۱۲۷۹) وَ اَنْجَيْناٰ مُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُؒ اَجْمَعٖينَ

۶ جمادی‌الأولی ۱۴۴۸

‌ ترجمه

و موسی و کسانی که همراهش او بودند همگی را نجات دادیم؛

اختلاف قراءات

وَ أَنْجَيْنا / فَنَجَّیْنَا

در قراءات معروف و مطابق با مصحف عثمانی، این کلمه از باب افعال و با حرف «و» به جمله قبل عطف، ‌یعنی به صورت «وَ نَجَّیْنَا» قرائت شده است؛

اما در قرائت ابن مسعود در باب تفعیل و با حرف «ف» عطف شده است به صورت: «فَنَجَّیْنَا»

المغني في القراءات، ص۱۳۷۹[1]

مُوسَى[2]

نکات ادبی

أَنْجَيْنا

ماده «نجی» از مواردی است که در تحلیل اصل آن بین اهل لغت اختلاف جدی در کار است:

ابن فارس اصل این ماده را دو اصل مستقل دانسته است:

یکی به معنای کشط و کشف [کنار زدن و آشکار کردن]، «نَجَوْتُ الجلد» یعنی پوست را کندم، و «نَجا الإنسانُ ینجو نَجاةً و نَجاءً» یعنی با سرعت رفت و از مکان منکشف شد؛ و «النَّجاة و النَّجْوَة من الأرض» یعنی زمین مرتفعی که سیل بر آن بالا نمی‌آید، گویی از سیل نجات یافته و از آن کنار رفته است؛ و نیز «النَّجْو» به معنای سحابِ گذرنده، و «اسْتَنْجُوا» در حدیث «إذا سافرتم في الجَدْب فاسْتَنْجُوا» یعنی کند نروید بلکه شتاب کنید و بگذرید.

دیگری به معنای ستر و اخفاء [پوشاندن]. که «نَّجْوی» که به معنای سرّ و مخفیانه سخن گفتن بین دو نفر است. (معجم المقاییس اللغة، ج۵، ص397-[3]۳۹۹).

اما راغب همه را به یک اصل برمی‌گرداند و آن انفصال [جدا شدن] از چیزی است. چنانکه «النَّجْوَة» و «النَّجاة» یعنی مکان مرتفعی که بخاطر ارتفاعش از اطراف جدا و متمایز شده است، و گفته شده چون انسان را از سیل نجات می‌دهد چنین نامیده شد؛ و اصل مناجات هم این است که با خداوند در «نَجْوَة من الأرض: یک مکان بلندی در زمین» خلوت کنی. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۹۲-۷۹۳[4]).

مرحوم طبرسی نیز در تحلیلی نزدیک به راغب، اصل این ماده را به همان معنای خلاص کردن برمی‌گرداند و بیان داشته که نجات و خلاصی و سلامت به یک معنا هستند و وی نیز درباره وجه تسمیه مکان مرتفع به «نجوة» همان را می‌گوید که کسی که به آن می‌رود از بسیاری از آسیبها نجات می‌یابد (مجمع البیان، ج۱، ص۲۲۴[5])؛ و سپس کاربرد نجوا به معنای سخن مخفیانه و راز گفتن را نیز به نحوی به همان خلاص کردن برمی‌گرداند، می‌گوید اصل معنای آن آزاد کردن چیزی و دور انداختن آن است. وقتی پوست شتر یا چیز دیگری را می‌اندازید، گفته می‌شود «نجوتُ الجلد». (مجمع البيان، ج‏3، ص167[6]).

مرحوم مصطفوی نیز به نظر می‌رسد بین این دو قول جمع کرده است. از نظر او اصل واحد در این ماده، تنحیه و تخلیص [کنار بردن همراه با خلاص کردن] است، یعنی خلاص کردنی از طریق کنار کشیدن شخص مورد نظر حاصل شود؛ و از مصادیق آن خلاص کردن شخص از هلاک و کنار بردن او از آن محیط است، و در نجوا کردن هم یک نحوه کنار کشیدن و خلاص کردن باطن از آن امر مکتومی که درون آن است لحاظ شده است . وی اطلاق «نجوة» بر زمین مرتفع را هم از این جهت می‌داند که یک نحوه کنار کشیدن و خلاصی یافتن به وسیله آن ممکن می‌گردد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج۱۲، ص۴۷[7]).

حسن جبل نیز در تحلیلی نزدیک به تحلیل مرحوم مصطفوی، معنای محوری این ماده را خلاص کردن چیزی یا رهایی آن با رفعت گرفتن از میان آنچه آن را احاطه کرده و یا مجاور آن است، می‌داند، همانند زمین مرتفع. وی نیز وجه تسمیه نجوا به معنای درگوشی سخن گفتن را این می‌داند که یک نحوه کنار کشیدن و اختصاص از میان دیگران است، چنانکه می‌فرماید «خَلَصُوا نَجِیّاً» (یوسف/۸۰) یعنی نجواکنان کنار رفتند. وی همه آنچه در قرآن از این ترکیب است ـ جز صیغه‌های ناجی و تناجی و نَجِیّ و نَجْوی ـ را به معنای خلاص شدن از خطر و عذاب و غرق و بلا می‌داند. (المعجم الاشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص۲۱۵۷ و ۲۱۵۸[8]).

حتی اگر اصل واحدی هم برای این ماده قبول کنیم کاربردهای قرآنی آن به‌طور عمده در دو باب معنایی توزیع می‌شوند: خلاصی و نجات، و سرّ و مناجات؛ که برای هر دو هم به نحو ثلاثی مجرد و هم ثلاثی مزید به کار رفته است؛ با این تفاوت که ابواب ثلاثی مزید برای اولی ابواب افعال و تفعیل است؛ اما برای دومی ابواب مفاعله و تفاعل.

کاربردهای قرآنی این ماده در معنای خلاص شدن و نجات یافتن به تبع ثلاثی مجرد یا مزید بودن دو صورت دارد، لازم و متعدی:

صورت لازم (ثلاثی مجرد) آن فقط در چهار موضع است: «وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما» (یوسف/۴۵) و «لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُما» (یوسف/۴۲) در داستان ساقی رهایی‌یافته از زندان، و «قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ» (قصص/۲۵) در خطاب به موسی پس از گریز از مصر، و «ما لِي أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجاةِ» (غافر/۴۱) در دعوت مومن آل فرعون. معنای لغوی در هر چهار مورد همان انفصال و خلاصی از خطر است و معنای سیاقی فقط مصداق خطر را معین می‌کند: حبس، تعقیب قوم ظالم، آتش. از این رو همه را باید کنار هم و با یک بیان گفت. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏12، ص[9]47)

اما صورت متعدی آن در دو باب افعال و تفعیل پرشمارترین کاربرد است و عموما به معنای دیگری را نجات دادن است؛ درباره تفاوت این دو مرحوم مصطفوی گفته در تفعیل، نظر به جهت وقوع فعل و تعلق آن به مفعول است: «وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ نَجَّیْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِیظٍ» (هود/۵۸)، «فَنَجَّیْناکَ مِنَ الْغَمِّ» (طه/۴۰)، «نَجَّیْناهُمْ بِسَحَرٍ» (قمر/۳۴)، «وَ نَجَّیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ» (فصلت/۱۸ و نمل/۵۳)  و در افعال، نظر به جهت صدور از فاعل: «وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ» (بقره/۵۰)، «نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْن‏» (ابراهیم/۶)، «فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَق» (یونس/۲۳)،‏ «تجارة‌ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ» (صف/۱۰) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج۱۲، ص۴۸[10]). در عین حال که این نکته صحیحی است اما مرحوم طبرسی از برخی نقل کرده که کاربرد آن در باب افعال برای خلاصی پیش از افتادن در هلاکت، و در باب تفعیل پس از افتادن در آن به کار می‌رود (مجمع البیان، ج۱، ص۲۲۵[11])؛ و شاید کاربرد این دو تعبیر در خصوص بنی‌اسرائيل در آیه «وَ إِذْ نَجَّیْناکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ… وَ إِذْ فَرَقْنا بِکُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَیْناکُمْ» (بقره/۴۹ و ۵۰) موید این برداشت باشد: آنان گرفتار آل فرعون بودند پس برای اینجا از تفعیل استفاده شد، اما وقتی فرعونیان در تعقیب آنهایند و هنوز گرفتار نشده‌اند از باب افعال استفاده شد.

در این میان شاید بحث‌انگیزترین آیه در این میان آیه «فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ» (یونس/۹۲) باشد که تحلیل مرحوم مصطفوی را در تعمیم خلاص کردن به همه موارد را شاید ضعیف می‌کند، زیرا اینجا در معرض قرار دادن بدن برای رسوایی است، درحالی که خلاص کردن یک بار ممدوح دارد. شاید توضیح راغب در اینجا رهگشا باشد که تصریح کرده که مقصود از نجات دادن، «تَرَکْتُهُ بِنَجْوَة» باشد و معنای آیه این است که او را در بلندی رها کردم. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۹۲). پس به معنای افکندن بدن فرعون بر جای مرتفع برای دیده شدن است که عبرتی برای آیندگان باشد، نه نجات او از مرگ.

عسکری تعبیر «نجات» را به «هدایت» و «فوز» نزدیک دانسته و در تفاوت اینها اظهار داشته است که

فرق آن با هدایت را این است که نجات خلاصی از امر ناخوشایند است ولی هدایت آن چیزی است که امکان وصول به چیزی را فراهم می‌:ند و نجات همواره از چیزی است ولی هدایت به سوی چیزی (الفروق فی اللغة، ص۲۰۵[12])؛

و فرق آن با فوز این است که هردو خلاصی یافتن از امر ناخوشایند است؛ اما فوز خلاصی یافتنی است همراه با رسیدن به محبوب (الفروق فی اللغة، ص۲۰۵[13])؛ که البته آيه ۹۲ یونس برای هر دو تحلیل وی هم چالش ایجاد می‌کند.

همچنین کلمه «نجات» به کلماتی همانند انقاذ (از ماده «نقذ») و تخلیص (خلاص کردن، از ماده «خلص») و تفریج (از ماده «فرج») و «عون» و نصرت (از ماده «نصر») و «غوث» و «ظهیر» (پشتیبان، از ماده «ظهر») نزدیک است، مرحوم مصطفوی در تفاوت اینها بیان داشته است که:

انقاذ به معنای مطلق خارج کردن از ابتلاء و فرو رفتن در آن، است؛

تخلیص به معنای پاک کردن از شائبه‌ها و آلودگی‌هاست؛

نجات به معنای این است که چیزی را کنار بکشیم تا مبتلا به وضعیت ناخوشایند جدیدی نشود؛

تفریج یاری کردنی است با جدایی انداختن بین دو چیز؛

عون یاری کردن مداوم و همراه با پشتیبانی از نزدیک است

نصرت هرگونه کمک کردنی است به هر نحو ممکن

غوث نجات دادن از ابتلاء و شدت و تحت حمایت ویژه قرار دادن است؛

«ظهیر» به معنای آن است که کسی در پشت سر قرار گیرد و انسان بتواند به او تکیه کند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص278[14]).

در خصوص کاربردهای قرآنی این ماده در معنای نجوا و مناجات کردن، که یک نحوه سخن پنهانی‌ای است که با کنار کشیدن شخصی که قرار است با او نجوا شود رخ می دهد، چنانکه اشاره شد هم در حالت ثلاثی مجرد عموما به صورت مصدر «نجوی» به کار رفته است: «وَ أَسَرُّوا النَّجْوى»‏ انبیاء/۳؛ طه/62)، «إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ‏» (مجادلة/10)، «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ‏ النَّجْوى»‏(مجادلة/8) «لا خَیْرَ فِي کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ» (نساء/۱۱۴) و «یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ» (توبه/۷۸ و زخرف/۸۰). از کاربردهای رایج در حالت صیعه مبالغه (در معنای اسم فاعلی: نجواکنان، نجواکننده) است: «قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» (مریم/52)، «فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا» (یوسف/۶۰)، که به نظر می‌رسد گاه به صورت «نجوی» جمع بسته می‌شود: «إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى‏» (اسراء/۴۷) (شبیه قتیل و قتلی، جریح و جرحی)، هرچند این احتمال هست که اینجا هم در همان معنای مصدری باشد که در مقام وصف به نحو مبالغه به کار رفته باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص793[15]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏12، ص49[16] و 50[17]).

در خصوص کاربرد آن در حالت ثلاثی مزید هم اشاره شد که در دو باب مفاعله و تفاعل است، و مرحوم مصطفوی بر این باور است که این دو صیغه دلالت بر امتداد دارند [یعنی نجوایی که طولانی می‌شود]. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج۱۲، ص۴۹[18]) و ظاهرا تفاوت خود این دو در آن است که در مفاعله تأکید بر یک طرف است که برای نجوا کردن سراغ دیگری می‌رود: «إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُم‏» (مجادله/۱۲)، اما در تفاعل، طرفینی بودن نجوا مورد توجه است: «إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى‏» (مجادله/۹).

«نجوا» به «سرّ» (ماده «سرر») نزدیک است، عسکری با لحاظ معنای رفعتی که در «نجوة» (مکان مرتفع) بود فرق نجوا و سرّ را در این می‌داند که نجوا اسمی برای گفتار مخفیانه‌ای است که گویی با این کار هم‌صحبت خویش را از غیر او بالا می‌بری، و بدین جهت است که سخن گفتن خداوند با حضرت موسی به نحوا تعبیر شده است: «وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيًّا» (مریم/52) ولی سرّ مخفی کردن چیزی در نفس است و از این رو اگر چیزی را در پشت دیوار مخفی کنند بدان سرّ‌نمی‌گویند؛ و وقتی هم که درباره گفتاری تعبیر «سرّ» به کار می‌رود از باب تشبیه بدان چیزی است که در درون خویش مخفی کرده‌ایم؛ و از این جهت به این امر مخفی می‌گوییم سر من نزد فلانی و نمی‌گوییم نجوای من نزد فلانی. (الفروق فی اللغة، ص۵۴[19]).

در خصوص قرائت، اگر چه در بسیاری آیات میان «أَنْجی» و «نَجَّی» اختلاف ضبط هست ـ مانند بقره/۴۹ و اعراف/۱۴۱ ـ ولی این اختلاف بر معنا اثر جوهری نمی‌گذارد و هر دو تخلیص‌اند. آنچه محل اشکال است ادعای تفاوت معنایی جوهری میان این دو قرائت است و باید صریح گفت که قرائن سیاقی آن را تأیید نمی‌کند. تنها دو مورد شایسته ذکر مستقل است: «فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ» (یوسف/۱۱۰) در برابر قرائت «فَنَجا مَنْ نَشاءُ» که اولی مجهول از تفعیل و دومی لازم است ولی چون سیاق «جاءَهُمْ نَصْرُنا» است هر دو به نصرت خدا برمی‌گردد؛ و «نُنَجِّیکَ» در یونس/۹۲ که اگر به تخفیف از افعال خوانده شود معنای نجات دادن تقویت می‌شود و اگر به تشدید ـ چنانکه مشهور است ـ معنای ترک بر نجوه که راغب گفت تقویت می‌شود، پس انتخاب ضبط در ترجمه آن اثر مستقیم دارد.

ماده «نجی» و مشتقات آن همین ۸۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

أَجْمَعِينَ

‌ درباره ماده «جمع» ذیل آیه ۳۹ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۵۳ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-039

حدیث

حدیث۲ ذیل آيه ۶۳ و تمام احادیث ذیل آیه قبل (۶۴ ) بدین آیه نیز مربوط است. اما احادیث دیگر:

۱) از امام کاظم ع از پدرانشان روایت ذکر شده که امیرالمومنین ع در گفتگویی با یک عالم یهودی توضیح می دهند که چگونه پیامبر اکرم ص همه فضیلتهای پیامبران قبلی را داشتند، به اضافه فضیلتهایی اختصاصی؛ که فرازهایی از آن قبلا در مقدمه همین سوره (جلسه ۱۲۱۵ https://yekaye.ir/introduction-to-ash-shuara/) ونیز ذیل آیات۳۲ و ۳۳ و ۶۱ گذشت.

در فراز دیگری از آن آمده است:

آن یهودی به‌ او گفت: «همانا خداوند عزّ و جلّ برای موسی از فرعون انتقام گرفت.»

علی (علیه‌السلام) فرمودند: «همین طور است؛ ولی خداوند – جلّ اسمه – برای حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از فرعونها انتقام گرفت.

اما مسخره‌کنندگان، خداوند فرمود: «همانا ما تو را از [شرّ] مسخره‌کنندگان کفایت کردیم.» (حجر/۹۵) پس خداوند پنج تن آنان را در یک روز کشت، هر یک به‌ گونه‌ای غیر از شیوه کشته شدن دیگری.

اما ولید بن مغیره: از کنار تیرک‌های [چوب بزرگی متعلق به‌] مردی از خزاعه گذشت که آنها را تراشیده و آماده کرده و در راه نهاده بود. نوک یکی از آن به‌ او اصابت کرد و رگِ بازویش بریده شد، چنانکه خونش جاری گشت و مُرد، در حالیکه می‌گفت: «پروردگار محمد مرا کشت.»

اما عاص بن وائل سهمی: برای کاری به‌ جایی بیرون رفت؛ سنگی زیر پایش لغزید و سقوط کرد و تکه تکه شد و مُرد، در حالی که می‌گفت: «پروردگار محمد مرا کشت.»

اما اسود بن عبد یغوث: برای دیدار پسرش زمعه بیرون رفت و زیر درختی سایه گرفت. جبرئیل نزد او آمد و سرش را گرفت و بر درخت کوبید. [اسود] به‌ غلامش گفت: «این را از من بازدار!» [غلام] گفت: «کسی را نمی‌بینم که کاری بکند جز خودت.» پس او را کشت، در حالی که می‌گفت: «پروردگار محمد مرا کشت.»

اما اسود بن حارث: همانا پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر او نفرین کرد که خداوند بینایی‌اش را بگیرد و او را به عزای فرزندش بنشاند. پس در آن روز بیرون رفت تا به‌ جایی رسید؛ جبرئیل با برگ سبزی نزدش آمد و آن را بر چهره‌اش زد و نابینا شد، و چنین ماند تا خداوند او را به عزای فرزندانش نشاند.

اما حرث بن ابی‌طلاله: مدتی از خانه‌اش در گرمای سوزان بیرون بود و آفتاب چنان او را سوزاند که همانند سیاهپوست‌ها شد. چون به‌ نزد خانوادهاش بازگشت، گفت: «من حارثم!» پس بر او خشم گرفتند و او را کشتند، در حالیکه می‌گفت: «پروردگار محمد مرا کشت.»

[مولف کتاب می‌گوید:] در مورد اسود بن حارث همچنین حکایت شده که ماهی شور خورد و بر او تشنگی غلبه کرد، و پیوسته آب می‌نوشید تا شکمش پاره شد و مُرد، در حالیکه می‌گفت: «پروردگار محمد مرا کشت.»

همه اینها در یک زمان بود؛ و آن [ماجرا این بود] که آنان در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند و به او گفتند: «ای محمد! تا [وقت] ظهر به تو مهلت می‌دهیم؛ از سخنت برمی‌گردی، وگرنه تو را می‌کشیم.» پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خانه‌اش آمد و و اندهگین از سخن آنان در را بر خود بست. در همان موقع جبرئیل از سوی خدا نزد او آمد و گفت: «ای محمد! سلام [= خداوند] به تو سلام می گوید و می‌فرماید: «پس آنچه را بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان.» (حجر/۹۴)» یعنی کارت را برای اهل مکه آشکار کن و آنان را به ایمان فراخوان. [پیامبر] گفت: «ای جبرئیل! با مسخره‌کنندگان و آنچه به من وعده دادند چه کنم؟» گفت: «همانا ما تو را از [شرّ] مسخره‌کنندگان کفایت کردیم.» (حجر/۹۵) [پیامبر] گفت: «ای جبرئیل! همین لحظه در برابر من بودند.» [جبرئیل] گفت: «از [شرّ] آنان کفایت شدی.» و [پیامبر] در آن هنگام کار خویش را آشکار ساخت.

و اما باقیمانده فرعونها [= سران و گردنکشان قریش]، روز بدر با شمشیر کشته شدند، و خداوند همه‌شان را شکست داد و آنان پشت کردند و گریختند.

الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏1، ص216-۲۱۷

رُوِيَ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع قَالَ:

إِنَّ يَهُودِيّاً مِنْ يَهُودِ الشَّامِ وَ أَحْبَارِهِمْ كَانَ قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ الزَّبُورَ وَ صُحُفَ الْأَنْبِيَاءِ ع وَ عَرَفَ دَلَائِلَهُمْ جَاءَ إِلَى مَجْلِسٍ فِيهِ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ فِيهِمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ ابْنُ مَسْعُودٍ وَ أَبُو سَعِيدٍ الْجُهَنِيُ‏ فَقَالَ يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ مَا تَرَكْتُمْ لِنَبِيٍّ دَرَجَةً وَ لَا لِمُرْسَلٍ فَضِيلَةً إِلَّا أَنْحَلْتُمُوهَا نَبِيَّكُمْ فَهَلْ تُجِيبُونِّي عَمَّا أَسْأَلُكُمْ عَنْهُ؟

فَكَاعَ الْقَوْمُ عَنْهُ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع‏: …

قَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ: لَقَدِ انْتَقَمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمُوسَى مِنْ فِرْعَوْنَ.

قَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع: لَقَدْ كَانَ كَذَلِكَ وَ لَقَدِ انْتَقَمَ اللَّهُ جَلَّ اسْمُهُ لِمُحَمَّدٍ ص مِنَ الْفَرَاعِنَةِ فَأَمَّا الْمُسْتَهْزِءُونَ فَقَالَ اللَّهُ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ‏  فَقَتَلَ اللَّهُ خَمْسَتَهُمْ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ بِغَيْرِ قِتْلَةِ صَاحِبِهِ فِي يَوْمٍ وَاحِدٍ.

فَأَمَّا الْوَلِيدُ بْنُ الْمُغِيرَةِ فَمَرَّ بِنَبْلٍ لِرَجُلٍ مِنْ خُزَاعَةَ قَدْ رَاشَهُ‏  وَ وَضَعَهُ فِي الطَّرِيقِ فَأَصَابَهُ شَظِيَّةٌ  مِنْهُ فَانْقَطَعَ أَكْحَلُهُ‏  حَتَّى أَدْمَاهُ فَمَاتَ وَ هُوَ يَقُولُ: قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ.

وَ أَمَّا الْعَاصُ بْنُ وَائِلٍ السَّهْمِيُّ فَإِنَّهُ خَرَجَ فِي حَاجَةٍ لَهُ إِلَى مَوْضِعٍ فَتَدَهْدَهَ‏  تَحْتَهُ حَجَرٌ فَسَقَطَ فَتَقَطَّعَ قِطْعَةً قِطْعَةً فَمَاتَ وَ هُوَ يَقُولُ: قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ.

وَ أَمَّا الْأَسْوَدُ بْنُ عَبْدِ يَغُوثَ فَإِنَّهُ خَرَجَ يَسْتَقْبِلُ ابْنَهُ زَمْعَةَ فَاسْتَظَلَّ بِشَجَرَةٍ فَأَتَاهُ جَبْرَئِيلُ فَأَخَذَ رَأْسَهُ فَنَطَحَ بِهِ الشَّجَرَةَ فَقَالَ لِغُلَامِهِ امْنَعْ هَذَا عَنِّي فَقَالَ مَا أَرَى أَحَداً يَصْنَعُ شَيْئاً إِلَّا نَفْسَكَ فَقَتَلَهُ وَ هُوَ يَقُولُ: قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ.

وَ أَمَّا الْأَسْوَدُ بْنُ الْحَرْثِ فَإِنَّ النَّبِيَّ ص دَعَا عَلَيْهِ أَنْ يُعْمِيَ اللَّهُ بَصَرَهُ وَ أَنْ يُثْكِلَهُ وُلْدَهُ فَلَمَّا كَانَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ خَرَجَ حَتَّى صَارَ إِلَى مَوْضِعٍ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ بِوَرَقَةٍ خَضْرَاءَ فَضَرَبَ بِهَا وَجْهَهُ فَعَمِيَ فَبَقِيَ حَتَّى أَثْكَلَهُ اللَّهُ وُلْدَهُ.

وَ أَمَّا الْحَرْثُ بْنُ أَبِي الطَّلَالَةِ فَإِنَّهُ خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ فِي السَّمُومِ فَتَحَوَّلَ حَبَشِيّاً فَرَجَعَ إِلَى أَهْلِهِ فَقَالَ أَنَا الْحَرْثُ فَغَضِبُوا عَلَيْهِ فَقَتَلُوهُ وَ هُوَ يَقُولُ: قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ – وَ رُوِيَ أَنَّ الْأَسْوَدَ بْنَ الْحَرْثِ أَكَلَ حُوتاً مَالِحاً فَأَصَابَهُ غَلَبَةُ الْعَطَشِ فَلَمْ يَزَلْ يَشْرَبُ الْمَاءَ حَتَّى انْشَقَّ بَطْنُهُ فَمَاتَ وَ هُوَ يَقُولُ: قَتَلَنِي رَبُّ مُحَمَّدٍ  –

كُلُّ ذَلِكَ فِي سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالُوا لَهُ: يَا مُحَمَّدُ نَنْتَظِرُ بِكَ إِلَى الظُّهْرِ فَإِنْ رَجَعْتَ عَنْ قَوْلِكَ وَ إِلَّا قَتَلْنَاكَ. فَدَخَلَ النَّبِيُّ ص مَنْزِلَهُ فَأَغْلَقَ عَلَيْهِ بَابَهُ مُغْتَمّاً لِقَوْلِهِمْ فَأَتَاهُ جَبْرَئِيلُ عَنِ اللَّهِ مِنْ سَاعَتِهِ. فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ السَّلَامُ يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلَامَ وَ هُوَ يَقُولُ لَكَ: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ»‏ يَعْنِي أَظْهِرْ أَمْرَكَ لِأَهْلِ مَكَّةَ وَ ادْعُهُمْ إِلَى الْإِيمَانِ. قَالَ: يَا جَبْرَئِيلُ كَيْفَ أَصْنَعُ بِالْمُسْتَهْزِءِينَ وَ مَا أَوْعَدُونِي؟ قَالَ لَهُ:‏« إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ‏». قَالَ: يَا جَبْرَئِيلُ كَانُوا السَّاعَةَ بَيْنَ يَدَيَّ. قَالَ: كُفِيتَهُمْ وَ أَظْهَرَ أَمْرَهُ عِنْدَ ذَلِك.َ

وَ أَمَّا بَقِيَّةُ الْفَرَاعِنَةِ قُتِلُوا يَوْمَ بَدْرٍ بِالسَّيْفِ فَهَزَمَ اللَّهُ الْجَمِيعَ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ.

 

۲)‌ سید بن طاووس دعایی برای روز هفتم ماه مبارک رمضان نقل کرده است بدون اینکه در ابتدایش اشاره به نام معصومی داشته باشد. در ادامه متن و ترجمه این دعا تقدیم می‌شود:

دعاء اليوم السابع من شهر رمضان‏

اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِي حِينَ يَسُوءُ ظَنِّي بِأَعْمَالِي وَ أَنْتَ أَمَلِي عِنْدَ انْقِطَاعِ الْحِيَلِ مِنِّي وَ أَنْتَ رَجَائِي عِنْدَ تَضَايُقِ حُلُولِ الْبَلَاءِ عَلَيَّ وَ أَنْتَ عُدَّتِي فِي كُلِّ شَدِيدَةٍ نَزَلَتْ بِي وَ فِي كُلِّ مُصِيبَةٍ دَخَلَتْ عَلَيَّ وَ فِي كُلِّ كُلْفَةٍ صَارَتْ عَلَيَّ وَ أَنْتَ مَوْضِعُ كُلِّ شَكْوَى وَ مُفَرِّجُ كُلِّ بَلْوَى أَنْتَ لِكُلِّ عَظِيمَةٍ تُرْجَى وَ لِكُلِّ شَدِيدَةٍ تُدْعَى إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ أَنْتَ الْمُرْتَجَى لِلْآخِرَةِ وَ الْأُولَى.

اللَّهُمَّ مَا أَكْبَرَ هَمِّي إِنْ لَمْ تُفَرِّجْهُ وَ أَطْوَلَ حُزْنِي إِنْ لَمْ تُخَلِّصْنِي وَ أَعْسَرَ [وَ أَعَزَّ] حَسَنَاتِي إِنْ لَمْ تُيَسِّرْهَا [تُوَفِّقْنِي‏] وَ أَخَفَّ مِيزَانِي إِنْ لَمْ تُثَقِّلْهُ وَ أَزَلَّ لِسَانِي إِنْ لَمْ تُثَبِّتْهُ وَ أَوْضَعَ جَدِّي إِنْ لَمْ تُقِلْ عَثْرَتِي.

أَنَا صَاحِبُ الذَّنْبِ الْكَبِيرِ [الْكَثِيرِ] وَ الْجُرْمِ الْعَظِيمِ أَنَا الَّذِي بَلَغَتْ بِي سَوْأَتِي وَ كُشِفَ [كشف‏] قِنَاعِي وَ لَمْ يَكُنْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ حِجَابٌ يُوَارِينِي مِنْكَ فَلَوْ عَاقَبْتَنِي عَلَى قَدْرِ جُرْمِي لَمَا فَرَّجْتَ عَنِّي طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَداً.

اللَّهُمَّ أَنَا الذَّلِيلُ الَّذِي أَعْزَزْتَ وَ أَنَا الضَّعِيفُ الَّذِي قَوَّيْتَ وَ أَنَا الْمُقِرُّ الَّذِي سَتَرْتَ فَمَا شَكَرْتُ نِعْمَتَكَ وَ لَا أَدَّيْتُ حَقَّكَ وَ لَا تَرَكْتُ مَعْصِيَتَكَ.

يَا كَاشِفَ كَرْبِ أَيُّوبَ وَ سَامِعَ صَوْتِ يُونُسَ الْمَكْرُوبِ وَ فَالِقَ الْبَحْرِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ وَ مُنْجِيَ «مُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ» أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِي مِنْ أَمْرِي فَرَجاً وَ مَخْرَجاً وَ يُسْراً بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.

إقبال الأعمال، ج‏1، ص131

خدایا، تو تکیه‌گاه منی آنگاه که بخاطر اعمالم بدگمان می‌شوم [دیگر امیدی به خودم ندارم]، و تو آرزوی منی آنگاه که چاره‌ها از دستم کوتاه می‌شود، و تو امید منی آنگاه که نزول بلا عرصه را بر من سخت و تنگ می‌گرداند، و تو توشه و ساز و برگ منی در هر سختی‌ای که بر من فرود آید و در هر مصیبتی که به من رسد و در هر رنج و مشقّتی که متوجّه من شود. و تو محلّ هر شکایت و برطرف‌کننده هر گرفتاری هستی. تویی که در هر کار بزرگی به تو امید بسته می‌شود و در هر سختی به درگاهت دعا می‌شود. شکایت تنها به سوی تو آورده می‌شود و تنها تویی که برای دنیا و آخرت می‌توان به او امید بست.

خدایا، چقدر بزرگ است همّ و غم من، اگر آن را برطرف نکنی ، و چه طولانی است غم و غصه‌ام اگر مرا از آن نرهانی، و چه دشوار و نایاب است انجام کارهای نیک اگر آن را برایم آسان نکنی، و چه سبک است ترازوی اعمالم اگر آن را سنگین نکنی، و چه لغزنده است زبانم اگر آن را ثابت و استوار نداری، و چه پست و بی‌مقدار است بهره‌ام اگر از لغزشم درنگذری.

من صاحب گناه بزرگ و جرم عظیم هستم. من همانم که رسواییم به نهایت رسیده و پرده‌ام کنار رفته است و میان من و تو هیچ حجابی نبود که مرا از تو بپوشاند. پس اگر بخواهی به اندازه جرمم مرا کیفر دهی، هرگز حتی به اندازه یک چشم بر هم زدن گشایشی در کارم نخواهد بود.

خدایا، من همان خوار و ذلیلی هستم که عزّتش بخشیدی، و همان ناتوانی هستم که نیرویش دادی، و همان اقرارکننده به گناهی هستم که پوشاندی‌اش. پس نه نعمتت را سپاس گفتم و نه حقّت را ادا کردم و نه نافرمانیت را ترک نمودم.

ای برطرف‌کننده اندوه ایّوب، و شنونده صدای یونس گرفتار، و شکافنده دریا برای بنی‌اسرائیل، و نجات‌دهنده «موسی و همراهانش همگی» (شعراء/ ۶۵)، از تو می‌خواهم که بر محمّد و خاندان محمّد درود فرستی و به رحمتت برای من در کارم گشایش و راه خروج و آسانی قرار دهی، ای مهربان‌ترین مهربانان.

تدبر

۱) «وَ أَنْجَيْنا مُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ»

در آیات قبل دیدیم که اصحاب موسی با قاطعیت خود را گرفتار و کار خود را تمام شده می دیدند، اما حضرت موسی ع با آرامشی مثال‌زدنی ابراز داشت که خداوند مرا هدایت خواهد کرد و این چند آیه توضیح می‌داد که خداوند چگونه هدایت خویش را شامل آنها کرد: ابتدا گزینه‌ای پیش رو گذاشت که به مخیله هیچکس خطور نمی‌کرد: با عصا به دریا بزن و دریای عمیق بشکافد و آبها در طرفین بقدری کنار رود که همانند جاده‌ای در میان کوهی عظیم هویدا شود. سپس حتی فرعونیان وارد این دریا شوند، که خود همین هم جای تعجب دارد! سپس خدا حضرت موسی و همراهانش همگی را بدون استثناء‌ نجات دهد و بقیه را غرق گرداند و به هلاکت برساند.

کلمه «أجمعین» در پایان این آيه واقعا قابل توجه است: در برابر دشمنان جباری همچون فرعونیان، که سابقه آنان در کشتن فرزندان بنی‌اسرائیل دست کم در دو مقطع (هنگام ولادت حضرت موسی ع و بعد از بعثت وی) در تاریخی که قرآن کریم برای ما حکایت کرده ثبت شده، آيا هیچ‌گونه اقدام و تدبیر بشری و مبارزه برای سرنگون کردن فرعونیان و نجات بنی اسرائیل رخ می‌داد می‌توانست این گونه جان همه پیروان موسی ع را نجات دهد و همه دشمنان ایشان را نابود کند؟

چه‌بسا آیه می‌خواهد بگوید اگر شما آن طور که باید و شاید به تکلیف واقعی و درست خود – و نه صرفا به تدبیرهای خود – عمل کردید و تسلیم محض خداوند بودید خداوند این گونه تدبیرهای خاصی برای شما رقم می‌زند که مطلقا با محاسبات دنیوی ممکن نیست.

 

۲) «…الْبَحْرَ  فَانفَلَقَ فَكاَنَ كلُّ فِرْقٍ كاَلطَّوْدِ الْعَظِيم‏؛ وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِينَ؛ وَ أَنْجَيْنا مُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ»

ذهنیت بسیاری از ما از شکافته شدن دریا و عبور دو گروه موساییان و فرعونیان غالبا با آنچه در فیلم ده فرمان و مانند آن دیده‌ایم گره خورده است؛ یعنی گویی اینها از رود نیل عبور کرده اند و آب رودخانه با عمق نهایتا به ارتفاع ۵-۶ متر کنار رفته و این دو گروه عبور کردند و … .

اما اولا قرآن تعبیر «بحر» – و در جای دیگر: «یم»: «فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ فِي الْيَمِّ» (اعراف/۱۳۶) – دارد، که هردو برای دریا به کار می‌رود و هیچ جا از تعبیر «نهر: رود» استفاده نکرده است، و از این رو، آن تفاسیری که مصداق این را بحر قلزم (دریای سرخ) دانسته‌اند با متن آیه سازگارترند تا دیدگاهی که آن را رود نیل می‌داند. (اتفاقا در حدیث۲ ذیل آیه ۶۳ اشاره شد که آنها به «خلیج» رسیدند و پنهای آن ۴ فرسخ بود که با پهنای خلیج سوئز که به دریای سرخ متصل می‌شود و پهنایش از ۱۹ تا ۳۲ کیلومتر است نیز تطابق دارد).

ثانیا قبلا اشاره شد که خود کلمه «طود» به معنای کوه بزرگ است که در میان سایر کوه‌ها به چشم می‌آيد، پس «طود عظیم» یعنی کوه خیلی خیلی بزرگ؛ علی‌القاعده از جنس یک شکاف در یک رودخانه نیست (بیشترین عمق رود نیل را ۱۱ متر دانسته‌اند، ر.ک:‌ «نیل» در ویکی‌پدیا)، بلکه از جنس درباره شکاف ایجاد شده در دریایی عمیق است.[20]

اکنون تقابل دو کلمه «أزلفنا» و «نجینا» در کنار کلمات فوق تصویر بسیار جالبی از واقعه را در پیش دیدگان خواننده این آیات مجسم می‌کند. دیدیم که حسن جبل در توضیح ماده «زلف» بیان داشت که در این ماده اشاره‌ای به یک نحوه حرکت رو به پایین دارد («زَلَفة» به برکه‌ای که آب در آن جمع شده باشد گفته می‌شود) و از آن سو دیدیم که در ماده «نجی» یک نحوه حرکت رو به بالا مد نظر است («نجوة» به زمینی که از سطح عادی بالاتر است و رفعت دارد گفته می‌شود).

در واقع آيه دارد این تصویر را مجسم می‌کند که دریایی بسیار عمیق شکافته شد و آبهایش به طرفین چنان کنار رفت که گویی دره‌ای ایجاد شد که رهگذران از درون آن از میانه کوه‌هایی بسیار بسیار عظیم عبور می‌کردند و این شکاف درون دریا علی‌القاعده به سمت پایین است پس با تعبیر ازلفنا اشاره کرد؛‌ و آنگاه که همه در این گودی عمیق جمع شدند خداوند بنی‌اسرائیل را با بالا آوردن از آن عمق نجات داد و با رها شدن آبها فرعونیان را در آن دره بشدت عمیق غرق شدند.

 

۳) «وَ أَنْجَيْنا مُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِينَ»

در داستان حضرت موسی ع در این سوره تاکنون کسانی را که حضرت موسی ع مأمور نجاتشان بود با تعابیر «بنی‌اسرائیل» (آیات ۱۷ و ۲۲ و ۵۹) و «عبادی» (أَسْرِ بِعِبادي؛ آيه۵۲) و «أصحاب موسی» (آیه ۶۱) یاد کرد. اما اینجا که دقیقا دارد نجات واقع می‌شود از تعبیر «من معه» استفاده کرد؟ چرا؟

الف. چه‌بسا می‌خواهد بفرماید درست است که حضرت موسی ع را برای نجات «بنی‌اسرائیل» فرستادم؛ ‌و درست است که آن حمایت‌هایم بخاطر لطف من بر «عبادی: بندگانم» بوده است، و درست است که وقتی حضرت موسی ع اقدام اجتماعی‌اش را شروع کرد یک عده‌ای دور و بر او را گرفتند و «اصحاب موسی» محسوب شدند، اما از میان تمام انسانها – چه از همین‌ها و چه از میان کسانی که جزء اینها نبودند – تنها و تنها کسانی نجات می‌یابند که در آن لحظه حساس فرستاده من معیت داشته‌اند. موسی ع برای نجات عده‌ای آمد؛ اما لزوما آن عده نیستند که نجات پیدا می‌کنند، بلکه کسانی نجات پیدا می‌کنند که با موسی ع حتی در موقعیت‌هایی که انتظار هیچ راه نجاتی نیست، کاملا همراه شوند.

نکته تخصصی انسان‌شناسی:

خداوند کسانی را برای هدایت و نجات انسانها می‌فرستد، حتی گاه برای هدایت و نجات انسان‌هایی خاص. اما خود آن انسانها هستند که باید تصمیم بگیرند که این هدایت و نجات را پذیرا شوند؛ و این در گروی معیت آنها با هادی الهی است، نه حتی اصحاب او شدن. در تاریخ انسان، پیامبران و امامان، اصحاب و ارادتمندان و دوستداران زیادی داشته‌اند اما نجات‌های قرآن همواره شامل حال کسانی شده که در معیت آنها بودند:

این مطلب از اولین پیامبر اولوالعزم مشاهده می‌شود؛ کسانی نجات یافتند که با حضرت نوح تا سوار شدن کشتی همراهی کردند: «فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ» (یونس/۷۳) و «فَأَنْجَيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُون‏» (شعراء/۱۱۹) و «فَأَنْجَيْناهُ وَ أَصْحابَ السَّفينَةِ وَ جَعَلْناها آيَةً لِلْعالَمينَ» (عنکبوت/15)؛

تا پیامبر خاتم ص، که با اینکه اصحاب وی در پیشبرد اهدافش کمک‌های فراوانی کردند اما طبق معتبرترین نقل‌هایی که خود اهل سنت هم روایت کرده‌اند روز قیامت بسیاری از این اصحاب جهنمی خواهند بود و جزء ‌نجات یافتگان نیستند (ر.ک. حدیث۲، جلسه ۱۵۱ https://yekaye.ir/muhammad-47-25/).

و البته این معیت دشواری‌های شدید خود را دارد:

هم برای خود همراهان، چنانکه در جایی فرمود: «مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى‏ نَصْرُ اللَّه‏» (بقره/۲۱۴)،

و هم برای پیامبری که این همراهان آن طور که باید و شاید همراهی نمی‌کنند، چنانکه از ابن عباس نقل شده که پیامبر ص با اشاره به آيه « فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَك‏» فرمودند: سوره هود مرا پیر کرد (مجمع البيان، ج‏5، ص304[21]).

و اینجاست که می‌بینیم در مهمترین واقعه تاریخ اسلام، یعنی حادثه عاشورا – که مهمترین زمینه‌ساز ظهور مهدی ع است –  در حالی که هم مسلمان و شیعه زیاد وجود داشت و هم کسانی که به هر معنایی خود را از اصحاب امام حسین ع می‌دانستند، تنها کسانی به آن رستگاری عظیم دست یافتند که همراه حسین ع بودند، حتی افرادی همچون زهیر و حر بن یزید که نه شیعه بودند و نه از اصحاب امام حسین ع؛ و با حسین بودن مایه عمیق‌ترین نجات آنها شد، ولو در چشم ظاهربینان همه کشته شدند از بین رفتند؛

و ظاهرا در زمان ظهور هم کسانی نجات می‌یابند که واقعا و در آن لحظات بحرانی همراه مهدی ع باشند.

و شاید بر همین اساس است که بارها و بارها از ما خواسته‌اند که همراه اهل بیت باشیم، نه از‌آنان پیش بیفتیم و نه عقب بمانیم: «الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ وَ الْمُتَأَخِّرُ عَنْهُمْ زَاهِقٌ وَ اللَّازِمُ لَهُمْ لَاحِق‏».

ب. با این تعبیر می‌خواهد نشان دهد که آن دسته از اطرافیان فرعون که به موسی پیوستند (حدیث۴ ذیل آیه ۵۲ جلسه ۱۲۶۶ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-052/) و نیز آن دسته از بنی اسرائیل و اصحاب موسی ع که به هر دلیلی همراه او نبودند و همراه فرعون بودند (حتی اگر واقعا در زمره فرعونیان نبودند؛ ‌حدیث۸ ذیل آیه ۴۲ جلسه۱۲۵۶ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-042/) مشمول این نجات نشدند.

ج. …

 

 


[1] . القراءة المعروفة : «وَأَنجَيْنَا مُوسَى».

في حرفِ عبد الله: «فَنَجَّیْنَا» موسى بالفاء، وحذف الألف، وتشديد الجیم.

[2] . تقدمت الإمالة فيه وانظر الآيتين / ٥١ ، ۹۲ من سورة البقرة. (معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٨)

[3] . النون و الجيم و الحرف المعتلّ أصلانِ، يدلُّ أحدُهما على كَشْطٍ و كشف، و الآخَر على سَترٍ و إخفاء.

فالأوّل: نَجَوْتُ‏ الجِلدَ أنْجُوه‏- و الجلد نَجًا- إذا كشَطْتَه. و قال: فقلتُ‏ انجُوَا عنها نَجَا الجِلْدِ إنَّه / سيُرْضِيكما منها سَنامٌ و غاربُه‏» و يقولون: هو في أرضٍ‏ نَجَاةٍ: يُسْتَنْجَى من شجرها العِصِىُّ. يقال للغُصُون‏ النَّجَا، الواحدة نَجَاة، و أنْجِنِي‏ عَصًا . و نَجَا الإنسانُ‏ ينجو نَجاةً، و نَجاءً في السُّرعة ؛ و هو معنى الذَّهاب و الانكشاف من المكان. و ناقةٌ ناجِية و نَجَاةٌ: سريعة. و من الباب و هو محمولٌ على ما ذكرناه من‏ النّجاء: النَّجاة و النَّجْوة من الأرض، و هي التي لا يَعْلُوها سَيْل. قال: فَمنْ‏ بِنَجوتِهِ‏ كمن بعَقْوَتِه‏ / و المستكنُّ كمَنْ يمشي بِقرْواحِ‏ ؛ و إنّما قُلنا إنّه محمولٌ عليه لأنّه لمَّا نَجَا من السَّيل فكأنَّه الشي‏ء الذي‏ يَنجو من شي‏ءٍ بذَهابٍ عنه. فهذا معنى المحمول.

و قولهم: بيني و بينهم‏ نَجَاوَةٌ  من الأرض، أي سعة، من الباب؛ لأنَّه مكان يُسرَعُ فيه و يُنْجَى‏. و

في الحديث‏: «إذا سافرتم في الجَدْبِ‏ فاسْتَنْجُوا».يريد لا تُبطِئُوا في السير، و لكن انكَشِفُوا و مُرُّوا.

و من الباب‏ النَّجْو: السَّحاب، و الجمع‏ النِّجاء؛ و هو من انكشافِه لأنَّه لا يثبت.

قال ابن السكّيت: أنْجَت‏ السّحابةُ: ولّتْ. و قولهم: استَنْجَى‏ فلانٌ، قالوا هو من‏ النَّجْوَة، كأنَّ الإنسانَ إذا أرادَ قضاءَ حاجته أتى‏ نَجوةً من الأرض تستره، فقيل لمن أرادَ ذلك‏ استنجى‏، كما قالوا: تغوَّطَ، أي أتى غائطاً.

و من الباب‏ نجَوْتُ‏ فلاناً: استَنْكَهْتُه، كأنّكَ أردتَ استكشافَ حالِ فيه.

قال: نجَوْتُ‏ مُجَالِدًا فوجدت فيه‏                 كريح الكَلْبِ ماتَ حديثَ عَهْدِ

و الأصل الآخر النَّجْو و النَّجْوَى‏: السِّرُّ بين اثنين. و ناجَيْتُه‏، و تناجَوْا، و انتَجَوْا. و هو نَجِيُ‏ فلانٍ، و الجمع‏ أنْجِيَة. قال: * إذا ما القومُ كانوا أنْجِيَهْ‏ *يقول: نامَ القومُ و حَلُمُوا في نَومهم فكأَنَّهُم‏ يناجُون‏ أهلِيهم في النَّوْمِ و نَجَوْتُه‏: ناجَيْتُه‏. و انتجَيْتُه‏: اختصصته‏ بمناجاتي‏. قال: فبِتُ‏ أَنْجُو بها نَفْسًا تكلِّفُنِي‏        / ما لا يهُمُّ بِهِ الجَثّامَةُ الوَرَعُ‏.

[4] . أصل‏ النَّجَاءِ: الانفصالُ من الشي‏ء، و منه: نَجَا فلان من فلان و أَنْجَيْتُهُ‏ و نَجَّيْتُهُ‏. قال تعالى: وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا [النمل/ 53] و قال: إِنَّا مُنَجُّوكَ‏ وَ أَهْلَكَ‏ [العنكبوت/ 33]، وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ‏ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ‏ [البقرة/ 49]، فَلَمَّا أَنْجاهُمْ‏ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِ‏ [يونس/ 23]، فَأَنْجَيْناهُ‏ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ* [الأعراف/ 83]، فَأَنْجَيْناهُ‏ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا [الأعراف/ 72]، وَ نَجَّيْناهُما وَ قَوْمَهُما [الصافات/ 115]، نَجَّيْناهُمْ‏ بِسَحَرٍ* نِعْمَةً [القمر/ 34- 35]، وَ نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا [فصلت/ 18]، وَ نَجَّيْناهُمْ‏ مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ [هود/ 58]، ثُمَ‏ نُنَجِّي‏ الَّذِينَ اتَّقَوْا [مريم/ 72]، ثُمَ‏ نُنَجِّي‏ رُسُلَنا [يونس/ 103] و النَّجْوَةُ و النَّجَاةُ: المكان المُرتفِع المنفصل بارتفاعه عمّا حوله، و قيل: سمّي لكونه‏ نَاجِياً من السَّيْل، وَ نَجَّيْتُهُ‏: تركته بنَجْوة، و على هذا: فَالْيَوْمَ‏ نُنَجِّيكَ‏ بِبَدَنِكَ‏ [يونس/ 92] و نَجَوْتُ‏ قِشْرَ الشجرةِ، و جِلْدَ الشاةِ، و لاشتراكهما في ذلك قال الشاعر: فقلت‏ انْجُوَا عنها نَجَا الجلد إنه‏              سيرضيكما منها سنام و غاربه‏

و نَاجَيْتُهُ‏. أي: سارَرْتُه، و أصله أن تخلو به في نَجْوة من الأرض. و قيل: أصله من النّجاة، و هو أن تعاونه على ما فيه خلاصه. أو أن‏ تَنْجُوَ بسرِّك من أن يطلع عليك.

… و تَنَاجَى‏ القومُ، قال: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ‏ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ [المجادلة/ 9]، إِذا ناجَيْتُمُ‏ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ‏ نَجْواكُمْ‏ صَدَقَةً [المجادلة/ 12]

… و انْتَجَيْتُ‏ فلانا: استخلصته لسرِّي، و أَنْجَى‏ فُلانٌ: أتى‏ نَجْوَةً، و هم في أرض‏ نَجَاةٍ: أي: في أرض‏ يُسْتَنْجَى‏ من شَجَرِها العِصِيُّ و القِسِيُّ. أي: يتّخذ و يستخلص، و النَّجَا: عِيدانٌ قد قُشِرَتْ، قال بعضهم: يقال: نَجَوْتُ‏ فلانا: استنكهته‏ ، و احتجَّ بقول الشاعر:

نَجَوْتُ‏ مجالدا فوجدت منه‏                       كريح الكلب مات حديث عهد

فإن يكن حمل نجوت على هذا المعنى من أجل هذا البيت فليس في البيت حجّة له، و إنما أراد أنّي سارَرْتُهُ، فَوَجَدْتُ من بَخَره ريحَ الكلب الميِّت. و كُنِّي عمّا يخرج من الإنسان‏ بِالنَّجْوِ، و قيل: شرب دواءً فما أَنْجَاهُ‏. أي: ما أقامه، و الِاسْتِنْجَاءُ: تحرِّي إزالةِ النَّجْوِ، أو طلب نَجْوَةٍ لإلقاء الأَذَى. كقولهم: تَغَوَّطَ: إذا طلب غائطاً من الأرض، أو طلب‏ نَجْوَةً. أي: قِطْعَةَ مَدَرٍ لإزالة الأذى. كقولهم: اسْتَجْمَرَ إذا طلب‏ جِمَاراً. أي: حجرا، و النَّجْأَةُ بالهمز: الإصابة بالعين. وفِي الْحَدِيثِ‏: «ادْفَعُوا نَجْأَةَ السَّائِلِ بِاللُّقْمَةِ»

[5] . الإنجاء و التنجية و التخليص واحد و النجاة و الخلاص و السلامة و التخلص واحد و يقال للمكان المرتفع نجوة لأن الصائر إليه ينجو من كثير من المضار

[6] . قال علي بن عيسى: النجوى هو الأسرار عند أهل اللغة و قال الزجاج: النجوى في الكلام ما ينفرد به الجماعة أو الاثنان سرا كان أو ظاهرا و معنى نجوت الشي‏ء في اللغة خلصته و ألقيته يقال نجوت الجلد إذا ألقيته عن البعير أو غيره قال الشاعر:

فقلت انجوا منها نجا الجلد إنه             سيرضيكما منها سنام و غاربة

و نجوت فلانا إذا استنكهته قال: نجوت مجالدا فشممت منه             كريح الكلب مات حديث عهد

و أصله من النجوة و هو ما ارتفع من الأرض فالمراد بنجواهم ما يديرونه بينهم من الكلام و فلان نجي فلان أي مناجيه و القوم أنجية.

[7] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو التنحية و التخليص، أى تخليص في تنحية. و من مصاديقه: تخليص شخص من الهلاك و تنحيته عن ذلك المحيط.

و هكذا تخليصه عن أىّ حادثة. و تنحية الجلد أو اللباس عن البدن و حصول التخلّص. و التخلّص في المكان المرتفع عن جريان ماء أو ابتلاء آخر. و هكذا في تخلّص المعدة عن الامتلاء و تنحية ما في البطن من نجو أو ريح.

و من ذلك المعنى: النجوى و التناجي، حيث يلاحظ فيه التنحّى الى جانب و تخليص الباطن عمّا فيه من أمر مكتوم في القلب، و يقصد بهذا التناجي تخليص لنفسه و حصول خلاص له أو لغيره.

و أمّا اطلاق النجو على المكان المرتفع أو على ما خرج من البطن أو على السحاب: فباعتبار تحقّق التنحّى و التخلّص فيها أو بها.

[8] . • (نجو): {فَنَجَّينَاكَ مِنَ الْغَمِّ} [طه: ٤٠]

“نَجْوَتَا الوادي -بالفتح: سَنَداه جميعًا مُسْتَقِيمًا ومُسْتَلْقيًا كلُّ سَنَد نَجْوة. والنَجْوة- بالفتح وكفتاة: ما ارتفع من الأرض فلم يَعْلُه السَيل. والنَجا – كفتى: الغُصُون واحدتها نَجَاة “.

° المعنى المحوري خُلُوص الجرم -أو نفاذُه مرتفعًا من بين ما يحيط به أو يجاوره. كالأرض المرتفعة وسَنَدَىْ الوادي. وكالأغصان تمتد من ساق الشجرة. ومنه “النَجْو: السحاب الذي قد هَراق ماءه ومَضَى ” (خَلَص هو أو خلص الماء منه). “وقد أَنْجَى: عَرِق (لعله بقيد الكثافة أو الغزارة) وأَنْجَى: شَلَحَ (سَلَب الشيءَ من حوزة صاحبه فهو استِخْلاص بغِلَظ). واسْتَنْجَى حاجَته: تَخَلَّصَها. وانْتَجَى مَتاعه: تَخَلَّصه. ونَجَوْتُ فلانًا: اسْتَنْكَهْته (شَمِمْتُ نفَسه الخارجَ من جوفه خلال فيه لتبيُّنِ رائحته وما إذا كان قد شرب خمرًا – مثلًا).

ومنه نَجَاه نَجْوًا ونَجْوَى: سارّه (التنحيّ أو الاختصاص من بين الآخرين بعدٌ عنهم كالارتفاع إلا أنه أفقي، فهو صورة من الخلوص كقوله: {خَلَصُوا نَجِيًّا} [يوسف: ٨٠] أي متناجين {وَأَسَرُّوا النَّجْوَى} [طه: ٦٢] {وَإِذْ هُمْ نَجْوَى} [الإسراء: ٤٧].

ومن هذا الأصل “النجاء: السرعةُ (نفاذ بقوة خلال مسافة = خلوص)، والخلاصُ من الشيء ” (من خطر فهو خلوص بصعوبة والصعوبة ثِقَل فهي من الكثافة)، {نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ} [القصص: ٢٥] , {قُلِ اللَّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهَا وَمِنْ كُلِّ كَرْبٍ} [الأنعام: ٦٤]. وكل ما في القرآن من التركيب فهو بمعنى الخلوص من خطر محدق أو عذاب أو غرق أو كرب إلخ مما عدا صيغتي (ناجَى)، (تَناجى) وكل (نجِيّ) و (نجوَى) فهن من معنى المسارّة وهي من خلوص المتناجين جضهم إلى بعض دون الآخرين. أو اختصاص المناجَى، وهو يعدّ استخلاصا له من بين الآخرين.

أما قولهم: “نجوتُ غصونَ الشجرة: قطعتُها، وجلدَ البعير: كَشَطته – كأَنْجَيْته فيهما. واستَنْجيت الشجرةَ قطعتها من أصلها. والاستنجاء من الحدث “فهو من التخليص أي تخليص الشيء مما عَلِقَ به.

[9] . . وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما- 12/ 45. قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ‏- 28/ 25. وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا- 12/ 42. وَ يا قَوْمِ ما لِي أَدْعُوكُمْ إِلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنِي إِلَى النَّارِ- 40/ 41. فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا- 12/ 80 هذه المادّة لازمة. و الآية الاولى و الثالثة في مورد صاحب السجن ليوسف، و الخامسة في إخوة يوسف، و الثانية في موسى ع، و كذلك الرابعة خطابا الى قومه.

[10] . و تتعدّى بالهمزة و التضعيف-. إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ‏- 14/ 6. فَلَمَّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ‏- 10/ 23. قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ- 6/ 63. كَذلِكَ حَقًّا عَلَيْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ‏- 10/ 103 يراد جعلهم ناجين، و صيغة الإفعال تدلّ على قيام الفعل بالفاعل و يكون النظر فيه الى جهة الصدور منه. و هذا الإنجاء من شئون الربوبيّة في موارد الاقتضاء و وجود المحلّ المناسب.

. فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ‏- 17/ 67. نَجَّانا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏- 23/ 28. فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ‏- 10/ 73. ثُمَّ نُنَجِّي رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا- 10/ 103. وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏- 66/ 11 فالنظر في أمثال هذه الموارد الّتى يعبّر فيها بصيغة التفعيل: الى جهة وقوع الفعل و تعلّقه بالمفعول به. فيراد تحقّق وقوع التنحية و التخليص لهم و فيهم عن الابتلاء.

[11] . و فرق بعضهم بين الإنجاء و التنجية فقال الإنجاء يستعمل في الخلاص قبل وقوعه في الهلكة و التنجية يستعمل في الخلاص بعد وقوعه في الهلك

[12] . (الفرق) بين الهداية و النجاة: أن النجاة تفيد الخلاص من المكروه و الهداية تفيد التمكن من الوصول الى الشي‏ء و لفظهما ينبئ عن معنييهما و هو أنك تقول نجاه من كذا و هداه الى كذا فالنجاة تكون من الشي‏ء و الهداية تكون الى الشي‏ء و انما ذكرناهما و الفرق بينهما لأن بعضهم ذكر أنهما سواء.

[13] . (الفرق) بين الفوز و النجاة: أن النجاة هي الخلاص من المكروه، و الفوز هو الخلاص من المكروه مع الوصول الى المحبوب و لهذا سمى الله تعالى المؤمنين فائزين لنجاتهم من النار و نيلهم الجنة و لما كان الفوز يقتضي نيل المحبوب قيل فاز بطلبته و قال تعالى (يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً) أي أنال الخير نيلا كثيرا.

[14] . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو الإنقاذ من ابتلاء و شدّة و جعله في كنفه. و بهذين القيدين يحصل الافتراق بين المادّة و موادّ الإنقاذ و التخليص و الإعانة و النصر و الإنجاء و التفريج.

فانّ النظر في الإِنْقَاذِ: الى مطلق التخريج من الابتلاء و الانغمار فيه.

و في التَّخْلِيصِ: الى جعله مصفّى عن الشوب و الخلط.

و في التَّفْرِيجِ: الى إحداث فرجة و خلل بين الشيئين.

و في الإِنْجَاءِ: الى تنحية شي‏ء عن إبتلاء بشي‏ء آخر.

و في العَوْنِ: الى النصرة المتداوم المتظاهر عن قريب.

و في النُّصْرَةِ: الى مطلق الإعانة بأىّ نحو كان.

[15] . و النَّجْوَى‏ أصله المصدر، قال: إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ‏ [المجادلة/ 10] و قال: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ‏ النَّجْوى‏ [المجادلة/ 8]، و قوله: وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى‏ الَّذِينَ ظَلَمُوا [الأنبياء/ 3] تنبيها أنهم لم يظهروا بوجه، لأنّ النّجوى ربّما تظهر بعد. و قال: ما يَكُونُ مِنْ‏ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ‏ [المجادلة/ 7] و قد يوصف بالنّجوى، فيقال: هو نَجْوَى‏، و هم‏ نَجْوَى‏. قال تعالى: وَ إِذْ هُمْ‏ نَجْوى‏ [الإسراء/ 47] و النَّجِيُ‏: الْمُنَاجِي‏، و يقال للواحد و الجمع. قال تعالى: وَ قَرَّبْناهُ‏ نَجِيًّا [مريم/ 52]، و قال: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا [يوسف/ 80]

[16] . . ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ‏ …. أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى‏ ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ‏ …. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى‏ …. إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا- 58/ 7- 10 النَجوى مصدر كالدعوى بمعنى المكالمة سرّا في تنحية و تنجية. و النجوى في محيط المسلمين إنّما يقع من المخالفين و المنافقين، حيث إنّهم أسرّوا برامجهم و أخفوا تدابيرهم على خلاف مصالح المؤمنين، و هذا هو الّذى يكون على أساس الإثم و العدوان و العصيان.

و أمّا المؤمنون: فانّهم إذا احتاجوا الى تناج بينهم، فهو يتحقّق على برنامج البرّ و التقوى و في طريق الإسلام و خدمة المسلمين. و التعبير بقوله- إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ: إشارة الى حضوره تعالى و اطلاعه و علمه على تناجيهم، و إن كان النجوى في منتهى السرّ و الخفاء.و أمّا كون التناجي من الشيطان: فانّ مبدأ نجوى المخالفين و أساس تناجيهم إنّما هو من الأفكار الشيطانيّة و التدابير الظلمانيّة.

[17] . . أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ‏- 9/ 78. نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوى- 17/ 47 فكلمة النجوى في الآية جمع نجىّ كقتيل و جريح و قتلى و جرحى. و الأولى أن تكون مصدرا اطلق في مقام الوصف مبالغة، و يستوي فيه المفرد و الجمع، فكأنّهم مظهر النجوى و فيهم تجسّم مفهوم التناجي، فانّ برنامجهم في طول معيشتهم التباني و التدبير السوء على الرسول ص. و يدلّ على هذا: التعبير به بعد قوله- إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ. فانّ وجودهم في مقام الاستماع اليك مظهر النجوى، و ليس المنظور كونهم متناجين حين يستمعون اليك.

[18] . . إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ- 58/ 14 الصدقة: ما يعطى صحيحا تامّا و في سبيل اللّه و في خدمة الخلق و هو من مصاديق الصدق، و إعطاء الصدقة يوجب توجّها الى اللّه و عملا في سبيل اللّه و في سبيل خلقه و انصرافا عن التعلّق المادّىّ و انقطاعا الى الحقّ المتعال و حصول انعطاف و تليّن في القلب. و هذا العمل يوجب تحقّق حالة توجّه و خلوص و صفاء و لينة و خشوع في القلب حين النجوى مع الرسول ص.

و أمّا المناجاة و التناجي: ففي صيغتهما دلالة على الامتداد، فانّ في النجوى مع الرسول ص يحصل امتداد ما.

و هذا التكليف مطلوب استحبابا، و فيه خيرة و طهارة لمن يريد النجوى.

و من هذا المعنى المناجاة مع اللّه عزّ و جلّ: فانّ العبد المناجى ينجّى نفسه عن التعلّقات الظاهريّة و يخلّص قلبه عمّا فيه من الاضطراب و التعلّق و ينقطع الى اللّه المتعال و يظهر بلسانه ما في سرّه، فانّ النجوى هو ظهور السرّ.

[19] . (الفرق) بين النجوى و السر: أن النجوى اسم للكلام الخفي الذي تناجي به صاحبك كأنك ترفعه عن غيره و ذلك أن أصل الكلمة الرفعة، و منه النجوة من الارض، و سمي تكليم الله تعالى موسى عليه السلام مناجاة، لأنه كان كلاما أخفاه عن غيره، و السر إخفاء الشي‏ء في النفس، و لو اختفى بستر أو وراء جدار لم يكن سرا، و يقال في هذا الكلام سر تشبيها بما يخفى في النفس، و يقال سري عند فلان تريد ما يخفيه في نفسه من ذلك و لا يقال نجواي عنده، و تقول لصاحبك: هذا سر ألقيه اليك تريد المعنى الذي تخفيه في نفسك، و النجوى تتناول جملة ما يتناجى به من الكلام، و السر يتناول معنى ذلك و قد يكون السر في غير المعاني مجازا تقول فعل هذا سرا و قد أسر الأمر، و النجوى لا تكون الا كلاما.

[20] . از حیث عرض هم قابل توجه است: در بسیاری از نقل‌ها جماعت بنی‌اسرائیل که توسط حضرت موسی ع حرکت داده شده حدود ۶۰۰.۰۰۰ نفر معرفی شده است و جماعت فرعونیان یک رقم میلیونی است. با یک حساب سرانگشتی می‌توان نشان داد که این جمعیت اگر بخواهند در یک مسیر به عرض ۲۰-۳۰ متر (شبیه خیابان آزادی) حرکت کنند در حدود ۲۰ تا ۳۰ کیلومتر امتداد خواهند داشت (با تراکم ۱ نفر در یک متر مربع)؛ و اگر مساله را از زاویه فرعونیان ببینیم که هم جمعیتشان بیش از اینها بود (کمترین روایاتی که آمده یک و نیم برابر است) و هم عمدتا سوار بر اسب بوده‌اند خیلی طولانی‌تر می‌شود و این با رود نیل که در بیشترین عرضش حدود ۲.۸ کیلومتر است اصلا جور درنمی‌آید. اما چون اعداد لشکر فرعون و موسی یک قول قطعی نیست و در آیه نیامده در متن ذکر نشد.

[21] . و قال ابن عباس ما نزل على رسول الله ص آية كانت أشد عليه و لا أشق من هذه الآية و لذلك‏ قال لأصحابه حين قالوا له أسرع إليك الشيب يا رسول الله شيبتني هود و الواقعة.

بازدیدها: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*