۱۲۷۵) فَلَمّاٰ تَرٰءَا الْجَمْعاٰنِ قـاٰلَ اَصْحـٰـبُ مُوسی اِنّـاٰ لَمُدْرَكُونَ

 ۱۸ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸

‌ ترجمه

پس هنگامی که دو جماعت همدیگر را دیدند اصحاب موسی گفتند: بی‌تردید ما حتما گرفتارشدگانیم!

اختلاف قراءات

تَرَاءَ / تَریءَ / ترِاى / تِريء / تَرَى / ترايا / تراءى

این کلمه به صورت‌های بسیار متنوعی از حیث فتحه و کسره و نیز از حیث اماله و سایر نکات تجویدی قرائت شده است که چون عمده آنها را از جنس تفاوت در گویش می‌دانند و تغییری در معنا برایش بیان نشده است از تفصیل خودداری می‌کنیم.

مجمع البيان، ج‏7، ص297[1]؛ المغني في القراءات، ص۱۳۷۶-1378[2]؛ جامع القراءات للروذباري، ج3، ص۹۲-93[3]؛ معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٣ -424[4]

تَراءَا الْجَمْعانِ / تَراءَا الفِئَتان

در برخی قراءات غیرمطابق با مصحف عثمانی به جای کلمه «الْجَمْعانِ» کلمه «الفِئَتان» قرائت شده است.

المغني في القراءات ، ص۱۳۷۸[5]؛ معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٥[6]

مُوسَى[7]
لَمُدْرَكُونَ / لَمُدَّرِكُونَ / لَمُدَّرَكُونَ

این کلمه در اغلب قراءات مشهور به صورت «لَمُدْرَكُونَ» (یعنی اسم مفعول از باب افعال) قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات غیرمعروف (عبید بن عمیر) به صورت «لَمُدَّرِكُونَ» (یعنی به دال مشدد و راء مکسور، اسم فاعل از باب افتعال که در حالت فعلی در اصل به صورت «ادْتَرَکَ» بوده که حرف تاء ‌در دال ادغام شده و به صورت «ادَّرَکَ» درآمده است) قرائت شده است.

همچنین در برخی قراءات غیرمعروف دیگر (حمید بن قیس أعرج و زهری) این قرائت را به صورت «لَمُدَّرَكُونَ» (یعنی با راء مفتوح، که اسم مفعول از باب افتعال خواهد بود) گزارش کرده‌اند.

همچنین از أعرج دو قرائت دیگر به صورت‌های «لمُدَرْکون» و «لمُدَرَّکون» هم روایت شده است. همچنین برخی قرائت «لَمُدَّرِكُونَ» که در بالا اشاره شد را نیز به اعرج نسبت داده‌اند.

مجمع البيان، ج‏7، ص297[8]؛ معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٥[9]؛ جامع القراءات للروذباري، ج3، ص۹۳[10]؛ المغني في القراءات ، ص۱۳۷۸[11]

نکات ادبی

‌ تَراءَا

تقریبا مورد اجماع است که اصل معنای ماده «رأی» به معنای دیدن است:

ابن فارس تعبیر کرده که این ماده دلالت دارد بر نظر کردن و دیدن با چشم یا با بصیرت؛ و «ریاء» هم کاری است که کسی انجام می دهد تا مردم او را در آن حال ببینند[12]، و «رُوَاء» به شخصی گویند که خوش منظر باشد [= در مقام دیدن زبا به نظر برسد] و «تَرْئيَة» – که گاه به صورت «ترِيّة» بیان می‌شود- آن ماده زردرنگی است که زنی بعد از خون حیض می‌بیند یا هر نشانه‌ای است که قبل از حیض ببیند و وقتی این ماده به باب تفاعل می‌رود: «تراءي» به معنای دیدن متقابل است (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص472-۴۷۳[13]) و «تَراءَا الْجَمْعانِ» (شعراء/۶۱) و «فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ» (انفال/۴۸) یعنی آن دو جماعت در موضع مقابل هم قرار گرفتند به طوری که هریک طرف مقابلش را می‌دید (مجمع البيان، ج‏7، ص299[14]).

حسن جبل اصل این ماده را ملاحظه کردن و دیدن با چشم در هنگام توجه به چیزی دانسته[15] (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۳۵)؛ و مرحوم مصصفوی هم اصل این ماده را مطلق دیدن می‌داند با هر وسیله‌ای که باشد، خواه با چشم یا با بصیرت قلب یا با شهود روحانی ویا با قوه مخیله و فکر؛ و برای هریک مصادیق در آیات قرآن برشمرده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص11-۱۲[16])

راغب ابتدا توضیح داده که ماده «رأی» مهموز العین و معتل یائی است که در حالت مضارع و امر همزه آن می افتد: «أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرى»‏ (علق/14)، «فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً» (نساء/۱۵۳) – که همینجا خوب است اشاره شود از نکات جالب در خصوص این فعل این است که بخاطر حذفیاتی که در این کلمه رخ می‌دهد گاه کاربردی از آن در حالت ثلاثی مجرد کاملا شبیه کاربرد آن در حالت ثلاثی مزید می‌شود چنانکه مثلا فعل «أری» هم برای صیغه متکلم وحده مضارع ثلاثی مجرد به کار می‌رود: «إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ في‏ ضَلالٍ مُبين» (انعام/۷۴) و هم برای صیغه مفرد مذکر غایب ماضی باب افعال: «لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ» (نساء/۱۰۵)- . راغب در ادامه بیان کرده که «رؤیت» به معنای درک شیء دیدنی است که می تواند حسی «تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً» (نمل/۸۸) ویا شبیه آن: «لَتَرَوُنَ‏ الْجَحِيمَ؛ ثُمَ‏ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ‏ (تكاثر/6-7) باشد؛ یا با وهم و تخیل: «وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا» (أنفال/50)، یا با تفکر: «إِنِّي‏ أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ‏» (أنفال/48)، عقل: «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏» (نجم/11). (مفردات ألفاظ القرآن، ص374[17]). مرحوم مصطفوی کوشیده کاربرد کلمه «روایت» در فضای علم حدیث را به همین «رؤیت» برگرداند با این توضیح که رؤیت با تحمل و قبول نور دیدنی در چشم حاصل می‌شود و از آنجا که علم هم نور است راوی کسی است که این نور را در خویش تحمل می‌کند هرچند به نظر می‌رسد این از ماده «روی» و متفاوت با «رأی» باشد.

از کاربردهای جالب این ماده تعبیر «أَ رَأَيْتَ» است. راغب بر این باور است که این تعبیر به معنای «إخبرنی: به من خبر بده» می باشد که در بسیاری از موارد «ک« خطاب بر آن وارد می‌شود و «ت» در حالتهای تثنیه و جمع و مونث به همان حالت اصلی می‌ماند و تغییرات بر کاف اعمال می‌شود مانند: «قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِن‏ …» (انعام/۴۰ و ۴۶ و ۴۷) [هرچند که گاه این تغییرات بر همان «ت» اعمال می‌شود مانند: «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ‏ إِنْ …» (قصص/71 و ۷۲؛ أحقاف/10؛ یونس/۵۰؛ ملک/۲۷ و ۳۰)] (مفردات ألفاظ القرآن، ص374). اما مرحوم مصطفوی این تحلیل را قبول ندارد و بر این باور است که در این موارد هم در همان معنای حقیقیِ برگرفته از دیدن است، و البته لازمه معنای آن همین تعبیر اخبرونی می‌باشد؛ و اینکه گاه برای تعیین مخاطب یا تثنیه یا جمع یا مذکر و مونث ضمیر به آن اضافه می‌شود را از باب تأکید و مبالغه در سوال ویا تفصیل در جواب و دقت در آن دانسته و این گونه استفاده را در زبان عربی فراوان می داند همانند دونك، دونكما، دونكم، ايّاك، ايّاكما، ايّاكم و … (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص13[18]).

همچنین راغب بر این باور است که فعل «رأی» هرگاه به صورت دو مفعولی به کار رود به معنای «علم» و آگاهی می‌باشد: «وَ يَرَى الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَق‏» (سبأ/۶) ]، «إِنْ‏ تَرَنِ‏ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالا»‏ (كهف/39). اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که اساسا چون این فعل از افعال القلوب است اقتضای طبیعی‌اش دو مفعولی بودن است؛ که اگر متناسب با کاربرد برای رویت قلبی باشد به معنای علم و آگاهی است و اگر به معنای رویت با مخیله باشد به معنای ظن و گمان است؛ و بر همین اساس بر این باور است که معانی علم و ظن و … که برخی به عنوان معنای این کلمه برشمرده‌اند از آثار رویت است نه معنای کلمه (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص12-۱۳[19])؛ و البته واضح است که این فعل در حالت ثلاثی مجرد گاه به‌وضوح به صورت تک‌مفعولی به کار می‌رود: «وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُم‏» (منافقون/۴) و از آن سو گاه با ورود به باب افعال، به خاطر همین افعال قلوب بودن حالت سه‌مفعولی پیدا می‌کند: «إِذْ يُريكَهُمُ اللَّهُ في‏ مَنامِكَ قَليلاً وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثيراً لَفَشِلْتُمْ» (انفال/۴۳).

«رَأی» مصدر ثلاثی مجرد از این ماده است: «يَرَوْنَهُمْ‏ مِثْلَيْهِمْ‏ رَأْيَ‏ الْعَيْنِ‏» (آل عمران/13)؛ که ظاهرا گاه در معنای اسمی به کار می‌رود: «هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ» (هود/۲۷)؛ که ابن فارس بر این باور است «رَأی» آن چیزی است که شخصی در امری می‌بیند و تشخیص می‌دهد (جمع آن «آراء») و راغب بیان می دارد که رأی اعتقاد شخص به یکی از دو طرف یک مطلب در حد ظن و گمان است و آیه «يَرَوْنَهُمْ‏ مِثْلَيْهِمْ‏ رَأْيَ‏ الْعَيْنِ‏» (آل عمران/13) را به معنای این می داند که «چنان گمان می کردند که انگار آنها را دوبرابر می‌دیدند.» (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص47۳؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص375)

«رَايَة» هم به معنای پرچم، علامتی است که برای دیده شدن برافراشته می‌شود؛ و و «مرآت» (جمع آن: مَرَائِي) هم اسم آلت به معنای آینه و وسیله‌ای است که در آن صورت اشیاء دیده می‌شود. در مورد «رؤیا» عموما گفته‌اند آن چیزی است که شخص در خواب می‌بیند: «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ‏ الرُّؤْيا بِالْحَقِ‏» (فتح/27)، «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي‏ أَرَيْناكَ»‏ (إسراء/60)، راغب آن را بر وزن «فُعلی» می‌داند که گاه همزه آن تخفیف داده می شود و به صورت «رویا» تلفظ می‌شود؛ اما مرحوم مصطفوی آن را برگرفته از «رویة» می‌داند که اضافه شدن حرف الف دلالت بر این دارد که رویت مخصوص و امتداد‌داری مد نظر است (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص47۳؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص375[20]؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص14-۱۵[21]).

درباره کلمه «رِءْي» که به صورت «رِيّ» هم تلفظ می‌شود: «وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْيا» (مریم/۷۴) فراء آن را به معنای «منظر» دانسته و اخفش گفته به معنای آن چیزی است که در هنگام دیدن به چشم می‌آید و غالبا برای چیزی که چشم در حالت نیکو و پوششی زیبا می‌بیند به کار می‌رود؛ و از ابوعلی هم نقل شده که گویی اسمی است برای چیزی که ظاهر شده است و تأکید شده که مصدر نیست (لسان العرب، ج‏14، ص296[22]؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏6، ص810[23]). و راغب هم اساسا آن را ذیل ماده «روی» آورده است هرچند احتمال داده است که از همین ماده «رأی» باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص37۶[24]).

چنانکه دیدیم این ماده و کلمه «رؤیت» به «نظر» و «علم» نزدیک است؛

عسکری در تفاوت «رؤیت» و «نظر» گفته است: «نظر» طلب هدایت است و از علی بن عیسی نقل شده که نظر طلب ظهور چیزی است؛ و از این جهت که انسان با چشم درصدد ادراک و رسیدن به ظهور چیزی برمی‌آید به دیدن اطلاق شده است؛ و به همین جهت اشتمال بر معنای طلب است که کلمه انتظار از این ماده ساخته شده و از این رو در ماده «نظر» یک نحوه فقدان علم لحاظ شده است؛ اما در «رأی» خود دیدن و مشاهده مد نظر است؛ و لذا در مورد خداوند تعبیر «رأی» به کار می‌رود نه «نظر» (الفروق في اللغة، ص67). اما شاید بهتر باشد که گفته شود که در ماده «نظر» یک نحوه عطف توجه کردن لحاظ شده است و با این لحاظ برخلاف ادعای وی این ماده در مورد خداوند هم به کار می‌رود وقتی عمدتا ناظر به یک نحوه مهلت دادن و عطف توجه کردن است، نه صرف نگاه کردن و دیدن: «وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ» (آل عمران/۷۷)، «قالَ أَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (اعراف/14)، «قالَ عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ» (اعراف/129)، «ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ» (یونس/14[25]).

در تفاوت «رؤیت» با «علم» هم گفته‌ است که رویت همواره ناظر به چیزی است که وجود داشته باشد اما کلمه علم ناظر به امور معدوم هم به کار می‌رود (الفروق في اللغة، ص86[26]).

ماده «رأی» و مشتقات آن ۳۲۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْجَمْعانِ

درباره ماده «جمع» ذیل آیه ۳۹ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۵۳ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-039

در اینجا فقط می‌افزاییم که وجه اینکه خود کلمه «جمع» تثنیه شده است این است که به آن نگاه مستقل و واحد شده، یعنی هر جماعتی به عنوان یک واحد در نظر گرفته شده که اکنون دو جماعت مورد نظر است و لذا تعبیر‌«جمع واحد» هم تعبیر متداولی است (مجمع البيان، ج‏7، ص299[27]).

أَصْحابُ

قبلا بیان شد که ماده «صحب» دلالت دارد بر نزدیک و قرین هم قرار گرفتن؛ و وقتی چیزی با چیز دیگر ملائم و سازگار شد تعبیر «استصحبه» به کار می‌برند و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و همنشین و همراهی گفته می‌شود، اعم از اینکه این ملازمت با بدن باشد یا با عنایت و اهتمام؛ و برخی هم معنای اصلی آن را معاشرتی که در مسیر دنیا، در برنامه‌های ظاهری یا باطنی، تداوم داشته باشد دانسته‌اند.

البته برخی از اهل لغت با اینکه رواج کاربرد «صاحب» در معنای «قرین» را قبول دارند، اما اصل این ماده را «حفظ کردن» می‌دانند که فقط در نسبت بین انسانها به کار می‌رود، و بر یک نوع انتفاع، دست کم در یکی از طرفین، دلالت دارد؛ برخلاف قرین که در نسبت بین اشیاء هم به کار می‌رود و بر صرف کنار هم قرار داشتن و در یک مسیر بودن دلالت دارد؛ و شاهدی بر اینکه در اصل ماده «صحب» معنای «حفظ» نهفته، آن است که عرب تعبیر «صحبك الله» را به معنای «خداوند حفظت کند» به کار می‌برند؛ چنانکه در «لا يَسْتَطيعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لا هُمْ مِنَّا يُصْحَبُونَ» (انبیاء/۴۳) نیز ظاهرا در همین معنا به کار رفته است. هرچند که برخی این کلمه در این آیه را هم در همان معنای مصاحبت و همنشینی گرفته و گفته‌اند «إصحاب للشیء» به معنای منقاد و مطیع بودن در برابر آن چیز است؛ به نحوی که آن دیگری را صاحب وی می‌گرداند، و به همین مناسبت، مقصود در این آیه هم آن است که آنان را از جهت این معبودهای دروغینشان هیچ آرامش و راحتی و رفقی در کار نخواهد بود که مصاحب و همراه ایشان باشد ولی اغلب اهل لغت، این را در همان معنای حفظ کردن و جوار و پناه دادن دانسته‌اند؛ و خود همین مفهوم منقاد و مطیع بودن نیز دلالت بر نوعی حفاظت کردن از جانب شخص مقابل دارد.

راغب اصفهانی که اصل معنای این ماده را ملازمت و همراهی دانسته‌، توضیح داده‌ که این ماده در عرف در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد، و این ماده دلالت بر طول همنشینی و ملازمت دارد و بدین جهت تعبیر «مصاحبت» و «اصطحاب» بلیغ‌تر از تعبیر «اجتماع» است: هر اصطحابی اجتماع است اما هر اجتماعی اصطحاب نیست؛ و چه‌بسا اینکه پیامبر را در مقام دفاع از اینکه ایشان دیوانه نیستند «صاحب» آنان خوانده‌اند (ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ، تکویر/۲۲؛ ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ، اعراف/۱۸۴؛ ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ، سبأ/۴۶) بدین جهت باشد که وی مدتها در میان آنان زیسته و با آنان بوده و آنان ظاهر و باطن وی را می‌شناسند و در واقعا در او دیوانگی و جنونی ندیده بودند.

اما نکته قابل توجه این است که راغب اشاره می‌کند که این ماده هم در جایی که شخص مافوق و حاکم بر بقیه باشد (مانند صاحب الجیش) و هم در جایی که تحت سلطه قرار گرفته باشد (مانند صاحب الامیر) به کار می‌رود [به عنوان یک مثال قرآنی، می‌توان به «أَصْحابَ النَّارِ» اشاره کرد که هم در مورد جهنمیان که آتش بر آنان مسلط شده به کار رفته، مانند «وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّار (تغابن/۱۰)؛ و هم در مورد فرشتگان موکل بر جهنم که بر آتش آن مسلط‌اند، مانند: «ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِكَة» (مدثر/۳۱)]؛ و به همین جهت همراهی زیاد است که به مالک یک چیز و کسی که اختیار تصرف در چیزی را داشته باشد صاحب آن گفته می‌شود؛ اما با توجه به اینکه صاحب بدین معنا در قرآن کریم به کار نرفته است؛ بلکه عمده کاربردهایش در جایی است که به خاطر کثرت ملازمت و همراهی با کسی یا امری (أَصْحابُ مُوسى، أَصْحابَ السَّبْتِ، ‏ أَصْحابُ الْجَنَّةِ، أَصْحابَ النَّارِ، أَصْحابِ السَّعيرِ، أَصْحابِ الْجَحيمِ، أَصْحابَ الْقَرْيَةِ، أَصْحابِ مَدْيَنَ، أَصْحابِ الْقُبُورِ) ویا به مناسبت اینکه نام آنان با آن واقعه و یا آن چیز گره خورده (أَصْحابَ الْكَهْفِ، أَصْحابُ الْأُخْدُودِ، أَصْحابَ الرَّسِّ، أَصْحابَ السَّفينَةِ، أَصْحابُ الْأَعْراف، َ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ، أَصْحابُ الْحِجْرِ، أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ، أَصْحابَ الْيَمينِ، أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ، أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ، أَصْحابُ الشِّمالِ) آنان را صاحب و اصحاب آن امر خوانده است، بتوان نظر کسانی که نوعی معنای حفظ را هم در این ماده دخیل دانسته‌اند ترجیح داد. …

جلسه ۹۶۶ http://yekaye.ir/an-nesa-4-36/

لَمُدْرَكُونَ

قبلا بیان شد که ماده «درک» در اصل به معنای رسیدن چیزی به چیز دیگر و ملحق شدن به آن است و برخی افزوده‌اند که «درک» رسیدنی است که همراه با نوعی احاطه بر شیء مورد نظر باشد؛ چنانکه در تعابیری نظیر «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» (انعام/103) یا أ«َيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْت» (نساء/78) این معنا آشکار است‏.

این ماده در قرآن کریم عمدتا در دو وزن به کار رفته است:

وزن‌ افعال (أدرَکَ، مانند آیات فوق)، که به معنای «به نهایت چیزی رسیدن» است؛ و

وزن تفاعل (تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ؛ قلم/49) که دلالت بر مداومت و نیز پذیرش و اختیار کردن (مطاوعه) دارد؛ و در وزن تفاعل، در مواردی ابدال (تبدیل ت به د) و ادغام رخ داده و به صورت «ادّارک» به کار رفته است (حَتَّى إِذَا ادَّارَكُوا فِيها جَمِيعاً، أعراف/38؛ بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ، نمل/66) که به نظر می‌رسد این صیغه دلالت بر شدت و تاکید بیشتر دارد…

جلسه 514 http://yekaye.ir/al-qalam-68-49/

حدیث

دو حدیث اولی که ذیل آیات ۶۲ و ۶۳ خواهد آمد بدین آیه نیز مربوط است. اما احادیث دیگر:

۱) از امام باقر (علیه‌السلام) درباره سخن خداوند «و بنی‌اسرائیل را از دريا گذرانديم، پس فرعون و سپاهيانش از روى ستم و تجاوز، آنان را دنبال كردند، تا وقتى كه در شُرُفِ غرق شدن قرار گرفت، گفت: «ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز آنكه فرزندان اسرائيل به او گرويده‏اند، نيست، و من از تسليم‏شدگانم.» (یونس/90) فرمودند:

بنی‌اسرائیل گفتند: «ای موسی! از خدا بخواه که برای ما از این وضعیتی که در آن هستیم، گشایشی پدید آورد.» پس موسی دعا کرد، و خداوند به او وحی فرمود که: «آنان را شبانه ببر.»

موسی گفت: «پروردگارا! دریا پیش روی آنهاست.»

خداوند فرمود: «برو! که من به دریا فرمان می‌دهم از تو فرمان ببرد و برایت شکافته شود.»

پس موسی با بنی‌اسرائیل بیرون رفت و فرعون از پی ایشان افتاد، تا آنکه نزدیک بود به آنها برسد. آنان [=بنی‌اسرائیل] به فرعون نگاه می‌کردند که بر سرشان سایه افکنده بود. موسی به دریا گفت: «برای من شکافته شو.»

دریا گفت: «هرگز چنین نخواهم کرد.» و بنی‌اسرائیل به موسی گفتند: «ما را فریب دادی و به هلاکت کشاندی. کاش ما را رها می‌کردی تا آل فرعون ما را به بندگی می‌گرفتند، و اکنون بیرون نیامده بودیم تا کشته شویم.»

«[موسی] گفت: چنین نیست؛ همانا پروردگار من با من است و به‌زودی مرا هدایت خواهد کرد.» (سوره شعراء/ ۶۲)

و آنچه [=رفتاری که] توده قوم با موسی می‌کردند بر او سخت گران آمد، و گفتند: «ای موسی! بی‌تردید ما حتما گرفتارشدگانیم!» (شعراء/۶۱) [و افزودند:] «تو گمان کردی که دریا برای ما شکافته می‌شود تا بگذریم و برویم، درحالیکه فرعون و قومش ما را در رسیده‌اند، و اینان همانها هستند که می‌بینی نزدیک ما شده‌اند.»

پس موسی پروردگارش را خواند، و خداوند به او وحی فرمود: «که عصایت را بر دریا بزن.» (سوره شعراء/ ۶۳) پس او زد و دریا شکافته شد، موسی و یارانش رفتند تا از دریا گذشتند، و آل فرعون [نیز] به آنان رسیدند…

تفسير القمي، ج‏1، ص315

وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ «وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً» إِلَى قَوْلِهِ «وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ» فَإِنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالُوا: يَا مُوسَى ادْعُ اللَّهَ أَنْ يَجْعَلَ لَنَا مِمَّا نَحْنُ فِيهِ فَرَجاً. فَدَعَا فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ أَنْ سِرْ بِهِمْ.

قَالَ: يَا رَبِّ الْبَحْرُ أَمَامَهُمْ.

قَالَ: امْضِ فَإِنِّي آمُرُهُ أَنْ يُطِيعَكَ وَ يَنْفَرِجَ لَكَ.

فَخَرَجَ مُوسَى بِبَنِي إِسْرَائِيلَ وَ اتَّبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ حَتَّى إِذَا كَادَ أَنْ يَلْحَقَهُمْ وَ نَظَرُوا إِلَيْهِ وَ قَدْ أَظَلَّهُمْ، قَالَ مُوسَى لِلْبَحْرِ: انْفَرِجْ لِي.

قَالَ: مَا كُنْتُ لِأَفْعَلَ. وَ قَالَ بَنُو إِسْرَائِيلَ لِمُوسَى: غَرَرْتَنَا وَ أَهْلَكْتَنَا فَلَيْتَكَ تَرَكْتَنَا يَسْتَعْبِدُنَا آلُ فِرْعَوْنَ وَ لَمْ نَخْرُجْ الْآنَ نُقْتَلُ قَتْلَةً.

«قالَ: كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ». وَ اشْتَدَّ عَلَى مُوسَى مَا كَانَ يَصْنَعُ بِهِ عَامَّةُ قَوْمِهِ وَ قَالُوا: يَا مُوسَى «إِنَّا لَمُدْرَكُونَ»، زَعَمْتَ أَنَّ الْبَحْرَ يَنْفَرِجُ لَنَا حَتَّى نَمْضِيَ وَ نَذْهَبَ وَ قَدْ رَهِقَنَا فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ هُمْ هَؤُلَاءِ تَرَاهُمْ قَدْ دَنَوْا مِنَّا.

فَدَعَا مُوسَى رَبَّهُ فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ «أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ» فَضَرَبَهُ «فَانْفَلَقَ» الْبَحْرُ فَمَضَى مُوسَى وَ أَصْحَابُهُ حَتَّى قَطَعُوا الْبَحْرَ وَ أَدْرَكَهُمْ آلُ فِرْعَوْنَ.

ادامه این حدیث ذیل آیه ۶۴ و ۶۶ خواهد آمد.

 

۲) از امام کاظم ع از پدرانشان روایت ذکر شده که امیرالمومنین ع در گفتگویی با یک عالم یهودی توضیح می دهند که چگونه پیامبر اکرم ص همه فضیلتهای پیامبران قبلی را داشتند، به اضافه فضیلتهایی اختصاصی؛ که فرازهایی از آن قبلا در مقدمه همین سوره (جلسه ۱۲۱۵ https://yekaye.ir/introduction-to-ash-shuara/) ونیز ذیل آیات ۳۲ و ۳۳ گذشت.

در فراز دیگری از آن آمده است:

يهودى گفت: اين حضرت موسى عليه السّلام است كه راهى از ميان دريا برايش گشوده شد، آیا با محمد ص [نیز] چیزی از این قسم انجام شد؟»

حضرت علی عليه السّلام فرمودند: همين طور است، [اما] به حضرت محمد ص چیزی برتر از این داده شد. ما با ایشان به [سوی] حنین بیرون رفتیم، و ناگاه به درّه‌ای رسیدیم که سيل همه جا را گرفته بود. عمق آن را اندازه گرفتیم، و چهارده قامت بود. [اصحاب] گفتند: یا رسول الله! دشمن پشت سر ماست و وادى پرسيل پیش روی ما، همانگونه که اصحاب موسی گفتند: «بی‌تردید ما حتما گرفتارشدگانیم!» (شعراء/۶۱) پس رسول الله ص از مركب پياده شد و دست به دعا برداشت و فرمود: «خدایا! همانا تو برای هر پیامبری نشانه‌ای قرار دادی؛ پس قدرتت را به من بنما.» و [سپس] سوار مرکب شد، و لشکر عبور کرد در حالی که سم‌های اسبان و شتران تر نشد، و پيروزمندانه از آنجا بازگشتيم.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏1، ص218

رُوِيَ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع قَالَ: إِنَّ يَهُودِيّاً مِنْ يَهُودِ الشَّامِ وَ أَحْبَارِهِمْ كَانَ قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ الزَّبُورَ وَ صُحُفَ الْأَنْبِيَاءِ ع وَ عَرَفَ دَلَائِلَهُمْ جَاءَ إِلَى مَجْلِسٍ فِيهِ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ فِيهِمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ ابْنُ مَسْعُودٍ وَ أَبُو سَعِيدٍ الْجُهَنِيُ‏ فَقَالَ يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ مَا تَرَكْتُمْ لِنَبِيٍّ دَرَجَةً وَ لَا لِمُرْسَلٍ فَضِيلَةً إِلَّا أَنْحَلْتُمُوهَا نَبِيَّكُمْ فَهَلْ تُجِيبُونِّي عَمَّا أَسْأَلُكُمْ عَنْهُ؟ فَكَاعَ الْقَوْمُ عَنْهُ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع‏: …

… قَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ فَإِنَّ مُوسَى ع قَدْ ضُرِبَ لَهُ طَرِيقٌ فِي الْبَحْرِ فَهَلْ فُعِلَ بِمُحَمَّدٍ شَيْ‏ءٌ مِنْ هَذَا؟

فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع لَقَدْ كَانَ كَذَلِكَ وَ مُحَمَّدٌ أُعْطِيَ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَذَا خَرَجْنَا مَعَهُ إِلَى حُنَيْنٍ فَإِذَا نَحْنُ بِوَادٍ يَشْخُبُ فَقَدَّرْنَاهُ فَإِذَا هُوَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ قَامَةً فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ الْعَدُوُّ وَرَاءَنَا وَ الْوَادِي أَمَامَنَا كَمَا قَالَ أَصْحَابُ مُوسَى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ إِنَّكَ جَعَلْتَ لِكُلِّ مُرْسَلٍ دَلَالَةً فَأَرِنِي قُدْرَتَكَ وَ رَكِبَ ص فَعَبَرَتِ الْخَيْلُ لَا تَنْدَى حَوَافِرُهَا وَ الْإِبِلُ لَا تَنْدَى أَخْفَافُهَا فَرَجَعْنَا فَكَانَ فَتْحُنَا

ب. این واقعه به روایت امیرالمومنین ع (بدون اشاره به گفتگوی حضرت با یهودی) را ابن حمزه طوسی هم روایت کرده است.

الثاقب في المناقب، ص46.

عن عليّ عليه السلام، قال: «خرج رسول اللّه (ص) إلى حنين‏ ، فإذا هو بواد يشخب، فقدّرناه فإذا هو قدر أربع عشرة قامة، فقالوا: يا رسول اللّه، العدوّ من وراثنا، و الوادي أمامنا؛ كما قال أصحاب موسى عليه السلام: إِنَّا لَمُدْرَكُونَ‏ ، فنزل رسول اللّه (ص) فقال: اللهم إنّك جعلت لكلّ نبيّ مرسل دلالة، فأرني قدرتك. فركب (ص)، و عبرت الخيل لا تندى حوافرها، و الإبل لا تندى أخفافها، و رجعنا، فكان فتحنا».

ج. قطب الدین راوندی نیز عین این واقعه را در خصوص مسیر جنگ خیبر روایت کرده (که البته امکان دارد اشتباه نگارش نسخه باشد و ناسخ بین دو کلمه «حنین» و «خیبر» اشتباه کرده باشد) و در ادامه‌اش افزوده‌ای دارد که ظاهرا این توضیح از خود وی است نه ادامه حدیث امام علی ع؛ در ادامه مذکور آمده است:

سپس خداوند هنگامی که عمرو بن معدی‌کرب لشکر اسلام را در مدائن از دریا گذر می داد نیز همین واقعه رخ داد؛

الخرائج و الجرائح، ج‏1، ص54

أَنَّ عَلِيّاً ع قَالَ لَمَّا خَرَجْنَا إِلَى خَيْبَرَ فَإِذَا نَحْنُ بِوَادٍ مَلْآنَ مَاءٍ فَقَدَّرْنَاهُ أَرْبَعَ عَشْرَةَ قَامَةً فَقَالَ النَّاسُ يَا رَسُولَ اللَّهِ الْعَدُوُّ مِنْ وَرَائِنَا وَ الْوَادِي أَمَامَنَا كَمَا «قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ قالَ كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ» فَنَزَلَ ص ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ جَعَلْتَ لِكُلِّ مُرْسَلٍ عَلَامَةً فَأَرِنَا قُدْرَتَكَ فَرَكِبَ ص وَ عَبَرَتِ الْخَيْلُ وَ الْإِبِلُ لَا تَتَنَدَّى حَوَافِرُهَا وَ أَخْفَافُهَا فَفَتَحُوهُ.

ثُمَّ أُعْطِيَ بَعْدَهُ فِي أَصْحَابِهِ حِينَ عُبُورِ عَمْرِو بْنِ مَعْدِيكَرِبَ الْمَدَائِنَ وَ الْبَحْرَ بِجَيْشِهِ

الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص912

و إن موسى ضرب البحر بعصاه فَانْفَلَقَ فكان آية فَمُحَمَّدٌ ص لَمَّا خَرَجَ إِلَى خَيْبَرَ إِذَا هُوَ بِوَادٍ يَشْخَبُ فَقَدَّرُوهُ أَكْثَرَ مِنْ أَرْبَعَ عَشْرَةَ قَامَةً وَ الْعَدُوُّ مِنْ وَرَائِهِمْ فَقَالَ النَّاسُ «إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» قالَ كَلَّا فَدَعَا وَ عَبَرَتِ الْخَيْلُ وَ الْإِبِلُ عَلَى الْمَاءِ لَا تَنْدَى حَوَافِرُهَا وَ أَخْفَافُهَا.

وَ لَمَّا عَبَرَ عَمْرُو بْنُ مَعْدِيكَرِبَ بِعَسْكَرِ الْإِسْلَامِ بِالْبَحْرِ بِالْمَدَائِنِ كَانَ كَذَلِكَ.

د. در نقل ابن شهر آشوب نیز واقعه به عنوان مسیر خیبر ثبت شده و در ادامه‌اش افزوده است:

در روایت اَنَس [آمده] که: آسمان سه روز و شبهایش بر وادی «الخُزّان» باران بارید. پس گفتند: «ای رسول خدا! [این] حادثه‌ای هولناک است.» پس فرمود: «ای مردم! دنبال من حرکت کنید.» و من [=راوی] آخرین نفرِ مردم بودم، و همانا دیدم که آب سم شتران را تر نکرد.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص220-۲۲۱

قَوْلُهُ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ.

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: خَرَجْنَا مَعَهُ يَعْنِي النَّبِيَّ ع إِلَى خَيْبَرَ فَإِذَا نَحْنُ بِوَادٍ يَشْخَبُ فَقَدَّرْنَاهُ فَإِذَا هُوَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ قَامَةً. فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ الْعَدُوُّ مِنْ وَرَائِنَا وَ الْوَادِي أَمَامَنَا كَمَا «قَالَ أَصْحَابُ مُوسَى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ». فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ قَالَ: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ‏ جَعَلْتَ لِكُلِّ مُرْسَلً دَلَالَةً فَأَرِنِي قُدْرَتَكَ» وَ رَكِبَ. فَعَبَرَتِ الْخَيْلُ لَا تَنْدَى حَوَافِرُهَا وَ الْإِبِلُ لَا تَنْدَى أَخْفَافُهَا. فَرَجَعْنَا فَكَانَ فَتَحَهَا.

وَ فِي رِوَايَةِ أَنَسِ: أَنَّهُ مَطَرَتِ السَّمَاءُ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ لَيَالِيَهَا بِوَادِي الْخُزَّانِ. فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ هَوْلٌ عَظِيمٌ. فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ اتَّبِعُونِي وَ كُنْتُ آخِرَ النَّاسِ وَ لَقَدْ رَأَيْتُ الْمَاءِ مَا بَلَّ أَخْفَافَ الْإِبِلِ.

تدبر

۱) «فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ»

در آیات قبل بیان شد که فرعون لشکری برای تعقیب حضرت موسی ع و پیروانش بسیج کرد، و آنان را تعقیب کردند در حالی که در وضعیتی بودند که آفتاب داشت طلوع می‌کرد. اکنون به سراغ موقعیتی می‌رود که این لشکر فرعون بقدری به بنی‌اسرائیل نزدیک شده که دو لشکر همدیگر را می‌بینند. در آیه قبل هم فرمود که آفتاب در حال طلوع بوده؛ که آن آیه چه اشاره به لحظه حرکت فرعونیان بوده باشد یا لحظه دیدار دو لشکر، قرآن تأکید دارد که اگرچه ابتدای حرکت حضرت موسی ع در شب بوده اما زمانی فرعونیان به لشکر موسی ع نزدیک شده‌اند که هوا کاملا روشن شده است.

در اینجاست که اصحاب موسی می‌گویند: «إِنَّا لَمُدْرَكُونَ». به زبان ساده یعنی حتما و بی‌هیچ‌گونه تردیدی ما گیر افتادیم. این جمله مشتمل بر تأکیدات فراوان است (که در تدبر۳ اشاره خواهد شد) که حکایت دارد وضعیت میدانی طوری بوده که گویی هیچ روزنه نجاتی برای خودشان متصور نمی‌دیده‌اند.

اندکی موقعیت وحشتناکی که برای آنها رخ داده را تصور کنیم تا این گونه بیان ناامیدانه آنها برای ما ملموس شود:

قومی که مدتها برده و زیردست قوم دیگر بوده، شبانه فرار کرده‌اند، و علی‌القاعده به لحاظ برخورداری از تجهیزات جنگی در حد صفر بوده‌اند؛ و قومی که مدتها ارباب بوده، اکنون با لشکری انبوه و تجهیزات کامل نظامی به آنها رسیده‌اند. ساده‌ترین و واضح‌ترین سابقه بی‌رحمی این ارباب‌ها هم این طور بوده که یکبار (زمان ولادت حضرت موسی ع) صرفا با احتمال اینکه بچه‌ای در میان اینها به دنیا خواهد آمد که برایشان خطرناک است، و بار دیگر صرفا برای زهر چشم گرفتن از اینها بعد از بعثت حضرت موسی ع، براحتی تمامی نوزادان پسر را در مقابل دیدگان خانواده سر می‌بریدند و نوزادان دختر را به کنیزی می‌بردند! معلوم است که اکنون که تخلفی آشکار از آنان رخ داده انتظار می‌رود چه بلای وحشتناکی بر سر آنها درآورند؟!

 

۲) «فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ»

چرا به فعل «تراءا» بسنده نکرد ویا مثلا نفرمود: ««فَلَمَّا تَراءَا أَصْحابُ مُوسى و أَصْحابُ فرعون»؛ بلکه برای اشاره به فرعونیان و بنی‌اسرائیل از تعبیر «الجمعان» استفاده کرد؟

الف. شاید می‌خواهد به هویت جمعی هردو اشاره کند. چنانکه دیدیم در این سوره در مقام بعثت حضرت موسی ع خداوند از همان ابتدا به وی ماموریت داد که سراغ «قوم فرعون» به عنوان «قوم ظالم» برود (شعراء/۱۰-۱۱)، نه صرفا سراغ فرعون؛ و از آن سو از همان ابتدا ماموریتش نجات «قوم بنی‌اسرائیل» بود. یعنی هویت جمعی در هر دو طرف جدی است و در این داستان چه‌بسا قرآن کریم می‌خواهد مساله را از زاویه هویت جمعی آنها مورد توجه قرار دهد.

ب. …

 

۳) «قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ»

دیدیم که حضرت موسی ع در ابتدای واقعه محور بحث را ناظر به «بنی‌اسرائیل» قرار می‌دهد؛ هم از فرعون می‌خواهد که «بنی‌اسرائیل» را همراه وی بفرستد (شعراء/۱۷) و هم بر فرعون خرده می‌گیرد که چرا «بنی‌اسرائیل» را برده خود کرده‌ای (شعراء/۲۲). اما در آیه ۵۲ وقتی مقام حرکت دادن آنها شد خداوند تعبیر «عبادی» را به کار برد (که ذیل همان آیه درباره اینکه چرا این تعبیر به کار رفت احتمالاتی بیان شد).

اکنون چرا به جای اینکه بگوید «بنی‌اسرائیل» چنین گفتند، فرمود «اصحاب موسی» چنین گفتند؟

الف. شايد آوردن «أَصْحابُ مُوسى‏» به جاى بنى‏اسرائيل، رمز آن باشد كه حتّى ياران نزديك موسى از اينكه دريا در جلو و سپاه فرعون در تعقيب آنان هستند، دغدغه‏ها داشتند (تفسير نور، ج‏6، ص321). به تعبیر دیگر، وضعیت بقدری بحرانی بود که نه افراد عادی بنی‌اسرائیل، بلکه کسانی که هویت خود را در اصحاب موسی ع بودن تعریف می‌کردند نیز این گونه دچار اضطراب شدند.

ب. چنانکه ذیل آیه ۵۲ اشاره شد در این جریان افرادی از غیر بنی اسرائیل (خصوصا از خود فرعونیان) به حضرت موسی ع ایمان آورده بودند؛ و چه‌بسا «می‌خواهد اشاره کند تمامی کسانی که همراه حضرت موسی ع بودند -چه از بنی‌اسرائیل و چه غیر آنها – یکصدا مانند شخصی واحد این سخن را به زبان آوردند و ذره‌ای امید به نجات در دلی هیچیک نبود» (سید محمد روحانی، مقاله۹، ص۷).

ج. …

 

۴) «قالَ أَصْحابُ مُوسى‏ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ»

جمله‌ای که اصحاب موسی ع گفتند: «إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» مشتمل بر تأکیدات فراوانی است که دلالت بر شدت استیصال آنها می‌کند و ترس و فزع در آن موج می‌زند (المیزان، ج۱۵،ص۲۷۷). واضح‌ترین این تأکیدات عبارتند از:

– از فعل «أدرک» استفاده شده که دلالت آن بر گرفتار شدن توسط دشمن بسیار بیش از «رسیدن دشمن به ما: لحقنا العدو» است (در نکات ادبی بیان شد که «درک» رسیدنی است که همراه با نوعی احاطه بر شیء مورد نظر باشد).

– از جمله اسمیه به جای جمله فعلیه استفاده شده است.

– جمله با حرف «إنّ» که برای تأکید بر محتوای کلام است شروع شده است.

– بر سر خبر «لام مزدلقه» آمده است که برای تأکید بر مضمون خبر است.

– خبر به جای اینکه به صورت فعل باشد به صورت اسم آمده که دلالتش بر ثبات و استقرار و وقوع عمل شدیدتر است.

– خبر به جای اینکه که اشاره به کار دشمن کند (أدرکونا) اشاره به وضعیت و گرفتاری‌ای که برای خود اینها رخ داده (اسم مفعول) می‌کند.

 

 


[1] . و قرأ حمزة و نصير عن الكسائي و خلف «تراءا الجمعان» بكسر الراء و الباقون بفتحها

و وجه إمالة الحركة على الراء من تراءى أن قياسه أن يكون تراءى في الموقف مثال تراعى فأمال فتحة الراء لإمالة فتحة الهمزة التي أميلت ليميل الألف نحو الياء كما قالوا رأى أمالوا فتحة الراء لإمالة فتحة الهمزة فإن قيل فإذا وصل و قيل تراه الجمعان فهلا لم يجز إمالة الفتحة التي على الراء لأنه إذا كان إمالتها لإمالة فتحة الهمزة و ما يوجب إمالة الفتحة فقد سقط و هو الألف المنقلبة من الياء التي سقطت لالتقاء الساكنين فإذا سقطت لم يجز إمالة فتحة الهمزة فإذا لم يجز إمالة فتحة الهمزة وجب أن لا يجوز إمالة فتحة الراء فقيل إن إمالة فتحة الراء في تراءى جائزة في الوصل مع سقوط الألف من تفاعل لالتقاء الساكنين و ما سقط الألف عن تفاعل لالتقاء الساكنين فهو عندهم في حكم الثابت يدل على ذلك قولهم‏” و لا ذاكرا لله إلا قليلا” فنصب مع سقوط التنوين لالتقاء الساكنين كما ينصب إذا ثبت و زعم أبو الحسن أنه قد قرأ في الْقَتْلى‏ الْحُرُّ بإمالة فتحة اللام مع سقوط الألف.

[2] . القراءة المعروفة : «تَراءَا الْجَمْعان‏» بفتحِ التَّاءِ وَالرَّاءِ.

حمزة، وخلفٌ، ونُصير [= روایتی از کسائی]: بفتح التاء، وكسر الراء، وفتح الهمزة في الوصل، وإذا وقفوا يكسرون الهمزة، ويصلونها بياء.

وذكر الأهوازي في «مُفرَدِه» عن نُصَير : أَنَّه يَقفُ بكسرِ الرَّاءِ، وفتح الهمزة.

الأصبهاني عن نُصير، وخلفٌ، وابنُ واصل عن الكسائي: يقفون بفتح الرَّاءِ والهمزة.

الباقون عن الكسائي: يقفون بفتح الراء، وكسر الهمزة.

حمزة: يُليّنُ الهمزة عند الوقف

والكسائي غيرَ نُصير: إذا وقف يُمِيلُ الهمزة فقط، يقولُ: «تراءى».

أبانُ بنُ تَغلِبَ : بكسر التَّاءِ، معَ كسرِ الرَّاءِ، وفتح الهمزة في الحالين

ابن وثاب: بغير همز؛ يعني: بالتليين.

أبو البرهسم: مقصور، و بیاء خالصة بدل الهمزة المفتوحة.

عيسى بن عمر، وخلادٌ عن الكسائي : بكسر الراء والهمزة في الحالين، وهي لغةُ تميم، وقد ذُكر عن حمزة أيضًا.

قال أبو حاتم: وقرى للأعمش بغير مد، ولا همز.

عيسى الهَمْداني: «فلما تَرَ الجَمْعَان» مقصور، غير مهموز.

[3] . «تَرَاءَا» بكسر الراء وفتح الهمزة حمزة ، والأعمش، وطلحة، وخلف، و نصير غير أبي الحسن الرازي وابن أبي سُرَيج، وحميد بن الربيع، وعمر بن نعيم ابن ميسرة الرازي، وعمر بن بكير الأسلمي الشيزري من طريق أبي أحمد المصري، والأصم من طريق أبي الحسين، وأبي علي عنه عن قتيبة، وأبو أحمد المصري عن ابن شَنَبُوذ عن شيوخه عن الدوري جميعاً عن الكسائي، والخزاز عن هبيرة،

واختلف عنهم في الوقف عليها، فوقفني أبو بكر المروزي عن الشيزري، وأبي الحارث، وأبي عمر، ونصير من طريق محمد بن عيسى بفتح الراء وكسر الهمزة،

وعن قتيبة، وابن جبير، وابن أبي سُريج بكسر الراء والهمزة جميعاً .

وأخبرنا أبو بكر، قال: أخبرني الخزاعي، قال: حدثني أبو عدي، بمصر، قال: حدثنا ابن سيف قال: حدثنا أبو يعقوب الأزرق، قال: قال لي ورش: يوقف عليه «تَرَاءَا» بألف كما في المصحف، ويوقف عليه بهمز الألف، ويوقف عليه (ترايا) فأنت فيه متسع .

ووقفني أبو علي عن محمد بن المغيرة، ويحيى بن آدم، وعبد الرحمن بن واقد، والرفاعي عن الكسائي ، وعن أبي محمد القاسم بن زكريا عن الدوري عنه، وعن أبي الحسن علي بن عبدالله الخفاف عن أبي الزّعراء عن الدوري عنه، وعن أبي مزاحم الخاقاني، وأبي الحسن علي بن عبد العزيز كلاهما عن محمد بن يحيى عن أبي الحارث عنه، بفتح الراء وكسر الهمزة،

وعن خلف، وابن واصل عنه، وعن البلخي عن الدوري عنه، وعن محمد بن يعقوب عن ابن الحارث عنه وعن أبي الحسن الرازي والأصبهاني عن نصير عنه ، بفتح الراء والهمزة،

وعن حميد بن الربيع وأبي حمدون والواقدي، وسورة بن المبارك، وابن أبي سُريج، وابن ميسرة، وابن بكير، وعن الباقين عن نصير عنه بكسر الراء وفتح الهمزة ،

وعن الآخرين عن الكسائي بكسر الراء وفتح الهمزة،

وعن الآخرين عن الكسائي بكسر الراء والهمزة جميعاً،

وكلهم يقفون عليها ، وعنه بالهمز إلا ابن وردان فإنه يقف عليها بفتح الراء ومده من غیر همز.

الباقون يقفون بفتح الراء والهمزة مثل «تَرَاعَا»،

ومذهب حمزة أن تقف بعد الراء المكسورة بمدة طويلة في تقدير ألفين ممالتين بينهما همزة لينة تشير إليها بصدرك من غير أن تظهرها، وليس هو موضع وقف همزة وإنما الغرض معرفة ذلك.

[4] . أمال فتحة الراء وصلاً حمزة وخلف والكسائي برواية نصير وحده، وكذا روى حفص عن هبيرة عن عاصم وأبو رجاء والنخعي والأعمش.

– وأمال في الوقف حمزة وخلف الراء والهمزة معا، وهي رواية خلاد عن الكسائي.

ولحمزة تسهيل الهمزة بَيْنَ بَيْنَ، ويميلها من أجل إمالة الألف بعدها ، ويجوز في الألف التي قبل الهمزة المد والقصر لتغيير حركة الهمزة.

– ويميل حمزة الراء أيضاً وينطق بهمزة مُسهَّلة بين ممالين: الألف الأولى أميلت لإمالة فتحة الراء، والألف الثانية أميلت لإمالة فتحة الهمزة.

. وإذا وقف حمزة قرأ أيضاً «ترِاى» بكسر الراء ممدودة قليلاً، لأن من شرطة ترك الهمز في الوقف

. وإذا وقف حمزة والكسائي أمالا الألف المنقلبة من لام الفعل.

– والأزرق وورش يقرءان في الوقف بالفتح والتقليل في الهمزة فقط.

– ولهما أيضاً تثليث البدل.

وقرأ حمزة ونصير عن الكسائي وخلف ورواية عن عاصم «تريء» بكسر الراء وبمد ثم همزة.

قال أبو حاتم: «وقراءة حمزة في هذا الحرف محال».

وقرئ «تَرَى» قال عيسى : «لغة تميم»، وذكرها الشوكاني والألوسي قراءة للأعمش وابن وثاب وذهب أبو حاتم إلى أنّ ماروي عنهما خطأ.

. وقرئ «تراءَ» كذا بهمزة بعد الألف، فتقلب الهمزة ألفاً مثل «جاء» في الوقف، فيجتمع ألفان فتحذف إحداهما ، ويُمَدُّ الصوت إشارة إلى المحذوف، ورُدّ هذا الوجه في النشر.

وقرئ «فلما ترايا» بقلب الهمزة ياء ، حكاه الهذلي وغيره.

. وذكر أبو حيان أنه قرئ «تراي» بغير همز على مذهب التخفيف ولا يصح القلب لوقوع الهمزة بين ألفين: إحداهما ألف تفاعل الزائدة بعد الفاء، والثانية اللام المعتلة من الفعل، فلو خففت بالقلب لاجتمع ثلاث ألفات متسقة، وذلك مما لايكون أبداً ، ونقل هذا أبو حيان عن الرازي، ونسبها أبو حيان إلى الأعمش وابن وثاب.

. وقراءة الجمهور «تراءى» على وزن «تَرَاعى».

[5] . وقرئ: «فلما تـرات الفئتان» ك القراءة المعروفة في الأنفال، كذا ذكـره صاحب «الكشاف.

[6] . وقرئ «فلما تراءت الفئتان»

[7] . – تقدمت الإمالة فيه في مواضع، وانظر الآيتين / ٥١ ، ٩٢ من سورة البقرة. (معجم القراءات، ج۶، ص٤٢٥)

[8] . و قراءة الأعرج و عبيد بن عمير إنا لمدركون بتشديد الدال

و يقال أدركت الشي‏ء و أدّركته بمعنى

[9] . قراءة الجمهور «المُدْرَكون» بإسكان الدال من «أدرك».

. وقرأ الأعرج وعبيد بن عمير والزهري «لَمُدَّرِكون» بفتح الدال مشددة وكسر الراء على وزن مُفْتَعِلون من «ادَّرَك».

قال الرازي: وقد يكون ادّرك على افتعل بمعنى أفعل متعدياً، فلو كانت القراءة من ذلك لوجب فتح الراء، ولم يبلغني ذلك عنهما ، يعني: الأعرج وعبيد ابن عمير».

قلتُ: ووجدتها في معاني الفراء «لمُدَّرَكون» بفتح الراء، وكذا نقلها النحاس في إعرابه عن الفراء بفتح الراء، وكذلك جاءت في المحتسب.

قال أبو حيان: «ونص على كسر الراء أبو الفضل الرازي في كتاب اللوامح، والزمخشري في كشافه وغيرهما». قلت: نصَّ على الكسر الرازي أيضاً في مفاتيح الغيب، وابـن خالويه في مختصره، والقرطبي في جامعه

[10] . «لَمُدَّرَكُونَ» بفتح الدال وتشديدها، حميد بن قيس وحده.

[11] . القراءة المعروفة : «إنَّا لَمُدْرَكُونَ» بإسكان الدالِ، وتخفيف الرَّاءِ وفتحها

الأعرج: «لمدَّرَكون» بتشديد الدَّالِ، وفتح الرَّاءِ وتخفيفها.

عبيدُ بنُ عُمَيرٍ : كذلك، إِلَّا أَنَّه بكسرِ الرَّاءِ

وذكر صاحب «الإقناع» عن حُمَيد: بفتح الدال وتخفيفها، وفتح الرَّاءِ وتشديدها.

[12] . در تفاوت ریا و نفاق عسکری می‌گوید:

(الفرق) بين الرياء و النفاق‏: أن النفاق إظهار الايمان مع أسرار الكفر و سمي بذلك تشبيها بما يفعله اليربوع و هو أن يجعل بجحره بابا ظاهرا و بابا باطنا يخرج منه اذا طلبه الطالب و لا يقع هذا الاسم على من يظهر شيئا و يخفي غيره الا الكفر و الايمان و هو اسم اسلامي و الاسلام و الكفر اسمان اسلاميان فلما حدثا و حدث في بعض الناس اظهار أحدهما مع إبطان الآخر سمي ذلك نفاقا، و الرياء اظهار جميل الفعل رغبة في حمد الناس لا في ثواب الله تعالى، فليس الرياء من النفاق في شي‏ء فان استعمل أحدهما في موضع الآخر فعلى التشبه و الأصل ما قلناه (الفروق في اللغة، ص223)

[13] . الراء و الهمزة و الياء أصلٌ يدلُّ على نظرٍ و إبصارٍ بعينٍ أو بصيرة. فالرّأْى: ما يراه الإنسانُ فى الأمر، و جمعه لآراء. رأَى فلان الشى‏ءَ وراءهُ، و هو مقلوبٌ. و الرِّئْىُ: ما رأت العينُ مِن حالٍ حسنة. و العرب تقول: رَيْتُهُ فى معنى رأيْته و تراءَى القوم، إذا رأى بعضهم بعضا. و راءى فلانٌ يُرائى. و فَعَل ذلك رِئاءَ النّاس، و هو أن يَفعلَ شيئاً ليراه النّاس. و الرُّوَاء: حُسن المنْظَر. و المِرآة معروفة. و التَّرْئيَة، و إن شئتَ ليَّنتَ الهمزة فقلت التّرِيّة: ما تراه الحائضُ من صُفْرةٍ بعد دمِ حيضٍ، أو أن ترى شيئاً من أمارات الحيض قبلُ. و الرُّؤْيا معروفة، و الجمع رُؤًى.

[14] . و تراءا الجمعان أي تقابلا بحيث يرى كل منهما صاحبه و يقال تراءى نارا هما إذا تقابلا

[15] . لحظ العین الشیء‌حال اتجاهها إلیه

[16] . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو النظر المطلق بأىّ وسيلة كان، بالعين الباصرة، أو بقلب بصير، أو بشهود روحانىّ، أو بمتخيّلة مفكّرة بتركيب الصور و المعاني.

فالرؤية بالعين كما في- فَلَمَّا رَأَى‏ الْقَمَرَ بازِغاً، … فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ*، …وَ إِذا رَأَوْكَ‏ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ‏، … وَ رَأَيْتَ‏ النَّاسَ يَدْخُلُونَ‏، … هَلْ‏ تَرى‏ مِنْ فُطُورٍ، …فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ‏، … فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً.

و الرّؤية بالقلب كما في-. بارَكْنا حَوْلَهُ‏ لِنُرِيَهُ‏ مِنْ آياتِنا- 17/ 1،. كَلَّا لَوْ- تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ‏ لَتَرَوُنَ‏ الْجَحِيمَ ثُمَ‏ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ‏- 102/ 7،. وَ لَقَدْ رَآهُ‏ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ‏- 81/ 23،. وَ لَقَدْ رَآهُ‏ نَزْلَةً أُخْرى‏ عِنْدَ- 53/ 13.

و الرؤية بالشهود الروحي كما في-. ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏- 53/ 11، و. لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏- 53/ 18،. إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى‏- 20/ 46،. وَ كَذلِكَ‏ نُرِي‏ إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏- 6/ 75،. رَبِ‏ أَرِنِي‏ أَنْظُرْ إِلَيْكَ‏- 7/ 143.

و الرؤية في الرؤيا و في النوم كما في-. إِنِّي‏ أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ‏ 37/ 102. إِنِّي‏ أَرانِي‏ أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي‏ أَرانِي‏ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً- 12/ 36،. إِذْ يُرِيكَهُمُ‏ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلًا- 8/ 43.

و الرؤية بالعقل النظري كما في-. أَ لَمْ‏ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ‏- 22/ 18،. أَ لَمْ‏ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ 58/ 7. أَ لَمْ‏ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ 24/ 41.

و الرؤية بالمتخيّلة كما في-. إِنَّهُمْ‏ يَرَوْنَهُ‏ بَعِيداً- 70/ 6،. أَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهارَ مُبْصِراً- 27/ 86،. أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ‏ فَرَآهُ‏ حَسَناً- 35/ 8،. فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى*- 28/ 31.

و أمّا حقيقة الرؤية بالعين: فبانطباع النور المنعكس من المرئىّ الى الرطوبة الجليديّة في العين، و هذا الموضوع مبحوث عنه في مبحث النور.

و أمّا المخيّلة: فهي قوّة تركّب بعض الصور المخزونة في الخيال مع بعض و بعض المعاني الجزئيّة في الوهم مع بعض منها، فان استعملتها النفس الباطنيّة تسمّى مفكّرة، و انّ استعملتها الوهم سمّيت مخيّلة و أمّا الرُّؤْيَا في النوم: فهي تتحقّق بانقطاع النفس عن الحواسّ الظاهرة و توجّهها الى الباطن، فتحصل للقوّة المخيّلة فراغ لرؤيتها و إدراكها، فان كانت مستعملة تحت حكومة العقل و الروحانيّة: فيكون إدراكها صائبا و الّا فيختلط رؤيتها، و يكون من أضغاث الأحلام.

و أمّا الرُّؤْيَةُ بالشهود: فهو مرتبة حقّ اليقين و العلم الحضورىّ.

[17] . رَأَى‏:  عينه همزة، و لامه ياء، لقولهم: رُؤْيَةٌ، و قد قلبه الشاعر فقال: «و كلّ خليل‏ رَاءَنِي‏ فهو قائل‏ / من أجلك: هذا هامة اليوم أو غد» و تحذف الهمزة من مستقبله‏ ، فيقال: تَرَى‏ و يَرَى‏ و نَرَى‏، قال: فَإِمَّا تَرَيِنَ‏ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً [مريم/ 26]، و قال: أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلَّانا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ‏ [فصلت/ 29]، و قرئ: أَرْنَا . و الرُّؤْيَةُ: إدراك‏ الْمَرْئِيِ‏، و ذلك أضرب بحسب قوى النّفس: و الأوّل: بالحاسّة و ما يجري مجراها، نحو: لَتَرَوُنَ‏ الْجَحِيمَ* ثُمَ‏ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ‏ [التكاثر/ 6- 7]، وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى‏ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ‏ [الزمر/ 60]، و قوله: فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ‏ [التوبة/ 105] فإنه ممّا أجري مجرى الرّؤية الحاسّة، فإنّ الحاسّة لا تصحّ على اللّه، تعالى عن ذلك، و قوله: إِنَّهُ‏ يَراكُمْ‏ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ‏ [الأعراف/ 27].

و الثاني: بالوهم و التّخيّل، نحو: أَرَى‏ أنّ زيدا منطلق، و نحو قوله: وَ لَوْ تَرى‏ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا [الأنفال/ 50].

و الثالث: بالتّفكّر، نحو: إِنِّي‏ أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ‏ [الأنفال/ 48].

و الرابع: بالعقل، و على ذلك قوله: ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى‏ [النجم/ 11]، و على ذلك حمل قوله: وَ لَقَدْ رَآهُ‏ نَزْلَةً أُخْرى‏ [النجم/ 13].

و رَأَى‏ إذا عدّي إلى مفعولين اقتضى معنى العلم، نحو: وَ يَرَى‏ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ‏ [سبأ/ 6]، و قال: إِنْ‏ تَرَنِ‏ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ‏ [الكهف/ 39]، و يجري (أَ رَأَيْتَ‏) مجرى أخبرني، فيدخل عليه الكاف، و يترك التاء على حالته في التّثنية، و الجمع، و التأنيث، و يسلّط التّغيير على الكاف دون التّاء، قال: أَ رَأَيْتَكَ‏ هذَا الَّذِي‏ [الإسراء/ 62]، قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ‏* [الأنعام/ 40]، و قوله: أَ رَأَيْتَ‏ الَّذِي يَنْهى‏ [العلق/ 9]، قُلْ أَ رَأَيْتُمْ‏ ما تَدْعُونَ‏ [الأحقاف/ 4]، قُلْ أَ رَأَيْتُمْ‏ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ* [القصص/ 71]، قُلْ أَ رَأَيْتُمْ‏ إِنْ كانَ* [الأحقاف/ 10]، أَ رَأَيْتَ‏ إِذْ أَوَيْنا [الكهف/ 63]، كلّ ذلك فيه معنى التّنبيه.

[18] . و أمّا صيغة أَ رَأَيْتَكَ‏ و أَ رَأَيْتَكُمْ‏*: فيقال انّها بمعنى أخبرنى، و لكنّ الحقّ أنّ هذه الصيغ أيضا بمعناها الحقيقي و مأخوذة من مفهوم الرؤية، و اتّصال- الضمير لتعيين المخاطب مفردا و تثنية و جمعا و مذكّرا و مؤنّثا، و يبقى الفعل على حالة واحدة لعدم الافتقار الى تغييره و تحويله، و هذا التعبير يدلّ على تأكيد و مبالغة في السؤال و في تفصيل الجواب و الدقّة فيه.

و نظائر هذه الصيغ كثيرة في كلام العرب، فتقول: دونك، دونكما، دونكم، ايّاك، ايّاكما، ايّاكم، يسر بك، يسر بكما، يسر بكم. هاك، هاكما، هاكم، و هكذا.

. أَ رَأَيْتَكَ‏ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَ‏- 17/ 62،. قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ‏ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ*- 6/ 40- أى أ ترى نفسك أو أ ترون أنفسكم و عند وجدانكم ان أنصفتم من أنفسكم و رجعتم اليها: فكيف تحكمون. فهذه الصيغ انّما هي مستعملة في معانيها الحقيقيّة، و لازمها و ما يتحصّل منها في مقام المخاطبة: هو- أخبرنى أو أخبرونى. و بهذه الملاحظة قد تطلق هذه الصيغة و يراد منها هذا المفهوم.

[19] . و لا يخفى أنّ قولهم- انّ‏ رَأَيْتُ‏ يتعدّى الى مفعولين و هو من أفعال القلوب: يراد منه أنّ الرؤية إذا كان بمعنى الرؤية بالقلب، أى الإدراك بالقوّة العاقلة و البصيرة الباطنيّة: يكون بمعنى العلم قهرا. و إذا كان بمعنى الرؤية بالمخيّلة: يكون بمعنى الظنّ قهرا. و مقتضى هذين المفهومين أن يتعدّى الى مفعولين كما في أفعال القلوب، و يراد منها أفعال تدلّ على معاني تصدر من القلب لا من الجوارح البدنيّة كالعين و غيرها.

و ليعلم أنّ الرؤية معناه الحقيقي و الأصل الواحد فيه: هو ما قلناه من مطلق النظر بعين أو بغيرها. و أمّا مفهوم العلم أو الظنّ أو التدبّر أو التعقّل و غيرها: فانّما هي من آثار الرؤية، و تستفاد منها في مواردها.

و الرؤية بالقلب و الشهود: مرجعهما الى مفهوم كلّى واحد، الّا أنّ الرؤية بالقلب مفهوم عامّ و له مراتب، و المرتبة العالية منه يقال لها الرؤية بالشهود و هذا غير الرؤية بالنظر و العقل، و هو يتعدّى الى مفعولين.

و أمّا مفاهيم حمل الحديث أو الاستقاء المفهومين من مادّة- روى: فلا يخفى التناسب بينهما و بين الرؤية، فانّ الرؤية انطباع نور المرئىّ و هذا نوع قبول و تحمّل، و النور و العلم و الماء متناسبة، فانّ العلم نور، و الماء: صورة نازلة للنور.

و أمّا الرَّايَةُ بمعنى علم الجيش: فلا يبعد اشتقاقها من الرؤية، فانّ الراية عنوان الجماعة و ما يُرَى‏ و يتظاهر منهم، و هو مظهر و علامة لهم.

و الترئية: بمناسبة ما يرى من المرأة و يظهر من علائم الحيض أو الاستحاضة، أو بسبب اراءة الدم و اعلامه ظهور أيّام مخصوصة، و تلك الأيّام و الحالات من المرأة خلاف ما يتوقّع و ينتظر منها، و هي جالبة يتوجّه اليها.

[20] . و الرَّأْيُ‏: اعتقاد النّفس أحد النّقيضين عن‏غلبة الظّنّ، و على هذا قوله: يَرَوْنَهُمْ‏ مِثْلَيْهِمْ‏ رَأْيَ‏ الْعَيْنِ‏ [آل عمران/ 13]، أي: يظنّونهم بحسب مقتضى مشاهدة العين مثليهم، تقول: فعل ذلك رأي عيني، و قيل: رَاءَةَ عيني. و الرَّوِيَّةُ و التَّرْوِيَةُ: التّفكّر في الشي‏ء، و الإمالة بين خواطر النّفس في تحصيل الرّأي، و الْمُرْتَئِي‏ و الْمُرَوِّي‏: المتفكّر، و إذا عدّي رأيت بإلى اقتضى معنى النّظر المؤدّي إلى الاعتبار، نحو: أَ لَمْ‏ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ‏ [الفرقان/ 45]، و قوله: بِما أَراكَ‏ اللَّهُ‏ [النساء/ 105]، أي: بما علّمك. و الرَّايَةُ: العلامة المنصوبة للرّؤية. و مع فلان‏ رَئِيٌ‏ من الجنّ، و أَرْأَتِ‏ الناقة فهي‏ مُرْءٍ: إذا أظهرت الحمل حتى يرى صدق حملها.

و الرُّؤْيَا: ما يرى في المنام، و هو فعلى، و قد يخفّف فيه الهمزة فيقال بالواو، و رُوِيَ‏: «لَمْ يَبْقَ مِنْ مُبَشِّرَاتِ النُّبُوَّةِ إِلَّا الرُّؤْيَا» . قال: لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ‏ الرُّؤْيا بِالْحَقِ‏ [الفتح/ 27]، وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي‏ أَرَيْناكَ‏ [الإسراء/ 60]، و قوله: فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ‏ [الشعراء/ 61]، أي: تقاربا و تقابلا حتى صار كلّ واحد منهما بحيث يتمكّن من رؤية الآخر، و يتمكّن الآخر من رؤيته. و منه‏ قَوْلُهُ‏: «لَا تَتَرَاءَى‏ نارهما» . و منازلهم‏ رِئَاءٌ، أي: متقابلة. و فعل ذلك‏ رِئَاءُ الناس، أي: مُرَاءَاةً و تشيّعا. و الْمِرْآةُ ما يرى فيه صورة الأشياء، و هي مفعلة من: رأيت، نحو: المصحف من صحفت، و جمعها مَرَائِي‏، و الرِّئَةُ: العضو المنتشر عن القلب، و جمعه من لفظه‏ رِؤُونَ‏، و أنشد (أبو زيد): «فغظناهمو حتى أتى الغيظ منهمو / قلوبا و أكبادا لهم و رِئِينَا» و رِئْتُهُ‏: إذا ضربت رِئَتَهُ.

[21] . و أمّا الرويّة و التروئة: قلنا انّ الرؤية أعمّ من الرؤية بالعين، و التّخييل، و الفكر و التعقّل، و المشاهدة بالقلب، و الرؤيا في النوم.

فالرّوئة ان كانت مأخوذة من مادّة الرؤية: فهي منظور فيها الفكر و التعقّل، أى جعل النفس ذات تدبّر و تفكّر.

و أمّا الرؤيا: فزيادة اللفظ فيه تدلّ على رؤية مخصوصة ممتدّة. راجع مادّة- البصر و الشّهادة.

. وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِ‏ أَرِنِي‏ أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ‏ تَرانِي‏ وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ‏ تَرانِي‏- 7/ 143 فبعد التكلّم و احساس لذّة المناجاة و المخاطبة: اشتدّ الاشتياق و التهب حرارة اللقاء و الطلب و الوصل، و خرج عن حالة الاختيار و تمالك نفسه، و سأل الرؤية المطلقة الكاملة و الوصل، و طلب كمال اللقاء و الشهود، غير مقيّد برؤية عين و لا متوجّه الى جهة مخصوصة و الى صورة ممكنة في عالمه أو ممتنعة، فقال-. رَبِ‏ أَرِنِي‏. فأجاب سبحانه حقّ ما يجاب به في ذلك المورد بقوله-. لَنْ‏ تَرانِي‏ و مع هذا فقد استجاب سؤاله و أنجح طلبته بمقدار ما يمكن و في حدّ الميسور- فقال عزّ و جلّ- وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ‏. ف خَرَّ مُوسى‏ في أوّل مرتبة من التجلّى و صعق في مرحلة ابتدائيّة من اللقاء و الرؤية الشهوديّة. و الجبل: قلنا انّ الأصل فيه هو ما كان عظيما و فطريّا، فالجبل الخارجىّ و كذا الانّيّة و العظمة النفسانيّة للإنسان من مصاديق الجبل. و على أىّ حال: فتشير الآية الكريمة الى انّ حجاب الرؤية هو استقرار العظمة الشخصيّة و تمكّن الإنّيّة الذاتيّة، و لا بدّ من اندكاكها و فنائها، و لا يمكن أن يجتمع استقرار الجبليّة و البقاء للإنّيّة مع شهوده عزّ و جلّ و تجلّيه تعالى.

[22] . و قوله عز و جل: هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً؛ قرئت رِءْياً؛ بوزن رِعْياً، و قرئت رِيّاً؛ قال الفراء: الرِّئْيُ المَنْظَر، و قال الأَخفش: الرِّيُّ ما ظَهَر عليه مما رأَيْت، و قال الفراء: أَهْلُ المدينة يَقْرؤُونها رِيّاً، بغير همز، قال: و هو وجه جيد من رأَيْت لأَنَّه مع آياتٍ لَسْنَ مهموزاتِ الأَواخِر. و ذكر بعضهم: أَنَّه ذهب بالرِّيِّ إلى رَوِيت إذا لم يهمز و نحو ذلك. قال الزجاج: من قرأَ رِيّاً، بغير همز، فله تفسيران أَحدهما أَن مَنْظَرهُم مُرْتَوٍ من النَّعْمة كأَن النَّعِيم بَيِّنٌ فيهم و يكون على ترك الهمز من رأَيت، و قال الجوهري: من همزه جعله من المنظر من رأَيت، و هو ما رأَتْهُ العين من حالٍ حسَنة و كسوة ظاهرة؛ و أَنشد أَبو عبيدة لمحمد بن نُمَير الثقفي: «أَ شاقَتْكَ الظَّعائِنُ يومَ بانُوا / بذي الرِّئْيِ الجمِيلِ منَ الأَثاثِ؟» و من لم يهمزه إما أَن يكون على تخفيف الهمز أَو يكون من رَوِيَتْ أَلْوانهم و جلودهم رِيّاً أَي امْتَلأَتْ و حَسُنَتْ.

[23] . و أما قوله «وَ رِءْياً» قال أبو علي: رؤي فعل من رأيت فكأنه اسم لما ظهر و ليس المصدر و إنما المصدر الرأي و الرؤية يدل على ذلك قوله يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ فالرأي الفعل و الرئي المرئي كالطحن و الطحن و السقي و السقي و الرعي و الرعي و من خفف الهمزة من و رئيا لزم أن يبدل منها الياء لانكسار ما قبلها كما يبدل من ذئب و بئر فإذا أبدل منها الياء وقعت ساكنة قبل حرف مثله فلا بد من الإدغام و ليس يجوز الإظهار في هذا كما جاز إظهار الواو في نحو رؤيا و رؤية يعني إذا خففت الهمزة فيها لأن الياء في ريا قبل مثل و وقعت في رؤيا قبل ما يجري مجرى المقارب قال ابن جني: من قرأ و ريا مشددة فإنه فعل إما من رأيت و إما من رويت و أصله و هو من الهمزة و ريا كرعيا فخففت الهمزة و أبدلت ياء و أدغمت الياء الثانية و يجوز أن يكون من رويت لأن للريان نضارة و حسنا فيتفق معناه و معنى و زيا بالزاي و أصله على هذا زوي فأبدلت الواو ياء و أدغمت في الياء و أما ريا مخففة فيحتمل أن يكون مقلوبة من فعل إلى فلع فصار في التقدير رئيا ثم حذفت الهمزة و ألقيت حركتها على الياء قبلها فصارت ريا و يحتمل أن يكون ريا من رويت ثم خففت بحذف إحدى الياءين فصارت ريا و أما الزي بالزاي ففعل من زويت أي جمعت ذلك و ذلك أنه لا يقال لمن له شي‏ء واحد من آلته له زي حتى يكثر آلته المستحسنة

[24] . و قوله: هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْياً [مريم/ 74]، فمن لم يهمز  جعله من رَوِيَ، كأنه رَيَّانُ من الحسن‏ ، و من همز فللّذي يرمق من الحسن به‏ . و قيل: هو منه على ترك الهمز، و الرِّيُ‏: اسم لما يظهر منه، و الرُّوَاءُ منه، و قيل: هو مقلوب من رأيت. قال أبو عليّ الفسويّ: المروءة هو من قولهم حسن في مرآة العين. كذا قال، و هذا  غلط، لأنّ الميم في مرآة زائدة، و مروءة فعولة. و تقول: أنت‏ بِمَرْأَى‏ و مَسْمَعٍ‏، أي: قريب، و قيل: أنت منّي مرأى و مسمع، بطرح الباء، و مرأى: مفعل من رأيت‏.

[25] . (الفرق) بين النظر و الرؤية، أن النظر طلب الهدي، و الشاهد قولهم نظرت فلم أر شيئا. و قال علي بن عيسى: النظر طلب ظهور الشي‏ء، و الناظر الطالب لظهور الشي‏ء و الله ناظر لعباده بظهور رحمته اياهم. و يكون الناظر الطالب لظهور الشي‏ء بادراكه من جهة حاسة بصره أو غيرها من حواسه و يكون الناظر الى لين هذا الثوب من لين غيره، و النظر بالقلب من جهة التفكر، و الانتظار التوقف لطلب وقت الشي‏ء الذي يصلح فيه قال و النظر أيضا هو الفكر و التأمل لاحوال الأشياء ألا ترى أن الناظر على هذا الوجه لا بد أن يكون مفكرا و المفكر على هذا الوجه يسمى ناظرا و هو معنى غير الناظر و غير المنظور فيه ألا ترى أن الانسان يفصل بين كونه ناظرا و كونه غير ناظر، و لا يوصف القديم بالنظر لان النظر لا يكون الا مع فقد العلم و معلوم أنه لا يصلح النظر في الشي‏ء ليعلم الا و هو مجهول، و النظر يشاهد بالعين فيفرق بين نظر الغضبان و نظر الراضي، و أخرى فانه لو طلب جماعة الهلال ليعلم من رآه منهم ممن لم يره مع أنهم جميعا ناظرون فصح بهذا أن النظر تقليب العين حيال مكان المرئي طلبا لرؤيته، و الرؤية هي ادراك المرئي، و لما كان الله تعالى يرى الاشياء من حيث لا يطلب رؤيتها صح أنه لا يوصف بالنظر.

[26] . (الفرق) بين العلم و الرؤية، أن الرؤية لا تكون الا لموجود، و العلم يتناول الموجود و المعدوم، و كل رؤية لم يعرض معها آفة فالمرئي بها معلوم ضرورة، و كل رؤية فهي لمحدود أو قائم في محدود كما أن كل احساس من طريق اللمس فانه يقتضي أن يكون لمحدود أو قائم في محدود. و الرؤية في اللغة على ثلاثة أوجه أحدها العلم و هو قوله تعالى (وَ نَراهُ قَرِيباً) أي نعلمه يوم القيامة و ذلك أن كل آت قريب، و الآخر بمعنى الظن و هو قوله تعالى (إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً) أي يظنونه، و لا يكون ذلك بمعنى العلم لأنه لا يجوز أن يكونوا عالمين بأنها بعيدة و هي قريبة في علم الله، و استعمال الرؤية في هذين الوجهين مجاز، و الثالث رؤية العين و هي حقيقة.

[27] . و إنما جاز تثنية الجمع لأنه يقع عليه صفة التوحيد فتقول هذا جمع واحد كما تقول جملة واحدة.

بازدیدها: 0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*