّوْدَاءِ وَ الْمِرَّةِ الْحَمْرَاءِ وَ الصَّفْرَاءِ أَوْ مِنَ النُّقْصَانِ وَ الزِّيَادَةِ وَ مِنْ كُلِّ دَاءٍ دَاخِلٍ فِي جِلْدٍ أَوْ لَحْمٍ أَوْ دَمٍ أَوْ عِرْقٍ أَوْ عَصَبٍ أَوْ فِي نُطْفَةٍ أَوْ فِي رُوحٍ أَوْ فِي سَمْعٍ أَوْ فِي بَصَرٍ أَوْ فِي شَعْرٍ أَوْ فِي بَشَرٍ أَوْ ظُفْرٍ أَوْ ظَاهِرٍ أَوْ بَاطِنٍ وَ أُعِيذُهُ بِمَا اسْتَعَاذَ بِهِ آدَمُ ع أَبُو الْبَشَرِ وَ شَيْثٌ وَ هَابِيلُ وَ إِدْرِيسُ وَ نُوحٌ وَ لُوطٌ وَ إِبْرَاهِيمُ وَ إِسْمَاعِيلُ وَ إِسْحَاقُ وَ يَعْقُوبُ وَ الْأَسْبَاطُ وَ عِيسَى وَ أَيُّوبُ وَ يُوسُفُ وَ مُوسَى وَ هَارُونُ وَ دَاوُدُ وَ سُلَيْمَانُ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَى وَ هُودٌ وَ شُعَيْبٌ وَ إِلْيَاسُ وَ صَالِحٌ وَ الْيَسَعُ وَ لُقْمَانُ وَ ذُو الْكِفْلِ وَ ذُو الْقَرْنَيْنِ وَ طَالُوتُ وَ عُزَيْرٌ وَ عِزْرَائِيلُ وَ الْخَضِرُ ع وَ مُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ وَ كُلُّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ إِلَّا مَا تَبَاعَدْتُمْ وَ تَفَرَّقْتُمْ وَ تَنَحَّيْتُمْ عَمَّنْ عُلِّقَ عَلَيْهِ كِتَابِي هَذَا بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْجَلِيلِ الْجَمِيلِ الْمُحْسِنِ الْفَعَّالِ لِمَا يُرِيدُ وَ أُعِيذُهُ بِاللَّهِ وَ بِمَا اسْتَنَارَ بِهِ الشَّمْسُ وَ أَضَاءَ بِهِ الْقَمَرُ وَ هُوَ مَكْتُوبٌ تَحْتَ الْعَرْشِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ نَفَذَتْ حُجَّةُ اللَّهِ وَ ظَهَرَ سُلْطَانُ اللَّهِ وَ تَفَرَّقَ أَعْدَاءُ اللَّهِ وَ بَقِيَ وَجْهُ اللَّهِ وَ أَنْتَ يَا صَاحِبَ كِتَابِي هَذَا فِي حِرْزِ اللَّهِ وَ كَنَفِ اللَّهِ تَعَالَى وَ جِوَارِ اللَّهِ وَ أَمَانِ اللَّهِ اللَّهُ جَارُكَ وَ وَلِيُّكَ وَ حَاذَرَكَ اللَّهُ مَا شَاءَ اللَّهُ كَانَ وَ مَا لَمْ يَشَأْ لَمْ يَكُنْ أَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً وَ أَحْصى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً وَ أَحَاطَ بِالْبَرِيَّةِ خُبْراً إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً خَتَمْتُ هَذَا الْكِتَابَ بِخَاتَمِ اللَّهِ الَّذِي خَتَمَ بِهِ أَقْطَارَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ خَاتَمِ اللَّهِ الْمَنِيعِ وَ خَاتَمِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ خَاتَمِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَجْمَعِينَ أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ وَ كُلِّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ أَوْ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ بِاللَّهِ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.
ثُمَّ دَفَعَهُ إِلَى أَبِي دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيِّ فَوَضَعَهُ فِي وَسَطِ الْبَيْتِ فَقَالَ لَهُ أَحْرَقْتَنَا بِالْكِتَابِ وَ الَّذِي قَالَ لِمُحَمَّدٍ قُمْ فَأَنْذِرْ قَالَ فَلَمَّا أَصْبَحَ أَبُو دُجَانَةَ جَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَصَّ عَلَيْهِ الْقِصَّةَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص ارْفَعِ الْكِتَابَ وَ احْرُزْهُ فَإِنْ عَادَ فَضَعْهُ فِي الدَّارِ فَقَالَ أَبُو دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيُّ فَوَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ فَزْعَةً لِأَهْلِي وَ لَا وُلْدِي وَ لَا عَادَ حَتَّى قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص.
[37] . «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ» و هو نهر النيل ما بين إيلة و مصر و قيل هو بحر قلزم ما بين اليمن و مكة إلى مصر و فيه حذف أي فضرب «فَانْفَلَقَ» أي فانشق البحر و ظهر فيه اثنا عشر طريقا و قام الماء عن يمين الطريق و يساره كالجبل العظيم و ذلك قوله «فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» أي فكان كل قطعة من البحر كالجبل العظيم و الفرق الاسم لما انفرق و الفرق مصدر
[38] . «فقال اضرب بعصاك البحر فضربه بعصاه في أربع ساعات من النهار فَانْفَلَقَ البحر فانشق الماء اثني عشر طريقا يابسا، كل طريق طوله فرسخان وعرضه فرسخان، وقام الماء عن يمين الماء وعن يساره كالجبل العظيم»
[39] . «{فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقًا فِي الْبَحْرِ يَبَسًا} [طه: 77] قَالَ الْحَسَنُ: أَتَاهُ جِبْرِيلُ عَلَى فَرَسٍ فَأَمَرَهُ أَنْ يَضْرِبَ الْبَحْرَ بِعَصَاهُ، فَصَارَ طَرِيقًا يَبِسًا. قَالَ يَحْيَى: بَلَغَنِي أَنَّهُ صَارَ اثْنَيْ عَشَرَ طَرِيقًا، لِكُلِّ سِبْطٍ طَرِيقٌ.» «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظيمِ»
[40] . «ومعنى قوله: (فرقنا بكم) : فصلنا بكم البحر. لأنهم كانوا اثني عشر سبطا؛ ففرق البحر اثني عشر طريقا، فسلك كل سبط منهم طريقا منها، فذلك فرق الله بهم عز وجل البحر، وفصله بهم، بتفريقهم في طرقه الاثني عشر، كما:-
904 – حدثني موسى بن هارون قال، حدثنا عمرو بن حماد قال، حدثنا أسباط بن نصر، عن السدي: لما أتى موسى البحر كنّاه”أبا خالد”، وضربه فانفلق، فكان كل فرق كالطود العظيم، فدخلت بنو إسرائيل. وكان في البحر اثنا عشر طريقا في كل طريق سبط.»
بازدیدها: 0