۱۰۷۳) فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ نِعْمَةً وَ اللهُ عَلیمٌ حَكیمٌ

۲۹ شوال – ۶ ذی‌القعده ۱۴۴۳

ترجمه

[به خاطر] تفضلی است از جانب خداوند، و نعمتی [از جانب او]؛ و خداوند بسیار دانا و حکیم است.

نکات ادبی

فَضْلاً

قبلا بیان شد که ماده «فضل» در اصل دلالت دارد بر «زیادتی در چیزی»؛ یعنی زیادتر بودن از آنچه لازم و مقرر بوده است یا «زیادتر بودن از حالت میانه و معمول»؛ که این کلمه هم در امور مثبت به کار می‌رود، مانند علم و بردباری؛ وهم در امور منفی به کار می‌رود، مانند غضب؛ البته غالبا کلمه «فَضل» با بار معنایی مثبت، و کلمه «فضول» با بار معنایی استفاده می‌شود. و در قرآن کریم هم چون کلمه «فضول» به کار نرفته، همواره کلمه «فضل» با بار معنایی مثبت بوده است: «وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظیمِ» (بقره/۱۰۵) حتی در جایی که اشخاصی که فضلی بدانها رسیده، مذموم باشند؛ مانند: «الَّذینَ یبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» (آل عمران/۱۸۰). در واقع، هر عطیه‌ای را که عطاکننده آن وظیفه و الزامی برای دادن آن نداشته باشد «فضل» گویند و فضل خدا به معنای اعطای بیش از حدی که به طور معمول نیاز است و انتظار می‌رود، می‌باشد. اغلب مفسران نیز «فضل» را عطایی اضافه بر آنچه که گیرنده آن استحقاقش را داشته است، معرفی کرده‌اند. و تقابلش با «اجر» در آیه «لِیوَفِّیهُمْ أُجُورَهُمْ وَ یزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» (فاطر/۳۰) مؤید خوبی بر این مدعاست.

با توجه به مفهوم «زیادتری»‌ای که در این واژه نهفته، از این ماده برای مقایسه و برتر دانستن چیزی بر چیز دیگر استفاده می‌شود؛ و غالبا وقتی به باب تفعیل می‌رود به معنای برتری دادن چیزی بر چیز دیگر می‌باشد؛ که این برتری‌ دادن گاهی برتری دادن ذاتی است، مانند برتری نوع انسان بر انواع دیگر: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی‏ كَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً» (اسراء/۷۰)، و گاهی برتری دادنی عرضی است و لذا راهی برای اکتساب آن وجود دارد: «وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ»‏ (نحل/۷۱)، «لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ‏» (إسراء/۱۲) «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»‏(نساء/۳۲)؛ و ظاهرا در آیه «انْظُرْ كَیفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضیلاً» (اسراء/۲۱) کاربرد آن در هر دو مورد جمع شده است. به تعبیر دیگر، تفضیل الهی را دو قسم می‌توان دانست: یکی فضل ابتدایی تکوینی: «قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیدِ اللَّهِ یؤْتیهِ مَنْ یشاءُ» (آل عمران/۷۳) یا «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْض» (نساء/۳۲)، و دیگری فضل و برتری‌ای که مسبوق به اقداماتی از جانب بنده است: «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ» (آل عمران/۱۵۲) یا «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یمْسَسْهُمْ سُوءٌ» (آل عمران/۱۷۴).

این ماده وقتی به باب تفعل (تفضل) برود به معنای ادعای فضل داشتن است: «ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ یرِیدُ أَنْ یتَفَضَّلَ عَلَیكُمْ‏» (مؤمنون/۲۴).

جلسه ۹۶۲ https://yekaye.ir/an-nesa-4-34/

نِعْمَةً

قبلا بیان شد که معنای محوری ماده «نعم» نرمی و رقت در چیزی و خالی بودن آن از خشونت و غلظت است؛ و ظاهرا با توجه به کلمه «نعمت» بوده که بسیاری توضیح داده‌اند که اصل این ماده دلالت دارد بر برخورداری از رفاه (ترفّه) و خوشایند بودن معیشت (طیب العیش) و «بر وفق مراد بودن» امور؛ اما در واقع، نعمت را هم به همین جهت نعمت گفته‌اند که وضعیتی است که با نرمی و لطافت، همراه؛ و از سختی و غلظت، به دور است.

از این ماده مشتقات فراوانی ساخته شده است:

«نَعْمَة» (با فتحه ن) مصدر است به معنای متنعم بودن، در ناز و نعمت به سر بردن: «أُولِی النَّعْمَةِ» (مزمل/۱۱) «وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِیها فاكِهِینَ‏» (دخان/۲۷). برخی ویژگی اصلی آن (و تفاوتش با «نِعمة») را در این دانسته‌اند که «نَعمت» دلالت بر وضعیت مطلوب در حال دارد (آنچه نتیجه حصول نعمتهای مختلف در وضعیت فعلی است؛ و دلالت بر مبالغه و فراوانی دارد)؛ اما «نِعمت» (با کسره ن) بر وزن «فِعلة» دلالت بر «نوع» دارد و منظور نوع خاصی از نعمت است که در مصادیق مختلف نعمت می‌تواند به کار رود: «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» (نحل/۱۸) یا «و اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَینَ قُلُوبِكُمْ‏» (آل‌عمران/۱۰۳) یا «لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ» (قلم/۴۹).

کلمه «نِعمت» دو گونه جمع بسته می‌شود: یکی به صورت «نِعَم» که اصطلاحا جمع كثرت است و در مورد افراد کثیر به کار می‌رود: «وَ أَسْبَغَ عَلَیكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً» (لقمان/۲۰)؛ و دیگری به صورت «أنْعُم» که جمع قلت است و غالبا در مورد کمتر از ده‌تا به کار می‌رود «فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ» (نحل/۱۱۲).

«نَعِیم» را برخی صفت مشبهه دانسته‌اند که دلالت بر ثبات و همیشگی بودن نعمت دارد؛ و برخی آن را صیغه مبالغه دانسته و به معنای «نعمت فراوان» معرفی کرده‌اند «جَنَّاتُ النَّعِیمِ‏» (قلم/۳۴).

«نَعْمَاء» اسم مفرد است (نه جمع، یا صفت یا مصدر) در مقابل «ضَرَّاء» که دلالت بر نعمت گسترده می‌کند «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ‏» (هود/۱۰).

«ناعم» به کسی گویند که مورد إنعام قرار گرفتنش واضح و آشکار شده باشد «وُجُوهٌ یوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ» (غاشیة/۸)

«نَعَم» را برخی به معنای شتر دانسته‌اند، از این جهت که برخورداری از آن برای عرب نعمت بزرگی بوده؛ و گفته‌اند که جمع آن را که «أنعام» است، درباره چهارپایان اهلی (مشخصا شتر و گاو و گوسفند) به کار می‌برند: «وَ مِنَ الْأَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً» (أنعام/۱۴۲)، و تاکید کرده‌اند زمانی این برای چارپایان اهلی به کار می‌رود که حتما در میانشان شتر وجود داشته باشد. اما به نظر می‌رسد که اگرچه احتمالا اصل این کلمه را ابتدا برای «شتر» استفاده کرده باشند، اما تدریجا حتی مفرد آن (نَعَم) را برای مطلق چارپایان اهلی به کار برده باشند چنانکه اغلب، آیه «مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ» (مائده/۹۵) را مختص شتر ندانسته، بلکه شامل حال همه بهائم دانسته‌اند.

«نِعْمَ» كلمه‌ای است که برای «مدح» کردن به کار می‌رود و در مقابل «بِئْسَ» می‌باشد و گویی می‌خواهد بیان کند که نعمتی شامل حال شخص شده است. «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» (ص/۴۴)، «فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ‏» زمر/۷۴). برخی توضیح داده‌اند که در اصل، فعل (بر وزن «نَعِمَ») بوده است که به خاطر سهولت در تلفظ به این صورت درآمده و با این تغییر معنای انشایی به خود گرفته است (به معنای: چه خوب است…)؛ و «نِعِمَّا» همین تعبیر «نِعْمَ» است به اضافه «ما»؛ که به خاطر این تقارن دو میم، مجددا تخفیف دیگری برای تلفظ در آن صورت گرفته است «إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِی» (بقره/۲۷۱)

«نَعَمْ» هم کلمه‌ای است که برای جواب مثبت دادن به یک سوال به کار می‌رود (نقطه مقابل «لا») که در فارسی از معادل‌ «آری» استفاده می‌کنیم.

جلسه ۴۵۸ http://yekaye.ir/al-qalam-68-34/

فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً

به لحاظ نحوی، «فضلا» را می‌توان:

– مفعول لاجله دانست (التبیان فی إعراب القرآن، ص۳۵۳؛ ابوالبقاء، به نقل البحر المحیط، ج‏۹، ص۵۱۵[۱]) که در اینکه تعلیل برای محبوب شدن ایمان و … باشد یا برای راشدون محل اختلاف است و ان شاء الله در تدبرها اشاره خواهد شد)؛ آنگاه یعنی این ایمانی که محبوب شما شد و … به خاطر تفضلی از جانب خداوند است؛ یا اینکه رشدیافته‌اند تفضلی از جانب خداوند است؛

– یا مفعول مطلقی که از جنس فعل خودش نیامده است؛ چرا که آن محبوب کردن و رشددادن خودش تفضلی از جانب خداوند است (التبیان فی إعراب القرآن، ص۳۵۳؛ ابن عطیه، به نقل البحر المحیط، ج‏۹، ص۵۱۵)

– یا مفعول عادی (مفعول به) است (التبیان فی إعراب القرآن، ص۳۵۳[۲]) که در این صورت مفعول برای فعل محذوف است مثلا: «تبتغون فضلا …» (إعراب القرآن و بیانه، ج‏۹، ص۲۶۳[۳]

– و به نظر می‌رسد کسانی هم که گفته‌اند حال است و کسی همچون ابوحیان وجهی برای آن نیافته (حوفی، به نقل البحر المحیط، ج‏۹، ص۵۱۵[۴]) وجهش همین باشد که خود فضلا را مفعول برای فعل محذوفی همچون «تبتغون» دانسته؛ و این جمله را حال قلمداد کرده باشند.[۵]

عَلیمٌ

درباره این کلمه قبلا در آیه ۱ بحث شد (جلسه ۱۰۶۶ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-01/)

حَكیمٌ

قبلا بیان شد که اغلب اهل لغت بر این باورند که ماده «حکم» در اصل بر «منع» کردن دلالت دارد و به «افسار چهارپایان» «حَکَمَة» می‌گویند چون وی را مهار می‌کند و مانع حرکت دلخواه او می‌شود و به همین قیاس «حکمت» منع از جهالت است. برخی مطلب را این طور توضیح داده‌اند که «حِکمت» هم از همین «حَکَمة» اخد شده زیرا که بر صاحب خود افساری می‌زند و او را از رذایل منع می‌کند. و برخی با استناد به همین معنای «حَکَمة» توضیح داده‌اند که ماده «حکم» نه هر گونه منعی، بلکه ممانعتی است که نوعی هدف اصلاح و کنترل را تعقیب می‌کند؛ و شاید بتوان آیه «فَینْسَخُ اللَّهُ ما یلْقِی الشَّیطانُ ثُمَّ یحْكِمُ اللَّهُ آیاتِهِ» ‏(حج/۵۲) را نیز مؤید این مطلب دانست.

«حُکم» به معنای «قضاوت» (وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَینَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ، نساء/۵۸؛ وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَینَهُمْ بِالْقِسْطِ، مائده/۴۲؛ وَ أَنِ احْكُمْ بَینَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ، مائده/۴۹؛ یحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ‏، مائدة/۹۵؛ قالَ رَبِّ احْكُمْ بِالْحَقِّ، انبیاء/۱۱۲؛ إِنَّ رَبَّكَ یقْضی‏ بَینَهُمْ بِحُكْمِهِ، نمل/۷۸؛ وَ داوُدَ وَ سُلَیمانَ إِذْ یحْكُمانِ فِی الْحَرْث‏، انبیاء/۷۸) نیز چنین نامیده شده چون منع از ظلم است و یا چون وقتی بر کسی حکمی رانده می‌شود، وی از انجام خلاف آن منع می‌شود به طوری که اجازه تخطی از آن را ندارد؛ و «حَکَمتُ بین القوم» یعنی بین آنان جدایی افکندم» (و مانع شدم که به همدیگر ظلم کنند: إِنَّا كُلٌّ فیها إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَكَمَ بَینَ الْعِبادِ؛ غافر/۴۸).

در تفاوت «حکم» و «قضاء»‌ برخی گفته‌اند کاربرد «قضاء» از این جهت است که مسأله‌ای به طور کامل فیصله داده و تمام می‌شود؛ اما در «حکم» تاکید بر رفع خصومت است که حکم مانعی برای ادامه یافتن خصومت می‌شود. برخی گفته‌اند: در «قضاء» اظهار نظر از جانب قاضی در مورد خاص مد نظر است؛ اما در «حُکم» قطعی بودن این اظهار نظر؛ و ظاهرا به همین مناسبت، تدریجا به هر امری که به نحو قطعی ابراز شود، و حتی به خود این عمل «حکم» اطلاق گردیده: «ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ یحْكُمُ بَینَكُمْ» (ممتحنه/۱۰) «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ یقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیرُ الْفاصِلینَ» (انعام/۵۷) «أَلا لَهُ الْحُكْمُ» (انعام/۶۲) «آتَیناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ» (انعام/۸۹) «آتَیناهُ الْحُكْمَ صَبِیا» (مریم/۱۲) «آتَیناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» (انبیاء/۷۴؛ قصص/۱۴) «ما لَكُمْ كَیفَ تَحْكُمُونَ» (یونس/۳۵؛ صافات/۱۵۴، قلم/۳۶ و ۳۹) «وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِیا» (رعد/۱۳)، تا جایی که برخی گفته‌اند «حُکم» کردن آن است که معین شود که چیزی چنین است و چنان نیست، حتی اگر مخاطب به این سخن ملتزم نشود: «أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِیةِ یبْغُونَ‏ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ یوقِنُونَ»‏(مائدة/۵۰) ویا گاهی به خود ملتزم شدن به یک مفاد ، حکم کردن اطلاق می‌شود: «وَ لْیحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجیلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فیهِ وَ مَنْ لَمْ یحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏» (مائده/۴۷)». از این روست که اگرچه در وجه تسمیه «حکم» اشاره شد که یک منعی هست و هدفش منع از ظلم بوده؛ اما در مقام استعمال، «حکم کردن» لزوما منع از ظلم نیست و بد حکم کردن هم داریم: «ساءَ ما یحْكُمُونَ» (انعام/۱۳۶؛ نحل/۵۹؛ عنکبوت/۴؛ جاثیه/۲۱)

در خصوص فاعل چنین حکم کردنی دو کلمه «حاکم» ، «حَکَم» رایج است؛ در تفاوت آنها گفته‌اند: «حاکم» (خَیرُ الْحاكِمینَ، اعراف/۸۷ و یونس/۱۰۹ و یوسف/۸۰؛ أَحْكَمُ الْحاكِمینَ، هود/۴۵ و تین/۸) صرفا بر حیثیت صدور حکم دلالت دارد: آن کسی است که حکم از او سر می‌زند و جمع آن «حکّام» است: «وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَینَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُكَّامِ» (بقره/۱۸۸). این حکم ابتدا قضاوت بوده، بعد به کسی که در همه شؤونات زندگی بین مردم حکم می‌کند اطلاق شده و معنای حاکم سیاسی پیدا کرده است؛ اما همین مفهوم «حکومت» هم ابتدا از همین حکم به معنای قضاوت اخذ شده است؛ اما «حَکَم» (أَ فَغَیرَ اللَّهِ أَبْتَغِی حَكَماً، أنعام/۱۱۴؛ فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها، نساء/۳۵) به معنای متخصص در حکم است و بلیغ‌تر و ثبوت آن در حکم بیشتر است. به تعبیر دیگر، «حَکَم» دلالت دارد بر کسی که سزاوار است که داور قرار داده شود؛ اما «حاکم» کسی است که در جایگاهی است که امکان داوری کردن دارد؛ و صفت «حَکَم» بار معنایی مثبت‌تری دارد، زیرا ممکن است کسی که «حاکم» است به صواب حکم نکند؛ اما کسی که «حَکَم» است اقتضایش این است که به صواب حکم کند.

«حکیم» صفت مشبهه است؛ برخی گفته‌اند یعنی آن کسی است که حکم برای او ثابت است؛ اما به نظر می‌رسد کلمه «حکیم» بیش از اینکه ناظر به «حکم کردن» باشد، ناظر به «حکمت» است؛ و اشاره شد که «حِکمت» از «حَکَمة» (افسار) اخد شده زیرا که بر صاحب خود افساری می‌زند و او را از رذایل منع می‌کند؛ اما درباره معنای خود این کلمه گفته‌اند «حِکمة» (بر وزن «فِعلة») دلالت بر نوع خاصی از «حُکم» می‌کند، یعنی آن «حکمی» است که کاملا مستند به علم و عقل باشد؛ در واقع «حُکم» اعم از «حکمت» است: حکم، قضاوت کردن بر اساس چیزی در مورد چیزی است، که گفته شود این چنین است یا چنان نیست؛ اما حکمت آن قضاوت و حکمی است که درست و بجا و بحق بوده باشد؛ و شاید بتوان گفت حکمت از جانب خداوند شناخت اشیاء و ایجاد آنان به غایت احکام و استواری است؛ و از جانب انسان، ‌شناخت موجودات و انجام کارهای خوب: «وَ لَقَدْ آتَینا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ» (لقمان/۱۲).

با این بیان معلوم می‌شود که کلمه «حکیم» به «عالم» بسیار نزدیک است؛ در تفاوت این دو گفته‌اند: اولا «حکیم» بر سه وجه به کار می‌رود؛ که دو وجهش ربطی به «عالم» ندارد: یکی به معنای «محکِم» (شبیه بدیع به معنای مبدع)» (یعنی کسی که کارش را محکم و با احکام انجام می‌دهد)، و دوم به معنای «مُحکَم» چنانکه تعبیر «فِیها یفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِیمٍ» را برخی به همین معنا دانسته‌اند؛ و سوم حکیم به معنای عالم به احکام امور؛ و ثانیا به همین معنای سوم هم اخص از معنای عالم است.

بدین ترتیب، «حکمت» و «حکیم بودن» هم وصف خداوند و اشخاص می‌تواند بشود (از این جهت که سخن یا کار حکیمانه‌ای انجام می‌دهند) و هم وصف امور و اشیاء؛ از این جهت که حکیمانه ساخته و پرداخته شده‌اند: در قرآن کریم غیر از مواردی که به صورت فعل ویا تعابیری نظیر «احکم الحاکمین» و … از این ماده به کار رفته، دو کلمه «حکیم» و «حکمت» به طور خاص، در نسبت با خدا معنی پیدا می‌کند:

در قرآن کریم ۲۰ بار تعبیر «حکمت» آمده که یا از دادن صرفاً خود «حکمت» (بقره/۲۶۹؛ اسراء/۳۹؛ لقمان/۱۲) ویا از دادن آن در ردیف الکتاب (بقره/۱۲۹ و ۱۵۱؛ آل عمران/۱۶۴؛ جمعه/۲؛ بقره/۲۳۱؛ آل عمران/۸۱؛ آل عمران/۴۸؛ مائده/۱۱۰؛ نساء/۵۴؛ نساء/۱۱۳؛ آل عمران/۸۱) ویا مُلک (بقره/۲۵۱؛ ص/۲۰) توسط خداوند سخن به میان آمده است و در آیه‌ای از تلاوت «حکمت» در کنار «آیات الله» سخن گفته شده است (وَ اذْكُرْنَ ما یتْلی‏ فی‏ بُیوتِكُنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ؛ احزاب/۳۴) ویا آنچه پیامبری آورده «حکمت» نامیده شده (قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ؛ زخرف/۶۳؛ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ؛ حِكْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ النُّذُرُ، قمر/۴-۵) ویا به عنوان روش و وسیله‌ای برای دعوت مردن به راه خدا معرفی شده است: « ادْعُ إِلی‏ سَبیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی‏ هِی أَحْسَن» (نحل/۱۲۵)

و ۹۷ بار وصف «حکیم» آمده است که ۹۱ مورد آن وصف خداوند است، (بدین صورت که ۴۷ بار به صورت «عَزیز حَكیم»‏ (۲۹ بار با «الـ» و ۱۸ بار با تنوین)، ۲۹ بار به صورت «عَلیم حَكیم‏» (۴ بار با «الـ» و ۲۵ بار با تنوین)، ۷ بار به صورت «حکیم علیم» (۲ بار با «الـ» و ۵ بار با تنوین ) و ۴ بار به صورت «حكیم خبیر» (۳ بار با «الـ» و ۱ بار با تنوین) و ۱ بار «حکیم حمید» و ۱ بار «تواب حکیم» و ۱ بار «علیّ حکیم» و ۱ مورد «واسع حکیم»)، و بقیه موارد، ۱ بار «فیها یفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكیمٍ» (دخان/۴) است که در بالا اشاره شد؛ و ۵ بار آن در وصف قرآن است (الذِّكْرِ الْحَكیمِ، آل عمران/۵۸؛ الر،» (الم، تِلْكَ آیاتُ الْكِتابِ الْحَكیمِ، یونس/۱؛ لقمان/۲؛ وَ الْقُرْآنِ الْحَكیمِ، یس/۲؛ وَ إِنَّهُ فی‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَینا لَعَلِی حَكیمٌ، زخرف/۴) (که این مورد آخر احتمال دارد که وصف حضرت علی ع باشد که طبق روایت متواتر ثقلین، هم‌پایه قرآن است؛ توضیح بیشتر در: http://www.souzanchi.ir/imam-alis-name-in-holy-quran-2/) که در این موارد برخی گفته‌اند به خاطر اینکه متضمن حکمت است به قرآن حکیم گفته شده؛ و نیز گفته‌اند «حکیم» به معنای «مُحکم» است، از بابِ «كِتابٌ أُحْكِمَتْ آیاتُهُ» (هود/۱) و هردو درست است؛ یعنی این کلمه متضمن هردو معنا هست.

جلسه ۹۶۳ https://yekaye.ir/an-nesa-4-35/

شأن نزول

در بحث از شأن نزول آیه قبل اشاره شد که برخی از کسانی که شأن نزول آیه ۶ را در مورد ولید بن عقبه معرفی کرده بودند مدعی‌اند که آن آیه و دو آیه بعدیش‌ در مورد وی نازل شده است (تفسیر مقاتل بن سلیمان؛ ج۴، ص۹۳).

حدیث[۶]

۱) از جابر بن عبدالله انصاری روایت شده که روزی حضرت علی بن ابی‌طالب را دیدم و عرض کردم: چگونه صبح کردید، یا امیرالمومنین؟

فرمودند: صبح کردیم در حالی که غرق بی‌شمار نعمتهای خداوند و فضل او بودیم به علاوه کثیری از آنهایی که به شمارش می‌آمد، پس نمی‌دانیم که کدام نعمت را شکر گویم، آیا زیبایی‌ای که نشر می‌دهد؟ ‌یا بدی‌ای که می‌پوشاند؟!

الأمالی (للطوسی)، ص۶۴۰؛ بحار الأنوار، ج‏۴۱، ص۱۶۴

أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا غِیاثُ بْنُ مُصْعَبِ بْنِ عَبْدَةَ أَبُو الْعَبَّاسِ الْخُجَنْدِی الرِّیاشِی، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ حَمَّادٍ الشَّاشِی، عَنْ حَاتِمٍ الْأَصَمِّ، عَنْ شَقِیقِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْبَلْخِی، عَمَّنْ أَخْبَرَهُ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ، قَالَ:

قَالَ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِی: لَقِیتُ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ (عَلَیهِ السَّلَامُ) یوْماً، فَقُلْتُ: كَیفَ أَصْبَحْتَ، یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟

قَالَ: أَصْبَحْنَا وَ بِنَا مِنْ نِعَمِ اللَّهِ وَ فَضْلِهِ مَا لَا نُحْصِیهِ مَعَ كَثِیرِ مَا نُحْصِیهِ، فَمَا نَدْرِی أَی نِعْمَةٍ أَشْكَرُ، أَ جَمِیلُ مَا ینْشَرُ، أَمْ قَبِیحُ مَا یسْتَرُ؟

 

۲) الف. معاویه بن عمار می‌گوید: از امام صادق ع درخواست کردم که مرا دعایی برای روزی بیاموزد؛ پس دعایی به من تعلیم داد که چیزی در جلب روزی بهتر از آن ندیدم. فرمود: بگو:

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلَالِ الطَّیبِ رِزْقاً وَاسِعاً حَلَالًا طَیباً بَلَاغاً لِلدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ صَبّاً صَبّاً هَنِیئاً مَرِیئاً مِنْ غَیرِ كَدٍّ وَ لَا مَنٍّ مِنْ أَحَدِ خَلْقِكَ إِلَّا سَعَةً مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ فَإِنَّكَ قُلْتَ «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ» فَمِنْ فَضْلِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ عَطِیتِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ یدِكَ الْمَلْأَى أَسْأَلُ.

ترجمه: «خدایا! مرا از فضل گسترده‌ی حلالِ طیّبِ خود روزی گسترده حلال طیّبی بده که به کار دنیا و آخرتم برسد؛ فرو ریز، فرو ریز، گوارا و خوش‌گوار و بى‌رنج و بدون منّتی از احدى از مخلوقاتت مگر از فضل وسیع خودت، زیرا خود فرمودی: «و از خدا درخواست کنید از فضلِ‌ او» (نساء/۳۱)؛ پس من درخواستم را به محضر فضل تو می‌آورم و به محضر عطای تو و به محضر دست پُرِ تو.

الكافی، ج‏۲، ص۵۵۰-۵۵۱

مُحَمَّدُ بْنُ یحْیى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ الْحُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ جَمِیعاً عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ أَبِی جَمِیلَةَ عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع أَنْ یعَلِّمَنِی دُعَاءً لِلرِّزْقِ فَعَلَّمَنِی دُعَاءً مَا رَأَیتُ أَجْلَبَ مِنْهُ لِلرِّزْقِ. قَالَ:

قُلِ: اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلَالِ الطَّیبِ رِزْقاً وَاسِعاً حَلَالًا طَیباً بَلَاغاً لِلدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ صَبّاً صَبّاً هَنِیئاً مَرِیئاً مِنْ غَیرِ كَدٍّ وَ لَا مَنٍّ مِنْ أَحَدِ خَلْقِكَ إِلَّا سَعَةً مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ فَإِنَّكَ قُلْتَ «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ» فَمِنْ فَضْلِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ عَطِیتِكَ أَسْأَلُ وَ مِنْ یدِكَ الْمَلْأَى أَسْأَلُ.

ب. و از امام باقر ع روایت شده که پدرم [= امام سجاد ع ] فرمودند:

هنگامی که صبحگاه برای برآورده شدن حاجتت خواستی اقدام کنی، پس بعد از اینکه نماز صبح را بجا آوردی، بعد از تشهد بگو:

اللَّهُمَّ إِنِّی غَدَوْتُ أَلْتَمِسُ مِنْ فَضْلِكَ كَمَا أَمَرْتَنِی، فَارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً حَلَالًا طَیباً، وَ أَعْطِنِی فِیمَا تَرْزُقُنِی الْعَافِیةَ.

ترجمه دعا: «خدایا! صبح کردم در حالی که از فضل تو درخواست دارم چنانکه به من دستور دادی، پس تو هم از فضل خودت روزی حلال طیّبی روزیم فرما و در میان آنچه روزیم می‌دهی عافیت هم عطا نما.

و این را سه بار می‌گویی.

قرب الإسناد، ص۳؛ الكافی، ج‏۳، ص۴۷۵-۴۷۶[۷]

مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیرِی، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ: وَ حَدَّثَنِی جَعْفَرٌ قَالَ:

قَالَ وَالِدِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ: إِذَا غَدَوْتَ فِی حَاجَتِكَ بَعْدَ أَنْ تُصَلِّی الْغَدَاةَ بَعْدَ التَّشَهُّدِ، فَقُلْ:

اللَّهُمَّ إِنِّی غَدَوْتُ أَلْتَمِسُ مِنْ فَضْلِكَ كَمَا أَمَرْتَنِی، فَارْزُقْنِی مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً حَلَالًا طَیباً، وَ أَعْطِنِی فِیمَا تَرْزُقُنِی الْعَافِیةَ.

تَقُولُ ذَلِكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

 

تدبر

۱) «وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیكُمُ … فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً»

از [تفضلات خداوند و] نعمت‏هاى بزرگ الهى، علاقه به ایمان و بیزارى از كفر، فسق و عصیان است. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۵) و نیز رشدیافتن اهل رشد.

نکته تفسیری

چنانکه در نکات ادبی اشاره شد معروفترین تحلیل عبارت «فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً» این است که مفعول له (= مفعول لأجله) باشد؛ یعنی تعلیل و بیان علت باشد نسبت به آنچه در آیه قبل بیان شد؛ آنگاه:

– می‌تواند تعلیل برای فعل خداوند باشد؛ یعنی اینکه خداوند ایمان را محبوب شما و زینت دلهایتان، و کفر و فسوق و عصیان را ناپسندتان قرار داد، به خاطر تفضلی است که او به شما دارد و نیز نعمتی است از جانب او؛ و

– می‌تواند تعلیل برای «راشدون» باشد؛ یعنی اینکه آن عده به رشد رسیدند به خاطر تفضلی است که او به آنها دارد و نیز نعمتی است از جانب او. (مجمع البیان، ج‏۹، ص۱۹۸[۸])

ثمره مهم این معنا آن است که تذکر بدهد که اگر ایمان محبوب شماست یا اینکه به رشد رسیدید مغرور نشوید و این را در اصل، تفضل و نعمتی از جانب خداوند ببینید، نه صرفا محصول اراده و تلاش خودتان. چنانکه در جای دیگر به صراحت فرمود که فقط به فضل و رحمت خدا دلخوش باشید نه به عمل خودتان: « قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُون‏» (یونس/۵۸) که اگر به عمل خودتان باشد هیچکدام شما تا ابد پاک نخواهد شد: «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكی‏ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاء» (نور/۲۱).

مناقشه تفسیری

برخی اشکال کرده‌اند که مفعول له باید تناسب با فاعل داشته باشد، پس این نمی‌تواند مفعول له برای «راشدون» باشد؛ ‌زیرا رشد فعل آن افراد است نه فعل خداوند؛ و پاسخ داده‌اند که از سیاق آیه قبل واضح است که رشد مذکور در حقیقت تجلی و خروجی همان دوست داشتن و تزیین ایمان در قلب و کراهت داشتن از کفر و فسوق و عصیان بوده است که به خدا نسبت داده شده؛ در واقع چون این رشد، نتیجه آن فعل خداست پس باز فعل خداست و می‌تواند مصداق فضل و نعمت خداوند شمرده شود. (البحر المحیط، ج‏۹، ص۵۱۵[۹]).

 

۲) «فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ»

«نعمت» با «فضل» چه تفاوتی دارد که بعد از تعبیر «فضل من الله»، «نعمة» را هم آورد؟

الف. شاید فضل صرفا به اینکه آن تفضل و عطیه‌ای از جانب خداوند است اشاره دارد که به ازای آن هیچ انتظاری از ما نمی‌رود؛ اما نعمت اشاره به عطیه‌ای است که ما در قبال آن وظیفه‌ای داریم که باید قدرشناس این نعمت باشید و حق آن را ادا کنید؛ و در این خصوص مورد بازخواست واقع می‌شوید که با این نعمت چه کردید: «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ» (تکاثر/۸) (این معنا بویژه با روایاتی که ایمان را ائمه اطهار ع و کفر و فسوق و عصیان را به دشمنان ایشان تطبیق می‌داد بسیار مناسبت دارد).

ب. علامه طباطبایی با ارائه شواهد متعدد قرآنی مدعی می‌شوند که هرجا نعمت در قرآن به صورت مطلق آمده مقصود ولایت الهی است (المیزان، ج‏۴، ص۶۲[۱۰]؛ ج۵، ص۱۸۱[۱۱]و …). بر این اساس، چه‌بسا اینجا آوردن کلمه نعمت بعد از فضل، از باب عطف تفسیری باشد؛ یعنی اینکه خداوند ایمان را محبوب شما و کفر و فسوق و عصیان را ناپسندتان قرار داد تفضلی از جنب خداوند و همان قرار دادن شما تحت ولایت خویش است.

ج. شاید فضل اشاره به تفضل ویژه و نعمت اشاره به عطیه عام باشد و این فراز اشاره به دو فراز اصلی آیه قبل باشد: یعنی اینکه رسول الله ص در میان شما و در دسترس شماست تفضلی است که ویژه شما انجام شده (چرا که واقعا شما برتری‌ای نسبت به انسانهای سایر زمانها نداشته‌اید)، اما اینکه خداوند ایمان را محبوب شما و کفر و فسوق و عصیان را ناپسندتان قرار داده نعمتی است که هم به شما داده و هم به دیگران می‌دهد.

د. در ماده «فضل» بار معنایی «زیاده بودن» نهفته است و در ماده «نعم» بار معنایی تنعم و خوشایند بودن؛ شاید می‌خواهد اشاره کند که این محبوبیت ایمان و زینت آن در دل، و ناپسند داشتن کفر و فسوق و عصیان، هم یک زیادتی برای شما حاصل می‌کند (به تعبیر فلاسفه: بهره وجودی بیشتری به شما می‌دهد و شما را در افق وجودی عالی‌تری قرار می‌دهد؛ و از این رو به درکی از عالم می‌رسید که دیگران از آن بی‌بهره‌اند) و هم مایه تنعم و خوشی معنوی عمیقی برای شما می‌شود.

ه. …

نعمت و فضل در قرآن کریم و نسبت بین این دو

دو ماده «فضل» و «نعم» اگرچه بتنهایی بارها در قرآن کریم به کار رفته‌اند، اما جمعا در ۶ آیه (که متن دوتای آنها کاملا یکی است) در کنار هم ذکر شده‌اند:

۱ و ۲. «یا بَنی‏ إِسْرائیلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِی الَّتی‏ أَنْعَمْتُ عَلَیكُمْ وَ أَنِّی فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمینَ» (بقره/۴۷ و ۱۲۲)

۳. «یسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یضیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنینَ» (آل عمران/۱۷۱)

۴. «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ» (آل عمران/۱۷۴)

۵. «وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ فَمَا الَّذینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلى‏ ما مَلَكَتْ أَیمانُهُمْ فَهُمْ فیهِ سَواءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یجْحَدُونَ» (نحل/۷۱)

۶. «فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ» (حجرات/۸)

مورد ۵ به نحوی است که به نظر می‌رسد نعمت دقیقاً همان فضل مورد نظر است؛ و موارد ۱ و ۲ ظرفیت این را دارد که یکی قلمداد شوند یا متفاوت؛ و در سه مورد دیگر، ظهور اولیه تفاوت این دو است؛ جالب اینجاست که در موارد ۴ و ۵ از تعبیر «نعمة من الله و فضل» استفاده شده؛ برخلاف آیه کنونی که «فضل من الله و نعمة» استفاده شده است.

شاید وجه تفاوت این دو تعبیر این باشد که این دو آیه اخیر ناظر به زندگی پس از مرگ است (و در آنجا اول با تنعمی از جانب خداوند مواجه می‌شود و سپس تفضلات بعدی به آنان می‌رسد)، اما آیه محل بحث مربوط به دنیاست که در آن ابتدا ما مشمول تفضلات الهی واقع شده‌ایم که ایمان در دلمان محبوب و زینت می‌شود و از کفر و فسوق و عصیان بیزار می‌شویم و بعدا از برخورداری از اینها متنعم می‌شویم.

 

۳) «فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ»

وجه اشاره به علیم و حکیم بودن خداوند در پایان این آیه چیست؟

الف. فضل خداوند [و نعمت دادن‌های او]، بر اساس علم و حكمت اوست، نه بدون ملاك و گزافه. (تفسیر نور، ج‏۹، ص۱۷۵)

ب. اینکه خداوند محبت ایمان و بیزاری از کفر و … را به عنوان تفضلی از جانب خود به شما داد، بر اساس علم و حكمت او بود. یعنی به جای اینکه روی درخواست‌های خود اصرار بورزید، باور کنید کاری که خداوند برای شما انجام می‌دهد بهتر است زیرا او بر اساس علم و حکمت عمل می‌کند؛‌ و از این رو، بیش از هرچیز به تفضل خدا دل ببندید. به تعبیر دیگر، این آیه هم‌راستاست با آیه «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُون: بگو به فضل خداوند و به رحمت او تنها به این باید دل خوش دارند؛ که آن بهتر است از آنچه جمع می‌کنند‏» (یونس/۵۸) و نیز شاهدی است بر قبول مفاد «الخیر فی ما وقع».[۱۲]

ج. آن رشدی که به رشدیافتگان داد و تفضلی از جانب او بود، بر اساس علم و حکمتی بود که شما از آن آگاه نیستید. پس به جای اینکه به آنان حسادت بورزید و بخواهید مقام آنان به جای آنان به شما داده شود، از خداوند تفضلی نسبت به خودتان را که متناسب با علم و حکمت خود اوست تقاضا کنید؛ که از این جهت مضمون آیه شبیه می‌شود به مضمون آیه «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ … وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليما: و آنچه خداوند بدان برخی از شما را بر برخی دیگر برتری داد را تمنا کنید … و از خداوند تفضل او را بخواهید که همانا خداوند به هر چیزی داناست» (نساء/۳۲).

د. …

 

۴) «وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَكیمٌ»

خداوند به همه چیز آگاه است و اگر کاری انجام می‌دهد بر اساس حکمت است.

ترکیب دو کلمه «علیم» و «حکیم» در قرآن کریم

حضور هر دو ماده «علم» و «حکم» در یک آیه، در ۷۱ مورد در قرآن کریم مشاهده می‌شود؛ که حدودی نیمی از اینها (۳۶ بار) مواردی است که دو کلمه «علیم» و «حکیم» پشت سر هم آمده‌اند، که ۲۹ بار علیم، و ۵ بار حکیم مقدم شده است. از این موارد، ۱۵ بار به صورت «علیمٌ حکیمٌ»؛ ۱۰ بار به صورت «علیماً حکیماً»؛ ۴ بار «العلیمُ الحکیمُ»؛ ۴ بار «حکیمٌ علیمٌ»؛ ۱ بار «حکیمٍ علیمٍ» و ۲ بار «الحکیمُ العلیمُ» می‌باشد:

علیمٌ حکیمٌ:
  1. یریدُ اللَّهُ لِیبَینَ لَكُمْ وَ یهْدِیكُمْ سُنَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ یتُوبَ عَلَیكُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (نساء/۲۶)
  2. وَ إِنْ یریدُوا خِیانَتَكَ فَقَدْ خانُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (انفال/۷۱)
  3. وَ یذْهِبْ غَیظَ قُلُوبِهِمْ وَ یتُوبُ اللَّهُ عَلى‏ مَنْ یشاءُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (توبه/۱۵)
  4. یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا یقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیلَةً فَسَوْفَ یغْنیكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللَّهَ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (توبه/۲۸)
  5. إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكینِ وَ الْعامِلینَ عَلَیها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمینَ وَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبیلِ فَریضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (توبه/۶۰)
  6. الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاَّ یعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (توبه/۹۷)
  7. وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یتُوبُ عَلَیهِمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (توبه/۱۰۶)
  8. لا یزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذی بَنَوْا ریبَةً فی‏ قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (توبه/۱۱۰)
  9. وَ كَذلِكَ یجْتَبیكَ رَبُّكَ وَ یعَلِّمُكَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیكَ وَ عَلى‏ آلِ یعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَیكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (یوسف/۶)
  10. وَ یبَینُ اللَّهُ لَكُمُ الْآیاتِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (نور/۱۸)
  11. یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لِیسْتَأْذِنْكُمُ الَّذینَ مَلَكَتْ أَیمانُكُمْ وَ الَّذینَ لَمْ یبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حینَ تَضَعُونَ ثِیابَكُمْ مِنَ الظَّهیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَیسَ عَلَیكُمْ وَ لا عَلَیهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى‏ بَعْضٍ كَذلِكَ یبَینُ اللَّهُ لَكُمُ الْآیاتِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (نور/۵۸)
  12. وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْیسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذلِكَ یبَینُ اللَّهُ لَكُمْ آیاتِهِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (نور/۵۹)
  13. وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِی إِلاَّ إِذا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیطانُ فی‏ أُمْنِیتِهِ فَینْسَخُ اللَّهُ ما یلْقِی الشَّیطانُ ثُمَّ یحْكِمُ اللَّهُ آیاتِهِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (حج/۵۲)
  14. فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (حجرات/۸)
  15. یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإیمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْكُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ یحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَیكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَیتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ یحْكُمُ بَینَكُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ‏ حَكیمٌ‏ (ممتحنه/۱۰)
علیماً حکیماً
  1. يُوصيكُمُ اللَّهُ في‏ أَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِساءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَكَ وَ إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِنْ كانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَواهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِنْ كانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصي‏ بِها أَوْ دَيْنٍ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ لا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَريضَةً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً (نساء/۱۱)
  2. إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَريبٍ فَأُولئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (نساء/۱۷)
  3. وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِ إِلاَّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُمْ ما وَراءَ ذلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِكُمْ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريضَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً (نساء/۲۴)
  4. وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ ميثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ وَ تَحْريرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (نساء/۹۲)
  5. وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (نساء/۱۰۴)
  6. وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (نساء/۱۱۱)
  7. يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فَآمِنُوا خَيْراً لَكُمْ وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (نساء/۱۷۰)
  8. يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً (احزاب/۱)
  9. هُوَ الَّذي أَنْزَلَ السَّكينَةَ في‏ قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدادُوا إيماناً مَعَ إيمانِهِمْ وَ لِلَّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ عَليماً حَكيماً (فتح/۴)
  10. وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً حَكيماً (انسان/۳۰)
العلیم الحکیم
  1. قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلیمُ‏ الْحَكیمُ‏ (بقره/۳۲)
  2. قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یأْتِینی‏ بِهِمْ جَمیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ‏ الْحَكیمُ‏ (یوسف/۸۳)
  3. وَ رَفَعَ أَبَوَیهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْویلُ رُءْیای مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بی‏ إِذْ أَخْرَجَنی‏ مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیطانُ بَینی‏ وَ بَینَ إِخْوَتی‏ إِنَّ رَبِّی لَطیفٌ لِما یشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ‏ الْحَكیمُ‏ (یوسف/۱۰۰)
  4. قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَیمانِكُمْ وَ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ الْعَلیمُ‏ الْحَكیمُ‏ (تحریم/۲)
حکیمٌ علیمٌ
  1. وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَیناها إِبْراهیمَ عَلى‏ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكیمٌ‏ عَلیمٌ‏ (انعام/۸۳)
  2. وَ یوْمَ یحْشُرُهُمْ جَمیعاً یا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ وَ قالَ أَوْلِیاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذی أَجَّلْتَ لَنا قالَ النَّارُ مَثْواكُمْ خالِدینَ فیها إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ إِنَّ رَبَّكَ حَكیمٌ‏ عَلیمٌ‏ (انعام/۱۲۸)
  3. وَ قالُوا ما فی‏ بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلى‏ أَزْواجِنا وَ إِنْ یكُنْ مَیتَةً فَهُمْ فیهِ شُرَكاءُ سَیجْزیهِمْ وَصْفَهُمْ إِنَّهُ حَكیمٌ‏ عَلیمٌ‏ (انعام/۱۳۹)
  4. وَ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ یحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَكیمٌ‏ عَلیمٌ‏ (حجر/۲۵)
حکیمٍ علیمٍ
  1. وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكیمٍ‏ عَلیمٍ‏ (نمل/۶)
الحکیمُ العلیمُ
  1. وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَكیمُ‏ الْعَلیمُ‏ (زخرف/۸۴)
  2. قالُوا كَذلِكَ قالَ رَبُّكِ إِنَّهُ هُوَ الْحَكیمُ‏ الْعَلیمُ‏ (ذاریات/۳۰)
تحلیل:

چنانکه مشاهده می‌شود این ترکیب:

۳۰ بار به صورت نکره و ۶ بار به صورت معرفه آمده است.

۲۵ بار مرفوع و ۱۰ بار منصوب و ۱بار مجرور آمده است؛

تمام موارد منصوب، اولا نکره و ثانیا علیم مقدم شده است (تمام مواردی که منصوب است مواردی است که خبر کان بوده و همواره به صورت «علیما حکیما» می‌باشد).

تمامی این ۳۶ مورد صریحا (به صورت نص) ناظر به خداوند است (فقط ۱ مورد با اینکه ظهور در خداوند دارد اما ظرفیت این را دارد که ناظر به غیر خداوند (مثلا فرشته وحی) باشد: وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكیمٍ‏ عَلیمٍ‏؛ نمل/۶). این مورد تنها موردی است که این ترکیب به عنوان اسم و برای اشاره به خود خداوند به کار رفته است (بقیه موارد همگی به عنوان وصف و در مقام توصیف و معرفی خداوند می‌باشد).

غیر از همین مورد اخیر (که تنها موردی است که این ترکیب به صورت مجرور آمده) تمامی موارد دیگر در جایگاه خبر قرار دارند (خبر برای مبتدا یا خبر إن یا خبر کان)؛ و مبتدای آنها (یا اسم إن یا اسم کان) همواره خداوند است؛ که از این ۳۵ مورد، برای اشاره به خداوند که مبتدا بوده است:

۲۴ مورد تعبیر «الله» به کار رفته است؛

۳ مورد تعبیر «ربک» (موارد ۹ و۳۰ و ۳۱)؛

۱ مورد ضمیر مخاطب (تعبیر «انک انت» در ۲۶)؛ و

۷ مورد ضمیر غایب؛ که:

۲ موردش تعبیر «هو» است (موارد ۲۹ [به الله برمی‌گردد] و ۳۵)؛

۲ موردش تعبیر «إنه» است (مورد ۳۲؛ و ۳۳ [به «ربک» برمی‌گردد])؛ و

۳ مورد تعبیر «إنه هو» (مورد ۲۷ [به الله برمی‌گردد] و ۲۸ [به «ربی» برمی‌گردد] و ۳۶ [به ربک برمی‌گردد]).

که اگر بر اساس این مواردی که مرجع ضمیر معلوم است بخواهیم دسته‌بندی فوق را بیان کنیم باید گفت: ۲۶ مورد «الله» است؛ ۶ مورد «رب» است ( ۵ موردش «ربک» و ۱ مورد «ربی»)؛ ۱ مورد ضمیر مخاطب و ۲ مورد هم ضمیر غایب.

۶ موردی که به صورت معرفه آمده، همگی دلالت بر حصر دارد؛ یعنی فقط خداوند است که علیم و حکیم است.

اکنون چند سوال مطرح است:

الف. با اینکه اغلب موارد نکره است، آن ۶ مورد چه اقتضایی دارد که به صورت معرفه (و با دلالت بر حصر) آمده است؟

ب. تفاوت مواردی که علیم بر حکیم مقدم شده با جایی که حکیم بر علیم مقدم شده چیست؟

ج. مواردی که با فعل ناقص کان آمده چه اقتضای خاصی دارد؟

د. مواردی که این ترکیب ناظر به کلمه «الله» آمده چه تفاوتی دارند با مواردی که ناظر به «رب» ویا با ضمیر مخاطب یا غایب آمده است؟

در صورتی که در خصوص هریک از سوالات فوق پاسخی داشتید، لطفا پاسخ خود را در قسمت دیدگاه پایین صفحه درج کنید؛ تا در اختیار بقیه افراد هم قرار گیرد.

 

 


[۱] . و قال أبو البقاء: مفعول له، أو مصدر في معنى ما تقدم. و قال الزمخشري: فضلا مفعول له، أو مصدر من غير فعله.

[۲] . فَضْلًا: هو مفعول له، أو مصدر من معنى ما تقدم لأنّ تزيينه الإيمان تفضل، أو هو مفعول

[۳] . قيل النصب بتقدير فعل أي تبتغون فضلا و نعمة

[۴] . فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً، قال ابن عطية: مصدر مؤكد لنفسه، لأن ما قبله هو بمعناه، إذا التحبيب و التزيين هو نفس الفضل. و قال الحوفي: فضلا نصب على الحال. انتهى، و لا يظهر هذا الذي قاله.

[۵]. اگر این تحلیل درست باشد آنگاه چه‌بسا بتوان گفت متناسب با اینکه حال برای «کم» باشد (تبتغون) یا برای «اولئک» (یبتغون) ممکن است معانی زیر را بتوان به آیه نسبت داد:

الف. حال برای «کم»: «خداوند ایمان را محبوب شما کرد و آن را در دلهایتان بیاراست و کفر و فسوق و عصیان را نزدتان ناپسند نمود، در حالی که شما درصدد تفضلی از جانب خداوند و نعمتی از او هستید!» آنگاه چه‌بسا مقصود این است که:

الف.۱. در حالی که شما دنبال فضل و نعمتی از جانب خداوند هستید، خداوند این فضل و نعمت درخواستی شما را عملا با محبوب کردن ایمان و … برای شما انجام داد.

الف.۲. خداوند ایمان را محبوب شما و کفر و فسوق و عصیان را منفورتان قرار داد؛ در حالی که شما – این تفضل و نعمت عظیم را نمی‌بینید و- دنبال فضل الهی و نعمت او – در اموری همچون ثروت و شهرت و … – هستید؟!

الف.۳. عده‌ای فرصت را غنیمت شمردند و به رشد واقعی رسیدند، در حالی که شما – دست روی دست گذاشته و- صرفا دنبال تفضل و نعمتی از جانب خدا هستید – و برای رسیدن به آن کار خاصی انجام نمی‌دهید-!

ب. حال برای «اولئک»: «آنان هستند که رشدیافتگان‌اند؛ در حالی که تفضلی از جانب خداوند و نعمتی از جانب او را می‌جویند!» آنگاه چه‌بسا مقصود این است که:

ب.۱. رشد در حالی برای آنان حاصل شد که آنان تمام نگاهشان به تفضل الهی و نعمتی از جانب او بود؛ نه به کار و تلاش خودشان.

ب.۲. رشدیافتن آنان همین حال آنان است که دائم دنبال تفضل و نعمت الهی‌اند و چشمشان تنها به دست اوست.

ب.۳. با اینکه به رشد رسیده‌اند در عین حال همچنان دنبال تفضل الهی برای رشد هرچه بیشتر هستند.

[۶] . فرات کوفی حدیث ذیل را ذیل این دو آیه آورده ظاهرا از باب اینکه مخلص شده فضل الهی است. چون ارتباطش با آیه چندان واضح نیست در متن نیاوردم:

قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ الْحَسَنِی [الْحُسَینِی‏] قَالَ حَدَّثَنَا فُرَاتُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْكُوفِی قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْفَزَارِی قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَینِ یعْنِی الصَّائِغَ قَالَ حَدَّثَنَا أَیوبُ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی الْبِلَادِ عَنْ سَدِیرٍ الصَّیرَفِی قَالَ:

إِنِّی لَجَالِسٌ بَینَ یدَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أُعْرِضَ عَلَیهِ مَسَائِلُ أَعْطَانِیهَا أَصْحَابُنَا، إِذْ عَرَضَتْ بِقَلْبِی مَسْأَلَةٌ. فَقُلْتُ لَه:ُ مَسْأَلَةٌ خَطَرَتْ بِقَلْبِی السَّاعَةَ.

قَالَ: وَ لَیسَ فِی الْمَسَائِلِ؟

قُلْتُ: لَا.

قَالَ: وَ مَا هِی؟

قُلْتُ: قَوْلُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع إِنَ‏ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یقِرُّ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِی مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ.

فَقَالَ: نَعَمْ إِنَّ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُقَرَّبِینَ وَ غَیرَ مُقَرَّبِینَ وَ مِنَ الْأَنْبِیاءِ مُرْسَلِینَ وَ غَیرَ مُرْسَلِینَ وَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ مُمْتَحَنِینَ وَ غَیرَ مُمْتَحَنِینَ وَ إِنَّ أَمْرَنَا [أَمْرَكُمْ‏] هَذَا عُرِضَ عَلَی الْمَلَائِكَةِ فَلَمْ یقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُقَرَّبُونَ وَ عُرِضَ عَلَی الْأَنْبِیاءِ فَلَمْ یقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُرْسَلُونَ وَ عُرِضَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ فَلَمْ یقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُخْلَصُونَ. (تفسیر فرات الكوفی، ص۴۲۷)

[۷] . سند و متن حدیث کافی بدین صورت است:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ الْوَلِيدِ بْنِ صَبِيحٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا غَدَوْتَ فِي حَاجَتِكَ بَعْدَ أَنْ تَجِبَ الصَّلَاةُ فَصَلِّ رَكْعَتَيْنِ فَإِذَا فَرَغْتَ مِنَ التَّشَهُّدِ قُلْتَ اللَّهُمَّ إِنِّي غَدَوْتُ أَلْتَمِسُ مِنْ فَضْلِكَ كَمَا أَمَرْتَنِي فَارْزُقْنِي رِزْقاً حَلَالًا طَيِّباً وَ أَعْطِنِي فِيمَا رَزَقْتَنِي الْعَافِيَةَ تُعِيدُهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ تُصَلِّي رَكْعَتَيْنِ‏ أُخْرَاوَيْنِ.

فَإِذَا فَرَغْتَ مِنَ التَّشَهُّدِ قُلْتَ: بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ غَدَوْتُ بِغَيْرِ حَوْلٍ مِنِّي وَ لَا قُوَّةٍ وَ لَكِنْ بِحَوْلِكَ يَا رَبِّ وَ قُوَّتِكَ وَ أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنَ الْحَوْلِ وَ الْقُوَّةِ اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بَرَكَةَ هَذَا الْيَوْمِ وَ بَرَكَةَ أَهْلِهِ وَ أَسْأَلُكَ أَنْ تَرْزُقَنِي مِنْ فَضْلِكَ رِزْقاً وَاسِعاً طَيِّباً حَلَالًا تَسُوقُهُ إِلَيَّ بِحَوْلِكَ وَ قُوَّتِكَ وَ أَنَا خَافِضٌ فِي عَافِيَتِكَ تَقُولُهَا ثَلَاثاً.

[۸] . الإعراب: «فَضْلًا مِنَ اللَّهِ» مفعول له و التقدیر فعل الله ذلك لكم فضلا منه و نعمة و یجوز أن یكون العامل فیه الراشدون و ما فیه من الفعل أی رشدا و فضلا من الله

[۹] . فإن قلت: من أين جاز وقوعه مفعولا له، و الرشد فعل القوم، و الفضل فعل اللّه تعالى، و الشرط أن يتحد الفاعل؟ قلت: لما وقع الرشد عبارة عن التحبيب و التزيين و التكريه مسندة إلى اسمه، تقدست أسماؤه، و صار الرشد كأنه فعله، فجاز أن ينتصب عنه و لا ينتصب عن الراشدون، و لكن عن الفعل المسند إلى اسم اللّه تعالى. و الجملة التي هي أُولئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ اعتراض، أو عن فعل مقدر، كأنه قيل: جرى ذلك، أو كان ذلك فضلا من اللّه. و أما كونه مصدرا من غير فعله، فأن يوضع موضع رشدا، لأن رشدهم فضل من اللّه لكونهم موفقين فيه، و الفضل و النعمة بمعنى الأفضال و الأنعام.

ظاهرا اصل این دعوا نزاعی است بین معتزله (مانند زمخشری) و برخی از اهل حدیث (که جبرگرا بوده‌اند) که چون این نزاع مبتنی بر کج‌فهمی طرفین از مساله جبر و اختیار است در متن به همان مقدار بسنده شد و در اینجا خلاصه‌ای از نزاع را به نقل از إعراب القرآن و بيانه (ج‏۹، ص۲۶۳ و۲۶۵-۲۶۶) تقدیم می‌کنیم:

فضلا مفعول من أجله أو مصدر من غير فعله و اختلف في ناصبه على الأول فقيل هو حبب إليكم فيتعين كون جملة أولئك هم الراشدون اعتراضية، و قيل النصب بتقدير فعل أي تبتغون فضلا و نعمة و قيل هو الراشدون على خلاف بين أهل السنة و المعتزلة سنورده في باب الفوائد …

الفوائد: أورد الزمخشري إشكالا على إعراب فضلا فقال: «فإن قلت من أين جاز وقوعه مفعولا له و الرشد فعل القوم و الفضل فعل اللّه و الشرط أن يتحد الفاعل؟ قلت لما وقع الرشد عبارة عن التحبيب و التزيين و التكريه مسندة إلى اسمه تقدست أسماؤه صار الرشد كأنه فعله فجاز أن ينتصب عنه أو لا ينتصب عن الراشدون و لكن عن الفعل المسند إلى اسم اللّه تعالى و الجملة التي هي أولئك هم الراشدون اعتراض أو عن فعل مقدّر كأنه قيل جرى ذلك أو كان ذلك فضلا من اللّه و أما كونه مصدرا من غير فعله فأن يوضع موضع رشدا لأن رشدهم فضل من اللّه لكونهم موفقين فيه و الفضل و النعمة بمعنى الأفضال» نقول، و هذا الإشكال الذي أورده الزمخشري بناء على اعتقاد المعتزلة بأن الرشد ليس من أفعال اللّه تعالى و إنما هو فعلهم حقيقة، و الواقع أن الرشد من أفعال اللّه و مخلوقاته فقد وجد شرط انتصاب المفعول له و هو اتحاد فاعل الفعلين على أن الإشكال وارد نصا على تقريرنا على غير الحدّ الذي أورده عليه الزمخشري بل من جهة أن اللّه تعالى خاطب خلقه بلغتهم المعهودة عندهم و مما يعهدونه أن الفاعل من نسب إليه الفعل و سواء كان حقيقة أو مجازا حتى يكون زيد فاعلا و انقض الحائط و أشباهه كذلك و قد نسب إليهم الرشد على طريقة أنهم الفاعلون و إن كانت النسبة مجازية باعتبار المعتقد و إذا تقرر وروده على هذا الوجه فلك في الجواب عنه طريقان إما جواب الزمخشري و إما أمكن منه و أبين و هو أن الرشد هنا يستلزم كونه راشدا إذ هو مطاوعه لأن اللّه تعالى أرشدهم فرشدوا و حينئذ يتحد الفاعل على طريقة الصناعة اللفظية المطابقة للحقيقة و هو عكس قوله يريكم البرق خوفا و طمعا فإن الإشكال بعينه وارد فيها إذ الخوف و الطمع فعلهم أي منسوب إليهم على طريقة أنهم الخائفون الطامعون و الفعل الأول للّه تعالى و الجواب عنه أنهم مفعولون في معنى الفاعلين بواسطة استلزام المطاوعة لأنه إذا أرادهم فقد رأوا و قد سلف هذا الجواب مكانه و عكسه آية الحجرات إذ تصحيح الكلام بتقدير الفاعل مفعولا و هذا من دقائق العربية.

[۱۰] . تقدم في أوائل الكتاب و سيجي‏ء في قوله تعالى: مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ: «النساء: ۶۹»، أن النعمة إذا أطلقت في عرف القرآن فهي الولاية الإلهية.

[۱۱] . فكل ما تصرف فيه الإنسان للسلوك به إلى حضرة القرب من الله و ابتغاء مرضاته فهو نعمة، و إن انعكس الأمر عاد نقمة في حقه، فالأشياء في نفسها عزل، و إنما هي نعمة لاشتمالها على روح العبودية، و دخولها من حيث التصرف المذكور تحت ولاية الله التي هي تدبير الربوبية لشئون العبد، و لازمه أن النعمة بالحقيقة هي الولاية الإلهية، و أن الشي‏ء إنما يصير نعمة إذا كان مشتملا على شي‏ء منها

[۱۲].  توجه شود که در کلام معصومین ع حدیثی با عبارت «الخیر فی ما وقع» یافت نشد؛ اما مضمونی است که به اجمال در آیات [مثلا: إِنَّ الَّذینَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَیرٌ لَكُمْ؛ نور/۱۱] و احادیث [ مثلا: وَ لَعَلَّ الَّذِی أَبْطَأَ عَنِّی هُوَ خَیرٌ لِی لِعِلْمِكَ بِعَاقِبَةِ الْأُمُور؛ تهذیب الأحكام، ج‏۳، ص۸۹؛ و نیز دعای افتتاح ماه رمضان، مصباح المتهجد، ج‏۲، ص۵۷۹] مورد تایید قرار گرفته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*