۹۳۴) وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً

۱۵-۱۹ شوال ۱۴۴۰

ترجمه

و باید [از ستم بر یتیمان] بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند؛ ‌پس باید تقوای الهی پیشه کنند و استوار سخن بگویند.

اختلاف قراءات[۱]

و لیخش، فلیتقوا، ولیقولوا

این سه عبارت در قراءات مشهور به صورت «وَ لْيَخْشَ ، فَلْيَتَّقُوا ، وَ لْيَقُولُوا» (با سکون روی لام) قرائت کرده اند اما در قراءات غیرمشهور به صورت اصلی آن (یعنی با لام مکسور) نیز قرائت شده است: «و لِيَخش، و في: فلِيَتقوا، و لِيَقولوا»

البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۸[۲]؛ معجم القراءات، ج۲، ص۲۲[۳]

ذرِّيَّةً

این کلمه را عموما با ضمه «ذ» (ذُرِّيَّةً) قرائت کرده اند اما به صورت کسره «ذ» (ذِرِّيَّةً) هم قرائت شده است که ظاهرا از باب همراهی با کسره «ر» است.

معجم القراءات، ج۲، ص۲۲[۴]

ضِعافاً

عموما این کلمه را به صورت «ضِعافاً» (که جمع ضعیف است) قرائت کرده اند، اما در قرائت حمزه با اماله حرف عین (شبیه ضَعِفاً) و در قرائات غیرمشهور به صورت های «ضُعُفاً، ضُعَفاء، ضُعافى و ضَعافى» نیز قرائت شده است.

البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۹-۵۳۰[۵]؛ معجم القراءات، ج۲، ص۲۳-۲۴[۶]

 

نکات ادبی

لْيَخْشَ

قبلا بیان شد که ماده «خشی» در اصل دلالت بر نوعی خوف و ترس می‌کند و البته با توجه به اینکه در برخی آیات در کنار «خوف» مطرح شده (لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى‏؛ طه/۷۷) تفاوت ظریفی با «خوف» و «ترس» دارد. راغب اصفهانی «خشیت» را خوفی دانسته‌ که همراه با نوعی تعظیم نسبت به امر مورد نظر باشد، و شاید بدین جهت است که در آیه قرآن آن را خاص علماء دانسته است (إِنَّما يَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ؛ فاطر/۲۸). اما مرحوم مصطفوی با توجه به برخی از کاربردهای قرآنی این واژه مانند «فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً» (کهف/۸۰) «تَخْشَوْنَ كَسادَها» (توبه/۲۴) «ذلِكَ لِمَنْ خَشِيَ الْعَنَتَ‏ منکم» (نساء/۲۵) «خَشْيَةَ إِمْلاقٍ‏» (اسراء/۳۱) و «خَشْيَةَ الْإِنْفاق» (اسراء/۱۰۰)‏ با این تحلیل مخالفت کرده، و گفته‌اند که معنای این ماده «مراقبت و محافظت کردنی است که همراه با خوف باشد» و به لحاظ معنایی به ماده «خشع» نیز نزدیک است (خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّه‏؛ حشر/۲۱) (درباره «خشع» در جلسه ۹۲۲ توضیح داده شد: http://yekaye.ir/ale-imran-3-199-2/) اما با توجه به توضیحات عسکری در فروق اللغه به نظر می‌رسد که این معنا، معنای «اتقاء» است و شاید تعبیر بهتر این است که بگوییم محور معنای «خشیت» خوف است، و البته خوفی است که شخص را به مراقبت وادارد. در واقع در هر دو کلمه «خشیت» و «اتقاء» دو معنای خوف و مراقبت وجود دارد اما در خشیت محور اصلی خوف است و در اتقاء محور اصلی مراقبت است.

جلسه ۷۲۸ http://yekaye.ir/al-fater-35-28/

«خشی» فعل متعدی است و در این آیه مفعول «ولیخش» مخذوف است که این حذف ظرفیت احتمالات متعددی را پیش می آورد.[۷]

الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ[۸]
ذُرِّيَّةً

درباره اینکه ماده کلمه «ذریه» چیست، قبلا بیان شد که به ترتیب سه گزینه مطرح است: «ذرر» ، «ذرو» و «ذرء».

ماده «ذرو» در اصل بر دو معنای مختلف دلالت می‌کند. یکی به معنای اشراف بر چیزی و سایه افکندن بر آن است که از این معنا کلمه «ذِروَة» به معنای نوک نیزه معروف است؛ و دیگری به معنای «انداختن و پراکنده کردن» است که مخصوصا در مورد اینکه باد چیزی را با خود بردارد و بپراکند به کار می‌رود. «الذَّارِی» اسم فاعل از همین ماده (= پراکنده کننده) و «ذَرْواً» مصدر همین ماده است (وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً؛ ذاریات/۱). ماده «ذرء» نیز به معنای آشکار شدن است.

اما اغلب اهل لغت بر این باورند که این کلمه از ماده «ذرر» است که این ماده را در اصل به معنای لطافت و انتشار دانسته‌اند یا به تعبیر دیگر، پخش شدنی که با دقت و لطافت همراه باشد؛ و وجه تسمیه مورچه‌های کوچک به «الذَّرُّ» را همین دانسته‌اند که شبیه دانه‌های ریزی در منطقه پیرامون لانه‌شان پخش می‌شوند و خود کلمه «ذَرّة» به معنای هر چیز بسیار ریز و کوچک استفاده شده است (إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ؛ نساء/۴۰)

«الذُّرِّيَّة» بر وزن «فُعلِیَّة» را منسوب به «الذُّرَّة» دانسته‌اند به معنای «آنچه پخش و منتشر می‌شود» (ما يُذَرُّ و يُنشر) که حرف یاء آن یاء نسبت، و تاء آن، تاء‌تانیث است که دلالت بر کثرت و جماعت می‌کند و به معنای اولاد و نسل انسان است و درباره وجه تسمیه‌اش گفته‌اند این نسلی است که از ذراتی از نطفه شخص بعدا در جهان منتشر می‌شود و برخی هم توضیح داده‌اند که اصل «ذُرِّيَّة» درباره فرزندان خردسال بوده که کم‌کم درباره مطلق اولاد و فرزندان یک نفر به کار رفته؛ و اگرچه اصل این کلمه جمع است اما برای واحد هم به کار می‌رود.

کلمه «ذُرِّيَّة» به صورت «ذُرِّيَّات»‌ (وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِم‏؛ انعام/۸۷) و «ذَرَارِيّ» جمع بسته می‌شود و با اینکه غالبا ذریه به معنای اولاد، و در عرض همسران به کار رفته (هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا؛ فرقان/۷۴)‌، اما گاه توسعاً به معنای «زنان» نیز به کار می‌رود، چنانکه در روایتی آمده که «نَهَى عَنْ قَتْلِ الذَّرَارِيِّ، وَ خَصَّهُمْ بِالْحَمْلِ»

جلسه ۷۸۹ http://yekaye.ir/ya-seen-36-41/

ضِعافاً

ماده «ضعف» در اصل بر دو معنای متفاوت دلالت دارد: یکی «ضَعف» نقطه مقابل قوت است (وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً؛ أنفال/۶۶)؛ و دیگری «ضِعف» به معنای زیاد شدن و اضافه شدن چیزی به اندازه خودش (إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَمات؛ اسراء/۷۵) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۳۶۲). برخی بر این باورند که معنای دوم این ماده، بر اساس کاربرد آن در زبانهای عبری و آرامی بوده و از آنجا به زبان عربی وارد شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۳۱)

فعل ثلاثی مجرد آن، که عموما در معنای اول به کار می‌رود، بر وزن «ضَعُفَ يَضْعُفُ» است: «ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» (حج/۷۳) «وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا» (آل عمران/۱۴۶) و مصدر آن هم به صورت «ضَعْف» نقل شده و هم به صورت «ضُعْف»: «اللَّهُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً» (روم/۵۴)، و برخی احتمال داده‌اند «ضَعف» در امور جسمی و بدنی باشد، و «ضُعف» در عقل و تصمیم‌گیری (الفروق في اللغة، ص۱۰۹؛ كتاب العين، ج‏۱، ص۲۸۱)؛ و یا اینکه وقتی کلام منصوب باشد «ضَعف» غالبا گویند (مثلا: رأيت به ضَعْفاً؛ إنَّ به ضَعْفاً) و وقتی مجرور یا مرفوع باشد بهتر است «ضُعف» گویند (به ضُعْفٌ شديد) (كتاب العين، ج‏۱، ص۲۸۱) و شاید بر همین اساس، و نیز با توجه به اینکه هر دو مورد مثالهای نقض متعددی در کلام عرب دارد، بوده که برخی این احتمال را مطرح کرده‌اند که چه‌بسا این تفاوت صرفاً دو گویش و لهجه باشد و نقشی در معنا نداشته باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۰۷)

کسی و یا چیزی که دچار ضعف باشد را «ضعیف» گویند «فَإِنْ كانَ الَّذي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفيهاً أَوْ ضَعيفاً» (بقره/۲۸۲) ، «خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعيفاً» (نساء/۲۸) ، «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً» (نساء/۷۶) ، «إِنَّا لَنَراكَ فينا ضَعيفاً» (هود/۹۱) که جمع آن «ضُعَفاء» (لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ؛ بقره/۲۶۶) و «ضِعاف» (لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً؛ نساء/۹) و «ضعفی» می‌باشد (كتاب العين، ج‏۱، ص۲۸۲)

باب استفعال برای «طلب کردن» به کار می‌رود؛ «استضعاف» یعنی طلب اینکه شخص ضعیف باشد یا ضعیف نگه داشته شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۳۱) چنانکه گفته‌اند «اسْتَضْعَفْتُهُ (او را استضعاف کردم) یعنی او را ضعیف یافتم و در حقش بدی کردم (کتاب العین، ج۱، ص۲۸۲) ویا اینکه [صرفا] او را ضعیف یافتم: «نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ» (قصص/۵) «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي»‏ (أعراف/۱۵۰) و نقطه مقابل آن استکبار است: «يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا» (سبأ/۳۱) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۰۷) و «مُسْتَضْعَف» اسم مفعولِ آن است: «إِذْ أَنْتُمْ قَليلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ» (انفال/۲۶) «قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفينَ فِي الْأَرْضِ» (نساء/۹۷)[۹]

اما معنای دوم این ماده، این بود که چیزی بر اصلش اضافه شود به طوری که دوبرابر یا بیشتر شود (كتاب العين، ج‏۱، ص۲۸۲) برخی گفته اند از باب تقابل یک نسبتی با همان معنای ضَعف و ناتوانی دارد و آن این است که تضاعف، منجر به حصول قوت در برابر ضعف می شود؛ و در هر صورت تذکر داده اند که تضاعف و مضاعفه، به هرگونه ازدیاد و کثرتی گفته نمی شود بلکه ازدیاد و کثرتی است که با یک یا چند بار تکرار حاصل شود. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۷، ص۳۱).

«ضِعف» در این معنا از الفاظ متضایف است که همواره مقابل خود را اقتضا دارد (شبیه زوج و نصف). در این معنا غالبا در ابواب ثلاثی مزید به کار می رود: باب افعال: «فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ» (روم/۳۹) یا تفعیل ویا مفاعله: «يُضاعَفْ/یُضَعِّف لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ» (احزاب/۳۳) و البته باب مفاعله را در رساندن این معنا بلیغتر از باب تفعیل می‌دانند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۰۸)

کلمه «ضِعف» را به صورت «أضعاف» جمع می‌بندند: «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرَةً» (بقره/۲۴۵) و در آیه «لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً» (آل عمران/۱۳۰) برخی گفته‌اند مضاعفه، تاکیدِ أَضْعاف است؛ و نیز گفته‌اند اینجا مضاعفه از «ضَعف» است نه از «ضِعف»، یعنی آنچه را شما ضِعف و چندبرابر شدن می‌پندارید، ضَعف و نقص است و از این جهت مضمونش شبیه آیه «وَ ما آتَيْتُمْ مِنْ رِباً لِيَرْبُوَا فِي أَمْوالِ النَّاسِ فَلا يَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ» (روم/۳۹) «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يُرْبِي الصَّدَقاتِ» (بقرة/۲۷۶) است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۰۹)

ماده «ضعف» جمعا ۵۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

خافُوا

قبلا بیان شد که ماده «خوف» در اصل دلالت بر ترس و بیم (فزع) دارد. به تعبیر دیگر، «خوف» عبارت است از اینکه شخص به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی، انتظار مواجهه با یک امر ناخوشایند را داشته باشد؛ همان گونه که امید و طمع، عبارت است از اینکه به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی، شخص انتظار رسیدن به یک امر خوشایند را داشته باشد؛ و نقطه مقابل خوف، «امن» است و آیاتی نظیر «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/۸۳) ، «لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» (نور/۵۵) ، «لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنينَ» (قصص/۳۱) ، «آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» (قریش/۴) ، شاهدی است بر اینکه «خوف» در مقابل «امن» است. از شواهدی که نشان می‌دهد که کلمه ترس همواره با یک نوع شناخت همراه است [ولو ممکن است شناخت ناصواب باشد] عبارت «وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما …» (اگر از جدایی و اختلاف زن و شوهر می‌ترسید، …؛ نساء/۳۵) است که حتی گفته شده که «خفتم» در اینجا به معنای «عرفتم: دانستید» می باشد؛ یعنی اگر به خاطر اطلاع از حال و روز آنها می ترسید که چنین شود …»

ماده «خوف» در حالت عادی متعدی است (ترسیدن همواره، ترس از چیزی است) خواه این مفعول ذکر شود (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما، نساء/۳۵؛ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ، مائده/۲۸؛ وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ‏، نساء/۳۴) یا در تقدیر باشد (فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً، بقره/۲۳۹؛ لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى‏، طه/۶۸؛ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ، بقره/۳۸) که این حذف مفعول، یا برای دلالت بر اطلاق است [یعنی می‌خواهد هر امر ترس‌آوری را شامل شود] و یا اگر امر خاصی مورد نظر بوده، واضح است و اقتضای کلام حذف آن بوده است.

ماده «خوف» در زبان عربی با موادی مانند «خشی» (خشیت) ، «حذر» ، «رهب» (رهبت) ، «فزع» ، «هلع» (هلوع)، «وحش» (وحشت) ، «هول» ، و «نذر» (انذار) نزدیک است اما تفاوت ظریفی بین اینها هست که قبلا به تفصیل بیان شد.

جلسه ۸۴۶ http://yekaye.ir/ale-imran-3-175/

فَلْيَتَّقُوا

در آیه ۱ همین سوره بیان شد که ماده «و‌قی» در اصل به معنای نگهداشتن و حفظ کردن است: «وِقَايَة» به معنای حفظ چیزی است از اینکه مورد اذیت و ضرر قرار بگیرد، و «تَقْوی» به معنای قرار دادن خود در «وقایه»‌ای نسبت به آن چیزی است که ترس از آن می‌رود، و به همین مناسبت است که «تقوای الهی» در معنای «ترس از خدا» هم به کار رفته است.

همچنین بیان شد که «اتَّقِ» فعل امر از ماده «وقی» در باب افتعال (در اصل به صورت «اِوتَقی») بوده است. چون باب افتعال چون معنای مطاوعه (پذیرش) می‌دهد، با توجه به ترجمه کلمه «تقوی» به «خودنگهداری»، لذا «اتَّقِ» به معنای آن است که حالت تقوی را در درون خود قبول و جاری کن و به تعبیر ساده‌تر: تقوی داشته باش.

سَديداً

قبلا بیان شد که ماده «سدد» در اصل به معنای بستن و رخنه‌ای را پوشاندن است و به هر چیزی که فاصله و مانع بین دو چیز قرار گیرد «سدّ» گویند.

«سدید» یعنی چیز دارای «سداد» و استقامت، گویی که به نحوی است که هیچ رخنه‌ای در آن راه ندارد و از هرگونه خللی که منجر به فساد آن شود سالم است؛ و بدین جهت «سداد» به معنای «صواب» است؛ و سخن سدید، سخن متقن و محکمی است که امر متشابهی در آن نباشد. (قَوْلاً سَديداً؛ نساء/۹ و احزاب/۷۰)

کلمه «سدّ» هم به صورت «سَدّ» تلفظ شده و هم به صورت «سُدّ»،

برخی (کسائی) گفته‌اند که دو لهجه است و معنایش تفاوت ندارد؛

برخی (عكرمة و أبوعمرو بن العلاء و أبوعبيده) گفته‌اند: موانعی که بشر ساخته (مصنوعی است) «سَدّ» و موانع طبیعی خداوند ایجاد فرموده «سُدّ» است؛ برخی بالعکس این را گفته‌اند؛

برخی (خلیل و سیبویه و ابوعلی) هم گفته‌اند «سَدّ» مصدر است؛ اما «سُدّ» به معنای اسم مفعول (= مسدود) است؛

برخی (ابن‌ابی ‌اسحاق) هم گفته‌اند موانعی که با چشم دیده نمی‌شود «سَدّ» و موانعی که با چشم دیده می‌شود «سُدّ» نامیده می‌شود!

جلسه ۶۷۵ http://yekaye.ir/al-kahf-18-93/

توجه

در جلسه ۵۵۸ به مناسبت عبارت «وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیداً» (احزاب/۷۰) توضیحاتی درباره قول سدید گذشت که مجددا تکرار نمی شود: http://yekaye.ir/al-ahzab-33-70/

حدیث

۱) عبدالاعلی روایت کرده‌است:

امام صادق ع ابتداءا [یعنی بدون اینکه مورد سوال قرار گرفته باشند] فرمودند: کسی که ظلم کند خداوند کسی را مسلط خواهد کرد که بر او، یا بر بازماندگان او، و یا بازماندگانِ بازماندگان او، ظلم کند.

با خود گفتم: او ظلم می‌کند، آنگاه خداوند بر بازماندگان او، و یا بازماندگانِ بازماندگان او کسی را مسلط می‌گرداند؟!

پیش از آنکه سخن بگویم فرمودند: همانا خداوند عز و جل می‌فرماید: «و باید بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند؛ ‌پس باید تقوای الهی پیشه کنند و استوار سخن بگویند.»

الكافي، ج‏۲، ص۳۳۲؛ تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۳

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ حَكِيمٍ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى مَوْلَى آلِ سَامٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مُبْتَدِئاً مَنْ ظَلَمَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِ مَنْ يَظْلِمُهُ [أَوْ عَلَى عَقِبِهِ‏] أَوْ عَلَى عَقِبِ عَقِبِهِ [قَالَ فَذَكَرْتُ فِي نَفْسِي] قُلْتُ هُوَ يَظْلِمُ فَيُسَلِّطُ اللَّهُ عَلَى عَقِبِهِ أَوْ عَلَى عَقِبِ عَقِبِهِ فَقَالَ [لِي قَبْلَ أَنْ أَتَكَلَّمَ] إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً.»

شبیه این روایت را شیخ صدوق با سندی دیگر از قول معلی بن خنیس آورده است که در آن به جای «کسی که ظلم کند» تصریح شده «کسی که مال یتیم بخورد»: ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص۲۳۴[۱۰]

 

۲) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند عز و جل در مورد کسی که مال یتیم را بخورد دو تهدید کرده است: یکی عقوبت در آخرت که همان آتش جهنم است و دیگری عقوبت در دنیا که فرمود: «و باید [از ستم بر یتیمان] بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند.» یعنی بترسند که من کسی را در مورد فرزندان آنان جانشین کنم که با آنان همان کند که او با یتیمان می‌کرد.

الكافي، ج‏۵، ص۱۲۸؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص۲۳۴[۱۱]؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۳، ص۵۶۹؛ تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۳

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَوْعَدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي مَالِ الْيَتِيمِ بِعُقُوبَتَيْنِ [اثْنَيْنِ أَمَّا] إِحْدَاهُمَا [فَـ] عُقُوبَةُ الْآخِرَةِ النَّارُ وَ أَمَّا [الْأُخْرَى فَـ] عُقُوبَةُ الدُّنْيَا فَقَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ الْآيَةَ» يَعْنِي لِيَخْشَ أَنْ أَخْلُفَهُ فِي ذُرِّيَّتِهِ كَمَا صَنَعَ [هو] بِهَؤُلَاءِ الْيَتَامَى.

این روایت در من لایحضره الفقیه از قول امام باقر ع و شبیه آن را در مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۱ از امام کاظم ع[۱۲] روایت شده است و نیز شبیه این مضمون با سندی دیگر از قول امام صادق ع در حالی که مطلب را از «کتاب علی ع» ‌نقل می‌کرده‌اند روایت شده است در: تفسير العياشي، ج‏۱، ص۲۲۳[۱۳]؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۳، ص۱۷۳[۱۴]؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص۲۳۳[۱۵]

 

۳) محمد بن سنان نامه‌ای به امام رضا ع می‌نویسد و در آن مسائلی را پرسید و امام ع پاسخ دادند. فرازهایی از آن قبلا گذشت. [۱۶] در فرازی دیگر از پاسخ امام ع آمده است:

و خداوند خوردن ظالمانه مال یتیم را حرام کرد به خاطر فسادهای متعددی که در آن بود؛ اول از همه اینکه اگر انسان مال یتیم را ظالمانه بخورد، بر کشتن او همت گماشته است؛ زیرا یتیم نه بی‌نیاز است و نه می‌تواند عهده‌دار وضعیت خویش شود و امور خود را انجام دهد و نه کسی هست که عهده‌دار وی شود و او را آن گونه که والدین از شخص مراقبت می‌کنند، از او مراقبت کند؛ پس اگر مال او را بخورد گویی او را کُشته است و در مسیر سوق دادن او به سوی فقر و درماندگی قوم برداشته است؛ به علاوه آنچه خداوند عز و جل درباره عقوبت این عمل هشدار داده است آنجا که فرمود: «و باید [از ستم بر یتیمان] بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند؛ ‌پس باید تقوای الهی پیشه کنند» (نساء/۹) و به خاطر سخن امام باقر ع  که «همانا هداوند درباره مال یتیم به دو عقوبت تهدید کرد: عقوبتی در دنیا و عقوبتی در آخرت». پس در حرام کردن خوردن مال یتیم، اثری است در باقی ماندن و حفظ خود یتیم و او را مستقل و غیروابسته به دیگران نگه داشتن، و موجب سلامتی و ایمنی در بازماندگان است از اینکه آن عقوبتی که خداوند تهدید کرده، به آنها برسد؛ به علاوه اینکه مانع می‌شود که وقتی یتیم بزرگ شود درصدد انتقام‌گیری برآید و این کارش موجب خشونت و جنگ و دشمنی‌ای شود که منجر به هلاکت طرفین می گردد

عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏۲، ص۹۲؛ علل الشرائع، ج‏۲، ص۴۸۱؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏۳، ص۵۶۵

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَاجِيلَوَيْهِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ؛

وَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِيُّ وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُكَتِّبُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الرَّبِيعِ الصَّحَّافُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ؛

وَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ وَ عَلِيُّ بْنُ عِيسَى الْمُجَاوِرُ فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ وَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى الْبَرْقِيُّ بِالرَّيِّ رَحِمَهُمُ اللَّهُ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ؛

أَنَّ عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا ع كَتَبَ إِلَيْهِ فِي جَوَابِ مَسَائِلِه:‏

… وَ حَرَّمَ أَكْلَ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً لِعِلَلٍ كَثِيرَةٍ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَادِ أَوَّلُ ذَلِكَ أَنَّهُ إِذَا أَكَلَ [الْإِنْسَانُ] مَالَ الْيَتِيمِ ظُلْماً فَقَدْ أَعَانَ عَلَى قَتْلِهِ إِذِ الْيَتِيمُ غَيْرُ مُسْتَغْنٍ وَ لَا مُحْتَمِلٍ [يَتَحَمَّلُ] لِنَفْسِهِ وَ لَا عَلِيمٍ [قَائِمٍ] بِشَأْنِهِ وَ لَا لَهُ مَنْ يَقُومُ عَلَيْهِ وَ يَكْفِيهِ كَقِيَامِ وَالِدَيْهِ فَإِذَا أَكَلَ مَالَهُ فَكَأَنَّهُ قَدْ قَتَلَهُ وَ صَيَّرَهُ إِلَى الْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ مَعَ مَا خَوَّفَ [حَرَّمَ] اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ جَعَلَ مِنَ الْعُقُوبَةِ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ» وَ لِقَوْلِ أَبِي جَعْفَرٍ ع «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَعَدَ فِي أَكْلِ مَالِ الْيَتِيمِ عُقُوبَتَيْنِ عُقُوبَةً فِي الدُّنْيَا وَ عُقُوبَةً فِي الْآخِرَةِ» فَفِي تَحْرِيمِ مَالِ الْيَتِيمِ اسْتِبْقَاءُ الْيَتِيمِ وَ اسْتِقْلَالُهُ بِنَفْسِهِ وَ السَّلَامَةُ لِلْعَقِبِ أَنْ يُصِيبَهُ [يُصِيبَهُمْ] مَا أَصَابَهُ لِمَا وَعَدَ [اَوْعَدَ] اللَّهُ فِيهِ مِنَ الْعُقُوبَةِ مَعَ مَا فِي ذَلِكَ مِنْ طَلَبِ الْيَتِيمِ بِثَأْرِهِ إِذَا أَدْرَكَ وَ وُقُوعِ الشَّحْنَاءِ وَ الْعَدَاوَةِ وَ الْبَغْضَاءِ حَتَّى يَتَفَانَوْا.

 

۴) از امام رضا ع روایت شده است:

خداوند عز و جل به پیامبری از پیامبرانش وحی کرد:

اگر اطاعت کنی راضی شوم؛ و اگر راضی شوم، برکت می‌دهم؛ و برکت مرا نهایتی نباشد؛ و اگر عصیان کنم خشم گیرم و اگر خشم گیرم لعنت کنم و اثر لعنت من تا نسل هفتم می‌رسد.

الكافي، ج‏۲، ص۲۷۵

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْهَاشِمِيُّ عَنْ جَدِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ عَنْ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ:

أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَبِيٍّ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ: إِذَا أُطِعْتُ رَضِيتُ وَ إِذَا رَضِيتُ بَارَكْتُ وَ لَيْسَ لِبَرَكَتِي نِهَايَةٌ وَ إِذَا عُصِيتُ غَضِبْتُ وَ إِذَا غَضِبْتُ لَعَنْتُ وَ لَعْنَتِي تَبْلُغُ السَّابِعَ مِنَ الْوَرَى.

 

۵) از رسول الله ص روایت شده است:

کسی که خوشنودی‌اش را در این می جوید که از آتش رها شود و وارد بهشت گردد، در حالی بمیرد که شهادت می‌دهد که خدایی جز الله نیست و محمد ص رسول اوست؛ و دوست داشته باشد با مردم چنان کند که دلش می‌خواهد با او چنان کنند.

المعجم الكبير (للطبراني)، ج۱۳، ص۵۲۳؛ مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۱

حدثنا عبدُالرحمن بن سَلْم، والحسنُ بن العبَّاس الرازِيَّان؛ قالا: ثنا سَهْل بن عثمان، ثنا زياد بن عبد الله البَكَّائِي، عن ليث، عن طَلْحَة بن مُصَرِّف، عن خَيْثَمة، عن عبد الله بن عَمرو،  عن النبيِّ صلى الله عليه و [آله و] سلم قال: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يُزَحْزَحَ عَنِ النَّارِ وأَنْ يُدْخَلَ الجَنَّةَ؛ فَلْتَأْتِهِ مَنِيَّتُهُ وهُوَ يَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وأَنَّ محمَّدًا رَسُولُ اللهِ، ويُحِبُّ أَنْ يَأْتِيَ إِلَى النَّاسِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُؤْتَى إِلَيْهِ» .

این روایت با اندکی تفاوت در صحيح مسلم، ج۳، ص۱۴۷۲ نیز آمده است.[۱۷]

 

۶) سعد بن وقاص گفته است: مریض شدم و رسول الله ص به عیادتم آمد. گفتم: یا رسول الله! آیا در مورد کل مالم وصیت کنم؟

فرمود: خیر.

گفتم: درباره نصفش؟

فرمود: خیر.

گفتم درباره یک سومش؟

فرمود: بله، یک سوم؛ و یک سوم بسیار است؛ اگر تو ورثه‌ات را بی‌نیاز رها کنی بهتر از آن است که نیازمند بگذاری که دست خویش را به گدایی نزد مردم دراز کنند.

عوالي اللئالي، ج‏۲، ص۱۱۷ و ص۶۹[۱۸]؛ مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۱

وَ رَوَى سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ قَالَ: مَرِضْتُ فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَعُودُنِي فَقُلْتُ لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أُوصِي بِمَالِي كُلِّهِ؟

قَالَ لَا

قُلْتُ النِّصْفِ؟

قَالَ لَا

قُلْتُ الثُّلُثِ؟

قَالَ الثُّلُثِ وَ الثُّلُثُ كَثِيرٌ؛ إِنَّكَ إِنْ تَدَعْ وَرَثَتَكَ أَغْنِيَاءَ خَيْرٌ مِنْ أَنْ تَدَعَهُمْ عَالَةً يَتَكَفَّفُونَ النَّاسَ بِأَيْدِيهِمْ.

 

تدبر

۱) «وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ»

انسان هر کاری کند آثارش به خودش برمی‌گردد؛ و چون انسان تعلق خاطر به نسل خود دارد، گاه آثار عمل انسان در نسل وی منعکس می‌گردد.

بحث تخصصی انسان شناسی (گستره بازگشت عمل هرکس به خودش)

مردم عموما می دانند که هرکس عمل نیک یا بدی انجام دهد، آثارش به خودش برمی گردد؛ و آیات فراوانی هم بدین مضمون دلالت دارد مانند «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها» (فصلت/۴۶) یا «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» (زلزال/۷-۸) و … . و تصور اولیه ما این است که این بازگشت مستقیما به خود فرد است؛ اما آیات دیگری، از جمله آیه حاضر، نشان می دهد که مطلب گسترده تر از این است و گاه اثر عمل انسان در دودمان وی نیز ظاهر می‌شود که نمونه مثبتش داستان آن بچه‌های یتیم در جریان حضرت موسی و خضر ع بود: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» (كهف/۸۲)

تدبر در کلام خداوند – بویژه با توجه به آیاتی مانند «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ» (بقره/۱۸۶) ، «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹) و «وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» (ابراهیم/۳۴) ما را به این حقیقت رهنمون می‌شود که هرچه به انسان می‌رسد بر اثر درخواست خود او بوده و خودش زمینه آن را مهیا کرده است. و از زمره درخواست‌های انسان، هرکاری است که با هر انسان دیگری انجام می‌دهد که به زبان حال، انجام آن کار با خودش به عنوان یک انسان را تقاضا کرده است؛ از این رو، اگر در حق کسی ظلم و بدی‌ای انجام دهد با زبان حال، از خداوند درخواست کرده که در حق وی نیز ظلم و بدی‌ای انجام شود؛ و اگر با فرزندان و بازماندگان دیگران هم کاری کند عین همین را برای بازماندگان خویش طلب کرده است.

پس هرچه انسان با دیگران و یا با بازماندگان دیگران کند، بناچار به خودش و بازماندگانش برگشت خواهد کرد، مگر آنکه خدا بخواهد، و این استثنا (مگر آنکه خدا بخواهد) را بدین جهت افزودیم که عوامل موثر در عالم بسیار فراوان است و ممکن است برخی عوامل دیگر نیز دخیل باشد که مانع این بازگشت شود چنانکه خود فرمود «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ» (شورى/۳۰) (المیزان، ج۴، ص۲۰۲-۲۰۳)

بحث تخصصی فلسفه دین: (عدل الهی)

این آیه بوضوح از اثر اعمال بد انسان بر نسل انسان سخن می‌گوید و از همان ابتدای اسلام، این سوال مطرح بوده است که اگر شخصی ظلم کرد، فرزندانش چه گناهی دارند که باید تقاص ظلم او را پس دهند؟ (حدیث ۱)

به نظر می‌رسد مساله این است که یک واقعه خارجی دو حیثیت مستقل دارد که سوال کننده به خاطر یک حیثیت، حیثیت دیگر را مورد غفلت قرار داده است و در نظام محاسباتی خداوند که همه حیثیات را ملاحظه می‌کند به کسی ظلم نمی‌شود.

چنانکه در توضیح بالا گذشت، مساله این آیه آن است که انسان هرکاری بکند به خودش برمی‌گردد؛ و چون نسبتی واقعی بین انسان و فرزندانش برقرار است و وی تعلق خاطری بدانها دارد، اثر کار بد وی در حق فرزندان دیگران، به فرزندان او هم برمی‌گردد؛ اما سویه دیگر این ماجرا خود آن فرزندان می‌باشد. این گونه نیست که اگر ثمره ظلم آباء و اجدادِ شخصی به او برگردد؛ او فقط مجازات شود و بس؛ بلکه هرکسی حساب ویژه خود را دارد: هرکسی در زندگی اش با سختی‌هایی مواجه می‌شود که اگر درست در مقابل آنها عمل کند همان سختی‌ها موجب رشد او می‌شود. در واقع، از این جهت که ظلم و سختی‌ای به فرزندان وی می‌رسد، مجازاتی برای والدین اوست (چون هیچ پدر و مادری دلش نمی‌خواهد فرزندش سختی ببیند)؛ اما از منظر خود فرزندان، آنان مانند هر انسان دیگری هستند که مورد ظلم و سختی قرار گرفته‌اند؛ اگر در این شرایط به وظیفه صحیح خود عمل کنند، همان امر موجب رشد و تعالیِ آنها خواهد شد؛ و اگر عمل نکنند مایه بدبختیِ آنان می‌شود.

به تعبیر دیگر، اقتضای عدالت خداوند این نیست که در دنیا کسی به دیگری ظلم نکند و هیچکس سختی‌ای نبیند، بلکه نظام دنیا نظام ابتلا و سختی دیدن است؛ آنگاه این آیه به یکی از عوامل وقوع ظلم و سختی در عالم اشاره می‌کند: این ظلم در حق فرزندان ظالم، وقتی از سوی خود آن ظالم نگریسته شود، عقوبت آن ظالم است؛ و و قتی از سوی فرزندان آن ظالم نگریسته شود، امتحان و ابتلایی است برای آنان.

 

۲)‌ «وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ»

درباره اینکه تهدید آیه ناظر به چه کسانی است دیدگاه‌های متعددی مطرح شده است:

الف. خطاب به سرپرست مال یتیم است که در خصوص مال وی امانت‌داری را رعایت کند، که اگر ظلم کند منتظر باشد که به فرزندان او نیز پس از وی ظلم شود. (احادیث۱-۳؛ و ابن‌عباس، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۱)

ب. در مورد کسی است که وصیت می‌کند تمام اموالش به دیگران داده شود و چیزی برای فرزندان خود باقی نمی‌گذارد و اطرافیان وی باید وی را از این کار بازدارند، و بچه‌های او را هم مانند بچه‌های خود ببینند؛ و هماتن طور که نمی‌خواهند بچه‌های خودشان بعد از مرگشان نیازمند شوند، مانع چنان وصیتی شوند که بچه‌های وی را محتاج دیگران خواهد کرد. (حدیث۶)

ج. ناظر به کسی است که به شخصی که می‌خواهد در مورد اموالش وصیت کند، توصیه‌هایی می‌کند که به فلانی و فلانی بده و ثمره‌اش این می‌شود که ورثه وی متضرر می‌شوند ابن عباس و سعيد بن جبير و حسن و قتاده و مجاهد و ضحاک و سدی، به نقل از مجمع البيان، ج‏۳، ص۲۱؛ و البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۸)

د. این در مورد محروم کردن خویشاوندان است که کسی به شخص وصیت کننده بگوید همه اموالت را برای ورثه‌ات بگذار و به خویشاوندانت هیچ وصیتی نکن؛ و چنین شخصی بترسد که همان گونه که او باعث محرومیت عده‌ای می‌شود کسی هم باعث محرومیت فرزندان وی شود. (میثم، ‌به نقل از فقه القرآن، ج‏۲، ص۳۰۷ و مقسم و حضرمي، به نقل از البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۸)

ه. می‌تواند ناظر باشد به آیه قبل، یعنی هشداری است درباره یتیمانی که در مجلس تقسیم ارث حاضر می‌شوند؛ که در مجلس تقسیم ارث، این یتیمان و نیازمندان را از بخششی که در آیه قبل توصیه شد محروم نکنید و بترسید که یتیمان خود شما بعدا در چنین مجلسی حاضر شوند و دیگران آنان را محروم کنند. (الكشاف، ج‏۱، ص۴۷۸)

و. می‌تواند خطاب به کل مردم باشد، یعنی از همگان می‌خواهد که ملاحظه یتیمان و بازماندگان دیگران را بکنید تا بعدا دیگران هم ملاحظه بازماندگان شما را بکنند. (به نقل از البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۸)

ز. …

 

۳) «وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ»

بايد خود را جاى ديگران گذاشت، تا دردها را بهتر درك كرد. با يتيمان مردم چنان رفتار كنيم كه دوست داريم با يتيمان ما آنگونه رفتار شود. (حدیث۴، تفسير نور، ج‏۲، ص۲۶)

 

۴) «وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً»

هركه آتشى روشن كند، دودش به چشم خودش مى‏رود. ظلم امروز به ايتام مردم، به صورت سنّت در جامعه در مى‏آيد و فردا دامن يتيمان ما را هم مى‏گيرد. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۶)

 

۵) «لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ»

در شيوه‏هاى تبليغى، بايد از عواطف هم استفاده كرد. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۶)

 

۶) «وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً»

اغلب مفسران توضیح داده‌اند که مقصود از اینکه به آنان قول سدید بگویید، اعم از گفتن و کار شایسته انجام دادن است؛ و علت اینکه چنین تعبیری آمده این است که سخن راست و استوار و مناسب گفتن، ساده‌ترین کاری است که هرکسی می‌تواند انجام دهد [یعنی حداقلی‌ترین کار ممکن را گفته تا افراد به تناسب خود بیش از این را هم انجام دهند] (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۳۰) و این گونه تعبیر کردن از کار، به سخن، به خاطر تلازمی که بین این دو است بسیار شایع است، چنانکه در جای دیگر فرمود «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» (بقرة/۸۳) و بویژه اینکه آن را با وصف «سدید» و نه وصفی همچون «معروف» یا «نرم» و … توصیف کرد، بیشتر موید این است که منظور مطلق کارهای شایسته و مناسب است؛ نه صرف سخن گفتن؛ یعنی هر کاری که موجب شود کرامت افراد حفظ شود. (الميزان، ج‏۴، ص۲۰۱)

و البته مفسران متناسب با دیدگاه‌هایی که در تدبر ۲ گذشت، توضیحات دیگری هم داده‌اند؛ مثلا کسانی که این را ناظر به اطرافیان وصیت‌کننده ( و نه خود سرپرست یتیم یا خود وصیت کننده) دانسته‌اند، قول سدید را سخنی که سزاوار است به وصیت‌کننده گفته شود (سخن عادلانه، سخنی که اقتضای میانه‌روی داشته باشد؛ و …) دانسته‌اند؛ و یا حتی برخی، با توجه به اینکه ناظر به اطرافیان شخص وصیت‌کننده دانسته‌اند، آن را شامل تلقین کردن شهادتین به محتضر نیز معرفی کرده‌اند. (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۳۰)

 

۷) «وَ لْيَخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً»

ترتیب دستورات این آیه ظرافت زیبایی دارد:

ابتدا توصیه به خشیت می‌کند که محلش دل است و آن عبارت است از خودداری کردن به اقتضای علم و به نحوی تقوا را در خود دارد؛ سپس  توصیه به تقوا کرده است که حاصل این خشیت است، زیرا تقوی یعنی خود را نگهداشتن و کسی که از چیزی بترسد خود را از افتادن در آن حفظ و نگهداری می‌کند؛ و سپس توصیه به قول سدید کرده؛ که چنانکه گفته شد، مطلق کارهای سزاوار در این رابطه است:

ابتدا خشیت در دل، سپس تقوا و خود را نگهداشتن از عمل ناروا، و سپس انجام سخن و عمل مناسب. (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۳۰)

 

۸) «فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً»

نه خيانت در اموال يتيمان، نه خشونت در گفتار با آنان. (تفسير نور، ج‏۲، ص۲۶)

 

۹) «فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَديداً»

کسی که اهل تقوا باشد هر سخنی نمی‌گوید، بلکه تنها سخن محکم و راست و خلل‌ناپذیر بر زبان می‌آورد.

 


[۱] . با اینکه بنایم بر این بود که در اختلاف قرائات اماله و امور این چنینی را نیاورم اما به این مورد اشاره می شود:

قرأ حمزة بإمالة الألف بعد الخاء ، وذلك للكسرة التي تعرض له في نحو «خفتُ». قال ابن الجوزي: والإمالة ههنا حسنة وإن كانت الخاء حرفاً مستعلياً؛ لأنه يطلب الكسرة التي في «خِفت» فينحو نحوها بالإمالة» وقرأ إسماعيل والمسيبي بين اللفظين. (معجم القراءات، ج۲، ص۲۴)

[۲] . و قرأ الزهري و الحسن و أبو حيوة و عيسى بن عمر: بكسر لام الأمر في: و لِيَخش، و في: فلِيَتقوا، و لِيَقولوا. و قرأ الجمهور: بالإسكان.

[۳] . قراءة الجماعة بسكون اللام «وَ لْيَخْشَ»، والإسكان تخفيف، إجراء للمنفصل مجرى المتصل. وقرأ الزهري والحسن وأبو حيوة وعيسى بن عمر ويحيى بن وثاب وعمرو بن عبيد «و لِيَخش»، بكسر اللام، وهو الأصل. (وی در مورد فلِيَتقوا، و لِيَقولوا، صرفا همان افراد ابوحیان را نقل کرده است، ص۲۴)

[۴] . قراءة الجماعة «ذُرِّيَّةً» بضم الذال. و قرأ زيد بن ثابت والمطوعي «ذِرِّيَّةً» بكسرها، والكسر هنا في الراء لكسر الذال. قال الزجاج: «.. إلا أن الضم أجود، وهي منسوبة إلى الذرِّ وهي فُعلِيَّة منه.»

[۵] . و قرأ الجمهور ضِعافا جمع ضعيف، كظريف و ظراف.

و أمال فتحة العين حمزة، و جمعه على فعال قياس.

و قرأ ابن محيصن: ضُعُفا بضمتين، و تنوين الفاء.

و قرأت عائشة و السلمي و الزهري و أبو حيوة و ابن محيصن أيضا: ضُعَفاء بضم الضاد و المد، كظريف و ظرفاء، و هو أيضا قياس. و قرى‏ء ضُعافى و ضعافى بالإمالة، نحو سكارى و سكارى.

[۶] . قراءة الجمهور «ضعافاً» جمع ضعيف، مثل ظَريف وظِراف.

وأمال فتحة العين حمزة، وعن خلف وخلاد خلاف في ذلك، وهي قراءة ابن سعدان والعجلي. قال ابن غلبون: «واختلف عن خلاد ، فروي عنه الفتح والإمالة، وأنا آخذ له بالوجهين كما قرأتُ، وقرأ الباقون بالفتح»

وقرأ ابن محيصن «ضُعُفاً» بضمتين، وتنوين الفاء.

وقرأت عائشة والسلمي والزهري وأبو حيوة وابن محيصن وعلي ابن أبي طالب وابن مسعود «ضعفاء» بضم الضاد، والمد، كظريف وظرفاء، وهو قياس.

وعن عيسى بن عمر أنه قرأ قراءتين: ۱. ضُعافى، بضم الضاد. ۲. ضَعافي، بفتح الضاد. وذلك مثل: سُكاری وسَكاری. وقد ذكر أبو حيان هذا مع الإمالة، ولم يذكر لهما قارئا ، وذكر هاتين القراءتين ابن خالويه عن عيسى، ولم يصرح بالإمالة. وذكر القراءتين الزمخشري، ولم يذكر لهما قارئا، ولم يذكر فيهما الإمالة

[۷] . و مفعول و ليخش محذوف، و يحتمل أن يكون اسم الجلالة أي اللّه، و يحتمل أن يكون هذا الحذف على طريق الأعمال، أعمل فليتقوا. و حذف معمول الأول، إذ هو منصوب يجوز أن يحذف اقتصارا، فكان حذفه اختصارا أجوز، و يصير نحو قولك: أكرمت فبررت زيدا. (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۸)

[۸] . و صلة الذين الجملة من لو و جوابها.

قال ابن عطية: تقديره لو تركوا لخانوا. و يجوز حذف اللام في جواب لو تقول: لو قام زيد لقام عمرو، و لو قام زيد قام عمرو، انتهى كلامه.

و قال الزمخشري: معناه و ليخش الذين صفتهم و حالهم أنهم لو شارفوا أن يتركوا خلفهم ذرية ضعافا و ذلك عند احتضارهم، خافوا عليهم الضياع بعدهم لذهاب كافلهم و كاسبهم كما قال القائل: «لقد زاد الحياة إليّ حبا / بناتي إنهنّ من الضعاف‏ / أحاذر أن يرثن البؤس بعدي / و أن يشربن رنقا بعد صاف‏» انتهى كلامه.

و قال غيرهما: لو تركوا، لو يمتنع بها الشي‏ء لامتناع غيره، و خافوا جواب لو انتهى.

فظاهر هذه النصوص أنّ لو هنا هي التي تكون تعليقا في الماضي، و هي التي يعبر عنها سيبويه: بأنها حرف لما كان يقع لوقوع غيره. و يعبر غيره عنها بأنها حرف يدل على امتناع الشي‏ء لامتناع غيره.

و ذهب صاحب التسهيل: إلى أنّ لو هنا شرطية بمعنى أن فتقلب الماضي إلى معنى الاستقبال، و التقدير: و ليخش الذين إن تركوا من خلفهم. قال: و لو وقع بعد لو هذه مضارع لكان مستقبل المعنى كما يكون بعد أن قال الشاعر: «لا يلفك الراجيك إلا مظهرا / خلق الكريم و لو تكون عديما» و كان قائل هذا توهم أنه لما أمروا بالخشية، و الأمر مستقبل، و متعلق الأمر هو موصول، لم يصلح أن تكون الصلة ماضية على تقدير دالة على العدم الذي ينافي امتثال الأمر.

و حسن مكان لو لفظ أن فقال: إنها تعليق في المستقبل، و أنها بمعنى إن. و كأن الزمخشري عرض له هذا التوهم، فلذلك قال: معناه و ليخش الذين صفتهم و حالهم أنهم لو شارفوا أن يتركوا، فلم تدخل لو على مستقبل، بل أدخلت على شارفوا الذي هو ماض أسند للموصول حالة الأمر. و هذا الذي توهموه لا يلزم في الصلة إلا إن كانت الصلة ماضية في المعنى، واقعة بالفعل. إذ معنى: لو تركوا من خلفهم، أي ماتوا فتركوا من خلفهم، فلو كان كذلك للزم التأويل في لو أن تكون بمعنى: أن إذ لا يجامع الأمر بإيقاع فعل من مات بالفعل. أما إذا كان ماضيا على تقدير يصح أن يقع صلة، و أن يكون العامل في الموصول الفعل المستقبل نحو قولك: ليزرنا الذي لو مات أمس بكيناه. و أصل لو أن تكون تعليقا في الماضي، و لا يذهب إلى أنه يكون في المستقبل بمعنى: إن، إلا إذا دلّ على ذلك قرينة كالبيت المتقدّم. لأن جواب لو فيه محذوف مستقبل لاستقبال ما دل عليه و هو قوله: «لا يلفك». و كذلك قوله: «قوم إذا حاربوا شدّة مآزرهم / دون النساء و لو بانت بإطهار» لدخول ما بعدها في حيز إذا، و إذا للمستقبل. و لو قال قائل: لو قام زيد قام عمرو، لتبادر إلى الذهن أنه تعليق في الماضي دون المستقبل. و من خلفهم متعلق بتركوا. و أجاز أبو البقاء أن يكون في موضع الحال من ذرية. (البحر المحيط، ج‏۳، ص۵۲۸-۵۲۹)

[۹] . درباره استضعاف این نکات به اختصار در جلسه ۱۸۱ http://yekaye.ir/an-nisa-004-097/ بیان شده بود.

[۱۰] . حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ عَامِرِ بْنِ حَكِيمٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: دَخَلْنَا عَلَيْهِ فَابْتَدَأَ فَقَالَ مَنْ أَكَلَ مَالَ الْيَتِيمِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِ مَنْ يَظْلِمُهُ وَ عَلَى عَقِبِهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً.

[۱۱] . سند شیخ صدوق این گونه است:‌ أَبِي ره قَالَ حَدَّثَنِي سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ أَخِيهِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ» و عباراتی هم که داخل کروشه آمده بر اساس نقل شیخ صدوق و عیاشی است.

[۱۲] . روي عن موسى بن جعفر قال أن الله أوعد في مال اليتيم عقوبتين ثنتين أما (إحداهما) فعقوبة الدنيا قوله «وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا» الآية قال يعني بذلك ليخش أن أخلفه في ذريته كما صنع بهؤلاء اليتامی. (در تفسیر عیاشی هم هنگام نقل روایت می‌گوید: عن ابی عبدالله او ابی‌الحسن ع.

[۱۳] . عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّ فِي كِتَابِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع أَنَّ آكِلَ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً يُدْرِكُهُ وَبَالُ ذَلِكَ فِي عَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ وَ يَلْحَقُهُ فَقَالَ ذَلِكَ إِمَّا فِي الدُّنْيَا فَإِنَّ اللَّهَ قَالَ- وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ وَ إِمَّا فِي الْآخِرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ يَقُولُ- إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً

[۱۴] . قَالَ الصَّادِقُ ع إِنَّ آكِلَ مَالِ الْيَتِيمِ سَيَلْحَقُهُ وَبَالُ ذَلِكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ أَمَّا فِي الدُّنْيَا فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ أَمَّا فِي الْآخِرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيرا.

[۱۵] . أَبِي ره قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْيَرِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ ع أَنَّ آكِلَ مَالِ الْيَتَامَى ظُلْماً سَيُدْرِكُهُ وَبَالُ ذَلِكَ فِي عَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ فِي الدُّنْيَا فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلًا سَدِيداً وَ أَمَّا فِي الْآخِرَةِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ- إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً.

[۱۶] . جلسه ۲۲۲، حدیث۳  http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/

جلسه ۴۲۴، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-5/

جلسه ۴۳۴، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-15/

جلسه ۵۴۷، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-59/

جلسه ۸۲۲، حدیث۴ http://yekaye.ir/ya-seen-36-72/

جلسه ۸۵۲، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-81/

جلسه ۹۰۹، حدیث۱ http://yekaye.ir/ale-imran-3-186/

جلسه ۹۲۸، حدیث۱٫ج. http://yekaye.ir/an-nesa-4-3/

جلسه ۹۲۹، حدیث۲٫ب. http://yekaye.ir/an-nesa-4-4/

[۱۷] . حَدَّثَنَا زُهَيْرُ بْنُ حَرْبٍ، وَإِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ إِسْحَاقُ: أَخْبَرَنَا، وقَالَ زُهَيْرٌ: حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ رَبِّ الْكَعْبَةِ، قَالَ: دَخَلْتُ الْمَسْجِدَ فَإِذَا عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ جَالِسٌ فِي ظِلِّ الْكَعْبَةِ، وَالنَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَيْهِ، فَأَتَيْتُهُمْ فَجَلَسْتُ إِلَيْهِ، فَقَالَ: كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ فِي سَفَرٍ، فَنَزَلْنَا مَنْزِلًا فَمِنَّا مَنْ يُصْلِحُ خِبَاءَهُ، وَمِنَّا مَنْ يَنْتَضِلُ، وَمِنَّا مَنْ هُوَ فِي جَشَرِهِ، إِذْ نَادَى مُنَادِي رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ: الصَّلَاةَ جَامِعَةً، فَاجْتَمَعْنَا إِلَى رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ، فَقَالَ: ” إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ نَبِيٌّ قَبْلِي إِلَّا كَانَ حَقًّا عَلَيْهِ أَنْ يَدُلَّ أُمَّتَهُ عَلَى خَيْرِ مَا يَعْلَمُهُ لَهُمْ، وَيُنْذِرَهُمْ شَرَّ مَا يَعْلَمُهُ لَهُمْ، وَإِنَّ أُمَّتَكُمْ هَذِهِ جُعِلَ عَافِيَتُهَا فِي أَوَّلِهَا، وَسَيُصِيبُ آخِرَهَا بَلَاءٌ، وَأُمُورٌ تُنْكِرُونَهَا، وَتَجِيءُ فِتْنَةٌ فَيُرَقِّقُ بَعْضُهَا بَعْضًا، وَتَجِيءُ الْفِتْنَةُ فَيَقُولُ الْمُؤْمِنُ: هَذِهِ مُهْلِكَتِي، ثُمَّ تَنْكَشِفُ وَتَجِيءُ الْفِتْنَةُ، فَيَقُولُ الْمُؤْمِنُ: هَذِهِ هَذِهِ، فَمَنْ أَحَبَّ أَنْ يُزَحْزَحَ عَنِ النَّارِ، وَيُدْخَلَ الْجَنَّةَ، فَلْتَأْتِهِ مَنِيَّتُهُ وَهُوَ يُؤْمِنُ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ، وَلْيَأْتِ إِلَى النَّاسِ الَّذِي يُحِبُّ أَنْ يُؤْتَى إِلَيْهِ.

[۱۸] . در ص۶۹ این گونه روایت شده است: قَالَ ص لِمَنْ أَرَادَ أَنْ يُوصِيَ بِجَمِيعِ مَالِهِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا تَفْعَلْ ذَلِكَ فَنَهَاهُ عَنِ الصَّدَقَةِ بِجَمِيعِهِ فَقَالَ لَهُ فَالنِّصْفُ فَقَالَ ع لَا فَقَالَ فَالثُّلُثُ فَقَالَ ع الثُّلُثُ وَ الثُّلُثُ كَثِيرٌ ثُمَّ قَالَ لَئِنْ تَتْرُكْهُ لِعِيَالِكَ خَيْرٌ لَكَ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*