۱۰۸۱) قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدینِكُمْ وَ اللهُ یعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ اللهُ بِكُلِّ شَیءٍ عَلیمٌ

۱-۱۵ ذی‌القعده ۱۴۴۴

ترجمه

بگو آیا خدا را به دینتان آگاه می‌کنید [به خدا دینتان را تعلیم می‌دهید]، در حالی که خداوند می‌داند آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است و خداوند به هر چیزی داناست.

اختلاف قرائت

أَ تُعَلِّمُونَ / أتُعْلِمُونَ

در اغلب قراءات به همین صورت «تُعَلِّمُونَ» یعنی صیغه باب تفعیل قرائت شده است؛ که به معنای این است که «آیا تعلیم می‌دهید؟»

اما در روایتی از یکی از قراءات عشره (روایت سلمی از زید از یعقوب) به صورت «تُعْلِمُونَ» یعنی صیغه باب افعال قرائت شده است؛ که به معنای این است که »آیا اعلام می‌کنید و خبر می‌دهید؟»

المغنی فی القراءات، ص۱۷۰۲[۱]

نکات ادبی

تُعَلِّمُونَ / یعْلَمُ / عَلیمٌ

درباره ماده «علم» و کلمه «علیم» قبلا در آیه ۱ همین سوره (به تبع بحثی که قبلا ذیل آیه ۸۰ سوره واقعه آمده) مطالبی بیان شد که مجددا تکرار نمی‌کنیم (جلسه ۱۰۶۶ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-01/)

فقط دو نکته که ذیل سوره واقعه آمده بود ولی آوردنش در بحث از آیه ۱ ضرورتی نداشت را یادآوری می‌کنیم که کسانی که مایل بودند آن دو نکته را در سوره واقعه مطالعه کنند.

الف. تفاوت «علم» با کلمات مشابه:

«عِلم» به معنای ادراک و شناخت است که به کلماتی مانند «معرفت» و «یقین» و «شعور» و «عقل» و «فطنة» و «فهم» و «فقه» و «بصیرت» و «درایت» و «اعتقاد» و «حفظ» و «ذکر» و «خبر» و «رویت» و «تبیین» و «شهود» نزدیک است و بیان تفاوت آنها می تواند به فهم دقیقتری از آن کمک کند…

ب. کاربرد «علم» به صورت فعل

جلسه ۱۰۴۷ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/

بِدینِكُمْ

قبلا درباره ماده و خود کلمه «دین» توضیحات مفصلی ارائه شد:

جلسه ۱۰۲۳ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-56/

حرف «ب‍» در زبان عربی کارکردهای بسیار متنوعی می‌تواند داشته باشد و زبیدی از ۲۰ نوع استفاده از این حرف در زبان عربی یاد کرده است که عبارتند از کاربرد آن برای: الصاق (حقیقی یا مجازی)، تعدیه، استعانت، سببیت، مصاحبت، التباس و مخالطه، ظرفیت، بدل، مقابله، مجاوزه، استعلاء، تبعیض، قسم، غایت به معنای «إلی»، [غایت] به معنای «من أجل»، تاکید (باء‌زائده)، مبالغه در مدح، عوض، تقلیل، و تعبیر، که این آخری متضمن معنای زیادتی علم است[۲]؛ و برای آن همین آيه «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» شاهد آورده است (تاج العروس، ج‏۲۰، ص۳۷۶-۳۸۱[۳]).

السَّماواتِ

قبلا درباره این کلمه و ریشه آن و تفاوت کلمه «سماء» با کلماتی مانند «رفعت» و «ارتفاع»، «علو» «صعود» «رقی» و «فوق» به تفصیل بحث شد:

جلسه ۱۰۴۱ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-74/

الْأَرْضِ

قبلا درباره ماده «أرض» به تفصیل بحث شد:

جلسه ۷۸۱ http://yekaye.ir/ya-seen-36-33/

شَی‏ءٍ

ماده «شیأ»[۴] که کلمات «شیء: چیز» و «مُشَیّأ: بدقواره و قبیح» و «شاء: خواستن»  از این ماده است از موادی است که بحث‌های فراوانی را بین اهل لغت برانگیخته است؛ هم در خصوص اصل معنای آن؛ و هم به طور خاص در مورد کلمه «شیء» و جمع آن یعنی «اشیاء».

درباره اینکه اصل این ماده بر چه چیزی دلالت می‌کند برخی همچون ابن فارس عملا از هرگونه بحثی شانه خالی کرده‌اند [وی فقط اشاره کرده که این یک کلمه واحد است و تعبیر «شَيَّأ اللَّه وجْهَه» نوعی نفرین کردن است چرا که «وجه مُشَيَّأٌ» هم به چهره زشت و قبیح اصلاق می‌شود (معجم مقاييس اللغه، ج‏۳، ص۲۳۱[۵]) و هیچ توضیحی درباره اسم پرکاربرد «شیء» و فعل «شاء» نداده است]؛ برخی همچون مرحوم مصطفوی عملا معنای مشیت و اراده را محور اصلی این ماده قلمداد کرده و بر این باورند که اصل این ماده تمایلی است که به حد طلب کردن (خواستن ) برسد، و کلمه «شیء» هم همانند «مشیت» مصدر است و برای هر چیزی که بتواند مورد طلب واقع شود به کار می‌رود؛ لذا علاوه بر مخلوقات در مورد خداوند هم به کار می‌رود: « قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَيْني‏ وَ بَيْنَكُم‏» (أنعام/۱۹) زیرا خدا هم مطلوب همه موجودات است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۱۵۵[۶])؛ اما راغب اصفهانی بر این باور است که «شیء» هر آن چیزی است بتوان به نحوی آن را شناخت و از آن خبر داد؛ و با اینکه همچون مصطفوی کلمه «شیء» را مصدر فعل «شاء» می‌داند اما برخلاف وی که معنای آن را همواره به صورت مفعول در نظر می‌گرفت بر این باور است که وقتی در مورد خداوند به کار رود به معنای اسم فاعل (شاءٍ: خواهنده) است و وقتی در مورد سایر امور به کار رود، به معنای اسم مفعول (مشیء: خواسته شده) است. وی همچنین گزارش می‌دهد نزد بسیاری از متکلمان این کلمه هم بر موجود و هم بر معدوم اطلاق می‌گردد، اما برخی «شیء» ‌را فقط شامل موجودات می‌دانند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۱[۷]). و با اینکه برخی از اهل لغت هم بر همین باورند (المصباح المنير، ج‏۱، ص۳۳۰[۸]) اما اگر به کاربردهای مختلف این واژه در زبان عربی را بررسی کنیم به نظر می‌رسد حق با کسانی باشد که معنای آن را اعم می‌دانند چنانکه آیا وقتی در قرآن می‌فرماید که خداوند بر هر چیزی علم دارد (هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم‏؛ ‌بقره/۲۹) یا بر هر چیزی احاطه دارد (وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحيطاً؛ نساء/۱۲۶) آیا فقط علم و احاطه او فقط منحصر در امور موجود می‌شود؟!‌

اما برخی کوشیده‌اند اصل عمیقتری برای این ماده بیابند. حسن جبل با توجه به اقتضائات سه حرف «ش» و «ی» و «ء» و نیز با اشاره به کلمه «مُشَیّأ» که خیلی شبیه کلمه «مؤبّن» است («اُبَن» گرهی است که در چوب و عصا وجود دارد) معنای محوری این ماده را یک نحوه ورم کردن صُلبی که تمایزی را در ظاهر چیزی رقم می‌زند دانسته، همانند گره روی چوب که یک برجستگی صلبی را در ظاهر چوب نمایان می‌سازد[۹]. وی نیز با نظر سیبویه بیشتر احساس همراهی می‌کند که کلمه «شیء» بر هر چیزی که بتوان از آن خبر داد اطلاق می‌گردد و لذا اعم العام (عامترین مفاهیم به لحاظ شمول) است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۰۹۸) که حتی برای اشاره به امور معدوم (از این جهت که مورد توجه و خبر دادن قرار می‌گیرند) هم می‌تواند استفاده شود.

در واقع ما یک ماده «جسم» داریم که بر هر چیزی که دارای ابعاد فیزیکی و جرم باشد اطلاق می‌گردد و از این جهت اخص از «موجود» و «شیء» ‌است (الفروق في اللغة، ص۱۵۲[۱۰]). یک کلمه «موجود» را داریم که از ماده «وجد» گرفته شده و در اصل برای اطلاق بر هر چیزی بود که در ادراکات جزیی و مشاعر ما حاضر می‌شود، که در این معنا بود که این کلمه در احادیث از خداوند نفی شده است: «أَنْتَ الَّذِي لَا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُوداً، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُوداً» (صحیفه سجادیه، دعای۴۷) و البته بتدریج این کلمه توسعه پیدا کرد و بر هر چیزی که تعین خارجی و عینی داشته باشد و خودش یا آثارش متعلق ادراک قرار بگیرد اطلاق شد که در این معنا بر خداوند هم اطلاق شده است: «هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُودُ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ» (الكافي، ج‏۱، ص۱۰۰) یا «فَلَيْسَ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ شَيْ‏ءٌ يُمْكِنُ لِلْمَخْلُوقِ أَنْ يَعْرِفَهُ مِنَ الْخَالِقِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غَيْرُ أَنَّهُ مَوْجُودٌ فَقَطْ» (توحيد المفضل، ص۱۷۹)؛ و یک کلمه «شیء» داریم که بر هر چیزی که بتوان از آن خبری داد و درباره‌اش سخنی گفت اطلاق می‌شود خواه جسم و موجود باشد یا خیر.

اشاره شد که از کلمات بسیار مناقشه‌برانگیز به لحاظ تحلیل صرفی خود همین کلمه «شیء» و جمع آن یعنی «اشیاء» است که غیرمنصرف بودن «اشیاء» چالش‌هایی ایجاد کرده است. خلیل بحث مفصلی کرده است که اصل کلمه «شیء» بر وزن «فَيْعِل» (شَیِّء)و جمع آن بر وزن «فَعْلاء» (شیئاء) بوده است و توضیحات مفصلی داده است که چگونه تحول آن به صورت «شیء» و «أشیاء»‌ رخ داده است (كتاب العين، ج‏۶، ص۲۹۶[۱۱]). اخفش این سخن را قبول نکرده و وزن آن را «أَفْعِلَاء» دانسته و به همین جهت آن را غیرمنصرف دانسته؛ و فراء هم با اینکه در خصوص «شیء» نظر خلیل را قبول کرده اما در خصوص اشیاء‌به نظر اخفش متمایل شده است و «کسائی» هم در قبال همه اینها وزن آن را «أفعال» دانسته و بر این باور است که به خاطر کثرت استعمال و شباهتی که با «فَعْلاء» دارد غیرمنصرف شده است که جوهری این اختلافات را به صورت مفصل (الصحاح، ج‏۱، ص۵۸[۱۲]) و فیومی به نحو مختصر (المصباح المنير، ج‏۱، ص۳۳۰[۱۳]) گزارش کرده‌اند.

اشاره شد که از این ماده فعل «شاء یشاء» به کار رفته است و درباره اینکه کلمه «شیء» چه ارتباطی با فعل «شاء»- که به معنای «خواستن» است – دارد، دیدیم که برخی همچون مرحوم مصطفوی اساسا «شیء» را بر اساس این فعل تعریف کردند و امثال حسن جبل که ماده «شیء» را به گونه متفاوتی شرح داده بودند توضیح داده‌اند که وجه تسمیه خواستن به مشیت آن است که خواستن و اراده کردن، یک نحوه جمع کردن خویش و یا جمع شدن رغبت در درون برای انجام کاری است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۰۹۹[۱۴]).

اینکه آیا اراده و مشیت تفاوتی با هم دارند یا نه، اگرچه اولا بسیاری «شاء: خواست» را به همان معنای «أراد: اراده کرد» دانسته‌اند (الصحاح، ج‏۱، ص۵۹[۱۵]) و ثانیا تردیدی نیست که در بسیاری از موارد در کلام عرب، این دو به جای هم به کار می‌رود، اما به نظر می‌رسد تفاوت ظریفی هم با هم دارند، چنانکه در برخی احادیث، در مورد خداوند، «مشیت» (= مصدر از «شاء») را مقدم بر «اراده» مطرح کرده‌اند: «فَبِعِلْمِهِ كَانَتِ الْمَشِيئَةُ وَ بِمَشِيئَتِهِ كَانَتِ الْإِرَادَةُ» (الكافي، ج‏۱، ص۱۴۸- ۱۴۹)[۱۶] ویا مستقل و در عرض اراده: «يَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِيَّتِي كُنْتَ أَنْتَ الَّذِي تَشَاءُ لِنَفْسِكَ مَا تَشَاءُ وَ بِإِرَادَتِي كُنْتَ أَنْتَ الَّذِي تُرِيدُ لِنَفْسِكَ مَا تُرِيد» (التوحيد (للصدوق)، ص۳۴۰[۱۷])؛ و در قرآن کریم هم دوبار تعبیر «یفعل ما یرید» آورده (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُريد، بقره/۲۵۳؛  إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُريد، حج/۱۴) و دوبار تعبیر «یفعل ما یشاء» (قالَ رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لي‏ غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَأَتي‏ عاقِرٌ قالَ كَذلِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاء، آل‌عمران/۴۰؛ وَ مَنْ يُهِنِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يَشاء، حج/۱۸).

در تفاوت اینها مرحوم مصطفوی ظاهرا اراده را مرتبه بعد از مشیت دانسته و معتقد است که ابتدا توجهی به شیء مورد نظر حاصل می‌شود، سپس تصور آن در ذهن شکل می‌گیرد سپس رغبتی به آن پدید می‌آید و سپس مشیت محقق می‌شود و بعد از مشیت است که عزو و تصمیم و سپس اراده به انجام کار حاصل می‌شود، که البته در خداوند این مراتب توجه و تصور و رغبت در کار نیست (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۶، ص۱۵۵[۱۸]) و البته توضیح وی با حدیثی که از کافی روایت کردیم سازگار است. اما راغب اصفهانی به جای بحث لغوی به اقوال متکلمان درباره این دو واژه اشاره کرده که برخی این دو را هم‌معنی می‌دانند و سپس از قول برخی از متکلمان – که به تفاوت این دو قائلند- مطلب را چنین توضیح داده که مشیت به معنای ایجاد کردن و به هدف رسیدن است (در مورد خدا جایی است که ایجاد کردن در کار باشد و در مورد انسان جایی که وصول به چیزی حاصل شود)؛ اما وقتی کلمه اراده به کار می‌رود لزوما مراد در پی نخواهد آمد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۷۱-۴۷۲[۱۹])؛ و شاید تعبیر دقیقتر وی، سخن عسکری باشد که بر این باور است که «مشیت» هم در جایی به کار می‌رود که بین خواستن و انجام کار فاصله‌ای نباشد؛ اما «اراده» اعم از این است و هم در این موارد و هم در جایی که فاصله بیفتد به کار می‌رود؛ شاهد این مطلب هم آن است که نقطه مقابل «شاء: خواست» را «أبی: اجتناب کرد» می‌آورند و مثلا می‌گویند: «فعلت كذا، شاء زيد أو أبى» و معلوم است که «أبی» در جایی است که قرار است اقدامی شود (الفروق في اللغة، ص۱۱۷[۲۰]).

شاید بتوان این گونه بین این تحلیل و تحلیل مرحوم مصطفوی که با حدیث سازگارتر است جمع کرد که مشیت درباره خداوند تفاوت جدی با مشیت انسانی دارد و از این جهت دو تحلیل متفاوت ارائه شده است. وقتی بحث درباره مشیت خداوند است حق با مرحوم مصطفوی است که چون خداوند از علم حصولی و حصول تدریجی علم منزه است، مطابق احادیثی که آمده مرتبه مشیت او مرتبه مبتنی بر علم اوست که بر همه امور (چه موجود و چه معدوم) احاطه دارد: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب‏» (رعد/۳۹) و مقدم بر اراده است، اما اراده او تنها به اموری تعلق می‌گیرد که قرار باشد موجود شوند: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُون‏» (یس/۸۲). از این رو، اراده اخص از مشیت می‌شود. اما در عالم انسانی، چون انسان عمده علمش حصولی است و تدریجی حاصل می‌شود پس مشیتش هم از ابتدا بر همه امور تعلق نمی‌گیرد و  مرتبه مشیت انسان بعد از مرتبه اراده اوست و لذا گاهی اراده می‌کند اما نوبت به مشیت نمی‌رسد؛ و لذا مشیت اخص از اراده می‌شود.

ماده «شیء» و مشتقات آن ۵۱۹ بار در قرآن به کار رفته‌اند؛ که تمام کاربردهای قرآنی آن یا کلمه «شیء» (و جمع آن: أشیاء) است ویا صیغه‌های مختلف فعل ثلاثی مجرد آن.

تبصره:‌ با اینکه کتابت رایج این فعل به صورت «شاء یشاء» است و در حالت متکلم مع الغیر هم بارها (۱۸ بار) به صورت «نشاء» استفاده شده است اما در رسم الخط قرآن کریم یک مورد داریم که به صورت «نَشؤُا» کتابت شده است: «أَنْ نَفْعَلَ في‏ أَمْوالِنا ما نَشؤُا» (هود/۸۷).

شأن نزول

گفته‏ شده است: بعد از آنكه آيه قبلى نازل شد، اعراب سوگند خوردند كه ما مؤمن و صادق در ادعاى خود هستيم، اين آيه نازل شد كه آیا شما مى‏خواهيد به خدا درباره دینی که بر آن هستید خبر بدهید؛ ‌یعنی خداوند سبحان دین واقعی شما را می‌داند و نیازی به اخبار شما ندارد (مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۸[۲۱]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۳۰[۲۲]).

البته بر این قول این ایراد گرفته شده است که به نظر می‌رسد این قول، بیش از آنکه مستند به یک واقعه باشد احتمالی است که برخی مفسران به ذهنشان رسیده است؛ ‌زیرا صرف نظر از اینکه این قول هیچ مستندی ندارد اگر واقعا چنین واقعه‌ای رخ داده بود جای این بود که خداوند آنان را به خاطر این اصرار بر دروغگویی و سوگند دروغ خوردن مواخذه کند چنانکه منافقان را در جاهای دیگر به خاطر این گونه سخن گفتن مواخذه کرده و فرموده است: «وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ: و به خدا سوگند می‌خورند که اگر استطاعت داشتیم حتما همراه با شما برای جهاد بیرون می‌آمیدم؛ اینان [با این ادعاها و سوگندهای دروغ] خودشان را به هلاکت می‌اندازند.» (توبه/۴۲) (التحرير و التنوير، ج‏۲۶، ص۲۲۴[۲۳]).

حدیث

۱) الف. از امام باقر ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

کسی که دلش می‌خواهد به زندگی من زنده باشد و به مرگ من بمیرد و در بهشتی وارد شود که پروردگارم به من وعده داده وارد شود و شاخه سرسبز [درختی] را که پروردگارم به دست خویش کاشته بگیرد پس ولایت علی بن ابی‌طالب ع و جانشینان پس از وی را بپذیرد که همانا آنان هرگز شما را در باب ضلالتی وارد و از باب هدایت خارج نخواهند کرد؛‌پس بدانان تعلیم ندهید که آنان عالمتر از شمایند و من از پروردگارم خواستم که بین آنان و کتاب خود جدایی نیفکند تا اینکه این‌چنین (و انگشتانش را به هم چسباند) در کنار حوض بر من وارد شوند، حوضی که گستره‌‌اش از صنعاء [در یمن] ‌تا أیله [= کوهی بین مکه و مدینه] است و در آن جام‌هایی از نقره و طلا به تعداد ستارگان است.

الكافي، ج‏۱، ص۲۰۹؛ بصائر الدرجات، ج‏۱، ص۴۹؛ تفسير العياشي، ج‏۱، ص۴[۲۴]

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُوسَى بْنِ سَعْدَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَبْدِ الْقَهَّارِ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتَ مِيتَتِي وَ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ الَّتِي وَعَدَنِيهَا رَبِّي وَ يَتَمَسَّكَ بِقَضِيبٍ غَرَسَهُ رَبِّي بِيَدِهِ[۲۵] فَلْيَتَوَلَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع وَ أَوْصِيَاءَهُ مِنْ بَعْدِهِ فَإِنَّهُمْ لَا يُدْخِلُونَكُمْ فِي بَابِ ضَلَالٍ وَ لَا يُخْرِجُونَكُمْ مِنْ بَابِ هُدًى فَلَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ وَ إِنِّي سَأَلْتُ رَبِّي أَلَّا يُفَرِّقَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْكِتَابِ حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ هَكَذَا وَ ضَمَّ بَيْنَ إِصْبَعَيْهِ وَ عَرْضُهُ مَا بَيْنَ صَنْعَاءَ إِلَى أَيْلَةَ فِيهِ قُدْحَانُ فِضَّةٍ وَ ذَهَبٍ عَدَدَ النُّجُوم.‏

ب. از حذیفه بن اسید روایت شده که رسول الله بر منبر فرمودند:

ای مردم! من پیشاپیش شما بر حوض کوثر وارد می‌شود و شما بر من در کنار حوض وارد می‌شوید حوضی که گستره‌اش از اینجا تا صنعاء ‌است و در آن جام‌هایی از نقره و طلا به تعداد ستارگان است. و وقتی بر من وارد شوید از شما درباره ثقلین سوال و بازخواست می‌کنم پس بنگرید که بعد از من با آنان چه می‌کنید؛ ‌ثَقَل اکبر کتاب الله است که ریسمانی است که یک سویش به دست خدا و سوی دیگرش در دستان شماست پس بدان تمسک جویید که هرگز گمراه نشوید، ‌و در مورد عترت و اهل بیتم هم تبدیل و تغییری مرتکب نشوید، که همانا خداوند لطیف خبیر به من خبر داد که قطعا این دو از هم جدا نمی‌شوند تا اینکه در کنار حوض بر من وارد شوند. و من آنجا منتظر ورود شما خواهم بود. و عده‌ای را از آمدن به سوی من بازمی‌دارند و من خواهم گفت: پروردگارا ! اینان از من و امت من‌اند. و گفته خواهد شد: ای محمد! آیا می‌دانی که چه کردند؟ همانا آنان بعد از تو همواره به عقب برگشتند.

سپس سه بار فرمود شما را به عترتم (یا فرمود: به اهل بیتم) توصیه می‌کنم که با آنان رفتار خوبی داشته باشید.

پس سلمان برخاست و گفت: یا رسول الله ص آیا مرا خبر می‌دهی از امامان بعد از خودت؟ آیا همان عترت تو هستند؟

فرمود: بله؛ امامان بعد از من عترتم هستند به تعداد نقیبان بنی‌اسرائیل، نه نفر از فرزندان حسین ع، که خداوند علم و فهم مرا بدانان عطا فرمود؛ ‌پس درصدد تعلیم دادن به آنان برنیایید که همانا آنان عالمتر از شمایند؛‌ و از آنان پیروی کنید که همانا ایشان همراه حق‌اند و حق با ایشان است.

كفاية الأثر، ص۱۲۷-۱۲۹

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ وَهْبَانَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْبَصْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الجعالي قَالَ حَدَّثَنِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ شَيْبَةَ الْقَاضِي الْبَصْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنِي يَحْيَى بْنُ خَلَفٍ الرَّاسِي عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُعَاوِيَةَ الْخَرَّبُوذِ عَنْ أَبِي الطُّفَيْلِ عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ أُسَيْدٍ قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ عَلَى مِنْبَرِهِ:

مَعَاشِرَ النَّاسِ! إِنِّي فَرَطُكُمْ وَ إِنَّكُمْ وَارِدُونَ عَلَيَّ الْحَوْضَ أَعْرَضَ مَا بَيْنَ بُصْرَى وَ صَنْعَاءَ فِيهِ عَدَدَ النُّجُومِ قِدْحَانٌ مِنْ فِضَّةٍ؛ وَ أَنَا سَائِلُكُمْ حِينَ تَرِدُونَ عَلَيَّ عَنِ الثَّقَلَيْنِ. فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِّي فِيهِمَا: الثَّقَلُ الْأَكْبَرُ كِتَابُ اللَّهِ سَبَبٌ طَرَفُهُ بِيَدِ اللَّهِ وَ طَرَفُهُ بِأَيْدِيكُمْ فَاسْتَمْسِكُوا بِهِ لَنْ تَضِلُّوا، وَ لَا تُبَدِّلُوا فِي عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي؛ فَإِنَّهُ قَدْ نَبَّأَنِيَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَ‏ الْحَوْضَ؛ أَنْتَظِرُ مَنْ يَرِدُ عَلَيَّ مِنْكُمْ. وَ سَوْفَ تُؤَخَّرُ أُنَاسٌ دُونِي؛ فَأَقُولُ: يَا رَبِّ مِنِّي وَ مِنْ أُمَّتِي؟! فَيُقَالُ: يَا مُحَمَّدُ هَلْ شَعَرْتَ بِمَا عَمِلُوا؟ إِنَّهُمْ مَا بَرِحُوا بَعْدَكَ عَلَى أَعْقَابِهِمْ!

ثُمَّ قَالَ: أُوصِيكُمْ فِي عِتْرَتِي خَيْراً ثَلَاثاً، أَوْ قَالَ: فِي أَهْلِ بَيْتِي.

فَقَامَ إِلَيْهِ سَلْمَانُ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَا تُخْبِرُنِي عَنِ الْأَئِمَّةِ بَعْدَكَ؟ أَ مَا هُمْ مِنْ عِتْرَتِكَ؟

فَقَالَ: نَعَمْ الْأَئِمَّةُ بَعْدِي مِنْ عِتْرَتِي عَدَدَ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ ع. أَعْطَاهُمُ اللَّهُ عِلْمِي وَ فَهْمِي؛ فَلَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ وَ اتَّبِعُوهُمْ فَإِنَّهُمْ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُمْ.

 

۲) این سخن پیامبر اکرم ص درباره جانشینان حقیقی خود که: «لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ: ‌پس درصدد تعلیم دادن به آنان برنیایید که همانا آنان عالمتر از شمایند» به مناسبتهای مختلف از جانب ایشان بیان شده است که از معروفترین مصادیقش بیان این جملات در خطبه‌ای است که روز غدیر ایراد فرمودند؛ که این فراز از خطبه غدیر در منابع فراوانی از شیعه و سنی یاد شده است. در اینجا به یک نقل بسنده می‌کنیم:

یکبار در زمان خلافت عثمان که عده‌ای از اصحاب و تابعان در مسجد النبی جمع بودند و بحثی درباره جایگاه قریش و اعتبار قریش در میان مسلمانان در گرفته بود، حضرت علی ع به مناسبت بحث، جریان غدیر خم اشاره می‌کند و جملاتی از پیامبر ص در خطبه غدیر را یادآور می‌شود و سپس از حضار می‌خواهد آنها که شاهد بودند شهادت دهند. عده‌ای می‌گویند ما مطلب دقیق یادمان نمانده. حضرت درخواست می‌کند کسانی مطالب رسول الله ص را  در خاطر دارند بلند شوند و آنچه در خاطر دارند بیان کنند.

از میان آن جمع، زید بن ارقم و براء‌بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار برمی‌خیرند و می‌گویند:‌شهادت می‌دهیم که این سخنانی را که رسول الله ص در حالی که تو را در کنار خود داشت بر فراز منبر فرمود به یاد داریم که فرمود:

ای مردم! همانا خداوند به من دستور داد که برای شما پس از خود کسی را منصوب کنم امام شما باشد و به کار شما قیام کند و وصی و خلیفه من باشد و کسی است که خداوند بر مومنان اطاعت از او را در کتابش واجب فرموده و آ» را قرین اطاعت خویش و اطاعت از من قرار داده و به شما دستور داده که ولایت او را بپذیرید و من نگرانی خودم را به خاطر طعنه‌های اهل نفاق و تکذیب کردنشان به خداوند عرض کردم ولی به من فرمود که یا این را ابلاغ می‌کنم یا مرا عذاب خواهد کرد.

ای مردم! همانا خداوند در کتابش شما را به نماز دستور داد و من برایتان بیان نمودم، و به زکات و روزه و حج دستور داد و برایتان بیان و تفسیر کردم، و شما را به ولایت دستور داد و من شما را شاهد می‌گیرم که این را هم کاملا مشخص فرمود؛ و دستش را روی علی بن ابی‌طالب ع گذاشت و ادامه داد: سپس این از آن دو فرزند او خواهد بود و سپس بقیه جانشینان در میان اولاد وی؛ و ولی و هدایتگر شما همین برادرم علی بن ابی‌طالب است و او در میان شما همچون جایگاه من است در میانتان؛‌پس در دینتان از او تقلید کنید و در جمیع امورتان از او اطاعت نمایید که همانا نزد اوست جمیع آ»چه خداوند از علم و حکمتش به من تعلیم داد؛‌پس از او سوال کنید و از او یاد بگیرید و نیز از اوصیای پس از او نه اینکه بخواهید به آنان یاد بدهید و از آنان جلو نیفتید و از آنان عقب نمانید که همانا آنان همراه حق هستند و حق با ایشان است نه آنان از آن جدا شوند و نه آن از اینان جدا گردد.

سپس نشستند …

كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏۲، ص۶۴۵-۶۴۶

أَبَانٌ عَنْ سُلَيْمٍ قَالَ رَأَيْتُ عَلِيّاً ع فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي خِلَافَةِ عُثْمَانَ وَ جَمَاعَةٌ يَتَحَدَّثُون‏ …

فَقَالُوا كُلُّهُمْ: اللَّهُمَّ نَعَمْ قَدْ سَمِعْنَا ذَلِكَ وَ شَهِدْنَا كَمَا قُلْتَ سَوَاءً.

وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: قَدْ حَفِظْنَا جُلَّ مَا قُلْتَ وَ لَمْ نَحْفَظْهُ كُلَّهُ، وَ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ حَفِظُوا أَخْيَارُنَا وَ أَفَاضِلُنَا.

فَقَالَ ع: صَدَقْتُمْ لَيْسَ كُلُّ النَّاسِ يَسْتَوُونَ فِي الْحِفْظِ. أَنْشُدُ اللَّهَ مَنْ حَفِظَ ذَلِكَ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص لَمَّا قَامَ.

فَأَخْبَرَ بِهِ فَقَامَ زَيْدُ بْنُ أَرْقَمَ وَ الْبَرَاءُ بْنُ عَازِبٍ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ وَ عَمَّارٌ فَقَالُوا: نَشْهَدُ لَقَدْ حَفِظْنَا قَوْلَ النَّبِيِّ ص وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى الْمِنْبَرِ وَ أَنْتَ إِلَى جَنْبِهِ وَ هُوَ يَقُولُ:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أَنْصِبَ لَكُمْ إِمَامَكُمْ وَ الْقَائِمَ فِيكُمْ بَعْدِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي وَ الَّذِي فَرَضَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ فِي كِتَابِهِ طَاعَتَهُ فَقَرَنَهُ بِطَاعَتِهِ وَ طَاعَتِي وَ أَمَرَكُمْ فِيهِ بِوَلَايَتِهِ وَ إِنِّي رَاجَعْتُ رَبِّي خَشْيَةَ طَعْنِ أَهْلِ النِّفَاقِ وَ تَكْذِيبِهِمْ فَأَوْعَدَنِي‏ لَتُبَلِّغَنَّهَا أَوْ لَيُعَذِّبَنَّنِي.

أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَكُمْ فِي كِتَابِهِ بِالصَّلَاةِ فَقَدْ بَيَّنْتُهَا لَكُمْ وَ بِالزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَبَيَّنْتُهَا لَكُمْ وَ فَسَّرْتُهَا وَ أَمَرَكُمْ بِالْوَلَايَةِ وَ إِنِّي أُشْهِدُكُمْ أَنَّهَا لِهَذَا خَاصَّةً وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع ثُمَّ لِابْنَيْهِ بَعْدَهُ ثُمَّ لِلْأَوْصِيَاءِ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ وُلْدِهِمْ لَا يُفَارِقُونَ الْقُرْآنَ وَ لَا يُفَارِقُهُمُ الْقُرْآنُ حَتَّى يَرِدُوا عَلَيَّ حَوْضِي. أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ بَيَّنْتُ لَكُمْ مَفْزَعَكُمْ بَعْدِي وَ إِمَامَكُمْ بَعْدِي وَ وَلِيَّكُمْ وَ هَادِيَكُمْ وَ هُوَ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ هُوَ فِيكُمْ بِمَنْزِلَتِي فِيكُمْ فَقَلِّدُوهُ دِينَكُمْ وَ أَطِيعُوهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِكُمْ فَإِنَّ عِنْدَهُ جَمِيعَ مَا عَلَّمَنِيَ اللَّهُ مِنْ عِلْمِهِ وَ حِكْمَتِهِ فَسَلُوهُ وَ تَعَلَّمُوا مِنْهُ وَ مِنْ أَوْصِيَائِهِ بَعْدَهُ وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ وَ لَا تَتَقَدَّمُوهُمْ وَ لَا تَخَلَّفُوا عَنْهُمْ فَإِنَّهُمْ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُمْ لَا يُزَايِلُونَهُ وَ لَا يُزَايِلُهُمْ.

ثُمَّ جَلَسُوا …

این واقعه بارها و بارها توسط امامان ع از قول پیامبر نقل شد (نمونه‌ای از این نقل توسط امام رضا ع در جلسه ۷۳۲ حدیث۱ https://yekaye.ir/al-fater-35-32/ گذشت) و بقدری رواج داشت که حتی مامون یکبار که می‌خواهد نظرش را درباره علم امام رضا بگوید به همین فراز از سخن پیامبر ص درباره اوصیای خود اشاره می‌کند (عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۱، ص۲۰۴؛ الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏۲، ص۴۳۲[۲۶])[۲۷]

 

۳) از امام باقر ع از پدرانشان روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

همانا خداوند متعال ذریه هر پیامبری را از صلب خود او قرار داد و ذریه مرا از صلب علی بن ابی‌طالب ع و همانا خداوند آنان را برگزید همان طور که »آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر عالمیان برگزید» (آل عمران/۳۳) پس از آنان پیروی کنید که شما را به صراط مستقیم هدایت می‌کنند و آنان را جلو بیندازید و از آنان جلو نیفتید که همانا آنان در کودکی بردبارترین شما و در بزرگی عالمترین شمایند؛ پس از آنان پیروی کنید که شما را در هیچ گمراهی وارد و از هیچ هدایتی خارج نکنند.

الفضائل (لابن شاذان القمي)، ص۱۵۴-۱۵۵؛ الروضة في فضائل أمير المؤمنين (لابن شاذان القمي)، ص۱۷۹

وَ بِالْإِسْنَادِ يَرْفَعُهُ إِلَى مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ بْنِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ ع يَرْوِيهِ عَنِ النَّسَبِ الطَّاهِرِ إِلَى جَدِّهِ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَ ذُرِّيَّةَ كُلِّ نَبِيٍّ مِنْ صُلْبِهِ وَ جَعَلَ ذُرِّيَّتِي مِنْ صُلْبِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع‏ وَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُمْ كَمَا «اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ» فَاتَّبِعُوهُمْ يَهْدُوكُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ فَقَدِّمُوهُمْ وَ لَا تَتَقَدَّمُوا عَلَيْهِمْ فَإِنَّهُمْ أَحْلَمُكُمْ صِغَاراً وَ أَعْلَمُكُمْ كِبَاراً فَاتَّبِعُوهُمْ لَا يُدْخِلُونَكُمْ فِي ضَلَالٍ وَ لَا يُخْرِجُونَكُمْ مِنْ هُدًى.

ب. از ابن تیهان یکی از دوازده نفری است که وقتی ابوبکر بعد از جریان سقیفه بر منبر رسول الله ص رفت و خواستند برای او بیعت بگیرند بر او اعتراض کردند. وی برخاست و گفت:

من شهادت می‌دهم که رسول الله ص علی ع را برای این کار برپا داشت و فرمود: همانا اهل بیت ما بر شما مقدم‌اند و بر آنان تقدم نجویید.

رجال البرقي، ص۶۶

أسماء المنكرين على أبي بكر، و هم اثنا عشر رجلا، ستة من المهاجرين و ستة من الأنصار…

قام أبو الهيثم بن التيهان فقال: أنا أشهد أن رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم أقام عليا فقال: إن أهل بيتي يتقدمونكم و لا تتقدموا عليهم.

 

۴) امیرالمومنین ع در خطبه‌ای فرمودند:

و همانا مستحفظان از اصحاب حضرت محمد (= آن دسته از اصحاب که در حفظ و پایبندی به تعالیم پیامبر ص سنگ تمام گذاشتند) می‌دانند که ایشان فرمود: من و اهل بیتم پاکیزه‌شدگان هستیم [اشاره به آیه ۳۳ سوره احزاب] پس بر آنان سبقت نگیرید که گمراه می‌شوید و از آنان تخلف نکنید که دچار لغزش می‌شوید و با آنان مخالفت نکنید که در جهالت می‌مانید و بر آنان تعلیم ندهید چرا که آنان عالمتر از شمایند؛ آنان در بزرگشالی عالمترین مردم‌اند و در خردسالی بردبارترین مردم؛ پس از حق و اهل آن هرجا که باشند پیروی نمایید [و از باطل و اه آن هرجا باشند جدا شوید].

تفسير القمي، ج‏۱، ص۴-۵؛ الغيبة للنعماني، ص۴۴

وَ قَالَ أَيْضاً أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي خُطْبَتِهِ:

وَ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّهُ قَالَ إِنِّي وَ أَهْلَ بَيْتِي مُطَهَّرُونَ فَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لَا تَتَخَلَّفُوا عَنْهُمْ فَتَزِلُّوا وَ لَا تُخَالِفُوهُمْ فَتَجْهَلُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ‏ هُمْ أَعْلَمُ النَّاسِ كِبَاراً وَ أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً فَاتَّبِعُوا الْحَقَّ وَ أَهْلَهُ حَيْثُ كَان‏ [وَ زَايِلُوا الْبَاطِلَ وَ أَهْلَهُ حَيْثُمَا كَانَ].

متن کامل این خطبه در المسترشد في إمامة علي بن أبي طالب عليه السلام، ص۳۹۹-۴۰۱ آمده است[۲۸]

 

۵) امام صادق ع نامه‌ای به شیعیان نوشته و خواسته بودند که هر روز بعد از نمازهایشان آن را مرور کنند. توضیحاتی درباره این نامه و فرازهایی از آن قبلا گذشت.[۲۹] در فراز دیگری از این نامه آمده است:

اى گروه رحمت شده‌ی به رستگاری رسیده! همانا خداوند خيرى را كه به شما داده به كمال رسانده است، و بدانيد كه در علم خدا و فرمانش چنين نيست كه احدی از خلایق حكم دين را به دلخواه و سليقه يا به رای و قياس دريافت كند. خدا قرآن فرو فرستاده و همۀ امور را در آن بيان داشته، و براى قرآن و آموختن آن گروهى مشخص ساخته، و براى آنان كه خدا علم قرآن را به آنان سپرده روا نيست كه به دلخواه و رأى و قياس، اقدام كنند زيرا خداوند آنها را در پرتو علمى كه بديشان سپرده و ويژۀ آنها ساخته و نزد آنان نهاده، از این کار بى‌نيازشان كرده است و این کرامتی است که خداوند بدین وسیله آنان را تکریم نموده است و اينها همان اهل ذكر مى‌باشند كه خدا به امّت فرمان داده از آنها پرسش كنند، و هم ايشانند كه هر كه از آنها پرسد – با ملاحظۀ اينكه در علم خدا گذشته است كه بايد آنها را تصديق كند و از آنها پيروى كند- او را بدرستى ره نمايند و از دانش قرآن به او بدهند آنقدر كه به سوى خدا و همۀ راههاى حق ره يابد، و هم ايشانند كه از آنها و از پرسش از ايشان و علمى كه خدا آنها را بدان گرامى داشته و نزد آنها سپرده روگردان نمی‌شود، مگر كسى كه در علم خدا در اصل خلقت و تحت آن سایه [ظاهرا اشاره به عالم ذر است] شقاوت برایش رقم خورده باشد، و ايشانند كه روى‌گردانند از پرسش از اهل ذكر و از آنها كه علم قرآن بديشان بخشيده شده و نزد آنها نهاده شده و سؤال از ايشان واجب گشته است. اينان همانهايى هستند كه به دلخواه و رأى و قياس عمل كنند تا آنكه شيطان به درون آنها راه مى‌يابد، چه آنان اهل ايمان در علم قرآن نزد خدا را كافر قلمداد كرده‌اند و گمراهان در علم قرآن نزد خدا را مؤمن تلقّى كرده‌اند و بسيارى از امور حلال را حرام و بسيارى از امور حرام را حلال گردانيده‌اند. اين است اصل ميوۀ هوى و هوس و دلخواه ايشان و حال آنكه رسول خدا پيش از مرگش به آنها سفارش كرده بود ولی آنها گفتند: پس از آنكه خداوند عزّ و جلّ‌ رسولش را از قبض روح کرد می‌توانیم كه به چیزی عمل کنیم که مردم بر آن توافق کنند، یعنی بعد از آنکه خداوند، پيامبرش را از دنیا برد و بعد از عهدی که با ما بست و به ما دستور داد، از باب مخالفت با خدا و رسولش. و هيچ كس بر خدا جسورتر و گمراهى او آشكارتر نيست از كسى كه اين روش را در پيش بگيرد و پيش خود چنين پندارد كه اين كار براى او رواست. بخدا سوگند حق خداست بر مردم كه او را در زمان زندگى محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و پس از مرگ او فرمانش برند و پيروى‌اش كنند. آيا كسى از اين دشمنان خدا گمان می‌كنند كه کسی که مسلمان شده و در اسلام آوردن به حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گرویده مى‌توانسته [همان زمان پیامبر ص] به دلخواه و رأى و قياس خود عمل کند؟ اگر بگويد «آرى» بر خدا دروغ بسته «و در گمراهى ژرف افتاده است»، و اگر بگويد: «نه، هيچ كس نبايد به رأى و دلخواه و قياس خود عمل كند» چنين كسى حجت را عليه خود تمام کرده و اذعان نموده که دستور خداوند پس از رحلت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خدا هم باید اطاعت و پيروى ‌شود و خود خداوند هم که سخنش حق است مى‌فرمايد: «و محمد (صلّى اللَّه عليه و آله) پیامبری بيش نيست كه پيش از او پیامبرانی گذشته‏اند، پس آيا اگر او بميرد يا كشته شود شما به پشت سر خود برمى‏گرديد؟! و هر كس به پشت سر خود بازگردد هيچ زيانى به خدا نمى‏رساند، و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد» (آل عمران/۱۴۴). اين از آن روست كه بدانيد دستور خداوند هم در زمان حيات حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باید اطاعت و پيروى ‌شود،  و هم بعد از وفاتش؛ و همان گونه كه هيچ كس از مردم در زمان حيات محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمى‌توانسته به دلخواه و رأى و قياس خویش و مخالف امر حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عمل كند، بعد از او نيز حق ندارد به دلخواه و رأى و قياس خود عمل كند. …

الكافي، ج‏۸، ص۵-۶

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ حَفْصٍ الْمُؤَذِّنِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع:

وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع: أَنَّهُ كَتَبَ بِهَذِهِ الرِّسَالَةِ إِلَى أَصْحَابِهِ وَ أَمَرَهُمْ بِمُدَارَسَتِهَا وَ النَّظَرِ فِيهَا وَ تَعَاهُدِهَا وَ الْعَمَلِ بِهَا فَكَانُوا يَضَعُونَهَا فِي مَسَاجِدِ بُيُوتِهِمْ فَإِذَا فَرَغُوا مِنَ الصَّلَاةِ نَظَرُوا فِيهَا.

قَالَ: وَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ الْكُوفِيِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ الرَّبِيعِ الصَّحَّافِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَخْلَدٍ السَّرَّاجِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: خَرَجَتْ هَذِهِ الرِّسَالَةُ مِنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِلَى أَصْحَابِهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏ …

قَالَ أَيَّتُهَا الْعِصَابَةُ الْمَرْحُومَةُ الْمُفْلِحَةُ إِنَّ اللَّهَ أَتَمَّ لَكُمْ مَا آتَاكُمْ مِنَ الْخَيْرِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ وَ لَا مِنْ أَمْرِهِ أَنْ يَأْخُذَ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فِي دِينِهِ بِهَوًى وَ لَا رَأْيٍ وَ لَا مَقَايِيسَ قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ الْقُرْآنَ وَ جَعَلَ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ جَعَلَ لِلْقُرْآنِ وَ لِتَعَلُّمِ الْقُرْآنِ أَهْلًا لَا يَسَعُ أَهْلَ عِلْمِ الْقُرْآنِ الَّذِينَ آتَاهُمُ اللَّهُ عِلْمَهُ أَنْ يَأْخُذُوا فِيهِ بِهَوًى وَ لَا رَأْيٍ وَ لَا مَقَايِيسَ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ بِمَا آتَاهُمْ مِنْ عِلْمِهِ وَ خَصَّهُمْ بِهِ وَ وَضَعَهُ عِنْدَهُمْ كَرَامَةً مِنَ اللَّهِ أَكْرَمَهُمْ‏ بِهَا وَ هُمْ أَهْلُ الذِّكْرِ الَّذِينَ أَمَرَ اللَّهُ هَذِهِ الْأُمَّةَ بِسُؤَالِهِمْ وَ هُمُ الَّذِينَ مَنْ سَأَلَهُمْ وَ قَدْ سَبَقَ فِي عِلْمِ اللَّهِ أَنْ يُصَدِّقَهُمْ وَ يَتَّبِعَ أَثَرَهُمْ أَرْشَدُوهُ وَ أَعْطَوْهُ مِنْ عِلْمِ الْقُرْآنِ مَا يَهْتَدِي بِهِ إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ إِلَى جَمِيعِ سُبُلِ الْحَقِّ وَ هُمُ الَّذِينَ لَا يَرْغَبُ عَنْهُمْ وَ عَنْ مَسْأَلَتِهِمْ وَ عَنْ عِلْمِهِمُ الَّذِي أَكْرَمَهُمُ اللَّهُ بِهِ وَ جَعَلَهُ عِنْدَهُمْ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ فِي عِلْمِ اللَّهِ الشَّقَاءُ فِي أَصْلِ الْخَلْقِ تَحْتَ الْأَظِلَّةِ فَأُولَئِكَ الَّذِينَ يَرْغَبُونَ عَنْ سُؤَالِ أَهْلِ الذِّكْرِ وَ الَّذِينَ آتَاهُمُ اللَّهُ عِلْمَ الْقُرْآنِ وَ وَضَعَهُ عِنْدَهُمْ وَ أَمَرَ بِسُؤَالِهِمْ وَ أُولَئِكَ الَّذِينَ يَأْخُذُونَ بِأَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ وَ مَقَايِيسِهِمْ حَتَّى دَخَلَهُمُ الشَّيْطَانُ لِأَنَّهُمْ جَعَلُوا أَهْلَ الْإِيمَانِ فِي عِلْمِ الْقُرْآنِ عِنْدَ اللَّهِ كَافِرِينَ وَ جَعَلُوا أَهْلَ الضَّلَالَةِ فِي عِلْمِ الْقُرْآنِ عِنْدَ اللَّهِ مُؤْمِنِينَ وَ حَتَّى جَعَلُوا مَا أَحَلَّ اللَّهُ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ حَرَاماً وَ جَعَلُوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ حَلَالًا فَذَلِكَ أَصْلُ ثَمَرَةِ أَهْوَائِهِمْ وَ قَدْ عَهِدَ إِلَيْهِمْ رَسُولُ اللَّهِ ص قَبْلَ مَوْتِهِ فَقَالُوا: نَحْنُ بَعْدَ مَا قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَسُولَهُ يَسَعُنَا أَنْ نَأْخُذَ بِمَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ رَأْيُ النَّاسِ بَعْدَ مَا قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ رَسُولَهُ ص وَ بَعْدَ عَهْدِهِ الَّذِي عَهِدَهُ إِلَيْنَا وَ أَمَرَنَا بِهِ مُخَالِفاً لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ ص فَمَا أَحَدٌ أَجْرَأَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا أَبْيَنَ ضَلَالَةً مِمَّنْ أَخَذَ بِذَلِكَ وَ زَعَمَ أَنَّ ذَلِكَ يَسَعُهُ. وَ اللَّهِ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَنْ يُطِيعُوهُ وَ يَتَّبِعُوا أَمْرَهُ فِي حَيَاةِ مُحَمَّدٍ ص وَ بَعْدَ مَوْتِهِ هَلْ يَسْتَطِيعُ أُولَئِكَ أَعْدَاءُ اللَّهِ أَنْ يَزْعُمُوا أَنَّ أَحَداً مِمَّنْ أَسْلَمَ مَعَ مُحَمَّدٍ ص أَخَذَ بِقَوْلِهِ وَ رَأْيِهِ وَ مَقَايِيسِهِ؟ فَإِنْ قَالَ نَعَمْ فَقَدْ كَذَبَ عَلَى اللَّهِ «وَ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً» وَ إِنْ قَالَ لَا لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ أَنْ يَأْخُذَ بِرَأْيِهِ وَ هَوَاهُ وَ مَقَايِيسِهِ فَقَدْ أَقَرَّ بِالْحُجَّةِ عَلَى نَفْسِهِ وَ هُوَ مِمَّنْ يَزْعُمُ أَنَّ اللَّهَ يُطَاعُ وَ يُتَّبَعُ أَمْرُهُ بَعْدَ قَبْضِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ وَ قَوْلُهُ الْحَقُّ «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ» وَ ذَلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُطَاعُ وَ يُتَّبَعُ أَمْرُهُ فِي حَيَاةِ مُحَمَّدٍ ص وَ بَعْدَ قَبْضِ اللَّهِ مُحَمَّداً ص وَ كَمَا لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ مَعَ مُحَمَّدٍ ص أَنْ يَأْخُذَ بِهَوَاهُ وَ لَا رَأْيِهِ وَ لَا مَقَايِيسِهِ خِلَافاً لِأَمْرِ مُحَمَّدٍ ص فَكَذَلِكَ لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ص أَنْ يَأْخُذَ بِهَوَاهُ وَ لَا رَأْيِهِ وَ لَا مَقَايِيسِه‏…

 

۶) امیرالمومنین ع بعد از جنگ نهروان [و ظاهرا در همان محل] خطبه‌ای خواندند که متن کامل آن خطبه در کتاب سلیم و با سندهای متعدد به عنوان اولین حدیث در کتاب الغارات آمده، و خلاصه‌ای از آن در نهج‌البلاغه (خطبه۹۳) آمده است که آن خلاصه قبلا ذیل آیه ۹ همین سوره تقدیم شد (جلسه ۱۰۷۴، حدیث۵۴ https://yekaye.ir/about-the-wars-of-imam-ali/). فرازی از آن خطبه (که مختصری از آن در آدرس فوق تقدیم شد) ‌بدین قرار است:

… شخصی برخاست و گفت: یا امیرالمومنین ع! برای ما از فتنه‌ها بگو.

فرمود: همانا، فتنه‏ها چون روى آورد، امر مشتبه گردد، و چون پشت كند، حقیقت چنانكه هست نماید؛ موجی دارند همچون موج دریا و گردشی دارند همچون گردش باد، به شهرى اصابت مى‏كنند و شهرى را واگذارند. پس بنگرید به آن اقوامی که پرچمدار حنگ بدر بودند؛‌آنان را یاری کنید تا یاری شوید و اجر یابید و عذرتان پذیرفته باشد.

همانا، ترسناكترین فتنه‏ای که بر شما نگرانش هستم بعد از من، فتنه بنی‌امیه است، كه فتنه‏اى است کور[کننده] و کر [کننده] و لایه‌لایه و ظلمانی. مرزهایش فراگیر است، و بلایش خاص؛ آن كه در آن اهل بصیرت باشد، بلا دامنگیرش شود، و آن كه کوردل و نابینا باشد از بلاى آن رهد! اهل باطل آن بر اهل حق آن چیره می‌شوند و زمین را با بدعت و ظلم و ستم پر کنند و اول کسی که جبروت آن را بر زمین زند و عمودش را بشکند و میخش را بیرون آورد خداوند رب العالمین و قاصم الجبارین است.

هان که بزودی بنی امیه را، براى خود اربابان بدى خواهید یافت: چون ماده شتر كلانسال بدخوى كه به دهان گاز گیرد و به دست به زمین كوبد و به پا لگد زند، و دوشیدن شیرش را نپذیرد. پیوسته بلاى آنان بماند تا حدی كه یارى خواستن یکی از شما برای خویش، صرفا همچون یارى خواستن برده بدی باشد از سرورش؛ هنگامی که غایب است او را دشنام گوید و هنگامی که حاضر است اطاعتش کند! [به خدا سوگند اگر شما را تحت هر بوته‌ای آواره و پراکنده کنند خداوند شما را برای آن بدترین روزی که برای آنان خواهد بود گرد آورد].

آن شخص پرسید: یا امیرالمومنین! آیا بعد از آن جماعت و جمع شدنی [در میان پیروان شما] در کار خواهد بود؟!

فرمود: همانا جماعتهای پراکنده‌ای خواهید بود که عطا  حج و مسافرتهایتان واحد است و دلهایتان پراکنده.

[گفت: اگر واحد است چگونه دلها پراکنده است؟

فرمود:] این چنین؛ و انگشتهایش را در هم کرد. [سپس فرمود] این این را بکشد [و این آن را، چه هرج و مرجی]؛ و شورشیانی همچون اهل جاهلیت بمانند، نه مناره هدایتى در آن آشكار، و نه نشانى در آن پدیدار. ما اهل بیت راه نجات از آن هستیم و بدان دعوت نکنیم.

گفت: یا امیر المومنین! پس در آن زمان چه کنم؟

فرمود: به اهل بیت پیامبرتان بنگرید؛ اگر به زمین چسبیدند [هیچ اقدامی نکردند] به زمین بچسبید؛‌و اگر از شما یاری خواستند آنان را یاری کنید که یاری شوید و عذرتان پذیرفته شود؛ که همانا آنان هرگز شما را از هدایتی خارج نکنند و به سوی هلاکتی نخوانند؛‌و بر آنان به هیچ وجه سبقت و تقدم نجویید که بلاء شما را در هم کوید و دشمنان شماتتان کنند.

گفت: یا امیر المومنین! بعد از آن چه شود؟

فرمود: خداوند فرجی حاصل آورد با مردی از اهل بیت من همچون جدا شدن پوست دباغی شده از جایگاهش؛‌ سپس سراغ کسی می‌روند که آنان را از روی زمین برمی‌دارد و جامی تلخ بدانان می‌نوشاند؛ نه به آنان عطایی می‌کند و نه از آنان چیزی می‌پذیرد جز شمشیری که درهم و برهم‌شان می‌کند؛ هشت ماه شمشیر را دوش می‌گذارد تا حدی که قریش آرزو می‌کنند که ای کاش دنیا و آنچه در آن است را می‌دادند و یکبار مرا می‌دیدند و بدانان می‌بخشیدم و از آنان می‌گرفتم برخی از آنچه را که از من دریغ می‌داشتند و قبول می‌کردم برخی از آنچه که بر آنان وارد می‌شود، تا حدی که می‌گویند این از قریش نیست که اگر از قریش و واز فرزندان فاطمه بود به ما رحمی می‌کرد؛ پس خداوند وی را بر بنی‌امیه مسلط گرداند آنان را زیر پاهای خود بگذارد و همچون آسیاب خرد و خمیرشان کند «در حالى كه ملعون بوده، هر كجا يافته شوند دستگير شده و به طرزى بد كشته شوند؛ این سنّت خداست درباره كسانى كه پيش از اين در گذشته‏اند، و هرگز در سنّت خدا تبديلى نخواهى يافت» (احزاب/۶۱-۶۲).

اما بعد؛ همانا گریزی نیست از آسیابی که ضلالت را خرد و خمیر کند که چون چنین کند بر مدار خویش قرار گیرد. و همانا این خرد و خمیر کردن اعجابی برانگیزاند و همین اعجاب نهایت آن است و بر خداوند درهم شکستن آن لازم است. بدانید که من و نیکان از عترتم و پاکان از ریشه‌های من بردبارترین مردمند در خردسالی و عالمترین‌اند در بزرگسالی. پرچم حق و هدایت با ماست؛ کسی که از آن سبقت جوید از دین خارج شود و کسی که آن را خوار کند نابود شود و کسی که همراه آن باشد ملحق گردد. همانا ما اهل بیتی هستیم که از علم خداست علم ما؛ و از حکم صادق خداوند است سخن ما؛‌و از سخن [خداوند] صادق است شنیده‌های ما؛‌پس اگر از ما پیروی کنید با بصیرتهای ما هدایت شوید و …

كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏۲، ص۷۱۴؛ الغارات، ج‏۱، ص۹-۱۲[۳۰]

أَبَانٌ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ‏  قَالَ‏ صَعِدَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ:  أَيُّهَا النَّاسُ أَنَا الَّذِي فَقَأْتُ‏  عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا غَيْرِي …

فَقَامَ رَجُلٌ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ حَدِّثْنَا عَنِ الْفِتَنِ؟

فَقَالَ ع: إِنَّ الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شُبِّهَتْ‏  وَ إِذَا أَدْبَرَتْ أَسْفَرَتْ [وَ إِنَ‏ الْفِتَنَ‏]  لَهَا مَوْجٌ كَمَوْجِ الْبَحْرِ وَ إِعْصَارٌ كَإِعْصَارِ الرِّيحِ تُصِيبُ بَلَداً وَ تُخْطِئُ الْآخَرَ فَانْظُرُوا أَقْوَاماً كَانُوا أَصْحَابَ الرَّايَاتِ يَوْمَ بَدْرٍ فَانْصُرُوهُمْ تُنْصَرُوا وَ تُوجَرُوا وَ تُعْذَرُوا.

أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ الْفِتَنِ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِي فِتْنَةُ بَنِي أُمَيَّةَ إِنَّهَا فِتْنَةٌ عَمْيَاءُ صَمَّاءُ مُطْبِقَةٌ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ فِتْنَتُهَا وَ خَصَّتْ بَلِيَّتُهَا أَصَابَ الْبَلَاءُ مَنْ أَبْصَرَ فِيهَا وَ أَخْطَأَ الْبَلَاءُ مَنْ عَمِيَ عَنْهَا أَهْلُ بَاطِلِهَا ظَاهِرُونَ عَلَى أَهْلِ حَقِّهَا يَمْلَئُونَ الْأَرْضَ بِدَعاً وَ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ أَوَّلُ مَنْ يَضَعُ جَبَرُوتَهَا وَ يَكْسِرُ عَمُودَهَا وَ يَنْزِعُ أَوْتَادَهَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ وَ قَاصِمُ الْجَبَّارِينَ.

أَلَا إِنَّكُمْ سَتَجِدُونَ بَنِي أُمَيَّةَ أَرْبَابَ سَوْءٍ بَعْدِي كَالنَّابِ‏  الضَّرُوسِ تَعَضُّ بِفِيهَا وَ تَخْبِطُ بِيَدَيْهَا وَ تَضْرِبُ‏  بِرِجْلَيْهَا وَ تَمْنَعُ دَرَّهَا وَ ايْمُ اللَّهِ لَا تَزَالُ فِتْنَتُهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ نُصْرَةُ أَحَدِكُمْ لِنَفْسِهِ إِلَّا كَنُصْرَةِ الْعَبْدِ السَّوْءِ لِسَيِّدِهِ‏  إِذَا غَابَ سَبَّهُ وَ إِذَا حَضَرَ أَطَاعَهُ‏  [وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ شَرَدُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوْكَبٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ يَوْمٍ لَهُمْ‏].

فَقَالَ الرَّجُلُ: فَهَلْ مِنْ جَمَاعَةٍ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ بَعْدَ ذَلِكَ؟

قَالَ ع: إِنَّهَا سَتَكُونُونَ جَمَاعَةً شَتَّى عَطَاؤُكُمْ وَ حَجُّكُمْ وَ أَسْفَارُكُمْ [وَاحِدٌ]  وَ الْقُلُوبُ مُخْتَلِفَةٌ [قَالَ قَالَ وَاحِدٌ كَيْفَ تَخْتَلِفُ الْقُلُوبُ قَالَ ع‏]  هَكَذَا وَ شَبَّكَ بَيْنَ أَصَابِعِهِ [ثُمَّ قَالَ‏]  يَقْتُلُ هَذَا هَذَا [وَ هَذَا هَذَا هَرْجاً هَرْجاً]  وَ يَبْقَى طَغَامُ جَاهِلِيَّةٍ لَيْسَ فِيهَا مَنَارُ هُدًى وَ لَا عَلَمٌ يُرَى‏  نَحْنُ أَهْلَ الْبَيْتِ مِنْهَا بِمَنْجَاةٍ وَ لَسْنَا فِيهَا بِدُعَاةٍ.

قَالَ: فَمَا أَصْنَعُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟

قَالَ ع: انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَإِنْ لَبَدُوا [فَالْبُدُوا]  وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فَانْصُرُوهُمْ تُنْصَرُوا وَ تُعْذَرُوا فَإِنَّهُمْ لَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ يَدْعُوكُمْ إِلَى رَدًى‏  وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ‏ بِالتَّقَدُّمِ فَيَصْرَعَكُمُ‏  الْبَلَاءُ وَ تُشْمِتَ بِكُمُ الْأَعْدَاءُ.

قَالَ: فَمَا يَكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟

قَالَ ع يُفَرِّجُ اللَّهُ [الْبَلَاءَ]  بِرَجُلٍ مِنْ بَيْتِي كَانْفِرَاجِ الْأَدِيمِ [مِنْ بَيْتِهِ ثُمَّ يَرْفَعُونَ إِلَى مَنْ‏]  يَسُومُهُمْ خَسْفاً وَ يَسْقِيهِمْ بِكَأْسٍ مُصْبِرَةٍ وَ لَا يُعْطِيهِمْ وَ لَا يَقْبَلُ مِنْهُمْ إِلَّا السَّيْفَ هَرْجاً هَرْجاً يَحْمِلُ السَّيْفَ عَلَى عَاتِقِهِ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ حَتَّى [تَوَدُّ]  قُرَيْشٌ بِالدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا أَنْ يَرَوْنِي مَقَامَ وَاحِدٍ فَأُعْطِيَهُمْ وَ آخُذَ مِنْهُمْ بَعْضَ مَا قَدْ مَنَعُونِي وَ أَقْبَلَ مِنْهُمْ بَعْضَ مَا يَرِدُ عَلَيْهِمْ حَتَّى يَقُولُوا مَا هَذَا مِنْ قُرَيْشٍ لَوْ كَانَ هَذَا مِنْ قُرَيْشٍ وَ مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ لَرَحِمَنَا يُغْرِيهِ اللَّهُ بِبَنِي أُمَيَّةَ  فَيَجْعَلُهُمْ تَحْتَ قَدَمَيْهِ وَ يَطْحَنُهُمْ طَحْنَ الرَّحَى «مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا؛ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ‏ تَبْدِيلًا». أَمَّا بَعْدُ  فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ رَحًى تَطْحَنُ ضَلَالَةً فَإِذَا طَحَنَتْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا أَلَا وَ إِنَّ لِطَحْنِهَا رَوْقاً وَ إِنَّ رَوْقَهَا حَدُّهَا وَ عَلَى اللَّهِ فَلُّهَا أَلَا وَ إِنِّي وَ أَبْرَارُ عِتْرَتِي وَ أَطَائِبُ أُرُومَتِي أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُهُمْ كِبَاراً مَعَنَا رَايَةُ الْحَقِّ وَ الْهُدَى مَنْ سَبَقَهَا مَرَقَ وَ مَنْ خَذَلَهَا مُحِقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ‏  إِنَّا  أَهْلُ بَيْتٍ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عِلْمُنَا [وَ مِنْ حُكْمِ اللَّهِ الصَّادِقِ‏]  قِيلُنَا وَ مِنْ قَوْلِ الصَّادِقِ سَمْعُنَا؛  فَإِنْ تَتَّبِعُونَا تَهْتَدُوا بِبَصَائِرِنَا …

 

۷) در عین اینکه تعلیم دین به خدا (و اولیای او) کاری نارواست؛ اما عرضه داشتن ایمان خویش بر آنان که حقیقت دین نزد آنان است امری کاملا صواب و جزء‌سیره اصحاب ائمه اطهار است که اینجا مناسب است به برخی اشاره شود:

الف. اسماعیل بن جابر

۳۸۰ر .یو زمین همه چ ار منظر بن  می‌گوید: به امام باقر ع عرض کردم: می‌خواهم دینم را که بر اساس آن خداوند عز و جل را می‌پرستم بر شما عرضه کنم.

فرمود: عرضه کن!

گفتم: شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست، واحد است و شریکی ندارد، و اینکه [حضرت] محمد ص بنده و فرستاده اوست، و اقرار می‌کنم به آنچه از جانب خداوند آورده است [یا: و اقرار می‌کنم که آنچه آورده از جانب خداوند است] و اینکه [حضرت] علی ع امامی بود که خداوند اطاعتش را واجب کرد، سپس بعد از او [امام] حسن ع امامی بود که خداوند اطاعتش را واجب کرد، سپس بعد از او [امام] حسین ع امامی بود که خداوند اطاعتش را واجب کرد، سپس بعد از او علی بن حسین ع امامی بود که خداوند اطاعتش را واجب کرد، تا اینکه امر به شما رسید؛ سپس گفتم: و تو همان هستی، خداوند رحمتش را بر تو فروفرستد.

فرمود: این همان دین [مورد قبول] خداوند و دین فرشتگانش است.

الكافي، ج‏۱، ص۱۸۸

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ قَالَ:

قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع: أَعْرِضُ عَلَيْكَ دِينِيَ الَّذِي أَدِينُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِه؟

قَالَ: فَقَالَ: هَاتِ!

قَالَ: فَقُلْتُ: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْإِقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ أَنَّ عَلِيّاً كَانَ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ ثُمَّ كَانَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ ثُمَّ كَانَ بَعْدَهُ الْحُسَيْنُ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ ثُمَّ كَانَ بَعْدَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ إِمَاماً فَرَضَ اللَّهُ طَاعَتَهُ حَتَّى انْتَهَى الْأَمْرُ إِلَيْهِ. ثُمَّ قُلْتُ: أَنْتَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ.

قَالَ: فَقَالَ: هَذَا دِينُ اللَّهِ وَ دِينُ مَلَائِكَتِهِ.

ب. عمرو بن حریث می‌گوید:

بر امام صادق ع وارد شدم در حالی که در منزل برادرش عبدالله بود. گفتم: فدایت شوم! چه چیزی تو را به این منزل آورده است؟

فرمود: طلب فراغت و دوری از مزاحمتها.

گفتم: فدایت شوم! آیا دینم را که برایتان حکایت کنم.

فرمود: بله.

گفتم: خدا را با چنین دینی می‌پرستم که شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست، واحد است و شریکی ندارد، و اینکه [حضرت] محمد ص بنده و فرستاده اوست، و و اینکه قیامت حتما می‌آید و تردیدی در آن نیست و اینکه خداوند هرکس در قبرها باشد برمی‌انگیزاند و [شهادت می‌دهم بر وجود] اقامه نماز و دادن زکات و روزه ماه رمضان و حج خانه خدا و ولایت علی ع امیرالمومنین ع بعد از رسول الله ص و ولایت حسن و حسین و ولایت علی بن حسین و ولایت محمد بن علی ع و شما بعد از او که صلوات خداوند بر همه آنها؛‌و اینکه همانا شما اماممان من هستید؛ بر این زنده‌ام و بر این می‌میرم و خدا را با چنین دینی می‌پرستم.

فرمود: ای عمرو! به خداسوگند این همان دین [مورد قبول] خداوند و دین پدرانم است که من هم در سر و آشکار بدین دین خدا را می‌پرستم. پس تقوای الهی در پیش گیر و زبانت را جز از سخن نیک بازدار و نگو که من خودم هدایت شدم بلکه خداوند تو را هدایت کرد؛ پس شکر آنچه خداوند عز و جل برتو انعام فرموده را ادا کن و از کسانی نباش که وقتی روی می‌آورد در چشمش تیر زده می‌شود و وقتی پشت می‌کند از پشت نیزه می‌خورد* و مردم را بر شانه خودت سوار نکن که بعید نسیت که اگر مردم را بر شانه خویش سوار کنی ستون فقراتت را خرد کنند**.

الكافي، ج‏۲، ص۲۳

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ هُوَ فِي مَنْزِلِ أَخِيهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ؛ فَقُلْتُ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ مَا حَوَّلَكَ إِلَى هَذَا الْمَنْزِلِ؟

قَالَ: طَلَبُ النُّزْهَةِ.

فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! أَ لَا أَقُصُّ عَلَيْكَ دِينِي؟

فَقَالَ: بَلَى.

قُلْتُ: أَدِينُ اللَّهَ بِشَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ وَ إِقَامِ الصَّلَاةِ وَ إِيتَاءِ الزَّكَاةِ وَ صَوْمِ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ حِجِّ الْبَيْتِ وَ الْوَلَايَةِ لِعَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ الْوَلَايَةِ لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْوَلَايَةِ لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ الْوَلَايَةِ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ لَكَ مِنْ بَعْدِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ وَ أَنَّكُمْ أَئِمَّتِي عَلَيْهِ أَحْيَا وَ عَلَيْهِ أَمُوتُ وَ أَدِينُ اللَّهَ بِهِ.

فَقَالَ: يَا عَمْرُو هَذَا وَ اللَّهِ دِينُ اللَّهِ وَ دِينُ آبَائِيَ الَّذِي أَدِينُ اللَّهَ بِهِ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ؛ فَاتَّقِ اللَّهَ وَ كُفَّ لِسَانَكَ إِلَّا مِنْ خَيْرٍ؛ وَ لَا تَقُلْ إِنِّي هَدَيْتُ نَفْسِي بَلِ اللَّهُ هَدَاكَ فَأَدِّ شُكْرَ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عَلَيْكَ وَ لَا تَكُنْ مِمَّنْ إِذَا أَقْبَلَ طُعِنَ فِي عَيْنِهِ وَ إِذَا أَدْبَرَ طُعِنَ فِي قَفَاهُ وَ لَا تَحْمِلِ النَّاسَ عَلَى كَاهِلِكَ فَإِنَّكَ أَوْشَكَ إِنْ حَمَلْتَ النَّاسَ عَلَى كَاهِلِكَ أَنْ يُصَدِّعُوا شَعَبَ كَاهِلِكَ.

پی‌نوشتها:

* ظاهرا مقصود از این تعبیر آن است که طوری رفتار کن که مردم پیش رو و پشت سرت خوبی تو را بگویند؛ که حالا منظور امام می‌تواند توصیه به این باشد که از اشراری نباش که مردم در حضو و غیبتشان آنان را مذمت می‌کنند یا یا توصیه به تقیه در برابر دشمنان باشد و توصیه به مطلق حسن معاشرت با مردم. (مرآة العقول، ج‏۷، ص۱۱۹[۳۱])

** مقصود از این تعبیر آن است که به خاطر ترک تقیه ویا مدارای بیش از حد با مردم کاری نکن که متضرر شوی، یعنی مثلا ضمانت و یا تعهدی را در قبال آنان بپذیری که از عهده اش برنمی‌آیی ویا اینکه طوری برخورد کنی که آنان در اینکه تو طمع کنند که به میل آنها و برخلاف حق و یا برخلاف آنچه حلال است رفتار کنی (مرآة العقول، ج‏۷، ص۱۱۹[۳۲]).

ج. ابن ابی یعفور می‌گوید: به امام صادق ع عرض کردم: می‌خواهم دینم را که بر اساس آن خداوند عز و جل را می‌پرستم بر شما عرضه کنم.

فرمود: عرضه کن!

گفتم: شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست، و شهادت می‌دهم که [حضرت] محمد ص فرستاده اوست، و اقرار می‌کنم به آنچه از جانب خداوند آورده است. سپس امامان را برای وی توصیف کردم تا به امام باقر ع رسیدم و گفتم: و آنچه در مورد آنها گفتم را در مورد شما هم اقرار می‌کنم.

فرمود: تو را نهی می‌کنم از اینکه اسم مرا در میان مردم ببری.

ابان می‌گوید که ابن ابی یعفور چنین ادامه داد: علاوه بر مطالب فوق به ایشان عرض کردم که: و به نظرم می‌آيد که آنان همان کسانی هستند که خداوند در قرآن درباره‌شان فرمود: و از خداوند اطاعت کنید و از رسول و اولی الامری که از شمایند» (نساء/۵۹)

امام صادق ع فرمود: و آيه دیگری هم هست؛ آن را هم بخوان.

گفتم: فدایت شوم کدام آیه؟

فرمود: «جز اين نيست كه ولىّ شما خدا و رسول اوست و كسانى كه ايمان آورده‏اند، آنها كه نماز را برپا مى‏دارند و زكات مى‏دهند در حالى كه در ركوعند». (مائده/۵۵). و فرمود: خداوند تو را رحم کرده است [یا:‌ خداوند تو را رحمت کند].

گفتم: آیا می‌فرمایی که خداوند برای این امر بر من رحم کرده است!

فرمود: خداوند برای این امر بر تو رحم کرده است!

تفسير العياشي، ج‏۱، ص۳۲۷

عن ابن أبي يعفور قال: قلت: لأبي عبد الله ع أعرض عليك ديني الذي أدين الله به؟

قال: هاته.

قلت: أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أن محمدا ص رسول الله، و أقر بما جاء به من عند الله. قال: ثم وصفت له الأئمة حتى انتهيت إلى أبي جعفر، قلت: و أقر بك ما أقول فيهم.

فقال: أنهاك أن تذهب باسمي في الناس.

قال أبان: قال ابن أبي يعفور: قلت له مع الكلام الأول: و أزعم أنهم الذين قال الله في القرآن «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ».

فقال أبو عبد الله: و الآية الأخرى فاقرأ.

قال: قلت له: جعلت فداك أي آية؟

قال: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» قال: فقال: رحمك الله.

قال: قلت: تقول رحمك الله على هذا الأمر؟!

قال: فقال: رحمك الله على هذا الأمر.

د. حسن بن زیاد می‌گوید: وقتی زید بن علی در کوفه قیام کرد در دلم تردیدی وارد شد. پس به مکه رفتم و سپس مدینه رفتم و بر امام صادق ع وارد شدم در حالی که بیمار بود، در بستر دراز کشیده بود و [از فرط ضعف و لاغری] بین پوست و استخوانش چیزی نبود. گفتم: دلم می‌خواهد دینم را بر شما عرضه کنم.

فرمود: حسن! من در تو مشکلی نمی‌بینم و تو نیازی به این نداری. سپس فرمود: عرضه کن!

گفتم: شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست، و شهادت می دهم که [حضرت] محمد ص فرستاده خداست. و ایشان هم شبیه همین را با من گفت.

و گفتم: و من اقرار می‌کنم به همه آنچه که [حضرت] محمد بن عبدالله ص از جانب خداوند آورده است. ایشان ساکت ماند.

و گفتم: و شهادت می‌دهم که [حضرت] علی ع امام بعد از رسول الله ص است که اطاعتش واجب شده؛ کسی که در او شک دارد گمراه است و کسی که منکر او شود کافر است. و حضرت همچنان ساکت بود.

و گفتم: و شهادت می‌دهم که [امام] حسن ع و [امام] حسین ع همین منزلت را دارند، تا اینکه به خود ایشان [= امام صادق ع]‌ رسیدم و گفتم: و شهادت می‌دهم که تو هم همان منزلت امام حسن ع و امام حسین ع و امامان پیش از خود را داری.

فرمود: بس کن. فهمیدم چه می‌خواهی. چیزی نمی‌خواهی جز اینکه من تولی تو را بر این امر بپذیرم.

گفتم: اگر تولی مرا در این امر بپذیرید من به آنچه می‌خواسته‌ام رسیده‌ام.

فرمود: تو را تحت ولایت خود قرار دادم.

گفتم:‌فدایت شوم. دلم می‌خواهم همینجا بمانم [زندگی را در همینجا ادامه دهم].

فرمود: چرا؟

گفتم: اگر زید و اصحابش پیروز شوند کسی بدحال‌تر از ما نزد آنان نخواهد بود [ظاهرا بدین خاطر که از ما شیعیان انتظار یاری داشتند و یاریشان نکردیم کینه ما را به دل گرفته‌اند] و اگر بنی امیه پیروز شوند نزد آنان نیز به همین منوال خواهیم بود [چون به هر حال ما را شیعه می‌دانند و لذا بین ما و زیدیه فرقی نمی‌گذارند].

فرمود: برگرد؛ جای نگرانی‌ای برای تو نیست، ‌نه از اینان و نه از آنان.

الأمالي (للمفيد)، ص۳۲

قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو غَالِبٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الزُّرَارِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدٍ  عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْعَطَّارِ عَنْ أَبِيهِ الْحَسَنِ بْنِ زِيَادٍ قَالَ‏:

لَمَّا قَدِمَ زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ الْكُوفَةَ  دَخَلَ قَلْبِي مِنْ ذَلِكَ بَعْضُ مَا يَدْخُلُ؛ قَالَ: فَخَرَجْتُ إِلَى مَكَّةَ وَ مَرَرْتُ بِالْمَدِينَةِ؛ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ هُوَ مَرِيضٌ. فَوَجَدْتُهُ عَلَى سَرِيرٍ مُسْتَلْقِياً عَلَيْهِ وَ مَا بَيْنَ جِلْدِهِ وَ عَظْمِهِ شَيْ‏ءٌ.

فَقُلْتُ: إِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَعْرِضَ‏ عَلَيْكَ‏ دِينِي!

فَانْقَلَبَ عَلَى جَنْبِهِ ثُمَّ نَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ: يَا حَسَنُ مَا كُنْتُ أَحْسَبُكَ إِلَّا وَ قَدِ اسْتَغْنَيْتَ عَنْ هَذَا. ثُمَّ قَالَ: هَاتِ!

فَقُلْتُ: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ. فَقَالَ ع مَعِي مِثْلُهَا.

فَقُلْتُ: وَ أَنَا مُقِرٌّ بِجَمِيعِ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ ص. قَالَ: فَسَكَتَ.

قُلْتُ: وَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً إِمَامٌ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص فُرِضَ طَاعَتُهُ مَنْ شَكَّ فِيهِ كَانَ ضَالًّا وَ مَنْ جَحَدَهُ كَانَ كَافِراً. قَالَ: فَسَكَتَ.

قُلْتُ: وَ أَشْهَدُ أَنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ ع بِمَنْزِلَتِهِ حَتَّى انْتَهَيْتُ إِلَيْهِ ع. فَقُلْتُ: وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ بِمَنْزِلَةِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ مَنْ تَقَدَّمَ مِنَ الْأَئِمَّةِ.

فَقَالَ: كُفَّ قَدْ عَرَفْتُ الَّذِي تُرِيدُ؛ مَا تُرِيدُ إِلَّا أَنْ أَتَوَلَّاكَ عَلَى هَذَا.

قَالَ: قُلْتُ: فَإِذَا تَوَلَّيْتَنِي عَلَى هَذَا فَقَدْ بَلَغْتُ الَّذِي أَرَدْتُ.

قَالَ: قَدْ تَوَلَّيْتُكَ‏ عَلَيْهِ.

فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! إِنِّي قَدْ هَمَمْتُ بِالْمُقَامِ.

قَالَ: وَ لِمَ؟

قَالَ قُلْتُ: إِنْ ظَفِرَ زَيْدٌ أَوْ أَصْحَابُهُ فَلَيْسَ أَحَدٌ أَسْوَأَ حَالًا عِنْدَهُمْ مِنَّا وَ إِنْ ظَفِرَ بَنُو أُمَيَّةَ فَنَحْنُ عِنْدَهُمْ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ.

قَالَ فَقَالَ لِي: انْصَرِفْ لَيْسَ عَلَيْكَ بَأْسٌ مِنْ أُولَى وَ لَا مِنْ أُولَى.‏

ه. عبدالعظیم حسنی می‌گوید: بر سرورم حضرت امام هادی ع وارد شدم. چون چشمش به من افتاد فرمود: مرحبا به تو ای ابوالقاسم. تو واقعا ولیّ ما هستی.

عرض کردم: یا ابن رسول الله! می‌خواهیم دینم را بر شما عرضه کنم؛ اگر مورد رضایت بود بر آن ثابت قدم بمانم تا وقتی که خداوند عز و جل را ملاقات کنم.

فرمود: ابوالقاسم! عرضه کن!

گفتم: من می‌گویم که خداوند متعال واحد است و چیزی همچون او نیست، از دو حد بیرون است هم از حد ابطال [که نتوان او را شناخت] و هم از حد تشبیه [که شبیه چیزی باشد]؛ و او نه جسم است و نه صورت و نه عرض و نه جوهر؛ ‌بلکه اوست که جسم را جسم کرده و صورتها را صورت بخشیده و جوهر و عرض‌ها را آفریده و او پروردگار هر چیزی  و مالک آن و جاعل و پدید آورنده آن است؛ و اینکه [حضرت] محمد ص بنده و رسول او و آخرین پیامبران است و پیامبری تا روز قیامت بعد از او نیست [و شریعت او آخرین شریعت‌هاست و شریعتی بعد از آن تا روز قیامت نخواهد بود] و می‌گویم که امام و خلیفه و ولیّ امر بعد از او امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب است، سپس [امام] حسن ع، سپس [امام] حسین ع، سپس علی بن حسین ع، سپس محمد بن علی ع، سپس جعفر بن محمد ع، سپس موسی بن جعفر ع، سپس علی بن موسی ع، سپس محمد بن علی ع، سپس تو ای مولای من.

فرمود: و بعد از من حسن فرزندم؛ ‌و اما چگونه خواهد بود حال مردم در مورد جانشین پس از او؟!

گفتم: چگونه خواهد بود ای مولای من؟

فرمود: چون شخص او را نمی‌بینند و برایشان جایز نیست که نامش را ببرند تا اینکه خروج کند و زمین را از عدل و قسط پر نماید همان گونه که از ظلم و جور پر شده است.

گفتم: من اقرار می‌کنم و می‌گویم که ولیّ آنها [= کسی که ولایت آنها را قبول کند] ولیّ خداست و دشمن آنان دشمن خداست و اطاعت آنان اطاعت خداست و معصیت آنان معصیت خداست؛ و می‌گویم که همانا معراج حق است و سوال در قبر حق است و بهشت حق است و جهنم حق است و صراط حق است و میزان [=برقراری ترازوی اعمال]  حق است و همانا قیامت خواهد آمد و تردیدی در آن نیست و همانا خداوند هرکه در قبرهاست برخواهد انگیخت و می‌گویم که همانا دستورات واجب بعد از ولایت، نماز است و زکات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر.

پس امام هادی ع فرمودند: ای ابوالقاسم! به خدا سوگند این دین خداوند است که برای بندگانش پسندید؛‌ پس بر این ثابت قدم باشد که خداوند ثابت قدم گرداند تو را «با سخن ثابت در دنیا و در آخرت» (ابراهیم/۲۷).

الأمالي( للصدوق)، ص۳۳۸-۳۴۰؛ كفاية الأثر، ص۲۸۶-۲۸۸؛ التوحيد (للصدوق)، ص۸۱-۸۲؛ صفات الشيعة، ص۴۸-۵۰؛ كمال الدين و تمام النعمة، ج‏۲، ص۳۷۹-۳۸۰

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ جَمِيعاً قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو تُرَابٍ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى الرُّويَانِيُّ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِيِّ قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى سَيِّدِي عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَلَمَّا بَصُرَ بِي قَالَ لِي: مَرْحَباً بِكَ يَا أَبَا الْقَاسِمِ! أَنْتَ وَلِيُّنَا حَقّاً.

قَالَ: فَقُلْتُ‏ لَهُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أَعْرِضَ عَلَيْكَ دِينِي؛ فَإِنْ كَانَ مَرْضِيّاً ثَبَتُّ عَلَيْهِ حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ.

فَقَالَ: هَاتِ يَا أَبَا الْقَاسِمِ.

فَقُلْتُ: إِنِّي أَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى وَاحِدٌ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ خَارِجٌ مِنَ الْحَدَّيْنِ حَدِّ الْإِبْطَالِ وَ حَدِّ التَّشْبِيهِ وَ إِنَّهُ لَيْسَ بِجِسْمٍ وَ لَا صُورَةٍ وَ لَا عَرَضٍ وَ لَا جَوْهَرٍ، بَلْ هُوَ مُجَسِّمُ الْأَجْسَامِ وَ مُصَوِّرُ الصُّوَرِ وَ خَالِقُ الْأَعْرَاضِ وَ الْجَوَاهِرِ وَ رَبُّ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ مَالِكُهُ وَ جَاعِلُهُ وَ مُحْدِثُهُ؛ وَ إِنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ خَاتَمُ النَّبِيِّينَ فَلَا نَبِيَّ بَعْدَهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛ [وَ إِنَّ شَرِيعَتَهُ خَاتِمَةُ الشَّرَائِعِ فَلَا شَرِيعَةَ بَعْدَهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ؛] وَ أَقُولُ: إِنَّ الْإِمَامَ وَ الْخَلِيفَةَ وَ وَلِيَّ الْأَمْرِ بَعْدَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع، ثُمَّ الْحَسَنُ، ثُمَّ الْحُسَيْنُ، ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، ثُمَّ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، ثُمَّ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ، ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى، ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ، ثُمَّ أَنْتَ يَا مَوْلَايَ.

فَقَالَ عَلِيٌّ ع: وَ مِنْ بَعْدِي الْحَسَنُ ابْنِي، فَكَيْفَ لِلنَّاسِ بِالْخَلَفِ مِنْ بَعْدِهِ؟!

قَالَ: فَقُلْتُ: وَ كَيْفَ ذَاكَ يَا مَوْلَايَ؟

قَالَ: لِأَنَّهُ لَا يُرَى شَخْصُهُ وَ لَا يَحِلُّ ذِكْرُهُ بِاسْمِهِ حَتَّى يَخْرُجَ فَيَمْلَأَ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً.

قَالَ: فَقُلْتُ: أَقْرَرْتُ وَ أَقُولُ إِنَّ وَلِيَّهُمْ وَلِيُّ اللَّهِ وَ عَدُوَّهُمْ عَدُوُّ اللَّهِ وَ طَاعَتَهُمْ طَاعَةُ اللَّهِ وَ مَعْصِيَتَهُمْ مَعْصِيَةُ اللَّهِ؛ وَ أَقُولُ: إِنَّ الْمِعْرَاجَ حَقٌّ وَ الْمُسَاءَلَةَ فِي الْقَبْرِ حَقٌّ وَ إِنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقٌّ وَ الصِّرَاطَ حَقٌّ وَ الْمِيزَانَ حَقٌّ وَ إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ إِنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ؛ وَ أَقُولُ: إِنَّ الْفَرَائِضَ الْوَاجِبَةَ بَعْدَ الْوَلَايَةِ الصَّلَاةُ وَ الزَّكَاةُ وَ الصَّوْمُ وَ الْحَجُّ وَ الْجِهَادُ وَ الْأَمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيُ عَنِ الْمُنْكَرِ.

فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ع: يَا أَبَا الْقَاسِمِ!‏ هَذَا وَ اللَّهِ دِينُ اللَّهِ الَّذِي ارْتَضَاهُ لِعِبَادِهِ؛ فَاثْبُتْ عَلَيْهِ أَثْبَتَكَ [/ثَبَّتَكَ] اللَّهُ «بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ».

 

تدبر

۱) قل أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ

در نکات ادبی اشاره شد که «تعلیم» در اصل به معنای یاد دادن است ولی گاهی در معنای «اعلام» کردن به کار می‌رود و اتفاقا راغب اصفهانی همین آیه را مثال زد؛ از این رو این آیه از این جهت دست کم دو معنا می‌تواند داشته باشد و این دو معنا در کلام هم مترجمان و هم مفسران بازتاب داشته است، یعنی این آیه می‌تواند به معنای این باشد که:

الف. آيا دین و ایمان داشتن خودتان را به خداوند اعلام می‌کنید؟

این معنایی است که که اغلب مترجمان و مفسران این گونه فهم کرده‌اند (اغلب ترجمه‌ها، و در عموم تفسیرها، از باب نمونه: مجمع البيان، ج‏۹، ص۲۰۹[۳۳]؛‌ البحر المحيط، ج‏۹، ص۵۲۴[۳۴]؛ الميزان، ج‏۱۸، ص۳۳۰[۳۵]؛ تفسير نور، ج‏۹، ص۲۰۰[۳۶])؛ که این برداشت ناشی از این مبناست که خود کلمه «تعلیم» دلالت بر مبالغه در رساندن علم به مخاطب دارد (چون صیغه تفعیل اقتضای قوتی در حصول فعل دارد) و این نشان می‌دهد که آنان برای قانع کردن پیامبر ص در خصوص خلوص ایمانشان به تکلف افتادند و مقصود این بوده که آيا با اظهار پياپى ديانت خود، مى‏خواهيد خدا را از دینداری خود باخبر سازيد و آیه می‌خواهد بفرماید که نیاز نیست این قدر به تکلف و تکرار مدعای خود روی آورید؛ ‌زیرا خداوند  خلاف این را در وجود شما باخبر است، همان خدایی که همه چیز آسمانها و زمین را می‌داند و به هر چیزی آگاه است (التحرير و التنوير، ج‏۲۶، ص۲۲۴[۳۷]).[۳۸]

ب. آیا می‌خواهید به خداوند دین خودتان را تعلیم بدهید؟

این معنایی است که اندکی از مترجمان و مفسران این گونه ترجمه کرده‌اند، مانند ترجمه‌های معزی[۳۹]، برزی[۴۰]،  حلبی[۴۱]، جلال‌الدین فارسی[۴۲]، و ترجمه‌های تفاسیر احسن الحدیث (ج۱۰، ص۲۸۷)[۴۳]، روشن (ج۱۶، ص۳۰)[۴۴]؛ که همین ترجمه دو معنا می‌تواند داشته باشد. معنایی که ظاهرا مد نظر بسیاری از همین مترجمین بوده (چنانکه در توضیحات تفسیر احسن الحدیث هم مشاهده می‌شود) همان معنای الف است؛ یعنی تعلیم دادن به همان معنای صرف آگاه ساختن مخاطب از اصل دینداری خویش باشد؛ که اگر این باشد تفاوتش با ترجمه قبلی صرفا در عبارت‌پردازی است؛ اما یک معنای دیگری که برای این ترجمه محتمل است و بعید نیست که این هم مد نظر آیه شریفه باشد این است که مقصود از: جمله فوق این باشد که گویی خودتان را عالمتر از خدا به دین می‌دانید که برای خدا در خصوص احکام دین تعیین تکلیف می‌کنید و به جای اینکه احکام دینتان را از خدا و فرستاده او فرابگیرید، شما می‌خواهید به او تعلیم بدهید!

تبصره

حقیقت این است که اگر ظهور آیه را فی‌نفسه در نظر بگیریم دلالتش بر این معنا بیش از معنای الف است؛ و به نظر می‌رسد چون عموم مفسران به تفسیر آیه به تناسب سیاق اصرار داشته‌اند از این معنا غفلت کرده‌اند، در حالی که اولا بارها بیان شد که بر اساس قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا، معتبر دانستن یک معنا بتنهایی دلیل کافی برای نادیده گرفتن یا کنار گذاشتن سایر معانی محتمل آیه نمی‌باشد؛ و ثانیا اینکه ما هر فراز آیه را بتنهایی در نظر بگیریم از نظر شخصی همچون علامه طباطبایی (که حتی در مباحث اصولی خود، امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا را قبول ندارد) چنان در فهم قرآن مفید است که در جایی تصریح کرده‌اند این نکته که برای هر فراز آیه، معنایی مستقل به رسمیت بشناسیم سري است که اسرار فراوانی تحت آن هست و قاعده‌ای است که باب معرفت‌های قرآنی را می‌گشاید (الميزان، ج‏۱، ص۲۶۰[۴۵]).

 

۲) «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ»

تظاهر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله در حقيقت تظاهر نزد خداست. با اين‏كه اين گروه نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله تظاهر كردند، ولى قرآن مى‏فرمايد: أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ … (تفسير نور، ج‏۹، ص۲۰۰).

 

۳) «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ»

در تدبر ۱ اشاره شد که یک معنای محتمل از عبارت «آیا می‌خواهید به خداوند دین خودتان را تعلیم بدهید» این است که می‌خواهد بفرماید که گویی خودتان را عالمتر از خدا به دین می‌دانید که برای خدا در خصوص احکام دین تعیین تکلیف می کنید و به او تعلیم می‌خواهید بدهید؟!

نکته تخصصی: درباره اخلاق دین‌شناسی

تردیدی نیست که مخاطب اصلی دین، عقل انسان است: «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَه … ‏أَمَا إِنِّي إِيَّاكَ آمُرُ وَ إِيَّاكَ أَنْهَى وَ إِيَّاكَ أُعَاقِبُ وَ إِيَّاكَ أُثِيبُ: خداوند چون عقل را آفرید آن را به سخن درآورد و … و سپس به او فرمود: تنها به تو امر ی‌کنم و تنها تو را نهی می‌کنم و تنها تو را عقاب می‌کنم و تنها به تو پاداش می‌دهم» (امام صادق ع، الكافي، ج‏۱، ص۱۰[۴۶])؛ و سزاوار است که انسان همواره با عقل خویش با دین مواجه شود و اساسا این عقل است که فعل عبودیت را انجام می‌دهد: «قُلْتُ لَهُ: مَا الْعَقْلُ؟ قَالَ: مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ: ‌پرسیدم عقل چیست؟ ‌فرمود: آنچه با آن خداوند عبادت شود و بهشت به دست آید» (امام صادق ع، الكافي، ج‏۱، ص۱۱[۴۷]).

اما گاه انسان عقل‌ورزی را با خیال‌پردازی و آرزواندیشی خلط می‌کند ویا عقل وی اسیر دلخواه‌ها و هوای نفس وی می‌گردد: «كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍ تَحْتَ هَوَى أَمِير: چه‌بسیار عقلی که اسیر است به دست هوای نفسی که امیر او شده است» (نهج‌البلاغه، حکمت۲۱۱). و بسیاری از مشکلات دینداری انسان‌ها به این برمی‌گردد که نام این خیال‌پردازی و آرزواندیشی را عقل می‌نهند و آنگاه در برابر بسیاری از تعالیم دین می‌ایستند و می‌گویند عقل ما نظر دیگری دارد. نمونه بارز آن بسیاری از اظهارنظرهای افرادی است که می‌گویند فلان حکم دین خلاف عقل است یا اگر فلان حکم به این صورت باشد بهتر است (نمونه‌ای که امروزه بسیار رواج پیدا کرده اظهارنظرهای افراد است درباره حکم شرعی حجاب، که اصلا چه ضرورتی دارد زنان حجاب داشته باشند و اگر حجاب واجب نباشد و کاملا اختیاری باشد بهتر است و …).

در حقیقت، همان عقلی که مخاطب اصلی دین است ما را به سوی دینداری سوق می‌دهد؛ مهمترین استدلال عقلی برای ضرورت تن دادن به دین و شریعت الهی این است که خود عقل می‌فهمد که زندگی اش نمی‌تواند محدود به دنیا باشد و باز خودش – بویژه اگر افق زندگی پس از مرگ و حتی احتمال وقوع آن را جدی بگیرد – می‌فهمد که با اینکه خوبی و بدی بسیاری از امور را تشخیص می‌دهد (= به اقتضای حسن و قبح عقلی) اما نمی‌تواند بتنهایی تمامی اقتضائات راه سعادت خود را به نحو دقیق و جامع دریابد؛ و از این روست که خود را نیازمند پیام الهی می‌بیند. پس محوریت احساس نیاز به پیام الهی در این است که عقل درک می‌کند که توانایی خودش برای تشخیص همه چیز کافی نیست و نیاز به راهنما دارد، آن هم راهنماییِ کسی که نه‌تنها به تمامی ابعاد و زوایای وجود انسان، بلکه به تمامی آسمانها و زمین که عرصه عمل انسان هستند، و در واقع، به هر چیزی کاملا آگاه است و اگر توصیه و رهنمودی دارد صددرصد برخاسته از آگاهی است.

حالا وقتی این راهنمای الهی آمد، اگر شخصی در برابر راهنماییِ او مدعی شود که من خودم بهتر می‌فهمم، ویا اصرار داشته باشد که خداوند و  پیامبران و فرستادگان الهی نحوه درست دینداری و احکام دین را از او یاد بگیرند! آیا این ادعا برخاسته از عقل اوست یا خیال‌پردازی و آرزواندیشی و هوای نفس او؟!

ثمره اخلاقی

هرجا حکمی از احکام الهی بر مذاق ما خوش نیامد و به نظرمان رسید که بهتر است این حکم به طور دیگری باشد، بدانیم که از عقل پیروی نمی‌کنیم؛ زیرا اگر آن، حکم خدایی بوده که همه چیز آسمانها و زمین را می‌داند و بر همه چیز آگاه است، کسی که خلاف آن را بهتر می‌پندارند حتما بر اساس اطلاعات غلط یا دلخواههای نفسانی به چنین نظری رسیده است؛ اینجاست که معلوم می‌شود که با اینکه در اسلام بشدت تاکید شده است که عقل و ایمان از هم جدایی‌ناپذیرند: «الْإِيمَانُ وَ الْعَقْلُ أَخَوَانِ تَوْأَمَانِ وَ رَفِيقَانِ لَا يَفْتَرِقَانِ لَا يَقْبَلُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى أَحَدَهُمَا إِلَّا بِصَاحِبِهِ: ایمان و عقل دو برادر همراه و دو رفیقی‌اند که از هم جدا نمی‌شوند؛ خداوند سبحان هیچیک را بدون همراهش قبول نمی‌کند» (امام علی ع، عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص۶۵)؛ اما اعلام می‌دارد که ایمان واقعی زمانی است که انسان نه‌تنها به حکم خدا تن دهد بلکه در دلش هیچ اعتراضی بدان حکم وجود نداشته باشد و کاملا تسلیم باشد: «فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في‏ أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليما: ولى چنين نيست، به پروردگارت قَسَم كه ايمان نمى‏آورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند سپس از حكمى كه كرده‏اى در دلهايشان احساس ناراحتى نكنند، و كاملًا سرِ تسليم فرود آورند» (نساء/۶۵).

پس هر جا دیدیم که دربرابر یک حکم شرع – ولو در دل- اعتراض داریم، نه‌تنها در ایمان خود شک کنیم، بلکه در اینکه از عقل خود کمک گرفته باشیم هم شک کنیم، چرا که نظر دادن برخلاف حکم خداوندی که همه چیز را می‌داند قطعا حاصل توهم و هوس است نه عقل، هرچند که بسیار رنگ و لعاب عقلی داشته باشد.

 

۴) «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ»

با اینکه واضح است که این آیه ادامه سخنانی است که پیامبر ص باید به آن مدعیان دینداری می‌گفته، چرا در این آیه دوباره کلمه «قل» را تکرار کرد؟

الف. برای اینکه نشان دهد که این ادامه مطلبی است که به آن اعراب فرمود؛ یعنی چون بین آن کلام اول به اعراب «قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» فاصله افتاد دوباره کلمه «قل» را تکرار کرد (التحرير و التنوير، ج‏۲۶، ص۲۲۴[۴۸]).

ب. چه‌بسا می‌خواهد بفرماید که این گونه هشدار دادن‌ها فقط وظیفه پیامبر نیست؛ بلکه وظیفه‌ای است که هم پیامبر باید به آن مدعیان دینداری بگوید، و هم وقتی این آیه را بر ما تلاوت می‌کند این «قل» را ما از جانب پیامبر ص می‌شنویم و ما هم باید این هشدار را به مدعیان دینداری بگوییم؛ و همین طور هرکسی که قرآن می‌خواند به دیگران می‌گوید که این هشدار را به مدعیان دینداری بگو.

ج. …

 

۵) «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ»

اگر عرضه‏ى عقائد رياكارانه باشد، جاى سرزنش وتوبيخ است، اما عرضه‏ى عقائد خود به اولياى خدا، اگر براى ارزيابى واصلاح ويا كسب اطمينان باشد، بسيار پسنديده است، چنانكه حضرت عبدالعظيم حسنى عقائد خود را به امام هادى عليه السلام عرضه كرد [و در حدیث۷ مثالهای دیگری هم از این عرضه افراد بر ائمه اطهار اشاره شد] (تفسير نور، ج‏۹، ص۲۰۰).

 

۶) «أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ»

در برابر خداوندى كه همه چيز را مى‏داند، ادّعا و تظاهر نداشته باشيم (تفسير نور، ج‏۹، ص۲۰۰).

 

۷) «أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ»

می‌دانیم که دین حاوی معارف عمیق و دستوراتی برای در پیش گرفتن سبک پسندیده زندگی انسان است؛‌ یعنی اساسا دین امری ناظر به حقیقت انسان است؛ با توجه به این مقدمه، چرا وقتی می‌خواهد افراد را با استفهام انکاریِ «أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» مواخذه کند، نفرمود خداوند به همه زوایای وجود انسان آگاه است و استدلال را ناظر به علم خداوند به آسمانها و زمین و علم او به همه چیز قرار داد؟

الف. از باب «چون که صد آمد نود هم پیش ماست»، می‌خواهد بفرماید وقتی خداوند همه آئمانها و زمین و بلکه همه چیز را می‌داند حتما اوضاع و احوال شما انسانها را هم کاملا می‌داند.

ب. شاید بدین خاطر است که غیرمستقیم تذکر دهد که انسان موجودی است که آفرینش همه آنچه در آسمانها و زمین است به خاطر اوست و همه آنها پیوند شدیدی با وجود انسان دارند به نحوی که تنها کسی همه امور مربوط به انسان را می‌داند که بر تمام آنچه در آسمانها و زمین است نیز احاطه داشته باشد. موید این مطلب آن است که خداوند نه‌تنها تصریح کرده که تمام آنچه را در زمین است برای انسان آفریده: «هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً: اوست آن كسى كه آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد» (بقره/۲۹)، بلکه یکی از فلسفه‌های مهم آفرینش ستارگان در آسمان را زینت دادن آسمان‌ها برای تماشاکنندگان (ظاهرا یعنی برای ما انسانها که ساکن زمین هستیم و از زمین به بالا می‌نگریم)، معرفی کرده است: :إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِزينَةٍ الْكَواكِبِ: ما آسمان اين دنيا را به زيور ستارگان آراستيم» (صافات/۶) و «وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرين‏: و به يقين، ما در آسمان برجهايى قرار داديم و آن را براى تماشاگران آراستيم» (حجر/۱۶).

ثمره اخلاقی-معرفتی

بر اساس توضیح فوق، چه‌بسا با آوردن این جمله می‌خواهد تذکر دهد که ای انسان! خودت را دست کم نگیر! بدان که وجود تو با کل آنچه در آسمانها و زیمن است مرتبط است و از این رو تنها کسی می‌تواند برای تو برنامه زندگی بدهد که به همه چیزهایی که در آسمانها و زمین است علم داشته باشد؛ نه خودت و نه هیچ کس دیگری که علم کامل ندارد.

ثمره معرفت‌شناختی

در فلسفه غرب حدود دو سه قرن است که فضای نسبی‌گرایی معرفت‌شناختی رواج دارد با این بهانه که علم ما همواره ناقص است و لذا هیچگاه نمی‌توانیم به سخن نهایی و حقیقت قطعی دست یابیم. این کلمه حقی است که یراد بها الباطل! خلط بحثی که در این رویکرد نهفته است در این است که علم کامل با تک گزاره علمی خلط شده است؛ بله، در افق علم کامل به هر چیزی (از جمله انسان) این سخن کاملا درست است و جز خداوندی که همه چیز را می‌داند هیچکس نمی‌تواند ادعا کند که تحلیل کامل و جامعی از هر واقعیتی (مثلا از انسان) دارد و تمام زوایای آن واقعیت را درک کرده است؛ اما در افق تک گزاره‌ها قطعا امکان رسیدن به معرفت قطعی وجود دارد که اگر چنین امکانی وجود نداشته باشد حتی همین جمله که «همه چیز نسبی است» نیز پذیرفتنی نخواهد بود. نکته محل تاکید ما این است که این شکاکیتی که در فلسفه غرب مستقر شده در حقیقت ناشی از توجه به همین حقیقت ساده است که جز خداوند (یا کسی که خود خداوند از طریقی غیرمتعارف وی را از علم خویش برخوردار کرده باشد) هیچکس نمی‌تواند ادعای شناخت کامل و قطعی از انسان داشته باشد؛ و اتفاقا دقیقا به همین جهت است که نیاز به دینی الهی جدی می‌شود و هیچ دین دست‌ساز بشری توان ارائه راه مناسب زندگی به انسان را ندارد.

آنچه جای تعجب دارد این است که از همین حقیقتی که در فلسفه غرب کاملا مشهود شده به جای اینکه ضرورت مراجعه به خداوند و مبنا قرار دادن رهنمود او برای انسان را نتیجه بگیرند، توصیه به خودبسندگی عقل و معتبر دانستن و به رسمیت شمردنِ همه دین‌ها و آیین‌های ساخته بشر را نتیجه گرفته‌اند!

 

۸) «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ»

با اینکه تعبیر «آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است» دلالت بر «همه چیز» دارد، چرا بعد از اینکه فرمود «خداوند می‌داند آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است» ادامه داد که «و خداوند به هر چیزی داناست». آیا تکرار در اینجا رخ داده است؟

الف. [می‌خواهد بفرماید] خداوند، هم به وجود اشيا آگاه است وهم خصوصيّات هر چيزى را مى‏داند (تفسير نور، ج‏۹، ص۲۰۰).

ب. شاید جمله دوم بیان دلیل برای جمله اول است: یعنی خداوند «آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است» می‌داند و این بدان جهت است که همه چیز را می‌داند. آنگاه اگر اشکال شود که چرا از ابتدا همین جمله دوم را نفرمود و چه نیازی به آوردن جمله اول بود یک پاسخش این است که اگر آن را نمی‌گفت تذکری که با آمدن آن جمله به انسان داده می‌شد (که در تدبر ۷.ب اشاره شد) از دست می‌رفت.

ج. …

 

ارتباط این آیه با آیات قبل و بعد

۹) «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدینِكُمْ وَ اللهُ یعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ اللهُ بِكُلِّ شَی‏ءٍ عَلیمٌ»

در آیات قبل سخن از کسانی بود که ادعای ایمان می‌کردند در حالی که فقط اسلام آورده بودند و ایمان در دلشان وارد نشده بود و خداوند توضیح داد که ایمان واقعی چیست و چه کسانی‌اند که واقعا ایمان دارند. در این آيه تذکر می‌دهد که بیهوده در برابر پیامبر خدا ادعا و تظاهر به ایمان نکنید زیرا این ادعای شما در حقیقت ادعا کردن در پیشگاه خداوند است و گویی می‌خواهید خدا را از چیزی باخبر کنید که او نمی‌داند؛ در حالی که او نه‌تنها تمام زوایای وجودی شما علم دارد بلکه بر تمام آنچه در آسمانها و زمین است و تمام اشیاء ‌علم دارد و اتفاقا به خاطر چنین علمی است که تنها اوست که می‌تواند دین و روش زندگی مناسب را برای انسان ارائه دهد؛ زیرا که انسان اساسا موجودی است که وجودش به تمام آنچه در آسمانها و زمین آفریده شده مرتبط است (تدبر۷).

آنگاه وقتی این نگاه در انسان تقویت شد و انسان فهمید که وجودش به تمام آنچه در آسمانها و زمین است مرتبط است و تنها خدایی که به همه اینها علم دارد می‌تواند برنامه زندگی به او بدهد، آنگاه بخوبی می‌فهمد که چه کوته‌بین‌اند انسانهایی که می‌پندارند با ایمان آوردن‌شان بر خداوند منتی دارد، و از این رو در آیه بعد تذکر می‌دهد که حتی برای همان اسلام آوردن ابتدایی هم اصلا سزاوار نیست که بر خداوند و پیامبرش منت بگذارید، بلکه ار صادقانه بنگرید درخواهید یافت که این خداوند است که حقیقتا بر شما انسانها منت گذاشته است که شما را به ایمان هدایت کرده است.

 

 


[۱] . القراءة المعروفة: «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ» بفتح العین و تشدید اللام.

السلمی‌عن زید عن یعقوب: «أتُعْلمون» بإسکان العین و تخفیف [اللام]

[۲] . و للتَّعْبيرِ، و تَتَضَمَّن زِيادَةَ العِلْم، كقوله تعالى: قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ.

[۳] . الباءُ: حَرْفُ‏ هِجاءٍ مِن حُروفِ المُعْجم و مُخْرجُها مِنَ انْطِباقِ الشَّفَتَيْن قُرْبَ مَخْرج الفاءِ تُمَدُّ و تُقْصر، و تُسَمَّى حَرْف‏ جَرٍّ لكَوْنِها مِن حُروفِ الإضافَةِ، لأنَّ وضْعَها على أن تُضِيفَ مَعانِيَ الأفْعالِ إلى الأسْماء. و مَعانِيها مُخْتلفَةٌ و أَكْثَر ما تَرِدُ:

للإلْصاقِ‏ لمَا ذُكِر قَبْلها مِن اسمٍ أو فِعْلٍ بما انْضَمَّت إليهِ. قالَ الجَوْهرِي: هي مِن عوامِلِ الجرِّ و تَخْتصُّ بالدُّخولِ على الأسْماءِ، و هي لإلْصاقِ الفِعْلِ بالمَفْعولِ به إمَّا حَقِيقيًّا كقولك: أَمْسَكْتُ بزَيْدٍ؛ و إمَّا مَجازِيًّا نحو: مَرَرْتُ به‏، كأنَّك أَلْصَقْتَ المُرورَ به؛ كما في الصِّحاحِ. و قالَ غيرُهُ: التَصَقَ مُرورِي بمَكانٍ يقرب منه ذلكَ الرَّجُل. و في اللّبابِ: الباءُ للإلْصاقِ إمَّا مُكَمِّلة للفِعْل نحو مَرَرْتُ بزَيْدٍ و به دعاءٌ، و منه: أَقْسَمْت باللّه و بحيَاتِكَ قسماً و اسْتِعْطافاً، و لا يكونُ مُسْتقرّاً إلَّا أنْ يكونَ الكَلامُ خَبَراً، انتَهَى. و دَخَلَتِ‏ الباءُ في قولِه تعالى: أَشْرَكُوا بِاللَّهِ‏  لأنَّ مَعْنى أَشْرَكَ باللّه قَرَنَ به غيره‏ ، و فيه إضْمارٌ. و الباءُ للإلْصاقِ و القِرانِ، و مَعْنى قولهم: وَكَّلْت بفلانٍ، قَرَنْتُ به وَكِيلًا.

و للتَّعْدِيَةِ نحو قولهِ تعالى: ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ‏  وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ‏ ، أَي جعلَ‏ اللَّازمَ مُتَعدِّياً بتَضَمُّنِه مَعْنى التَّصْيير، فإنَّ مَعْنى ذَهَبَ زَيْدٌ، صَدَرَ الذَّهابُ منه، و مَعْنَى ذَهَبْتُ بزَيْدٍ صَيَّرته ذاهِباً، و التَّعْدِيَةُ بهذا المَعْنى مُخْتصَّة بالباءِ، و أَمَّا التّعْدِيَة بمعْنَى إلْصاقِ مَعْنى الفِعْل إلى مَعْمولِه بالواسِطَةِ، فالحُروفُ الجارَّةُ كُلُّها فيها سَواءٌ بلا اخْتِصاص بالحَرْفِ دُونَ الحَرْف. و في اللّبابِ: و لا يكونُ مستقرّاً على ما ذُكِر يُوضِح ذلكَ قولهُ: «دِيارُ التي كادَتْ و نَحْن على منى‏ / تحلُّ بِنا لَوْ لا نجاء الرَّكائِبِ‏» و قال الجَوْهرِي: و كلُّ فِعْل لا يَتَعَدَّى فلَكَ أَن تُعدِّيه‏ بالباءِ و الألِفِ و التَّشْديدِ تقولُ: طارَ به، و أَطارَهُ، و طَيَّره. قال ابنُ برِّي: لا يصحُّ هذا الإطْلاقُ على العُمومِ لأنَّ مِن الأفْعالِ ما يُعدَّى بالهَمْزةِ و لا يُعدَّى بالتِّضْعيفِ نحو: عادَ الشي‏ءُ و أَعَدْتَه، و لا تَقُلْ عَوَّدْتَه، و منها ما يُعدَّى بالتَّضْعيفِ و لا يُعدَّى بالهَمْزةِ نحو: عَرَفَ و عَرَّفْتُه، و لا يقالُ أعْرَفْتُه، و منها ما يُعدَّى‏ بالباءِ و لا يُعَدَّى بالهَمْزةِ و لا بالتَّضْعيفِ نحو دَفَعَ زَيْدٌ عَمْراً و دَفَعْتُه بعَمْرِو، و لا يقالُ أَدْفَعْتُه و لا دَفَّعْتُه.

و للاسْتِعانَةِ، نحو: كتَبْتُ بالقَلَم و نَجَرْتُ بالقَدُومِ‏ و ضَرَبْتُ بالسَّيْفِ، و منه باءُ البَسْمَلَةِ، على المُخْتارِ عنْدَ قَوْمٍ، و رَدَّه آخَرُونَ و تَعَقّبُوه لمَا في ظاهِرِه مِن مُخالَفَةِ الأدَبِ، لأنَ‏ باءَ الاسْتِعانَةِ إنَّما تَدْخُلُ على الآلاتِ التي تُمْتَهَنُ و يُعْمَل بها، و اسْمُ اللَّه تعالى يَتَنَزَّه عن ذلكَ؛ نقلَهُ شيْخُنا. و قال آخَرُون: الباءُ فيها بمعْنَى الابْتِداءِ كأنَّه قال أَبْتَدِى‏ءُ باسْمِ اللَّه.

و للسَّبَبِيَّةِ، كقوله تعالى: فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ‏ ، أَي بسَبَبِ ذَنْبِهِ؛ و كَذلكَ قوله تعالى: إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ‏ ، أَي بسَبَبِ اتِّخاذِكُم؛ و منه‏ الحديثُ‏: «لنْ يَدْخُلَ أَحَدُكُم الجنَّةَ بعَمَلِه».

و للمُصاحَبَةِ، نحو قوله تعالى: اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا ، أَي: معه‏؛ و قد مَرَّ له في مَعانِي في أنَّها بمعْنَى المُصاحَبَة، ثم بمعْنَى مَعَ، و تقدَّمَ الكَلامُ هناك؛ و منه أَيْضاً قوله تعالى: وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ ، أَي معه؛ و قوله تعالى: فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ‏* ، و سُبْحانَك و بحَمْدِك.

و يقالُ: الباءُ في‏ «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ‏» للالْتِباسِ و المُخالَطَةِ  كقوله تعالى: تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ‏ ، أَي مُخْتَلِطَةً و مُلْتَبِسَةً به، و المَعْنى اجْعَلْ تَسْبِيحَ اللَّه مُخْتلِطاً و مُلْتَبِساً بحَمْدِه. و اشْتَرَيْتُ الفَرَسَ بِلجامِه و سرْجِه. و في اللُّباب: و للمُصاحَبَةِ في نَحْو: رَجَعَ بخُفَيِّ حُنَيْن، و يُسَمَّى الحَال، قالوا: و لا يكونُ إلَّا مُسْتقرَّة و لا صَادّ عن الإلْغاءِ عِنْدِي.

و للظَّرْفِيَّةِ بمعْنَى في، نحو قوله تعالى: وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ ، أَي في بَدْرٍ؛ و نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ ، أَي في سَحَرٍ؛ و فلانٌ بالبَلَدِ، أَي فيه؛ و جَلَسْتُ بالمسْجِدِ، أَي فيه؛ و منه قولُ الشاعرِ: «و يستخرج اليربوع من نافقائه‏ / و من حُجرِه بالشيحة اليتقصع‏» أي في الشّيحةِ و منه أَيْضاً قوله تعالى: بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ‏ ، و قيل: هي هنا زائِدَةٌ كما في المُغْني و شُرُوحِه، و الأوَّل اخْتارَه قَوْمٌ.

و للبَدَلِ‏، و منه قولُ الشَّاعر: «فَلَيْتَ لي بِهمُ قَوْماً إذا ركِبُوا / شَنُّوا الإغارَة رُكْباناً و فُرْساناً» أَي بَدَلًا بهم. و في اللُّباب: و للبَدَل، و التَّجْريدِ، نحو: اعْتضْتُ بهذا الثَّوْبِ خَيْراً منه، و هذا بذاكَ، و لَقِيتُ بزَيْدٍ بَحْراً.

و للمُقابَلَةِ، كقولهم: اشْتَرَيْتُه بألْفٍ و كافَيْتُه بضِعْفِ إحْسانِه‏؛ الأَوْلى أنْ يقولَ: كافَيْتُ إحْسانَه بضِعْفٍ؛ و منه قوله تعالى: ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ‏ ؛ قالَ البَدْرُ القرافي في حاشِيَتِه: و ليسَتْ للسَّببية كما قالَتْهُ المُعْتزلَةُ لأنَّ المُسَبّبَ لا يُوجَدُ بِلا سَبَبِه، و ما يُعْطَى بمُقابَلَةٍ و عوضٍ قد يُعْطى بغَيْرِه مجاناً تَفَضُّلًا و إحْساناً فلا تَعارض بينَ الآيَةِ و الحديثِ الذي تقدَّمَ في السَّبَبِيَّةِ جَمْعاً بينَ الأدِلَّةِ، فالباءُ في الحديثِ سَبَبِيَّةٌ، و في الآيَةِ للمُقابَلَةِ؛ و نقلَهُ شيْخُنا أيْضاً هكذا.

و للمُجاوَزَةِ كعَنْ، و قيلَ تَخْتَصُّ بالسُّؤالِ‏ كقوله تعالى: فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً ، أَي عنه يُخْبرْكَ؛ و قوله تعالى: سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ‏ ، أَي عن عَذَابٍ، قالَهُ ابنُ الأعْرابي، و منه قولُ عَلْقَمة: «فإنْ تَسْأَلُوني بالنِّساءِ فإنَّني‏ / بَصِيرٌ بأَدْواءِ النِّساءِ طَبِيبُ‏ » أَي عن النِّساءِ؛ قالَهُ أَبو عبيدٍ. أَو لا تَخْتَصُ‏ به، نحوُ قوله تعالى: وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ‏ ، أَي عن الغَمَامِ، و كذا قوله تعالى: السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ‏ ، أَي عنه؛ و قوله تعالى: ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ‏ ، أَي ما خَدَعَكَ عن رَبِّك و الإيمانِ به؛ و كَذلكَ قوله تعالى: وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ ، أَي خَدَعَكُم عن اللَّه تعالى و الإيمانِ به و الطّاعَةِ له الشَّيْطَان.

و للاسْتِعلاءِ، بمعْنَى على، كقوله تعالى: و منهم‏ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ ، أَي على قِنْطارٍ، كما تُوضَعُ على مَوْضِعَ الباءِ في قولِ الشَّاعرِ: «إذا رَضِيَتْ عليَّ بنُو قُشَيْرٍ / لَعَمْرُ اللَّه أَعْجَبَني رِضاها!» أَي رَضِيَتْ بي؛ قالَهُ الجَوْهري. و كَذلكَ قوله تعالى: وَ إِذا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغامَزُونَ‏ ، بدَليلِ قوله: وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ‏ ؛ و منه قولُ الشاعرِ: «أ ربٌّ يبولُ الثّعْلبان برأْسِه‏ / لقد ذلَّ مَنْ بالَتْ عليه الثَّعالِبُ‏» و كَذلكَ قولهم: زَيْدٌ بالسَّطْح، أَي عليه؛ و قوله تعالى: لَوْ تُسَوَّى بِهِمُ الْأَرْضُ‏، أَي عليهم.

و للتَّبْعيضِ‏، بمعْنَى مِنْ، كقوله تعالى: عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ‏ ، أَي منها؛ و منه قولُ الشاعرِ: «شربْنَ بماءِ البَحْرِ ثم تَرَفَّعَتْ‏» و قولُ الآخرِ: «فلَثَمْتُ فَاها آخِذاً بقُرونِها          / شرْبَ الشَّرِيبِ ببَرْدِ ماءِ الحَشْرَجِ‏ » و قيل في قوله تعالى: يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ‏: ذهَبَ‏ بالباءِ إلى المَعْنى، لأنَّ يَرْوَى بها عِبادُ اللّه، و عليه حَمَلَ الشافِعِيُّ قولَه تعالى: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ‏ ، أَي ببعضِ رُؤُوسِكُم. و قال ابنُ جنِّي: و أمَّا ما يَحْكِيه أَصْحابُ الشَّافِعي مِن أنَ‏ الباءَ للتَّبْعيضِ فشي‏ءٌ لا يَعْرفُه أَصْحابُنا، و لا وَرَدَ به ثبتٌ.

* قُلْتُ: و هكذا نسَبَ هذا القَوْلَ للشَّافِعِي ابنُ هِشامٍ في شرْحِ قَصِيدَةِ كَعْبِ. و قالَ شيْخُ مشايخِ مشايِخنا عبْدُ القادِرِ بنُ عُمَر البَغْدَادِي في حاشِيَتِه عليه الذي حَقَّقه السَّيوطي: إنَ‏ الباءَ في الآيةِ عنْدَ الشَّافِعِي للإلْصاقِ، و أَنْكَر أنْ تكونَ عنْدَه للتَّبْعيضِ، و قالَ هي للإلْصاقِ، أَي أَلْصقُوا المَسْحَ برُؤُوسِكُم، و هو يصدقُ ببعضِ شعرةٍ و به تَمسَّكَ الشافِعِيُّ و نقلَ عِبارَةَ الأمّ و قال في آخرِها: و ليسَ فيه أنَ‏ الباءَ للتَّبْعيضِ كما ظنَّ كثيرٌ مِن الناسِ، قالَ البَغْدَادِي: و لم يَنْسِبْ ابنُ هشام هذا القَوْلَ في المُغْني إلى الشافِعِي و إنَّما قالَ فيه: و منه، أَي مِن التَّبْعيضِ‏ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ‏، و الظاهِرُ أنَ‏ الباءَ للإلْصاقِ أَو للاسْتِعانَةِ، في الكَلامِ، حذْفاً و قَلْباً، فإنْ مَسَحَ يَتَعَدَّى إلى المُزَالِ عنه بنَفْسِه و إلى المُزِيلِ‏ بالباءِ، و الأصْلُ امْسَحُوا رُؤوسِكُم بالماءِ، فقلبَ مَعْمول مَسَحَ، انتَهَى قالَ البَغْدادِي. و مَعْنى الإلْصاقِ المَسْح بالرأْس و هذا صادِقٌ على جَمِيعِ الرأْسِ و على بعضِهِ، فمَنْ أَوْجَبَ الاسْتِيعابَ كمالِكٍ أَخَذَ بالاحْتِياطِ، و أَخَذَ أَبو حنيفَةَ بالبَيانِ و هو ما رُوِي أَنّه مَسَحَ ناصِيَتَه، و قُدِّرَتِ النَاصِيَةُ برُبْعِ الرأْسِ.

و للقَسَم‏، و هي الأصْلُ في حُروفِ القَسَم و أَعَمّ اسْتِعْمالًا مِن الواوِ و التاءِ، لأنَ‏ الباءَ تُسْتَعْمل مع الفِعْلِ و حذْفِه، و مع السُّؤالِ و غيرِه، و مع المُظْهَرِ و المُضْمَرِ بخِلافِ الواوِ و التاءِ؛ قالَهُ محمدُ بنُ عبدِ الرحيمِ الميلاني في شرْح المُغْني للجاربردي. و في شرْحِ الأُنْموذَجِ للزَّمَخْشري: الأصْل في القَسَم‏ الباءُ، و الواوُ تُبْدَلُ منها عنْدَ حَذْفِ الفِعْل، فقوَلُنا و اللّه في المَعْنى أَقْسَمْتُ باللّه، و التاءُ تُبْدَلُ مِن الواوِ في تاللّه خاصَّةً، و الباءُ لأصالَتِها تَدْخَلُ على المُظْهَرِ و المُضْمَر نحو: باللّه و بكَ لأَفْعَلَنَّ كذا؛ و الواو لا تَدْخُلُ إلَّا على المُظْهَرِ لنُقْصانِها عن‏ الباءِ فلا يقالُ: و بكَ لأفْعَلَنَّ كذا، و التاءُ لا تَدْخُل مِن المُظْهَرِ إلَّا على لَفْظةِ اللّه لنُقْصانِها عن الواوِ، انتَهَى.

* قُلْت: و شاهِدُ المُضْمَر قولُ غوية بن سلمى: «ألا نادَتْ أُمامةُ باحْتِمالي‏      / لتَحْزُنَني فَلا يَكُ ما أُبالي‏» و قد أَلْغز فيها الحرِيرِي في المَقامَةِ الرَّابِعَة و العِشْرِين فقالَ: و ما العامِلُ الذي نائِبُه أَرْحَبُ منه وكراً و أَعْظَمُ مَكْراً و أَكْثَر للّه تعالى ذِكْراً، قالَ في شرْحِه: هو باءُ القَسَمِ، و هي الأصْلُ بدَلالَةِ اسْتِعْمالِها مع ظُهورِ فِعْلِ القَسَمِ في قولِكَ: أُقْسِمُ باللّه‏، و لدُخولِها أَيْضاً على المُضْمَر كقولِكَ: بكَ لأَفْعَلَنَّ، ثم أُبْدِلَتِ الواوُ منها في القَسَم لأنَّهما جَمِيعاً مِن حُروفِ الشَّفَةِ ثم لتَناسُبِ مَعْنَيهما لأنَّ الواوَ تُفيدُ الجَمْع و الباءُ تُفِيدُ الإلْصاقَ و كِلاهُما مُتَّفِقٌ و المَعْنيانِ مُتَقارِبانِ، ثم صارَتِ الواوُ المُبْدلَة منها أَدْوَرُ في الكَلام و أَعْلَق بالأقسامِ و لهذا أَلْغز بأَنَّها أَكْثَرُ للّه ذِكْراً، ثم إنَّ الواوَ أَكْثَرُ مَوْطِناً، لأنَ‏ الباءَ لا تَدْخلُ إلَّا على الاسْمِ و لا تَعْملُ غَيْر الجَرِّ، و الواوُ تَدْخُلُ على الاسْمِ و الفِعْلِ و الحَرْفِ و تجرُّ تارَةً بالقَسَمِ و تارَةً بإضْمارِ رُبَّ و تَنْتَظِم أَيْضاً مع نَواصِبِ الفِعْل و أَدوَاتِ العَطْفِ، فلهذا وَصَفَها برحبِ الوكر و عظم المَكْر.

و للغَايَةِ، بمعْنَى إلى، نحو قوله تعالى: وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي‏ ، أَي أَحْسَنَ إليَّ.

و للتَّوْكِيدِ: و هي الزائِدَةُ و تكونُ زِيادَةً واجِبَةً: كأَحْسِنْ بزَيْدٍ، أَي أَحْسَنَ زَيْدٌ؛ كذا في النسخِ و الصَّوابُ حَسُنَ‏ زَيْدٌ، أَي صارَ ذا حُسْنٍ؛ و غالبَةً: و هي في فاعِلِ كَفَى: ك كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً* ؛ و تُزَادُ ضَرُورةً كقوله: «أَ لم يأْتِيكَ و الأَنباءُ تَنْمِي‏ / بما لاقَتْ لَبُونُ بَني زِيادِ» و في اللُّبابِ: و تكونُ مَزِيدَةً في الرَّفْعِ نحو: كَفَى باللّه؛ و النَّصْبِ في: ليسَ زَيْد بقائِم؛ و الجَرِّ عنْدَ بعضِهم نحو: «فأَصْبَحْن لا يَسْأَلْنه عن بما به‏» انتَهَى. و قد أَخَلَّ المصنِّفُ في سِياقِه هنا و أَشْبَعه بياناً في كتابِه البَصائِر فقالَ: العِشْرُون‏ الباءُ الزائِدَةُ و هي المُؤَكّدَةُ، و تُزادُ في الفاعِلِ: كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً، أَحْسَنْ بزَيْدٍ أَصْلُه حَسُنَ زَيْدٌ؛ و قالَ الشاعرُ: «كفى ثُعَلًا فخراً بأنَّك منهمُ‏ / و دَهْراً لأنْ أَمْسَيْتَ في أَهْلِه أَهْلُ‏» و في الحديثِ‏: «كَفَى بالمَرْءِ كذباً أَن يحدِّثَ بكلِّ ما سَمِعَ». ؛ و تزادُ ضَرُورَةً كقولِه: بمَا لاقَتْ لَبُونُ بَني زِيادِ و قوله: «مهما لي الليْلَة مهما لِيَهْ‏ / أَوْدى بنَعْلِي و سِرْبالِيَه‏» و تزادُ في المَفْعولِ نحو: لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ؛ .. وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ‏  النَّخْلَةِ؛ و قولُ الراجزِ:  «نحنُ بَنُو جَعْدَة أَصْحابُ الفَلَجْ‏ / نَضْرِبُ بالسَّيْفِ و نرْجُو بالفَرَجْ‏ » و قولُ الشاعرِ: سودُ المَحاجِرِ لا يقْرَأْنَ بالسُّورِ، و قلت في مَفْعولٍ لا يتعدَّى إلى اثْنَيْن كقولِه: «تَبَلَّتْ فُؤَادكَ في المَنامِ خريدَةٌ / تَسْقِي الضَّجِيعَ بباردٍ بسَّامِ‏» و تزادُ في المُبْتدأ: بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ‏، بحسبِك دِرْهم، خَرَجْتُ فإذا بزَيْدٍ؛ و تزادُ في الخَبَر: مَا اللَّهُ بِغافِلٍ؛ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها ؛ و قولُ الشاعرِ: و منعكها بشي‏ءٍ يُسْتطَاع‏؛ و تزادُ في الحالِ المَنْفي عَامِلها كقولهِ: «فما رجعتْ بجانِبِه ركابٌ‏ / حكيمُ بن المسيِّبِ منتهاها » و كقولهِ: و ليسَ بذِي سَيْفٍ و ليسَ بنبَّالِ‏؛ و تُزادُ في تَوْكيدِ النَّفْسِ و العَيْن: يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ* . انتَهَى.

و قال الفرَّاء في قولهِ تعالى: وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً. دَخَلَتِ‏ الباء للمُبالَغَةِ في المَدْحِ؛ و كَذلكَ قولهم: ناهِيكَ بأَخِينا؛ و حَسْبُك بصَدِيقِنا، أَدْخَلُوا الباءَ لهذا المَعْنى، قالَ: و لو أَسْقَطت‏ الباءَ لقُلْتَ كَفَى اللّه شَهِيداً، قالَ: و مَوْضِعُ‏ الباءِ رَفْعٌ؛ و قال أبو بكْرٍ: انْتِصابُ قولهِ‏ شَهِيداً على الحَالِ مِن اللّه أَو على القَطْعِ، و يجوزُ أن يكونَ مَنْصوباً على التَّفْسيرِ، مَعْناهُ كَفَى باللّه مِن الشَّاهِدين فيَجْرِي في بابِ المَنْصوباتِ مَجْرى الدِّرْهَم في قولهِ: عنْدِي عِشْرونَ دِرْهماً. و حَرَكَتُها الكَسْرُ؛ و نَصُّ الجَوْهري: الباءُ حَرْفٌ مِن حُروفِ الشَّفَةِ بُنِيَتْ على الكَسْرِ لاسْتِحالَةِ الابْتِداءِ بالمَوْقُوفِ. قال ابنُ برِّي: صوابُهُ بُنِيَتْ على حَرَكَةٍ لاسْتِحالَةِ الابْتِداءِ بالسَّاكِنِ، و خَصَّه بالكَسْر دونَ الفَتْح تَشَبهاً بعَمَلِها و فرقاً بينها و بينَ ما يكونُ اسْماً و حَرْفاً. و قيلَ: الفتحُ مع الظَّاهِرِ، و نحوُ مُرَّ بزَيدٍ؛ قال شيْخُنا: هذا لا يكادُ يُعْرَفُ و كأنَّه اغْتَرَّ بما قالوه في بالفضل ذو فضلكم اللّه به في به الثانية المَنْقُولَة من بها و هي نقلوا فيها فَتْحَة هاءِ التَّأْنيثِ على ما عرفَ بل الكَسْرة لازِمَة للباءِ المُناسِبَة عَمَلها و عكس تَفْصِيلَه ذَكَرُوه في اللامِ، و هو مَشْهورٌ، أَمَّا الباء فلا يُعْرَفُ فيه إلَّا الكَسْر، انتَهَى. قُلْتُ: هذا نقلَهُ شَمِرٌ قالَ: قال الفرَّاء: سَمِعْتُ أَعْرابيًّا يقولُ: بالفَضْل ذو فضلكم اللّه به و الكرامة ذات أَكْرَمَكُم اللّه بها، و ليسَ فيه ما اسْتَدَلَّ به شيْخُنا، فتأَمَّل.* و ممَّا يُسْتدركُ عليه: الباءُ تُمَدُّ و تُقْصَرُ، و النِّسْبَةُ باوِيٌ‏ و بائِيٌ‏، و قصيِدة بَيوِيَّة: رَوِيّها الباءُ. و بَيّيْتَ‏ باءً حَسَناً و حَسَنَةً. و جَمْعُ المقصورِ: أبواءٌ؛ و جَمْعُ المَمْدودِ: باآتٌ‏. و الباءُ النِّكاحُ. و أَيْضاً: الرَّجُلُ الشَّبِقُ.

و تأْتي‏ الباءُ للعوضِ، كقولِ الشاعرِ: «و لا يُؤَاتِيكَ فيمَا نابَ من حَدَثٍ‏ / إلَّا أَخُو ثِقَةٍ فانْظُر بمَنْ تَثِق‏» أَرادَ: مَنْ تَثِقُ به. و تَدْخلُ على الاسْمِ لإرادَةِ التَّشْبيهِ كقولِهم: لقيت بزَيْدٍ الأَسَد؛ و رأَيْتُ بفلانٍ القَمَرَ.

و للتَّقْليلِ: كقولِ الشاعرِ: «فلئن صرتَ لا تحير جواباً / /أَبمَا قد تَرَى و أَنْتَ خَطِيبُ‏»

و للتَّعْبيرِ، و تَتَضَمَّن زِيادَةَ العِلْم، كقوله تعالى: قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ‏ .

و بمعْنَى مِن أجْل، كقولِ لبيدٍ: «غُلْبٌ تَشَذَّرَ بالذُّحُولِ كأَنَّهم‏ / /جِنُّ البَدِيِّ رَواسِياً أَقْدامُها » أَي مِن أَجْلِ الذّحُول؛ نقلَهُ الجَوْهرِي. قد أُضْمِرَتْ في: اللّه لأَفْعَلَنَّ، و في قولِ رُؤْبَة: خَيْر لمَنْ قالَ له كيفَ أَصْبَحْت. و في الحديثِ‏: «أَنا بها أَنا بها». أَي أنا صاحِبُها. و في آخر: «لَعلَّكَ بذلكَ». أَي المُبْتَلى بذلك. و في آخر: «مَنْ بِك؟». أَي مَنْ الفاعِلُ بِك. و في آخر: «فبها و نِعْمَتْ». أَي فبالرُّخْصةِ أَخَذَ. و قد، تُبْدَلُ مِيماً كبَكَّة و مَكَّة و لازِبٌ و لازِمٌ.

[۴] . این ماده قبلا در جلسه ۳۲۳ https://yekaye.ir/al-hajj-22-18/ به اختصار بحث شد و الان تفصیل داده می‌شود.

[۵] . الشين و الياء و الهمزة كلمةٌ واحدة. يقال شَيَّأ اللَّه وجْهَه؛ إذا دعا عليه بالقُبح. و وجهٌ مُشَيَّأٌ. و أنشد: «إنَّ بَنِى فزارةَ بنِ ذُبيانْ / قد طَرَّقَتْ ناقتُهم بإنسانْ‏ / مُشَيَّأٍ أعجِبْ بخَلْقِ الرَّحمن‏».

[۶] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو تمايل يصل الى حدّ الطلب. و توضيح هذا الأمر يحتاج الى مباحث:

۱- الشَّيْ‏ءُ في الأصل مصدر كَالْمَشِيئَةِ، و يطلق على كلّ ما يصحّ أن يطلب، فيشمل الواجب فانّه مطلوب لكلّ موجود، و سائر الموجودات الممكنة. قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ‏- ۶/ ۱۹.فاللّه تعالى مصداق من مصاديق الشي‏ء المتوقّع شهادته. فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ‏- ۲/ ۲۹.. قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ- ۱۳/ ۱۶.. وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيراً- ۴۸/ ۲۱.فيشمل كلّ معلوم و مخلوق و مقدور. فَالشَّيْ‏ءُ يطلق على كلّ ما يشاء من موضوع أو حكم أو عمل. كما أنّ الموجود يطلق على كلّ ما يوجد. و الثابت على كلّ ما ثبت في نفسه…

[۷] . الشَّيْ‏ءُ قيل: هو الذي يصحّ أن يعلم و يخبر عنه، و عند كثير من المتكلّمين هو اسم مشترك المعنى إذ استعمل في اللّه و في غيره، و يقع على الموجود و المعدوم. و عند بعضهم: الشَّيْ‏ءُ عبارة عن الموجود، و أصله: مصدر شَاءَ، و إذا وصف به تعالى فمعناه: شَاءٍ، و إذا وصف به غيره فمعناه الْمَشِي‏ءُ، و على الثاني قوله تعالى: قُلِ اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» [الرعد/ ۱۶]، فهذا على العموم بلا مثنويّة إذ كان الشي‏ء هاهنا مصدرا في معنى المفعول. و قوله: قُلْ أَيُّ شَيْ‏ءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً» [الأنعام/ ۱۹]، فهو بمعنى الفاعل كقوله: فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ [المؤمنون/ ۱۴].

[۸] . و الشَّىْ‏ءُ فِى اللُّغَةِ عِبَارَةٌ عَنْ كُلِّ مَوْجُودٍ إمَّا حِسّاً كَالْأَجْسَامِ أَوْ حُكْماً كَالْأَقْوَالِ نَحْوُ قَلْتُ (شَيْئاً)

[۹]. نتوء متمیز صلب فی ظاهر الشیء: کأبَن العود تنشأ منه منتبرة علی ظاهره صلبة.

[۱۰] . (الفرق) بين الجسم و الشي‏ء: أن الشي‏ء ما يرسم به بأنه يجوز أن يعلم و يخبر عنه، و الجسم هو الطويل العريض العميق، و الله تعالى يقول (وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ) و ليس أفعال العباد أجساما و أنت تقول لصاحبك لم تفعل في حاجتي شيئا و لا تقول لم تفعل فيها جسما، و الجسم اسم عام يقع على الجرم و الشخص و الجسد و ما بسبيل ذلك، و الشي‏ء أعم لأنه يقع على الجسم و غير الجسم.

[۱۱] . الشَّيْ‏ءُ واحد الأَشْياء، و العرب لا تضرب أَشْياءَ، و ينبغي أن يكون مصروفا، لأنه على حد في‏ء و أفياء .. و اختلف فيه جهل النحو، إنما كان أصل‏ بناء شَيْ‏ء: شَيِ‏ء بوزن فَيْعِل، و لكنهم اجتمعوا قاطبة على التخفيف، كما اجتمعوا على تخفيف (ميت). و كما خففوا السيئة، كما قال: «و الله يعفو عن السَّيْئات و الزلل» فلما كان الشَّي‏ء مخففا و هو اسم الآدميين و غيرهم من الخلق، جمع [على‏] فَعْلاء، فخفف جماعته، كما خفف وحداته، و لم يقولوا: أَشْيِئاء، و لكن: أَشْياء، و المدة الآخرة زيادة، كما زيدت في أَفْعِلاء، فذهب الصرف لدخول المدة في آخرها، و هو مثل مدة حَمْراء و أَسْعِداء و عَجاساء، و كل اسم آخره مدة زائدة فمرجعه إلى التأنيث، فإنه لا ينصرف في معرفة و لا نكدة، و هذه المدة خولف بها علامة التأنيث و كذلك الياء يخالف العلامة في الحبلى لانعدالها في جهتها. و قال قوم في (أَشْيَاء): إن العرب لما [اختلفت‏] في جمع الشَّيْ‏ء، فقال بعضهم: أَشْيِئاء و قال بعضهم: أَشَاوات، و قال بعضهم: أَشَاوَى، و لما لم يجي‏ء على طريقة فَيْ‏ء و أَفْياء و نحوه، و جاء مختلفا علم أنه قد قُلب عن حده، و تُرك صرفه لذلك أ لا ترى أنهم لما قالوا أَشَاوَى و أَشَاوَات استبان أنه كان في الشَّيْ‏ء واو (و الياء مدغمة فيها)، فخُفِّفت كما خفّفوا ياء الميّتة و الميّت. [و قال الخليل: أَشْياء: اسم للجميع، كأن أصله: فَعْلاء شَيْئاء، فاستثقلت الهمزتان، فقلبت الهمزة الأولى، إلى أول الكلمة، فجعلت: لَفْعاء، كما قلبوا (أَنْوُق) فقالوا: (أَيْنق). و كما قلبوا: قُوُوس [فقالوا]: قِسِيّ]. و المَشِيئة: مصدر شاءَ يَشَاء.

[۱۲] . الشَّي‏ءُ تصغيره شُيَيْ‏ءٌ و شِيَئٌ أيضاً بكسر الشين و ضمِّها، و لا تقل شُوَيْ‏ءٌ، و الجمع أشياءُ غيرُ مصروفٍ.

قال الخليل: إنما تُرِكَ صَرْفُهُ لأنَّ أصله فعلاء، جُمِعَ على غير واحِدِهِ، كما أنَّ الشعراء جُمِعَ على غير واحِدِهِ، لأن الفاعل لا يُجْمَعُ على فُعَلَاءَ، ثم استثقلوا الهمزتين فى آخره فقلبوا الأولى إلى أول الكلمة فقالوا: أشياء كما قالوا: عُقَابٌ بَعَنْقَاةٍ و أَيْنُقٌ و قِسِىٌّ، فصار تقديره لَفْعَاءُ، يَدُلُّ على صحة ذلك أنه لا يُصْرَفُ و أنه يُصَغَّرُ على أُشَيَّاءَ، و أنه يُجْمَعُ على أَشَاوَى. و أصله أَشَأئىُّ قُلِبَتِ الهمزة ياءً فاجتمعت ثلاث يا آتٍ فَحُذِفَتِ الوُسْطَى، و قُلِبَتِ الأخيرة ألِفاً فأُبْدِلَتْ من الأولى واواً، كما قالوا: أتيتُهُ أَتْوَةً.

و حكى الأصمعى: أنه سمع رجُلًا من أفصح العرب يقول لِخَلَفٍ الأحمرِ: إنَّ عندك لَأَشَاوِي مثال الصحارِى و يُجْمَعُ أيضاً على أشَايَا و أَشْيَاوَاتٍ.

و قال الأخفش هو أَفْعِلَاءُ، فلهذا لم يُصْرَفْ لأنَّ أصله أَشْيِئَاءُ حُذِفَتِ الهمزةُ التى بين الياءِ و الألفِ للتخفيف. قال له المازنى: كيف تُصَغِّرُ العرب أشياءَ؟ فقال: أُشَيَّاءُ. قال له: تركْتَ قولك، لأن كلَّ جَمْعٍ كُسِّرَ على غير واحِدِهِ و هو من أبنية الجمع فإنه يردُّ فى التصغير إلى واحده كما قالوا: شُوَيْعِرُونَ فى تصغير الشعراء، و فيما لا يَعْقِلُ بالألف و التاء؛ فكان يجب أن يقال شُيَيْئَاتُ، و هذا القول لا يَلْزَمُ الخَلِيلَ لأن فعلاء ليس من أبنية الجمع.

و قال الكسائى: أشياءُ أفعالٌ مثل: فَرْخٍ و أفراخٍ، و إنما تركوا صَرْفَهَا لكثرة استعمالهم لها لأنها شُبِّهَتْ بفَعْلَاءَ، و هذا القول يدخل عليه ألا يصرف أبناء و أسماء،

و قال الفراء: أصل شَيْ‏ءٍ شيِّئٌ مثال شَيِّعٍ فجُمِعَ على أفعِلَاءَ، مثل: هَيِّنٍ و أَهْيِناءَ، و لَيِّنٍ و أَلْيِنَاءَ، ثم خُفِّفَ فقيل: شَيْ‏ءٌ، كما قالوا: هَيْنٌ و لَيْنٌ. و قالوا: أشياء فحذفوا الهمزة الأولى. و هذا القول يدخل عليه ألا يُجْمَع على أشاوَى.

[۱۳] .  و جَمْعُ (الشَّيْ‏ءِ) (أَشْيَاءُ) غَيْرُ مُنْصَرِفٍ وَ اخْتُلِفَ فِى عِلَّتِهِ اخْتِلَافاً كَثِيراً وَ الْأَقْرَبُ مَا حُكِىَ عَنِ الْخَلِيلِ أَنَّ أَصْلَهُ (شَيْئَاءٌ) وِزَانُ حَمْرَاءَ فَاسْتُثْقِلَ وُجُودُ هَمْزَتَيْنِ فِى تَقْدِيرِ الاجْتِمَاعِ فَنُقِلَتِ الْأُولَى أَوَّلَ الْكَلِمَةِ فَبَقِيَتْ لَفْعَاءُ كَمَا قَلَبُوا (أَدْؤُرٌ) فَقَالُوا آدُرٌ و شِبْهُهُ وَ تُجْمَعُ (الْأَشْيَاءُ) عَلَى (أَشَايَا) وَ قَالُوا: (أَىُّ شَىْ‏ءٍ) ثُمَّ خُفِّفَتِ الْيَاءُ و حُذِفَتِ الْهَمْزَةُ تَخْفِيفاً و جُعِلَا كَلِمَةً وَاحِدَةً فَقِيلَ أَيْشٍ قَالَهُ الْفَارَابِىُّ.

[۱۴] . من ذلک الاصل «شاء یشاء: أراد» اجتمعت نفسه علی الامر أو تجمعت الرغبة فی نفسه …

[۱۵] . و المشيئة: الإرادة، و قد شئتُ الشَّي‏ءَ أَشَاؤُهُ. و قولهم: كل شي‏ء بشِيئَةِ اللَّه، بكسر الشين مثل شِيعَةٍ، أي بمشيئة اللَّه تعالى. الأصمعى: شَيَّأْتُ الرَّجُلَ على الأمر: حَمَلْتُهُ عليه. و أشَاءَهُ لغة فى أَجَاءَهُ، أى أَلْجَأَهُ. و تميم تقول: «شَرٌّ ما يُشِيئُكَ إلى مُخَّةِ عُرْقُوبٍ» بمعنى يُجِيئُكَ. قال زهير بن ذؤيب العدوى: «فَيَالَ تميمٍ صَابِرُوا قد أُشِئْتُمُ / إليه و كونوا كالمُحَرِّبَةٍ البُسْل‏»

[۱۶] . الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ: سُئِلَ الْعَالِمُ ع كَيْفَ عِلْمُ اللَّهِ قَالَ عَلِمَ وَ شَاءَ وَ أَرَادَ وَ قَدَّرَ وَ قَضَى وَ أَمْضَى فَأَمْضَى مَا قَضَى وَ قَضَى مَا قَدَّرَ وَ قَدَّرَ مَا أَرَادَ فَبِعِلْمِهِ كَانَتِ الْمَشِيئَةُ وَ بِمَشِيئَتِهِ كَانَتِ الْإِرَادَةُ وَ بِإِرَادَتِهِ كَانَ التَّقْدِيرُ وَ بِتَقْدِيرِهِ كَانَ الْقَضَاءُ وَ بِقَضَائِهِ كَانَ الْإِمْضَاءُ وَ الْعِلْمُ مُتَقَدِّمٌ عَلَى الْمَشِيئَةِ وَ الْمَشِيئَةُ ثَانِيَةٌ وَ الْإِرَادَةُ ثَالِثَةٌ وَ التَّقْدِيرُ وَاقِعٌ عَلَى الْقَضَاءِ بِالْإِمْضَاءِ فَلِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى الْبَدَاءُ فِيمَا عَلِمَ مَتَى شَاءَ وَ فِيمَا أَرَادَ لِتَقْدِيرِ الْأَشْيَاءِ فَإِذَا وَقَعَ الْقَضَاءُ بِالْإِمْضَاءِ فَلَا بَدَاءَ فَالْعِلْمُ فِي الْمَعْلُومِ قَبْلَ كَوْنِهِ وَ الْمَشِيئَةُ فِي الْمُنْشَإِ قَبْلَ عَيْنِهِ وَ الْإِرَادَةُ فِي الْمُرَادِ قَبْلَ قِيَامِهِ وَ التَّقْدِيرُ لِهَذِهِ الْمَعْلُومَاتِ قَبْلَ تَفْصِيلِهَا وَ تَوْصِيلِهَا عِيَاناً وَ وَقْتاً وَ الْقَضَاءُ بِالْإِمْضَاءِ هُوَ الْمُبْرَمُ مِنَ الْمَفْعُولَاتِ ذَوَاتِ الْأَجْسَامِ الْمُدْرَكَاتِ بِالْحَوَاسِّ مِنْ ذَوِي لَوْنٍ وَ رِيحٍ وَ وَزْنٍ وَ كَيْلٍ وَ مَا دَبَّ وَ دَرَجَ مِنْ إِنْسٍ وَ جِنٍّ وَ طَيْرٍ وَ سِبَاعٍ وَ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ فَلِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فِيهِ الْبَدَاءُ مِمَّا لَا عَيْنَ لَهُ فَإِذَا وَقَعَ الْعَيْنُ الْمَفْهُومُ الْمُدْرَكُ فَلَا بَدَاءَ وَ اللَّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ فَبِالْعِلْمِ عَلِمَ الْأَشْيَاءَ قَبْلَ كَوْنِهَا وَ بِالْمَشِيئَةِ عَرَّفَ صِفَاتِهَا وَ حُدُودَهَا وَ أَنْشَأَهَا قَبْلَ إِظْهَارِهَا وَ بِالْإِرَادَةِ مَيَّزَ أَنْفُسَهَا فِي أَلْوَانِهَا وَ صِفَاتِهَا وَ بِالتَّقْدِيرِ قَدَّرَ أَقْوَاتَهَا وَ عَرَّفَ أَوَّلَهَا وَ آخِرَهَا وَ بِالْقَضَاءِ أَبَانَ لِلنَّاسِ أَمَاكِنَهَا وَ دَلَّهُمْ عَلَيْهَا وَ بِالْإِمْضَاءِ شَرَحَ عِلَلَهَا وَ أَبَانَ أَمْرَهَا وَ ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيم‏.

[۱۷] . حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ الْأَصْبَهَانِيُّ الْأَسْوَارِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مَكِّيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ سَعْدَوَيْهِ الْبَرْذَعِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو مَنْصُورٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْعَتَكِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَشْرَسَ قَالَ حَدَّثَنَا بِشْرُ بْنُ الْحَكَمِ وَ إِبْرَاهِيمُ بْنُ نَصْرٍ السُّورِيَانِيُّ قَالا حَدَّثَنَا عَبْدُ الْمَلِكِ بْنُ هَارُونَ بْنِ عَنْتَرَةَ قَالَ حَدَّثَنَا غِيَاثُ بْنُ الْمُجِيبِ عَنِ الْحَسَنِ الْبَصْرِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ عَنِ النَّبِيِّ ص قَالَ: سَبَقَ الْعِلْمُ وَ جَفَّ الْقَلَمُ وَ تَمَّ الْقَضَاءُ بِتَحْقِيقِ الْكِتَابِ وَ تَصْدِيقِ الرِّسَالَةِ وَ السَّعَادَةِ مِنَ اللَّهِ وَ الشَّقَاوَةِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَرْوِي حَدِيثَهُ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَا ابْنَ آدَمَ بِمَشِيَّتِي كُنْتَ أَنْتَ الَّذِي تَشَاءُ لِنَفْسِكَ مَا تَشَاءُ وَ بِإِرَادَتِي كُنْتَ أَنْتَ الَّذِي تُرِيدُ لِنَفْسِكَ مَا تُرِيد… .

[۱۸] . المَشِيئَةُ إنّما تتحقّق في الخارج بعد التوجّه الى المشي‏ء أوّلا، ثمّ تصوّره ثانيا، ثمّ التمايل و الرغبة اليه ثالثا، و بعدها تتحقّق المشيئة.و بعد المَشِيئَةِ يتحقّق العزم و التصميم، ثمّ الإرادة.هذا في المخلوق، و أمّا في الخالق تعالى: فلا تحتاج المَشِيئَةُ الى توجّه و لا الى تصوّر و لا الى رغبة و تمايل، فانّ إحاطته و علمه حضوريّ، و هو أقرب الى كلّ شي‏ء من نفسه،. وَسِعَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً …-. إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ* …،. كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ،

[۱۹] . و الْمَشِيئَةُ عند أكثر المتكلّمين كالإرادة سواء، و عند بعضهم: الْمَشِيئَةُ في الأصل: إيجاد الشي‏ء و إصابته، و إن كان قد يستعمل في التّعارف موضع الإرادة، فَالْمَشِيئَةُ من اللّه تعالى هي الإيجاد، و من الناس هي الإصابة، قال: و المشيئة من اللّه تقتضي وجود الشي‏ء، و لذلك‏ قِيلَ: (مَا شَاءَ اللَّهُ كَانَ وَ مَا لَمْ يَشَأْ لَمْ يَكُنْ). و الإرادة منه لا تقتضي وجود المراد لا محالة، أ لا ترى أنه قال: يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ [البقرة/ ۱۸۵]، وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ [غافر/ ۳۱]، و معلوم أنه قد يحصل العسر و التّظالم فيما بين الناس، قالوا: و من الفرق بينهما أنّ إرادة؛ و سئل الشافعي عن القدر فأنشأ يقول: «ما شئت كان و إن لم أشأ / و ما شئت إن لم تشأ لم يكن» الإنسان قد تحصل من غير أن تتقدّمها إرادة اللّه، فإنّ الإنسان قد يريد أن لا يموت، و يأبى اللّه ذلك، و مشيئته لا تكون إلّا بعد مشيئته لقوله: وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ [الإنسان/ ۳۰]، رُوِيَ أَنَّهُ لَمَّا نَزَلَ قَوْلُهُ: لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ‏ [التكوير/ ۲۸]، قَالَ الْكُفَّارُ: الْأَمْرُ إِلَيْنَا إِنْ شِئْنَا اسْتَقَمْنَا، وَ إِنْ شِئْنَا لَمْ نَسْتَقِمْ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ». و قال بعضهم: لو لا أن الأمور كلّها موقوفة على مشيئة اللّه تعالى، و أنّ أفعالنا معلّقة بها و موقوفة عليها لما أجمع الناس على تعليق الاستثناء به في جميع أفعالنا نحو: سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ‏ [الصافات/ ۱۰۲]، سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً [الكهف/ ۶۹]، يَأْتِيكُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شاءَ [هود/ ۳۳]، ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ‏ [يوسف/ ۶۹]، قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ‏ [الأعراف/ ۱۸۸]، وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا [الأعراف/ ۸۹]، وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ‏ [الكهف/ ۲۴].

[۲۰] . (الفرق) بين الإرادة و المشيئة: أن الارادة تكون لما يتراخى وقته و لما لا يتراخى، و المشيئة لما لم يتراخ وقته و الشاهد أنك تقول فعلت كذا شاء زيد أو أبى فيقابل بها إباه و ذلك انما يكون عند محاولة الفعل و كذلك مشيئته انما تكون بدلا من ذلك في حاله.

[۲۱] . قالوا فلما نزلت الآيتان أتوا رسول الله ص يحلفون أنهم مؤمنون صادقون في دعواهم الإيمان فأنزل الله سبحانه «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» أي أ تخبرون الله بالدين الذي أنتم‏ عليه و المعنى أنه سبحانه عالم بذلك فلا يحتاج إلى إخباركم به‏.

[۲۲] . و قيل: لما نزلت الآية السابقة حلفت الأعراب أنهم مؤمنون صادقون في قولهم: آمنا، فنزل: «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» الآية.

[۲۳] . قيل: إنهم لمّا سمعوا قوله تعالى: قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا الآية جاؤوا إلى النبي صلى اللّه عليه و [آله و] سلّم و حلفوا أنهم مؤمنون فنزل قوله: «قل أ تعلمون اللّه بدينكم» و لم يرو بسند معروف و إنما ذكره البغوي تفسيرا و لو كان كذلك لوبّخهم اللّه على الأيمان الكاذبة كما وبّخ المنافقين في سورة براءة [۴۲] بقوله وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ الآية. و لم أر ذلك بسند مقبول، فهذه الآية مما أمر رسول اللّه صلى اللّه عليه و [آله و] سلّم بأن يقوله لهم.

[۲۴] . سند و متن بصاير کاملا مشابه کافی است؛ اما چون سند عیاشی متفاوت و عباراتش ذره‌ای متفاوت بود متن وی در ادامه تقدیم می‌شود:

عن أبي جميلة المفضل بن صالح عن بعض أصحابه قال: خطب رسول الله ص يوم الجمعة بعد صلاة الظهر انصرف على الناس فقال: يا أيها الناس إني قد نبأني اللطيف الخبير أنه لن يعمر من نبي إلا نصف عمر الذي يليه ممن قبله و إني لأظنني أوشك أن أدعى فأجيب، و إني مسئول و إنكم مسئولون، فهل بلغتكم فما ذا أنتم قائلون قالوا: نشهد بأنك قد بلغت و نصحت و جاهدت، فجزاك الله عنا خيرا قال: اللهم اشهد ثم قال: يا أيها الناس أ لم تشهدوا أن لا إله إلا الله و أن محمدا عبده و رسوله و أن الجنة حق و أن النار حق و أن البعث حق من بعد الموت قالوا: [اللهم‏] نعم، قال: اللهم اشهد، ثم قال: يا أيها الناس إن الله مولاي و أنا أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، ألا من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، ثم قال: أيها الناس إني فرطكم و أنتم واردون علي الحوض و حوضي أعرض ما بين بصرى و صنعاء فيه عدد النجوم قد حان من فضة ألا و إني سائلكم حين تردون علي عن الثقلين فانظروا كيف تخلفوني فيهما حتى تلقوني قالوا: و ما الثقلان يا رسول الله قال: الثقل الأكبر كتاب الله سبب طرفه بيدي الله و طرف في أيديكم، فاستمسكوا به لا تضلوا و لا تذلوا و الثقل الأصغر عترتي أهل بيتي فإنه قد نبأني اللطيف الخبير أن لا يتفرقا حتى يلقياني و سألت الله لهما ذلك فأعطانيه فلا تسبقوهم فتضلوا، و لا تقصروا عنهم فتهلكوا، فلا تعلموهم فهم أعلم منكم‏.

[۲۵].  این عبارت رسول الله را با سندهای دیگری هم دیگران روایت کرده‌اند از جمله زید بن ارقم به نقل المسترشد في إمامة علي بن أبي طالب عليه السلام، ص۲۸۹

قَالَ: وَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ بْنِ حَبْوَةَ بْنِ سَمُرَةَ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ دَلِيلٍ الْحَلَبِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، عَنِ السُّدِّيِّ، عَنْ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): مَنْ أَرَادَ أَنْ يَتَمَسَّكَ بِقَضِيبِ الْيَاقُوتِ الْأَحْمَرِ الَّذِي غَرَسَهُ اللَّهُ فِي الْجَنَّةِ، فَلْيَتَمَسَّكْ بِحُبِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب‏.

[۲۶] . فَقَامَ الْمَأْمُونُ إِلَى صَلَاةٍ وَ أَخَذَ بِيَدِ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع وَ كَانَ حَاضِرَ الْمَجْلِسِ وَ تَبِعْتُهُمَا فَقَالَ لَهُ الْمَأْمُونُ كَيْفَ رَأَيْتَ ابْنَ أَخِيكَ فَقَالَ لَهُ عَالِمٌ وَ لَمْ نَرَهُ يَخْتَلِفُ إِلَى أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ فَقَالَ الْمَأْمُونُ إِنَّ ابْنَ أَخِيكَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ النَّبِيِّ الَّذِينَ قَالَ فِيهِمُ النَّبِيُّ ص أَلَا إِنَّ أَبْرَارَ عِتْرَتِي وَ أَطَائِبَ أَرُومَتِي أَحْلَمُ النَّاسِ صِغَاراً وَ أَعْلَمُ النَّاسِ كِبَاراً فَلَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ لَا يُخْرِجُونَكُمْ مِنْ بَابِ هُدًى وَ لَا يُدْخِلُونَكُمْ فِي بَابِ ضَلَالَة.

[۲۷] . برخی موارد دیگر از این خطبه را تیمنا و تبرکا تقدیم می‌کنیم:

عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَنِ الْإِيمَان‏ … قَالَ أَوْضِحْهُمْ لِي. قَالَ: الَّذِينَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي آخِرِ خُطْبَةٍ خَطَبَهَا ثُمَّ قُبِضَ مِنْ يَوْمِهِ إِنِّي قَدْ تَرَكْتُ فِيكُمْ أَمْرَيْنِ لَنْ تَضِلُّوا مَا تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا كِتَابَ اللَّهِ وَ أَهْلَ بَيْتِي فَإِنَّ اللَّطِيفَ الْخَبِيرَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ أَنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ كَهَاتَيْنِ وَ أَشَارَ بِإِصْبَعَيْهِ الْمُسَبِّحَتَيْنِ وَ لَا أَقُولُ كَهَاتَيْنِ وَ أَشَارَ بِالْمُسَبِّحَةِ وَ الْوُسْطَى لِأَنَّ إِحْدَاهُمَا قُدَّامَ الْأُخْرَى فَتَمَسَّكُوا بِهِمَا لَا تَضِلُّوا وَ لَا تُقَدِّمُوهُمْ فَتَهْلِكُوا وَ لَا تَخَلَّفُوا عَنْهُمْ فَتَفَرَّقُوا وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُم‏ (كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏۲، ص۶۱۶)

حَدَّثَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ أَبُو الْقَاسِمِ الْعَلَوِيُّ الرُّويَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي عُبَيْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ نَهِيكٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عِصَامٍ السَّمِينُ عَنْ أَبِيهِ وَ عَمِّهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَبْدِيِّ عَنْ عُلَيْمٍ الْأَزْدِيِّ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْأَئِمَّةُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ ثُمَّ قَالَ كُلُّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ ثُمَّ يَخْرُجُ قَائِمُنَا فَيَشْفِي صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ أَلَا إِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ فَلَا تُعَلِّمُوهُمْ أَلَا إِنَّهُمْ عِتْرَتِي مِنْ لَحْمِي وَ دَمِي مَا بَالُ أَقْوَامٍ يُؤْذُونَنِي فِيهِمْ لَا أَنَالَهُمُ اللَّهُ شَفَاعَتِي (كفاية الأثر، ص۴۴).

فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ الزُّهْرِيُّ مُعَنْعَناً عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ [تَعَالَى‏] أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ قَالَ نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ [بْنِ أَبِي طَالِبٍ‏] ع قُلْتُ إِنَّ [فَإِنَ‏] النَّاسَ يَقُولُونَ فَمَا مَنَعَهُ أَنْ يُسَمِّيَ عَلِيّاً وَ أَهْلَ بَيْتِهِ فِي كِتَابِهِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ [ع‏] فَتَقُولُونَ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ عَلَى رَسُولِهِ الصَّلَاةَ وَ لَمْ يُسَمِّ ثَلَاثاً وَ أَرْبَعاً حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص هُوَ الَّذِي فَسَّرَ ذَلِكَ لَهُمْ وَ أَنْزَلَ الْحَجَّ فَلَمْ يُنْزِلْ طُوفُوا أُسْبُوعاً فَفَسَّرَ لَهُمْ ذَلِكَ رَسُولُ اللَّهِ ص [الرَّسُولُ‏] وَ أَنْزَلَ اللَّهُ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ [قَالَ‏] نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ بْنِ [أَبِي طَالِبٍ‏] وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ع فَقَالَ فِيهِ [فِي عَلِيٍ‏] مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ [وَ بَارَكَ‏] أُوصِيكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ أَهْلِ بَيْتِي إِنِّي سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ لَا يُفَرِّقَ بَيْنَهُمَا حَتَّى يُورِدَهُمَا عَلَيَّ الْحَوْضَ فَأَعْطَانِي ذَلِكَ فَلَا تُعَلِّمُوهُمْ فَهُمْ [فَإِنَّهُمْ‏] أَعْلَمُ مِنْكُمْ إِنَّهُمْ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ بَابِ هُدًى وَ لَنْ يُدْخِلُوكُمْ فِي بَابِ ضَلَالَةٍ وَ لَوْ سَكَتَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ لَمْ يُبَيِّنْ أَهْلَهَا لَادَّعَاهَا آلُ عَبَّاسٍ وَ آلُ عَقِيلٍ وَ آلُ فُلَانٍ وَ آلُ فُلَانٍ وَ لَكِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ فِي كِتَابِهِ إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً فَكَانَ عَلِيُّ [بْنُ أَبِي طَالِبٍ‏] وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ [عَلَيْهِمْ السَّلَامُ وَ التَّحِيَّةُ وَ الْإِكْرَامُ‏] تَأْوِيلَ هَذِهِ الْآيَةِ فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِيَدِ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ‏ [ع‏] فَأَدْخَلَهُمْ تَحْتَ الْكِسَاءِ فِي بَيْتِ أُمِّ سَلَمَةَ فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ ثَقَلًا وَ أَهْلًا فَهَؤُلَاءِ ثَقَلِي وَ أَهْلِي فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ أَ لَسْتُ مِنْ أَهْلِكَ فَقَالَ إِنَّكِ إِلَى [عَلَى‏] خَيْرٍ وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ ثَقَلِي وَ أَهْلِي فَمَا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص كَانَ عَلِيٌّ أَوْلَى النَّاسِ بِهَا لِكِبَرِهِ وَ لَمَّا بَلَغَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ [ص‏] وَ أَقَامَهُ وَ أَخَذَهُ بِيَدِهِ. (تفسير فرات الكوفي، ص۱۱۰-۱۱۱)

و في رواية أبي بصير عنه قال نزلت في علي بن أبي طالب ع قلت له: إن الناس يقولون لنا- فما منعه أن يسمي عليا و أهل بيته في كتابه فقال أبو جعفر ع قولوا لهم: إن الله أنزل على رسوله الصلاة- و لم يسم ثلاثا و لا أربعا- حتى كان رسول الله ص هو الذي فسر ذلك لهم- و أنزل الحج فلم ينزل طوفوا أسبوعا- حتى فسر ذلك لهم رسول الله ص و أنزل «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» فنزلت في علي و الحسن و الحسين، و قال في علي من كنت مولاه فعلي مولاه. و قال رسول الله ص: أوصيكم بكتاب الله و أهل بيتي إني سألت الله أن لا يفرق بينهما- حتى يوردهما علي الحوض فأعطاني ذلك، و قال: فلا تعلموهم فإنهم أعلم منكم، إنهم لن يخرجوكم من باب هدى- و لن يدخلوكم في باب ضلال، و لو سكت رسول الله ص و لم يبين أهلها- لادعاها آل عباس و آل عقيل و آل فلان و آل فلان، و لكن أنزل الله في كتابه «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» فكان علي و الحسن و الحسين و فاطمة ع تأويل هذه الآية، فأخذ رسول الله ص بيد علي و فاطمة و الحسن و الحسين فأدخلهم تحت الكسا في بيت أم سلمة، و قال: اللهم إن لكل نبي ثقل و أهل فهؤلاء ثقلي و أهلي، فقالت أم سلمة: أ لست من أهلك قال: إنك إلى خير و لكن هؤلاء ثقلي و أهلي،…( تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۵۰)

[۲۸] . وَ قَالَ ع أَيْضاً فِي خُطْبَةٍ [أُخْرَى‏]: هَلَكَ مَنْ قَارَنَ حَسَداً، وَ قَالَ بَاطِلًا، وَ وَالَى عَلَى عَدَاوَتِنَا أَوْ شَكَّ فِي فَضْلِنَا، إِنَّهُ لَا يُقَاسُ بِنَا آلَ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ، وَ لَا يُسَوَّى بِنَا مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُنَا عَلَيْهِمْ، نَحْنُ أَطْوَلُ النَّاسِ أَغْرَاساً، وَ نَحْنُ أَفْضَلُ النَّاسِ أَنْفَاساً، وَ نَحْنُ عِمَادُ الدِّينِ، بِنَا يَلْحَقُ التَّالِي، وَ إِلَيْنَا يَفِيْ‏ءُ الْغَالِي، وَ لَنَا خَصَائِصُ حَقِّ الْوَلَايَةِ، وَ فِينَا الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ، وَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ فِي حِجَّةِ الْوَدَاعِ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ، وَ بِذِي الْحُلَيْفَةِ، وَ بَعْدَهُ الْمَقَامَ الثَّالِثَ بِأَحْجَارِ الزَّيْتِ، تِلْكَ فَرَائِضُ ضَيَّعْتُمُوهَا، وَ حُرُمَاتٌ انْتَهَكْتُمُوهَا، وَ لَوْ سَلَّمْتُمُ الْأَمْرَ لِأَهْلِهِ، وَ لَوْ أَبْصَرْتُمْ بَابَ الْهُدَى رُشِدْتُمْ. اللَّهُمَّ إِنِّي قَدْ بَصَّرْتُهُمُ الْحِكْمَةَ، وَ دَلَلْتُهُمْ عَلَى طَرِيقِ الرَّحْمَةِ، وَ حَرَصْتُ عَلَى تَوْفِيقِهِمْ بِالتَّنْبِيهِ وَ التَّذْكِرَةِ، وَ دَلَلْتُهُمْ عَلَى طَرِيقِ الْجَنَّةِ بِالتَّبَصُّرِ وَ الْعَدْلِ وَ التَّأْنِيبِ، لِيَثْبُتَ رَاجِعٌ، وَ يَقْبَلَ وَ يَتَّعِظَ مُذَكِّرٌ، فَلَمْ يُطَعْ لِي قَوْلٌ. اللَّهُمَّ إِنِّي أُعِيدُ الْقَوْلَ لِيَكُونَ أَثْبَتَ لِلْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ، اعْرِفُوا فَضْلَ مَنْ فَضَّلَ اللَّهُ، وَ اخْتَارُوا حَيْثُ اخْتَارَ اللَّهُ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ قَدْ فَضَّلَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ بِمَنِّهِ حَيْثُ يَقُولُ: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً». فَقَدْ طَهَّرَنَا اللَّهُ مِنَ الْفَوَاحِشِ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ، وَ مِنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ كُلِّ رَجَاسَةٍ، فَنَحْنُ عَلَى مِنْهَاجِ الْحَقِّ وَ مَنْ خَالَفَنَا فَعَلَى مِنْهَاجِ الْبَاطِلِ، وَ اللَّهِ لَئِنْ خَالَفْتُمْ أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ لَتُخَالِفُنَّ الْحَقَّ إِنَّهُمْ لَا يُدْخِلُونَكُمْ فِي رَدًى، وَ لَا يُخْرِجُونَكُمْ مِنْ بَابِ هُدًى وَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ وَ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) أَنِّي وَ أَهْلَ بَيْتِي مُطَهَّرُونَ مِنَ‏ الْفَوَاحِشِ، وَ لَقَدْ قَالَ (ص): لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَ لَا تُخَالِفُوهُمْ فَتَجْهَلُوا، وَ لَا تَخَلَّفُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا، وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ كِبَاراً، وَ أَحْكَمُكُمْ صِغَاراً، وَ اتَّبِعُوا الْحَقَّ وَ أَهْلَهُ حَيْثُ كَانُوا قَدْ وَ اللَّهِ فَرَغَ مِنَ الْأَمْرِ، لَا يَزِيدُ فِيمَنْ أَحَبَّنِي رَجُلٌ مِنْهُمْ وَ لَا يَنْقُصُ مِنْهُمْ رَجُلٌ؛ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ لِي: يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَخَذَ مِنْ شِيعَتِكَ الْمِيثَاقَ، لَا يَزِيدُ فِيهِمْ رَجُلٌ وَ لَا يَنْقُصُ مِنْهُمْ رَجُلٌ، أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ فِي الْجَنَّة.

[۲۹] . در جلسه۱۷۵، حدیث۲ http://yekaye.ir/sad-38-28/  و

جلسه۲۰۲، حدیث۱ http://yekaye.ir/ale-imran-003-31/  و

جلسه ۴۵۶، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-11/  و

جلسه۴۹۰، حدیث۳ http://yekaye.ir/alqalam-68-24/ و

جلسه ۵۳۱ حدیث۳ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-42/  و

جلسه ۵۵۰، پاورقی۲ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-62/ و

جلسه ۷۰۴، حدیث۲ http://yekaye.ir/al-fater-35-4/ و

جلسه ۹۰۹، حدیث۲ https://yekaye.ir/ale-imran-3-186/

 

[۳۰]. در الغارات دو سند مستقل برای این خطبه آورده است:

حدّثنا أبو عليّ الحسين بن إبراهيم بن عبد اللَّه بن منصور ، قال: حدّثنا محمّد بن يوسف‏ ، قال: حدّثنا الحسن بن عليّ بن عبد الكريم الزّعفرانيّ‏ ،[قال:] قال إبراهيم بن محمّد بن سعيد الثّقفيّ‏ ، قال: حدّثنا إسماعيل بن أبان‏  قال: حدّثنا عبد الغفّار بن القاسم بن قيس بن قهد من أصحاب رسول اللَّه‏  صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، قال: حدّثنا المنصور بن عمرو ، عن زرّ بن حبيش‏ ، قال: سمعت أمير المؤمنين عليّ‏ بن أبى طالب عليه السّلام يخطب …

قال إبراهيم: و أخبرنى أحمد بن عمران بن محمّد بن أبى ليلى الأنصاريّ قال: حدّثنى أبى قال: حدّثنى ابن أبى ليلى‏  عن المنهال بن عمرو  عن زرّ بن حبيش‏ قال: خطب عليّ عليه السّلام بالنّهروان‏  ثمّ اتّفقا يزيد أحدهما حرفا و ينقص حرفا و المعنى واحد.

قال: خطب فحمد اللَّه و أثنى عليه ثمّ قال: أيّها النّاس أمّا بعد  أنا فقأت عين الفتنة  و لم يكن أحد ليجترئ عليها غيري…

[۳۱] . «و لا تكن ممن إذا أقبل» أي كن من الأخيار ليمدحك الناس في وجهك و قفاك و لا تكن من الأشرار الذين يذمهم الناس في حضورهم و غيبتهم أو أمر بالتقية من المخالفين أو حسن المعاشرة مطلقا.

[۳۲] . «و لا تحمل الناس على كاهلك» أي لا تسلط الناس على نفسك بترك التقية أو لا تحملهم على نفسك بكثرة المداهنة و المداراة معهم بحيث تتضرر بذلك، كان يضمن لهم و يتحمل عنهم ما لا يطيق أو يطعمهم في أن يحكم بخلاف الحق أو يوافقهم فيما لا يحل، و هذا أفيد و إن كان الأول أظهر، و قال الفيروزآبادي: الكاهل كصاحب: الحارك، أو مقدم أعلى الظهر مما يلي العنق و هو الثلث الأعلى و فيه ست فقرا، و ما بين الكتفين أو موصل العنق في الصلب، و قال: الصدع الشق في شي‏ء صلب، و قال: الشعب بالتحريك بعد ما بين المنكبين.

[۳۳] . «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» أي أ تخبرون الله بالدين الذي أنتم‏ عليه و المعنى أنه سبحانه عالم بذلك فلا يحتاج إلى إخباركم به و هذا استفهام إنكار و توبيخ أي كيف تعلمون الله بدينكم «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» لأن العالم لنفسه يعلم المعلومات كلها بنفسه فلا يحتاج إلى علم يعلم به و لا إلى من يعلمه كما أنه إذا كان قديما موجودا في الأزل لنفسه استغنى عن موجد أوجده.

[۳۴] . قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ، هي منقولة من: علمت به، أي شعرت به، و لذلك تعدّت إلى واحد بنفسها و إلى الآخر بحرف الجر لما ثقلت بالتضعيف، و في ذلك تجهيل لهم، حيث ظنوا أن ذلك يخفى على اللّه تعالى. ثم ذكر إحاطة علمه بما في السموات و الأرض.

[۳۵] . قوله تعالى: «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» توبيخ للأعراب حيث قالوا: آمنا و لازمه دعوى الصدق في قولهم و الإصرار على ذلك، و قيل: لما نزلت الآية السابقة حلفت الأعراب أنهم مؤمنون صادقون في قولهم: آمنا، فنزل: «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» الآية، و معنى الآية ظاهر.

[۳۶] . گروهى با سوگند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گفتند كه ايمان ما صادقانه است. اين آيه نازل شد كه نياز به سوگند نيست، خداوند به همه چيز آگاه است.

[۳۷] . و التعليم مبالغة في إيصال العلم إلى المعلّم لأن صيغة التفعيل تقتضي قوة في حصول الفعل كالتفريق و التفسير، يقال: أعلمه و علّمه كما يقال: أنباه و نبّأه. و هذا يفيد أنهم تكلفوا و تعسفوا في الاستدلال على خلوص إيمانهم ليقنعوا به الرسول صلى اللّه عليه و [آله و] سلّم الذي أبلغهم أن اللّه نفى عنهم رسوخ الإيمان بمحاولة إقناعه تدل إلى محاولة إقناع اللّه بما يعلم خلافه. و باء بِدِينِكُمْ زائدة لتأكيد لصوق الفعل بمفعوله كقوله تعالى: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ و قول النابغة: لك الخيران وارت بك الأرض واحدا؛ و الاستفهام في أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ مستعمل في التوبيخ و قد أيد التوبيخ بجملة الحال في قوله: وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ. و في هذا تجهيل إذ حاولوا إخفاء باطنهم عن المطّلع على كل شي‏ء. و جملة وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ تذييل لأن كل شي‏ء أعم من ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ فإن اللّه يعلم صفاته و يعلم الموجودات التي هي أعلى من السماوات كالعرش.

[۳۸] . فخر رازی معنایی در مفاتيح الغيب، ج‏۲۸، ص۱۱۷ معنایی را از این آیه برداشت کرده که هرچه تامل شد معلوم نشد که چگونه چنین برداشتی انجام داده است. عبارت وی چنین است: قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ؛ فإنه عالم به لا يخفى عليه شي‏ء، و فيه إشارة إلى أن الدين ينبغي أن يكون للّه و أنتم أظهرتموه لنا لا للّه، فلا يقبل منكم ذلك.

[۳۹] . بگو آيا مى‏آموزيد به خدا دين خويش را؟

[۴۰] . بگو: «آيا دين خود را به خداوند مى‏شناسانيد»؟

[۴۱] . آيا دين خود را به خدا مى‏آموزيد؟

[۴۲] . بگو: آيا دينتان را به خدا مى‏آموزي

[۴۳] . بگو: آيا دينتان را به خدا مى‏آموزيد؟

[۴۴] . آيا ميخواهيد دين خودتان را بخداوند تعليم دهيد؟

[۴۵] . و من هنا يمكنك أن تستخرج منها في المعارف القرآنية قاعدتين: إحداهما: أن كل جملة وحدها، و هي مع كل قيد من قيودها تحكي عن حقيقة ثابتة من الحقائق أو حكم ثابت من الأحكام كقوله تعالى: «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ» الأنعام- ۹۱، ففيه معان أربع: الأول: قُلِ اللَّهُ، و الثاني: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ‏، و الثالث: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ‏، و الرابع: قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ‏. و اعتبر نظير ذلك في كل ما يمكن. و الثانية: أن القصتين أو المعنيين إذا اشتركا في جملة أو نحوها، فهما راجعان إلى مرجع واحد. و هذان سران تحتهما أسرار و الله الهادي.

[۴۶] . أَخْبَرَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنِي عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا مِنْهُمْ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَقْبِلْ. فَأَقْبَلَ. ثُمَّ قَالَ لَهُ: أَدْبِرْ. فَأَدْبَرَ. ثُمَّ قَالَ: وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْكَ وَ لَا أَكْمَلْتُكَ إِلَّا فِيمَنْ أُحِبُّ أَمَا إِنِّي إِيَّاكَ آمُرُ وَ إِيَّاكَ أَنْهَى وَ إِيَّاكَ أُعَاقِبُ وَ إِيَّاكَ أُثِيبُ.

[۴۷] . أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ: مَا الْعَقْلُ؟ قَالَ: مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ. قَالَ قُلْتُ: فَالَّذِي كَانَ فِي مُعَاوِيَةَ؟ فَقَالَ: تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِيَ شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ.

[۴۸].  أعيد فعل قُلْ ليدل على أن المقول لهم هذا هم الأعراب الذين أمر أن يقول لهم لَمْ تُؤْمِنُوا إلى آخره، فأعيد لمّا طال الفصل بين القولين بالجمل المتتابعة، فهذا متصل بقوله: وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ اتصال البيان بالمبين، و لذلك لم تعطف جملة الاستفهام. و جملة قُلْ معترضة بين الجملتين المبيّنة و المبيّنة. قيل: إنهم لمّا سمعوا قوله تعالى: قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا الآية جاؤوا إلى النبي صلى اللّه عليه و [آله و] سلّم و حلفوا أنهم مؤمنون فنزل قوله: «قل أ تعلمون اللّه بدينكم» و لم يرو بسند معروف و إنما ذكره البغوي تفسيرا و لو كان كذلك لوبّخهم اللّه على الأيمان الكاذبة كما وبّخ المنافقين في سورة براءة بقوله وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ الآية. و لم أر ذلك بسند مقبول، فهذه الآية مما أمر رسول اللّه صلى اللّه عليه و [آله و] سلّم بأن يقوله لهم.

بازدیدها: ۵۲

One Reply to “۱۰۸۱) قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدینِكُمْ وَ اللهُ یعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ اللهُ بِكُلِّ شَیءٍ عَلیمٌ”

  1. بازتاب: یک آیه در روز - ۱۰۹۸) فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*